تبليغاتX
حرف های من

مریم حیدرزاده

تا قیامت

 

 

من میگم بهم نگاه کن 
تو میگی که جون فدا کن
 من میگم چشمات قشنگه
تو میگی دنیا دو رنگه
من میگم دلم اسیره
 تو میگی که خیلی دیره
من میگم چشمات و وکن
تو میگی من و رها کن
من میگم قلبم رو نشکن
تو میگی من می شکنم من ؟
من میگم دلم رو بردی
تو میگی به من سپردی ؟
 من میگم دلم شکسته است
تو میگی خوب میشه خسته است
من میگم بمون همیشه
تو میگی ببین نمی شه
من میگم تنهام می ذاری
تو میگی طاقت نداری
من میگم تنهایی سخته
تو میگی این دست بخته
من میگم خدا به همرات
 تو میگی چه تلخه حرفات
من میگم  که تا قیامت
برو زیبا به سلامت
من میگم خدا به همرات
تو میگی چه تلخه حرفات
من میگم که تا قیامت
برو زیبا به سلامت


+ نوشته شده توسط سیامک آرش آزاد در شنبه سی ام تیر 1386 و ساعت 19:30 |

مریم حیدرزاده

واسه کسی که نمی یاد ؟

به چشمای خودت قسم
 دیگه بهت نمی رسم
وصال تو خیالیه
 وای که دلم چه حالیه
 بازیای عروسکی
 آخ که چه حیف شد کودکی
 یه کم برس باز به خودت
می خوام بیام تولدت
اونوقتا اینجوری نبود
راهت به این دوری نبود
حالا که عاشقت شدم
نیستی دیگه مال خودم
پاییز چه فصل زردیه
عاشقیم چه دردیه
گم شده باز بادبادکم
تو نمی یای به کمکم ؟
می خوام دستاتو بگیرم
 تو بمونی من بمیرم
عاشقی ام نوبتیه
 آخ که چه بد عادتیه
من نگرانم واسه تو
قبله ی دیگران نشو
اشکم به این زلالیه
دل تو از من خالیه
تو مه عشق تو گمم
هلک یه تبسم
تو شدی مال دیگری
چه جور دلت اومد بری
قفلا که بی کلید شدن
 چشا به در سفید شدن
 چه امتحان خوبیه
 دوریت عجب غروبیه
بارون شدیده نازنین
از تو بعیده نازنین
خاطره رو جا نذاری
باز من و تنها نذاری
اونوقتا مهمونت بودم
 دنیا رو مدیونت بودم
اونقتا مجنونم بودی
 کلی پریشونم بودی
قصه حالا عوض شده
 صحبت یه تولده
قلبت رو دادی به کسی
یه کم واسم دلواپسی
 می ترسی که من بشکنم
 پشت سرت حرف بزنم
من منی که بوسیدمت
تو اون غروب که دیدمت
تو واسه من ناز می کنی
ناز می کشم باز می کنی ؟
این رسمشه نیلوفرم
من که ازت نمی گذرم
ستارمون یادت می یاد
دلواپسم خیلی زیاد
فقط تماشا می کنی
 بعد عشق و حاشا می کنی
 می گی گذشت گذشته ها
چه راحتن فشرته ها
 سر به سرم که نذاری
 بگو یه کم دوسم داری ؟
نمی مونی من می مونم
 میری یه روزی می دونم
اولا مهربونترن
 اونایی که همسفرن
 اشک منم که جاریه
نگه دار یادگاریه
می سپرمت دست خدا
یه کم دوستم داشتی بیا

+ نوشته شده توسط سیامک آرش آزاد در دوشنبه هجدهم تیر 1386 و ساعت 17:44 |

شفیعی کدکنی (م.سرشک)

ایا تو را پاسخی هست ؟

 ابر است و باران و باران
 پایان خواب زمستانی باغ
 آغاز بیداری جویباران
سالی چه دشوار سالی
 بر تو گذشت و توخاموش
 از هیچ آواز و از هیچ شوری
بر خود نلرزیدی و شور و شعری
در چنگ فریاد تو پنجه نفکند
آن لحظه هایی که چون موج
می بردت از خویش بی خویش
در کوچه های نگارین تاریخ
 وقتی که بر چوبه ی دار
 مردی
 به لبخند خود
 صبح را فتح می کرد
 و شحنه ی پیر با تازیانه
می راند خیل تماشاگران را
 شعری که آهسته از گوشه ی راه
لبخند می زد به رویت
 اما تو آن لحظه ها را
 به خمیازه خویشتن می سپردی
وان خشم و فریاد
گردابی از عقده ها در گلویت
 آن لحظه ی نغز کز ساحلش دور گشتی
آن لحظه یک لحظه ی آشنا بود
 آه بیگانگی با خود است این
 یا
 بیگانگی با خدا بود ؟
وقتی گل سرخ پر پر شد از باد
دیدی و خامش نشستی
وقتی که صد کوکب از دور دستان این شب
 در خیمه ی آسمان ریخت
تو روزن خانع را بر تماشای آن لحظه بستی
آن مایه باران و آن مایه گل ها
دیدار های تو را از غباران شب ها و شک ها
شستند
 با این همه هیچ هرگز نگفتی
 دیدار های تو با اینه روزها
 آها
در لحظه هایی که دیدار
 در کوچه ی پار و پیرار
از دور می شد پدیدار
 دیگر تو آن شعله ی سبز
وان شور پارینه را کشته بودی
قلبت نمی زد که آنک
 آن خنده ی آشکارا
 وان گریه های نهانک
آن لحظه ها
 مثل انبوه مرغابیان
 و صفیر گلوله
از تو گریزان گذشتند
تا هیچ رفتند و درهیچ خفتند
شاید غباری
 در ایینه ی یادهایت
 نهفتند
 بشکن طلسم سکون را
 به آواز گه گاه
 تا باز آن نغمه ی عاشقانه
 این پهنه را پر کند جاودانه
 خاموشی ومرگ ایینه ی یک سرودند
 نشنیدی این راز را از لب مرغ مرده
که در قفس جان سپرده
 بودن
یعنی همیشه سرودن
 بودن : سرودن ‚ سرودن
 زنگ سکون را زدودن
تو نغمه ی خویش را
 در بیابان رها کن
گوش از کران تر کرانها
 آن نغمه را می رباید
باران که بارید هر جویباری
 چندان که گنجای دارد
 پر می کند ذوق پیمانه اش را
 و با سرود خوش آب ها می سراید
 وقتی که آن زورق بذگ
 برگ گل سرخ
 در آب غرقه می شد
صد واژه منقلب بر لبانت
جوشید و شعری نگفتی
 مبهوت و حیران نشستی
 یا گر سرودی سرودی
از هیبت محتسب واژگان را
 در دل به هفت آ ب شستی
صد کاروان شوق
صد دجله نفرت
در سینه ات بود ام نهفتی
ای شاعر روستایی
 که رگبار آوازهایت
در خشم ابری شبانه
 می شست از چهره ی شب
خواب در و دار و دیوار
 نام گل سرخ را باز
 تکرار کن باز تکرار

+ نوشته شده توسط سیامک آرش آزاد در پنجشنبه چهاردهم تیر 1386 و ساعت 17:35 |

اردلان سرفراز

به بچه هامون چی بگیم

 به بچه های تو و من
وقتی یه روز بزرگ شدن
فردا که می خوان بدونن
کجا به دنیا اومدن
بگو جوابمون چیه
 حرف حسابمون چیه
تکلیف اون خونه ای که
 شده خرابمون چیه ؟
تکلیف اون خونه ای که شده خرابمون چیه ؟
گناه هر چی که گذشت
به گردن ما بود و هست
از ما اگر بتی شکست
بت های تازه جاش نشست
هیچ کس به جز خود ما
از خود ما فریب نخورد
 هیچ کس به غیر از خود ما
 ما را به بیراهه نبرد
به بچه های تو و من
 وقتی یه روز بزرگ شدن
فردا که می خوان بدونن
 کجا به نیا اومدن
بگو جوابمون چیه
 حرف حسابمون چیه
تکلیف اون خونه ای که
 شده خرابمون چیه ؟
تکلیف اون خونه ای که
 شده خرابمون چیه ؟
گناه هر چی که گذشت
به گردن ما بود و هست
ازما اگر بتی شکست
 بت های تازه جاش نشست
 هیچ کس به جز خود ما
 از خود ما فریب نخورد
هیچ کس به غیر از خود ما
ما را به بی راهه نبرد
به بچه هامون چی بگیم
 بگیم که بی هویتیم
گدای حق خودمون
پشت درای غربتیم
گدای حق خودمون
پشت درای غربتیم
به بچه هامون چی بگیم
که از کدوم ولایتیم
 گدای حق خودمون
 پشت درای غربتیم
گدای حق خودمون
پشت درای غربتیم

+ نوشته شده توسط سیامک آرش آزاد در دوشنبه یازدهم تیر 1386 و ساعت 18:56 |

احمد شاملو

سرودی برای مرد روشن که به سایه رفت

قناعت وار
تکیده بود
باریک وبلند
چون پیامی دشوار
در لغتی
با چشمانی
از سئوال و
عسل
و رخساری بر تافته
از حقیقت و
باد.
مردی با گردش ِ آب
مردی مختصر
که خلاصه خود بود.

خرخکی ها در جنازه ات به سو‏‎‍ء ظن می نگرد.
***
پیش از آن که خشم صاعقه خکسترش کند
تسمه از گرده گاو ِ توفان کشیده بود.
بر پرت افتاده ترین راه ها
پوزار کشیده بود
رهگذری نا منتظر
که هر بیشه و هر پل آوازش را می شناخت.
***
جاده ها با خاطره قدم های تو بیدار می مانند
که روز را پیشباز می رفتی،
هرچند
سپیده
تو را
از آن پیشتر دمید
که خروسان
بانگ سحر کنند.
***
مرغی در بال های یش شکفت
زنی در پستانهایش
باغی در درختش.

ما در عتاب تو می شکوفیم
در شتابت
مادر کتاب تو می شکوفیم
در دفاع از لبخند تو
که یقین است و باور است.

دریا به جرعه یی که تواز چاه خورده ای حسادت می کند.

+ نوشته شده توسط سیامک آرش آزاد در چهارشنبه ششم تیر 1386 و ساعت 17:19 |