تبليغاتX
حرف های من

 

اشاره

روز قلم در تقویم ایران، به عنوان نمادی برای تجلیل از صاحب‏قلمان و آثار ایشان انتخاب شده است. در این نوشتار، به ابعاد تربیتی، رسانه‏ای و ارزشی تألیف و نگاشتن اشاره شده و از چگونگی سیر قلم در طول تاریخ صحبت به میان آمده است. به این سیر، چه از نظر محتوای نوشته‏ها و چه از نظر ابزار ظاهری ـ که به شیوه‏های اینترنتی و الکترونیکی ـ رسیده، نگریسته شده است. ارزش قلم در اسلام و قرآن و در روایات اهل بیت، بحث دیگری است که به آن می‏پردازیم.

روز قلم

در صفحات تقویم، چهاردهم تیرماه با عنوان «روز قلم» به خود جلوه‏ای دیگر بخشیده است. نام‏گذاری این روز به نام قلم، بی ارتباط با تاریخ کهن متمدن و فرهنگ‏ساز این سرزمین نیست. ابوریحان بیرونی در کتاب آثار الباقیه خود آورده است که چهاردهمین روز از تیرماه را ایرانیان باستان، روز تیر (عطارد) می‏نامیدند. از طرفی سیاره تیر یا همان عطارد، در فرهنگ ادب پارسی، کاتب و نویسنده ستارگان است. به همین مناسبت این روز را روز نویسندگان می‏دانستند و گرامی می‏داشتند.

ارزش و کرامت قلم بسیار بالاتر از آن است که برای بزرگداشت آن و صاحبانش به اختصاص دادن روزی در تقویم به آن بسنده کنیم. این ساده‏ترین شعار برای تجلیل از مقام قلم و ارباب قلم است. نماد روز قلم برای تجلیل، تجلیل و پیشرفت نویسندگان و نوشته‏ها، فقط یک تلنگر است. در این روز با گرامی‏داشت یاد و خاطره اهالی قلم و تجلیل از آثار ایشان، شاید بتوانیم گوشه‏ای از زحمات طاقت‏فرسای آنان را قدردان باشیم.

تاریخ نوشتن

تاریخ نوشتار، حداکثر به بیست هزار سال پیش باز می‏گردد و با محدود ساختن به نظام‏های نوشتاری مدوّن، رقمی حدود شش هزار سال پیش را نشان می‏دهد. این ارقام و آمارها فقط تخمینی است از سوی کاوشگران علمی، در صورتی که بدون شک پیشرفتی از سوی جوامع گوناگون، بدون کمک خط و زبان امکان‏پذیر نبوده است.

از جمله موادی که برای نوشتن به کار می‏رفته سنگ، چوب، پوست حیوانات، برگ درختان، استخوان، موم، ابریشم، پنبه و کاغذ را می‏توان نام برد. در طول تاریخ، نوشتن به دو صورت بوده است: یک دسته خطوطی را در برمی‏گرفت که با استفاده از ابزارهای تیز چون سوزن، چاقو و... نوشتاری، کنده‏کاری می‏شد. دسته دیگر شامل خطوطی است که به وسیله قلم پر، قلم نی، قلم مو و... و با استفاده از جوهر بر سطح ماده نوشتاری ترسیم می‏گردید. گفتنی است نسخه‏برداری از نوشته‏ای بر سنگ یا فلز به‏طور منطقی، در نهایت به اختراع چاپ انجامید.

قلم، معجزه جاوید

معجزه، یکی از نشانه‏های نبوت است. در هر دوره از تاریخ، پیامبران به اذن پروردگار، معجزه‏هایی را برای اثبات نبوتشان ارائه می‏کردند. در این میان، اسلام آخرین و کامل‏ترین دین الهی است؛ یعنی آیینی است که در هر برهه‏ای از زمان و در هر مکانی باید جواب‏گوی مخاطب خود باشد. حال معجزه پیامبر این دین باید از چه مقوله‏ای باشد که حتی جواب‏گوی مخاطبان هزاره‏های پس از خود شمرده شود؟ چه معجزه‏ای می‏تواند قرن‏ها تازگی و ماندگاری خود را در زندگی بشر حفظ کند؟ کتاب، نوشته، وَ ما یَسْطُرُونَ.

قرآن کریم، با قلم خالق قلم، معجزه جاوید پیامبر آخرالزمان است. قلم و کتابت از مقوله‏هایی هستند که نه تنها کهنه و مانده نمی‏شوند، بلکه هر روز جنبه‏هایی تازه از آنها پدیدار می‏گردد. پروردگار، قرن‏هاست برای این نوشته سترگ هماوردطلبی می‏کند: «اگر آدمی و پری گرد شوند که مانند این قرآن آرند، مانندش نیارند، گرچه برخی‏شان پشتیبان برخی باشند» یا «اگر در آنچه بر بنده‏مان فرو فرستاده‏ایم در گمانید، پس سوره‏ای همانندش آرید.»

قلم مدرن

در آغاز قرن بیستم، کسی این تردید را به خود راه نمی‏داد که قلم و کاغذ را مهم‏ترین و مؤثرترین ابزار ذخیره سازی اطلاعات بداند؛ زیرا در آن زمان جوامع از نظر اقتصادی و فکری به جامعه‏های کاغذمدار تبدیل شده بود. اما پایه‏های این باور پس از چندی به لرزه درآمد و با ظهور رایانه، رشد سریع فناوری اطلاعات، تلویزیون، استفاده‏های گوناگون از میکروفیلم، میکروفیش و ابزارهای الکتریکی، برتری بی‏رقیب کاغذ و قلم سنتی، به طور جدی به مبارزه طلبیده شد.

همان‏طور که در طول تاریخ، شکل ظاهری قلم عوض می‏شده است، روز به روز همراه با صنعت رو به رشد نیز تغییر می‏کند. اگر چه هنوز کتاب‏خانه‏های الکترونیکی و اداره‏های بدون کاغذ و قلم و جامعه‏های بدون کتاب نیامده است و شاید هرگز نیاید، ولی موقعیت ابزار و مواد نوشتنی از بنیاد دگرگون شده است. این دگرگونی در ظاهر قلم‏ها و نوشته‏ها، نه تنها از ارزش قلم و صاحبان آن نمی‏کاهد، بلکه به دلیل انتقال لحظه‏ای نوشته‏ها، هرآینه مسئولیت و وظیفه قلم را صدچندان می‏کند.

قلم چیست؟

قلم، زبان عقل و معرفت و احساس انسان‏ها و بیان‏کننده اندیشه و شخصیت صاحب آن است. قلم، زبان دوم انسان‏هاست. هویت، چیستی و قلمرو قلم بسیار گسترده‏تر از آن است که در بیان بگنجد. هرگونه رشد و پیشرفت، پیروزی و آرامش و معرفت و شناخت، ریشه در قلم دارد. تمدن‏ها، تجربه‏های تلخ و شیرین و علوم با نوشتن ماندگار می‏شوند و آیندگان مملو از تجربه و پر از راه حل‏هایند.

هر کس می‏تواند قلمی را بین انگشتانش بفشرد و فرمانش دهد که بنگارد و هر آنچه را از مخیله صاحب انگشت تراوش می‏کند، بنویسد. قلم، تخریب می‏کند. می‏سازد. واقعیت‏ها را آشکار می‏کند. آشکارها را نهان می‏کند. به واقع قلم، معجزه‏ای جاودان است.

جایگاه قلم در اسلام

سوگند خداوند در قرآن به نام قلم، گویاترین شاهد بر شرافت و قداست آن است: «ن وَ الْقَلَمِ وَ ما یَسْطُرُونَ؛ سوگند به قلم و آنچه نویسند.» در جایی که خداوند، صاحب هستی به آفریده‏ای از آفریده‏های خود قسم یاد می‏کند، بشر در چه جایگاهی می‏تواند از ارج و منزلت آن سخن براند.

در نخستین ارتباط وحیانی رسول خدا صلی‏الله‏علیه‏و‏آله با مبدأ هستی در غار حرا، سخن از قلم به میان می‏آید، تا جایی که خداوند خود را این‏گونه معرفی می‏کند:«الَّذی عَلَّمَ بِالْقَلَمِ؛ آن‏که با قلم آموخت.»

با سیری در زندگی پیامبر و امامان علیهم‏السلام می‏توان توجه و اهتمام عملی به نوشتن را از متن سیره آنان دریافت. این قدرشناسی به حدی بود که گاه موجب آزادی اسیران کفار می‏گشت. در صدر اسلام، پس از پایان برخی جنگ‏ها، پیامبر دستور می‏فرمود اسیرانی که به ده نفر از مسلمانان خواندن و نوشتن بیاموزند، آزاد شوند. این عمل در جامعه محروم از تمدن آن دوره، زیباترین و مؤثرترین پیام برای ارج نهادن به جایگاه قلم و علم بوده و هست.

قلم، پیامبر جاودانه

فلسفه وجودی قلم و نگاشتن، برقرای ارتباط میان مکتب‏ها، آموختن تجربه‏ها و تعالی اندیشه‏هاست. تأثیر قلم، ماندگارتر، تأثیرگذارتر و عمیق‏تر از هر ابزار دیگری برای پیام‏بری و پیام‏آوری است. چه بسیار آثار ارباب قلمی که حتی پس از مرگشان، به فرهنگ‏ها یاتمدن‏های ماندگار تبدیل شده است. کتاب‏های آسمانی که برای بشر به ارمغان فرستاده شده است، همگی ناظر به این ویژگی مهم قلم است.

حضرت امیر مؤمنان علی علیه‏السلام می‏فرماید: «سفیر و فرستاده تو، ترازوی بزرگواری توست و قلم تو، رساترین و گویاترین چیزی است که از سوی تو سخن می‏گوید.» بر اساس این روایت، قلم، شیواترین و بهترین ابزاری است که در هر برهه‏ای از زمان می‏تواند رسالت خود را انجام دهد. ماندگاری علوم و انتقال آن از نسلی به نسل دیگر، رسیدن پیام مکتب‏ها و تمدن‏ها به انسان آینده و سرانجام تکامل اندیشه‏های بشر در طول قرونی که اندیشمندان هیچ‏گاه یکدیگر را ندیده‏اند، تنها با معجزه قلم امکان‏پذیر بوده و هست.

قلم به دست

اصحاب قلم و نوشتن، می‏توانند نسل‏هایی را در سراشیبی‏های انحراف به سقوط بکشانند یا تعالی ملت‏هایی را رقم بزنند. کلام و نوشته، رابط نویسنده و خواننده است. پس می‏تواند عامل همدلی گردد. درخت قلم اگر در تعهد و تدین ریشه داشته باشد، میوه‏اش شیرین و ماندگار است. ارزش هر قلم به پیام آن است و عظمت نوشته به محتوایش و ماندگاری آثار به ریشه داشتن در حق و صدق. قلم‏های شهیدپرور، عشق‏های برتر را بذرافشانی می‏کنند و شهیدان را در معراج شهادت از خاک تا خدا پیش می‏برند. چه دست‏هایی قلم شده تا قلم در دست پاکان قرار بگیرد و چه بسیار نویسندگان شجاع که شهید قلم شده‏اند.

قلم به دست گرفتم که حرف حق بنویسم  هر آنچه نتوان گفت بر ورق بنویسم
قسم به جان قلم خورده‏ام که نای قلم را  به دست گیرم و تا آخرین رمق بنویسم
+ نوشته شده توسط سیامک آرش آزاد در شنبه سیزدهم تیر 1388 و ساعت 12:14 |

تولد و نسب
علی ابن ابیطالب، امام اول تشیع و داماد، پسرعمو و برادر دینی پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم است. کنیه اش "ابوالحسن" است و القاب مختلفی همچون امیر المومنین دارد. امام علی چهارمین خلیفه اسلامی است. امام علی در روز جمعه سیزدهم رجب سال سی ام پس از عام الفیل (ده سال قبل از بعثت محمد) در مکه، در داخل کعبه به دنیا آمد. هیچ کس قبل از او و بعد از او، در این خانه خدا تولد نیافته است و این نشانگر موهبت و احترام و توجه خاص خداوند به وجود علی و بیانگر مقام بسیار ارجمند اوست. حضرت علی نخستین فرزند خانواده هاشمی است که پدر و مادر او هر دو فرزند هاشم هستند. پدرش ابوطالب فرزند عبدالمطلب فرزند هاشم است و مادر او فاطمه بنت اسد فرزند هاشم می باشد. خاندان هاشمی از لحاظ فضائل اخلاقی و صفات عالیه انسانی در قبیله قریش و در دیگر طوایف عرب، زبانزد خاص و عام بوده است. فتوت، مروت، شجاعت و بسیاری از فضایل دیگر اختصاص به بنی هاشم داشته است. تمام این فضیلتها در مرتبه عالی در وجود حضرت علی موجود بوده است.

فاطمه بنت اسد به هنگام درد زایمان راه مسجدالحرام را در پیش گرفت و خود را به دیوار کعبه نزدیک ساخت و چنین گفت: خداوندا! به تو و پیامبران و کتابهایی که از طرف تو نازل شده اند و نیز به سخن جدم حضرت ابراهیم علیه السلام سازنده این خانه ایمان راسخ دارم. پرودگارا! به پاس احترام کسی که این خانه را ساخت، و به حق کودکی که در رحم من است، تولد این کودک را بر من آسان فرما! لحظه ای نگذشت که دیوار جنوب شرقی کعبه در برابر دیدگان عباس ابن عبدالمطلب و یزید بن تعف شکافته شد. فاطمه وارد کعبه شد و دیوار به هم پیوست. فاطمه تا سه روز در شریفترین مکان مهمان خدا بود و نوزاد خویش را سه روز پس از سیزدهم رجب سال سی ام عام الفیل، به دنیا آورد. سپس از همان شکاف دیوار که دوباره گشوده شده بود بیرون آمد و گفت: "پیامی از غیب شنیدم که نامش را "علی" بگذار."

دوران کودکی
حضرت علی تا سه سالگی نزد پدر و مادرش بسر برد و از آنجا که خداوند می خواست ایشان به کمالات بیشتری نائل آید، پیامبر اکرم وی را از بدو تولد تحت تربیت غیر مستقیم خود قرار داد. تا آنکه، خشکسالی عجیبی در مکه واقع شد. ابوطالب عموی پیامبر، با چند فرزند با هزینه سنگین زندگی روبرو شد. رسول اکرم پس از مشورت با عموی خود عباس توافق کردند که هر یک از آنان فرزندی از ابوطالب را به نزد خود ببرند تا گشایشی در کار ابوطالب باشد. عباس، جعفربن ابیطالب را و پیامبر علی را به خانه خود بردند. به این طریق حضرت علی به طور کامل در کنار پیامبر قرار گرفت. علی آنچنان با پیامبر همراه بود که هرگاه پیامبر از شهر خارج می شد و به کوه و بیابان می رفت او را نیز همراه خود می برد.

بعثت پیامبر و اسلام آوردن امام علی
از فضایل حضرت علی این است که او نخستین فرد ایمان آورنده به پیامبر می باشد. پیامبر اولین بار برای اعضای خانواده اش (که علی هم جزو آنها شمرده می شد) دعوتش را آشکار کرد و علی اولین مردی بود که پس از دعوت خصوصی محمد به دین اسلام گروید. وی به همراه حضرت خدیجه علیهاسلام نخستین مسلمانان به شمار می روند.

حضرت علی ( ع ) نخستین یاور پیامبر ( ص )
پس از وحی خدا و برگزیده شدن حضرت محمد به پیامبری و سه سال دعوت مخفیانه، سرانجام پیک وحی فرا رسید و فرمان دعوت همگانی داده شد. در این میان تنها حضرت علی مجری طرحهای پیامبر در دعوت الهی وی و تنها همراه و دلسوز آن حضرت در ضیافتی بود که وی برای آشناکردن خویشاوندانش با اسلام و دعوتشان به دین خدا ترتیب داد. در همین ضیافت پیامبر از حاضران سؤال کرد: چه کسی از شما مرا در این راه کمک می کند تا برادر و وصی و نماینده من در میان شما باشد؟ فقط علی پاسخ داد: ای پیامبر خدا! من تو را در این راه یاری می کنم. پیامبر بعد از سه بار تکرار سؤال و شنیدن همان جواب فرمود: ای خویشاوندان و بستگان من، بدانید که علی برادر و وصی و خلیفه پس از من در میان شماست. از افتخارات دیگر حضرت علی این است که با شجاعت کامل برای خنثی کردن توطئه مشرکان مبنی بر قتل رسول خدا در بستر ایشان خوابید تا پیامبر بتواند بگریزد و به این ترتیب زمینه هجرت پیامبر به مدینه را آماده ساخت.

حضرت علی بعد از هجرت به مدینه
در دوران پس از هجرت امام علی به مدینه به دو نمونه از فضایل وی اشاره می کنیم:
1 - جانبازی و فداکاری در میدان جهاد :
حضور وی در 26 غزوه از 27 غزوه پیامبر و شرکت در سریه های مختلف از افتخارات و فضایل آن حضرت است.

2 - ضبط و کتابت وحی و قرآن کریم
کتابت وحی و تنظیم بسیاری از اسناد تاریخی و سیاسی و نوشتن نامه های تبلیغی و دعوتی از کارهای حساس و پرارج امام بود. ایشان آیات قرآن چه مکی و چه مدنی، را ضبط می کرد. به همین علت است که وی را از کاتبان وحی و حافظان قرآن به شمار می آورند. در این دوران بود که پیامبر فرمان اخوت و برادری مسلمانان را صادر فرمود و با حضرت علی پیمان برادری و اخوت بست و به حضرت علی فرمود: "تو برادر من در این جهان و سرای دیگر هستی. به خدایی که مرا به حق برانگیخته است، تو را به برادری خود انتخاب می کنم، اخوتی که دامنه آن هر دو جهان را فرا گیرد."

ازدواج امام علی با حضرت فاطمه زهرا علیهاسلام
عمر ابن خطاب و ابوبکر پس ازمشورت با سعد ابن معاذ رئیس قبیله اوس دریافتند جز علی کسی شایستگی زهرا را ندارد. لذا هنگامی که علی در میان نخلهای باغ یکی از انصار مشغول آبیاری بود موضوع را با وی در میان نهادند و ایشان فرمود: دختر پیامبر مورد میل و علاقه من است. سپس به سوی خانه رسول به راه افتاد. وقتی به حضور رسول اکرم رسید، عظمت محضر پیامبر مانع از آن شد که سخنی بگوید تا اینکه رسول اکرم علت رجوع ایشان را جویا شد و حضرت علی با تکیه به فضایل و تقوا و سوابق درخشان خود در اسلام فرمود: "آیا صلاح می دانید که فاطمه را در عقد من درآورید؟" پیامبر موافقت خود را با این ازدواج اعلام کرد و پس از موافقت حضرت زهرا، آن حضرت به دامادی رسول اکرم نائل آمد و با حضرت زهرا ازدواج کرد. خانه آنها در خانه ای کنار خانه پیامبر قرار داشت.

حضور در صحنه های مختلف و یاری پیامبر اسلام
امام علی در مواقع مختلف و خطیر یاور پیامبر بود. وی یکی از موثرترین جنگاوران سپاه اسلام بود و در تمامی جنگ های پیامبر به جز جنگ تبوک ایشان را همراهی کرد. در جنگ احد و جنگ حنین که سپاه مسلمانان شکست خورد و گریخت، از معدود افرادی بود که با پیامبر باقی ماند و از جان او دفاع کرد. در جنگ خندق قهرمان عرب عمرو ابن عبدود را شکست داد. در جنگ خیبر سپاه اسلام به فرماندهی او قلعه های مستحکم خیبر را فتح کرد. همچنین در واقعه برائت از مشرکین، پیامبر سورهٔ توبه را به وسیلهٔ او به مکیان ابلاغ کرد. در ماجرای فتح مکه نیز پرچم اسلام به دست او بود و با شعار امروز روز مرحمت است وارد مکه شد، سپس با پیامبر وارد خانهٔ کعبه شد و بر دوش او رفت و بت ها را شکست.

غدیر خم
پیامبر بعد از اتمام مراسم حج در آخرین سال عمر پربرکتش در راه برگشت در محلی به نام غدیرخم در نزدیکی جحفه دستور توقف داد، زیرا پیک وحی فرمان داده بود که پیامبر باید رسالتش را به اتمام برساند. پس از نماز ظهر، پیامبر بر بالای منبری از جهاز شتران رفت و فرمود: "ای مردم! نزدیک است که من دعوت حق را لبیک گویم و از میان شما بروم. درباره من چه فکر می کنید؟" مردم گفتند: " گواهی می دهیم که تو آیین خدا را تبلیغ می کردی. " پیامبر فرمود: " آیا شما گواهی نمی دهید که جز خدای یگانه، خدایی نیست و محمد بنده خدا و پیامبر اوست؟ " مردم گفتند: " آری، گواهی می دهیم. " سپس پیامبر دست حضرت علی را بالا گرفت و فرمود: " ای مردم! در نزد مؤمنان سزاوارتر از خودشان کیست؟ " مردم گفتند: " خداوند و پیامبر او بهتر می دانند. " سپس پیامبر فرمود: " ای مردم! هر کس من مولا و رهبر او هستم، علی هم مولا و رهبر اوست. " و این جمله را سه بار تکرار فرمودند. بعد مردم این انتخاب را به حضرت علی تبریک گفتند و با وی بیعت نمودند.

حضرت علی بعد از رحلت رسول اکرم
پس از رحلت رسول اکرم به علت شرایط خاصی که بوجود آمده بود، حضرت علی از صحنه اجتماع کناره گرفت و سکوت اختیار کرد. نه در جهادی شرکت می کرد و نه در اجتماع به طور رسمی سخن می گفت. شمشیر در نیام کرد و به وظایف فردی و سازندگی افراد می پرداخت. علت این بود که امت اسلام درباره امامت علی از همان روز مرگ محمد اختلاف داشتند. گروهی از اصحاب پیامبر شامل همه بنی هاشم و سلمان فارسی، عمار یاسر، ابوذر، مقداد، خزیمة بن ثابت (ذوالشهادتین)، ابوایوب انصاری، جابر ابن عبدالله انصاری، ابوسعید خدری و زبیر معتقد بودند که علی «خلیفهٔ رسول خدا» و «امام برحق» است. اما دیگران به مخالفت با وی پرداختند و سرانجام طی شورای سقیفه بنی ساعده ابوبکر به خلافت پس از پیامبر رسید. در طی خلافت ابوبکر و عمر و عثمان، امام علی همواره به آنها مشورت می داد، تا جایی که عمر بارها گفت «اگر علی نبود عمر هلاک شده بود». در شورای شش نفره امام علی حاضر نشد پیشنهاد عبدالرحمن ابن عوف را بپذیرد که گفته بود به شرطی با علی بیعت می کند که بر اساس کتاب خدا، سنت پیامبر و سنت دو خلیفه اول عمل کند و تاکید کرده بود، که تنها بر اساس کتاب خدا و سنت پیامبر عمل می کند. امام در حمله ناراضیان مسلمان به دارالخلافه در پایان حکومت عثمان تا حد توان در حفاظت از دارالخلافه کوشید و تلاش کرد که جان عثمان حفظ شود. فعالیتهای امام در این دوران به طور خلاصه اینگونه است:
1 - عبادت خدا
2 - تفسیر قرآن و حل مسائل دینی و فتوای حکم حوادثی که در طول 23سال زندگی پیامبر مشابه نداشت.
3 - پاسخ به پرسشهای دانشمندان ملل و شهرهای دیگر.
4 - بیان حکم بسیاری از رویدادهای نوظهور که در اسلام سابقه نداشت.
5 - حل مسائل هنگامی که دستگاه خلافت در مسائل سیاسی و پاره ای از مشکلات با بن بست روبرو می شد.
6 - تربیت و پرورش گروهی که از ضمیر پاک و روح آماده، برای سیر و سلوک برخوردار هستند.
7 - کار و کوشش برای تامین زندگی بسیاری از بینوایان و درماندگان تا آنجا که با دست خویش باغ احداث می کرد و قنات استخراج می نمود و سپس آنها را در راه خدا وقف می نمود.

دوران خلافت علی
امام علی پس از کشته شدن عثمان خلیفهٔ سوم توسط خیل مسلمانانی که به او هجوم آورده بودند به خلافت برگزیده شد. وی بار دیگر بیت المال را به تساوی بین عموم مسلمانان تقسیم کرد و دست آزمندان را از دارالخلافه مسلمانان کوتاه کرد. پایتخت او ابتدا شهر مدینه بود. عده ای از یاران گذشته او و پیامبر مانند طلحه و زبیر توقع حکومت بصره و کوفه را از علی داشتند که با مخالفت او روبرو شدند. آن ها به تشویق مروان ابن حکم به همراه عایشه دختر ابوبکر و از همسران پیامبر به مخالفت با وی پرداختند. این تحریکات باعث رخداد نبرد بصره شد که چون عایشه بر شتری سرخ مو سوار بود جنگ جمل نام گرفت. امام علی در این جنگ پیروز گشت و مرکز خلافت خود را از مدینه به کوفه تغییر داد. پس از آن با مهمترین دعوی دار خلافت یعنی معاویه پسر ابوسفیان که از طایفهٔ بنی امیه بود و با او دشمنی داشت و برای خود در سوریه حکومتی پرقدرت برپا کرده بود به مخالفت پرداخت. معاویه کشته شدن عثمان را بهانه قرار داده و از علی خواست که قاتلین عثمان را به وی تحویل دهد. امام علی هم اعلام کرد قاتلین عثمان پیش وی نیستند و با خلیفه گری معاویه مخالفت کرد. معاویه پیراهن خونین عثمان را بهانهٔ شورشی بر علیه علی کرد و جنگ صفین را به راه انداخت. پس از ۱۱۰ روز جنگ سرانجام کار به داوری گذاشته شد و عمرو ابن عاص که از حکم سوی معاویه بود با فریب ابوموسی اشعری اعلام کردند معاویه خلیفهٔ مسلمانان است. این امر موجب شورش گروهی از سپاهیان علی شد. این گروه خوارج نام گرفتند. علی ابتدا آن ها را به صحبت فرا خواند، ولی پس از آنکه خوارج قاصدین او را کشتند، به جنگ با آنان پرداخت و در جنگ نهروان تار و مار کرد؛ به گونه ای که جایگاه خود را به سیستان بردند.

شهادت
بعد از جنگ نهروان و سرکوب خوارج، برخی از خوارج از جمله عبدالرحمان بن ملجم مرادی معروف به ابن ملجم، و برک بن عبدالله تمیمی و عمرو بن بکر تمیمی در یکی از شبها گرد هم آمدند و اوضاع آن روز و خونریزی ها و جنگهای داخلی را بررسی کردند و از نهروان و کشتگان خود یاد کردند و سرانجام به این نتیجه رسیدند که باعث این خونریزی و برادرکشی حضرت علی، معاویه و عمروعاص است و اگر این سه نفر از میان برداشته شوند، مسلمانان تکلیف خود را خواهند دانست. سپس با هم پیمان بستند که هر یک از آنان متعهد کشتن یکی از سه نفر گردد. ابن ملجم متعهد قتل امام علی ( ع ) شد و در شب نوزدهم ماه رمضان همراه چند نفر در مسجد کوفه نشستند. آن شب حضرت علی در خانه دخترش مهمان بود و از واقعه صبح با خبر بود. وقتی موضوع را با دخترش در میان نهاد، ام کلثوم گفت: فردا جعده را به مسجد بفرستید. حضرت علی ( ع ) فرمود: از قضای الهی نمی توان گریخت. آنگاه کمربند خود را محکم بست و در حالی که این دو بیت را زمزمه می کرد عازم مسجد شد:

کمر خود را برای مرگ محکم ببند، زیرا مرگ تو را ملاقات خواهد کرد.
و از مرگ آنگاه که به سرای تو درآید، جزع و فریاد مکن

ابن ملجم در حالی که حضرت علی در سجده بود، ضربتی بر فرق مبارک آن حضرت وارد ساخت؛ به گونه ای که خون از سر حضرتش در محراب جاری شد. در این حال حضرت فرمود: "فزت و رب الکعبه" به خدای کعبه سوگند که رستگار شدم. سپس آیه 55 سوره طه را تلاوت فرمود: «شما را از خاک آفریدیم و در آن بازتان می گردانیم و بار دیگر از آن بیرونتان می آوریم». امام علی در واپسین لحظات زندگی نیز به فکر صلاح و سعادت مردم بود و به فرزندان و بستگان و تمام مسلمانان چنین وصیت فرمود: "شما را به پرهیزکاری سفارش می کنم و به اینکه کارهای خود را منظم کنید و اینکه همواره در فکر اصلاح بین مسلمانان باشید. یتیمان را فراموش نکنید، حقوق همسایگان را مراعات کنید. قرآن را برنامه ی عملی خود قرار دهید. نماز را بسیار گرامی بدارید که ستون دین شماست. حضرت علی سرانجام در 21 ماه رمضان به شهادت رسید و در نجف به خاک سپرده شد.

ویژگی ها
امام علی در سخنوری و ادبیات چیره بود، به طوری که وابستگان بنی امیه علی رغم لعن وی، گفتارش را از حفظ می کردند، تا بیانشان شیوا شود. همچنین مجموعه گفتارها و نوشتارهای شیوا و ادیبانه وی توسط سید رضی در کتابی به نام نهج البلاغه جمع آوری شده است. علاوه بر آن مجموعه روایات وی در کتاب غرر الحکم جمع شده است. ادبای عرب کلام او را شیواترین کلام بعد از قرآن می دانند. بین مسلمانان مقام عرفانی، علم، شجاعت، عدالت، کمک به بینوایان و ساده زیستی علی مورد ستایش قرار گرفته است. از میان مسلمانان غیر شیعه ابن ابی الحدید به شرح نهج البلاغه پرداخته است. علاوه بر آن مسیحیانی نظیر جرج جرداق نویسنده کتاب «امام علی صدای عدالت انسانی» او را ستوده و درباره او گفته اند: «علی به سبب شدت دادگری اش در محراب کشته شد».

+ نوشته شده توسط سیامک آرش آزاد در شنبه سیزدهم تیر 1388 و ساعت 10:3 |

 

نويسنده : سيد محمد صفوي

روزگار پيش از انقلا ب و در جريان مبارزات مردم عليه رژيم شاه، افراد بزرگ و موثري درگذشتند که مرگشان در هاله اي از ابهام قرار گرفت و روايت هاي متفاوتي از فوت آنها وجود داشت. اين افراد همه در يک چيز اشتراک داشتند و آن مخالفت با رژيم  پهلوي بود اما محل و شيوه مرگشان - همچنان که محل و شيوه زندگي شان - با هم تفاوت هاي بسياري داشت. رژيم مرگ همه اين افراد را مرگ طبيعي مي دانست و مردم مبارز آنها را شهيد مي دانستند.
دوشنبه 18 دي ماه 1346 مردم خبر درگذشت جهان پهلوان بزرگ و مردمي زمان خود، مرحوم غلام رضا تختي را شنيدند که روزنامه ها طبق اعلام ساواک، مرگ او را خودکشي در هتل آتلا نتيک گزارش دادند اما در تمام مراسم مردمي، از او با عنوان "شهيد" نام برده مي شد.
21 خرداد ماه 1349 محمدرضا سعيدي از روحانيون مبارز در زندان به شهادت رسيد و مرگ او سکته قلبي اعلا م شد. در سال 1356 هم دو مرگ مشکوک ديگر در خارج از ايران، دو تن از بزرگترين ياوران انقلاب را از مردم گرفت. سيدمصطفي خميني (فرزند ارشد امام خميني) در عراق و دکتر علي شريعتي در انگلستان درگذشتند که از طرف مقامات دولتي مرگ آنها هم سکته اعلا م شد. اما همواره در طول مبارزات از آنها با عنوان شهيد ياد شده و کسي مرگ طبيعي را براي آنها باور نداشت.
بعد از انقلاب تلاش بسياري شد تا واقعيت ها مشخص شود اما خبر درگذشت محمدرضا سعيدي که از همان زمان هم بر اثر افشاگري هاي هم سلولي هايش شهادتش مسجل بود، هيچ نتيجه قطعي درباره چگونگي فوت بقيه به دست نيامده است. درباره تختي بسيار گفته شده اما کسي نمي تواند قاطعانه نظر بدهد. درباره مصطفي خميني کمتر نظري داده شده است و به نظر مي رسد فوت طبيعي مورد قبول بسياري است. درباره درگذشت علي شريعتي چطور؟ دکتر علي شريعتي در ميان اين افراد وضعيت ويژه دارد.
جنازه وي سال هاست در سوريه و در جوار حرم حضرت زينب (س) به امانت سپرده شده اما هرگز آوردن جنازه اش به کشور، جدي نشده است! با چنين وضعيتي معلوم است  که سخن گفتن از مرگ دکتر شريعتي هم چقدر مي تواند با اما و اگر و... همراه باشد. با اين حال در اين نوشته سعي شده فارغ از همه نظراتي که درباره اين انديشمند بزرگ معاصر وجود دارد، به بررسي مرگ ناگوار وي در آستانه انقلاب اسلامي  پرداخته شود. آنچه در اين نوشته به عنوان مرجع در نظر گرفته شده، دو کتاب است. اولي «طرحي از يک زندگي» نوشته خانم دکتر پوران شريعت  رضوي همسر گرانقدر دکتر شريعتي است که در واقع زندگينامه شريعتي است و ديگري کتاب «از شريعتي» نوشته دکتر عبدالکريم سروش است که در آن گفته هايي درباره مرگ و تشييع جنازه شريعتي آمده است و با توجه به دقت سروش و اينکه او از جمله اولين کساني است که بر سر جنازه دکتر رفته  مقدمات تشييع وي را آماده کرده است، منبعي مورد وثوق به شمار مي رود.
چرا دکتر شريعتي به انگلستان رفت؟
اسفندماه سال 1353، شريعتي پس از تحمل 18 ماه زندان انفرادي در کميته شهرباني آزاد شد.  اسارت درازمدت در سلول، او را سخت به نور آفتاب حساس کرده بود و از نظر روحي هم بسيار افسرده شده بود.  رژيم همه راه هاي مبارزه اجتماعي را بر او بسته بود، حسينيه ارشاد تعطيل و او از تدريس در دانشگاه محروم شده بود. مبارزه مخفي هم عملا  امکان نداشت. ساواک او را شديدا تحت نظر داشت و روز به روز هم حلقه اين محدوديت ها تنگ تر مي شد: "ظاهرا آزاد هستم و از قيد اسارت، به اصطلاح رهايي يافته ام ولي آنچه مسلم است نوع زندانم تغيير کرده و از زندان دولتي به زندان خانه منتقل شده ام."
يکي از شب ها در حال عبور از خيابان، چند نفر از دانشجويانش، او را مي شناسند، او را در ميان مي گيرند، دکتر هم که از ديدن آنها خوشحال شده، طبق عادت ديرينه اش با آنها گرم گفت وگو مي شود، مدتي با هم صحبت مي کنند و بعد از هم جدا مي شوند. پس از چند روز خبر مي رسد که همه آن دانشجويان دستگير شده اند.
توانايي هاي دکتر شريعتي - براساس آنچه همسرش نوشته است - در روزهاي خانه نشيني اجباري روز به روز کاهش مي يافت و اعصابش سخت فرسوده تر مي شد. در نامه اي که او براي يکي از دوستانش مي نويسد به اين واقعيت اشاره مي کند:
"... من که زندگيم معلوم است احتضار! يک جان کندن مستمر و نامش زندگي کردن. هر روز صبح که در آينه خودم را مي بينم، درست مي بينم که لا اقل سالي بر من گذشته است. ديشب و پريشب، هميشه برايم پارسال و پيرارسال است، روزها را براي اين که از عمرم بدزدم مي خوابم و شب ها! با تنهايي و سکوت و سياهي در زير باران رنج ها که مدام مي بارد، زانو به بغل، خاموش مي نشينم و انبوهي از خاطره هاي مرده و آرزوهاي مجروح در برابرم، تا آفتاب که سر مي زند و هوا روشن مي شود و صداي پاي روز، سرفه ها  و گنجشک ها و اتومبيل ها و آغاز حرکت و کار! از ترس مي روم و به خواب فرو مي روم. البته بيکار نبوده ام، بزرگترين کاري که کرده ام اين است که هنوز زنده  مانده ام و اين دشوارترين وظيفه اي بوده است که انجام داده ام و اگر انصاف بدهند، بسيار کارها که نکرده ام و مگر اين ها خود، کار نيست؟ مگر ثواب سيئاتي که کسي انجام نمي دهد از ثواب بسياري حسنات که انجام مي دهند بيشتر نيست؟ ..."

روزهاي قبل از وفات

دکتر شريعتي پس از دو سال، خسته از وضعيتش تصميم به "هجرت" مي گيرد اما ممنوع الخروج بودن مانع بزرگي براي مهاجرت او به خارج از کشور بوده است. در مشورتي که دکتر با دوستانش مي کند و با تحقيقات آنهامشخص مي شود که تمام پرونده هاي او در ساواک تحت عنوان "علي شريعتي" يا "علي شريعتي مزيناني" طبقه بندي شده است در حالي که نام خانوادگي او طبق شناسنامه "مزيناني" بوده نه شريعتي. به همين دليل او مي تواند پاسپورت بگيرد و 26 ارديبهشت 56 تهران را به قصد بروکسل ترک مي کند: "بالا خره صبح دوشنبه بر روي قاليچه سليماني سابنا، از زندان سکندر پريدم! لحظه هاي پر دلهره، بيم  و اميد، اسارت و نجات و گذر از آن پل صراط در آن دقيقه خطير و خطرناک، اما مجهولي که جز تقدير از آن آگاه نيست..."
چند روز بعد خبر خروج دکتر شريعتي از کشور توسط دوستان و آشنايانش پخش مي شود و به گوش ماموران ساواک هم مي رسد و آنها به دنبال مقصد و محل اقامت شريعتي مي گردند. وي دو يا سه روز در هتل اينترنشنال بروکسل اقامت مي کند و بعد تصميم مي گيرد به انگليس برود. وي پس از رسيدن به لندن با يکي از بستگان همسرش به نام دکتر علي فکوهي تماس مي گيرد و منزل او در ساوت همپتن را به عنوان اقامتگاه موقت انتخاب مي کند. بعد از يک هفته او اتومبيلي مي خرد و با همان خودرو وارد کشتي مي شود و به بندر لوهاور فرانسه مي رود و در جاهاي مختلفي - از جمله چند روزي در منزل دکتر حسن حبيبي - اقامت مي گزيند و در شب 26 خرداد دوباره از راه دريا به ساوت همپتن برمي گردد. در مراجعه به منزل مورد ظن پليس انگلستان قرار مي گيرد و چند ساعتي در اداره مهاجرت بازداشت مي شود. شريعتي از 26 تا 28 خرداد که روز خروج همسر و دخترانش از ايران بوده، بسيار مضطرب و نگران بوده. شبها علي رغم خستگي ناشي از سفر بيدار مي مانده و روزها منتظر خبري از ايران، پاي تلفن بوده است. 28 خرداد همسرش به منزل علي فکوهي تلفن مي زند و خود دکتر شريعتي گوشي را برمي دارد. خانم شريعت رضوي به شريعتي مي گويد که دختران از ايران خارج شده اند اما مانع خروج او از کشور شده اند.
شريعتي به همسرش مي گويد: "به فرودگاه خواهم رفت و به محض رسيدن بچه ها، تو را مطلع خواهم کرد. به گفته آقاي فکوهي، آن روز قبل از رفتن به فرودگاه، مقداري وسايل ضروري و مواد غذايي تهيه مي کنند و به خانه اي که اجاره کرده بودند مي برند، بعد به اتفاق ناهيد و نسرين فکوهي، به فرودگاه مي روند. پس از مدتي انتظار بالا خره هواپيما به زمين مي نشيند. چند دقيقه بعد سوسن و سارا، دو دختر بچه روسري به سر با چهره هايي نگران، در حالي که مترصد يافتن پدر بودند، پيدا شدند. شريعتي به طرف آنهامي رود و بامهر آنهارا در آغوش مي کشد، آنها علي رغم شادماني، گريه مي کنند و اشک مي ريزند، پدر به آنها دلداري مي دهد و با کمي شوخي و متلک، سربه سرشان مي گذارد تا ذهن کودکانه آنها مجبور نباشد بار رنجي به آن سنگيني را تحمل کند. همگي از فرودگاه به منزلي که شب قبل، از يک پاکستاني الا صل مقيم انگليس اجاره کرده بودند، مي روند. در مسير برگشت از فرودگاه به خانه، آقاي فکوهي رانندگي مي کرده، ظاهرا علي آن شب کلا  بي حوصله بوده است.
آقاي علي فکوهي مي گويد: "آن شب من ناگهاني و سرزده، به اتاقي که تصور نمي کردم کسي در آنجا باشد وارد شدم دفعتا دکتر را ديدم که با حالتي بسيار عرفاني به نماز ايستاده است. بي اختيار محو آن حالت شدم. بسيار از آن خلسه سکرآور تاثير پذيرفتم. پس از تمام شدن نمازش پرسيدم: چرا شما اين قدر منقلب و دگرگون هستيد؟ دکتر جواب داد: نيروهاي امنيتي با جلوگيري از خروج پوران و مونا، نبض مرا در دست گرفته اند. اين تنهابرگ برنده اي است که در دست دارند و به وسيله آن مي توانند مرا تحت فشار قرار دهند و به کشور بازگردانند،  احساس مي کنم فصل تازه اي در زندگي من آغاز شده است."

درگذشت دکتر شريعتي

"آن شب تا ساعت 11 همه دور هم نشسته بوديم و حرف مي زديم ولي دکتر ساکت و غمگين و گرفته بود و حرفي نمي زد. حدود نيمه شب، علي فکوهي و ناهيد به خانه خودشان مي روند و بانسرين قرار مي گذارند که فردا صبح آماده باشند تا به اتفاق به بدرقه دوستشان بروند. دکتر هم به اتاق خوابي که، در طبقه پايين قرار داشته مي رود که بخوابد. (اين اتاق از يک طرف رو به جنگل بوده و پنجره اتاق به علت گرماي هوا باز بوده است) بعد از مدتي، دکتر به سارا مي گويد، ليوان آبي برايش ببرد. سارا آب را مي برد، پس از گذشت مدتي بازبچه ها را صدا مي کند و يک استکان چاي مي خواهد. به نظر ناآرام مي رسيده و خوابش نمي برده است. سوسن وسارا و نسرين هم براي استراحت، به طبقه بالا  مي روند و مي خوابند. فردا صبح ساعت هشت، ناهيد و آقاي علي فکوهي براي بردن خواهرشان نسرين به خانه مي آيند و در مي زنند، ولي کسي در را باز نمي کند. مدتي هم پشت در مي مانند تانسرين، از خواب بيدار مي شود. او که براي باز کردن در به طبقه پايين مي آيد، مي بيند که دکتر در آستانه در ورودي اتاق به پشت افتاده و بيني اش به نحوي غيرعادي سياه شده و باد کرده است. وحشت مي کند و هراسان مي دود در را باز مي کند. با اضطراب جريان را به برادرش مي گويد. ناهيد و برادرش متحير و غمگين وارد خانه مي شوند، ناهيد بلا فاصله نبض دکتر را مي گيرد و او هم نظرناهيد را تاييد مي کند، بلا فاصله نسرين به طبقه بالا ، به اتاقي که بچه ها در آن خوابيده اند مي رود و مراقب آنها مي شودتا پايين نيايند که پدرشان را به آن حال ببينند.
علي فکوهي، وحشت زده و غمگين فورا به اورژانس بيمارستان سوت همپتون تلفن مي کند. آمبولا نس مي خواهد. بعد از مدت کمي آمبولانس مي رسد. آنها هم پس از معاينه نظر مي دهند که دکتر درگذشته است. او را براي انتقال به بيمارستان، روي صندلي چرخدار مي نشانند و به آن مي بندند تا از ديد همسايگان، ناخوشايند نباشد. بعد از اين که شريعتي را به بيمارستان مي برند، آقاي فکوهي به خانه دوستش که درهمان حوالي بوده مي رود. جريان را به او مي گويد. شخص اخير هم خبر واقعه را تلفني به چند نفر از دوستان دکتر، اطلا ع مي دهد. سپس آقاي فکوهي همراه خواهرانش، سوسن و سارا، از خانه اي که چنين فاجعه اي در آن اتفاق افتاده، خارج مي شوند و به خانه خودشان مي روند.
چند ساعت بعد، از طرف سفارت ايران به آقاي نکوهي تلفن مي شود(!) و مي خواهند که آقاي فکوهي جنازه را به آنها بدهد، تا خودشان بقيه تشريفات قانوني را انجام دهند (!). آقاي فکوهي، متحير و غم زده به آنها جواب مي دهد: "من هيچ گونه اختياري ندارم. بايد خانواده دکتر در اين مورد تصميم بگيرند. من تنها کاري که کرده ام، اين است که به خانواده اش اطلاع داده ام."
پس از انتقال جسد به پزشکي قانوني، انجام معاينات اوليه، تنظيم صورت جلسه و انجام ساير تشريفات اداري - بر خلا ف بيان عده اي - بدون آن که لزومي به کالبدشکافي ديده باشند، علت مرگ را ظاهرا "انسداد شرائين و نرسيدن خون به قلب" اعلام مي کنند.  در اين موقعيت، کنفدراسيون و دانشجويان مبارز ايراني مقيم اروپا، خواستار کالبدشکافي مي شوند. از طرفي براي انجام کالبدشکافي، به گفته وکيل احسان،  علا وه بر لزوم طرح شکايت از طرف خانواده، در دست داشتن پرونده "آنکت" پليس نيز لازم بود. اموري که تحقق هر يک از آنها، مستلزم گذراندن مراحل اداري مختلف بود. با توجه به توطئه ساواک - ارسال يک گروه به سرپرستي يک افسر امنيتي براي تحويل گرفتن رسمي جسد جهت انتقال به ايران - و همچنين احتمال همراهي قريب الوقوع پليس انگليس با نيروهاي ساواک شاه، تصميم به عدم درخواست کالبدشکافي و همچنين انتقال فوري جسد به سوريه - چون امکانات آن کشور مناسب تر تشخيص داده شده بود - گرفته مي شد. (اين تصميم پس از يک شور جمعي با حضور کليه شخصيت هاي سياسي و دوستان دکتر در خارج و با اجازه وکيل خانواده گرفته مي شود).
آقاي فکوهي مي گويد:  "من تعجب کردم که مامورين سفارت از کجا، چنين خبري را آن هم با اين سرعت شنيده اند! زيرا من در آن روز "شوم"، پس از اين که وارد خانه شدم و با آن صحنه غيرمنتظره روبه رو شدم. پس از تلفن به اورژانس بيمارستان "ساوت همپون"، در فاصله اي که اورژانس بيايد، فقط به يکي از رفقايم که وي هم قبلا  از اقامت دکتر در منزل من به دلا يلي مطلع بود، تلفن کردم و جريان را گفتم. آن هم براي اين که از او بخواهم به جاي من، دوستي مشترک را- که منتظر ما بود تا به فرودگاه برسانيمش - بدرقه نمايد و مطمئنم که آن رفيقم - که او را خوب مي شناختم - با سفارت ايران، کوچکترين رابطه سياسي نداشت،  علا وه بر اين که از علاقه مندان دکتر هم بود.  پس از کجا افراد سفارت از واقعه خبر داشتند؟... خدا مي داند! از نظر من، هنوز مسائل مبهمي پيرامون قضيه وجود دارد که بدان پاسخ درستي داده نشده است."
روايت دکتر سروش از ساعت هاي بعد از مرگ دکتر شريعتي چنين است:
خاطراتي را مي گويم که به طور کاملا  واضح و روشن درذهن من است. سه نفر بوديم. راه افتاديم و به منزلي که مرحوم دکتر، شب قبل در آنجا اقامت داشت رفتيم. دو دختر مرحوم دکتر، آن موقع بسيار نوجوان بودند. مثل دو گنجشک پژمرده،  لباس هاي مشکي پوشيده بودند و کنار ديوار ايستاده بودند. سراسر رخسارشان را غم پوشانده بود. ما وارد اتاقي شديم  وآنها تختخوابي را که مرحوم دکتر بر آن خوابيده بود به ما نشان دادند. گفتند تا ديرگاه با ما نشسته بود و سخن مي گفت. تازه هم از راه رسيده بود و علي رغم خستگي، نشست و نشست و چاي خورد و تعريف کرد و سخن گفت و سيگار کشيد و ... تا نزديک سحر. پس از اذان صبح، نمازش را خواند و براي استراحت به اتاق خود رفت تا بخوابد. هنگام صبحانه خوردن، اهل خانه منتظر مرحوم دکتر بودند که بيايد و در صبحانه با آن ها شرکت کند. مي گفتند که نيامد و دير کرد. صدا کرديم. جواب نيامد. به اتاق او رفتيم. گفتند همين که وارد اتاق شديم، ديديم که دکتر با صورت به زمين افتاده است. حتي به ما آن نقطه اي از موکت اتاق را که آثار ساييدن بيني دکتر در آنجا هنوز آشکار بود نشان دادند، کاملا  معلوم بود که هنگامي که او مي خواسته از تخت پايين بيايد، قلبش درد گرفته و دست روي قلب گذاشته و ديگر نتوانسته کنترل خود را حفظ کند و با صورت به زمين افتاده است.
به هر حال با ديدن اين وضع بلا فاصله آمبولانسي خبر کرده بودند و ماموران آمبولانس هم تا آمده بودند، در همان محل علا ئم حياتي مرحوم دکتر را معاينه کرده بودند و گفته بودند که 15 دقيقه است ايشان فوت کرده، درعين حال به سرعت او را به بيمارستان ساوت همپتن رسانده بودند. ما هم به بيمارستان رفتيم. دکتر را به سردخانه برده بودند و ما را به سردخانه راه نمي دادند. من کارت دانشجويي ام همراهم بود و چون روي آن نوشته بودند دکتر فلا ني، آنها تصور کردند من طبيبم و اجازه دادند به سردخانه وارد شوم و همراه دوستان به سردخانه وارد شديم. در آن جا دو کشو بود. اولي را کشيدند تا جنازه دکتر را به ما نشان  بدهند. اما در کشوي اول، جنازه يک زن بود. کشوي بعدي را  کشيدند که جسد مرحوم دکتر در آن بود. بسيار بسيار آرام خوابيده بود. من حقيقتا کمتر چهره آرامي را، اين چنين ديده بودم. موهاي سرش تا روي شانه هايش ريخته بود و فوق العاده آرام خوابيده بود. آقاي ميناچي که همراه ما بود، جلو رفت و به دليل اينکه وکيل بود و با پاره اي از امور آشنايي داشت، کمي کوشيد تا با دقت نگاه کند و ببيند که آيا زخمي يا آثار ضربه اي يا چيزي بر روي بدن دکتر ديده مي شود يا خير؟ که حقيقتا نبود. خيلي چهره معمولي اي داشت، اصلا  گرفته نبود، در هم نبود، چشم هايش بر هم بود و در يک خواب ناز ابدي فرو رفته بود.
بيرون آمديم و به لندن بازگشتيم و دوستان ديگر را خبر کرديم. به هر حال مقدمات برگزاري مراسم ترحيم و بزرگداشت مرحوم دکتر، فراهم شد. دوستان در سراسر دنيا - چنان که گفتم - همه با خبر شدند و يکي پس از ديگري، از اين جا و آن جا دررسيدند. در آن ايام، لندن، ايام بسيار شلوغي را پشت سر مي گذاشت و همه کساني که در آن وقت نامي داشتند و از مخالفان به نام رژيم شاه بودند، اين جا گرد آمدند.  در همين اثنا، جناب آقاي شبستري هم که امام مسجد هامبورگ بودند، بدون خبر از اين که چنين اتفاقي افتاده است به منزل يکي از دوستان که بقيه دوستان هم در آنجا بودند وارد شدند. ايشان به من مي گفت وقتي آمدم، ديدم همه چهره ها گرفته است; من خبر نداشتم که چه اتفاقي افتاده است ولي پا به مجلس که گذاشتم، ديدم مجلس غيرمتعارفي است. وقتي به ايشان گفتند که مرحوم شريعتي از دنيا رفته است، به طوري بسيار طبيعي، آهي از نهاد برکشيد و گفت: عجب! دکتر شريعتي هم به تاريخ پيوست و حقيقتا به تاريخ پيوسته بود.  به هر حال مقدمات فراهم شد و برخلاف مشهور، جنازه مرحوم دکتر در اين جا يعني در "امام باره"، غسل داده نشد بلکه در يکي از مساجد لندن که مسجدي کوچک و متعلق به اهل سنت بود و غسال خانه اي داشت، غسل داده شد. بنده و جناب آقاي شبستري متعهد تغسيل و تکفين ايشان بوديم; يعني در واقع، دوستان از آقاي شبستري خواسته بودند و ايشان هم به من گفت که بيا تا با هم اين کار را انجام بدهيم،  البته دو نفر ديگر هم به ما پيوستند: آقاي دکتر  ابراهيم يزدي و آقاي صادق قطب زاده. اين چهار نفر بوديم که جنازه مرحوم دکتر را آوردند. ديگر  جسد دکتر سالم نبود،  سرتاپاي او را شکافته بودند، تمام سر و بدن شکافته شده بود، نمونه برداري شده بود و بررسي هاي طبي بسيار جدي اي صورت گرفته بود.  بيمارستان ساوت همپتن، يک گزارش مفصل طبي در باب مرگ دکتر ارائه کرد و در آن گفته بود  چيز مشکوکي ديده نشده است و مرگ  او مثلا  بر اثر به قتل رسيدن، دسيسه، زهر، دشنه و چيزي از اين قبيل  نبوده و به نظر مي آيد که به مرگ طبيعي از دنيا رفته است; مرگ طبيعي يعني با سکته. اتفاقا همان روزي که به ساوت همپتن رفته بوديم و براي اولين بار با جاي خالي مرحوم شريعتي روبه رو شديم و بعدا به بيمارستان رفتيم، در همان اتاقي که مرحوم دکتر خوابيده بود، سطلي بود که شايد در آن، نزديک به 40 تا ته سيگار بود يعني در همان مدت کوتاه، مرحوم دکتر مقدار زيادي سيگار کشيده بود. طبيبان مجلس ما بهتر از من مي دانند که در حالت عصبي شديد و با آن فشاري که دکتر، در آن روزها، در آن قرار داشت، امکان چنين رخدادي وجود داشته است، خصوصا اين که شب قبل از حادثه مرحوم شريعتي به فرودگاه هيثرو رفته بود چون قرار بود دختران او بيايند،  همه مسافران آمده بودند الا  دختران او. دوست ما نقل مي کرد که فوق العاده مضطرب شده بود. چون خانمش از تهران تلفني به او گفته بود که دخترها از گمرک و قسمت کنترل گذرنامه گذشته اند و به طرف هواپيما رفته اند. وقتي دخترها نيامده بودند، او شديدا مضطرب شده بود که مبادا دوباره حيله اي در کار بوده و به نام سوار شدن هواپيما، دخترک ها را هدايت کرده اند و به جاي ديگري  برده اند و مثلا  آنها را گروگان گرفته اند  يا زندان انداخته اند. همه اين فکرها از سر او گذشته بود و او را فوق العاده درپيچيده بود.  البته دخترها آمده بودند و با او به ساوت همپتن رفته بودند. اين فشارها بوده و بعد هم اين همه سيگار مصرف شده بود که من گمان مي کنم به بهترين وجهي مي تواند علت يک سکته قلبي ناگهاني را توضيح بدهد.
پس از فوت دکتر شريعتي، روزنامه هاي رسمي مثل کيهان، اطلا عات و بامداد با حروف درشت در صفحات اول، از او تجليل مي کردند و طوري وانمود مي کردند که او فقط يک اسلا م شناس بي ضرر و خطر بوده و چون مريض بوده، به مرگ طبيعي درگذشته است. ساواک دستور داده بود که مبارزات، شکنجه ها، زندان ها، تعقيب و مراقبت ها و عذاب هايي که علي از حکومت متحمل شده بود، کاملا  مسکوت گذارده شود.
به هر حال، ساواک تعدادي از مامورين عالي رتبه خود را به لندن مي فرستد تا اگر به صورت عادي توانستند جنازه را از خانواده تحويل بگيرند که چه بهتر; وگرنه آن را به هر شکل ممکن بربايند و به ايران بياورند. غافل از اينکه دوستداران دکتر و دانشجويان خارج از کشور، با هوشياري سياسي، اين ترفند آنها را نيز خنثي خواهند کرد. آنها به محض اطلا ع از اينکه ساواک ما را براي گرفتن جنازه تحت فشار گذاشته، وکيلي از طرف خود و وکيل ديگري براي احسان مي گيرند و آنها را مامور مي کنند که از دولت انگليس بخواهند جسد را تحت هيچ شرايطي به افراد سازمان امنيت ايران تحويل ندهد و خبر اين اقدام را بلا فاصله براي هواداران و مبارزان خارج از کشور در اروپا و آمريکا و لبنان مخابره مي کنند.
خبر شهادت علي به صورت بسيار گسترده توسط مبارزين خارج از کشور منتشر شد و احزاب وسازمان هاي مختلف سياسي با انتشار بيانيه هاي گوناگون، از دست دادن علي را "سوگ قلم و شرف" تعبير مي کردند. اما روزنامه هاي کيهان و اطلا عات که مهم ترين روزنامه هاي کشور محسوب مي شدند، پس از دو روز سکوت، در تاريخ 31 خرداد 1356، اطلاعيه اي را درج کردند که مرگ علي  را طبيعي و ناشي از بيماري هاي ريشه دار جلوه مي داد.
متن اطلاعيه چنين بود:
"مرحوم دکتر علي شريعتي که براي درمان ناراحتي چشم و کسالت قلبي خود به انگلستان رفته بود، در آنجا بر اثر سکته قلبي درگذشت."
خانم دکتر شريعت رضوي در اين باره اين نکته را تذکر داده است که علي هيچ گاه ناراحتي جسماني خاصي نداشت. کسي از اعضاي خانواده و فاميل به ياد ندارد که او حتي يک بار از درد يا ناراحتي جسماني گله کرده باشد و مهم تر از آن اينکه او هيچ گاه به پزشک مراجعه نکرده بود. همه دوستان و نزديکان علي مي دانند وي فردي قوي و سالم بود و خودش به اين نکته توجه داشت. حتي بعد از تحمل آخرين زندان که هيجده ماه به طول انجاميد، با آنکه تمام اين دوره را هم در سلول تنگ، تاريک و انفرادي زندان شهرباني سپري کرده بود، فقط گه گاه از نور خورشيد ناراحت مي شد. غير از اين هيچ ناراحتي ديگري نداشت، علي از اين نظر به خود مي باليد و به شوخي مي گفت: "من آنم که سلول تاريک هم نتوانست بر سلامتي ام اثر بگذارد" و راست هم مي گفت; من که همسر او بودم، هرگز به ياد ندارم که او از درد شکايت کرده باشد.
دفترچه بيمه او هم به خوبي نشان دهنده اين ادعاست. تمام اوراق اين دفترچه (که به عنوان سند در دسترس است) سفيد است. علي از اين دفترچه فقط يک بار در تاريخ 55/4/28 استفاده کرده است، آن هم نه به علت بيماري قلبي يا فشار خون يا قند و غيره، بلکه براي گرفتن عينک بوده است.
خوانندگان آگاه تصديق مي کنند که کسي با اواضاع مالي مشابه ما، در صورت بيماري، حتما از دفترچه بيمه خدمات درماني استفاده مي کرد و مي کند.  بدين ترتيب، طبيعي است که اگر علي مريض مي شد; يا اصولا داراي ناراحتي قلبي بود، قاعدتا مي بايست به پزشک مراجعه مي کرد و سابقه بيماري او در دفترچه اش منعکس مي شد. وي با اينکه سيگار مي کشيد، اما معاينات پزشکي نشان داد که سيگار تاثير چنداني بر جسم او نگذاشته است. بنابراين احتمال هرگونه سکته قلبي يا بيماري مشابه، بدون اينکه سابقه اي داشته باشد، بعيد به نظر مي رسيد.
پروفسور حامد الگار در نوشته اي توضيح داده که شرايط مرگ دکتر شريعتي، اين ظن را به شدت تقويت مي کند که وي به  دست ساواک به قتل رسيده است. او عنوان مي کند که حتي اگر شريعتي را به قتل نرسانده باشند، او به حق درخور عنوان "شهيد" است. اين شايد مهمترين موضوعي است که بايد درباره شريعتي به آن توجه کرد.
شهيد دکتر علي شريعتي پس از مرگ خود، بيش از پيش در بين جوانان مطرح شد و کتابهايش بارها و بارها تجديد چاپ شدند. مرگ او - همچنان که خود مي خواست - مرگي بزرگ و تاثيرگذار بود، همچنان که زندگي اش همين گونه بود.

+ نوشته شده توسط سیامک آرش آزاد در دوشنبه یکم تیر 1388 و ساعت 10:55 |

 

 

اينجا، قلب مي‌سوزد. اشك مي‌جوشد. وجود خاكستر مي‌شود و احساس سخن مي‌گويد.

اينجا كسي چيزي نمي‌خواهد، انتظاري ندارد. ادعايي نمي‌كند. فرياد ضجه‌اي است كه از سينه‌اي پردرد به آسمان طنين انداخته و سايه‌اي كم‌رنگ از آن فريادها بر اين صفحات نقش بسته است.

چه زيباست؛ راز و نيازهاي درويشي دلسوخته و نااميد در نيمه‌شب، فرياد خروشان يك انقلابي از جان گذشته در دهان اژدهاي مرگ، اعتراض خشونت‌بار مظلومي، زير شمشير ستمگر، اشك سرد ياس و شكست بر رخساره زرد دل‌شكسته‌اي در ميان برادران به خاك از خون غلتيده. فرياد پرشكوه حق. از هر حلقوم از جان‌گذشته‌اي عليه ستمگران روزگار. چه خوش است؛ دست از جان شستن و دنيا را سه طلاقه كردن از همه قيد و بند اسارت حيات آزاد شدن. بدون بيم و اميد عليه ستمگران جنگيدن.

پرچم حق را در صحنه خطر و مرگ برافراشتن، به همه طاغوت‌ها نه گفتن. با سرور و غرور به استقبال شهادت رفتن جايي كه ديگر انسان مصلحتي ندارد تا حقيقت را براي آن فدا كند. ديگر از كسي واهمه نمي‌كند تا حق را كتمان نمايد...

آنجا، حق و عدل، همچون خورشيد مي‌تابد و همه قدرت‌ها و حتي قداست‌ها فرو مي‌ريزند. و هيچ‌كس جز خدا- فقط خدا- سلطنت نخواهد داشت.

من آن آزادي را دوست دارم. و از اين كه در دوره‌هاي سخت حيات آن را تجربه كرده‌ام خوشحالم و به آن  اخلاص و سبكي و ايثار و لذت روحي و معراج كه در آن تجربه‌ها به آدمي دست مي‌دهد، حسرت مي‌خورم.

خوش دارم كه كوله‌بار هستي خود را كه از غم و درد انباشته است، بر دوش بگيرم و عصازنان به سوي صحراي عدم رهسپار شوم.

خوش دارم از همه ‌چيز و همه كس ببرم و جز خدا انيسي و همراهي نداشته باشم.

خوش دارم كه زمين زيراندازم و آسمان بلند رواندازم باشد و از همه زندگي و تعلقات آن آزاد كرد. خوش دارم كه مجهول و گمنام، به سوي زجرديدگان دنيا بروم، در رنج و شكنجه آنها شركت كنم، همچون سربازي خاكي در ميان انقلابيون آفريقا بجنگم تا به درجه شهادت نايل آيم.

خوش دارم كه مرا بسوزانند و خاكسترم را به باد بسپارند تا حتي قبري را از اين زمين اشغال نكنم.

خوش دارم هيچ كس را نشناسم، هيچ كس از غم‌ها و دردهايم آگاهي نداشته باشد. هيچ كس از راز و نيازهاي شبانه‌ام نفهمد. هيچ كس اشك‌هاي سوزانم را در نيمه‌هاي شب نبيند. هيچ كس به من محبت نكند. هيچ كس به من توجه نكند، جر خدا كسي را نداشته باش، جز خدا با كسي راز و نياز نكنم، جز خدا انيسي نداشته باشم، جز خدا به كسي پناه نبرم.

خوش دارم آزاد از قيد و بندها در غروب آفتاب، در بلندي كوهي بنشينم و فرو رفتن خورشيد را در درياي وجود مشاهد كنم. و همه حيات خود را به اين زيبايي خدايي بسپارم. و اين زيبايي سحرانگيز با پنجه‌هاي هنرمندش با تار و پود وجودم بازي كند. قلب سوزانم را بگشايد، آتشفشان درونم را آزاد كند. اشك را كه عصاره حيات من است، آزادانه سرازير نمايد. عقده‌ها و فشارهايي را كه بر قلبم و بر روحم سنگيني مي‌كنند بگشايد، غم‌هاي خفه‌كننده را كه حلقومم را مي‌فشرند. و دردهاي كشنده‌اي را كه قلبم را سوراخ سوراخ مي‌كنند. با قدرت معجزه‌آساي زيباي تغيير شكل دهد و غم را به عرفان و درد را، به فداكاري مبدل كند و آنگاه حياتم را بگيرد. و من ديوانه‌وار، همه وجودم را تسليم زيبايي كنم.

و روحم به سوي ابديتي كه از نورهاي «زيبايي» مي‌گذرد، پرواز كند و در عالم آرامش و طمأنينه، از كهكشان‌ها بگذرم و براي ابقاء پروردگار به معراج روم. و از درد هستي و غم وجود بياسايم و ساعت‌ها و ساعت‌ها در همان حال باقي بمانم و از اين سير ملكوتي لذت ببرم. خوش دارم كه در نيمه‌هاي شب، در سكوت مرموز آسمان و زمين به مناجات برخيزم، با ستارگان نجوا كنم و قلب خود را به اسرار ناگفتني آسمان بگشايم. آرام آرام به عمق كهكشان‌ها صعود نمايم، محو عالم بي‌نهايت شوم. از مرزهاي عالم وجود درگذرم و در وادي فنا غوطه‌ؤر شوم و جز خدا چيزي را احساس نكنم خدايا! ما را ببخش، گناهاني كه ما را احاطه كرده و خود از آن آگاهي نداريم، گناهاني را كه مي‌كنيم و با هزار قدرت عقل توجيه مي‌كنيم و خود از بدي آن آگاهي نداريم خدايا! تو آنقدر به من رحمت كرده و آنچنان مرا مورد عنايت خود قرار داده‌اي كه من از وجود خود شرم مي‌كنم، خجالت مي‌كشم كه در مقابلت بايستم. و خود را كوچكتر از آن مي‌‌دانم كه در جواب اين همه بزرگواري و پروردگاري، تو را تشكر مي‌كنم و تشكر را نيز تقصيري و اهانتي به ساحت مقدست مي‌دانم از باران لطف و محبت خود سرشار كرده‌اند كه راستي خجلم و آنقدر خود را كوچك مي‌بينم كه نمي‌توانم از عهده به درآيم. خدايا! تو به من فرصت ده، توانايي ده، تا بتوانم از عهده برآيم و شايسته اين همه مهر و محبت باشم.

شهید چمران

+ نوشته شده توسط سیامک آرش آزاد در چهارشنبه بیست و هفتم خرداد 1388 و ساعت 23:48 |

 

از ته دل فرياد مي‌زنم ولي كسي فرياد مرا نمي‌شنود. دنيا را به مبارزه مي‌طلبم و يك تنه به جنگ عالم مي‌روم، وجود خود را به آتش مي‌كشم. خون خود را بر زمين مي‌ريزم تا شايد كسي به هوش آيد، تا مگر وجداني بيدار شود يا گوش صفيري فرياد استغاثه مرا بشنود.

ولي افسوس كه مصالح مادي و حل حيات و منافع شخصي همه را به زنجير كشيده است.

جبر تاريخ، همه را اسير و زبون نموده است. دلداده‌اي مي‌خواهم كه بر همه هستي قلم سرخ بكشد و از همه زنجيرها و اسارت محاسبه‌ها و ترس‌ها و علايق دنيوي آزاد گردد. يكپارچه‌ آتش شود، عشق شود، فرياد شود، مبارزه شود، شمشير شود، برنده شود، شير شود و در كام شهادت فرو رود و پرچم خونين سعادت انسان اسير را از نسلي به نسل ديگر ارمغان دهد.

من بيگانه‌ام، همه مردم مرا عجيب مي‌يابند؛ افكار مرا، عشق سوزان مرا، فداكاري مرا، گذشت مرا، صبر و تحمل مرا، درد و غم مرا، شجاعت مرا و به خطر رفتن مرا عجيب مي‌يابند.

با خود مي‌گويند راستي كه فلاني آدم عجيبي است. راستي كه از ما بيگانه و اجنبي است! و فكر مي‌كنند كه اين خاصيت‌ها نتيجه بيگانه و اجنبي است! و فكر مي‌كنند كه اين خاصيت‌ها نتيجه بيگانه بودن است و كم و بيش انتظار دارند كه هر اجنبي ديگري داراي چنين خواصي باشد و خدا را تسبيح مي‌كنند كه اين چنين آدم‌هاي غيرطبيعي و عجيب خلق كرده است.

راستي كه من از همه چيز و همه كس بيگانه‌ام، عاجز و دردمند، سر به جيب تفكر فرو مي‌برم و از دنيا مي‌گريزم و با شتاب تمام، به اقصي نقاط وجود پناه مي‌برم كه انيس ديگري جز قلب شكسته‌ام نداشته باشم، جز ضربان قلبم چيزي نشنوم و آه سوزان مرا جز قلب من جواب نگويد و فرياد عصيان من جز بر قلبم منعكس نشود.

4 فوريه 1978

+ نوشته شده توسط سیامک آرش آزاد در چهارشنبه بیست و هفتم خرداد 1388 و ساعت 23:47 |

اي حيات با تو وداع مي‌كنم، با همه زيبايي‌هايت، با همه مظاهر جلال و جبروت، با همه كوه‌ها و آسمان‌ها و درياها و صحراها، با همه وجود وداع مي‌كنم. با قلبي سوزان و غم‌آلود به سوي خداي خود مي‌روم و از همه چيز چشم مي‌پوشم. اي پاهاي من، مي‌دانم شما چابكيد، مي‌دانم كه در همه مسابقه‌ها گوي سبقت از رقيبان ربوده‌ايد، مي‌دانم فداكاريد، مي‌دانم كه به فرمان من مشتاقانه به سوي شهادت صاعقه‌وار به حركت درمي‌آييد، اما من آرزويي بزرگتر دارم. من مي‌خواهم كه شما به بلندي طبع بلندم، به حركت درآييد، به قدرت اراده آهنيم محكم باشيد، به سرعت تصميمات و طرح‌هايم سريع باشيد. اين پيكر كوچك ولي سنگين از آرزوها و نقشه‌ها و اميدها و مسئوليت‌ها را به سرعت مطلوب به هر نقطه دلخواه برسانيد. اي پاهاي من در اين لحظات آخر عمر آبروي مرا حفظ كنيد. شما سال‌هاي دراز به من خدمت كرده‌ايد، از شما مي‌خواهم كه در اين آخرين لحظه نيز وظيفه خود را به بهترين وجه ادا كنيد. اي پاهاي من سريع و توانا باشيد، اي دست‌هاي من قوي و دقيق باشيد، اي چشمان من تيزبين و هوشيار باشيد، اي قلب من، اين لحظات آخرين را تحمل كن، اي نفس، مرا ضعيف و ذليل مگذرا، چند لحظه بيشتر با قدرت و اراده صبور و توانا باش. به شما قول مي‌دهم كه چند لحظه ديگر همه شما را در استراحي عميق و ابدي آرامش خود را براي هميشه بيابيد و تلافي اين عمر خسته كننده و اين لحظات سخت و سنگين را دريافت كنيد. چند لحظه ديگر به آرامش خواهيد رسيد، آرامشي ابدي. ديگر شما را زحمت نخواهم داد. ديگر شب و روز استثمارتان نخواهم كرد. ديگر فشار عالم و شكنجه روزگار را بر شما تحميل نخواهم كرد. ديگر به شما بي‌خوابي نخواهم داد و شما ديگر از خستگي فرياد نخواهيد كرد. از درد و شكنجه ضجه نخواهيد زد. از گرسنگي و گرما و سرما شكوه نخواهيد كرد. و براي هميشه در بستر نرم خاك، آرام و آسوده خواهيد بود. اما اين لحظات حساس، لحظات وداع با زندگي و عالم، لحظات لقاي پروردگار، لحظات رقص من در برابر مرگ بايد زيبا باشد.

خدايا! وجودم اشك شده، همه وجودم از اشك مي‌جوشد، مي‌لرزد، مي‌سوزد و خاكستر مي‌شود. اشك شده‌ام و ديگر هيچ، به من اجازه بده تا در جوارت قرباني شوم و بر خاك ريخته شوم و از وجود اشكم غنچه‌اي بشكفد كه نسيم عشق و عرفان و فداكاري از آن سرچشمه بگيرد. خدايا تو را شكر مي‌كنم كه باب شهادت را به روي بندگان خالصت گشوده‌اي تا هنگامي كه همه راه‌ها بسته است و هيچ راهي جز ذلت و خفت و نكبت باقي نمانده است، مي‌توان دست به اين باب شهادت زد و پيروزمند و پرافتخار به وصل خدايي رسيد.

+ نوشته شده توسط سیامک آرش آزاد در چهارشنبه بیست و هفتم خرداد 1388 و ساعت 23:46 |

خلاصه‌اي از مرثيه دكتر چمران در سوگ شريعتي

در تيرماه 1356 به هنگام خاكسپاري دكتر شريعتي، شهيد چمران در سخنراني‌اي با عنوان «مرثيه» ياد معلم شهيد انقلاب را زنده نگاه داشت.

اي علي! گفتي كه هركس گفتني‌هايي دارد و شخصيت هر انساني به اندازه ناگفتني هاي اوست ومن اضافه مي‌كنم كه درجه دوستي و محبت من با انساني ديگر به اندازه ناگفتني‌هايي است كه مي‌توانم با او در ميان بگذارم، و از اين ناگفتني‌ها كه مي‌خواستم با تو بگويم بي‌نهايت داشته باشم...!

اي علي! شايد تعجب كني اگر بگويم كه همين هفته گذشته كه به محور جنگ بنت جبيل رفته بودم و چند روزي را در سنگرهاي متقدم تل مسعود در ميان جنگندگان امل گذراندم، فقط يك كتاب با خودم بردم و آن كوير تو بود. كوير يك عالم معنا و غنا داشت و مرا به آسمان‌ها مي‌برد و به ازليت و ابديت متصل مي‌كرد، كويري كه در آن نداي عدم را مي‌شنيدم، از فشار وجود مي‌آرميدم و به ملكوت آسمان‌ها پرواز مي‌كردم و در دنياي تنهايي به درجه وحدت مي‌رسيدم، كويري كه گوهر وجود مرا لخت و عريان در برابر آفتاب سوزان حقيقت قرار داده، مي‌گداخت و همه ناخالص‌ها را دود و خاكستر مي‌كرد و مرا در قربانگاه عشق فداي پروردگار عالم مي‌نمود.

اي علي! همراه تا به كوير مي‌روم، كوير تنهايي، زير آتش سوزان عشق، در توفان‌هاي سهمگين تاريخ كه امواج ظلم و ستم در درياي بي‌انتهاي محروميت و شكنجه، بر پيكر كشتي شكسته حيات و وجود ما مي‌تازد.

اي علي! تو در دنياي معاصر، با شيطان‌ها و طاغوت‌ها به جنگ پرداختي، با زر و زور و تزوير درافتادي، با تكفير روحاني نمايان، با دشمني غربزدگان، با تحريف تاريخ، با خدعه علم، با جادوگري هنر روبرو شدي. همه آنها عليه تو به جنگ پرداختند اما تو به معجزه حق و ايمان و روح بر آن چيره شدي، با تكيه به ايمان به خدا و صبر و تحمل دريا و ايستادگي كوه و برندگي شهادت به مبارزه خداوندان زر و زور و تزوير برخاستي و همه را به زانو درآوردي.

اي علي! به جسد بي‌جان تو مي‌نگرم كه از هر جانداري زنده‌تر است به يك دنيا غم، يك دنيا درد، يك كوير تنهايي، يك تاريخ ظلم و ستم، يك آسمان عشق، يك خورشيد نور و شور و هيجان، از ازليت تا به ابديت در اين جسد بي‌جان نهفته است.

قسم به غم كه تا روزگاري كه درياي  غم بر دلم موج مي‌زند، اي علي، تو در قلب من زنده و جاويدي.

+ نوشته شده توسط سیامک آرش آزاد در چهارشنبه بیست و هفتم خرداد 1388 و ساعت 23:46 |

دورتر، ديرتر

روزي از روزها،

شبي از شب‌ها

خواهم افتاد و خواهم مرد،

اما مي‌خواهم هر چه بيشتر بروم.

تا هر چه دورتر بيفتم،

تا هر چه ديرتر بيفتم،

هر چه ديرتر و دورتر بميرم.

نمي‌خواهم حتي يك گام يا يك لحظه،

پيش از آن كه مي‌توانسته‌ام بروم و بمانم،

افتاده باشم و جان داده باشم، همين

 

سرشار آرامش

مهراوه‌ي من!

من از گفتار زشتي كه بر زبان رفته است، بيمي ندارم.

من از كردار بدي كه از من سر زند، نمي‌هراسم.

من پس از هر خطا، همچون پس از هر ثواب

و پس از هر نفرين، همچون پس از هر آفرين

و پس از هر سرزنش، همچون پس از هر نيايش

جانم از آرامش و سكون سرشار است.

دلم از اميد و نوازش لبريز است.

كه بدي‌هاي من هرگز از مهر تو افزون‌ نتواند بود.

كه زشتي‌هاي من از زيبايي تو بيرون نتواند شد.

اي خوب‌ترين خوب من!

اي تميس، مهراوه خوب من!

+ نوشته شده توسط سیامک آرش آزاد در چهارشنبه بیست و هفتم خرداد 1388 و ساعت 23:44 |

نيايش

خدايا،

آتش مقدس «شك» را

آن چنان در من بيفروز

تا همه «يقين»هايي را كه در من نقش كرده‌اند، بسوزد،

و آنگاه از پس توده اين خاكستر،

لبخند مهراوه بر لب‌هاي صبح‌ يقيني،

شسته از هر غبار، طلوع كند.

خدايا،

به هر كه دوست مي‌داري بياموز

كه عشق از زندگي كردن بهتر است،

و به هر كه دوست‌تر مي‌داري، بچشان

كه دوست داشتن از عشق برتر!

خدايا،

به من زيستني عطا كن كه در لحظه مرگ،

بر بي‌ثمري لحظه‌اي كه براي زيستن گذشته است حسرت نخورم.

و مردني عطا كن كه بر بيهودگي‌اش، سوگوار نباشم

بگذار تا آن را من، خود انتخاب كنم،

اما آن چنان كه تو دوست داري.

«چگونه زيستن» را تو به من بياموز،

«چگونه مردن» را خود خواهم دانست!

 

جاودانه تنها

افسانه‌ي من به پايان رسيده است

و احساس مي‌كنم كه اين آخرين منزل است

ديگر نه بانك جرس كارواني،

ديگر نه آواي رحيلي!

تنهايي، آرامگاه جاويد من است

و درد و سكوت

همنشين تنهايي جاودانه من!

 

بازگرديد!

همچون «قطره‌اي بر نيلوفر»

شبنمي افتاده به چنگ شب حيات،

آرام و بي‌نشان

در آرزوي سر زدن آفتاب مرگ،

نشسته‌ام و چشم‌هاي خاموشم را

به لب‌هاي كبود مشرق دوخته‌ام...

پرستوهاي بي‌بهار من!

قاصدك‌هاي آواره در باد، بازگرديد!

و تو، تشنه مجروح و عزيز من!

چشم‌هايت را به من مدوز، ببند!

من از ديدن آنها رنج مي‌برم.

 

شگفتا!

وقتي كه بود، نمي‌ديدم،

وقتي كه مي‌خواند، نمي‌شنيدم...

شگفتا! 

وقتي ديدم كه نبود...

وقتي شنيدم كه نخواند!...

و... اكنون تو رفته‌اي

به «نمي‌دانم كجايي» كه ديگر دست محتاج هيچ نيازي به دامن وجود تو نمي‌رسد!

به «دوردستي» كه ديگر پاي هيچ رسيدني را ياراي رفتن نيست!

به معراجي كه ديگر، پرواز هيچ روحي، اميد يافتن نيست!

به سرزميني بس دور و غريب و گمنام و ناپيدا سفر كرده‌اي!

و به شهر غريب آشنايي رفته‌اي و ره كوي عشق را پيش گرفته‌اي و در خانه خويشاوندي را زده‌اي و بر سر سفره دوست ديرينه‌ات، كه اكنون بازش يافته‌اي، نشسته‌اي و گرم از راز و نياز و تافته از درد دلي و پرشور از حضور دوستي و پرسوز از سال‌هاي دوري و تنهايي و...

همچنان مست از رهايي...

و شگفتا!

دروازه‌هاي شهر تو را بسته‌اند!

آدرس بودن تو را پاره كرده‌اند!

و مرا در اين هيچستان زندگي مدفون كرده‌اند!!

+ نوشته شده توسط سیامک آرش آزاد در چهارشنبه بیست و هفتم خرداد 1388 و ساعت 23:43 |

شعرهاي معلم شهيد...

 

 

بزرگتر از بودن خويش

باور نمي‌كنم،

هرگز باور نمي‌كنم كه سال‌هاي سال

همچنان زنده ماندنم به طول انجامد.

يك كاري خواهد شد.

زيستن مشكل شده است

و لحظات چنان به سختي و سنگيني

بر من گام مي‌نهند و دير مي‌گذرند

كه احساس مي‌كنم، خفه مي‌شوم.

هيچ نمي‌دانم چرا؟

اما مي‌دانم كس ديگري به درون من پا گذاشته است

و اوست كه مرا چنان بي‌طاقت كرده است.

احساس مي‌كنم ديگر نمي‌توانم در خودم بگنجم،

در خودم بيارامم.

از «بودن» خويش بزگتر شده‌ام

و اين جامعه بر من تنگي مي‌كند.

اين كفش تنگ و بي‌تابي فرار!

عشق آن سفر بزرگ!...

وه چه مي‌كشم!

چه خيال‌انگيز و جان‌بخش است «اين جا نبودن»!

 

                                     هميشه بهار

آفتاب فهميدن

از افق درو و مبهمي در روح طلوع مي‌كند

و نهر سپيده صبح يك معرفت،

طلوع آفتاب يك نوع حكمت،

يك نوع عرفان، دريافت و يا بينايي

از پس قله كوهي،

در صحراي بي‌پايان و اسرارآميز «ولايت جان»،

جاري مي‌شود.

هميشه خورشيدي

بر يخچال‌ها و توده‌هاي برف‌هاي ناخودآگاهي و انجماد و سكوت

مي‌تابد و مي‌گدازد.

و قطره‌ها كم‌كم، جويبار

و جويبارها اندك‌اندك، نهر

و نهرها رفته رفته، دريا مي‌شوند

و آدمي را از درون، غرق مي‌كنند

آفتاب آگاهي، گرماي روشن آشنايي

- همچون حلول آرام و مستمر «فردا» در جان «امشب»،

و همچون ورود پنهاني و پيوسته بوي بهار

كه در دماغ اسفندماه مي‌پيچد-

پاره‌هاي سياهي جهل و دامنه‌هاي يخ گرفته زمستاني

در سرزمين روح مي‌راند و مي‌گدازد،

و اين «تغيير فصل»، آغاز دارد اما بي‌پايان است

در اين دنيا آفتاب همواره در سر زدن است،

بهار، همواره در رسيدن

و دل، مدام در فهميدن!

 

                                             بگذار

بگذار سپيده سر زند

چه باك كه من بميرم و شبنم فرو خشكد

و شبگير خاموش شود و شباهنگ گنگ گردد

و مهتاب رنگ بازد و ستاره سحري بازگردد

و راه كهكشان بسته شود

بگذار سپيده سر زند و پروانه به سوي آفتاب پر كشد.

 

وقتي...

وقتي كه ديگر نبود

من به بودنش نيازمند شدم

وقتي كه ديگر رفت

من به انتظار آمدنش نشستم

وقتي كه ديگر نمي‌توانست مرا دوست بدارد

من او را دوست داشتم.

وقتي او تمام كرد

من شروع كردم.

وقتي او تمام شد

من آغاز شدم.

و چه سخت است.

تنها متولد شدن

مثل تنها زندگي كردن است،

مثل تنها مردن است.

 

 

+ نوشته شده توسط سیامک آرش آزاد در چهارشنبه بیست و هفتم خرداد 1388 و ساعت 23:41 |