تبليغاتX
حرف های من

شعري از فريدون مشيري، تقديم به كساني كه اين روزها مثل من كم كم

موهاي سفيد در سرشان رشد مي كند.

          

                دريا

 

آهي كشيد غمزده پيري سپيد موي

 

افكند صبحگاه، در آيينه چون نگاه

 

در لابلاي موي چو كافور خويش ديد

 

يك تار موي سياه!

 

در ديدگان مضطربش اشك حلقه زد

 

در خاطرات تيره و تاريك خود دويد

 

سي سال پيش، نيز، در آيينه ديده بود:

 

يك تار مو سپيد

 

در هم شكست چهره محنت كشيده اش

 

دستي به موي خويش فرو بد و گفت:"واي!"

 

اشكي به روي آيينه افتاد و ناگهان

 

بگريست هاي هاي!

 

درياي خاطرات زمان گذشته بود

 

هر قطره اي كه بر رخ آيينه مي چكيد

 

در كام موج ،ضجه ي مرگ غريق را

 

از دور مي شنيد

 

طوفان فرو نشست ،ولي ديدگان پير

 

مي رفت باز در دل دريا به جستجو

 

در آب هاي تيره اعماق خفته بود:

 

يك مشت آرزو.....!

+ نوشته شده توسط سیامک آرش آزاد در یکشنبه بیست و نهم بهمن 1385 و ساعت 23:39 |

زنگ انشا

 

روز والنتاين را چگونه گذرانديد؟

 

                                       بنام خدا

 

روز والنتاين يكي از روزهاي سال است. اين روزدرتقويم هاي

 

ما مصادف با 25 بهمن ماه كه به تاريخ ميلادي 14 فوريه

 

 مي شود.

 

براي اينكه با علتهايي كه باعث شد اين روز به اين نام شناخته

 

شود آشنا شويد به وبلاگ" بشنو از ني "  كه در پيوندهاي وبلاگ

 

من است مراجعه كنيد.

 

  امادر اين روزمردم به همديگر(گوش شيطان كرمنظور پسرها

 

به دخترها)  را تبريك گفته و به هم هديه مي خرند.

 

    با پيشرفت تكنولوژي و ورودتلفن همراه بعضي از بيكاران

 

(منظور من خودم نبود) به هم اس ام اس فرستاده و به نوعي

 

عقده گشايي مي كنند.

 

  (خود من حداقل در اين روز 6-5 متن متفاوت را براي 20 نفر

 

فرستادم‌‌‌‍-- خوش به حال شركت مخابرات—البته همه خوب مي

 

دانيد كه همه اين افراد مذكر بودند!)

 

        اما اين روز براي بعضي ها روز"واترقان"بود . "واتر"

 

در لغت انگليسي به معني آب بوده  و "قان"هم در تركي به معني

 

خون است. واين افراد خون خود را به جاي آب مي خورند

 

چون نه كسي را دارند كه برايشان كادو بخرد و نه كسي را

 

دارند كه به او كادو بدهند!

 

  ما از اين انشا نتيجه مي گيريم كه اين روز را بايد فراموش

 

نكردچون بالاخره بهانه اي است كه اصناف عزيزجنس هاي

 

بنجلشان را در اين روز به اين عاشقان دلداده ! بفروشند "تا

 

ناني به كف آيي و به محنت بخوري"

 

مركب در قلم مانند آب است    خجالت مي كشم متنم بي

 

مزه است.

                

+ نوشته شده توسط سیامک آرش آزاد در چهارشنبه بیست و پنجم بهمن 1385 و ساعت 23:27 |

فریدون مشیری

دروازه ی طلایی

 

در کوره راه گمشده سنگلاخ عمر

مردی نفس زنان تن خود میکشد به راه

خورشید و ماه روز و شب از چهره زمان

همچون دو دیده خیره به این مرد بی پناه

 
ای بس به سنگ آمده آن پای پر ز داغ


ای بس به سر فتاده در آوش سنگ ها


چاه گذشته بسته بر او راه بازگشت

خو کرده با سکوت سیاه درنگ ها

حیران نشسته در دل شبهای بی سحر

گریاندویده در پی فردای بی امید

 کام از عطش گداخته آبش ز سر گذشت

عمرش به سر نیامده جانش به لب رسید

سو سو زنان ستاره کوری ز بام عشق

در آسمان پخت سیاهش دمید و مرد

وین خسته را به ظلمت آن راه ناشناس

تنها به دست تیرگی جاودان سپرد

این رهگذر منم که همه عمر با امید

رفتم به بام دهر برایم به صد غرور


اما چه سود زین همه کوشش که دست مرگ

خوش می کشد مرا به سراشیب تنگ گور

ای رهنورد خسته چه نالی ز سرنوشت

 دیگر ترا به منزل راحت رسانده است

دروازه طلایی آن را نگاه کن

تا شهر مرگ راه درازی نمانده است

+ نوشته شده توسط سیامک آرش آزاد در یکشنبه بیست و دوم بهمن 1385 و ساعت 11:51 |
يازينين آدي: چال عاشيق

چال عاشيق سازيني، اوره گيم دولوب
بعضا اينسان ايچون درمان بو اولور
سازين نغمه لري آخسين كونلومه
يوخسا چيچكلريم عطش دن سولور



چال عاشيق سازيني، بلكه سازيندا
اومودسوز حياتا بير اوميد تاپيم
گل عاشيق سازيندا صبردن دانيش
بلكه دؤزمك درسين آغزيندان قاپيم



بيليرسن آي عاشيق درديميز بيردير
گل گئدك سازيندا عشق دن دانيش
سيم لرين ديلي ايله خلقي هارايلا
گل بو درده منله بيرليكده يانيش



گل عاشيق بو آخشام داغلار باشيندا
نغمه لر سؤيله يك گوزللر ايچون
گل عاشيق بو آخشام عاشيق اولانا
دئيه ك غم چكمه يين دولدوروب ايچون



سحره جك چاليب، اوخوياق عاشيق!
بلكه اوره كده كي يارا بيتيش سين
چاخيرلاشيب چالاق اوجا سس ايله
قوي عاشيق سسيميز يارا يئتيش سين



اولدوزلارلا اولاق بو گئجه همدم
اولكردن گل آلاق عشق الهاميني
بو گئجه چاغيراق تام عاشيقلاري
چاخيرا، چالقييا ييغاق هاميني



اينسان دردلريني گل سازيندا چال
دوزوملي عاشيق لاردان حكايت ائت
گل، بيزه آي عاشيق عشق درسي وئر
اوميدسيز ساعاتدا درديميزه يئت

یازان:  عليرضا ناب دل ( اوختاي )

+ نوشته شده توسط سیامک آرش آزاد در جمعه بیستم بهمن 1385 و ساعت 1:21 |

احمد شاملو

مرگ ‚ من را

اینک موج سنگین گذرزمان است که در من می گذرد

 
اینک موج سنگین زمان است که چون جوبار آهن در من می گذرد


اینک موج سنگین زمان است که چو نان دریائی از پولاد و سنگ در من می گذرد

 
***


در گذر گاه نسیم سرودی دیگرگونه آغاز کرده ام

 
در گذرگاه باران سرودی دیگرگونه آغاز کرده ام


در گذر گاه سایه سرودی دیگرگونه آغاز کرده ام



نیلوفر و باران در تو بود


خنجر و فریادی در من

 
فواره و رؤیا در تو بود

 
تالاب و سیاهی در من



در گذرگاهت سرودی دگر گونه آغاز کردم

 
***


من مرگ را سرودی کردم


سر سبز تر ز بیشه



من موج را سرودی کردم


پرنبض تر ز انسان



من عشق را سرودی کردم


پر طبل تر زمرگ



سر سبز تر ز جنگل


من مرگ را سرودی کردم


پرتپش تر از دل دریا


من موج را سرودی کردم



پر طبل تر از حیات


من مرگ را

 
سرودی کردم

+ نوشته شده توسط سیامک آرش آزاد در چهارشنبه چهارم بهمن 1385 و ساعت 23:2 |