تبليغاتX
حرف های من
من اینجا بس دلم تنگ است

وهرسازی که می بینم بد آهنگ است

بیا ره توشه برداریم

قدم در راه بی برگشت بگذاریم

ببینیم آسمان هر کجا  آیا همین رنگ است

+ نوشته شده توسط سیامک آرش آزاد در سه شنبه سی و یکم مرداد 1385 و ساعت 14:17 |
ستاره ای بدرخشید وماه مجلس شد     دل رمیده ما را انیس و مونس شد

مبعث پیام آور وحی وپیامبرنور ورحمت حضرت ختمی مرتبت محمدمصطفی(ص) بر عموم مسلمانان جهان وهمه شیفتگان حقیقت فرخنده باد

+ نوشته شده توسط سیامک آرش آزاد در دوشنبه سی ام مرداد 1385 و ساعت 22:52 |
+ نوشته شده توسط سیامک آرش آزاد در یکشنبه بیست و نهم مرداد 1385 و ساعت 11:40 |

اول) اواخر سال 1373 ماهنامه سروش نوجوان با چاپ فراخواني از كليه نوجوانان علاقمند به كار خبرنگاري خواسته بود تا با ارسال يك مطلب يا گزارش از استان خود به عنوان خبرنگار افتخاري با آن نشريه همكاري كنند. در آن سال‌ها بحث «ارك عليشاه» سوژه روز و بحث محافل بود. بعد از مشورت با پدرم در مورد سابقه اين ميراث ارزشمند، مطلبي را تهيه و به آن نشريه ارسال كردم. تا اين كه در ويژه‌نامه تابستان سال 74 مجله سروش نوجوان اسامي خبرنگاران افتخاري نشريه اعلام شد و از استان آذربايجان شرقي مطلب من به عنوان مطلب برگزيده معرفي گرديد.

در تعطيلات تابستان 74 در روزنامه مهدآزادي به عنوان مصحح مشغول به كار شدم. نام يكي از همكاران پيشكسوت مطبوعاتي هميشه آويزه‌ي گوشم بود. تعريفش را از پدرم (حميد آرش آزاد) شنيده بودم. تا آن موقع او را نديده بودم  و توفيق زيارت و بهره‌گيري از تجارب ارزشمند او در اين روزنامه برايم حاصل شد.

او وقتي ديد اولين مطلبم در مجله سروش نوجوان چاپ شده خيلي خوشحال شد، بعد شروع به راهنمايي كرد. در آن 3 ماه هر وقت فرصت داشت از اصول نوشتن برايم مي‌گفت. روزگار چرخيد و تقدير چنين رقم زد كه چند سال بعد در دفتر اختصاصي‌اش (سرپرستي روزنامه كار و كارگ) مشغول كار شدم. در نوشتن تنبلي مي‌كردم اما او مي‌گفت: بنويس هر چقدر هم بد بنويسي، باز هم بنويس!

او تنها و اولين كسي بود كه بعد از نوشتن مطلبي براي نظر دادن به آنها مراجعه مي‌كردم. شفايي براي من نقش يك معلم، استاد، منتقد، همكار و يك دوست بزرگوار بود.

دوم) اواخر تابستان 76 بود، بعد از گرفتن ديپلم و مشخص شدن قبوليم در دانشگاه، يك روز پدر روزنامه‌نگارم، به خانه آمد و گفت: «خانم شكوهي با آقاي شفايي صحبت كرد. تا در دفترش كار كني، اگر مايل بودي برو و با او صحبت كن» يادم هست 20 شهريور سال 76 بود كه به دفترش كه آن روزها در ميدان ساعت بود رفتم. او آن روزها سرپرستي نشريات كار و كارگر و اخبار و مديراجرايي هفته‌نامه‌هاي محلي ارك و صاحب بود. بي‌مقدمه رفت سر اصل مطلب. خيلي راحت و ساده! گفت: «شنبه ساعت 8 صبح بيا، يك ماه با هم كار مي‌كنيم. از همديگر راضي بوديم كه ادامه مي‌دهيم»!

و با اين حرف ساده و صميمي شروع كرديم و اين همكاري ما تا 17 مرداد 1381 ادامه يافت. آن روز بعد از مراسم جشن روز خبرنگار گفت: «سيامك، مي‌خواهم تنها باشم. مي‌خواهم مدتي خودم به تنهايي كار كنم، اين روزها خيلي در محذورات اخلاقي قرار داشتم با وجودي كه از تو و كارت ناراضي نيستم چطور به تو بگويم كه نيا!»

در اين مدت (شهريور 76 تا مرداد 81) افراد و شخصيت‌هاي بسياري در محضر آقاي كريم‌ شفائي كاركرده و اكنون به لطف آن حضور پربار، در مسئوليت‌هاي خطيري در طرح مديريتي ادارات و سازمان‌هاي مختلف مشغول به كار هستند. برخي از آنها حتي اينك ديني از اين بابت نسبت به اولين همكار، مدير و استاد مطبوعاتي‌شان قائل نيستند!!

من نيز بعد از يك دوره بيكاري موقت از شهريور سال 81 با نشريه پيام‌روز سراب همكاري كردم.

از مرداد 81 تا زمان رفتنش ارتباط كاريمان قطع شده بود اما ارتباط دوستيمان همچنان ادامه داشت. هميشه مشقوم بود. هر وقت شماره جديدي را منتشر مي‌كردم، ايرادات نشريه را مي‌گفت. چند ستون كه در آن زمان داشتيم مثل «باغ گل» (شعرهاي شعراي معاصر) و يا «ديدگاه» (كه ستون مخصوص نظرات مديران‌ استان بود» با نظر وي در نشريه ايجاد شد.

سوم) نمي‌خواهم بيشتر از اين از حقي كه بر گردن خيلي‌ها از جمله نگارنده داشته حرف بزنم. چون اگر قرار باشد همه اتفاقات اين 7 سال همكاري را بنويسم وقت زيادي را مي‌گيرد.

چهارم) آخرين ديدارمان روز چهارشنبه 21 مرداد 83  بود. آقاي اسماعيل چمني، عضو شوراي اسلامي شهر تبريز، به مناسب روز خبرنگار ضيافت ناهاري ترتيب داده بود، بعد از اتمام مراسم كريم شفائي به من گفت: شنبه يا يكشنبه بيا، مي‌خواهم ببينمت. اما قبل از آمدن حتماً زنگ بزن تا در دفتر باشم! و بعداز چند شوخي هميشگي كه با هم داشتيم او رفت و من نيز پي كار خود رفتم. غافل از اين كه آن آخرين ديدارمان بود.

شنبه 24 مرداد زنگ زدم گفت: فردا بيا امروز بيرون هستم. يكشنبه به مغازه‌اش (اين اواخر- مغازه‌ي لوازم‌التحريري باز كرده و از ناملايمتي‌هاي عرصه مطبوعات دلتنگ شده بود.) در انتهاي خيابان شريعتي رفتم. ديدم با خطش بر روي مغازه نوشته: «اين مغازه تعطيل شده است اگر كاري داشتيد با تلفن........ تماس بگيريد!» از همان جا به او زنگ زدم كسي جواب نداد. ظهر كه به دفتر پيام‌روز سراب رفتم مسئول دفتر (خانم شكوهي) با ناراحتي گفت: آقاي شفايي دچار بيماري شده و در بيمارستان سينا بستري شده است! و بالاخره تير خلاص را عصر روز دوشنبه آقاي تركان زد و طي تماسي گفت: آقاي شفايي فوت كرد!! به همين سادگي! بعدها گفتند كه بر اثر سكته مغزي فوت كرده و مسئولان اورژانس در تشخيص اوليه‌اش اشتباه كرده‌اند. و من ماندم و يك دنيا حيرت و واماندگي و عصيان!

پنجم) او رفت، و چه بي‌خبر و زود رفت. چه فكرهايي كه در سر نداشت، چه كارهايي كه نيمه‌تمام گذاشت! درست است كه فرشته‌ي مرگ هميشه بي‌خبر و ناگهاني بر شانه‌ي ما مي‌نشيند. اما هنوز هم بعد از گذشت يك سال دوري او براي ما باور نكردني است. اين روزها كه مراسم روز خبرنگار بود، در همه جا يادش گرامي داشته شد. در مراسم اختتاميه سومين جشنواره مطبوعات شمالغرب هم دكتر كامران پاشايي استاد دانشگاه و عضو هيئت داوران اين جشنواره در يك اقدام تحسين‌برانگيز جايزه خود را به خانواده همكار ديرينه‌اش در راديو و روزنامه تقديم كرد.

ششم) از كساني كه در انتشار اين ويژه‌نامه ما را ياري كردند از جمله پدرم آقاي حميد آرش آزاد، دوست بسيار عزيزم محمدامين خوش‌نيت كه در اين يك سال خيلي زحمت كشيد، سركار خانم شكوهي و ديگر عزيزاني كه مشوق من براي اين كار بودند سپاسگزارم و از آقاي كريم صادق‌زاده دبير اجرايي خانه كارگر تبريز نيز به خاطر زحماتشان تقدير مي‌نمايم. و نيز از برخي همكاران و دوستان سابق زنده‌ياد كريم شفايي كه متأسفانه بعد از فوتش نمك خورده و نمكدان شكستند و حرمت خدمات شايان توجه او را پاس نداشتند گلايه دارم. چرا كه با اين كم‌لطفي‌هاي خود خانواده آن مرحوم را بيش از اين دل‌آزرده و رنجور ساختند.

                       با اداي احترام مجدد به روح بلند آن مرحوم

                                          سيامك آرش آزاد

                                               21/5/84

+ نوشته شده توسط سیامک آرش آزاد در یکشنبه بیست و نهم مرداد 1385 و ساعت 11:23 |

"من كيمين قاپي سين دويوم؟"(1)

سيامك آرش آزاد

ال چكمه ين ال چكمز

                           گرك جان چكه دردي

"رهرو از راهي كه در پيش گرفته باز نمي گردد،

                                          درد، به هر حال، به جان كشيدني است"

 

با مرگ ناباورانه آقاي "كريم شفايي"، من خيلي تنها شدم. چرا كه در بين دوستان و همكاران، مرحوم شفايي يكي از بهترين و صميمي ترين دوستان من به شمار مي رفت و هرگاه در كار يا زندگي با مشكلي موجه مي شدم به اولين كسي كه مراجعه مي كردم زنده ياد شفايي بود. شفايي مثل يك برادر بزرگ با راهنمايي هاي دلسوزانه خود به من قوت قلب و آرامش مي بخشيد.

و با وجودي كه از فقدان ايشان با تمام وجود دلتنگ و متاسفم، اما يك دلخوشي دارم و آن اينكه اگر روزي نوبت مرگ من هم فرا رسد، حداقل در آنجا نيز ديگر احساس تنهايي نخواهم كرد! چرا كه شفايي آنجاست و من بار ديگر مي توانم درد دل كنم و او صبورانه گوش دهد.

آشنايي من با آقاي شفايي به سال هاي دهه 70 برمي گردد. در آن سال ها پدرم در روزنامه "فروغ آزادي" كه بعدا به "مهد آزادي" تغيير نام يافت همكار بود و من هرچند وقت يك بار كه به محل كار پدر مي رفتم او را مي ديدم كه با چه شور و شوقي براي پيشرفت و موفقيت آن نشريه تلاش كند، و جواني خود را در راه خدمت به جامعه فرهنگي مي گذارد.

آشنايي ما ادامه يافت تا اين كه شهريور سال 76 كه من تازه ديپلم گرفته بودم و ايشان مدير اجرايي نشريه هاي صاحب و ارك و نيز سرپرست دو روزنامه سراسري "كار و كارگر" و "اخبار" بود، به سفارش دوستي به محل كار شفايي رفتم و از آن روز در آن دفتر مشغول به كار شدم.

آن روز ها بجز من دوستان ديگري بودند، عمادي، حاتمي، برجسته باف نيز در آن دفتر مشغول بودند، كه بعد ها به اين جمع ناصر حاتمي نيز اضافه شد و به گفته بعضي از خبرنگاران در آن سال ها مرحوم شفايي مهد كودك روزنامه نگاران داير كرده بود و به بچه هايش در آن دفتر درس زندگي و كار كردن مي داد.

زنده ياد شفايي در آن سال ها بيش از 18 ساعت از شبانه روز را كار مي كرد، بي آنكه احساس خستگي كند. كارهاي آن هفته نامه هاي محلي و سراسري را آن قدر مرتب انجام مي داد كه هيچ كس به جز دوستانش نمي دانست كه كار 4 روزنامه به مديريت يك نفر انجام مي گيرد.

اما ديري نپاييد كه وجود بعضي "آقابالاسرها" باعث شد تا كم كم ايشان از ادامه كار در مطبوعات دلسرد شود، پس همه نشريات را يك به يك تحويل داد و از دي سال 77 فقط با روزنامه كار و كارگر همكاري مي كرد. در اين مدت عمادي به روابط عمومي شهرداري رفته بود و قادر حاتمي مسئول روابط عمومي اداره كار استان شده بود. ناصر حاتمي نيز در دفتر روزنامه صاحب با آقاي تركان كار مي كرد و محمدرضا قضايي و عبدا... حيدري به جمع ما اضافه شده بودند.

شفايي براي مدت كوتاهي در كارهاي ديگر به جز كار مطبوعاتي مشغول شد ولي خود نيز بهتر مي دانست كه او بايد بنويسد و زندگيش جز با نوشتن مفهومي ندارد.

بعد از سال 78 همه آن بچه رفتند و هركدام در جايي مشغول به كار شدند، فقط من ماندم و آقاي شفايي و دفتر روزنامه كار و كارگر!

شايد خيلي از دوستان و همكاران آقاي شفايي نيز در مورد شخصيت كاري و شخصي ايشان مطلب بنويسند، من و آقاي شفايي 5 سال متوالي باهم در آن دفتر كار كه نه بلكه زندگي كرديم. شايد بهتر باشد بگويم هر دو بيشتر وقت خود را به جاي آنكه در پيش خانواده باشيم در كنار هم بوديم.

يكي از ويژگي هاي برجسته شفايي كه يادش هميشه همراه ما خواهد بود اين بود كه سعي مي كرد كسي را از خود نرنجاند. بهتر بگويم در اين مدت كه من او را شناخته ام هيچ كس نمي تواند ادعا كند كه شفايي او را از خود رنجانده است. اما او هرچه مي كشيد از دوستان بود، چرا كه سعدي نيز مي گويد: "سعدي از دست دوستان فرياد"

اگر شعر "من كيمين قاپي سين دويوم؟" كه در شماره 117 نشريه پيام روز چاپ شده بود و حال دوباره در اين شماره نيز آورده ايم را بخوانيد بهتر به افكار ايشان پي خواهيد برد.

شفايي در دوستي كم نمي آورد، هميشه بهترين تصميم ها را مي گرفت، اما بهترين تصميم ها نيز هميشه خوشايند نبود چراكه دشمنان دوست نما، خيلي زود راه او را سد مي كردند و مزاحم كارش مي شدند.

سنگ صبور خيلي ها بود، دوستان و همكارانش يا بهتر بگويم هركسي مشكلي داشت و شفايي را مي شناخت، اولين جايي كه براي درد دل كردن و يا حل مشكلات خود مراجعه مي كرد شفايي بود. و به قول عزيزي او، "كريم مطبوعات" بود.

بارها شاهد بودم كه براي حل مشكل دوستي ساعت ها وقت مي گذاشت. بارها به خاطر اين ايثارگري باهم بحث مي كرديم و در جواب سخن من كه مي گفتم: "چرا به جاي اينكه به فكر خودت و خانواده ات باشي بيشتر به فكر ديگران و حل مشكلات آنها هستي؟" جواب مي داد: " نمي دانم، اما تلاش براي حل مشكلات ديگران برايم دلچسب تر است."

شايد بهتر است اين گونه بگويم كه از آن جمع كه پيشش كار مي كردند، اگر كسي امروز به موفقيتي دست يافته مديون زحمات و تلاش هاي شفايي است.

ازجمله من كه درس خواندن و كار فعلي ام در اين نشريه را مديون آن زنده ياد هستم. چون اگر ايشان نبودند من در مقطع كارداني ترك تحصيل مي كردم.

نوروز امسال وقتي براي عرض تبريك پيشش رفته بودم گفت: "فلاني روز تولدت كي است، آخر در اين چند سال فقط تو در 17 مهر روز تولدم به ياد من هستي و برايم كارت تبريك مي خري"  گفتم: " آقاي شفايي فراموشت مي شود." جواب داد: "در دو سه جا مي نويسم كه فراموش نكنم." و من اكنون در روز تولدم منتظر تماس آقاي شفايي خواهم بود تا تولدم را تبريك بگويد.!

در اينجا بايد گلايه كنم از دوستاني كه علت مرگ آقاي شفايي را مشكل مالي مي دانند، آن زنده ياد با توجه به درايت و هوشي كه داشت مي توانست مشكلات خود را حل كند، اما ايشان چنانچه در شعر "من كيمين قاپي سين دويوم؟" نيز نوشته است كه به دنبال كسي بود كه با او بنشيند و درد دل كند. خود او در آن شعر چه زيبا وضعيت خود را شرح داده است.

زنده ياد شفايي رفت و مرا تنها گذاشت، با رفتن او خيلي تنها شدم. اكنون كه اين مطلب را مي نويسم حدود يك هفته از مرگ ايشان گذشته و من هنوز هم باورم نمي شود. هنوز هم منتظر هستم كه تلفن همراهم به صدا درآيد و از آن طرف خط صداي كريم شفايي را بشنوم كه مي گويد: "سيامك، بالا، دور گل بير دفتره ايشيم وار" و من هم بگويم اين دفعه مي آيم در دفتر كارت تا ساعت ها باهم بنشينيم و از دلتنگي هايم، از مشكلات و از خيلي چيزها باهم حرف بزنيم.

شفايي رفت، اما همه جاي تبريز و همه مطبوعات ياد شفايي را برايم زنده مي كند، در هفته اي كه گذشت به هر كجا كه سر مي زنم خاطرات او در جلوي چشمانم زنده مي شود، همه ادارات برايم بوي شفايي را مي دهد. كريم شفايي رفت، اما به من نگفت كه با رفتنش: "من كيمين قاپي سين دويوم؟" با چه كسي درد دل كنم؟

1- عنوان شعري از زنده ياد شفايي كه در شماره 117 نشريه پيام روز چاپ شده بود و در اين شماره مجددا چاپ كرده ايم. چون خوانندگان محترم نشريه با خواندن اين شعر بيشتر به خصوصيات ايشان پي خواهند برد.

+ نوشته شده توسط سیامک آرش آزاد در یکشنبه بیست و نهم مرداد 1385 و ساعت 11:20 |
او رفت و همه لطف وصفا با او رفت    آرام وقرار رفقا با او رفت

دوسال گذشت وزخم بهبود نیافت     چون رفت "شفایی"و شفا با او رفت

(حمید آرش آزاد)

+ نوشته شده توسط سیامک آرش آزاد در جمعه بیست و هفتم مرداد 1385 و ساعت 18:11 |
دیگر به جهان نیست نه لطفی نه صفایی    شوری به سری نیست به لب نیز نوایی

دردا که کریم از بر ما رفت چه آسان             آوخ که چنین زود سفر کرد  "شفایی"

امروز دومین سالگرد  درگذشت کریم شفایی نویسنده.روزنامه نگار برجسته آذربایجان و است. دوسال پیش در چنین روزی شفایی بعد از چند روز بستری در بیمارستان جان به جان آفرین تسلیم کرد.

   کریم شفایی از معدود روزنا مه نگارانی بود که از سنین کودکی به این شغل روی آورد . در ۱۸ سالگی اولین کتاب خود را به چاپ رساند.دوران جوانیش با روزهای آخر حکومت شاه همراه بود و روزهای انقلاب .

بعد از انقلاب شفایی به تهران رفته ودر آنجا دوره های مختلف نویسندگی وبرنامه نویسی را گذراند.و بعد از بازگشت به تبریز در صداوسیمای استان  به عنوان تهیه کننده وبرنامه نویس مشغول شد.اما کار نویسندگی وروزنامه نگاری او را هرگز رها نکرد بطوری که عطای صدا وسیما را به لقایش بخشید وبه شغل روزنامه نگاری وخبرنگاری روی آورد. وبا مطبوعات محلی وسراسری به عنوان خبرنگار ونویسنده مشغول بکار شد .زنده یاد از سال ۷۵ به مدیر اجرایی هفته نامه های ارک وصاحب ودر کنار آن سرپرست روزنامه های کاروکارگر واخبار مشغول بکار شد. زنده یاد شفایی در۲۴ مرداد ۸۳در به دلیل سکته مغزی در بیمارستان بستری شد ودر۲۷مرداد درسن ۴۷ سالگی جان به جان آفرین تسلیم کرد.ودر قطعه هنرمندان تبریز به خاک سپرده شد. از آن زنده دو فرزند به یادگار مانده است .

 

 

 

این بود گوشه ای از زندگی کریم شفایی. خدا رحمتش کند

+ نوشته شده توسط سیامک آرش آزاد در جمعه بیست و هفتم مرداد 1385 و ساعت 18:2 |
افلاطون : ریشه همه زشتی های جهان در جهالت است آنچه بر سر ما می آید نتیجه دانسته ها و نا دانسته های ماست
+ نوشته شده توسط سیامک آرش آزاد در سه شنبه بیست و چهارم مرداد 1385 و ساعت 23:46 |
چارلی چاپلین :  دنیا آنقدر وسیع است که برای همه مخلوقات جایی است. بجای آنکه جای کسی را بگیرید   تلاش کنید جای واقعی خود را بیابید.
+ نوشته شده توسط سیامک آرش آزاد در سه شنبه بیست و چهارم مرداد 1385 و ساعت 23:41 |
۱۲و۱۳ مرداد ماه سالن پتروشیمی تبریز میزبان  گروه"آراز "به سرپرستی وخوانندگی رحیم شهریاری و نوازندگان این گروه بود.

گروه آراز سالهاست که جزو گروههای موفق در کنسرت گزاری است .کنسرت های این گروه همیشه با استقبال خوبی همراه شده است. یکی دیگر از عوامل موفقیت این گروه صدای خوب رحیم شهریاری است. گروه آراز همچنین در اروپا و آمریکا نیز حضور خوبی داشته  وبا استقبال خوبی توسط آذربایجانی ها وترکها  مواجه شده است.

اما یکی از بزرگترین مشکلات  این قبیل کنسرت ها در کشور بخصوص تبربز نبود یک سالن مناسب است. سالن پتروشیمی تبریز با آن همه هزینه تنها برای برگزاری همایش ها  قابل استفاده است. صدای رحیم شهریاری در این کنسرت به خوبی شنیده نمی شد.

دیگر مشکل این کنسرت ترانه ها یا همان هاهنی است . سالهاست که آذربایجانی ها "کوچه لره سو سپ می شم"و"آیریلیق"و گءجه لر را با صدای استادان بزرگ موسیقی  ودیگر خوانندگان شنیده اند اما باز هم خوانندگان ما از این نوع ترانه استفاده  کرده وبه خواندن این نوع آهنگ ها بسنده می کنند. وآهنگ های موسیقی آذری پشرفت خوبی نکرده است. 

سیز ساغ بیز سلامت

 

+ نوشته شده توسط سیامک آرش آزاد در دوشنبه بیست و سوم مرداد 1385 و ساعت 23:40 |
هشت سال است که ۱۷مرداد به عنوان روز خبرنگار شناخته می شود.بعد از شهادت شهید صارمی به دست طالبان مسولان ما تازه یادشان افتاد که در این کشور قشری به عنوان خبرنگار حضور دارد.

از آن سال به بعد در چنین روزهایی برخی از مدیران با برگزاری مراسمی های مختلف از این زحمت کشان تجلیل کرده و در صحبتهای خود از اهمیت کار خبر وخبرنگار وحتی آزادی قلم وحق بیان وحرفهایی از این قبیل که فقط در حد حرف وبرای دلخوشی است می گویند.

شما کدام مسول را سراغ دارید که از انتقاد کردن و اعیب هایش را یادآوری کردن خوشش بیاید.واز منتقد خود تشکر کندکه اگر اینگونه بود این همه پرونده مطبوعاتی در دادگستری نبود. وابن همه خبرنگار وروزنامه نگار در زندان نبودند.خبرنگار در جامعه ما بیشتر به عنوان خبر بیار است.خبرنگار جامعه ما باید ببیند وننویسد بشنود وننویسد بخواند وننویسد تا بتواند حداقل شغلش را حفظ کند.

توهین وتحقیر خبرنگار در جامعه ما به عادی ترین شکل ممکن انجام می شود.خطوط قرمز در جامعه ما آنقدر کم شده که حتی نمی توان از یک کارمند جز هم انتقاد کرد.ودیگر معضل کار خبری خود سانسوری استبربی ادامه کارت فقط آنچه را که می گویند باید بنویسی نه آنچه که هست.

اما من یک خاطره جالب هم دارم در این روز بعد از پنچ سال کار مستمر در یک نشریه از کار برکنار شدم.

در پایان برای همه زحمت کشان عرصه خبر آرزوی موفقیت دارم. خدا یارتان

+ نوشته شده توسط سیامک آرش آزاد در دوشنبه بیست و سوم مرداد 1385 و ساعت 23:22 |