تبليغاتX
حرف های من
شهید چمران:  وقتی شیپور جنگ نواخته می شود .مردان صف های خود را از نامردان جدا می کنند.پس بنواز ای شیپورزن.تا شناخته شوند مردان از نامردان
+ نوشته شده توسط سیامک آرش آزاد در جمعه سی و یکم شهریور 1385 و ساعت 1:0 |
تولدت مبارک

كادوي تولد

از طرف: مديريت و كاركنان آذين

از اين كه به وبلاگتان تصرف كرديم پوزش مي‌طلبيم.

 

+ نوشته شده توسط سیامک آرش آزاد در دوشنبه بیست و هفتم شهریور 1385 و ساعت 10:45 |

گزارشی از کارگران بازخریده شده
عدالت خواهان چه منصف ناظرانی در به مسلخ رفتن شرافت شریف ترینها هستند؟!


چندین بار صدای ضبط شده‌‏اش را می‌‏شنوم تا کلمات را از میان گریه‌‏اش تشخیص بدهم: «من می‌‏دانم. گفته‌‏اند. دیده‌‏ام. دخترم سوار ماشین… دختر من! می‌‏برندش بیرون ازش استفاده می‌‏کنند... من بهش چه بگویم؟ وقتی اینها کارم را از من می‌‏گیرند یعنی می‌‏خواهند دختر من که یک عمر کارگری کرده ام به لجن کشیده شود... اینطوری است که جامعه ما می‌‏شود لجن‌‏زار و دختر من می شود همه کاره. حالا فلان حاج‌‏آقا که میرود بالای منبر می گوید دلیل فساد فلان است و فلان است؛ اما من که دارم توی این لجن زندگی می‌‏کنم می‌‏بینم همه اینها به دلیل نداشتنم است. نداری. بیکاری. کی باید جواب بدهد؟! ...

اخبار روز: www.akhbar-rooz.com
شنبه  ۲۵ شهريور ۱٣٨۵ -  ۱۶ سپتامبر ۲۰۰۶


ایلنا: اسماعیل محمد ولی
چهره‌‏ها انگار در آینه‌‏های کوژ... مردم همه از کابوسی بیرون آمده‌‏اند یا " قائمشهر" ، خود کابوس است و من به آن پا گذاشته‌‏ام؟ لازم نیست پی آدرسی را بگیرم یا در خانه‌‏ای را بکوبم. توی خیابان، تک تک رهگذران از نمونه‌‏هایی هستند که در شهری معمولی و اوضاعی عادی باید مدتها به دنبالشان گشت. قائمشهر، شهر کارگران صنعتی است. آنها طی سالیان به دور کارخانجات نساجی سقفی برای زندگی زدند و اینجا " شهر " شد. سه نسل از کارگرانِ ماهر صنعتی (تکنسین) هر صبح با صدای سوت کارخانه که در تمام شهر می‌‏پیچید، از خواب بیدار می‌‏شدند و حالا که دیگر، دمِ صبح صدایی از کارخانه‌‏ها به گوش نمی‌‏رسد، مردم در ادامه کابوسشان زندگی می‌‏کنند و شاید به این طریق زجر بیکاری و گرسنگی و آوارگی و ویرانگرتر از همه، درد فرزندانشان را تاب می‌‏آورند .
 
پیرمرد می‌‏گفت: «می بینم که دخترم پنهانی کجا می‌‏رود. چه کنم وقتی نمی‌‏توانم حتی شکمش را سیر کنم...؟ خدا می‌‏داند که گناه نیست اگر هم او را بسوزانم و هم خودم را.» به خاطرم می‌‏آید که بدن آدم مواد سوختنی زیاد دارد. به گمانم بدن کارگران قائمشهر بسیار زیاد. جرقه‌‏ای می‌‏خواهد .
---
یکم: کنار خیابانی در شهرک "یثرب" می‌‏ایستیم. از نمای همشکل خانه‌‏ها پیداست که در شهرکی سازمانی هستیم. راهنمای من که خود از کارگران بازخرید شده نساجی است کامیون‌‏ها و تاکسی‌‏هایی که در مقابل خانه‌‏ها پارک شده‌‏اند را نشان می‌‏دهد و می‌‏گوید «کارگرها توی این چهارسال بیکاری خانه‌‏هایشان را به اینها فروخته‌‏اند .»
از ماشین پیاده می‌‏شوم و در پیاده‌‏رو به مرد میانه سالی بر می‌‏خورم که پانزده سال در کارخانه شماره یک نساجی قائمشهر کار کرده و دست آخر سابقه خدمتش را به چهار ـ پنج میلیون تومان فروخته و آمده است بیرون؛ «چهار سال پیش مدیران کارخانه هر روز ما را در نمازخانه جمع می‌‏کردند و می‌‏گفتند: حالا اگر بروید لااقل یک پولی گیرتان می‌‏آید اما دو ماه بعد دیگر پولی نمی‌‏ماند تا بازخریدتان کنیم. ما را می‌‏ترساندند. سه ماه ـ سه ماه حقوق نمی‌‏دادند. حتی وعده و وعید می‌‏دادند که طرح نوسازی صنایع به زودی اجرا می‌‏شود و سر یک سال همه شما برمی‌‏گردید سر کار سابقتان. من فکر کردم این پول را می‌‏گیرم و یک کاسبی راه می‌‏اندازم... بی‌‏سوادم، تجربه کار آزاد را هم نداشتم. همیشه کارم توی کارخانه بود و یک حقوق بخور و نمیری آخر ماه می‌‏گرفتم. پول بازخریدی ام تمام و کمال توی بازار سوخت و بدهی بالا آوردم. مجبور شدم خانه‌‏ام را بفروشم و همین‌‏جا توی خانه خودم مستاجر شوم .»
همینکه او شروع می‌‏کند به حرف زدن آرام آرام کارگران دورمان حلقه می‌‏زنند؛ «بگو مدیرعامل خودش گفت یک سال دیگر همه‌‏تان را برمی‌‏گردانیم سرکار... حالا چهار سال گذشته می‌‏گویند چشمتان کور. چرا بازخرید شدید؟» یکی دیگر می‌‏گوید «تهدیدمان کردند... اینها را گفتی؟ تهدید کردند اگر نرویم بدون پول بازخریدی، اخراجمان می‌‏کنند .»
می‌‏گویم چهارسال است که از کارخانه بازخرید شده‌‏اید. چطور سراغ کار دیگری نرفتید یا سابقه بیمه‌‏تان را تکمیل نکردید؟ یکی از کارگران که بیست سال سابقه کار در کارخانه شماره یک نساجی را دارد می‌‏گوید" من از شانزده سالگی که پدرم مرد به جای او به سرکار آمدم و هر ماه حق بیمه دادم. حالا در چهل سالگی که به من کار دیگری نم‌‏یدهند تا بیمه‌‏ام کنند. کی حاضر است من چهل ساله را استخدام کند که سابقه بیمه‌‏ام تکمیل شود؟ می روم عملگی سر ساختمان‌‏ها... یکی دیگر از کارگران که هجده سال در کارخانه شماره سه نساجی کار کرده می‌‏گوید: «صبح زود میرویم دور میدان برای کارگری ساختمان... شاید در هفته دو روز کار گیرم بیاید.» می‌‏گویم « اینطور اگر خوش شانس باشید شاید هفته‌‏ای ده هزارتومان دربیاورید. چطور زندگی می‌‏کنید؟ » همان کارگر می‌‏گوید «پول نان زن و بچه ام هم نمی‌‏شود. من چهار تا بچه دارم که سه تایشان محصل‌‏اند. بزرگ شده اند، قد کشیده‌‏اند. خجالت می‌‏کشند روپوش‌‏ها و مانتوهای مدرسه‌‏ی سه ـ چهار سال پیش را بپوشند. کفش و لباس معمولی هم که تکلیفش روشن است .»
زن میانسالی کمی آن‌‏سوتر کنار شوهرش ایستاده. ابتدا آرام اما همینکه توجه من را می‌‏بیند با شرم می‌‏گوید «پنجشنبه غروب‌‏ها میروم میدان میوه و تره بار سبزی‌‏ها و میوه‌‏های لهیده و گندیده را جمع می‌‏کنم و می‌‏آورم برای بچه‌‏هایم... بچه‌‏ند. چه می فهمند نداری یعنی چی؟» شوهرش چشم غره میرود تا ساکتش کند. توجه زن را به همسایه‌‏ها که دورتادور ایستاده اند جلب می‌‏کند. یکی از همین همسایه‌‏ها می‌‏گوید «چه کارش داری آقا رحیم؟ مگر زن من چه کار می کند؟ هر پنجشنبه آخرشب میرود بازار روز میوه جمع می‌‏کند. همه ما مثل همیم.» "آقا رحیم" می گوید «این حرفها گفتن ندارد.» به من می‌‏گوید «بنویس من که بیست سال توی کارخانه کار کردم چرا حالا باید لنگ نان شبم باشم و از روی زن و بچه ام خجالت بکشم؟ »
کارگرها راه می دهند که یکی از همکارانشان جلو بیاید. او بیست سال در کارخانه شماره دو نساجی کار کرده و پس از بازخریدی و عدم تمدید اعتبار بیمه‌‏اش با بیماری دخترش مواجه شده: «یک دختر شانزده ساله دارم. کمردرد دارد. نمی‌‏دانیم از چیست… دکترها می‌‏گویند باید آزمایشات دقیق انجام بدهد اما این کارها هزینه دارد و من با پول عملگی شکم پنج تا بچه ام را هم نمی‌‏توانم سیر کنم. پول ندارم معالجه اش کنم. بردمش دکتر و پنج ـ شش هزارتومان ویزیت دادم. گفتند باید برود "ام آر آی" اما ندارم. شب و روز به پشت افتاده. پاهایش اختیار بدنش نیست... شب و نصف شب دردش که شروع می‌‏شود گریه میکند "بابا من را ببر دکتر." میروم توی حیاط می‌‏نشینم که صدایش را نشنوم... با کدام پول ببرمش؟ از کی قرض بگیرم؟ از همسایه‌‏ام که وضعش از من بدتر است؟ بیایید خانه ما را ببینید. یک پتو انداختیم و رویش نشستیم. هرچه داشتم در این چهار سال بیکاری فروختم. خانه‌‏ام را هم فروختم و آمدم چند کوچه بالاتر مستاجری. به صاحبخانه‌‏ام گفته‌‏ام که پول اجاره خانه‌‏های عقب افتاده را از روی پول پیش خانه کم کند و باقی‌‏اش را بدهد که یک‌‏جور این بچه را درمان کنم. بعدش کجا آواره شویم خداعالم است .»
کارگر دیگری که شانزده سال در کارخانه شماره دو نساجی کار کرده می‌‏گوید: «پسر دوازده‌‏ساله‌‏ام پارسال افتاد و دستش شکست. دکتر برایش گچ گرفت اما استخوان بچه ام بد جوش خورد... حالا می‌‏گویند باید دکتر متخصص دست بچه را عمل کند که آن هم پانصد هزارتومان خرج دارد. اگر مسئولین چنین اتفاقی برایشان بیافتد... هاشمی، خاتمی، احمدی‌‏نژاد یا هرکسی که الان هست به فکر دوا و درمانش نیستند؟ ببینید من چه دلی دارم که جلوی چشمم دست بچه‌‏ام دارد برای همه عمر فلج می شود و به خاطر پانصد هزارتومان نمیتوانم... یا همین همسایه‌‏ام. شب تا صبح دخترش از درد به خودش می‌‏پیچد. دیوار به دیواریم. انگار توی خانه ما ضجه می‌‏زند .»
کارگر دیگری در حلقه چهارم ـ پنجمی که دور من شکل گرفته سعی میکند با فریاد چیزی بگوید. راه می‌‏دهند که بیاید جلوتر: «اینهمه که می‌‏گویند مهرورزی و عدالت اجتماعی و کمک به بندگان خدا… من مانده ام که کدام بندگان خدا. مگر من بنده خدا نیستم؟ همکار من بعد از یک عمر جان کندن و حق بیمه و مالیات دادن بنده خدا نیست اما اگر یک اتفاقی در یک کشوری آن سر دنیا بیافتد مردمش می‌‏شوند بنده خدا و کمک می‌‏کنند مشکلشان حل شود؟ این عدالت اجتماعی پس کجا باید برقرار شود؟ عدالت اجتماعی همین است. کدام مهرورزی؟ هرکس از راه میرسد و هرچه به دهانش می‌‏آید برای یک مشت عین خودش میگوید و به به و چه چه تحویل می‌‏گیرد. پس چرا من پیش هر مسئولی میروم به من جواب نمی‌‏دهند و می‌‏گویند که به ما مربوط نیست؟ این بعنی مهرورزی؟ پیش استاندار رفتم. فرماندار و خیلی از مقامات شهر رفتم ...»
کارگر دیگری می‌‏گوید «خیال می‌‏کنند ما گدائیم. وعده و وعید صندوق قرض‌‏الحسنه و وام می‌‏دهند... وام مهررضا و فلان و بیصار. وام برای خودشان خوب است که بگیرند و بخورند و راست راست راه بروند و شعار بدهند. ما کار میخواهیم. شغل میخواهیم. ما اگر کار داشته باشیم از زور بازویمان خرجمان را درمی‌‏آوریم و به هر حقوق بخور و نمیری راضی هستیم. چرا بیست هزار کارگر را از کارخانه انداختند بیرون؟ انداختند بیرون که بیایند دستشان را مثل گداها دراز کنند و از اینها وام بگیرند؟ نساجی را تکه تکه کردند. کوچک کردند و حالا فقط سیصد ـ چهارصدتا کارگر را نگه داشته‌‏اند اما آنها را هم مثل ما تحت فشار گذاشته‌‏اند و بهشان حقوق نمی‌‏دهند تا بروند و از اساس کارخانه را خراب کنند. هر روز هم اسم کارخانه را عوض می‌‏کنند تا کارگران امیدی به بازگشت به کار نداشته باشند. یک روز تابلو میزنند "طبرستان" یک روز تابلو "سایپا" را میزنند و خودشان هم نمی‌‏دانند که می‌‏خواهند با این کارخانه چه کار کنند. امروز تابلواش را می‌‏کنند و فردا باز یک تابلو دیگر نصب می کنند.. همه کاری میکنند غیر از راه‌‏اندازی کارخانه. همین حالا بروید یک پارچه فروشی در خودِ قائم شهر که یک روزی به همه ایران پارچه می‌‏فرستاد. یک نمونه پارچه ایرانی هم پیدا نمی‌‏کنید. همه وارداتی است. اینها چرا به جای واردات کارخانه را راه نمی‌‏اندازند؟ حتما آقایانی که توی تهران نشسته‌‏اند یک نفعی از این واردات می‌‏برند .»
زنی که کنار شوهرش ایستاده بود از میان جمع زن دیگری را نشان می‌‏دهد. «شما چرا حرف نمیزنی؟ مگر شوهرت تو و بچه‌‏هایش را نگذاشته و رفته؟» زن از این خطاب نامنتظره جا می‌‏خورد. با لکنت شروع می‌‏کند «بیست و یکسال توی نساجی شماره دو کار کرد بعد بازخرید شد و یک پولی بهش دادند. همان پول را کم کم خوردیم و هی گفتیم امروز کارخانه راه می‌‏افتد و فردا راه می‌‏افتد... پارسال دم عید یک میلیون تومان از پول مانده بود. برداشت و گفت میروم تهران برای کار. رفت و از آن موقع به بعد هیچ خبری ازش نشد. نمی‌‏دانیم زنده اس یا مرده. من ماندم و چهار تا دختر دم بخت...» به گریه می‌‏افتد و به سختی از میان جمع خودش را رد می‌‏کند. یکی از کارگرها آهسته میگوید «چهارتا دختر جوان... از هفده سال دارد تا بیست و دو سال. دیروز همینجا داشت خودش را میزد که دختر کوچکم دو شب است که خانه نیامده و به ما میگفت برویم دنبالش. من نمی‌‏توانم همه چیز را بگویم ...»
 
دوم: توی شهر که گشت می‌‏زدیم به نظرم آمد اینهمه بنگاه معاملات ملکی برای یک شهر "صرفا توریستی" هم زیاد است. این دلالان در یک شهر کارگری چه کار می کنند؟
صاحب بنگاه معاملات ملکی پشت میزش نشسته بود و با تلفن حرف می زد. منتظر ایستادم. همراهم کمی پس از من وارد شد و یکی از آشنایانش را در ردیف صندلی‌‏های انتهای بنگاه دید. به طرف او رفت و ایستاد به سلام و علیک. دلال که کارش با تلفن تمام شد گفتم که برای چه کاری به قائمشهر آمده ام و سئوالم را پرسیدم «بعد از تعطیلی نساجی وضعیت فروش مسکن چه تغییری کرده؟ از مشتریانتان کارگری را می‌‏شناسید که به خاطر از دست دادن شغل حاضر باشد خانه‌‏اش را ارزان بفروشد؟» سردستی و بی‌‏حوصله جواب داد «نه آقا. من خبر ندارم. بفرمایید بیرون» بیش از من انگار خودش از لحن و کلامش یکه خورد و آرامتر ــ شاید برای جبران ــ مثلاینکه که نگران تلف شدن وقت من باشد ادامه داد «شما باید تشریف ببرید در خیابان روبروی کارخانه گونی بافی. آن طرف ها از اینجور موردها زیاد پیدا می‌‏شود. چندتا بنگاه هم آنجا هست.» داشتم می‌‏رفتم بیرون و به همراهم اشاره کردم که بیاید. هنوز در کار احوالپرسی بود. وقتی آمد گفتم که اینجا چنین موردی سراغ ندارند و برویم جای دیگر. گفت «چطور ممکن است؟ همکار من همین الان توی بنگاه نشسته و با خریدار خانه اش قرار دارد.» ناگهان همه چیز روشن شد. مرد دلال که تازه فهمیده بود همشهریاش راهنمای من است برای توجیه نک و ناله‌‏ای کرد و توضیحاتی داد که نشنیدیم. راهنما همکارش را صدا زد و با هم به بیرون از بنگاه رفتیم .
مردی که برای فروش خانه اش آمده بود، بعد از بیست و یک سال کار کردن در نساجی شماره دو قائم‌‏شهر، تحت فشار مدیرانش به اجبار زیر برگه بازخریدی اش را امضا کرده بود و اینک او بود که در آستانه چهل و پنج سالگی، با بیست و یک سال سابقه بی‌‏ثمر بیمه تامین اجتماعی به کارگر ساده ساختمانی بدل شده بود. پرسیدم: «بعد از چهارسال بیکاری چرا حالا به فکر فروش خانه‌‏ات افتادی؟» با مکث و تردید حرف می‌‏زند... انگار که بغض راه گلویش را گرفته باشد «گرفتاری، پسرم...» همکارش که بهت من را می‌‏بیند می‌‏گوید: «دور از جان، هم سن شماست.» دست می‌‏گذارد روی شانه‌‏ی مرد و دلداریاش می‌‏دهد: «شفا می‌‏دهد به حق ابوالفضل.» مرد برای انکار بغضش سمت دیگری را نگاه میکند و همکارش رو به من می‌‏گوید: «بعد از دانشگاه رفت سربازی و هنوز یک ماه از پایان خدمتش نگذشته بود که فهمیدند مریض است. "مریضی بد". هر بار شیمی درمانی اش هشتصدهزارتومان خرج دارد.» مرد بی آنکه روبرگرداند، بی حواس و پراکنده خاطر مثل اینکه با هوا حرف بزند می‌‏گوید «فقط شیمی درمانی نیست که... کلی داروی دیگر... اصلا باید بستری شود. سه میلیون تومان به مردم بدهکارم. ماهی صدهزارتومان قسط وام دارم. همین یک خانه مانده بود. دیروز یکی از نزول خورها جلوی زن و بچه گرفتم به باد کتک... کلافه‌‏ام. صبحی آمدم بنگاه و گفتم هرچقدر می‌‏خرند بفروش. نامرد به نصف قیمت می‌‏خواهد بفروشد... زن و بچه‌‏ام را به خاطر هفت میلیون تومان دارم آواره می‌‏کنم» دستش را می‌‏گذارد روی صورتش. دیگر کار از کار گذشته شانه‌‏هایش میلرزند «بچه‌‏م جلوی چشمم ...»
نمی‌‏دانم در این موقعیت باید چه کار کنم. مثل دلقک‌‏ها دستگاه ضبط صدا را بالا گرفته‌‏ام و مجسمه‌‏وار به زمین خیره شده‌‏ام. چند دقیقه‌‏ای می‌‏گذرد و هیچکدام از ما حرفی نمی‌‏زنیم مگر راهنما که هرازگاهی با خودش می‌‏گوید: «درست می‌‏شود انشاالله !»
مرد دلال بیرون می‌‏آید و با داد و هوار می‌‏گوید: «بنده خدا ده دقیقه است که آمده» متوجه آمدنش نشده بودیم. این "بنده خدا" را از پشت شیشه بنگاه می‌‏بینم. هرگز هیچ دو برادری تا این حد به هم شبیه نبوده‌‏اند که دلال و خریدار! همراهم می‌‏گوید «می‌‏بینی؟ برادرش را آورده که دوتایی خانه را از چنگ این بیچاره دربیاورند... اگر می‌‏توانست چندماه صبر کند پانزده میلیون می‌‏فروخت .»
 
سوم: کنار یکی از کوچه‌‏های روستای "تلوک" دیدیمش. پاچه‌‏های شلوارش را بالازده بود و داشت بی توجه به ما می‌‏گذشت. پیدا بود از شالیزار می‌‏آید. برایش دست تکان دادیم که بایستد. می‌‏گفت بیست و دو سال در نساجی شماره دو کار کرده و بعد از بازخریدی همه پولش را به اضافه پول خانه‌‏اش خرج ازدواج چهار تا از فرزندانش کرده و حالا او مانده و خانه‌‏ای اجاره‌‏ای و سه فرزند دیگر که همگی دخترند .
می‌‏گوید «دیگر چیزی از ما باقی نمانده. کارخانه که خوابید، همه شهر خوابید.» او بسیار دیرتر از همشهریانش جذب نساجی شده بود «تا سی سالگی کشاورزی می کردم. بعد همه زمین‌‏هایم را فروختم و در شهر خانه خریدم و کارگر نساجی شدم. بعد از بیست و دو سال گفتند خوش‌‏آمدی. بیرونم کردند.» در مورد کاری که حالا در سن پنجاه و هشت سالگی انجام می‌‏دهد سئوال می‌‏کنم «توی زمین‌‏های مردم کارگری می‌‏کنم... با این سن مجبورم توی زمین‌‏های مردم کار کنم. تازه آنها هم دلشان به رحم که می‌‏آید هر هفته دو سه روز به من کار می‌‏دهند. روزی چهار هزارتومان .»
از اوضاع زندگی اش سئوال می‌‏کنم «دلم آنقدر از درد پر است که نمی‌‏دانم چطور بگویم... دخترم دانشجوی دانشگاه آزاد است. هر روز می رود سوادکوه. روزی سه هزارتومان کرایه ماشین دارد. در این دوسالی که دانشجو شده من حتی نتوانستم کرایه ماشینش را بدهم چه رسد به شهریه... نمی‌‏دانم از کجا...؟» خودش را کنترل می‌‏کند. آهسته‌‏تر، حرف‌‏های پراکنده‌‏ای میزند اما تاب نمی‌‏آورد «می‌‏بینم که دخترم پنهانی کجا میرود. چه کنم وقتی نمیتوانم حتی شکمش را سیر کنم...؟ خدا میداند که گناه نیست اگر هم او را بسوزانم و هم خودم را.» به گریه می‌‏افتد «این درد را به کی بگویم؟ به من میگوید تو نمی‌‏توانی شکم من را سیر کنی... من چطور از او انتظار نجابت داشته باشم؟ »
چندین بار صدای ضبط شده‌‏اش را می‌‏شنوم تا کلمات را از میان گریه‌‏اش تشخیص بدهم: «من می‌‏دانم. گفته‌‏اند. دیده‌‏ام. دخترم سوار ماشین… دختر من! می‌‏برندش بیرون ازش استفاده می‌‏کنند. این برای چیست؟ برای فقر است. دانشجویان را یک آدم همسن خودت می‌‏برد و ازش استفاده می‌‏کند. این وقتی شکمش گرسنه است من بهش چه بگویم؟ وقتی اینها کارم را از من می‌‏گیرند یعنی می‌‏خواهند دختر من که یک عمر کارگری کرده ام به لجن کشیده شود. وقتی داریم توی لجن زندگی می‌‏کنیم معلوم است پای من هم گیر می‌‏افتد. اینطوری است که جامعه ما می‌‏شود لجن‌‏زار و دختر من می شود همه کاره. حالا فلان حاج‌‏آقا که میرود بالای منبر می گوید دلیل فساد فلان است و فلان است؛ اما من که دارم توی این لجن زندگی می‌‏کنم می‌‏بینم همه اینها به دلیل نداشتنم است. نداری. بیکاری. کی باید جواب بدهد؟ !»
او تنها کسی است که با شهامت در مورد اعتراضات کارگری چند سال پیش قائمشهر سخن می‌‏گوید: «ما برای اعتراض به وضعمان به فرمانداری قائمشهر رفته بودیم که ناگهان دیدیم نیروی انتظامی و ضد شورش آمدند و برای ترساندن ما رگبار هوایی بستند. بعد ماشین‌‏های ارتشی آمدند و با یک "تورهای" مخصوصی ما را مثل حیوان جمع کردند و تحویل دادند. چرا؟ من رفته بودم که بگویم نان ندارم. که زن و بچه ام گرسنه‌‏اند. من که بی‌‏سوادم جریانات سیاسی چه می‌‏فهمم چیست؟ من با یک عمر کارگری عامل بیگانه‌‏ام؟ می‌‏خواهم براندازی کنم؟! من میگویم نان ندارم آنها مثل حیوان می‌‏اندازندم داخل تور .»
حرف‌‏هایش هنوز تمام نشده بود. دائم می‌‏گفت و ترجیع‌‏بندش اضافه می‌‏کرد «اینها را که بنویسی فایده‌‏ای به حال ما دارد؟» جواب نمی‌‏دادم. جوابی نداشتم که بدهم. کلمات چطور می‌‏توانند درد یک شهر را منعکس کنند؟ از کلمات من کاری ساخته نیست

+ نوشته شده توسط سیامک آرش آزاد در شنبه بیست و پنجم شهریور 1385 و ساعت 23:54 |

اوریانا فالاچی، روزنامه نگار مشهور ایتالیائی، درگذشت


اوریانا فالاچی، معروف‌ترین خبرنگار ایتالیایی که به دلیل فعالیت‌های روزنامه‌نگاری‌ جهانی‌اش مشهور است، روز جمعه در سن ۷۷ سالگی درگذشت. خانم فالاچی که در شهر زادگاهش، فلورانس، درگذشت، هفت سال بود که از بیماری سرطان رنج می‌برد. وی از جمله خبرنگارانی بود که توانست در قرن بیستم با بسیاری از شخصیت‌های سیاسی مشهور جهان گفت‌وگو کند ...

 


اوریانا فالاچی، معروف‌ترین خبرنگار ایتالیایی که به دلیل فعالیت‌های روزنامه‌نگاری‌ جهانی‌اش مشهور است، امروز (جمعه) در سن ۷۷ سالگی درگذشت.
به گزارش خبرگزاری دانشجویان ایران ، خانم فالاچی که در شهر زادگاهش، فلورانس، درگذشت، هفت سال بود که از بیماری سرطان رنج می‌برد.
وی از جمله خبرنگارانی بود که توانست در قرن بیستم با بسیاری از شخصیت‌های سیاسی مشهور جهان همچون یاسر عرفات، رهبر فقید تشکیلات خودگردان فلسطین، گلدا میر، نخست وزیر پیشین اسراییل، هنری کیسینجر، وزیر خارجه‌ی سابق آمریکا، آیت الله خمینی، رهبر انقلاب اسلامی ایران، لخ والسا، رهبر جنبش‌های کارگری لهستان، آریل شارون، نخست وزیر سابق اسراییل، معمر قذافی، رهبر لیبی و محمدرضا پهلوی شاه سابق ایران گفت‌وگو کند.
وی به عنوان خبرنگار جنگی در جنگ ویتنام شرکت داشت و فعالیت‌های خود را با پیوستن به جنبش مقاومت ضد فاشیستی در ایتالیا در طول جنگ جهانی دوم آغاز کرد.
فالاچی در ۲۹ ژوئن ۱۹۲۹ در فلورانس به دنیا آمد و در عرصه روزنامه‌نگاری و نویسندگی فعالیت داشت.
از جمله کتاب‌های وی می‌توان به هفت گناه هالیوود (۱۹۵٨)، پنلوپه در جنگ (۱۹۶۲)، مصاحبه با تاریخ (۱۹۷۶) و نامه‌ای به کودکی که هرگز زاده نشد، اشاره کرد.
وی پس از ۱۱ سپتامبر ۲۰۰۱ اتهاماتی را علیه اسلام و مسلمانان وارد کرد که این امر اعتراض گسترده‌ی مسلمانان را در پی داشت و به دلیل همین اتهامات بود که محاکمه‌های علیه وی ترتیب داده شد.
 
گزارش بی بی سی
روز جمعه، ۱۵ سپتامبر، گزارش شد که خانم فالاچی که از چند سال پیش به بیماری سرطان مبتلا بود، شامگاه پنجشنبه در سن هفتاد و شش سالگی در بیمارستانی در شهر فلورانس، ایتالیا، درگذشته است.
اوریانا فالاچی در ماه ژوئن سال ۱۹۲۹ در شهر فلورانس متولد شد و در جریان جنگ دوم جهانی، به چریک های مخالف دولت فاشیست این کشور پیوست.
وی در حالیکه هنوز به سنین بیست سالگی نرسیده بود حرفه روزنامه نگاری را برگزید و از اواسط دهه ۱۹۶۰، به عنوان خبرنگار جنگی به فعالیت پرداخت.
در این شغل، خانم فالاچی گزارش هایی را از جنگ ویتنام، جنگ هند و پاکستان، جنگ اعراب و اسرائیل و جنگ های آمریکای لاتین تهیه کرد.
با اینهمه، اوریانا فالاچی شهرت خود را مدیون مصاحبه های غالبا جنجالی با بسیاری از شخصیت ها و رهبران کشورهای جهان است.
شیوه مصاحبه های خانم فالاچی، که از آن با عنوان روشی "تهاجمی" و "گزنده" یاد می شود، باعث شد تا گفتگوی با وی به نوعی چالش برای سیاستمداران تبدیل شود و به نوبه خود، باعث افزایش شهرت او شود.
کتابهای فالاچی به زبانهای مختلف ترجمه شده است
از جمله کسانی که اوریانا فالاچی با آنان مصاحبه کرده است می توان از شاه سابق ایران، آیت الله خمینی، ذوالفقار علی بوتو، رهبر پیشین پاکستان، یاسر عرفات، رهبر سابق فلسطینیان، معمر قذافی، رهبر لیبی، ایندیرا گاندی، نخست وزیر پیشین هند، و هنری کیسینجر، وزیر خارجه پیشین ایالات متحده، نام برد.
نحوه برگزاری مصاحبه ها و شیوه سئوال و جواب ها در اکثر آنها هر یک از مصاحبه ها را به وسیله ای برای کشف جنبه ای از شخصیت و دیدگاه مصاحبه شونده تبدیل می کند که معمولا برای سایرین شناخته شده نبوده است.
به عنوان مثال، هنری کسینجر در مصاحبه با فالاچی اعتراف کرد که جنگ ویتنام را "جنگی بی فایده" می داند و افزود که خود را "یک کابوی می بیند که به تنهایی سوار بر اسب پیشاپیش کاروان دلیجان ها حرکت می کند."
مصاحبه های فالاچی نه تنها جوایز متعددی در زمینه روزنامه نگاری را نصیب وی کرد، بلکه گاه بحث و جدل هایی را نیز در پی آورد.
در سال های اخیر، به خصوص پس از حملات انتحاری یازدهم سپتامبر در آمریکا، اوریانا فالاچی به ابراز نظراتی بحث برانگیز در باره مسلمانان پرداخت.
از جمله دیدگاه های وی در باره مسلمانان و اسلام در کتاب های "خشم و غرور" و "قدرت تعقل" انتقاد شدید و حتی شکایت قضایی تشکل های مسلمانان را در پی داشته است که نویسنده را به برانگیختن خصومت علیه مسلمانان متهم کرده اند.
برخی از اظهارنظرهای اوریانا فالاجی در کتاب خشم و افتخار توهین مستقیم به مسلمانان محسوب شده و وی در قدرت تعقل، دولت های اروپایی را به خاطر آنچه که تسلیم در برابر هجوم مسلمانان می خواند مورد انتقاد شدید قرار می دهد و کلیسای کاتولیک را متهم می کند که در برابر جهان اسلام ضعف نشان می دهد.
در فرانسه، یک سازمان مخالف نژادپرستی خواستار منع انتشار کتاب خشم و افتخار در این کشور شد اما این درخواست مورد قبول دادگاه قرار نگرفت.
از اوریانا فالاچی، علاوه بر گزارش ها و مصاحبه های متعدد، حدود شانزده جلد کتاب از جمله مجموعه برخی از مصاحبه های وی باقی مانده که به بسیاری از زبان های مختلف، از جمله فارسی، ترجمه شده است.
برخی دیگر از کتاب های فالاچی که به فارسی ترجمه و منتشر شده اند عبارتند از: جنس ضعیف (در باره موقعیت اجتماعی زنان)، پنه لوپه به جنگ می رود (پیرامون همجنس گرایی در دهه ۱۹۶۰)، اگر خورشید بمیرد (راجع به سفر فضانوردان آمریکایی)، زندگی، جنگ و دیگر هیچ (حاوی خاطراتی از جنگ ویتنام و بازی های المپیک ۱۹۶٨ مکزیک)، به کودکی که هرگز زاده نشد (راجع به سقط جنین)، یک مرد (خاطرات سه سال زندگی نویسنده با یکی از مخالفان حکومت سرهنگها در یونان)، انشاءالله (خاطراتی از جنگ لبنان در دهه ۱۹٨۰) و مصاحبه با تاریخ (مجموعه مصاحبه ها).
 

+ نوشته شده توسط سیامک آرش آزاد در شنبه بیست و پنجم شهریور 1385 و ساعت 0:14 |
آخرين تلاش‌ها برای نجات كبری رحمان‌پور / گفتگو با عبدالصمد خرمشاهى
عبدالصمد خرمشاهی: شايد بتوانيم اوليای دم را متقاعد كنيم كه از مرگ كبرى صرفنظر كنند.
عبدالصمد خرمشاهی: شايد بتوانيم اوليای دم را متقاعد كنيم كه از مرگ كبرى صرفنظر كنند.
كبرى رحمانپور به جرم قتل مادر همسر خود، در آستانه اعدام است. او بخاطر فقر ناچار به ازدواج با مردى شده كه ۴۳ سال از خودش مسن‌تر بود. كبرى انگيزه قتل را تحقيرهاى طولانى خانواده همسر و ناشى از يك موقعيت جنون‌آميز عنوان كرده است. او يكبار طبق دستور رييس قوه قضاييه از اعدام نجات يافته اما اينك ادامه زندگى‌اش، در گرو رضايت اولياى دم است كه حاضر به گذشت نيستند. كبرى و پدرش خطاب به مردم و نهادهاى مدافع حقوق بشر نامه نوشته و طلب كمك كرده‌اند.

عبدالصمد خرمشاهى وكيل مدافع كبرى، در گفتگو با دويچه وله موقعيت اين پرونده را تشريح كرد.

مصاحبه: مهيندخت مصباح

آقاى خرمشاهى وضعيت پرونده كبرى رحمانپور در حال حاضر چگونه است؟ همه مراحل قضايى و قانونى طى شده و حكم بايد اجرا شود؟

عبدالصمد خرمشاهى:  آن راهكارها و مجارى قانونى كه قانونگزار براى ما به عنوان وكيل مدافع در نظر گرفته، طى شده و سرانجام پرونده كه به اجراى احكام رفته بود، با شوراى حل اختلاف ارجاع شده است.

اين شورا چيست و چه اختياراتى دارد؟

عبدالصمد خرمشاهى:  شوراى حل اختلاف دستور مساعدى بوده در جهت پاسخ مثبت به افكار و خواسته عمومى مبنى براينكه آخرين تلاش‌ها هم صورت گيرد بلكه بتوانيم قبل از اجراى حكم، اولياى دم را حاضر كنيم در اين شورا، با آنها صحبت كنيم، شايد رضايت‌شان جلب شود. حتى اعضاى شوراى حل اختلاف هم تلاش گسترده‌اى كرده‌اند تا اولياى دم را دعوت و حاضر كنند شايد بتوانيم در لحظات آخر نظر آنها را تغيير دهيم. البته در حال حاضر آدرسى از اولياى دم در دسترس نيست و مشكل ما پيدا كردن آنها و متقاعد كردن‌شان به حضور در جلسه شوراى حل اختلاف است.

اين اولياى دم چند نفر هستند و آيا همه خارج از دسترس هستند؟

عبدالصمد خرمشاهى:  اولياى دم شش نفرند. چهار پسر و دو دوختر كه متاسفانه هيچيك از اين ورثه حاضر به گذشت نشده‌اند و اخيرا هم دو نفر از فرزندان مرحومه كه قبلا نظر منفى نداشتند، تابع نظر اكثريت شده‌اند و متاسفانه تلاش‌هاى وسيع ما و قوه قضاييه تا كنون به نتيجه مثبت نرسيده اما باز ما اميدواريم از آخرين فرصت‌ها استفاده كنيم شايد موافقت آنها جلب شود. البته اين حق قانونى آنهاست اما شايد بتوانيم آنها را متقاعد كنيم كه از مرگ كبرى صرفنظر كنند و مطمئن باشند كه در اين چند سال كه كبرى در زندان بوده، به اندازه كافى متنبه شده است.

آيا آقاى شاهرودى مى‌توانند از اختيارات ويژه استفاده كنند و شخصا كبرى را عفو كنند يا اينكه فقط در مواردى شبيه اين پرونده رضايت اولياى دم شرط است؟

عبدالصمد خرمشاهى: آقاى شاهرودى آنچه در اختيارات‌شان بوده و از لحاظ قانونى مى‌توانسته‌اند انجام بدهند، انجام داده‌اند. يكبار دستور توقف اجراى حكم را دادند و دوبار هم دستور دادند كه پرونده به شوراى حل اختلاف ارجاع شود. اما در اينجا حق قانونى و حق خصوصى اولياى دم است كه مى‌تواند تصميم گيري نهايى كنند. مشكل ما اصرار بيش از حد اولياى دم است كه هم چنان مثل گذشته مصر هستند كه كبرى قصاص شود.

هفته گذشته كبرى نامه‌اى نوشت و طلب كمك كرد. حال پدر كبرى طلب استمداد كرده. اين نوع استمدادها چه كمكى می‌توانند به حال كبرى بكنند؟

عبدالصمد خرمشاهى:  تا الان نتيجه مطلوبى داشته و ما شاهد بوده‌ايم. قرار بود خانم رحمانپور در سال ۸۲ قصاص شود اما اين استمدادها بوده و نهايتا توجه قوه قضاييه بوده كه حكم تا الان به تعويق افتاده است. والا در سال ۸۲ تمام مراحل قانونى تمام شده بود و كبرى پاى چوبه دار بود.

آقاى خرمشاهى اگر كبرى به فرض نجات پيدا بكند، چند سال ديگر زندان خواهد بود؟

عبدالصمد خرمشاهى: زمانى كه كبرى به دلايلى اعدام نشد و حكم متوقف شد، رييس دادگاه صادر كننده دادنامه عنوان كرد كه اگر اولياى دم از حق قانونى خود صرفنظر كنند، من هم از باب جنبه عمومى جرم نهايت تخفيف را خواهم داد و دستور می‌دهم كبرى از زندان آزاد شود. با عنايت به اينكه كبرى نزديك شش سال است كه زندان است و با عنايت به اينكه حداكثر مجازات جرم ده سال است، به نظر می‌رسد مشكلى از اين بابت نباشد و با توجه به صحبت‌هاى رييس دادگاه اين امكان است كه بلافاصله موجبات آزادي كبرى از زندان پس از رضايت اولياى دم فراهم شود.

+ نوشته شده توسط سیامک آرش آزاد در جمعه بیست و چهارم شهریور 1385 و ساعت 0:50 |

استمداد پدر كبرا رحمان‌پور

نامه سرگشاده به تمام انسان‌های شريف، به نهاد‌های مدافع حقوق بشر: من ابوالفضل رحمان‌پور پدر كبرا رحمان‌پور از شما می‌خواهم تا به حكم نا عادلانه اعدام دختر جوانم اعتراض كنيد.

Thu / 14 09 2006 / 8:49



نامه سرگشاده
به تمام انسان‌های شريف، به نهاد‌های مدافع حقوق بشر


من ابوالفضل رحمان پور پدر كبرا رحمان‌پور از شما می‌خواهم تا به حكم نا عادلانه اعدام دختر جوانم اعتراض كنيد.
كبرا دختر جوان من مجبور شد با مردی كه ٤٣ سال از خودش مسن‌تر بود ازدواج كند. كبرا شاگرد ممتاز مدرسه بود و آرزو داشت بتواند در دانشگاه درس بخواند ، ولی به خاطر فقر شديد خانواده مجبور شد از تمام آرزو‌های خود بگذرد.
كبرا قبل از ازدواج زندگی سختی داشت ، بعد از ازدواج زندگی‌اش نه تنها آسان‌تر نشد بلكه بدتر هم شد. اما شدت مشكلات و آزارها در خانواده‌ای كه او مستخدم آنها و سپس عروسشان بود، به اندازه‌ايی بود كه دختر مهربانی مانند كبرا در يك درگيری و برای دفاع از خودش ، ناخواسته مرتكب قتل شد.
كبرا بهترين سال‌های نوجوانی و جوانی خود را در زندان و زير حكم اعدام گذرانده است او زجر فراوانی كشيده و كاملا شكسته شده است. نبايد بيشتر از اين شكنجه شود و آزار ببيند ، او سال‌هاست طناب دار را بر گردن خود احساس می‌كند و زندگی‌اش را با حس اعدام می‌گذراند. و من با ديدن رنگ پريده و دندانهای ريخته و جسم بی‌روح او ، هميشه از خودم می‌پرسم، چه كاری را اشتباه كردم، چه را نبايد می‌كردم، تقصير كيست؟
همانطور كه خودش گفته است ، او می‌خواهد زنده بماند ، از اعدام و طناب‌دار و جرثقيل وحشت دارد و می‌خواهد به دانشگاه برود و درس بخواند. كبرا دختر بسيار مهربانی‌ست اين را هم زندانی‌هايش شهادت می‌دهند ، او بايد هر چه زود‌تر آزاد شود و به زندگی عادی خود برگردد.
تنها اميد ما اعتراض شما مردم شريف به اجرای اين حكم ناعادلانه است. تنها راه جلوگيری از اجرای اين حكم، اعتراض همه مردم، نهاد‌های مدافع حقوق بشر، كميته‌های عليه حكم اعدام و نهاد‌های بين‌المللی به اين حكم است. يك لحظه خودتان را جای من و مادر كبرا گذاريد تا ببينيد اين روزها چقدر وحشتناك است. من حاضرم بجای كبرا اعدام شوم، آيا اين امكانپذير است؟ من هميشه از صبح تا شب كار كرده‌ام، ولی نمی‌دانم چرا سرنوشت ما به اينجا كشيد؟ من و مادر كبرا بعد از اعدام او ديگر هيچ اميدی به زندگی و هيچ چيز نداريم. كمك كنيد. خانواده من، فرزند معلولم را كه هميشه از خواهرش كبرا می‌پرسد و همه فاميل ما را از وحشت اعدام كبرای عزيزمان، پاره تنمان، نجات دهيد. ما منتظر اقدامات قاطع شما هستيم. ما از شما می‌خواهيم اين نامه را امضا كنيد. ميدانم وقت تنگ است و اين آخرين لحظات است. در اين آخرين لحظات يكبار ديگر دست ياری بسوی شما دراز می‌كنم. با امضا اين نامه ، نشان دهيد كه شما نيز خواهان آزادی كبرا هستيد.

اعلام حمايت خود را به آدرس ای ميل زير بفرستيد :
campagne.kobra@gmail.com
اسامی امضا كنندگان در وب لاگ http://www.save-kobra.blogfa.com اضافه خواهد شد

ابوالفضل رحمان پور ٢٢ شهريور ٨٥

رونوشت : امنستی اينتر نشنال
يونيسف(نجات كودك
+ نوشته شده توسط سیامک آرش آزاد در جمعه بیست و چهارم شهریور 1385 و ساعت 0:44 |
عصر امروز آقا دزده تو مسجد کفشهای منو دزدید.طفلک یه کاهدان زده بود(مثل بعضی ها نیستیم که واسه چند تا عتیقه دزده رو بی آبرو کنیم). این روزها تو مساجد تبریز هنگام ورود یه نایلون میدن تا کفشها رو توش بگذاریم.  نایلونهایی که عصر تو مسجد می دادن همشون سیاه بود بجز نایلون  من که زرد بود  و این تفاوت آقا دزده رو به شک انداخته بود.اما بیچاره نمی دونست که کفشهای میرزا نوروز رو دزدیده.              کفشهایم  کو  چه کسی بود صدا زد................................................

              خوبه کفشای من مونسم نبودن والا باید چند تا مطلب واسش می نوشتم

+ نوشته شده توسط سیامک آرش آزاد در پنجشنبه بیست و سوم شهریور 1385 و ساعت 1:22 |
امروز دهمین سال فعالیت روزنامه نگاری من است. در ۲۲ شهریور ۱۳۷۶ بود که من با معرفی یکی از دوستان در دفتر مطبوعاتی زنده یاد کریم شفایی مشغول بکار شدم.قبل از این روز به مدت ۲ سال (۱۳۷۴-۱۳۷۶)خبرنگار افتخاری ماهنامه سروش نوجوان بودم. همچنین ۳ماه (تیر تا شهریور۱۳۷۴)درروزنامه مهدآزادی به عنوان مصحح مشغول بودم. اما از ۲۲شهریور۷۶ تا ۱۷مردادماه۸۱ در دفتر مرحوم شفایی به عنوان خبرنگار مشغول بودم. در آن سالها مرحوم شفایی سرپرست روزنامه های کارو کارگر واخبار بود همچنین مدیر اجرایی دو نشریه ارک وصاحب را بر عهده داشت.بعد از ۵ سال همکاری با ایشان از اول شهریور۸۱ تا کنون سردبیری نشریه پیام روز سراب را عهده دار هستم.  به امید آنکه هیچ نشریه ای توقیف وهیچ قلم بدستی زندانی نشود. 

                                                    سیز ساغ            بیز سلامت

+ نوشته شده توسط سیامک آرش آزاد در چهارشنبه بیست و دوم شهریور 1385 و ساعت 0:57 |


رييس آژانس فضانوردي فدرال روسيه در آستانه پرتاب كپسول «سايوز» به فضا و عبور نخستين فضانورد ايراني از مرزهاي فضا، اعلام كرد كه مركز كنترل و فرماندهي اين ماموريت در آفريقاي جنوبي مستقر خواهد شد.

 بر اساس توافق‌نامه‌اي كه اخيرا در كيپ‌تاون آفريقاي جنوبي به امضا رسيده است، چارچوب رسمي و قانوني نيز براي ادامه همكاري‌ها در زمينه اكتشافات فضايي شكل گرفت.

يك مقام بلندپايه آژانس فضانوردي فدرال روسيه در اين خصوص گفت: ما در حال كار بر روي طراحي و توليد ماهواره‌هاي ارتباطاتي هستيم كه از روي زمين قابل كنترل باشند.

وي افزود: از ديگر برنامه‌هاي ما طراحي سيستم‌هاي حسگر براي آفريقاي جنوبي و آموزش پرسنل اين كشور درخصوص برنامه‌هاي فضايي است.

پرمينوف افزود كه در اواخر سال 2006 ميلادي فضاپيمايي را براي آفريقاتي جنوبي به فضا خواهد فرستاد.

در جريان مذاكرات وي در آفريقاي جنوبي در خصوص ماموريت فضانورد آتي اين كشور در ايستگاه فضايي بين‌المللي كه 12 روز به طول خواهد انجاميد بحث و تبادل نظر شد. ، وي ادامه داد كه تمامي سفرهاي گردشگري فضايي تا اواخر سال 2008 ميلادي رزرو شده است.

قرار است كه انوشه انصاري به عنوان «نخستين فضانورد ايراني» و «نخستين زن گردشگر فضايي» اوايل هفته آينده همراه با دو فضانورد ديگر به وسياه فضاپيماي «سايوز» از پايگاه فضايي بايكونور واقع در قزاقستان راهي ايستگاه فضايي بين‌المللي شود.

انوشه انصاري كه با پرواز هفته آينده سايوز عنوان «چهارمين گردشگر فضايي جهان» را نيز به نام خود ثبت مي‌كند، در سال 1346 در تهران به دنيا آمده و تا 16 سالگي در ايران بوده است.

وي پس از مهاجرت به آمريكا و اتمام تحصيلات دبيرستاني براي طي تحصيلات كارشناسي در رشته مهندس الكترونيك و علوم كامپيوتر وارد دانشگاه جرج ميسون شد.

انصاري سپس تحصيلات فوق‌ليسانس خود را در دانشگاه جرج واشنگتن در اين رشته ادامه داد و پس از آن براي كار به سراغ شركتهايي چون MCI و COMSAT رفت و پروژه‌هاي موفقيت‌آميزي را در آن شركتها به سرانجام رساند.

وي چندين مقاله و دو اختراع در زمينه عملگرهاي خودكار و گره‌هاي شبكه‌ بي‌سيم دارد.

انصاري در حال حاضر مشغول طي كردن دوره‌اي در دانشگاه سوئين‌بورن مي‌باشد تا بتواند دومين مدرك كارشناسي ارشد خود را در رشته اخترشناسي دريافت كند.

در سال 1994 خانواده انصاري شركتي به نام تله‌كام تكنولوژي (TTI) را در تگزاس پايه‌گذاري كردند. اين شركت تأمين‌كننده تجهيزات مورد نياز شبكه‌هاي كامپيوتري بود. انوشه انصاري در سال 2000 جايزه نخست كارآفريني ملي آمريكا را به دست آورد و در سال 2001 مجله «فورچيون» نام وي را در فهرست تاجران موفق ثبت كرد.

انصاري و همسرش بعد از فروش شركت TTI شركت ديگري به نام پرودي(Prodea) را پايه‌گذاري كردند.

به گزارش ايسنا، اين شركت كه رياست آن را انصاري برعهده دارد، با مشاركت شركت ماجراجويي‌هاي فضايي و آژانس فضايي فدراسيون روسيه، طرحي را جهت ايجاد ناوگاني از فضاپيماهاي تجاري براي اعزام گردشگران به ارتفاعات زيرمداري در دست اجرا دارد.

اين فضاپيما قرار است با يك هواپيماي مخصوص تا ارتفاعي بالا برده شده و سپس براي دستيابي به ارتفاعات بيشتر از هواپيما جدا شده و موتورهاي قدرتمند خود را روشن كند.

اين هواپيما قرار است از فرودگاهي كه به احتمال زياد در رأس‌الخيمه در امارات متحده عربي ساخته مي‌شود، پرواز كند.


+ نوشته شده توسط سیامک آرش آزاد در چهارشنبه بیست و دوم شهریور 1385 و ساعت 0:26 |

نامه کبرا رحمانپور به مردم
نجاتم دهید! من از مرگ و طناب دار وحشت دارم


من از مرگ و طناب دار وحشت دارم. من از طناب دار و جرثقیل نفرت دارم. من میخواهم زنده بمانم. تمام راههای دیگر به روی من بسته است. کسی به داد من نمیرسد. تنها امیدم به مردم و همنوعانم است ...

اخبار روز: www.akhbar-rooz.com
دوشنبه  ۲۰ شهريور ۱٣٨۵ -  ۱۱ سپتامبر ۲۰۰۶


کبرا رحمان پور، زنی که در آستانه اعدام قرار دارد، با انتشار نامه ای از زندان، خواستار کمک مردم، برای نجات خود شد. متن نامه ی کبرا رحمانپور در زیر آمده است:
 
من یک انسان از تبار شما هستم. نمیخواهم بمیرم. اما الان جسم بی روحی هستم که ترس طناب دار، خنده و شادی را از یادم برده است. خیلیها به من میگویند که تو اینهمه معروف هستید، هنوز در زندان هستی؟ از زندان سختتر به همه آنها بگویید من دوباره در یک قدمی مرگ ایستاده ام. من مثل همه شما از مردن میترسم. کمکم کنید تا این آخرین نامه من نباشد.
 
همنوعان، انسان دوستان!
پدر و مادر عزیزم و برادر معلولم که خیلی نگران من هستند، همیشه دلشان به حمایتهای شما گرم بوده است. من خیلی وقتها با خودم فکر میکنم، کاش زندگیم طور دیگری پیش میرفت. کاش میتوانستم، درسهای پیش دانشگاهی را تمام کنم. کاش مجبور نمیشدم کار کنم و به مستخدمی خانواده شوهرم در بیایم. کاش به حد جنون نرسیده بودم. ولی من خیلی عذاب کشیدم و خیلی اذیت شدم. من واقعا قربانی هستم. و الان همین قربانی را میبرند تا   با طناب دار اعدام کنند. این سرنوشت لایق من نبوده و نیست.
من در این روزهای وحشت و ترس، دوباره دست یاری به سوی شما دراز میکنم. از همه مطبوعات و رسانه ها و همه مردمی که از من حمایت کرده و گفته اند کبرا نباید اعدام شود تشکر میکنم. اینبار شاید برای آخرین بار میخواهم، آخرین اقدامات لازم را بکنید تا واقعا اعدام نشوم و شاید آزاد شوم. من آزادی را دوست دارم. در رویاهایم به آزاد شدن و زندگی خوب بعد از آن فکر میکنم.
من به اندازه کافی رنج کشیده ام، کمک کنید تا کابوس وحشتناکی که خیلی وقتها در خواب دیده و از ترس جیغ زده و از خواب پریده ام، عملی نشود. کمک کنید از مرگ نجات یابم. هر چه میتوانید بکنید، وقت تنگ است و روزها از پی هم سپری میشود و هر تیک تیک ساعت، برای من صدای نزدیک شدن طناب دار است. لطفا کمکم کنید! من از مرگ و طناب دار وحشت دارم. من از طناب دار و جرثقیل نفرت دارم. من میخواهم زنده بمانم. تمام راههای دیگر به روی من بسته است. کسی به داد من نمیرسد. تنها امیدم به مردم و همنوعانم است. دلم میخواهم پدر و مادرم را بغل کنم.
  در پایان از زحمات خانواده ام و همه کسانی که برای نجات من تلاش میکنند متشکرم.
 
کبرا رحمانپور از زندان اوین
شهریور ۱۳۸۵

+ نوشته شده توسط سیامک آرش آزاد در سه شنبه بیست و یکم شهریور 1385 و ساعت 0:54 |
گروه اجتماعي / حوزه حوادث

11:18 - 20/06/85

شماره:8506190107

نسخه چاپي ارسال به دوستان

 

حكم اعدام شهلا جاهد تاييد شد

خبرگزاري فارس: حكم اعدام شهلا جاهد به اتهام قتل همسر ناصر محمدخاني از سوي قضات شعبه هفت تشخيص ديوان عالي كشور تاييد شد.

يك مقام آگاه در گفت و گو با خبرنگار اجتماعي فارس با اعلام اين خبر افزود: پس از ارسال پرونده به شعبه هفت تشخيص ديوان عالي كشور قضات دادگاه بررسي پرونده را به صورت همه جانبه آغاز كرده و سرانجام راي خود را صادر كردند.
وي افزود: قضات با اكثريت راي شهلا جاهد را مجرم شناخته و حكم اعدام او را تاييد كردند.
عبدالصمد خرمشاهي وكيل مدافع متهم نيز به خبرنگار اجتماعي فارس گفت: امروز به شعبه هفتم تشخيص ديوان عالي كشور رفتم. حكم از سوي قضات انشا و امضاء شده است. هم اكنون حكم صادره در مرحله تايپ است و قرار است روز چهارشنبه به طرفين پرونده ابلاغ شود.
شهلا متهم است 17 مهر ماه سال 81 همسر ناصر محمد خاني فوتباليست سرشناس را به قتل رسانده است كه پس از دو جلسه محاكمه به قصاص محكوم و حكم مجازاتش از سوي قضات ديوان عالي كشور تاييد شد.
پرونده شهلا با اعتراض موكلش به حكم براي رسيدگي به شعبه 15 تشخيص ديوان عالي كشور فرستاده شد كه حكم از سوي قضات اين شعبه نيز تاييد شد.
شهلا جاهد پس از تاييد حكم اعدامش از سوي ديوان عالي كشور در يك قدمي مرگ قرار داشت كه وكيل او در نامه‌اي به سيد محمود هاشمي شاهرودي خواستار رسيدگي مجدد به اين پرونده شد كه رئيس قوه قضائيه اجراي حكم را متوقف كرد تا پرونده مورد بررسي مجدد قرار گيرد.
انتهاي پيام/ز

+ نوشته شده توسط سیامک آرش آزاد در سه شنبه بیست و یکم شهریور 1385 و ساعت 0:47 |
روزنامه شرق هم توقیف شد.

هیات نظارت بر مطبوعات روزنامه شرق را به استناد ماده ۱۲ وبندهای ۱و۲و۴ وبخصوص بند۸ ماده۶ قتنون مطبوعات تو قیف و پرونده این نشریه را به دادگاه ارسال کرد.

وکیلروزنامه شرق می گوید
تاكنون حتي يك تذكر هم از هيأت نظارت بر مطبوعات دريافت نكرده‌‏‌‏ايم
وكيل مدافع روزنامه شرق گفت: هيأت نظارت بر مطبوعات در حالي روزنامه شرق را توقيف كرده است كه حتي يك تذكر هم به دفتر روزنامه ابلاغ نشده است.
عليزاده طباطبايي به خبرنگار "ايلنا"  مطلب گفت: در نامه اول هيأت نظارت بر مطبوعات هم كه به ما ابلاغ شده، آمده بود كه اين هيأت تاكنون بيش از 70 تذكر به روزنامه شرق داده است، در حالي كه تاكنون ابلاغي در اين خصوص به ما نشده است و دريافت اين ميزان تذكر كذب محض است.
وي افزود: هيأت نظارت بر مطبوعات مكلف است ظرف مدت يك هفته پرونده روزنامه شرق را جهت رسيدگي به دادگاه ارجاع كند.
وكيل روزنامه شرق تصريح كرد: با توجه به اينكه پرونده روزنامه شرق در شعبه ششم بازپرسي دادسراي كاركنان دولت مفتوح است، احتمال دارد اين پرونده نيز به شعبه مزبور ارجاع شود.
عليزاده طباطبايي گفت: هنوز نظر هيأت نظارت بر مطبوعات در خصوص توقيف روزنامه شرق به دفترروزنامه ارسال نشده است.

مديرمسوول روزنامه شرق:
اقدام هيات نظارت بر مطبوعات در توقيف روزنامه شرق عجولانه است
مديرمسوول روزنامه شرق گفت: هنوز نامه رسمي توقيف روزنامه شرق به دست ما نرسيده است.
مهدي رحمانيان در گفت‌‏وگو با خبرنگار "ايلنا"، با اشاره به توقيف موقت روزنامه شرق به خاطر درج يك كاريكاتور، گفت: اين كاريكاتور هيچ توهين و افترايي را متوجه كسي نكرده است، خبري هم در كنار آن نبوده كه بتوان از آن برداشت توهين يا افترا كرد بنابراين نمي‌‏دانيم چگونه بر اساس اين كاريكاتور حكم توقيف روزنامه را داده‌‏اند.
وي با بيان اينكه اقدام هيات نظارت بر مطبوعات وزارت ارشاد هم در مورد روزنامه ايران و هم در مورد روزنامه شرق عجولانه تصميم گرفته است، گفت: توقيف شرق قانوني نيست زيرا تعويض مديرمسوول در حيطه اختيارات هيات نظارت نيست، هر چند ما براي حفظ شرق به اين خواسته تمكين كرديم اما به نظر مي‌‏رسد دوستان هيات نظارت اين را هم نپذيرفتند و حاضر نشدند به ما مهلت بدهند.
رحمانيان ادامه داد: تعويض مديرمسوول روزنامه‌‏اي مانند شرق كار ساده‌‏اي نيست كه بتوان به راحتي روزنامه را به دست كسي ديگري سپرد، اين كار زمان مي‌‏برد.
وي با اشاره به بندهايي از قانون كه بر اساس آن هيات نظارت مي‌‏تواند روزنامه‌‏اي را توقيف كند، گفت: آن موضوعاتي كه هيات نظارت ما را به خاطر آن به دادگاه فرستاد -نظير موضوع ستارخان- جز مواردي نيست كه در حيطه اختيارات هيات نظارت باشد و بر اين اساس نمي‌‏توانند روزنامه را توقيف كنند.

+ نوشته شده توسط سیامک آرش آزاد در سه شنبه بیست و یکم شهریور 1385 و ساعت 0:37 |
قسمتی از فیلمنامه فیلم نسل سوخته به کارگردانی "رسول ملا قلی پور"

 با من حرف بزن    به من نگاه کن   تو چشام  همینطور که من بهت زل می زنم

اگه به خاکت می افتم  از رو عشقه نه از رو ترس   من فقط از خشمت می ترسم 

دوستت دارم   تو هم یه ذره منو دوست داشته باش   همینطور که همه رو داری

میدونی که بدون تو هیچ نیستم

                                             با من حرف بزن

+ نوشته شده توسط سیامک آرش آزاد در جمعه هفدهم شهریور 1385 و ساعت 18:17 |
ای مردم شما می توانید دهل را در پلاس بپیچید وسیمهای ساز را پاره کنید.  اما کیست که بتواند چکاوک را از خواندن باز دارد
+ نوشته شده توسط سیامک آرش آزاد در جمعه هفدهم شهریور 1385 و ساعت 18:10 |
ای پادشه خوبان داد از غم تنهایی         دل بی تو به جان آمد وقت است که باز آیی

ولادت حضرت مهدی(عج) بر تمام شیفتگان و منتظران آن حضرت مبارکباد

+ نوشته شده توسط سیامک آرش آزاد در جمعه هفدهم شهریور 1385 و ساعت 18:8 |
زینه بیر سودان بویوک بیر دنیزه یول آچان

مین لر قیزیل بالیغی اویاندیران قارا بیر بالیق دیر

+ نوشته شده توسط سیامک آرش آزاد در یکشنبه پنجم شهریور 1385 و ساعت 6:28 |
                                                     دوست از دست رفته بچه ها

                                                               صمد بهرنگی

                                                      ای بی وفا بهار

                                        پارینه چون به کلبه من آمدی به ناز

                                       عطرشکوفه های تو چشمم به خواب برد

                                        لبخند غنچه های تو  بشکفت در  دلم

                                       مهتاب دلکش تو به چشمم سیاه ماند

                                       پرواز شعله های تو در روح من فسرد

                                                  نهم شهریور۱۳۴۷

+ نوشته شده توسط سیامک آرش آزاد در شنبه چهارم شهریور 1385 و ساعت 7:4 |
صمد بهرنگی در مورد مرگش می گوید:مرگ خیلی آسان می تواند به سراغم بیاید. اما من تا می توانم باید زندگی کنم.نباید به پیشواز مرگ بروم.البته اگر یک وقتی ناچار بامرگ روبرو شوم ـکه می شوم ـمهم نیست .مهم آن است که زندگی  یا مرگ من چه اثری در زندگی دیگران می تواند داشته باشد

+ نوشته شده توسط سیامک آرش آزاد در شنبه چهارم شهریور 1385 و ساعت 6:58 |
مثل قارچ زاده نشدم بی پدر ومادر  اما مثل قارچ نمو کردم ولی نه مثل قارچ زود از پا در آمدم.هرجا نمی بود بخود کشیدم  کسی نشد مرا آبیاری کند.من نمو کردم......مثل درخت سنجد کج ومعوج وقانع به آب کم وشدم معلم روستاهای آذربایجان.
+ نوشته شده توسط سیامک آرش آزاد در جمعه سوم شهریور 1385 و ساعت 17:12 |