مرگ پايان زندگي يا آغاز يك راه؟!
شايد شما هم از خواندن عنوان اين مقاله كمي تعجب كنيد و هزار فكر بد و نحس در مغزتان بگذرد، راست هم فكر ميكنيد آخر در اين روزگار بخصوص وقتي كه در نشريات ديگر مسئله پروتكل هستهاي، انتخاب وزير نفت و صدها مسايل مهم ديگر تيتر مطالب را تشكيل ميدهد آن وقت شهروندي پيدا شده و از مرگ مينويسد آخر چه انتظار داريد، در اين روزگار كه انتقاد كردن كمي مشكل شده، بهتر ديديم اين بار از مرگ حرف بزنيم. شايد هم اگر موشكافانه به قضيه بنگريد ميتوانيد رگههايي از انتقاد را در كانون آن مشاهده كرد ما در اين مقاله سعي كردهايم عبارت و مصاديقي از نگاه متفكران و شاعران نسبت به مرگ را به تصوير بكشيم.
درست است كه مردان ديگر مطلب نوشتن نميخواهد چرا كه خيلي راحتتر نيز ميشود مرد! اما وقتي به شعر، نثر و كلاً مطالبي كه برخي از شاعران و نويسندگان در مورد مرگ نوشتهاند، توجه شود مشخص ميكند كه مردن نيز نياز به نگاه دارد و به قول شريعتي: كشمكشها، سرسختيها، ايستادگيها و مردانه ايستادن و ماندنها و نگهباني شرف و انسانيت و شهامت در محيطي كه سراپايش را نجس كردهاند و همه را به قيمتهاي اندكي ميخرند و ميفروشند. آدمها را با پرداخت چهار پول سياه ميخرند و ميبرند و به غلامي و نوكري، آن هم نوكري كي؟ نوكري چي؟ براي چي؟
وقتي ميخواهيم از فناپذيري حرف بزنيم و زماني كه عزيزي را از دست ميدهيم، بيشتر به قضيه مرگ توجه ميكنيم، مرگ پايان يك زندگي است زندگي كه «شاملو» آغاز آن را تصادف خوانده و پايانش را يك واقعيت!
آنجا كه شريعتي ميگويد: آيا چيزي غمانگيزتر و دردناكتر از اين هست كه در زندگي مدام به فكر مرگ باشي و در عين هستي پيوسته سراغ از نيستي بگيري و يا شريعتي در جاي ديگر مينويسد: من زنده ماندن را انتخاب كردم، درست در آن حال كه مردن آسانتر از ماندن است.
فريدون مشيري هم تأكيد ميكند «زندگي را دوست ميدارم و مرگ را دشمن».
پايان زندگي كه صمد بهرنگي ميگويد: مرگ خيلي آسان ميتواند الان به سراغ من بيايد، اما من تا ميتوانم بايد زندگي كنم، نبايد به پيشواز مرگ بروم، البته اگر يك وقتي ناچار با مرگ روبرو شدم. كه ميشوم. مهم نيست، مهم اين است زندگي با مرگ من چه اثري در زندگي ديگران داشته باشد.
چه گوارا هم به مرگ خوش آمد گفته و ميگويد: تا آن زمان كه سرود مرگ ما را با خروشهاي تازهي نبرد درآميزد، هرجا كه مرگ غافلگيرمان كند، گو خوش آمدي.
آيا با بهار و زمستان و تغيير فصول نيز توجه كردهايد؟! آيا بهار، نماد زنده شدن و زمستان نماد مرگ و فناست؟! خزان هر برگ درخت، نشانهي پايان يك حيات است و آنجا كه شكوفهاي بر بن درخت نفاشي ميشود، آواي شيرين آغاز يك حيات به گوش ميرسد.
شاملو در اغلب اشعار خود از مرگ سخن ميگويد:
خوش آن خوابي كه بيداري ندارد و يا مرگ انتظار خوفانگيزي است، انتظاري كه بيرحمانه به طول ميانجامد و يا در مردگان خويش نظر ميبريم با طرح خندهاي و نوبت خويش را انتظار ميكشيم بيهيچ خندهاي.
سيمين دانشور در مقالهاي كه به مناسبت سالگرد درگذشت «احمد شاملو» نوشته از مطلق بودن مرگ حذف ميزند او اعتقاد دارد همه ما افتادهي مرگيم. اما مرگ آگاهي ترس از مرگ نيست، تنها ميدانيم كه هستيم و نخواهيم بود، تنها مرگ است كه مطلق است مرگ و خدا.
رانيز ماريا ريكله هم عنوان ميكند: مرگ بس عظيم است، ما از آن وي هستيم، با دو لب خندان، آنگاه ميپنداريم در دل حيات جاي گرفتهايم، وي ناگهان با جسارت در دل ما زاييدن را آغاز ميكند.
آكيراكوروساوا، كارگردان معروف ژاپني نيز در مورد احساس مرگ ميگويد: گاهي كه به مرگ خود فكر ميكنم و در اين حال به اين فكر ميافتم كه اصلاً چطور ميتوانم تحمل نفس آخر را داشته باشم، در حالي كه اين نوع زندگي را دارم، چطور ميتوانم تركش كنم؟ احساس ميكنم خيلي چيزهاي ديگر هست كه بايد انجام بدهم. اين احساس را دارم كه خيلي كم زندگي كردهام و در اين حال به فكر فرو ميروم، اما غمگين نميشوم، از چنين احساسي بود كه زيستن به وجود آمد.
صادق هدايت نيز از زندگي خود چيزي نديده ميگويد: «همه از مرگ ميترسند، من از زندگي سمج خودم.»
نويسنده ديگري مثل راقم اين سطور به سيم آخر زده و چنين عنوان كرده: اي مرگ اگر بيايي، گلهاي بسياري را نثار قدمهايت خواهم كرد. پيش از آن كه دستهايت را به سويم دراز كني، خود را به آغوش تو خواهم انداخت و قبل از آنكه عشق سرد و بيرنگ تو بر تن من حكومت كند، روح خود را نيز به عشق تواناي تو خواهم سپرد! اما بوبن ما را به شنيدن حرفهاي مردگان دعوت ميكند و ميگويد: بيش از آن كه لازم باشد با مردهها صحبت كنيم، بايد به آنها گوش دهيم و مردهها تنها يك مطلب را به ما ميگويند، باز هم زندگي كنيد، همواره بيش از پيش زندگي كنيد.
ولي «ولتر» شكست در عشق را دردناكتر از مردن ميداند، او ميگويد: هر كس دوبار ميميرد، يك بار آن زمان كه عشق از دلش رخت برميبندد و ديگر بار آنگاه كه دار فاني را وداع ميگويد، اما يقيناً مرگ عشق، پس دردناكتر از مرگ زندگيست.
اما بهترين حرف را مارينا تسوتايوا گفته: «زيستن با درد چه تفاوت دارد در كجا بودن؟ در كجا تحقير شدن؟ در كجا شكستن؟ در كجا مردن؟ چگونه مردن و در كجا دفن شدن؟
شايد اين از بهترين سخنهايي باشد وقتي در طول زندگي هميشه با درد و رنج زندگي ميكنيم، ديگر چرا بايد از چگونه مردن و در كجا دفن شدن گلايه داشته باشيم وقتي زندگي را كه هيچ چيز براي دل سپردن به آن وجود نداشته باشد، بايد هم آرزوي، مرگ كرد.
اما بعد از مرگ نيز خيلي مهم است كه انسان چقدر دلسوز داشته باشد كه بعد از مردن ناراحت باشند و چقدر به يادت باشند اين مهمترين اتفاقي است كه ميافتد اين نشان از مقدار تأثيري است كه چندين سال زندگي ميتواند براي آدمي به ارمغان بياورد.
در پايان اين مطلب باز هم يادآوري ميكنم كه بايد هميشه و در همه حال به ياد مرگ بود، در آن موقع است كه انسانن بيشتر و بهتر لذت زندگي را ميداند و از چيزهايي كه دارد لذت ميبرد، شايد زماني باشد كه فقط چند ساعت وقت از مرگ بخواهيد تا در اين مدت زندگي كه دلهايي را شكستهايد را به دست آوريد، بهتر است كاري كنيد كه بعد از چند سال كه به ياد آن كارها و اتفاقات ميافتيد، عذاب وجدان نداشته باشيد. عذابي كه ديگري هيچ وقت رهايتان نخواهد كرد. پس زندگي كنيد و در لحظهلحظههاي زندگيتان خوش باشيد.
+ نوشته شده توسط سیامک آرش آزاد در دوشنبه بیستم فروردین 1386 و ساعت
8:37 |