تبليغاتX
حرف های من

 جوجه هايتان را بشماريد

 

بدينوسيله به اطلاع كليه دوستان و

 

آشنايان محترم ميرساند، نسبت به

 

شمردن جوجه هايشان در اين فرصت

 

باقيمانده اقدام كنند. مهلت مقرر تمديد

 

نخواهد شد.(آخرين مهلت جوجه

 

شماري پنجشنبه اين هفته)

+ نوشته شده توسط سیامک آرش آزاد در جمعه بیست و چهارم آذر 1385 و ساعت 20:57 |

مي خندم،پس هستم

 

چند روز قبل روز تولدم بود(البته به تاريخ قمري-8 ذي القعده) كه لازم ميدانم از همه دوستان، آشنايان،همكاران،مسئولان محترم روابط عمومي ها و ديگر عزيزان كه با خريد كادوي تولد( به به)،ارسال فاكس، اس ام اس، تلفني ،چاپ آگهي در نشريات،ارسال دسته گل،آوردن تابلوي تسليت-واي اشتباه شد – تابلوي تبريك،و ديگر وسايل موجبات شادي اينجانب را فراهم آوردن صميمانه تشكر نموده و از اينكه به دليل خوشحالي زياد نتوانستم تشكر حضوري از تمام اين عزيزان داشته باشم عذرخواهي مي كنم، اميد دارم در سالهاي بعدي نيز اين عزيزان (27 شهريور و 8 ذي القعده ) را فراموش ننموده و شادي خاطر اينجانب را فراهم نمايند.

 

درست است كه امروز كه من مي نويسم 16 ذي القعده هست اما يه مثل داريم كه ميگه: ماهي رو هروقت از آب بگيريد  مي ميره.

         

امايكي از كادوهاي جالبي كه برام رسيده بود ازطرف ماني و آقا مهندس سردبيرمون بودكه يك مجسمه بود كه د.وتا اسكلت داشتند مي خنديدند، متن جالبي داشت، با اين مضمون: " براي كسي كه همه چيز و همه كس را به تمسخر مي گيرد همچون اين مجسمه!"كه هم خودش و هم متنش جالب بود.

 

اينكه من با اين سن خيلي مي خندم و همه چيز را به تمسخر مي گيرم ، درسته ، من معمولا خيلي كم مي توانم جدي باشم كه شايد اين عيبي بزرگيه ، اما آخه تو اين دنيا اينقدر آدم جدي، عصباني، قيافه اي وجود دارد، (يه فيلم جابلي رو چند وقت پيش ديدم كه مجبور شدم يه قسمتش رو چند بار ببينم. يه فيلم بود كه الان اسمش يادم رفته با بازي هديه تهراني و ابوالفضل پور عرب كه مثل بيشتر فيلمها كه يا دختر پولدار عاشق پسر فقير مي شه و يا برعكس كه تو اين فيلم دختر پولدار براي اينكه بتونه بره خارج با پسر بي پول كه نقش آنرا پورعرب بازي مي كرد يه ازدواج صوري مي كنند. كه بازم مثل بيشتر فيلمهاي فارسي كه اين آقا پسر سرطان خون مي گيره و مي ميره ، اما تو يه قسمت فيلم هديه تهراني به پور عرب مي گه: چرا جدي نيستي يه بار هم كه بشه جدي باش، و پور عرب جواب ميده:" به دور و برتون نگاه كن چقدر آدم جدي مي بيني، بذار يكي مثل من همه چيز را به شوخي بگيره،اينقدر آدم جدي كافي نيست مگه " .

   منم واسه اونه كه كمتر جدي ميشم.

 

             پس :

          بخنديم و بخندانيم، تا زنده باشيم و زندگي كنيم
+ نوشته شده توسط سیامک آرش آزاد در جمعه هفدهم آذر 1385 و ساعت 22:16 |
پاييز

بو دا پاييز يئنه خزان چاغي دير
چوللر بويو بيرغريبليک قوخويار
دوزده چايلار داغ حسرتلي آغيدير
چوللر اونو يانا- يانا اوخويار

يئنه پاييز پنجرمده کولکلر
اولن ياپراق ساپ- ساري بير غم دادير
آغاجلارين او سرگردان روحودو
کولک بئله غريبليکده اوينادير

ويصال- حسرت، سئوينج- کدر قاريشيق
اي خاطيرم، قوي کور اولوم توستونه
قوشلار کوچه ر غريب ائله بو گئجه
ياغيش ياغار بو گئجه نين اوستونه

ياغيش ياغار بو گئجه نين اوستونه
چيلپاق بوداق،اوستونده کي او اسن
اوچ يوز ايلي يولا وئريب قاريميش
قارا قارقا نه دانيشير گوره سن؟

اوز- اوزوندن اوزاق دوشموش بو يازيق
چيلپاق آغاج نه دوشونور، نه حاقدا؟
گور نئجه ده منه بنزر بو پاييز!
اولن يارپاق بلکه منم بوداغدا؟

اوره ييمده بير توکنمز کدر وار
دلي سئودام، مني ياخدي آيريليق
آللاه بو ايل پاييز- پاييز دئييل کي
آيريليقدي، آيريليقدي، آيريليق

یازان:  روستم بهبودي

+ نوشته شده توسط سیامک آرش آزاد در پنجشنبه شانزدهم آذر 1385 و ساعت 23:56 |

حالا چرا

                                                                    استاد شهريار

 

آمدي، جانم بقربانت ولي حالاچرا

 

بيوفا حالا كه من افتاده ام از پا چرا

 

نوشداروئي و بعد از مرگ سهراب آمدي

 

سنگدل اين زودتر ميخواستي، حالا چرا

 

عمر ما را مهلت امروز و فرداي تو نيست

 

من كه يك امروز مهمان توام، فردا چرا

 

نا زنينا ما بناز تو جواني داده ايم

 

ديگر اكنون با جوانان ناز كن  با ما چرا

 

وه كه با اين عمرهاي كوته بي اعتبار

 

اينهمه غافل شدن از چون مني شيدا چرا

 

شور فرهادم بپرسش سر بزير افكنده بود

 

اي لب شيرين جواب تلخ سر بالا چرا

 

اي شب هجران كه يكدم در تو چشم من نخفت

 

اينقدر با بخت خواب آلود من، لالا چرا

 

آسمان چون جمع مشتاقان پريشان ميكند

 

در شگفتم من نميپاشد ز هم  دنيا چرا

 

در خزان هجر گل اي بلبل طبع حزين

 

خامشي شرط وفاداري بود، غوغا چرا

 

شهريارا بي حبيب خود نمي كردي سفر

 

اين سفر راه قيامت ميروي، تنها چرا

 

 

+ نوشته شده توسط سیامک آرش آزاد در یکشنبه دوازدهم آذر 1385 و ساعت 19:18 |

".....كه گاهي به مرگ خود فكر مي كنم،و در اين حال به اين فكر مي افتم

 

كه اصلا چطور مي توانم تحمل نفس آخر را داشته باشم، در حاليكه اين

 

نوع زندگي را دارم.

   

 چطور تركش كنم؟

   

 احساس مي كنم كه خيلي چيزهاي ديگر هست كه بايد انجام دهم، اين

 

احساس را دارم كه خيلي كم زندگي كردم و در اين وقت به فكر فرو مي

 

روم...... اما غمگين نمي شوم....

   

 از چنين احساسي بود كه زيستن بوجود آمد"

+ نوشته شده توسط سیامک آرش آزاد در جمعه دهم آذر 1385 و ساعت 14:38 |
 

آي خسته قوش آواره گزيرسن بو دياري
زنداندي قفسدي چمني باغي باهاري

گوزله اوزوي آوچي دير هرياني بويوردون
قوزغون کيمي دوردگوزلوگزيرکورپه شکاري

فرصت داليسيجا گزيري ال يئري تاپسا
ويران قوياجاق يوردونو آي کوينگي ساري

تيک اوز يوواني قويما سنه ال تاپا اووچي
سن بو يووانين صاحبي سن قان يئنه باري

جهد ايله کي جان قورتاراسان اووچي اليندن
دوشسن تورا فرياد ائله مه چک بو فشاري

گولشنده کي يوخ ذوق و صفا آي ساري کوينک
قاچ قاچ بو يئرين زهريليدير داري نداري

ديلله نسن اگر اووچي ائدر قانينا قلتان
اوچسان آ يازيق تير جفا قلبيني ياري

مين فيرتينا قالخيب دويه جک باشينا طوفان
هر کيمده اولا داغ کيمي دونيادا وقاري

گلسه باشيوا درد و بلا داغ کيمي دور باخ
آيديندي بو سوز توستو گئده ر گويچگه ساري

ايستر سني صياد اوزونه رام ائده اما
ايغو دو گوره ر آج تويوغ البته کي داري

بو ياخشي مثل دير کي بيزم ائلده دئميشلر
بير باخ آشاغي باخما اوزوندن ده يوخاري

غم غصه کيچيک قلبيني کر دويسه سيخيلما
بو گوند ه کئچر آخيري غملر ده قئتاري

اوندا کي چيخار گون ياييلار عالمه بيردن
اوندا کي قارا دان يئري صبح اولجاق آغاري

داغي داشي آسوده خياليله گزه رسن
گولشنده نه شاختا گوره سن داغدا نه قاري

ظولمون ائوي ويران اول و ظاليم دوشر الدن
قان دورماز اگر کسه پيچاق قيرسا داماري

بختين قاپيسي ايندي قيفيللانسا داريخما
هر بير قيفيلين واردي طبيعت ده آچاري

اوز جانيويلن اوناما بو عرصه ده شيدا
ليلاج دغلبازيله قيزديرما قوماري

یازان:  يحيي شيدا

+ نوشته شده توسط سیامک آرش آزاد در جمعه دهم آذر 1385 و ساعت 11:14 |

همين فردا

 

همين فردا كه ما را روز ديدار است

 

همين فردا كه ما را روز آغوش و نوازشهاست

 

همين فردا،همين فردا...............

 

به هر سو چشم من رو مي كند فرداست

 

سحر از ماوراي ظلمت شب مي زند لبخند

 

قناري ها سرود صبح مي خوانند....

 

......من آنجا چشم در راه توام، ناگاه

 

ترا از دور مي بينم كه مي آيي

 

ترا از دور مي بينم كه مي خندي

 

ترا از دور مي بينم كه مي خندي و مي آيي ...

 

سراپا چشم خواهم شد

 

ترا در بازوان خويش خواهم ديد

 

سرشك اشتياقم،شبرنگ گلبرگ رخسار تو خواهد شد

 

برايت شعر خواهم خواند،برايم شعر خواهي خواند.....

 

همين فردا، همين فردا....

فریدون مشیری

 

+ نوشته شده توسط سیامک آرش آزاد در جمعه سوم آذر 1385 و ساعت 11:16 |