اولین فیلم ناطق ایران دختر لر بود که دختر لر می گفت: تهرون تهرون که میگن جای قشنگیه اما............
ممکنه چند روزی نباشم وبه تهرون سفر کنم
از اینکه در این مدت نخواهم بود خوشحالم
اگر تصادفی نکردم و عمری باقی بود بعد از سفر بازم خدمت شما می رسم
ههههههههههههههه
علي اسفندياري، مردي كه بعدها به «نيما يوشيج» معروف شد، در بيستويكم آبانماه سال 1276 مصادف با 11 نوامبر 1897 در يكي از مناطق كوه البرز در منطقهاي بهنام يوش، از توابع نور مازندران، ديده به جهان گشود.
او 62 سال زندگي كرد و اگرچه سراسر عمرش در سايهي مرگ مدام و سختي سپري شد؛ اما توانست معيارهاي هزارسالهي شعر فارسي را كه تغييرناپذير و مقدس و ابدي مينمود، با شعرها و رايهاي محكم و مستدلش، تحول بخشد.
. در همان دهكده كه متولد شد، خواندن و نوشتن را نزد آخوند ده ياد گرفت”.
نيما 11 ساله بوده كه به تهران كوچ ميكند و روبهروي مسجد شاه كه يكي از مراكز فعاليت مشروطهخواهان بوده است؛ در خانهاي استيجاري، مجاور مدرسهي دارالشفاء مسكن ميگزيند. او ابتدا به دبستان «حيات جاويد» ميرود و پس از چندي، به يك مدرسهي كاتوليك كه آن وقت در تهران به مدرسهي «سنلويي» شهرت داشته، فرستاده ميشود بعدها در مدرسه، مراقبت و تشويق يك معلم خوشرفتار كه «نظام وفا» ـ شاعر بنام امروز ـ باشد، او را به شعر گفتن مي اندازد. و نظام وفا استادي است كه نيما، شعر بلند «افسانه» كه بهقولي، سنگ بناي شعر نو در زبان فارسي است را به او تقديم كرده است.
او نخستين شعرش را در 23 سالگي مينويسد؛ يعني همان مثنوي بلند «قصهي رنگ پريده» كه خودش آنرا يك اثر بچگانه معرفي كرده است. نيما در سال 1298 به استخدام وزارت ماليه درميآيد و دو سال بعد، با گرايش به مبارزهي مسلحانه عليه حكومت قاجار و اقدام به تهيهي اسلحه ميكند. در همين سالهاست كه ميخواهد به نهضت مبارزان جنگلي بپيوندد؛ اما بعدا منصرف ميشود.
نيما در دي ماه 1301 «افسانه» را ميسرايد و بخشهايي از آن را در مجلهي قرن بيستم به سردبيري «ميرزاده عشقي» به چاپ ميرساند. در 1305 با عاليه جهانگيري ـ خواهرزادهي جهانگيرخان صوراسرافيل ـ ازدواج ميكند. در سال 1317 به عضويت در هيات تحريريهي مجلهي موسيقي درميآيد و در كنار «صادق هدايت»، «عبدالحسين نوشين» و «محمدضياء هشترودي»، به كار مطبوعاتي ميپردازد و دو شعر «غراب» و «ققنوس» و مقالهي بلند «ارزش احساسات در زندگي هنرپيشگان» را به چاپ ميرساند. در سال 1321 فرزندش شراگيم بهدنيا ميآيد ـ كه بعد از فوت او، با كمك برخي دوستان پدر، به گردآوري و چاپ برخي شعرهايش اقدام كرد.
نوشتههاي نيما يوشيج را ميتوان در چند بخش مورد بررسي قرار داد: ابتدا شعرهاي نيما؛ بخش ديگر، مقالههاي متعددي است كه او در زمان همكاري با نشريههاي آن دوران مينوشته و در آنها به چاپ ميرسانده است؛ بخش ديگر، نامههايي است كه از نيما باقي مانده است. اين نامهها اغلب، براي دوستان و همفكران نوشته ميشده است و در برخي از آنها به نقد وضع اجتماعي و تحليل شعر زمان خود ميپرداخته است؛ ازجمله در نامههايي كه به استادش «نظام وفا» مينوشته است.
آثار خود نيما عبارتند از: «تعريف و تبصره و يادداشتهاي ديگر» ، «حرفهاي همسايه» ، «حكايات و خانوادهي سرباز» ، «شعر من» ، «مانلي و خانهي سريويلي» ،«فريادهاي ديگر و عنكبوت رنگ» ، «قلمانداز» ، «كندوهاي شكسته» (شامل پنج قصهي كوتاه)، «نامههاي عاشقانه» و غيره.
و عاقبت در اواخر عمر اين شاعر بزرگ، درحاليكه به علت سرماي شديد يوش، به ذاتالريه مبتلا شده بود و براي معالجه به تهران آمد؛ معالجات تاثيري نداد و در تاريخ 13 ديماه 1338، نيما يوشيج، آغازكنندهي راهي نو در شعر فارسي، براي هميشه خاموش شد. او را در تهران دفن كردند؛ تا اينكه در سال 1372 طبق وصيتش، پيكرش را به يوش برده و در حياط خانه محل تولدش به خاك سپردند.
نيما علاوه بر شكستن برخي قوالب و قواعد، در زبان قالبهاي شعري تاثير فراواني داشت؛ او در قالب غزل ـ بهعنوان يكي از قالبهاي سنتي ـ نيز تاثير گذار بوده؛ به طوري كه عدهاي معتقدند غزل بعد از نيما شكل ديگري گرفت و به گونهاي كاملتر راه خويش را پيمود.
سيداكبر ميرجعفري، شاعر غزلسراي ديگر، بيشترين تاثير نيما را بر جريان كلي شعر، در بخش محتوا دانسته و ميگويد: «شعر نو» راههاي جديدي را پيش روي شاعران معاصر گشود. درواقع با تولد اين قالب، سيل عظيمي از فضاها و مضاميني كه تا كنون استفاده نميشد، به دنياي ادبيات هجوم آورد. درواقع بايد بگوييم نوع نگاه نيما به شعر بر كل جريان شعر تاثير نهاد. در اين نگاه همه اشيايي كه در اطراف شاعرند جواز ورود به شعر را دارند. تفاوت عمده شعر نيما و طرفداران او با گذشتگان، درواقع منظري است كه اين دو گروه از آن به هستي مينگرند.
«نيما يوشيج» به روايت دكتر روژه لسكو
«نيما يوشيج» براي اروپاييان بويژه فرانسه زبانان چهره اي ناشناخته نيست. علاوه براينكه ايرانيان برخي از اشعار نيما را به زبان فرانسه ترجمه كردند، بسياري از ايرانشناسان فرانسوي نيز دست به ترجمه اشعار او زدند و به نقد آثارش پرداختند. بزرگاني چون دكتر حسن هنرمندي، روژه لسكو، پروفسور ماخالسكي، آ.بوساني و… كه در حوزه ادبيات تطبيقي كار مي كردند عقيده داشتند چون نيما با زبان فرانسه آشنابوده، بسيار از شعر فرانسه و از اين طريق از شعر اروپا تأثير پذيرفته است. از نظر اينان اشعار سمبوليستهايي چون ورلن، رمبو و بويژه ماگارمه در شكل گيري شعرسپيدنيمايي بي تأثير نبوده است.
پروفسور «روژه لسكو» مترجم برجسته «بوف كور» صادق هدايت، كه در فرانسه به عنوان استاد ايران شناسي در مدرسه زبانهاي زنده شرقي، زبان كردي تدريس مي كرد، ترجمه بسيار خوب و كاملي از «افسانه» نيما ارائه كرد و در مقدمه آن به منظور ستايش از اين اثر و نشان دادن ارزش و اهميت نيما در شعر معاصر فارسي، به تحليل زندگي و آثار او پرداخت و نيما را به عنوان بنيانگذار نهضتي نو در شعر معاصر فارسي معرفي كرد.
دكتر رو»ه در مقدمه ترجمه شع افسانه در مقاله اش م نويسد:
«شعر آزاد» يكي از دستاوردهاي اساسي مكتب سمبوليسم بود كه توسط ورلن، رمبو و … در «عصر روشنگري» بنا نهاده شد و شاعران و نويسندگان بسياري را با خود همراه كرد كه نيمايوشيج نيز با الهام از ادبيات فرانسه يكي از همراهان اين مكتب ادبي شد.
هدف در شعر آزاد آن است كه شاعر به همان نسبت كه اصول خارجي نظم سازي كهن را به دور مي افكند هرچه بيشتر ميدان را به موسيقي وكلام واگذارد. در واقع در اين سبك ارزش موسيقيايي و آهنگ شعر در درجه اول اهميت قرارمي گيرد.
شعر آزاد به دست شاعران سمبوليست فرانسه چهره اي تازه گرفت و به شعري اطلاق مي شد كه از همه قواعد شعري كهن بركنار ماند و مجموعه اي از قطعات آهنگدار نابرابر باشد.
در چنين شعري، قافيه نه در فواصل معين، بلكه به دلخواه شاعر و طبق نياز موسيقيايي قطعه در جاهاي مختلف شعر ديده مي شود و «شعر سپيد» در زبان فرانسه شعري است كه از قيد قافيه به كلي آزاد باشد و آهنگ دار بودن به معناي موسيقي دروني كلام از اجزا جدايي ناپذير اين نوع شعر است. كه اين تعاريف كاملاً با ماهيت و سبك اشعار نيما هماهنگي دارد.
در مجموع مي توان گفت كه:
.۱ نيما كوشيد تجربه چندنسل از شاعران برجسته فرانسوي را در شعر فارسي بارور سازد.
۲ . نيما توانست شعر كهن فارسي را كه در شمار پيشروترين شعرهاي جهان بود ولي در چند قرن اخير كارش به دنباله روي و تكرار رسيده بود را با شعر جهان پيوند زند و بارديگر جاي والاي شعر فارسي را در خانواده شعر جهان به آن بازگرداند.
.۳ نيما توانست عقايد متفاوت و گاه متضاد برخي از بزرگان شعر فرانسه را يكجا در خود جمع كند و از آنها به سود شعر فارسي بهره گيرد. او عقايد و اصول شعري «مالارمه» كه طرفدار عروض و قافيه بود را در كنار نظر انقلابي «رمبو» كه خواستار آزادي كامل شعر بود، قرارداد و با پيوند و هماهنگي بين آنها «شعر سپيد» خود را به ادبيات ايران عرضه كرد.
۴ . نيما از نظر زبانشناسي ذوق شعري ايرانيان را تصحيح كرد و با كاربرد كلمات محلي دايره پسند ايرانيان را در بهره برداري از زبان رايج و جاري سرزمينش گسترش داد. او يكي از بزرگان شعر فولكلور ايران شمرده مي شود.
.۵ نيما جملات و اصطلاحات متداول فارسي و صنايع ادبي بديهي و تكراري را كنار نهاد تا از فرسودگي بيشتر زبان پيشگيري كند و اينچنين زبان شعري كهن فارسي كه تنها استعداد بيان حالات ملايم و شناخته شده عرفاني و احساساتي را داشت، توانايي بيان هيجانات، دغدغه ها، اضطرابات و بي تابي هاي انسان مدرن امروزي را به دست آورد. بدين ترتيب زبان شعري «ايستا و فرسوده» گذشته را به زبان شعري «پويا و زنده» بدل كرد.
.۶ نيما همچون مالارمه ناب ترين معني را به كلمات بدوي بخشيد. او كلمات جاري را از مفهوم مرسوم و روزمره آن دور كرد و مانند مالارمه شعر را سخني كامل و ستايشي نسبت به نيروي اعجاب انگيز كلمات تعريف كرد.
.۷ نيما همچون ورلن تخيل و خيال پردازي را در شعر به اوج خود رساند و شعر را در خدمت تخيل و توهم گرفت نه تفكر و تعقل.
.۸ نيما بر «وزن» شعر بسيار تأكيد داشت. او وزن را پوششي مناسب براي مفهومات و احساسات شاعر مي دانست.

تراود مهتاب
مي تراود مهتاب
مي درخشد شبتاب
نيست يك دم شكندخواب به چشم كس وليك
غم اين خفته چند
خواب در چشم ترم مي شكند
نگران با من ايستاده سحر
صبح مي خواهد از من
كز مبارك دم او آورم اين قوم به جان باخته را بلكه خبر
در جگر ليكن خاري
از ره اين سفرم مي شكند
نازك آراي تن ساق گلي
كه به جانش كشتم
و به جان دادمش آب
اي دريغا به برم مي شكند
دستهاي سايم
تا دري بگشايم
بر عبث مي پايم
كه به در كس آيد
در وديوار به هم ريخته شان
بر سرم مي شكند
مي تراود مهتاب
مي درخشد شبتاب
مانده پاي ابله از راه دور
بر دم دهكده مردي تنها
كوله بارش بر دوش
دست او بر در مي گويد با خود
غم اين خفته چند
خواب در چشم ترم ميشكند
آهنگر
در درون تنگنا، با کوره اش، آهنگر
فرتوت
دست او بر پتک
و به فرمان عروقش دست
دائماً فریاد او این است، و این است فریاد تلاش او:
« ـ کی به دست من
آهن من گرم خواهد
شد
و من او را نرم خواهم دید؟
آهن سرسخت!
قد برآور، باز شو، از هم دوتا شو، با خیال من یکی تر زندگانی کن!»
زندگانی چه هوسناک است، چه شیرین!
چه برومندی دمی با زندگی آزاد بودن،
خواستن بی ترس، حرف از خواستن بی ترس گفتن، شاد بودن!
او به هنگامی که تا دشمن از او
در بیم باشد
( آفریدگار شمشیری نخواهد بود چون)
و به هنگامی که از هیچ آفریدگار شمشیری نمی ترسد،
ز استغاثه های آنانی که در زنجیر زنگ آلوده ای را می دهد تعمیر…
بر سر آن ساخته کاو راست در دست،
می گذارد او ( آن آهنگر)
دست مردم را به جای دست های خود.
او
به آنان، دست، با این شیوه خواهد داد.
ساخته ناساخته،یا ساخته ی کوچک،
او، به دست کارهای بس بزرگ ابزار می بخشد.
او، جهان زندگی را می دهد پرداخت!
شعری برای کودکان
بچه ها ,بهار!
گلها واشدند
برفها پا شدند.
از رو سبزه ها
از روي کوهسار
بچه ها بهار
داره رو درخت
مي خونه به گوش
"پوستين را بکن
قبا رو بپوش"
بيدار شو ,بيدار
بچه ها,بهار
دارند مي روند
دارند مي پرند
زنبور از لونه
بابا از خونه
همي پي کار
بچه ها, بهار!
لاهيجان . اسفند 1308
مانده از شب های دورادور
بر مسير خامش جنگل
سنگچينی از اجاقی خرد
اندرو خاکستر سردی
همچنان کاندر غبار اندوده ی انديشه های من ملال انگيز
طرح تصويری در آن هرچيز
داستانی حاصلش دردی
روز شيرينم که با من آشتی بودش
نقش ناهمرنگ گرديده
سرد گشته, سنگ گرديده
با دم پاييز عمر من کنايت از بهار روی زردی
همچنانکه مانده از شب های دورادور
بر مسير خامش جنگل
سنگچينی از اجاقی خرد
اندرو خاکستر سردی
بچه که بودیم وقتی هم سن های خود رامی دیدیم که عینک زده اند، با شوخی می گفتیم: "عینکی، با نمکی، یواش برو،می ترکی"
ویا می گفتیم فلانی چهار چشمی شده
الان هم برخی از مسن ها وقتی می خواهند مطلبی را بخوانند و یا بنویسند می گویند: " سوادمان را به چشممان بزنیم و بعد بخوانیم"
خد ا رفتگان شمارو بیامرزد، مادر بزرگم همیشه اعتقاد داشت، کسانیکه دارای سواد بیشتر هستند عینک می زنند،نشان به اون نشان که بابای من و دوتا از عموهایم عینکی بودند
برخی ها هم معتقد بودند که باید همواره عینک خوش بینی به چشم داشته باشیم نه عینک بد بینی
این همه مقدمه را نوشتی تا بگویم، بالاخره من هم عینکی شدم، چندبار به چشم پزشک رفته بودم و آنها برایم عینک تجویز کرده بودند،اما این بار مجبورشدم عینک را بخرم و به چشمم بزنم.انشالله که عینک من عینک خوش بینی باشدُ
در زیر تاریخچه ی عینک راهم برایتان از یکی از سایت ها کش رفته ام،امیدوارم که خوشتان بیاید:
تاريخچه عينک

بنظر مي رسد در زمان مصريها، يوناني ها و رومي هاي باستان هيچ گونه وسيله کمک بينايي وجود نداشته است اين نظر از روي نامه يک فرد رومي که صد سال پيش از ميلاد نوشته شده ودر ان تاکيد دارد او بخاطر سن زيادش واينکه ديگر نمي تواند مطالعه کند وبراي اينکار بايد به بردگانش متکي باشد استعفا مي دهد تائيد مي گردد .
مشهور است که تراژ دي نويس رومي Seneca که در سال چهارم پيش از ميلاد مي زيسته است کتابها را با نگاه کردن از طريق يک کره شيشه اي پر اب که باعث بزرگنمايي مي شده مطالعه مي کرده است Nero از يک زمرد که انرا نزديک چشمش نگه مي داشته است براي تماشاي جنگ گلادياتورها استفاده مي کرده است البته اين دليل کافي براي اين نيستکه بگوييم رومي ها از خواص لنزها اطلاعي داشته اند زيرا اين احتمال وجود دارد که نرو از زمرد بخاطر رنگ سبز ان که باعث کاهش نور خورشيد مي شود استفاده مي کرده است.
Plomy اصول کلي بزرگنمايي را شرح داده ولي لنزهايي که در ان موقع وجود داشته است براي بزرگنمايي مناسب نبوده است قديمي ترين لنز شناخته شده در خرابه هاي Nineveh باستاني کشف شده که از کريستالهاي سنگي جلا داده شده ساخته شده است و قطر ان يک و نيم اينچ مي باشد.
اريستوفان در کتاب ابرها از يک شيشه نام مي برد که براي ايجاد سوراخهايي در پوست خشک حيوانات بکار برده مي شده است و همچنين استفاده از شيشه هاي سوزان را براي پاک کردن نوشته از روي قرص موم ذکر مي کند طبق اظهار Pliny پزشکان انرا براي سوزاندن زخم ها استفاده مي کرده اند.
در حدود سال صدم بعد از ميلاد سنگ مخصوص مطالعه يا انچه که ما انرا به عنوان شيشه بزرگنمايي کننده مي شناسيم پديدار شد اين وسيله در واقع قطعه اي از يک کره شيشه اي بود که در مقابل متن مورد مطالعه قرار داده مي شد تا حروف را بزرگ نمايد اين وسيله راهبان پير را قادر به مطالعه مي ساخت و احتمالا اين نخستين وسيله کمک بينايي بوده است.
ونيزيها ياد گرفتند که شيشه را براي ساختن اين وسيله توليد نمايند وبعدها نيز لنزهايي را که بجاي قرار گرفتن بر روي متن مورد مطالعه در يک فريم در مقابل چشم جاي مي گرفت.
بعضي وقتها گفته مي شود که چينيها عينک را دو هزار سال قبل ساخته اند ولي ظاهرا آنها تنها از اين وسيله براي مراقبت از چشم ها يشان در برابر نيروهاي شيطاني استفاده مي کرده اند در سال ۱۲۶۸ Roger Bacon فيلسوف انگليسي در کتاب Opus Majus نوشت.
. اگر کسي حروف يا اشياء ريز را از طريق يک کريستال يا شيشه يا ماده شفاف ديگر نگاه کند و آن شئي شبيه قطعه تحتاني يک کره باشد در حاليکه طرف محدب آن بطرف چشم باشد او خواهد توانست حروف را بهتر ببيند و حروف بزرگتر بنظر خواهند آمد.
بنابراين چنين وسيله اي ميتواند براي همه مفيد باشد و آنهايي که چشمانشان ضعيف تر باشد خواهند توانست حروف را بهتر ببينند حتي اگر حروف خيلي کوچک باشند .
درسال ۱۲۸۹ در يک کتاب با عنوان Trait decon unit dela famille di popozo نوشته شده که من بقدري داثر کهولت ناتوان شده ام که بدون وسيله اي که به نام عينک معروف است نميتوانم بخوانم يا بنويسم . اين وسيله اخيرا به افراد مسن که دچار ضعف بينايي هستند اختراع شده است واو اظهار ميدارد که بيست سالي بيش نيست که هنر عينک سازي که از مفيدترين هنرهاي روي زمين است کشف شده است من خودم فردي را که آنرا براي نخستين بار ساخته ديده وبا او صحبت کرده ام نام نخستين ابداع کننده عينک نا شناس باقي مانده است .
نخستين تابلوي هنري شناخته که در آن عينک بکاررفته توسط Tomaso da modena در سال ۱۳۵۲ ترسيم شده است او دو برادررا نشان ميدهد که در حال مطالعه هستنند ويکي از آنها يک شيشه بزرگ کننده را نگه داشته وديگري عينکي بر روي بيني خود دارد اگرچه Tomaso در اين کار پيشقدم شد ولي ساير نقاشان عينک را بر روي بيني همه افراد قرار ميدادند که احتمالا نشانه اي از دانش وخرد واحترام بود .
از قرن چهاردهم به بعد نقاشان چهره هايي از St. lucy را رسم کرده اند که اغلب عينک مخصوص خودش را با خود دارد.
يکي از مهمترين پيشرفتهايي که در ساخت عينک در قرن شانزدهم بوجود امد معرفي عدسيهاي مقعر براي اصلاح نزديک بيني بود Pop leox که خودش نزديک بين بود از عينکهاي مقعر در هنگام شکار استفاده نمد و ادعا نمود که اين عينک او را قادر ساخته تا از همراهانش بهتر ببيند .
نخستين عدسيهاي عينک از جنس کوارتز بودند زيرا شيشه هنوز ابداع نشده بود عدسيها بر روي فريمهايي از جنس استخوان و فلز و حتي چرم سوار مي شدند.
استفاده از عينک از ايتاليابه کشورهاي ديگر مانند فرانسه .آلمان واسپانيا نيز گسترش يافت در انگلستان در سال ۱۶۲۹ يک شرکت عينک سازي تاسيس شد در آرم آن سه عدد عينک ديده مي شود وشعار اينست :امکاني جديد براي افراد مسن .
از لحظه اي که عينک اختراع شد مشکلي وجود داشت که تقريبا براي ۳۵۰ سال حل نشده باقي ماند :”چگونگي قرار گرفتن عينک بر روي صورت” باتمام پيشرفتهايي که در طي سالها صورت پذ يرفت فرم عينک يکي از بهترين نمونه هاي ضعف مهندسي طراحي بود.
مرکز ثقل ومرکز چرخش خيلي از هم دور بودند وبنابراين امکان نگهداري عدسيها در جايگاه دلخواه وجود نداشت فريمها تا حد زيادي به بيني اتکا داشتند که از نظر اندازه شکل و سفتي در بين افراد مختلف متغير بود وهمينطور به گوش که از نظر تقارن و شکل محافظ غضروفي آن ودر ميزان مويي که بين فريم و گوش وجود دارد متغير بود .
براي اين عينک لازم بود که صفحه عدسيها عمود بر محور بينايي باشداگر جه که اين امر از نظر هندسي تنها براي يک جهت نگاه امکان پذ ير است( ودر ساير جهات نگاه تغييراتي در قدرت اسفروسيلند ر روي مي دهد)
همچنين لازم است تا مرکز اپتيکي هر عدسي دقيقا در مرکز هر مردمک قرار داده شود و ظاهرا اين امر غير ممکن است زيرا چشم ها دائما حرکت مي کنند و انواع حرکات مختلف را نشان مي دهند.
عينک سازان اسپانيايي در قرن هفدهم نوارهاي حريري را امتحان کردند که مي شد انها را به فريم متصل نمود و سپس انرا بدور گوش حلقه زد ميسيونر هاي ايتاليايي واسپانيايي مدلهاي جديد عينک را به چين منتقل کردند چيني ها قطعاتي از سراميک يا فلز را به جاي نوارهايي که بدور گوش حلقه مي شد بکار بردند اين ابداع بلا فاصله در همه جا منتشر شد.
در سال ۱۷۵۲ Jamer Ayscough اخرين اختراع خودش - عينکي با دسته هاي داراي لولاي دوگانه را تبليغ نمود اين عينک بسرعت در همه جا انتشار يافت ودر نقاشي ها ،کتب و کاريکاتور هاي اين دوره بوفور يافت مي شود عدسيها از شيشه رنگي ويا شيشه ساده ساخته مي شدند.
Ayscough احساس نمود که شيشه سفيد اثرات خوبي بر روي چشم ندارد وبه همين دليل شيشه هاي آبي و سبز را توصيه نمود.
مردن وزنان اروپايي بويژه فرانسويها در مورد استفاده از عينک خيلي خويشتن داري بخرج مي دادند اشراف پاريس تنها عينک را در پنهان استفاده مي کردند مردم امگلستان و فرانسه از عينک هاي که براحتي پنهان مي شد استفاده مي کردند اما در اسپانيا عينک در ميان همه اقشار رايج بود زيرا مردم فکر مي کردند که عينک باعث مي شود آنها مهمتر وبا وقار تر بنظر ايند.
آمريکاييها ي استعمار گر ي که مسن ويا دور بين بودند عينک را از اروپا وارد نمودند عينک اساسا مخصوص استعمارگران باسواد و صاحب نفوذي بود که نياز به يک وسيله باارزش وگرانبها داشتنددر اوايل سده هجدهم قيمت عينک در حدود ۲۰۰ دلار بود.
بنيامين فرانکلين در سال ۱۷۸۰عينک هاي دو کانوني را ابداع نمود او بعدها نوشت : من دو عدد عينک قديمي داشتم که يکي را براي مطالعه و ديگري را براي ديدن مناظر دور بکار مي بردم وقتي که در يافتم که اين تغيير عينک ها برايم مشکل افرين است من شيشه هاي هر دو عينک را نصف کردم ونيمي از هر کدام را در يک فريم جاي دادم بدين ترتيب من هميشه از يک عينک استفاده مي کنم وتنها کافيست که چشمانم را بالا يا پايين ببرم تا بتوانم هم دور وهم نزديک را ببينم.
عدسيهاي عينک دو ديد در نيمه نخست قرن نوزدهم پيشرفت کمي پيدا نمودند واژه دوکانوني و سه کانوني توسط Isaac Hawkins که عينک هاي سه کانوني را در ۱۸۲۷ معرفي نمود ابداع شد.
بين سالهاي۱۷۸۱ و۱۷۸۹ عينکهاي نقرهاي با دسته هاي لغزنده در فرانسه ساخته شد ولي گسترش عمومي ان تا قرن نوزدهم طول کشيد.
Monocleکه در ابتدا eye ring ناميده مي شد در سال ۱۸۰۰ در انگلستان معرفي شد.
يک جوان اتريشي به نام Jf.Voigtlander که اپتيک را در لندن فرا گرفته بود ايده Monocle را با خود به آلمان برد او در سال ۱۸۱۴ شروع به ساخت Monocle در وين نمود وانرا منتشر نمود نخستين استفاده کنندگان از مردان طبقات بالا جامعه بودند بعد از جنگ جهاني اول از اعتبار ان کاسته شد که البته بي ارتباط با ارتش المان ن.بود
loregnete دو عد سي در يک فريم بود که استفاده کننده انرا با يک دسته طرفي نگه مي داشت يکي ديگر از ابداعات قرن هجدهم بود ( توسط يک انگليسي به نام Adams ) فريم ودسته اغلب بطرز هنر مندانه اي تزئين مي شد زيرا توسط خانمها مورد استفاده قرار مي گرفت و بيشتر به عنوان يک وسيله تزئيني مورد استفاده قرار مي گرفت تا يک وسيله کمک بينايي تا پايان قرن نوزدهم همچنان رايج بود.
عينک هاي پنسي يا Pince-nez در دهه ۱۸۴۰ پديدار گشتند ولي اين در نيمه دوم قرن نوزدهم بود که تحول عمده اي در رواج اين عينک ها در ميان مردان وزنان بوجود امد.
در قرن نوزدهم مسئوليت انتخاب لنز صحيح برعهده مشتري بود حتي وقتي که از عينک ساز خواسته مي شد که لنز صحيح را براي انها انتخاب نمايد او اين کار بصورت تصادفي واتفاقي انجام مي داد.
در شروع قرن بيستم دکتر Norburne Jenkins در ژورنال اپتيک نوشت : استفاده از عينک در خاج از خانه يک ضرورت است عينک براي خانمها چندان جذاب نيست در واقع بيشتر مردم انرا تحمل مي کنند زيرا به انها گفته مي شود که استفاده تمام وقت از ان تنها راه جلوگيري از بروز مشکلات جدي براي چشم است.
عليرغم اين نوع اظهار نظر ها انواع متعددي از عينک ولوازم اپتيکي در دسترس بودند ودر محلهاي عمومي مورد استفاده قرار مي گرفتند عينک هاي داراي شيشه هاي گرد بزرگ و با فريم هايي از لاک لاکپشت در سال ۱۹۱۴ رايج گشتند.
اکنون زماني فرا رسيده بود که انسان بجاي اينکه از داشتن عينک خجالت زده باشد واقعا از داشتن ان احساس غرور کند عينک هاي بزرگ مد ور و عينک هاي پنسي در قرن بيستم نيز مورد استفاده قرار گرفتند در دهه سي تاکيد زيادي برروي مدل عينک مي شد وانواع مختلفي از فريم هاي عينک در دسترس بودند.
در ۱۹۳۸ Rosenthal نوشت که عينک هاي پنسي هنوز توسط پير زنان و پيرمردان مورد استفاده قرار مي گيرد و توسط عده کمي در ايالات متحده بکار برده مي شود در دهه سي استفاده از عينک هاي افتابي بسيار فراگير شد.
رحيم موذن زاده اردبيلي اول مهرماه سال 1304 در اردبيل به دنيا آمد. اذانگويي و نوحهخواني و منبري را از شيخ عبدالكريم به ارث برد و تا آخر عمر راه او را ادامه داد. خودش ميگفت كه اذانگويي در خانواده آنها، 150 سال قدمت دارد و نام فاميل آنها بههمين دليل موذن شده است؛ «زماني كه آن موقعها در اردبيل شناسنامه ميدادند، به تناسب شغل و حرفه، نام خانوادگي انتخاب ميكردند. به پدربزرگم هم گفته بودند تو چهكارهاي؟ گفته بود موذن. گفته بودند نام خانوادگي شما موذن است». رحيم در كودكي به مكتبخانه ميرود و تحت نظر ميرزا عزيز، قرآن و دستگاههاي موسيقي را فرا ميگيرد. به گفته خودش: «در آن دوران ما عوض دبيرستان مكتب ميرفتيم. همه هم متدين بودند. خانوادهها در دوره ما در ابتداي امر، بچهها را با قرآن مانوس ميكردند. ما هم پس از طي اين مرحله، به مدرسه حاج ابراهيم آمديم. طلبه بوديم به اصطلاح امروز ولي حين طلبگي، اين اذان با ما همراه بود». پس از يادگيري اصول نوحهخواني و اذانگويي، با همراهي پدر در مسجد اردبيل به اينكار مشغول ميشود و گاهي نيز براي خواندن يك نوحه به شهرهاي اطراف، خصوصا تالش ميرود. پسر بهجاي پدر با سكونت پدر در تهران، رحيم موذن براي تحصيل حوزوي رهسپار قم ميشود. حاج مهدي سراج - از دوستان رحيم - ميگويد: «وقتي شيخ كريم به تهران ميآيد، رحيم را براي درس خواندن به قم ميفرستد. صداي رحيم آنقدر خوب بوده كه ديگر هميشه او براي مجالس، در قم ميخوانده است. مداحان قم پيش شيخ كريم شكايت كرده بودند كه با آمدن رحيم ما از كار افتادهايم». رحيم درس خارج فقه ميخواند و ظهرها در حرم حضرت معصومه اذان ميگفت. سال 1329 شيخ كريم فوت ميكند و رحيم كه فقط 25 سال سن دارد، به تهران ميآيد تا جاي خالي پدر را در مسجد امام پركند. خودش ماجرا را اينگونه تعريف ميكند: «مرحوم پدرم سال 1322 براي نخستين بار اذان را در راديو گفت و همين روند تا 1326 كه برنامه سحري را به صورت زنده اجرا ميكرد ادامه داشت. او در سال 1329 سكته كرد و من قبول كردم جاي او اذان بگويم تا الان كه با اين سن و سال هنوز مشغولم و افتخار دارم كه با گفتن آن يك اذان، براي اسلام و مملكتم كاري كردهام. ما كه نه ثروت داريم، نه مكنت و همين يك اذان برايمان بهترين خير است». در همين سال است كه نام خانوادگي او نزد مردم از موذن به موذنزاده اردبيلي تغيير ميكند. جعفر تعريف ميكند كه «وقتي شيخ كريم ميميرد و پدرم به جايش اذان ميگويد، مجريان راديو ايران براي معرفي او به مردم، زاده اردبيلي را به فاميل پدرم اضافه ميكنند تا به شنوندگان بگويند او پسر شيخ كريم است. سر همين موضوع، همه فكر كردند كه نامخانوادگي پدر من موذنزاده اردبيلي است و همين نام هم تا آخر روي او ماند». ملكه بخششكن - همسر رحيم موذنزاده اردبيلي - تعريف ميكند كه حاج رحيم حدود سال1330 به اردبيل ميآيد و از او خواستگاري ميكند؛ «4 ماه بود كه پدرش فوت كرده بود. ما عروسي كرديم و آمديم تهران. خانوادههاي ما با هم همسايه بودند و ساكن يك محله بوديم. به يكي از همسايهها رشوه داده بود و گفته بود كه اين دختر را براي من خواستگاري كن. من تا بعد از عقد نديده بودمش. من را در آشپزخانه پدرم عقد كردند و بردند خانه او. آنجا براي اولينبار ديدمش. خودش ميگفت قبلا يكبار من را ديده بوده. با عمهام رفته بودم حمام. بعد كه بيرون آمديم، من پايم ليز خورد، زمين خوردم و آن موقع من را ديده بود». حاج رحيم پس از ازدواج، دوباره به تهران بازميگردد. همسر آن مرحوم ادامه ميدهد: «15 روز بعد از عروسي آمديم تهران. اول بازار تهران مستاجر بوديم و بعد رفتيم خيابان سينا يك خانه كوچك گرفتيم. بعد آنجا را هم فروختيم و آمديم آريانا (مالك اشتر) زندگي كرديم. آنجا هم چند سالي بوديم و آخر سر آمديم اينجا(مهرشهر كرج). به گفته حاج عسگر عاشقي، خانه حاج رحيم در مهرشهر كرج، كوچك بود و او هميشه به شوخي اين خانه را زندان موسي بنجعفر ميناميده است. همسر موذنزاده هم اين موضوع را تاييد ميكند: «2تا اتاق داشتيم و 6 تا بچه». اتصال به بالا در راديو تا سال 1334 كه صداي حاج رحيم در راديو ضبط شود، موذنزاده اردبيلي براي مسجد امام و راديو ملي بهصورت زنده اذان ميگفت. خانم بخششكن ميگويد: «ماه رمضان، هر روز با هم ميرفتيم مسجد ارگ و من بيرون ميماندم و او ميرفت اذانش را ميگفت و با هم برميگشتيم خانه. از همانجا هم مستقيم در رايو پخش ميشد». جعفر موذنزاده اردبيلي - پسر ارشد حاج رحيم - ميگويد: «سال 1334 پدر به راديو ميرود و از مهندس محبی - مسؤول استودیو 6 - ميخواهد كه اذانش را ضبط كنند. ماه رمضان بود و از او ميخواهند كه برود بعد از افطار براي ضبط بيايد. پدر قبول نميكند و ميگويد الان بايد اذانش را ضبط كنند. خودش ميگفته آن روز حال خاصي داشته و گويا بهاش الهام شده بود كه بايد اذان را همان لحظه براي ضبط بخواند. خلاصه مسؤولان راديو قبول ميكنند و پدر براي ضبط به استوديو ميرود. به گفته خودش، وقتي براي ضبط اين اذان به استوديوي راديو رفته، اذان را در تمام گوشهها امتحان كرده و ديده كه جا نميافتد. همانطور كه ميدانيد دستگاه بيات ترك يك حزن خاصي دارد و پدر هم در همين دستگاه، در گوشه روحالارواح، اذان را خوانده. ميگفت وقتي اذان را در اين گوشه خواندم، احساس كردم كه به بالا وصل شدم. ديگر تا پايان اذان، در استوديو نبودم». جعفر خاطره جالبي را نيز از قول پدرش از اولين ضبط اين اذان در راديو تعريف ميكند: «وقتي پدر اذان را ميخواند، يكي از خوانندههاي مطرح موسيقي ايراني كه در حال تماشايش بوده، با تعجب از او ميپرسد كه اذان را در چه گوشهاي خواندي؟ پدر هم ميگويد گوشه روحالارواح. آن خواننده مشهور به او ميگويد كه تابهحال اين گوشه را نشنيده بوده». خود حاج رحيم در گفتوگو با خبرگزاري ايسنا اين ماجرا را اينگونه تعريف ميكند: «يك روزي تصميم گرفتم تا يك اذان يادگاري بگويم. در استوديوي 6 صدا و سيما، هر گوشهاي انداختم، نشد تا اينكه آن را در روحالارواح آواز بيات ترك به اين شكل كه بيش از 50 سال پخش ميشود گفتم. ما ايراني هستيم و اذان ما بايد برخاسته از خودمان باشد. الان اذانخوانهايي هستند كه از عربستان تقليد ميكنند و اين پسنديده نيست و خود ما بايد ابتكار به خرج دهيم. الان 50 سال است كه كسي نتوانسته روي اين اذان من اذان بگويد؛ حتي برادرم سليم كه آن صداي گيرا و زيبا را دارد و اين خواست خداست؛ همان خدايي كه ميگويد اگر با من يكصدايي كنيد، محبت شما را به قلوب همه مياندازم». موذنزاده اردبيلي در ادامه به نكتهاي اشاره ميكند كه عدم تحقق آن تاسفانگيز است؛ «البته 20 سال پيش ميخواستم يك اذان ديگر را به مدت 15 دقيقه كه در ميان آن دعا هم هست، پر كنم اما نگذاشتند و گفتند كه اذان 6 دقيقه بيشتر نميشود». به گفته پسر ارثه او، موذنزاده تا 1357 و پيروزي انقلاب اسلامي، هر سال براي تجديد ضبط اذانش به راديو ميرفته: «از سال 34 به بعد، پدر هر سال براي ضبط به راديو ميرفت و اذانش را مجدد ميخواند. اصلا از طرف راديو دستور بوده كه اين اتفاق بيفتد. تلويزيون الان بيشتر اذان ضبط شده سال 56 پدرم را پخش ميكند. كانال 5 كه هميشه اين اذان را پخش ميكند ولي بعضياوقات ديدهام كه كانالهاي 1 و 3، اذان ضبط شده سالهاي 34 و 35 را پخش ميكنند. صداي پدر در اين اذان، بسيار شفاف، جوانتر و رساتر است و خوب كه دقت كنيد، ميتوانيد تفاوتشان را تشخيص دهيد». فراموشي و بيماري از سال 1357، دوره گمنامي موذنزاده اردبيلي آغاز ميشود. موذنزاده در برخي مساجد تهران مناجات و نوحه ميگفت و هر سال، شبهاي عاشورا در مسجد اردبيليها به منبر ميرفت. جز خانواده و دوستان، كمتر كسي از وجود او آگاه بود. پسر بزرگ موذنزاده ميگويد: «همه فكر ميكردند كه پدرم فوت كرده است. هيچكس تا سالها پيگير نشد كه او كجاست و چه ميكند. تلويزيون و راديو اذان او را پخش ميكردند و مردم هم اين اذان را دوست داشتند اما هيچكس سراغي از او نميگرفت». همسر او نيز از وضعيت بد مالي زندگيشان ميگويد: «من در خانه مواظب بچهها بودم و او صبح ميرفت و شب ميآمد. زندگي ما خيلي مشكل بود. بچهها يكييكي به دنيا ميآمدند و خرج و مخارج زندگي كفاف نميداد. كار موذنزاده هم فقط منبر بود و كار ديگري نميكرد. روزي یك مجلس ميرفت و خرج زندگي درنميآمد». جعفر تعريف ميكند كه چگونه به زنده بودن حاج رحيم پيميبرند: «آقاي غلامرضايي - مجري تلويزيون - خيلي اذان پدرم را دوست داشت و تعريف ميكرد كه از هر كس درباره موذنزاده اردبيلي پرسيده، گفتهاند اول انقلاب فوت كرده است. غلامرضايي ميگويد يك روز با يك آذريزبان برخورد كردم و از او سراغ موذنزاده را گرفتم و او به من گفت كه زنده است». به اين ترتيب، پس از 25 سال و در حالي كه تنها 2 سال به پايان عمر او مانده بود، موذنزاده اردبيلي مجددا كشف ميشود و يكي از خبرگزاريها هم با او گفتوگو ميكند. «بيماري پدر از سال 74 شروع شد و در سال 84 به اوج رسيد. اين اواخر، سرطان از مثانه، به كليه و كبد و ريههايش هم رسيده بود». جعفر تعريف ميكند كه تنها يكبار از پدر گلهاي درباره بيمارياش شنيده است؛ «در تمام مدتي كه مريض بود، اصلا گله و شكايت نميكرد و خيلي آرام بود؛ جز يكبار كه به من گفت نميدانم چرا اين مريضي را گرفتهام. آدمي مذهبياي بود و دكترها براي مريضياش به او سوند بسته بودند. او هم مدام مراقب بود كه نجس نشود. فقط اين موضوع بود كه خيلي ناراحتش ميكرد». حاج مهدي سراجزاده - دوست جوان موذنزاده اردبيلي - هم تاكيد ميكند كه اين حرف را به او هم گفته است: «يادم هست كه در بيمارستان بوديم و 5 روز مانده بود به رفتنش. تا آنروز حتي يكبار هم نديده بودم كه از وضعيت خود گله كند اما آنروز دست منرا گرفت و گفت مهدي، چرا من به اين روز افتادم و اين نوع مريضي نصيبم شد؟ چشمهايش پر از اشك شده بود و من هم گريهام گرفته بود. قبل از اينكه چيزي بگويم، خودش بلافاصله گفت كه همهچيز خواست خداست. بعد هم فضا عوض شد و خنديد». همسر آن مرحوم هم از روزهاي بيماري موذنزاده تعريف ميكند؛ «اين اواخر خيلي مريضي كشيد و همهاش بيمارستان بود. بيچاره اصلا اهل غر زدن نبود. من بداخلاقي ميكردم؛ خب آدم بايد راستش را بگويد؛ من هر چي ميگفتم اصلا حرفي نميزد». حاجي به ديار باقي رفت موذنزاده در آخرين ماههاي زندگياش نهايتا موفق ميشود به آرزوي خود برسد و حاجي شود. پسر بزرگ او ميگويد كه پدرش پس از شنيدن خبر سفر حج بسيار خوشحال شده است؛ «وقتي قرار شد كه از طرف لاريجاني كه آنموقع رييس صدا و سيما بود، به مكه برود، حالش خيلي بد بود و 2تا سوند بهاش وصل بود ولي خوشحال بود و ميگفت به آرزويش رسيده است. من رفتم اداره اوقاف و گفتم حال پدرم خوب نيست، از نظر پزشكي تاييدش نكنيد. گفتند مگر ميشود موذنزاده را رد كرد. اين مرد بايد به زيارت خانه خدا برود. 4ماه قبل از فوتش بود كه با وضع خرابي كه داشت به مكه رفت. من خيلي نگرانش بودم. روزي كه آمد، سريع خودم را بهاش رساندم و ديدم حالش زياد خوب نيست. گفتم فقط يك چيزي به من بگو، رفتي مكه چي ديدي؟ گفت فقط همين را بگويم كه رفتم خدا را ديدم و آمدم». علي معلم دامغاني كه اذان موذنزاده اردبيلي را در عرفات شنيده بود، اين اذان را يكي از بديعترين نمونههاي اذان دانسته كه نهتنها در ايران بلكه در سراسر جهان مورد توجه قرار گرفته است؛ «رحيم موذنزاده را در عرفات زيارت كردم و به ياد دارم كه ايشان در آنجا براي آخرين بار، اذان جاودانه خود را اجرا كردند كه بسيار مورد توجه حجاجي كه از ديگر مناطق جهان آمده قرار گرفت و فكر ميكنم او هم به آرزوي خود رسيد». موذنزاده اردبيلي پس از بازگشت از سفر حج، به علت پيشروي بيماري سرطان، در بيمارستان بستري ميشود. پزشكان براي بهبود او دست بهكار ميشوند ولي سرطان ديگر تمام بدن او را فرا گرفته بود و كاري از كسي ساخته نبود. مسؤولان نظام، يكييكي به بالينش ميآمدند و موذنزاده هم به آنها پند و اندرز ميداد. جعفر تعريف ميكند: «خيليها آمدند. يادم هست كه به آقاي مسجدجامعي كه آنموقع وزير ارشاد بود، يك كاغذي نشان داد كه اسم 2 هزارتا جوان رويش بود. گفت اين جوانها مشكل دارند. شما وزير هستيد و بايد يك كاري بكنيد. اگر اينها به كار خلاف بيفتند، تقصير شماست. گفت اين جوانها بهدرد اين مملكت ميخورند. بايد يك فكري براي آنها كرد. با آقاي حداد عادل هم كه رييس مجلس بود، مدام از درد مردم حرف ميزد». موذنزاده آنقدر ملاقاتكننده در بيمارستان داشت كه در مواقع بيداري بايد وقت خود را به احوالپرسي با آنها ميگذراند. منصور موذنزاده ميگويد: «كسي را رد نميكرد. با اينكه حال بدي داشت، همه را ميپذيرفت و با همه هم صحبت ميكرد. بعضي وقتها كه ديگر اتاق جا نداشت، ما مجبور ميشديم كه از اتاق بيرون برويم». سراجزاده هم در اينباره ميگويد: «وقتي در بيمارستان بود، دستهدسته دخترها و پسرها ميآمدند و از او عيادت ميكردند و ميرفتند. با اينكه حال خوشي نداشت، يكييكيشان را ماچ ميكرد و با آنها احوالپرسي ميكرد». پس از مدتي براي گشاد شدن سوند موذنزاده، عملي موفقيتآميز صورت ميگيرد اما ديگر دير شده بود. سرانجام ريه پيرمرد نيز به دست سرطان از كار ميافتد و او جهان رادر 6 خرداد ماه 1384 بدرود ميگويد. مراسم ختم موذنزاده در حالي در مسجد اردبيليهاي تهران برگزار ميشود كه اين مسجد مملو از آدم بوده است. جعفر موذنزاده گلهاي هم از مسؤولان دارد؛ «شبي 5 هزار نفر براي مراسم ختم و شام غريبان و شب هفتم و چلهم پدر به مسجد آمدند. آنقدر جمعيت زياد بود كه بسياري از آنها در كوچه بودند و مسجد ديگر جا نداشت. بيشتر از 15 ميليون تومان فقط هزينه همين مراسم شد كه پرداخت همه آنها بر عهده خانواده و دوستان پدر افتاد و حتي يكنفر نيامد يك جلد قرآن به اين مسجد هديه كند. از بزرگان و سران نظام خيليها به مسجد آمدند ولي هيچكس هيچ كمكي به ما نكرد. از روزي كه فهميدند پدر در بيمارستان بستري است، مدام براي عيادت با او ميآمدند. اتاق پدر هميشه شلوغ بود و حتي براي خانواده او هم جا نبود. خيلي از دولتيها و سران نظام به بيمارستان آمدند و با پدر عكس گرفتند و رفتند. هزينه بيمارستان پدر هم حدود 20 ميليون تومان شد كه باز همه را خودمان پرداخت كرديم. مسؤولان اينهمه درباه اهميت اذان پدر گفتند ولي حداقل نيامدند كمكي به خانواده او براي پرداخت هزينه بيمارستاناش كنند. من بازنشسته موسسه تحقيقات خاك و آب هستم و بقيه اعضاي خانواده ما هم از قشر مرفه نيستند. نميدانيد با چه مكافاتي توانستيم از پس اين هزينهها برآييم». *


جعفر تعريف ميكند كه پدرش بنا به درخواست حجاج ديگر كشورهاي اسلامي در مكه نيز اذان خود را گفته است: «ميگفت ازش خواستهاند كه در عرفات اذانش را بخواند ولي «عليا وليالله» را نگويد. قبول نكرده بود. دست آخر آنها قبول ميكنند كه اذانش را كامل بخواند. ميگفت اذانش را 20 دقيقه خوانده است». [دو نغمه ماندگار]
.jpg)
الهی از بود خود چه دیدم مگر بلا و عناد از بود تــــو همـــه عطا است و وفای به بر پیدا و بکرم هویدا ـ نا کرده گیر کرد رهی و آن کـــن که از تو سزا ـ
الهی نـــام تو مــا را جواز و مهــــــر تو ما را جهــاز ـ
الهی شنــاخت تو ما را امان و لطف تو مـــا را عیـــان ـ
الهی فضـــل تـــو ما را لوادکنف تــــو ما را ئادی ـ
الهی ضیعفان را پناهی قاصدان را بـــر سراهی مومنـــــان را گواهی چه بود که افزوئی و نکاهی؟
الهــــی چه عزیز است او که تو او را خواهی در بگریزد او را در راه آرئی طوبی آنکس را را کـــه تو او رایی ـ آیا که تا از ما خــــود کرائی؟
کریمــا گرفتار آن دردم که تو درمان آنی ـ بنده آن ثنا ام که تو سزای آنی من در تو چه دانم؟ تو دانی ـ تو آنی که گفتی من آنم آنــی ـ
الهی نمی توانم که این کار بیتو بسر بریم نه زهره آن داریم که از تو بسر بریم ـ هر گه که پنداریم کهه رسیدیم از حیرت شمارواسر بریم ـ
خـــــداوندا کجا باز یابیم آنروزکه تو ما را بودی و ما نبــودیم تا باز به ان روز رسیم میان آتش و دودیم اگـــر بدو گیتی آنروز یابیم پر سودیم ور بود خود را در یابیم به نبــود خود خشنودیم ـ
الهی از آنچه نخواستی چه آیــــد؟ و آنرا که نخواندی کی آیــد؟ تا کشته را از آب چیست؟ و نا بایسته را جواب چیست؟ تلخ را چه سود اگر آب خوش در جوار است؟ و خار را چه از آن کش بوی گل در کنار است ـ
الهی شاد بدانم که بد درگاه تو میزارم بر آن امیـــد که روزی در میـــدان فضل بتو نازم تومن فاپذیری و من فا تو پردازم ـ یک نظر در من نگری و دو گیتی بآب انـــدازم ـ
الهی نسیمی دمید از باغ دوستی دل را فـــدا کردیم ـ بویی یافتیم از خزینه دوستی بپادشاهی بر سر عالم ندا کردیم ـ برقی تافت از مشرق حقیقت اب و گل کم انگاشتیم و دو گییتی بگذاشتیم ـ یک نظر بسوختیم و بگداختیم بیفزای نظریو این سوخته را مـــرهم ساز و غرق شده را دریاب که می زده راهم بمی دارد و مرهم بود ـ
الهی تودوستان را به خصمان می نمایی درویشان را به غم و اندوهان میدهی بیمار کنی و خود بیمارستان کنی درمانده کنی و خود درمان کنی از خاک آدم کنی و با وی احسان کنی سعادتش بر سر دیوان کنی و به فردوس او را مهمان کنی مجلسش روضه رضوان کنی نا خوردن گندم با وی پیمان کنی و خوردن آن در علم غیب پنهان کنی آنگه او را بزندان کنی و سال ها گریان کنی جباری تو کار جباران کنی خداوندی کار خداوند ان کنی تو عتاب و جنگ همه با دوستان کنی ـ
الهی بنده با حکم ازل چون براید؟ < و آنچــه ندارد چه باید جهــد بنده چیست کار خواست تو دارد بنده به جهد خویش کی تــــواند ؟
الهی ای ســزای کرم وای نوازنده عالم نه با جز تو شادیست و نه با یاد تو غــــم ـ خصمی و شفیعی و گواهی و حکم هرگز بینما نفسی با مهــر تو بهم آزاد شده از بند وجود و عدم باز رسته از رحمت لوح و قلم درمجلس انس قدح شادی بردست نهاده دمادم ـ
الهی کار آن دارد که با تو کاری دارد یار آن دارد که چون تو یاری دارد ـ او که در دو جهان تر دارد هرگز کی ترا گذارد و عجب آنست که او که ترا دارد از همه زار تر میگذارد ـ او که نیافت بسبب نا یافت می زارد اوکه یافت باری چـــرا میگذارد دربرآن را که چون تو یاری باشد گر ناله کند سیاهکاری باشد ـ
الهی در سر گریستنی دارم دراز ـ ندانم که از حسرت گریم یا از ناز ـ گریستن حسرت بهره یتیم و گریستن شمع بهره ناز ـ از ناز گریستن چون بود این قصه یی است دراز ـ
الهی یک چند بیاد تو نازیدیم آخر خود را رستخیز گزیدیم چومن کیست که این کار را سزیدیم اینم بس که صحبت تو ارزدیم ـ
الهی نه جز از یاد تو دلست نه جز از یافت تو جان پس بیدل و بیجان زندگی چون توان؟
الهی جدا ماندم از جهانیان به آنک چشمم از تو تهی و تو مراعیان خالی ینی از من و نبینیم رویت جائی که تو با منی و دیدارینی ای دولت دل و زندگانی جان نادریافت یافته و نادیده عیان یاد تو میان دل و زبانست و مهر تو میان سرو جان ـ یافت تو روز است که خود برآید ناگاهان یابنده تو نه به شادی پردازد و نه باندهان ـ خداوندا به سر مرا کاری ار آن عبارت نتوان تمام کن برما کاری با خود که از دو گیتی نهان ـ
الهی شاد بدانیم که اول تو بودی و ما نبودیم ـ کار تو درگرفتی و ما نگرفتیم قیمت خود نهادی و رسول خود فرستادی ـ
الهی هر چه طلب بما دادی به سزا داری ما تباه مکن و هرچه بجای ما کردی از نیکی به عیب ما بریده مکن و هرچه نه به سزای ما ساختی بناسزائی ما جدا مکن ـ
الهی آنچـــه ما خود کشتیم به برمیار و آنچه تو ما را کشتی آفت ما زا آن باز دار ـ من چه دانستم که مزدور راوست که بهشت باقی او را حظ است و عارف اوست که در آرزوی یک لحظه است ـ من چه دانستم که مزدور در آرزوی حور و قصور است و عارف در بحر عیان غرقه نور است
الهی ما را بر این در گاه همه نیاز روزی بود که قطره ار آن شراب بر دل ماریزی ـ تا کی ما را بر آب و آتش بریم آمیزی ؟ ای بخت ما از دوست رستخیزی ـ
الهی از نزدیک نشانت میدهند و برتر از آنی و ز دورت می پندارند و نزدیکتر از جانی ـ نفسهای جوانمردانی ـ حاضر دلهای ذاکرانی ـ
ملکا تو آنی که خود گفتی و چنانکه گفتی آنی من چه دانستم که این دود آتش داغ است ـ من پنداشتم که هر جا آتشی است چراغ است من چه دانستم که در دوستی کشته را گناهست ـ و قاضی خصم را پناهست من چه دانستم که حیزت بوصال تو طریق است و ترا او بیش جوید که در غریق است خوانندگان از و بردر او بسیارند خواهندگان او کم گویندگان از درد بی درد او بسیارند و صاحب درد کم ـ
الهی چون از یافت تو سخن گویند از علم خود بگریزم برزهره خود بترسم در غفلت آویزم همواره از سلطان عیان در پرده غیب میآویزم نه کامم بی لکن خویشتن را در غلطی افکنم تا دمی برزنم ـ
خداوند نثار دل من امید دیدار تست بهار جان من مرغزار وصال تست ـ
خداوندا یافته میجویم با دیده در میگویم که دارم چه جویم که ببینم چه گویم شفیته این جستجویم گرفتار این گفتگویم ـ
خداوندا خود کردم و خود خریدم آتش بر خوئ خود افرورانیدم از دوستی آواز دادم دل و جان فراناز دادم ـ
مهربانا اکنون که در غرقابم دستم گیر که گرم افتادم ـ
الهی چه یاد کنم که خود همه یادم ـ من خرمن نشان خود فرا باد دادم یاد کردن کسب است و فراموش نکردن زندگانی زندگانی وراء دو گیتی است و کسب چنانکه دانی ـ
الهی یک چند به کسب تو ورزیدم باز یکچندی بیاد خود ترا نازیدم دیده بر تو آمد با نظاره پردازیدم ـ اکنون که یاد بشناختم خاموشی گزیدم چون من کیست که این مرتبت را سزیدم ـ فریاد از یاد بی اندازه و دیدار بهنگام و زآشنائی بنشان و زدوستی به پیغام ـ
خداونـــــدا کار آنکس کند که تواند و عطا آنکس بخشد که دارد پس رهی چه دارد و چه تواند چون توانائی تو کرا توانست ؟ و در ثنا تو کرا زبانست؟ و بی مهر تو کرا سر در جانست؟ چه غم دارد او که تو را دارد؟ کرا شاید او که ترا نشاید؟ آزاد آن نفس که بیاد تو یازان و آباد و آن دل که به مهر تو نازان ـ و شاد آنکس که با تو در پیمان از غیر جدا شدن سر میدانست کار آن دارد که با تو در پیمانست ـ
الهی اگر از دنیا نصیبی است به بیگانگان دادم و اگر از عقبی مرا ذخیره یی است به مومنان دادم ـ در دنیا مرا یاد تو بس و در عقبا مرا دیدار تو بس دنیا و عقبا دو متاعند بهایی و دید نقدیست عطائی ـ قومی بینم باین جهان از و مشغول قومی از هر دو جهان بوی مشغول گوش فرا داشته که تا نسیم سعادت از جانب قربت کی دمد؟ و آفتاب وصلت از برخ عنایت که تابد؟ بزبان بیخودی و به حکم آرزومندی میزارند و میگویند ـ
کریما مشتاق تو بی تو زندگانی چون گذرد؟ آرزومند بتو از دست دوستی تو یک کنار خون دارد ـ بی تو ای آرام جانم زندگانی چون کنم؟ چون نباشی در کنارم شادمانی چون کنم؟
الهی هر که تو را جوید او را بنقد رستخیزی باید یا بتیغ ناکامی او را خونریزی باید ـ
عزیز دو گیتی هر که قصد درگاه تو کند روزش چنین است/ یا بهره این درویش خود چنین است؟
الهی همگان در فـــراق میسوزند و محب در دیدار چون دوست دیده ور گشت ـ محب را با صبرو قرار چه کار؟
خداوندا تو ماراجاهـــل خـــواندی ـ از جاهـــــل جز جفا چه آیـــــد؟
الهی عارف ترا بنور میداند از شعاع وجود عبارت نمی تواند موحد ترا بنور قرب می شناسد و در آتش مهر میسوزد از نار باز نمی پردازد ـ
خـــــداوندا یافت ترا دریافت می جوید از غرقی در حیــــــرت طلب از یافت بــاز نمیـــــداند ـ
الهی نشان این کار مارا بی جهان کرد تا از تن نشان ما را هم نهان کرد ـ در دیده وری تورهی را بی جان کرد مهر تو سود کرد و دو گیتی زیان کرد ـ
الهی دانی بچه شادم بآنکه نه به خویشتن بتو افتادم تو خواستی نه من خواستم ـ دوست بر بالین دیدم چون از خواب برخاستم ـ
الهی آن روز کجا یابم که تو مرا بودی و من نبودم تا باز بآن روز رسم میان آتش و دودم ـ اگـــر بدو گیتی آنروز یابم من برسودم ـ ور بود تو خود را یابم به نبود تو خشنودم ـ
خــدایا نه شناخت ترا توان نه ثناء ترا زبان نه دریای حلال و کبریا ترا کران ـ پس تر مدح و ثنا چون توان ـ ترا که داند که ترا تو دانی تو ـ ترا نداد کس ترا تو دانی بس ـ
الهی اگر در کمین سر تو بما عنایت نیست سر انجام قصه ما جـــز حسرت نیست ـ ای حجت را یاد و انس را یادگار خود حاضری ما را جستن چه بکار؟
الهی هر کس را امیدی و امیـــد رهی دیدار رهی را بی دیدار نه بمزد حاجت است نه با بهشت کار مرا تا باشد این درد نهــــانی ترا جویم که درمانم تو دانی ـ
الهی او که ترا بصنایع شناخت بر سبب موقوف است ـ و او که ترا به صفات شناخت در خبر محبوس است ـ او که به اشارت شناخت صحبت را مطلوبست ـ او که ربوده اوست از خود معصوم است ـ
الهی موجود عارفانی ـ آرزوی دل مشتاقانی ـ مذکور زبان مداحانی ـ چونت نخواهم که نیوشنده آواز داعیانی ـ چونت نستایم که شاد کننده دل بندگانی ـ چونت ندانم که زین جهانی ـ چونت دوست دارم که عیش جانی ؟
الهی الهی یافته میجویم با دیده ور میگویم که دارم ؟ چه جویم؟ که می بینم ؟ چه گویم شفته این جستجویم گرفتار این گفتگویم ـ
کریما این سسوز ما امروز در آمیز است نه طاقت بسر بردن و نه جای گریز است ـ سر وقت عارف تیغی تیز است نه جای آرام و نه روی پرهیز است ـ
لطیفا این منزل ما چرا چنین دور است هراهان برگشتند که این کار غرور است ـ گر منزل ما سرور است این انتظار سور است و گر جز منتظر مصیبت زده است معذور است ـ
الهی ای دهنده عطا و پوشینده جفا نه پیدا که پسند کو؟ او پسندیده چراینده بناها به قضا پس کوی که چرا؟
الهی کار پیش از آدم و حواست و عطا پیش از خوف و رحاست اما آدمی به سبب دیدن مبتلاست ـ خاصه او آنکس است که از سبب دیدن رهاست اگر اسیاء احوال است قطب مشیت بجاست ـ
الهی عنایت کوه است و فضل تو دریاست کوه کی فرسود و دریا کی کاست عنایت تو کی جست و فضل تو کی واخواست؟ پس شادی یکی است که دوست یکتاست ـ
الهی نه دیدار ترا بهاست و نه رهی را صحبت سزاست و نه از مقصود ذره یی در جان پیداست ـ پس این درد و سوز در جهان چراست پیداست که بلا را در جهان چند جاست ـ این همه سهم است اگر روزی باین خار خرماست ـ
الهی از کرم همین چشم داریم و از لطف تو همین گوش داریم بیامرز ما را که بس آلوده ایم بکرد خویش بس درمانده ایم بوقت خویش بس مغروریم به پندار خویش بس محبوبیم در سزای خویش دست گیر ما را به فضل خویش باز خوان ما را بکرم خویش ـ بارده ما را به احسان خویش ـ
الهی چه سوز است این که از بیم فوت تو در جان ما در عالم کسی نیست که ببخشاید بروز زمان ما ـ
عزیز تو گیتی چند نهان شوی و چند پیدا دلم حیران گشت و جان شیدا تا کی این استتار و تجلی آخر کی بود آن تجـــــــلی جاودانی ـ
الهی جلا عزت تو جای اشارت نگذاشت محو و اثبات تو راه اضافت بر داشت تا گم گشت هر چه رهی در دست داشت ـ
الهی آب عنایت تو به سنگ رسید سنگ بارگرفت سنگ درخت رویایند درخت میوه بار گرفت درختی که بارش همه شادی طعمش همه انس بویش همه آزادی ـ درختی که بیخ آن در زمین وفا شاخ آن بر هوا ـ رضا میوه آن معــرفت و صفا ـ حاصل آن دیدار و لقا
الهی به چه شادم؟ به آنکه نه بخویشتن بتو افتادم
الهی تــــــو خواستی نـــه من خــواستم ـ
الهی این چه بتر روزیست؟ ترسم که مرا از تو جز حسرت نه روزیست ـ
الهی میلرزم از آنکه نه ارزم چه سازم جز از آنکه می سوزم تا از این افتادگی بر خیزم ـ
الهی از بخت خود چون پرهیزم و از بودنی کجا گریزم؟ و نا چاره را چه آمیزم و در هامون کجا گریزم ـ
الهی ار تو فضل کنی از دیگران چه داد و چه بیداد ور تو عدل کنی پس فضل دیگران چون باد ـ
الهی گفت تو راحت دل است و دیدار تو زندگانی جان زبان بیاد تو ناز دو دل به مهر و جان بعیان ـ
الهی بهر صفت که هستم بر خواست تو موقوفــم ـ بهر نام که مرا خوانند به بندگی تو معروفم تا جان دارم رخت از ین کوی بر ندارم او که تو آن اویی بهشت او را بنده است او که تو در زندگانی اویی جاوی زنده است ـ
الهـــی آنچــه من از تو دیدم دوگیتی بیاراید عجب اینست که جان من از بیم داد تو دمی نیاساید ـ
الهی چند نهان باشی؟ و چند پیدا؟ که دلم حیران گشت و جان شیدا؟ تاکی این استتار و تجلی ؟ کی بود آن تجلی جاودانی ـ
الهی دانش و کوشش محنت آدمیت و بهره هر یکی از توبه سزا کرا و از لیست ـ
الهی آمدم با دو دست تهی ـ بسوختم بر امید روز بهی ـ چه بود اگر از فضل خود براین خسته دلم مرهم نهی؟
الهی تو دوستان خود را به لطف پیدا گشتی تا قومـــی را به شراب انس متان کردی قومی را بدریای دهشت غرق کردی ـ
الهی تو آنی که نو تجلی بر دل های دوستان تابان کردی چشمه های مهـــر در سرهای ایشان روان کردی و آن دلها را آئینــه خود محل صفا کردی تو در آن پیدا و به پیدائــی خـــود در آن دو گیتی نا پیدا کردی ـ
الهی هر چه نشان شمردم پرده بود و هــر چه می مایه دانستم بیهوده بود ـ
الهی این پردهء من از من بدار و عیب هستی من از من وا دار و مرا در دست کوشش بمن گذار
الهی کرد ما در میار و زیان ما از ما وا دار ای کردگار نیکو کار آنچه بی ما ساختی بی ما راست دار و آنچـــه تو برتادی بما مسپار ـ
الهی همه دوستان میان دو تن باشد ـ سه دیگر نگنجد درین دوستی همه تویی من در نگنجم گر این کار سراز منست مرا بدین کار نا کاردر سزار تو است همه توئی من فضول را بدعوی چه کار؟
الهی از کجا باز یابم من آنروز که تو مرا بودی و من نبودم تا باز بدان روز رسم میان آتش و دودم اگر بدو گیتی آن روز من یابم پر سودم در بود خود را دریابم به نبود خود خشنودم ـ
الهی ای داننــــد ه هر چیز و سازنده هر کار و دارنه هر کس نه کس را با تو بنازی و نه کس را از تو بی نیازی کار به حکمت می اندازی و به لطف می سازی نه بیداد است و نه بازی ـ
الهی نه به چرائی کار تو بنده را علم و نه بر تو کس را حکم سزا ها تو ساختی و نوا ها تو ساختی و نه از کسی به تو نه از تو به کس همه از تو بتو همه توئی و بس ـ
الهی ترا آنکس ببیند که ترا در ازل دید که دو گیتی او را ناپدید و ترا او دید که نادیده پسند ید ـ
الهی بر هزاران عقبه بگذارنیدی و یکی ماند دل من خجل ماند از بس که ترا خواند ـ
الهی به هزاران آب شبستی تا آشنا کردی با دوستی و یک ماند آن که مرا از من بشوی تا از پس خود بر خیزم و تو مانی ـ
الهی هر گز بینما روزی بی محنت خویش؟ تا چشم باز کنم و خود را نبینم در پیش ـ
الهی نصیب این بیچاره ازین کار همه درد است مبارک باد که مرا ازین درد سخت در خورد است بیچاره آنکس که ازین درد فرد است حقا که هر که بدین درد ننازد نا جوانمرد است ـ
الهی همه عالم تر می خواهنـــد کار آن دارد که تا تو کراخواهی بناز کسی تو او را خواهی که اگر بر گردد تو او را در راهی ـ
الهی تو ما را ضعیف خواندی از ضعیف چه آید جز خطا و ما را جاهل خواندی و از جاهل چه آید جز جفا و تو خداوندی کریم و لطیف چه سزد جز از کرم و وفبخشیدن عطا ـ
الهی یادت چون کنـــم که من خود همه یادم من خرمن نشان خویش فراباد نهــادم ـ
الهی وقت را بدرد می نازم و زیادتی را می سازم به امید آنکه چون درین درد بگدازم درد و راحت هر دو بر اندازم ـ
الهی تو مومنان را پناهی قاصدلن را بر سر راهی عزیز کسی که تو او را خواهی اگر بگریزد او را در راهی طوبی آنکس را که تو او رایی آیا که تا از ما خو کرایی ـ
الهی تو خواستی نه من خواستم دوست بر بالین دیدم چو از خواب بر خواستم ـ
الهی دانی بچه شادم ؟ به آنکه نه بخویشتن بتو افتادم ـ
الهی هر چند که ما گنهکاریم تو غفاری هر چند که ما زشتکاریم تو ستاری ـ
ملکا گنج فضل تو داری بی نظیر و بی یاری سزد که جفا های ما درگذاری ـ
الهی این تیغ است که چنین تیز است ـ نه جای آرام و نه روی پرهیز است ـ
الهی یافت جستن زندگانیست و جوینده نا یافتن زندانیست و چندان که میان آن و این معانیست یگانگی ترا نشانیست و هر چه نه بتو باقیست فانیست
مسعود رسام درگذشت
پورفرج تهیه کننده تلویزیون و از دوستان نزدیک مرحوم رسام در مصاحبه با خبرنگار صداوسیما افزود: آن مرحوم از چند سال پیش با بیماری سرطان دست وپنجه نرم می کرد و 16 ماه پیش نیز برای ادامه درمان به آلمان سفر کرد.
وی تصریح کرد : پس از آن نیز ادامه درمان وی در بیمارستان های تهران ادامه داشت که از دیشب حال وی رو به وخامت گذاشت و با وجود تلاش کادر پزشکی بیمارستان لاله سرانجام ساعت 15 امروز درگذشت.
پور فرج که سابقه تهیه کنندگی مجموعه بزرگمرد کوچک به کارگردانی مرحوم رسام را در کارنامه خود دارد، گفت : با هماهنگی خانواده وی ، پیکر آن مرحوم ساعت 9صبح سه شنبه دوازدهم آبان از مقابل خانه سینما به سمت قطعه هنرمندان بهشت زهرا تشییع می شود.
مرحوم مسعود رسام که مجموعههای " خانه سبز" و "سرزمین سبز " را در کارنامه هنری خود به جای گذاشت ،در سال 1336 در تهران متولد و پس از کسب مدرک کارگردانی از مدرسه عالی تلویزیون و سینما (دانشکده صدا و سیما) وارد عرصه حرفه ای فیلم سازی شد.
" بزرگ مرد کوچک "، "دریاییها "، " همسران "، "مروارید سرخ "، "چاق و لاغر" و فیلمهای سینمایی " سیندرلا " و "علی وغول جنگل" و مجموعه " غیر محرمانه " از دیگر آثار مرحوم رسام در حوزه کارگردانی است.

اكرم محمدي، مهرانه مهينترابي، لاله صبوري و بيژن بيرنگ از مسعود رسام ميگويند
وداع با مرد خاطره ساز
|
|
در سالهای ابتدای دهه 70 مجموعهای از شبکه دو روی آنتن رفت که شکل و شیوه مجموعهسازی را تحت تاثیر قرار داد. جذابیتهای این مجموعه پربیننده و موفق به اندازهای بود که نه تنها بازیگرانش را به شهرت و محبوبیت رساند، بلکه نام کارگردانهایش را هم سر زبان انداخت.
«همسران» نمونهای شد برای مجموعهسازی آپارتمانی و اپیزودیک که اگرچه سالها در شبکههای خارجی تجربه میشد کمتر به تلویزیون ما راه پیدا کرده بود. مسعود رسام فارغالتحصیل کارگردانی از مدرسه عالی تلویزیون و سینما در کنار بیژن بیرنگ زوجی را تشکیل داده بودند که در برنامهسازی تلویزیون در دهه 60 و 70 تنوع ایجاد کردند، نوع نگاه آنها نسبت به زندگی و استفاده از دانش روانشناسی در بیان مفاهیم اخلاقی و تربیتی امتیاز مجموعههایی بود که رسام و بیرنگ پشت دوربین آن بودند. آنها در فضایی دست به این تجربهگرایی میزدند که مجموعهسازی بیشتر از هر چیز به حرفهای پرسود و پررونق برای تهیهکنندهها تبدیل شده بود و قواعد بساز و بفروشی در آن حاکم بود.
اکرم محمدی با یادآوری خاطرات همکاری با مسعود رسام در مجموعههای «خانه سبز» و «سرزمین سبز» او را کارگردانی خوشرو و مسلط به کار توصیف ميكند. محمدی ميگويد: خبر درگذشت مسعود رسام واقعا شوکهکننده بود و من به جامعه هنرمندان، خانوادهاش و مردم تسلیت میگویم. او همیشه به کارش مسلط و خوشرو بود. خاطرات خوش زیادی با او در مجموعههای «خانه سبز» و «سرزمین سبز» داشتم.
او توضيح ميدهد: در زمان بازی در این دو پروژه زندگی کردم. مرحوم رسام همچون یک دوست و یک همکار خوب بازیگر را هدایت میکرد. یاد زندهیاد خسرو شکیبایی و مسعود رسام در «خانه سبز» و «سرزمین سبز» بخیر. رسام خیلی زود از دنیا رفت. نمیتوانم مرگ او را باور کنم.
مهرانه مهینترابی نيز با یادآوری خاطراتی که از زندهیاد مسعود رسام در مجموعههای «همسران» و «خانه سبز» داشت، ميگويد: به یاد دارم وقتی مسعود رسام و بیژن بیرنگ مجموعههای «همسران» و «خانه سبز» را طراحی کردند و در دهه 70 پخش شد، توانستند مخاطبان زیادی را جلب کنند. رسام با سیاست خاصی کار را پیگیری و همیشه بچهها را همدل میکرد.
وی در ادامه افزود: رسام همکار خیلی خوبی برایمان بود و وقتی خبر را شنیدم خیلی شوکه شدم. من از او بسیار آموختم. مسعود رسام کارگردان توانایی بود و به کار خود اشراف داشت. همیشه ایدههای درستی داشت و خردمندانه و با برنامهریزی کار میکرد.
لاله صبوری بازیگر مجموعه «بزرگمرد کوچک» رسام را یک شعبدهباز ميداند که هر بار دستش را در کلاه میکرد برای هر پلان یک لحظه جدید خلق میکرد. لاله صبوری ميگويد: وقتی خبر درگذشت رسام را شنیدم، خیلی دلم گرفت از اینکه چرا زمانی که زنده هستیم کمتر به یاد یکدیگر میافتیم و مشغله زندگی را بهانه میکنیم. رسام فردی بزرگوار، دوستداشتنی و فهمیده بود. به ندرت پیش میآمد عصبانی شود.
بازیگر مجموعه «بزرگمرد کوچک» ميافزايد: رسام همچون یک شعبدهباز بود و هر بار که دستش را در کلاه میکرد برای هر پلان یک لحظه جدید خلق میکرد. خبر مرگ رسام برایم شوککننده بود و مرگ او را باور نمیکنم. نمیتوانم برای او از فعل ماضی استفاده کنم. اما بيژن بيرنگ كه از سال 1360 تا 1380 با مسعود رسام همكاري كرده است، ميگويد: بسياري از جواناني كه به مرز 30 سالگي رسيدهاند، عمر خود را با كارهاي مرحوم رسام سپري كردهاند. او توضيح ميدهد: كارهاي خيلي زيادي با هم ساختيم و بيشتر سريالهايي كه چه قبل و چه پس از انقلاب اسلامي براي سيما از جمله كودكان و نوجوانان ساخته شد، از آثار او بودند، در واقع بسياري از بينندگان تلويزيون با كارهاي او بزرگ شدند.
ائیلر – ائیلر
ائله بیر کیشی نین توت اتگیندن بوهتان دئمه ، بوهتان توتار آدامی اولماز
ای نازنین سنین کیمی مینا گردن ، بویوبسته ××× پیدا نمی شود در چند محل اسمت هست گردن همچو مینا ، قامت رعنا
بیل سنه ایمدادی او ائیلر – ائیلر
ذره جه اوستونده اولسا نظری
یئردن داش گؤتورسن لعل ائیلر – ائیلر
قول ائیلر ، بازاردا ساتار آدامی
جهنم اودوندان بئتر آدامی
یوخسوللوق یاندیریب ، کول ائیلر – ائیلر
عاقل اینسان دئمز هر گؤردوگونو
دالدالار دوشمتاندان وای دردیگینی
گؤرمزسن نامردین پای وئردیگینی
وئرسه ده مینتین بول ائیلر – ائیلر
خسته قاسیم دئیر سؤزون بو باشدان
پای اومما قوهومدان ، یاردان ، یولداشدان
اؤزون امک چکسن سو چیخار داشدان
اریدر داغلاری یول ائیلر – ائیلر
کمکت می کند
ازدامن مردی بگیر که
بدانی کمکت خواهد کرد
ذره ای هم نظرش به تو باشد
سنگی که از زمین برمی داری لعلش می کند
بهتان نگو ، بهتان دامن آدمی را می گیرد
او را مثل برده در بازار می فروشد
از آتش جهنم هم بدتر
فقر آدمی را می سوزاند و خاکستر می کند
آدم عاقل هرچه که می بیند به زبان نمی آورد
از دشمن پنهان می کند دردی را که به او رسیده است
سهمی را که ناکس می دهد نمی بینی
اگر هم بدهد منتش را فراوان می کند
خسته قاسم حرفش را از حالا می گوید
از فامیل و دوست و یاور انتظار کمک نداشته باش
اگر خودت تلاش کنی از سنگ آب جاری می شود
تلاشت کوه را ذوب کرده راه هموار می سازد
شوخ گؤزلدن دویماق اولماز
آغزین شکر ، لبین بالدی
لبین کیمی قایماق اولماز
نئچه ماحالدا وار آدین
ده ییشدین آغزیمین دادین
دوروب یانیندا جلادین
دیزینه باش قویماق اولماز
بیر سایه سال باشیم اوسته
یازیق « قاسیم » دوشدو خسته
دردی غمین سایماق اولماز
ای نازنین مانند تو
از زیبای شوخ نمی شود شیر شد
دهانت شکر ، لبت عسل
خامه ای مانند لبت پیدا نمی شود
مزه دهانم را تغییر دادی
جلادت کنارت ایستاده
سر به زانویت نمی شود گذاشت
سایه ات را بالای سرم بیانداز
بیچاره « قاسم » بیمار شد
درد و غمم را نمی شود شمرد دنیانین -
نه چوخوموش آهی زاری دونیانین
باغبان اولدوم گیردیم دونیا باغینا
حئیف کی یوخوموش باری دونیانین
..
ازلدن دوست ائتدی منی قاندیردی
یالان ساتدی اوره گیمی یاندیردی
درد منی چولقادی بوش دولاندیردی
هئچ یوخویموش اعتباری دونیانین
..
خسته قاسم دئییر اوزوم گولمه دی
حکیم لقمان درده درمکان بیلمه دی
گؤزومون یاشینی کیمسه سیلمه دی
تؤکولدو باشیما ناری دونیانین
..
دنیا
چرخ فلک بازی بدی را با من شروع کرد
آه و زار دنیا چه زیاد بود
باغبان شدم و به باغ دنیا قدم گذاشتم
حیف که میوه ای نداشت دنیا
..
از روز اول مرا با دوستی خودش فریفت
دروغ گفت و دلم را سوزاند
مرا گرفتار درد کرد و بیهوده گرداند
هیچ اعتباری نداشت دنیا
..
خسته قاسم می گوید : روز خوش ندیدم
لقمان حکیم دردم را نفهمید
کسی اشک چشمانم را پاک نکرد
نه دانام ایندی
یادی صرصر ائله اسدی زمیمه
نه سونبولوم قالدی نه دانه م ایندی
درد آنلاماز ، بی وفا یار یولوندا
آدیم رسوای اولدو نه دانام ایندی
*
پروانه تک منده یاندیم آ ، یاغدا
یار گلدی اوزومه ، اولدو آی عاقدا
درده دوشدوم کؤمگه بو ایاقدا
نه نادانیم گلر نه دانام ایندی
*
خسته قاسم یار قاپیسی بو دردی
اورگیمین آچان گولون بو دردی
غمخوار اولوب چکمک اوچون بو دردی
نه آتام وار منیم نه آنام ایندی
زندگینامه امام علی بن موسی الرضا عليه السلام
مقدمه :
امام علي بن موسيالرضا عليهالسلام هشتمين امام شيعيان از سلاله پاك رسول خدا و هشتمين جانشين پيامبر مكرم اسلام ميباشند.
ايشان در سن 35 سالگي عهدهدار مسئوليت امامت ورهبري شيعيان گرديدند و حيات ايشان مقارن بود با خلافت خلفاي عباسي كه سختيها و رنج بسياري رابر امام رواداشتند و سر انجام مامون عباسی ايشان رادرسن 55 سالگی به شهادت رساند.دراين نوشته به طور خلاصه, بعضی ازابعاد زندگانی آن حضرت را بررسی می نماييم.
نام ،لقب و كنيه امام :
نام مبارك ايشان علي و كنيه آن حضرت ابوالحسن و مشهورترين لقب ايشان "رضا" به معناي "خشنودي" ميباشد. امام محمدتقي عليهالسلام امام نهم و فرزند ايشان سبب ناميده شدن آن حضرت به اين لقب را اينگونه نقل ميفرمايند :" خداوند او را رضا لقب نهاد زيرا خداوند در آسمان و رسول خدا و ائمه اطهار در زمين از او خشنود بودهاند و ايشان را براي امامت پسنديده اند و همينطور ( به خاطر خلق و خوي نيكوي امام ) هم دوستان و نزديكان و هم دشمنان از ايشان راضي و خشنود بودند".
يكي از القاب مشهور حضرت " عالم آل محمد " است . اين لقب نشانگر ظهور علم و دانش ايشان ميباشد.جلسات مناظره متعددی که امام با دانشمندان بزرگ عصر خويش, بويژه علمای اديان مختلف انجام داد و در همه آنها با سربلندی تمام بيرون آمد دليل کوچکي براين سخن است، که قسمتي از اين مناظرات در بخش " جنبه علمي امام " آمده است. اين توانايي و برتري امام, در تسلط بر علوم يكي از دلايل امامت ايشان ميباشد و با تأمل در سخنان امام در اين مناظرات, كاملاً اين مطلب روشن ميگردد كه اين علوم جز از يك منبع وابسته به الهام و وحي نميتواند سرچشمه گرفته باشد.
پدر و مادر امام :
پدر بزرگوار ايشان امام موسي كاظم (عليه السلام ) پيشواي هفتم شيعيان بودند كه در سال 183 ه.ق. به دست هارون عباسي به شهادت رسيدند و مادرگراميشان " نجمه " نام داشت.
تولد امام :
حضرت رضا (عليه السلام ) در يازدهم ذيقعدهالحرام سال 148 هجري در مدينه منوره ديده به جهان گشودند. از قول مادر ايشان نقل شده است كه :" هنگاميكه به حضرتش حامله شدم به هيچ وجه ثقل حمل را در خود حس نميكردم و وقتي به خواب ميرفتم, صداي تسبيح و تمجيد حق تعالي وذکر " لاالهالاالله " رااز شكم خود ميشنيدم, اما چون بيدار ميشدم ديگر صدايي بگوش نمي رسيد. هنگاميكه وضع حمل انجام شد، نوزاد دو دستش را به زمين نهاد و سرش را به سوي آسمان بلند كرد و لبانش را تكان ميداد؛ گويي چيزي ميگفت" (2).
نظير اين واقعه, هنگام تولد ديگر ائمه و بعضي از پيامبران الهي نيز نقل شده است, از جمله حضرت عيسي كه به اراده الهي در اوان تولد, در گهواره لب به سخن گشوده و با مردم سخن گفتند كه شرح اين ماجرا در قرآن كريم آمده است. (3)
زندگي امام در مدينه :
حضرت رضا (عليه السلام) تا قبل از هجرت به مرو در مدينه زادگاهشان، ساكن بودند و در آنجا در جوار مدفن پاك رسول خدا و اجداد طاهرينشان به هدايت مردم و تبيين معارف ديني و سيره نبوي مي پرداختنند. مردم مدينه نيز بسيار امام را دوست مي داشتند و به ايشان همچون پدري مهربان مي نگريستند.تا قبل ازاين سفر با اينکه امام بيشترسالهای عمرش را درمدينه گذرانده بود, اما درسراسرمملکت اسلامي پِيروان بسياری داشت که گوش به فرمان اوامر امام بودند.
امام در گفتگويي كه با مامون درباره ولايت عهدی داشتند، در اين باره اين گونه مي فرمايند:" همانا ولايت عهدی هيچ امتيازي را بر من نيفزود. هنگامي كه من در مدينه بودم فرمان من در شرق و غرب نافذ بود واگرازکوچه های شهر مدينه عبورمي کردم, عزيرتراز من كسي نبود . مردم پيوسته حاجاتشان را نزد من مي آوردند و كسي نبود كه بتوانم نياز او ر ا برآورده سازم, مگر اينكه اين كار را انجام مي دادم و مردم به چشم عزيز و بزرگ خويش، به من مى نگريستند ".
امامت حضرت رضا (عليه السلام ) :
امامت و وصايت حضرت رضا (عليه السلام ) بارها توسط پدر بزرگوار و اجداد طاهرينشان و رسول اكرم (صلي الله وعليه واله )اعلام شده بود. به خصوص امام كاظم (عليه السلام ) بارها در حضور مردم ايشان را به عنوان وصي و امام بعد از خويش معرفي كرده بودند كه به نمونهاي از آنها اشاره مينمائيم.
يكي از ياران امام موسي كاظم (عليه السلام ) ميگويد:" ما شصت نفر بوديم كه موسي بنجعفر به جمع ما وارد شد و دست فرزندش علي در دست او بود. فرمود :" آيا ميدانيد من كيستم ؟" گفتم:" تو آقا و بزرگ ما هستي". فرمود :" نام و لقب من را بگوئيد". گفتم :" شما موسي بن جعفر بن محمد هستيد ". فرمود :" اين كه با من است كيست ؟" گفتم :" علي بن موسي بن جعفر". فرمود :" پس شهادت دهيد او در زندگاني من وكيل من است و بعد از مرگ من وصي من مي باشد"". (4) در حديث مشهوری نيزکه جابر از قول نبى اكرم نقل ميكند امام رضا (عليه السلام ) به عنوان هشتمين امام و وصي پيامبر معرفي شدهاند. امام صادق (عليه السلام ) نيز مكرر به امام كاظم ميفرمودند كه "عالم آلمحمد از فرزندان تو است و او وصي بعد از تو ميباشد".
اوضاع سياسي :
مدت امامت امام هشتم در حدود بيست سال بود كه ميتوان آن را به سه بخش جداگانه تقسيم كرد :
1- ده سال اول امامت آن حضرت، كه همزمان بود با زمامداري هارون.
2- پنج سال بعد از آن كه مقارن با خلافت امين بود.
3- پنج سال آخر امامت آن بزرگوار كه مصادف با خلافت مأمون و تسلط او بر قلمرو اسلامي آن روز بود.
مدتي از روزگار زندگاني امام رضا (عليه السلام ) همزمان با خلافت هارون الرشيد بود. در اين زمان است كه مصيبت دردناك شهادت پدر بزرگوارشان و ديگر مصيبتهاي اسفبار براي علويان ( سادات و نوادگان اميرالمؤمنين) واقع شده است. در آن زمان كوششهاي فراواني در تحريك هارون براي كشتن امام رضا (عليه السلام ) ميشد تا آنجا که در نهايت هارون تصميم بر قتل امام گرفت؛ اما فرصت نيافت نقشه خود را عملي كند. بعد از وفات هارون فرزندش امين به خلافت رسيد. در اين زمان به علت مرگ هارون ضعف و تزلزل بر حكومت سايه افكنده بود و اين تزلزل و غرق بودن امين درفساد و تباهی باعث شده بود كه او و دستگاه حكومت, از توجه به سوي امام و پيگيري امر ايشان بازمانند. از اين رو ميتوانيم اين دوره را در زندگي امام دوران آرامش بناميم.
اما سرانجام مأمون عباسي توانست برادر خود امين را شكست داده و اورابه قتل برساند و لباس قدرت را به تن نمايد و توانسته بود با سركوب شورشيان فرمان خود را در اطراف واکناف مملكت اسلامي جاري كند. وي حكومت ايالت عراق را به يكي از عمال خويش واگذار كرده بود و خود در مرو اقامت گزيد و فضل بن سهل را كه مردي بسيار سياستمدار بود ، وزير و مشاور خويش قرار داد. اما خطري كه حكومت او را تهديد ميكردعلويان بودند كه بعد از قرني تحمل شکنجه وقتل و غارت, اکنون با استفاده از فرصت دودستگي در خلافت هر يك به عناوين مختلف در خفا و آشكار علم مخالفت با مأمون را برافراشته و خواهان براندازي حكومت عباسي بودند؛ به علاوه آنان در جلب توجه افكار عمومي مسلمين به سوي خود ، و كسب حمايت آنها موفق گرديده بودند و دليل آشكاربر اين مدعا اين است كه هر جا علويان بر ضد حكومت عباسيان قيام و شورش مي کردند, انبوه مردم از هر طبقه دعوت آنان را اجابت کرده و به ياري آنها بر ميخواستندو اين ،بر اثر ستمها وناروائيها وانواع شكنجههای دردناكي بود كه مردم و بخصوص علويان از دستگاه حكومت عباسي ديده بودند. ا زاين رو مأمون درصدد بر آمده بود تاموجبات برخورد با علويان را برطرف كند. بويژه كه او تصميم داشت تشنجات و بحرانهايي را كه موجب ضعف حكومت او شده بود از ميان بردارد و براي استقرار پايههاي قدرت خود ، محيط را امن و آرام سازد. لذا با مشورت وزير خود فضلبنسهل تصميم گرفت تا دست به خدعهاي بزند. او تصميم گرفت تا خلافت را به امام پيشنهاد دهد وخود از خلافت به نفع امام كناره گيري كند, زيرا حساب ميكرد نتيجه از دو حال بيرون نيست ، يا امام ميپذيرد و يا نميپذيرد و در هر دو حال براي خوداو و خلافت عباسيان، پيروزي است. زيرا اگر بپذيرد ناگزير, بنابر شرطي كه مأمون قرار ميداد ولايت عهدي آن حضرت را خواهد داشت و همين امر مشروعيت خلافت او را پس از امام نزد تمامي گروهها و فرقههاي مسلمانان تضمين ميكرد. بديهي است براي مأمون آسان بود در مقام ولايتعهدي بدون اين كه كسي آگاه شود، امام را از ميان بردارد تا حكومت به صورت شرعي و قانوني به او بازگردد. در اين صورت علويان با خوشنودي به حكومت مينگريستند و شيعيان خلافت او را شرعي تلقي ميكردند و او را به عنوان جانشين امام مي پذيرفتند.ازطرف ديگر چون مردم حکومت را مورد تاييدامام مي دانستند لذا قيامهايی که برضدحکومت مي شد جاذبه و مشروعيت خود را از دست ميداد.
او ميانديشيد اگر امام خلافت را نپذيرد ايِشان را به اجبار وليعهد خودمي کند که دراينصورت بازهم خلافت وحکومت او درميا ن مردم و شيعيان توجيه مي گردد وديگر اعتراضات وشورشهايي که به بهانه غصب خلافت وستم, توسط عباسيان انجام مي گرفت دليل وتوجيه خودراازدست مي دادوبااستقبال مردم ودوستداران امام مواجه نمي شد. ازطرفي اومي توانست امام را نزد خود ساكن كند و از نزديك مراقب رفتار امام و پيروانش باشد و هر حركتي از سوي امام و شيعيان ايشان را سركوب كند. همچنين اوگمان مي کردکه ازطرف ديگر شيعيان و پيروان امام ، ايشان را به خاطر نپذيرفتن خلافت در معرض سئوال و انتقاد قرار خواهند دادوامام جايگاه خودرادرميان دوستدارانش ازدست مي دهد.
سفر به سوي خراسان :
مأمون براي عملي كردن اهداف ذكر شده چند تن از مأموران مخصوص خود را به مدينه, خدمت حضرت رضا (عليه السلام ) فرستاد تا حضرت را به اجبار به سوي خراسان روانه كنند. همچنين دستور داد حضرتش را از راهي كه كمتر با شيعيان برخورد داشته باشد, بياورند. مسير اصلي در آن زمان راه كوفه ، جبل ، كرمانشاه و قم بوده است كه نقاط شيعهنشين و مراكز قدرت شيعيان بود. مأمون احتمال ميداد كه ممكن است شيعيان با مشاهده امام در ميان خود به شور و هيجان آيند و مانع حركت ايشان شوند و بخواهند آن حضرت را در ميان خود نگه دارند كه در اين صورت مشكلات حكومت چند برابر ميشد. لذا امام را از مسير بصره ، اهواز و فارس به سوي مرو حركت داد.ماموران او نيزپيوسته حضرت رازير نظر داشتندواعمال امام رابه او گزارش مي دادند.
حديث سلسلة الذهب :
در طول سفر امام به مرو ، هركجا توقف ميفرمودند, بركات زيادي شامل حال مردم ان منطقه می شد. از جمله هنگاميكه امام در مسير حركت خود وارد نيشابور شدند و در حالي كه در محملي قرار داشتند از وسط شهر نيشابور عبور كردند. مردم زيادي كه خبر ورود امام به نيشابور را شنيده بودند, همگي به استقبال حضرت آمدند. در اين هنگام دو تن از علما و حافظان حديث نبوي, به همراه گروههاي بيشماري از طالبان علم و اهل حديث و درايت، مهار مرکب را گرفته وعرضه داشتند :" اي امام بزرگ و اي فرزند امامان بزرگوار، تو را به حق پدران پاك و اجداد بزرگوارت سوگند ميدهيم كه رخسار فرخنده خويش را به ما نشان دهي و حديثي از پدران و جد بزرگوارتان پيامبر خدا براي ما بيان فرمايي تا يادگاري نزد ما باشد ". امام دستور توقف مركب را دادند و ديدگان مردم به مشاهده طلعت مبارك امام روشن گرديد. مردم از مشاهده جمال حضرت بسيار شاد شدند به طوري كه بعضي از شدت شوق ميگريستند و آنهايي كه نزديك ايشان بودند ، بر مركب امام بوسه ميزدند. ولوله عظيمي در شهر طنين افكنده بود به طوري كه بزرگان شهر با صداي بلند از مردم ميخواستند كه سكوت نمايند تا حديثي از آن حضرت بشنوند. تا اينكه پس از مدتي مردم ساكت شدند و حضرت حديث ذيل را كلمه به كلمه از قول پدر گراميشان و از قول اجداد طاهرينشان به نقل از رسول خدا و به نقل از جبرائيل از سوي حضرت حق سبحانه و تعالي املاء فرمودند: " كلمه لاالهالاالله حصار من است پس هركس آن را بگويد داخل حصار من شده و كسيكه داخل حصار من گردد ايمن از عذاب من خواهد بود. " سپس امام فرمودند: " اما اين شروطي دارد و من خود از جمله آن شروط هستم ".
اين حديث بيانگر اين است كه از شروط اقرار به كلمه لاالهالاالله كه مقوم اصل توحيد در دين ميباشد، اقرار به امامت آن حضرت و اطاعت وپذيرش گفتار و رفتارامام ميباشد كه از جانب خداوند تعالي تعيين شده است. در حقيقت امام شرط رهايي از عذاب الهي را توحيد و شرط توحيد را قبول ولايت و امامت ميدانند.
ولايت عهدي :
باري ، چون حضرت رضا (عليه السلام ) وارد مرو شدند, مأمون از ايشان استقبال شاياني كرد و در مجلسي كه همه اركان دولت حضور داشتند صحبت كرد و گفت :" همه بدانند من در آل عباس و آل علي (عليه السلام ) هيچ كس را بهتر و صاحب حقتر به امر خلافت از عليبنموسيرضا (عليه السلام ) نديدم". پس از آن به حضرت رو كرد و گفت:" تصميم گرفتهام كه خود را از خلافت خلع كنم و آنرا به شما واگذار نمايم". حضرت فرمودند:" اگر خلافت را خدا براي تو قرار داده جايز نيست كه به ديگري ببخشي و اگر خلافت از آن تو نيست ، تو چه اختياري داري كه به ديگري تفويض نمايي ". مأمون بر خواسته خود پافشاري كرد و بر امام اصرار ورزيد. اما امام فرمودند : " هرگز قبول نخواهم كرد ". وقتي مأمون مأيوس شد گفت:" پس ولايت عهدي را قبول كن تا بعد از من شما خليفه و جانشين من باشيد". اين اصرار مأمون و انكار امام تا دو ماه طول كشيد و حضرت قبول نميفرمودند و ميگفتند :" از پدرانم شنيدم, من قبل از تو از دنيا خواهم رفت و مرا با زهر شهيد خواهند كرد و بر من ملائك زمين و آسمان خواهند گريست و در وادي غربت در كنار هارون الرشيد دفن خواهم شد". اما مأمون بر اين امر پافشاري نمود تا آنجاكه مخفيانه و در مجلس خصوصي حضرت را تهديد به مرگ كرد. لذا حضرت فرمودند :" اينك كه مجبورم, قبول ميكنم به شرط آنكه كسي را نصب يا عزل نكنم و رسمي را تغيير ندهم و سنتي را نشكنم و از دور بر بساط خلافت نظرداشته باشم". مأمون با اين شرط راضي شد. پس از آن حضرت, دست را به سوي آسمان بلند كردند و فرمودند: " خداوندا ! تو ميداني كه مرا به اكراه وادار نمودند و به اجبار اين امر را اختيار كردم؛ پس مرا مؤاخذه نكن همان گونه كه دو پيغمبر خود يوسف و دانيال را هنگام قبول ولايت پادشاهان زمان خود مؤاخذه نكردي. خداوندا عهدي نيست جز عهد تو و ولايتي نيست مگر از جانب تو، پس به من توفيق ده كه دين تو را برپا دارم و سنت پيامبر تو را زنده نگاه دارم. همانا كه تو نيكو مولا و نيكو ياوري هستي" .
جنبه علمي امام :
مأمون كه پيوسته شور و اشتياق مردم نسبت به امام واعتبار بيهمتاي امام را در ميان ايشان ميديد مي خواست تااين قداست واعتبار را خدشه دارسازدوازجمله کارهايی که برای رسيدن به اين هدف انجام داد تشکيل جلسات مناظرهاي بين امام و دانشمندان علوم مختلف از سراسر دنيا بود، تا آنها با امام به بحث بپردازند، شايد بتوانند امام را ازنظر علمي شکست داده ووجهه علمي امام را زيرسوال ببرند.که شرح يكي از اين مجالس را ميآوريم:
"براي يكي از اين مناظرات مأمون فضلبنسهل را امر كرد كه اساتيد كلام و حكمت را از سراسر دنيا دعوت كند تا با امام به مناظره بنشينند. فضل نيز اسقف اعظم نصاري و بزرگ علمای يهود و روساي صابئين ( پيروان حضرت يحيي) بزرگ موبدان زرتشتيان و ديگر متكلمين وقت را دعوت كرد. مأمون هم آنها را به حضور پذيرفت و از آنها پذيرايي شاياني كرد و به آنان گفت:" دوست دارم كه با پسر عموی من ( مأمون از نوادگان عباس عموی پيامبر است كه ناگزير پسر عمومي امام می باشد.) كه از مدينه پيش من آمده مناظره كنيد". صبح رروز بعد مجلس آراستهاي تشكيل داد و مردي را به خدمت حضرت رضا (عليه السلام ) فرستاد و حضرت را دعوت كرد. حضرت نيز دعوت او را پذيرفتند و به او فرمودند :" آيا ميخواهي بداني كه مأمون كي از اين كار خود پشيمان ميشود". او گفت : "بلي فدايت شوم". امام فرمودند :" وقتي مأمون دلايل مرا بر رد اهل تورات از خود تورات و بر اهل انجيل از خود انجيل و از اهل زبور از زبورشان و بر صابئين بزبان ايشان و بر آتشپرستان بزبان فارسي و بر روميان به زبان روميشان بشنود و ببيند كه سخنان تك تك اينان را رد كردم و آنها سخن خود را رها كردند و سخن مرا پذيرفتند آنوقت مأمون ميفهمد كه توانايي كاري را كه ميخواهد انجام دهد ندارد و پشيمان ميشود و لاحول و لا قوه الا بالله العلي العظيم". سپس حضرت به مجلس مأمون تشريف فرما شدند و با ورود حضرت مأمون ايشان را براي جمع معرفي كرد و سپس گفت : " دوست دارم با ايشان مناظره كنيد ". حضرت رضا (عليه السلام)نيز با تمامي آنها از كتاب خودشان درباره دين و مذهبشان مباحثه نمودند. سپس امام فرمود:" اگر كسي درميان شما مخالف اسلام است بدون شرم و خجالت سئوال كند". عمران صایي كه يكي از متكلمين بود از حضرت سئوالات بسياري كرد و حضرت تمام سئوالات او را يك به يك پاسخ گفتند و او را قانع نمودند. او پس از شنيدن جواب سئوالات خود از امام شهادتين را بر زبان جاري كرد و اسلام آورد و با برتري مسلم امام، جلسه به پايان رسيد و مردم متفرق شدند. روز بعد حضرت، عمران صایي را به حضور طلبيدند و او را بسيار اكرام كردند و از آن به بعد عمران صایي خود يكي از مبلغين دين مبين اسلام گرديد.
رجاءابن ضحاک که ازطرف مامون مامور حرکت دادن امام ازمدينه به سوی مرو بود,مي گويد: "آن حضرت در هيچ شهری وارد نمي شد مگر اينکه مردم از هرسو به او روی مي آوردند و مسائل ديني خود را از امام می پرسيدند.ايشان نيز به آنها پاسخ مي گفت و احاديث بسياری از پيامبر خدا و حضرت علي (عليه السلام) بيان مي فرمود.هنگامي که ازاين سفربازگشتم نزد مامون رفتم .او ازچگونگي رفتار امام در طول سفر پرسيد و من نيز آنچه را در طول سفر از ايشان ديده بودم بازگوکردم . مامون گفت: "آری، ای پسرضحاک !ايشان بهترين، دانا ترين و عابدترين مردم روي زمين است"".
اخلاق و منش امام:
خصوصيات اخلاقي و زهد و تقواي آن حضرت به گونه اي بود كه حتي دشمنان خويش را نيز شيفته و مجذوب خود كرده بود. با مردم در نهايت ادب تواضع و مهرباني رفتار مي كرد و هيچ گاه خود را از مردم جدا نمي نمود.
يكي از ياران امام مي گويد:" هيچ گاه نديدم كه امام رضا (عليه السلام) در سخن بر كسي جفا ورزد و نيز نديدم كه سخن كسي را پيش از تمام شدن قطع كند. هرگز نيازمندي را كه مي توانست نيازش را برآورده سازد رد نمي كرد در حضور ديگري پايش را دراز نمي فرمود. هرگز نديدم به کسي ازخدمتکارانش بدگوئي کند. خنده او قهقه نبود بلكه تبسم مي فرمود. چون سفره غذا به ميان مي آمد, همه افراد خانه حتي دربان و مهتر را نيز بر سر سفره خويش مي نشاند و آنان همراه با امام غذا مي خوردند. شبها كم مي خوابيد و بسياري از شبها را به عبادت مي گذراند. بسيار روزه مي گرفت و روزه سه روز در ماه را ترك نمي كرد. كار خير و انفاق پنهان بسيار داشت. بيشتر در شبهاي تاريك, مخفيانه به فقرا كمك مي كرد". (5) يكي ديگر از ياران ايشان مي گويد:" فرش آن حضرت در تابستان حصير و در زمستان پلاسي بود. لباس او در خانه درشت و خشن بود, اما هنگامي كه در مجالس عمومي شركت مي كرد ، خود را مي آراست (لباسهاي خوب و متعارف مي پوشيد). (6) شبي امام ميهمان داشت، در ميان صحبت چراغ ايرادي پيدا كرد، ميهمان امام دست پيش آورد تا چراغ را درست كند، اما امام نگذاشت و خود اين كار را انجام داد و فرمود:" ما گروهي هستيم كه ميهمانان خود را به كار نمي گيريم". (7)
شخصي به امام عرض كرد:" به خدا سوگند هيچكس در روي زمين ازجهت برتري و شرافت اجداد، به شما نمي رسد". امام فرمودند:" تقوي به آنان شرافت داد و اطاعت پروردگار آنان را بزرگوار ساخت". (8)
مردي از اهالي بلخ مي گويد:" در سفر خراسان با امام رضا( عليه السلام) همراه بودم. روزي سفره گسترده بودند و امام همه خدمتگذران حتي سياهان را بر آن سفره نشاند تا همراه ايشان غذا بخورند. من به امام عرض كردم:" فدايت شوم بهتر است اينان بر سفره اي جداگانه بنشينند".امام فرمود:" ساكت باش, پروردگار همه يكي است. پدر و مادر همه يكي است و پاداش هم به اعمال است". (9)
ياسر، خادم حضرت مي گويد: "امام رضا (عليه السلام) به ما فرموده بود:" اگر بالاي سرتان ايستادم (و شما را براي كاري طلبيدم) و شما مشغول غذا خوردن بوديد بر نخيزيد تا غذايتان تمام شود:، به همين جهت بسيار اتفاق مي افتاد كه امام ما را صدا مي كرد و در پاسخ او مي گفتند:" به غذا خوردن مشغولند" و آن گرامي مي فرمود: "بگذاريد غذايشان تمام شود"". (10)
يكبار غريبي خدمت امام رسيد و سلام كرد و گفت:" من از دوستداران شما و پدران و اجدادتان هستم. ازحج بازگشته ام و خرجي راه را تمام كرده ام اگر مايليد مبلغي به من مرحمت كنيد تا خود را به وطنم برسانم و در آنجا معادل همان مبلغ را صدقه خواهم داد زيرا من در شهر خويش فقير نيستم و اينك در سفر نيازمند مانده ام". امام برخاست و به اطاقي ديگر رفت واز پشت در دست خويش را بيرون آورد و فرمود:" اين دويست دينار را بگير و توشه راه كن و لازم نيست كه از جانب من معادل آن صدقه دهي".
آن شخص نيز دينار ها را گرفت و رفت. از امام پرسيدند:" چرا چنين كرديد كه شما را هنگام گرفتن دينار ها نبيند؟" فرمود:" تا شرمندگي نياز و سوال را در او نبينم ".(11)
امامان معصوم و گرامي ما در تربيت پيروان و راهنمايي ايشان تنها به گفتار اكتفا نمي كردند و در مورد اعمال آنان توجه و مراقبت ويژه اي مبذول مي داشتند.
يكي از ياران امام رضا (عليه السلام) مي گويد:" روزي همراه امام به خانه ايشان رفتم. غلامان حضرت مشغول بنايي بودند. امام در ميان آنها غريبه اي ديد و پرسيد:" اين كيست ؟" عرض كردند:" به ما كمك مي كند و به او دستمزدي خواهيم داد".امام فرمود:" مزدش را تعيين كرده ايد؟" گفتند:" نه هر چه بدهيم مي پذيرد".امام برآشفت و به من فرمود:" من بارها به اينها گفته ام كه هيچكس را نياوريد مگر آنكه قبلا مزدش را تعيين كنيد و قرارداد ببنديد. كسي كه بدون قرارداد و تعيين مزد، كاري انجام مي دهد، اگر سه برابر مزدش را بدهي باز گمان مي كند مزدش را كم داده اي ولي اگر قرارداد ببندي و به مقدار معين شده بپردازي از تو خشنود خواهد بود که طبق قرار عمل كرده اي و در اين صورت اگر بيش از مقدار تعيين شده چيزي به او بدهي, هر چند كم و ناچيز باشد؛ مي فهمد كه بيشتر پرداخته اي و سپاسگزار خواهد بود"". (12)
خادم حضرت مي گويد:" روزي خدمتكاران ميوه اي مي خوردند. آنها ميوه را به تمامي نخورده و باقي آنرا دور ريختند. حضرت رضا (عليه السلام) به آنها فرمود:" سبحان الله اگر شما از آن بي نياز هستيد, آنرا به كساني كه بدان نيازمندند بدهيد"".
مختصري از كلمات حكمتآميز امام :
امام فرمودند : "دوست هركس عقل اوست و دشمن هركس جهل و ناداني و حماقت است".
امام فرمودند : "علم و دانش همانند گنجي ميماند كه كليد آن سئوال است، پس بپرسيد. خداوند شما را رحمت كند زيرا در اين امرچهار طايفه داراي اجر ميباشند :
1- سئوال كننده
2- آموزنده
3- شنونده
4- پاسخ دهنده "
امام فرمودند :" مهرورزي و دوستي با مردم نصف عقل است".
امام فرمودند :"چيزي نيست كه چشمانت آنرا بنگرد مگر آنكه در آن پند و اندرزي است".
امام فرمودند :" نظافت و پاكيزگي از اخلاق پيامبران است".
شهادت امام :
در نحوه به شهادت رسيدن امام نقل شده است كه مأمون به يكي از خدمتکاران خويش دستور داده بود تا ناخنهاي دستش را بلند نگه دارد و بعد به او دستور دادتا دست خود را به زهر مخصوصي آلوده كند و در بين ناخنهايش زهر قرار دهد و اناري را با دستان زهرآلودش دانه كند و او دستور مأمون را اجابت كرد. مأمون نيز انار زهرآلوده را خدمت حضرت گذارد و اصرار كرد كه امام ازآن انار تناول کنند.اما حضرت از خوردن امتناع فرمودند و مأمون اصرار كرد تا جاييكه حضرت را تهديد به مرگ نمود و حضرت به جبر, قدري از آن انار مسموم تناول فرمودند. بعد از گذشت چند ساعت زهر اثر كرد و حال حضرت دگرگون گرديد و صبح روز بعد در سحرگاه روز 29 صفر سال 203 هجري قمري امام رضا ( عليه السلام ) به شهادت رسيدند .
تدفين امام :
به قدرت و اراده الهي امام جواد ( عليه السلام ) فرزند و امام بعد از آن حضرت به دور از چشم دشمنان, بدن مطهر ايشان را غسل داده وبر آن نماز گذاردند و پيکر پاك ايشان با مشايعت بسياري از شيعيان و دوستداران آن حضرت در مشهد دفن گرديد و قرنهاست كه مزار اين امام بزرگوار مايه بركت و مباهات ايرانيان است.



