
از طرف: مديريت و كاركنان آذين
از اين كه به وبلاگتان تصرف كرديم پوزش ميطلبيم.
گزارشی از کارگران بازخریده شده
عدالت خواهان چه منصف ناظرانی در به مسلخ رفتن شرافت شریف ترینها هستند؟!
• چندین بار صدای ضبط شدهاش را میشنوم تا کلمات را از میان گریهاش تشخیص بدهم: «من میدانم. گفتهاند. دیدهام. دخترم سوار ماشین… دختر من! میبرندش بیرون ازش استفاده میکنند... من بهش چه بگویم؟ وقتی اینها کارم را از من میگیرند یعنی میخواهند دختر من که یک عمر کارگری کرده ام به لجن کشیده شود... اینطوری است که جامعه ما میشود لجنزار و دختر من می شود همه کاره. حالا فلان حاجآقا که میرود بالای منبر می گوید دلیل فساد فلان است و فلان است؛ اما من که دارم توی این لجن زندگی میکنم میبینم همه اینها به دلیل نداشتنم است. نداری. بیکاری. کی باید جواب بدهد؟! ...
اخبار روز: www.akhbar-rooz.com
شنبه ۲۵ شهريور ۱٣٨۵ - ۱۶ سپتامبر ۲۰۰۶
ایلنا: اسماعیل محمد ولی
چهرهها انگار در آینههای کوژ... مردم همه از کابوسی بیرون آمدهاند یا " قائمشهر" ، خود کابوس است و من به آن پا گذاشتهام؟ لازم نیست پی آدرسی را بگیرم یا در خانهای را بکوبم. توی خیابان، تک تک رهگذران از نمونههایی هستند که در شهری معمولی و اوضاعی عادی باید مدتها به دنبالشان گشت. قائمشهر، شهر کارگران صنعتی است. آنها طی سالیان به دور کارخانجات نساجی سقفی برای زندگی زدند و اینجا " شهر " شد. سه نسل از کارگرانِ ماهر صنعتی (تکنسین) هر صبح با صدای سوت کارخانه که در تمام شهر میپیچید، از خواب بیدار میشدند و حالا که دیگر، دمِ صبح صدایی از کارخانهها به گوش نمیرسد، مردم در ادامه کابوسشان زندگی میکنند و شاید به این طریق زجر بیکاری و گرسنگی و آوارگی و ویرانگرتر از همه، درد فرزندانشان را تاب میآورند .
پیرمرد میگفت: «می بینم که دخترم پنهانی کجا میرود. چه کنم وقتی نمیتوانم حتی شکمش را سیر کنم...؟ خدا میداند که گناه نیست اگر هم او را بسوزانم و هم خودم را.» به خاطرم میآید که بدن آدم مواد سوختنی زیاد دارد. به گمانم بدن کارگران قائمشهر بسیار زیاد. جرقهای میخواهد .
---
یکم: کنار خیابانی در شهرک "یثرب" میایستیم. از نمای همشکل خانهها پیداست که در شهرکی سازمانی هستیم. راهنمای من که خود از کارگران بازخرید شده نساجی است کامیونها و تاکسیهایی که در مقابل خانهها پارک شدهاند را نشان میدهد و میگوید «کارگرها توی این چهارسال بیکاری خانههایشان را به اینها فروختهاند .»
از ماشین پیاده میشوم و در پیادهرو به مرد میانه سالی بر میخورم که پانزده سال در کارخانه شماره یک نساجی قائمشهر کار کرده و دست آخر سابقه خدمتش را به چهار ـ پنج میلیون تومان فروخته و آمده است بیرون؛ «چهار سال پیش مدیران کارخانه هر روز ما را در نمازخانه جمع میکردند و میگفتند: حالا اگر بروید لااقل یک پولی گیرتان میآید اما دو ماه بعد دیگر پولی نمیماند تا بازخریدتان کنیم. ما را میترساندند. سه ماه ـ سه ماه حقوق نمیدادند. حتی وعده و وعید میدادند که طرح نوسازی صنایع به زودی اجرا میشود و سر یک سال همه شما برمیگردید سر کار سابقتان. من فکر کردم این پول را میگیرم و یک کاسبی راه میاندازم... بیسوادم، تجربه کار آزاد را هم نداشتم. همیشه کارم توی کارخانه بود و یک حقوق بخور و نمیری آخر ماه میگرفتم. پول بازخریدی ام تمام و کمال توی بازار سوخت و بدهی بالا آوردم. مجبور شدم خانهام را بفروشم و همینجا توی خانه خودم مستاجر شوم .»
همینکه او شروع میکند به حرف زدن آرام آرام کارگران دورمان حلقه میزنند؛ «بگو مدیرعامل خودش گفت یک سال دیگر همهتان را برمیگردانیم سرکار... حالا چهار سال گذشته میگویند چشمتان کور. چرا بازخرید شدید؟» یکی دیگر میگوید «تهدیدمان کردند... اینها را گفتی؟ تهدید کردند اگر نرویم بدون پول بازخریدی، اخراجمان میکنند .»
میگویم چهارسال است که از کارخانه بازخرید شدهاید. چطور سراغ کار دیگری نرفتید یا سابقه بیمهتان را تکمیل نکردید؟ یکی از کارگران که بیست سال سابقه کار در کارخانه شماره یک نساجی را دارد میگوید" من از شانزده سالگی که پدرم مرد به جای او به سرکار آمدم و هر ماه حق بیمه دادم. حالا در چهل سالگی که به من کار دیگری نمیدهند تا بیمهام کنند. کی حاضر است من چهل ساله را استخدام کند که سابقه بیمهام تکمیل شود؟ می روم عملگی سر ساختمانها... یکی دیگر از کارگران که هجده سال در کارخانه شماره سه نساجی کار کرده میگوید: «صبح زود میرویم دور میدان برای کارگری ساختمان... شاید در هفته دو روز کار گیرم بیاید.» میگویم « اینطور اگر خوش شانس باشید شاید هفتهای ده هزارتومان دربیاورید. چطور زندگی میکنید؟ » همان کارگر میگوید «پول نان زن و بچه ام هم نمیشود. من چهار تا بچه دارم که سه تایشان محصلاند. بزرگ شده اند، قد کشیدهاند. خجالت میکشند روپوشها و مانتوهای مدرسهی سه ـ چهار سال پیش را بپوشند. کفش و لباس معمولی هم که تکلیفش روشن است .»
زن میانسالی کمی آنسوتر کنار شوهرش ایستاده. ابتدا آرام اما همینکه توجه من را میبیند با شرم میگوید «پنجشنبه غروبها میروم میدان میوه و تره بار سبزیها و میوههای لهیده و گندیده را جمع میکنم و میآورم برای بچههایم... بچهند. چه می فهمند نداری یعنی چی؟» شوهرش چشم غره میرود تا ساکتش کند. توجه زن را به همسایهها که دورتادور ایستاده اند جلب میکند. یکی از همین همسایهها میگوید «چه کارش داری آقا رحیم؟ مگر زن من چه کار می کند؟ هر پنجشنبه آخرشب میرود بازار روز میوه جمع میکند. همه ما مثل همیم.» "آقا رحیم" می گوید «این حرفها گفتن ندارد.» به من میگوید «بنویس من که بیست سال توی کارخانه کار کردم چرا حالا باید لنگ نان شبم باشم و از روی زن و بچه ام خجالت بکشم؟ »
کارگرها راه می دهند که یکی از همکارانشان جلو بیاید. او بیست سال در کارخانه شماره دو نساجی کار کرده و پس از بازخریدی و عدم تمدید اعتبار بیمهاش با بیماری دخترش مواجه شده: «یک دختر شانزده ساله دارم. کمردرد دارد. نمیدانیم از چیست… دکترها میگویند باید آزمایشات دقیق انجام بدهد اما این کارها هزینه دارد و من با پول عملگی شکم پنج تا بچه ام را هم نمیتوانم سیر کنم. پول ندارم معالجه اش کنم. بردمش دکتر و پنج ـ شش هزارتومان ویزیت دادم. گفتند باید برود "ام آر آی" اما ندارم. شب و روز به پشت افتاده. پاهایش اختیار بدنش نیست... شب و نصف شب دردش که شروع میشود گریه میکند "بابا من را ببر دکتر." میروم توی حیاط مینشینم که صدایش را نشنوم... با کدام پول ببرمش؟ از کی قرض بگیرم؟ از همسایهام که وضعش از من بدتر است؟ بیایید خانه ما را ببینید. یک پتو انداختیم و رویش نشستیم. هرچه داشتم در این چهار سال بیکاری فروختم. خانهام را هم فروختم و آمدم چند کوچه بالاتر مستاجری. به صاحبخانهام گفتهام که پول اجاره خانههای عقب افتاده را از روی پول پیش خانه کم کند و باقیاش را بدهد که یکجور این بچه را درمان کنم. بعدش کجا آواره شویم خداعالم است .»
کارگر دیگری که شانزده سال در کارخانه شماره دو نساجی کار کرده میگوید: «پسر دوازدهسالهام پارسال افتاد و دستش شکست. دکتر برایش گچ گرفت اما استخوان بچه ام بد جوش خورد... حالا میگویند باید دکتر متخصص دست بچه را عمل کند که آن هم پانصد هزارتومان خرج دارد. اگر مسئولین چنین اتفاقی برایشان بیافتد... هاشمی، خاتمی، احمدینژاد یا هرکسی که الان هست به فکر دوا و درمانش نیستند؟ ببینید من چه دلی دارم که جلوی چشمم دست بچهام دارد برای همه عمر فلج می شود و به خاطر پانصد هزارتومان نمیتوانم... یا همین همسایهام. شب تا صبح دخترش از درد به خودش میپیچد. دیوار به دیواریم. انگار توی خانه ما ضجه میزند .»
کارگر دیگری در حلقه چهارم ـ پنجمی که دور من شکل گرفته سعی میکند با فریاد چیزی بگوید. راه میدهند که بیاید جلوتر: «اینهمه که میگویند مهرورزی و عدالت اجتماعی و کمک به بندگان خدا… من مانده ام که کدام بندگان خدا. مگر من بنده خدا نیستم؟ همکار من بعد از یک عمر جان کندن و حق بیمه و مالیات دادن بنده خدا نیست اما اگر یک اتفاقی در یک کشوری آن سر دنیا بیافتد مردمش میشوند بنده خدا و کمک میکنند مشکلشان حل شود؟ این عدالت اجتماعی پس کجا باید برقرار شود؟ عدالت اجتماعی همین است. کدام مهرورزی؟ هرکس از راه میرسد و هرچه به دهانش میآید برای یک مشت عین خودش میگوید و به به و چه چه تحویل میگیرد. پس چرا من پیش هر مسئولی میروم به من جواب نمیدهند و میگویند که به ما مربوط نیست؟ این بعنی مهرورزی؟ پیش استاندار رفتم. فرماندار و خیلی از مقامات شهر رفتم ...»
کارگر دیگری میگوید «خیال میکنند ما گدائیم. وعده و وعید صندوق قرضالحسنه و وام میدهند... وام مهررضا و فلان و بیصار. وام برای خودشان خوب است که بگیرند و بخورند و راست راست راه بروند و شعار بدهند. ما کار میخواهیم. شغل میخواهیم. ما اگر کار داشته باشیم از زور بازویمان خرجمان را درمیآوریم و به هر حقوق بخور و نمیری راضی هستیم. چرا بیست هزار کارگر را از کارخانه انداختند بیرون؟ انداختند بیرون که بیایند دستشان را مثل گداها دراز کنند و از اینها وام بگیرند؟ نساجی را تکه تکه کردند. کوچک کردند و حالا فقط سیصد ـ چهارصدتا کارگر را نگه داشتهاند اما آنها را هم مثل ما تحت فشار گذاشتهاند و بهشان حقوق نمیدهند تا بروند و از اساس کارخانه را خراب کنند. هر روز هم اسم کارخانه را عوض میکنند تا کارگران امیدی به بازگشت به کار نداشته باشند. یک روز تابلو میزنند "طبرستان" یک روز تابلو "سایپا" را میزنند و خودشان هم نمیدانند که میخواهند با این کارخانه چه کار کنند. امروز تابلواش را میکنند و فردا باز یک تابلو دیگر نصب می کنند.. همه کاری میکنند غیر از راهاندازی کارخانه. همین حالا بروید یک پارچه فروشی در خودِ قائم شهر که یک روزی به همه ایران پارچه میفرستاد. یک نمونه پارچه ایرانی هم پیدا نمیکنید. همه وارداتی است. اینها چرا به جای واردات کارخانه را راه نمیاندازند؟ حتما آقایانی که توی تهران نشستهاند یک نفعی از این واردات میبرند .»
زنی که کنار شوهرش ایستاده بود از میان جمع زن دیگری را نشان میدهد. «شما چرا حرف نمیزنی؟ مگر شوهرت تو و بچههایش را نگذاشته و رفته؟» زن از این خطاب نامنتظره جا میخورد. با لکنت شروع میکند «بیست و یکسال توی نساجی شماره دو کار کرد بعد بازخرید شد و یک پولی بهش دادند. همان پول را کم کم خوردیم و هی گفتیم امروز کارخانه راه میافتد و فردا راه میافتد... پارسال دم عید یک میلیون تومان از پول مانده بود. برداشت و گفت میروم تهران برای کار. رفت و از آن موقع به بعد هیچ خبری ازش نشد. نمیدانیم زنده اس یا مرده. من ماندم و چهار تا دختر دم بخت...» به گریه میافتد و به سختی از میان جمع خودش را رد میکند. یکی از کارگرها آهسته میگوید «چهارتا دختر جوان... از هفده سال دارد تا بیست و دو سال. دیروز همینجا داشت خودش را میزد که دختر کوچکم دو شب است که خانه نیامده و به ما میگفت برویم دنبالش. من نمیتوانم همه چیز را بگویم ...»
دوم: توی شهر که گشت میزدیم به نظرم آمد اینهمه بنگاه معاملات ملکی برای یک شهر "صرفا توریستی" هم زیاد است. این دلالان در یک شهر کارگری چه کار می کنند؟
صاحب بنگاه معاملات ملکی پشت میزش نشسته بود و با تلفن حرف می زد. منتظر ایستادم. همراهم کمی پس از من وارد شد و یکی از آشنایانش را در ردیف صندلیهای انتهای بنگاه دید. به طرف او رفت و ایستاد به سلام و علیک. دلال که کارش با تلفن تمام شد گفتم که برای چه کاری به قائمشهر آمده ام و سئوالم را پرسیدم «بعد از تعطیلی نساجی وضعیت فروش مسکن چه تغییری کرده؟ از مشتریانتان کارگری را میشناسید که به خاطر از دست دادن شغل حاضر باشد خانهاش را ارزان بفروشد؟» سردستی و بیحوصله جواب داد «نه آقا. من خبر ندارم. بفرمایید بیرون» بیش از من انگار خودش از لحن و کلامش یکه خورد و آرامتر ــ شاید برای جبران ــ مثلاینکه که نگران تلف شدن وقت من باشد ادامه داد «شما باید تشریف ببرید در خیابان روبروی کارخانه گونی بافی. آن طرف ها از اینجور موردها زیاد پیدا میشود. چندتا بنگاه هم آنجا هست.» داشتم میرفتم بیرون و به همراهم اشاره کردم که بیاید. هنوز در کار احوالپرسی بود. وقتی آمد گفتم که اینجا چنین موردی سراغ ندارند و برویم جای دیگر. گفت «چطور ممکن است؟ همکار من همین الان توی بنگاه نشسته و با خریدار خانه اش قرار دارد.» ناگهان همه چیز روشن شد. مرد دلال که تازه فهمیده بود همشهریاش راهنمای من است برای توجیه نک و نالهای کرد و توضیحاتی داد که نشنیدیم. راهنما همکارش را صدا زد و با هم به بیرون از بنگاه رفتیم .
مردی که برای فروش خانه اش آمده بود، بعد از بیست و یک سال کار کردن در نساجی شماره دو قائمشهر، تحت فشار مدیرانش به اجبار زیر برگه بازخریدی اش را امضا کرده بود و اینک او بود که در آستانه چهل و پنج سالگی، با بیست و یک سال سابقه بیثمر بیمه تامین اجتماعی به کارگر ساده ساختمانی بدل شده بود. پرسیدم: «بعد از چهارسال بیکاری چرا حالا به فکر فروش خانهات افتادی؟» با مکث و تردید حرف میزند... انگار که بغض راه گلویش را گرفته باشد «گرفتاری، پسرم...» همکارش که بهت من را میبیند میگوید: «دور از جان، هم سن شماست.» دست میگذارد روی شانهی مرد و دلداریاش میدهد: «شفا میدهد به حق ابوالفضل.» مرد برای انکار بغضش سمت دیگری را نگاه میکند و همکارش رو به من میگوید: «بعد از دانشگاه رفت سربازی و هنوز یک ماه از پایان خدمتش نگذشته بود که فهمیدند مریض است. "مریضی بد". هر بار شیمی درمانی اش هشتصدهزارتومان خرج دارد.» مرد بی آنکه روبرگرداند، بی حواس و پراکنده خاطر مثل اینکه با هوا حرف بزند میگوید «فقط شیمی درمانی نیست که... کلی داروی دیگر... اصلا باید بستری شود. سه میلیون تومان به مردم بدهکارم. ماهی صدهزارتومان قسط وام دارم. همین یک خانه مانده بود. دیروز یکی از نزول خورها جلوی زن و بچه گرفتم به باد کتک... کلافهام. صبحی آمدم بنگاه و گفتم هرچقدر میخرند بفروش. نامرد به نصف قیمت میخواهد بفروشد... زن و بچهام را به خاطر هفت میلیون تومان دارم آواره میکنم» دستش را میگذارد روی صورتش. دیگر کار از کار گذشته شانههایش میلرزند «بچهم جلوی چشمم ...»
نمیدانم در این موقعیت باید چه کار کنم. مثل دلقکها دستگاه ضبط صدا را بالا گرفتهام و مجسمهوار به زمین خیره شدهام. چند دقیقهای میگذرد و هیچکدام از ما حرفی نمیزنیم مگر راهنما که هرازگاهی با خودش میگوید: «درست میشود انشاالله !»
مرد دلال بیرون میآید و با داد و هوار میگوید: «بنده خدا ده دقیقه است که آمده» متوجه آمدنش نشده بودیم. این "بنده خدا" را از پشت شیشه بنگاه میبینم. هرگز هیچ دو برادری تا این حد به هم شبیه نبودهاند که دلال و خریدار! همراهم میگوید «میبینی؟ برادرش را آورده که دوتایی خانه را از چنگ این بیچاره دربیاورند... اگر میتوانست چندماه صبر کند پانزده میلیون میفروخت .»
سوم: کنار یکی از کوچههای روستای "تلوک" دیدیمش. پاچههای شلوارش را بالازده بود و داشت بی توجه به ما میگذشت. پیدا بود از شالیزار میآید. برایش دست تکان دادیم که بایستد. میگفت بیست و دو سال در نساجی شماره دو کار کرده و بعد از بازخریدی همه پولش را به اضافه پول خانهاش خرج ازدواج چهار تا از فرزندانش کرده و حالا او مانده و خانهای اجارهای و سه فرزند دیگر که همگی دخترند .
میگوید «دیگر چیزی از ما باقی نمانده. کارخانه که خوابید، همه شهر خوابید.» او بسیار دیرتر از همشهریانش جذب نساجی شده بود «تا سی سالگی کشاورزی می کردم. بعد همه زمینهایم را فروختم و در شهر خانه خریدم و کارگر نساجی شدم. بعد از بیست و دو سال گفتند خوشآمدی. بیرونم کردند.» در مورد کاری که حالا در سن پنجاه و هشت سالگی انجام میدهد سئوال میکنم «توی زمینهای مردم کارگری میکنم... با این سن مجبورم توی زمینهای مردم کار کنم. تازه آنها هم دلشان به رحم که میآید هر هفته دو سه روز به من کار میدهند. روزی چهار هزارتومان .»
از اوضاع زندگی اش سئوال میکنم «دلم آنقدر از درد پر است که نمیدانم چطور بگویم... دخترم دانشجوی دانشگاه آزاد است. هر روز می رود سوادکوه. روزی سه هزارتومان کرایه ماشین دارد. در این دوسالی که دانشجو شده من حتی نتوانستم کرایه ماشینش را بدهم چه رسد به شهریه... نمیدانم از کجا...؟» خودش را کنترل میکند. آهستهتر، حرفهای پراکندهای میزند اما تاب نمیآورد «میبینم که دخترم پنهانی کجا میرود. چه کنم وقتی نمیتوانم حتی شکمش را سیر کنم...؟ خدا میداند که گناه نیست اگر هم او را بسوزانم و هم خودم را.» به گریه میافتد «این درد را به کی بگویم؟ به من میگوید تو نمیتوانی شکم من را سیر کنی... من چطور از او انتظار نجابت داشته باشم؟ »
چندین بار صدای ضبط شدهاش را میشنوم تا کلمات را از میان گریهاش تشخیص بدهم: «من میدانم. گفتهاند. دیدهام. دخترم سوار ماشین… دختر من! میبرندش بیرون ازش استفاده میکنند. این برای چیست؟ برای فقر است. دانشجویان را یک آدم همسن خودت میبرد و ازش استفاده میکند. این وقتی شکمش گرسنه است من بهش چه بگویم؟ وقتی اینها کارم را از من میگیرند یعنی میخواهند دختر من که یک عمر کارگری کرده ام به لجن کشیده شود. وقتی داریم توی لجن زندگی میکنیم معلوم است پای من هم گیر میافتد. اینطوری است که جامعه ما میشود لجنزار و دختر من می شود همه کاره. حالا فلان حاجآقا که میرود بالای منبر می گوید دلیل فساد فلان است و فلان است؛ اما من که دارم توی این لجن زندگی میکنم میبینم همه اینها به دلیل نداشتنم است. نداری. بیکاری. کی باید جواب بدهد؟ !»
او تنها کسی است که با شهامت در مورد اعتراضات کارگری چند سال پیش قائمشهر سخن میگوید: «ما برای اعتراض به وضعمان به فرمانداری قائمشهر رفته بودیم که ناگهان دیدیم نیروی انتظامی و ضد شورش آمدند و برای ترساندن ما رگبار هوایی بستند. بعد ماشینهای ارتشی آمدند و با یک "تورهای" مخصوصی ما را مثل حیوان جمع کردند و تحویل دادند. چرا؟ من رفته بودم که بگویم نان ندارم. که زن و بچه ام گرسنهاند. من که بیسوادم جریانات سیاسی چه میفهمم چیست؟ من با یک عمر کارگری عامل بیگانهام؟ میخواهم براندازی کنم؟! من میگویم نان ندارم آنها مثل حیوان میاندازندم داخل تور .»
حرفهایش هنوز تمام نشده بود. دائم میگفت و ترجیعبندش اضافه میکرد «اینها را که بنویسی فایدهای به حال ما دارد؟» جواب نمیدادم. جوابی نداشتم که بدهم. کلمات چطور میتوانند درد یک شهر را منعکس کنند؟ از کلمات من کاری ساخته نیست
اوریانا فالاچی، روزنامه نگار مشهور ایتالیائی، درگذشت
• اوریانا فالاچی، معروفترین خبرنگار ایتالیایی که به دلیل فعالیتهای روزنامهنگاری جهانیاش مشهور است، روز جمعه در سن ۷۷ سالگی درگذشت. خانم فالاچی که در شهر زادگاهش، فلورانس، درگذشت، هفت سال بود که از بیماری سرطان رنج میبرد. وی از جمله خبرنگارانی بود که توانست در قرن بیستم با بسیاری از شخصیتهای سیاسی مشهور جهان گفتوگو کند ...
اوریانا فالاچی، معروفترین خبرنگار ایتالیایی که به دلیل فعالیتهای روزنامهنگاری جهانیاش مشهور است، امروز (جمعه) در سن ۷۷ سالگی درگذشت.
به گزارش خبرگزاری دانشجویان ایران ، خانم فالاچی که در شهر زادگاهش، فلورانس، درگذشت، هفت سال بود که از بیماری سرطان رنج میبرد.
وی از جمله خبرنگارانی بود که توانست در قرن بیستم با بسیاری از شخصیتهای سیاسی مشهور جهان همچون یاسر عرفات، رهبر فقید تشکیلات خودگردان فلسطین، گلدا میر، نخست وزیر پیشین اسراییل، هنری کیسینجر، وزیر خارجهی سابق آمریکا، آیت الله خمینی، رهبر انقلاب اسلامی ایران، لخ والسا، رهبر جنبشهای کارگری لهستان، آریل شارون، نخست وزیر سابق اسراییل، معمر قذافی، رهبر لیبی و محمدرضا پهلوی شاه سابق ایران گفتوگو کند.
وی به عنوان خبرنگار جنگی در جنگ ویتنام شرکت داشت و فعالیتهای خود را با پیوستن به جنبش مقاومت ضد فاشیستی در ایتالیا در طول جنگ جهانی دوم آغاز کرد.
فالاچی در ۲۹ ژوئن ۱۹۲۹ در فلورانس به دنیا آمد و در عرصه روزنامهنگاری و نویسندگی فعالیت داشت.
از جمله کتابهای وی میتوان به هفت گناه هالیوود (۱۹۵٨)، پنلوپه در جنگ (۱۹۶۲)، مصاحبه با تاریخ (۱۹۷۶) و نامهای به کودکی که هرگز زاده نشد، اشاره کرد.
وی پس از ۱۱ سپتامبر ۲۰۰۱ اتهاماتی را علیه اسلام و مسلمانان وارد کرد که این امر اعتراض گستردهی مسلمانان را در پی داشت و به دلیل همین اتهامات بود که محاکمههای علیه وی ترتیب داده شد.
گزارش بی بی سی
روز جمعه، ۱۵ سپتامبر، گزارش شد که خانم فالاچی که از چند سال پیش به بیماری سرطان مبتلا بود، شامگاه پنجشنبه در سن هفتاد و شش سالگی در بیمارستانی در شهر فلورانس، ایتالیا، درگذشته است.
اوریانا فالاچی در ماه ژوئن سال ۱۹۲۹ در شهر فلورانس متولد شد و در جریان جنگ دوم جهانی، به چریک های مخالف دولت فاشیست این کشور پیوست.
وی در حالیکه هنوز به سنین بیست سالگی نرسیده بود حرفه روزنامه نگاری را برگزید و از اواسط دهه ۱۹۶۰، به عنوان خبرنگار جنگی به فعالیت پرداخت.
در این شغل، خانم فالاچی گزارش هایی را از جنگ ویتنام، جنگ هند و پاکستان، جنگ اعراب و اسرائیل و جنگ های آمریکای لاتین تهیه کرد.
با اینهمه، اوریانا فالاچی شهرت خود را مدیون مصاحبه های غالبا جنجالی با بسیاری از شخصیت ها و رهبران کشورهای جهان است.
شیوه مصاحبه های خانم فالاچی، که از آن با عنوان روشی "تهاجمی" و "گزنده" یاد می شود، باعث شد تا گفتگوی با وی به نوعی چالش برای سیاستمداران تبدیل شود و به نوبه خود، باعث افزایش شهرت او شود.
کتابهای فالاچی به زبانهای مختلف ترجمه شده است
از جمله کسانی که اوریانا فالاچی با آنان مصاحبه کرده است می توان از شاه سابق ایران، آیت الله خمینی، ذوالفقار علی بوتو، رهبر پیشین پاکستان، یاسر عرفات، رهبر سابق فلسطینیان، معمر قذافی، رهبر لیبی، ایندیرا گاندی، نخست وزیر پیشین هند، و هنری کیسینجر، وزیر خارجه پیشین ایالات متحده، نام برد.
نحوه برگزاری مصاحبه ها و شیوه سئوال و جواب ها در اکثر آنها هر یک از مصاحبه ها را به وسیله ای برای کشف جنبه ای از شخصیت و دیدگاه مصاحبه شونده تبدیل می کند که معمولا برای سایرین شناخته شده نبوده است.
به عنوان مثال، هنری کسینجر در مصاحبه با فالاچی اعتراف کرد که جنگ ویتنام را "جنگی بی فایده" می داند و افزود که خود را "یک کابوی می بیند که به تنهایی سوار بر اسب پیشاپیش کاروان دلیجان ها حرکت می کند."
مصاحبه های فالاچی نه تنها جوایز متعددی در زمینه روزنامه نگاری را نصیب وی کرد، بلکه گاه بحث و جدل هایی را نیز در پی آورد.
در سال های اخیر، به خصوص پس از حملات انتحاری یازدهم سپتامبر در آمریکا، اوریانا فالاچی به ابراز نظراتی بحث برانگیز در باره مسلمانان پرداخت.
از جمله دیدگاه های وی در باره مسلمانان و اسلام در کتاب های "خشم و غرور" و "قدرت تعقل" انتقاد شدید و حتی شکایت قضایی تشکل های مسلمانان را در پی داشته است که نویسنده را به برانگیختن خصومت علیه مسلمانان متهم کرده اند.
برخی از اظهارنظرهای اوریانا فالاجی در کتاب خشم و افتخار توهین مستقیم به مسلمانان محسوب شده و وی در قدرت تعقل، دولت های اروپایی را به خاطر آنچه که تسلیم در برابر هجوم مسلمانان می خواند مورد انتقاد شدید قرار می دهد و کلیسای کاتولیک را متهم می کند که در برابر جهان اسلام ضعف نشان می دهد.
در فرانسه، یک سازمان مخالف نژادپرستی خواستار منع انتشار کتاب خشم و افتخار در این کشور شد اما این درخواست مورد قبول دادگاه قرار نگرفت.
از اوریانا فالاچی، علاوه بر گزارش ها و مصاحبه های متعدد، حدود شانزده جلد کتاب از جمله مجموعه برخی از مصاحبه های وی باقی مانده که به بسیاری از زبان های مختلف، از جمله فارسی، ترجمه شده است.
برخی دیگر از کتاب های فالاچی که به فارسی ترجمه و منتشر شده اند عبارتند از: جنس ضعیف (در باره موقعیت اجتماعی زنان)، پنه لوپه به جنگ می رود (پیرامون همجنس گرایی در دهه ۱۹۶۰)، اگر خورشید بمیرد (راجع به سفر فضانوردان آمریکایی)، زندگی، جنگ و دیگر هیچ (حاوی خاطراتی از جنگ ویتنام و بازی های المپیک ۱۹۶٨ مکزیک)، به کودکی که هرگز زاده نشد (راجع به سقط جنین)، یک مرد (خاطرات سه سال زندگی نویسنده با یکی از مخالفان حکومت سرهنگها در یونان)، انشاءالله (خاطراتی از جنگ لبنان در دهه ۱۹٨۰) و مصاحبه با تاریخ (مجموعه مصاحبه ها).
| آخرين تلاشها برای نجات كبری رحمانپور / گفتگو با عبدالصمد خرمشاهى | ||
![]() |
عبدالصمد خرمشاهی: شايد بتوانيم اوليای دم را متقاعد كنيم كه از مرگ كبرى صرفنظر كنند. | ||
| كبرى رحمانپور به جرم قتل مادر همسر خود، در آستانه اعدام است. او بخاطر فقر ناچار به ازدواج با مردى شده كه ۴۳ سال از خودش مسنتر بود. كبرى انگيزه قتل را تحقيرهاى طولانى خانواده همسر و ناشى از يك موقعيت جنونآميز عنوان كرده است. او يكبار طبق دستور رييس قوه قضاييه از اعدام نجات يافته اما اينك ادامه زندگىاش، در گرو رضايت اولياى دم است كه حاضر به گذشت نيستند. كبرى و پدرش خطاب به مردم و نهادهاى مدافع حقوق بشر نامه نوشته و طلب كمك كردهاند. عبدالصمد خرمشاهى وكيل مدافع كبرى، در گفتگو با دويچه وله موقعيت اين پرونده را تشريح كرد. مصاحبه: مهيندخت مصباح آقاى خرمشاهى وضعيت پرونده كبرى رحمانپور در حال حاضر چگونه است؟ همه مراحل قضايى و قانونى طى شده و حكم بايد اجرا شود؟ عبدالصمد خرمشاهى: آن راهكارها و مجارى قانونى كه قانونگزار براى ما به عنوان وكيل مدافع در نظر گرفته، طى شده و سرانجام پرونده كه به اجراى احكام رفته بود، با شوراى حل اختلاف ارجاع شده است. اين شورا چيست و چه اختياراتى دارد؟ عبدالصمد خرمشاهى: شوراى حل اختلاف دستور مساعدى بوده در جهت پاسخ مثبت به افكار و خواسته عمومى مبنى براينكه آخرين تلاشها هم صورت گيرد بلكه بتوانيم قبل از اجراى حكم، اولياى دم را حاضر كنيم در اين شورا، با آنها صحبت كنيم، شايد رضايتشان جلب شود. حتى اعضاى شوراى حل اختلاف هم تلاش گستردهاى كردهاند تا اولياى دم را دعوت و حاضر كنند شايد بتوانيم در لحظات آخر نظر آنها را تغيير دهيم. البته در حال حاضر آدرسى از اولياى دم در دسترس نيست و مشكل ما پيدا كردن آنها و متقاعد كردنشان به حضور در جلسه شوراى حل اختلاف است. اين اولياى دم چند نفر هستند و آيا همه خارج از دسترس هستند؟ عبدالصمد خرمشاهى: اولياى دم شش نفرند. چهار پسر و دو دوختر كه متاسفانه هيچيك از اين ورثه حاضر به گذشت نشدهاند و اخيرا هم دو نفر از فرزندان مرحومه كه قبلا نظر منفى نداشتند، تابع نظر اكثريت شدهاند و متاسفانه تلاشهاى وسيع ما و قوه قضاييه تا كنون به نتيجه مثبت نرسيده اما باز ما اميدواريم از آخرين فرصتها استفاده كنيم شايد موافقت آنها جلب شود. البته اين حق قانونى آنهاست اما شايد بتوانيم آنها را متقاعد كنيم كه از مرگ كبرى صرفنظر كنند و مطمئن باشند كه در اين چند سال كه كبرى در زندان بوده، به اندازه كافى متنبه شده است. آيا آقاى شاهرودى مىتوانند از اختيارات ويژه استفاده كنند و شخصا كبرى را عفو كنند يا اينكه فقط در مواردى شبيه اين پرونده رضايت اولياى دم شرط است؟ عبدالصمد خرمشاهى: آقاى شاهرودى آنچه در اختياراتشان بوده و از لحاظ قانونى مىتوانستهاند انجام بدهند، انجام دادهاند. يكبار دستور توقف اجراى حكم را دادند و دوبار هم دستور دادند كه پرونده به شوراى حل اختلاف ارجاع شود. اما در اينجا حق قانونى و حق خصوصى اولياى دم است كه مىتواند تصميم گيري نهايى كنند. مشكل ما اصرار بيش از حد اولياى دم است كه هم چنان مثل گذشته مصر هستند كه كبرى قصاص شود. هفته گذشته كبرى نامهاى نوشت و طلب كمك كرد. حال پدر كبرى طلب استمداد كرده. اين نوع استمدادها چه كمكى میتوانند به حال كبرى بكنند؟ عبدالصمد خرمشاهى: تا الان نتيجه مطلوبى داشته و ما شاهد بودهايم. قرار بود خانم رحمانپور در سال ۸۲ قصاص شود اما اين استمدادها بوده و نهايتا توجه قوه قضاييه بوده كه حكم تا الان به تعويق افتاده است. والا در سال ۸۲ تمام مراحل قانونى تمام شده بود و كبرى پاى چوبه دار بود. آقاى خرمشاهى اگر كبرى به فرض نجات پيدا بكند، چند سال ديگر زندان خواهد بود؟ عبدالصمد خرمشاهى: زمانى كه كبرى به دلايلى اعدام نشد و حكم متوقف شد، رييس دادگاه صادر كننده دادنامه عنوان كرد كه اگر اولياى دم از حق قانونى خود صرفنظر كنند، من هم از باب جنبه عمومى جرم نهايت تخفيف را خواهم داد و دستور میدهم كبرى از زندان آزاد شود. با عنايت به اينكه كبرى نزديك شش سال است كه زندان است و با عنايت به اينكه حداكثر مجازات جرم ده سال است، به نظر میرسد مشكلى از اين بابت نباشد و با توجه به صحبتهاى رييس دادگاه اين امكان است كه بلافاصله موجبات آزادي كبرى از زندان پس از رضايت اولياى دم فراهم شود. |
استمداد پدر كبرا رحمانپور
|
نامه سرگشاده
به تمام انسانهای شريف، به نهادهای مدافع حقوق بشر
من ابوالفضل رحمان پور پدر كبرا رحمانپور از شما میخواهم تا به حكم نا عادلانه اعدام دختر جوانم اعتراض كنيد.
كبرا دختر جوان من مجبور شد با مردی كه ٤٣ سال از خودش مسنتر بود ازدواج كند. كبرا شاگرد ممتاز مدرسه بود و آرزو داشت بتواند در دانشگاه درس بخواند ، ولی به خاطر فقر شديد خانواده مجبور شد از تمام آرزوهای خود بگذرد.
كبرا قبل از ازدواج زندگی سختی داشت ، بعد از ازدواج زندگیاش نه تنها آسانتر نشد بلكه بدتر هم شد. اما شدت مشكلات و آزارها در خانوادهای كه او مستخدم آنها و سپس عروسشان بود، به اندازهايی بود كه دختر مهربانی مانند كبرا در يك درگيری و برای دفاع از خودش ، ناخواسته مرتكب قتل شد.
كبرا بهترين سالهای نوجوانی و جوانی خود را در زندان و زير حكم اعدام گذرانده است او زجر فراوانی كشيده و كاملا شكسته شده است. نبايد بيشتر از اين شكنجه شود و آزار ببيند ، او سالهاست طناب دار را بر گردن خود احساس میكند و زندگیاش را با حس اعدام میگذراند. و من با ديدن رنگ پريده و دندانهای ريخته و جسم بیروح او ، هميشه از خودم میپرسم، چه كاری را اشتباه كردم، چه را نبايد میكردم، تقصير كيست؟
همانطور كه خودش گفته است ، او میخواهد زنده بماند ، از اعدام و طنابدار و جرثقيل وحشت دارد و میخواهد به دانشگاه برود و درس بخواند. كبرا دختر بسيار مهربانیست اين را هم زندانیهايش شهادت میدهند ، او بايد هر چه زودتر آزاد شود و به زندگی عادی خود برگردد.
تنها اميد ما اعتراض شما مردم شريف به اجرای اين حكم ناعادلانه است. تنها راه جلوگيری از اجرای اين حكم، اعتراض همه مردم، نهادهای مدافع حقوق بشر، كميتههای عليه حكم اعدام و نهادهای بينالمللی به اين حكم است. يك لحظه خودتان را جای من و مادر كبرا گذاريد تا ببينيد اين روزها چقدر وحشتناك است. من حاضرم بجای كبرا اعدام شوم، آيا اين امكانپذير است؟ من هميشه از صبح تا شب كار كردهام، ولی نمیدانم چرا سرنوشت ما به اينجا كشيد؟ من و مادر كبرا بعد از اعدام او ديگر هيچ اميدی به زندگی و هيچ چيز نداريم. كمك كنيد. خانواده من، فرزند معلولم را كه هميشه از خواهرش كبرا میپرسد و همه فاميل ما را از وحشت اعدام كبرای عزيزمان، پاره تنمان، نجات دهيد. ما منتظر اقدامات قاطع شما هستيم. ما از شما میخواهيم اين نامه را امضا كنيد. ميدانم وقت تنگ است و اين آخرين لحظات است. در اين آخرين لحظات يكبار ديگر دست ياری بسوی شما دراز میكنم. با امضا اين نامه ، نشان دهيد كه شما نيز خواهان آزادی كبرا هستيد.
اعلام حمايت خود را به آدرس ای ميل زير بفرستيد :
campagne.kobra@gmail.com
اسامی امضا كنندگان در وب لاگ http://www.save-kobra.blogfa.com اضافه خواهد شد
ابوالفضل رحمان پور ٢٢ شهريور ٨٥
رونوشت : امنستی اينتر نشنال
يونيسف(نجات كودك
خوبه کفشای من مونسم نبودن والا باید چند تا مطلب واسش می نوشتم
سیز ساغ بیز سلامت
نامه کبرا رحمانپور به مردم
نجاتم دهید! من از مرگ و طناب دار وحشت دارم
• من از مرگ و طناب دار وحشت دارم. من از طناب دار و جرثقیل نفرت دارم. من میخواهم زنده بمانم. تمام راههای دیگر به روی من بسته است. کسی به داد من نمیرسد. تنها امیدم به مردم و همنوعانم است ...
اخبار روز: www.akhbar-rooz.com
دوشنبه ۲۰ شهريور ۱٣٨۵ - ۱۱ سپتامبر ۲۰۰۶
کبرا رحمان پور، زنی که در آستانه اعدام قرار دارد، با انتشار نامه ای از زندان، خواستار کمک مردم، برای نجات خود شد. متن نامه ی کبرا رحمانپور در زیر آمده است:
من یک انسان از تبار شما هستم. نمیخواهم بمیرم. اما الان جسم بی روحی هستم که ترس طناب دار، خنده و شادی را از یادم برده است. خیلیها به من میگویند که تو اینهمه معروف هستید، هنوز در زندان هستی؟ از زندان سختتر به همه آنها بگویید من دوباره در یک قدمی مرگ ایستاده ام. من مثل همه شما از مردن میترسم. کمکم کنید تا این آخرین نامه من نباشد.
همنوعان، انسان دوستان!
پدر و مادر عزیزم و برادر معلولم که خیلی نگران من هستند، همیشه دلشان به حمایتهای شما گرم بوده است. من خیلی وقتها با خودم فکر میکنم، کاش زندگیم طور دیگری پیش میرفت. کاش میتوانستم، درسهای پیش دانشگاهی را تمام کنم. کاش مجبور نمیشدم کار کنم و به مستخدمی خانواده شوهرم در بیایم. کاش به حد جنون نرسیده بودم. ولی من خیلی عذاب کشیدم و خیلی اذیت شدم. من واقعا قربانی هستم. و الان همین قربانی را میبرند تا با طناب دار اعدام کنند. این سرنوشت لایق من نبوده و نیست.
من در این روزهای وحشت و ترس، دوباره دست یاری به سوی شما دراز میکنم. از همه مطبوعات و رسانه ها و همه مردمی که از من حمایت کرده و گفته اند کبرا نباید اعدام شود تشکر میکنم. اینبار شاید برای آخرین بار میخواهم، آخرین اقدامات لازم را بکنید تا واقعا اعدام نشوم و شاید آزاد شوم. من آزادی را دوست دارم. در رویاهایم به آزاد شدن و زندگی خوب بعد از آن فکر میکنم.
من به اندازه کافی رنج کشیده ام، کمک کنید تا کابوس وحشتناکی که خیلی وقتها در خواب دیده و از ترس جیغ زده و از خواب پریده ام، عملی نشود. کمک کنید از مرگ نجات یابم. هر چه میتوانید بکنید، وقت تنگ است و روزها از پی هم سپری میشود و هر تیک تیک ساعت، برای من صدای نزدیک شدن طناب دار است. لطفا کمکم کنید! من از مرگ و طناب دار وحشت دارم. من از طناب دار و جرثقیل نفرت دارم. من میخواهم زنده بمانم. تمام راههای دیگر به روی من بسته است. کسی به داد من نمیرسد. تنها امیدم به مردم و همنوعانم است. دلم میخواهم پدر و مادرم را بغل کنم.
در پایان از زحمات خانواده ام و همه کسانی که برای نجات من تلاش میکنند متشکرم.
کبرا رحمانپور از زندان اوین
شهریور ۱۳۸۵
| |||||||||
| |||||||||
|
يك مقام آگاه در گفت و گو با خبرنگار اجتماعي فارس با اعلام اين خبر افزود: پس از ارسال پرونده به شعبه هفت تشخيص ديوان عالي كشور قضات دادگاه بررسي پرونده را به صورت همه جانبه آغاز كرده و سرانجام راي خود را صادر كردند. | |||||||||
هیات نظارت بر مطبوعات روزنامه شرق را به استناد ماده ۱۲ وبندهای ۱و۲و۴ وبخصوص بند۸ ماده۶ قتنون مطبوعات تو قیف و پرونده این نشریه را به دادگاه ارسال کرد.
وکیلروزنامه شرق می گوید
تاكنون حتي يك تذكر هم از هيأت نظارت بر مطبوعات دريافت نكردهايم
وكيل مدافع روزنامه شرق گفت: هيأت نظارت بر مطبوعات در حالي روزنامه شرق را توقيف كرده است كه حتي يك تذكر هم به دفتر روزنامه ابلاغ نشده است.
عليزاده طباطبايي به خبرنگار "ايلنا" مطلب گفت: در نامه اول هيأت نظارت بر مطبوعات هم كه به ما ابلاغ شده، آمده بود كه اين هيأت تاكنون بيش از 70 تذكر به روزنامه شرق داده است، در حالي كه تاكنون ابلاغي در اين خصوص به ما نشده است و دريافت اين ميزان تذكر كذب محض است.
وي افزود: هيأت نظارت بر مطبوعات مكلف است ظرف مدت يك هفته پرونده روزنامه شرق را جهت رسيدگي به دادگاه ارجاع كند.
وكيل روزنامه شرق تصريح كرد: با توجه به اينكه پرونده روزنامه شرق در شعبه ششم بازپرسي دادسراي كاركنان دولت مفتوح است، احتمال دارد اين پرونده نيز به شعبه مزبور ارجاع شود.
عليزاده طباطبايي گفت: هنوز نظر هيأت نظارت بر مطبوعات در خصوص توقيف روزنامه شرق به دفترروزنامه ارسال نشده است.
مديرمسوول روزنامه شرق:
اقدام هيات نظارت بر مطبوعات در توقيف روزنامه شرق عجولانه است
مديرمسوول روزنامه شرق گفت: هنوز نامه رسمي توقيف روزنامه شرق به دست ما نرسيده است.
مهدي رحمانيان در گفتوگو با خبرنگار "ايلنا"، با اشاره به توقيف موقت روزنامه شرق به خاطر درج يك كاريكاتور، گفت: اين كاريكاتور هيچ توهين و افترايي را متوجه كسي نكرده است، خبري هم در كنار آن نبوده كه بتوان از آن برداشت توهين يا افترا كرد بنابراين نميدانيم چگونه بر اساس اين كاريكاتور حكم توقيف روزنامه را دادهاند.
وي با بيان اينكه اقدام هيات نظارت بر مطبوعات وزارت ارشاد هم در مورد روزنامه ايران و هم در مورد روزنامه شرق عجولانه تصميم گرفته است، گفت: توقيف شرق قانوني نيست زيرا تعويض مديرمسوول در حيطه اختيارات هيات نظارت نيست، هر چند ما براي حفظ شرق به اين خواسته تمكين كرديم اما به نظر ميرسد دوستان هيات نظارت اين را هم نپذيرفتند و حاضر نشدند به ما مهلت بدهند.
رحمانيان ادامه داد: تعويض مديرمسوول روزنامهاي مانند شرق كار سادهاي نيست كه بتوان به راحتي روزنامه را به دست كسي ديگري سپرد، اين كار زمان ميبرد.
وي با اشاره به بندهايي از قانون كه بر اساس آن هيات نظارت ميتواند روزنامهاي را توقيف كند، گفت: آن موضوعاتي كه هيات نظارت ما را به خاطر آن به دادگاه فرستاد -نظير موضوع ستارخان- جز مواردي نيست كه در حيطه اختيارات هيات نظارت باشد و بر اين اساس نميتوانند روزنامه را توقيف كنند.
با من حرف بزن به من نگاه کن تو چشام همینطور که من بهت زل می زنم
اگه به خاکت می افتم از رو عشقه نه از رو ترس من فقط از خشمت می ترسم
دوستت دارم تو هم یه ذره منو دوست داشته باش همینطور که همه رو داری
میدونی که بدون تو هیچ نیستم
با من حرف بزن
ولادت حضرت مهدی(عج) بر تمام شیفتگان و منتظران آن حضرت مبارکباد
مین لر قیزیل بالیغی اویاندیران قارا بیر بالیق دیر
صمد بهرنگی
ای بی وفا بهار
پارینه چون به کلبه من آمدی به ناز
عطرشکوفه های تو چشمم به خواب برد
لبخند غنچه های تو بشکفت در دلم
مهتاب دلکش تو به چشمم سیاه ماند
پرواز شعله های تو در روح من فسرد
نهم شهریور۱۳۴۷


