شعري از فريدون مشيري، تقديم به كساني كه اين روزها مثل من كم كم
موهاي سفيد در سرشان رشد مي كند.
دريا
آهي كشيد غمزده پيري سپيد موي
افكند صبحگاه، در آيينه چون نگاه
در لابلاي موي چو كافور خويش ديد
يك تار موي سياه!
در ديدگان مضطربش اشك حلقه زد
در خاطرات تيره و تاريك خود دويد
سي سال پيش، نيز، در آيينه ديده بود:
يك تار مو سپيد
در هم شكست چهره محنت كشيده اش
دستي به موي خويش فرو بد و گفت:"واي!"
اشكي به روي آيينه افتاد و ناگهان
بگريست هاي هاي!
درياي خاطرات زمان گذشته بود
هر قطره اي كه بر رخ آيينه مي چكيد
در كام موج ،ضجه ي مرگ غريق را
از دور مي شنيد
طوفان فرو نشست ،ولي ديدگان پير
مي رفت باز در دل دريا به جستجو
در آب هاي تيره اعماق خفته بود:
يك مشت آرزو.....!
