تبليغاتX
حرف های من

***

من برمي‌گردم

من از اين همه گرد و خاك

از اين همه درد

از اندوه

من خسته‌ام

اينجا هوا بدجوري سرد است

همه قطره‌هاي وجودم در اينجا يخ زده است

اگر بر من بتابي

اگر چشمان گرمت را بر من بدوزي

دوباره بخار مي‌شوم

و بر مي‌گردم به همان جايي كه بودم

من به ابرهايي برمي‌گردم

كه از آن باريده‌ام

در آسمان بي‌كرانت جايي هم براي من نگهدار

 

«قصه‌ها و غصه ها»

يك شب

كه  خوابم مي‌آمد

كسي آمد

در خواب بيدارم كرد

خسته بودم، خنديد- آرامم كرد

گفتم قصه بگويم

آواز شد

گفتم غصه بگويم

بيمار شد

وقتي برگشتم

مادرم رفته بود

خواهرم بيدار بود

 

***

با تو چگونه از عشق بگويم

وقتي همه‌ي شب‌هاي بهار در تاريكي كمين مي‌كني

تا گربه‌ي عاشق همسايه، از سر ديوار حياط خانه‌ي خسته و خالي تو

راهي به سوي پشت بام‌هاي خلوت خواهش نگشايد!

با تو چگونه از عشق بگويم

وقتي همه پنجره‌ها را به روي بادهاي بهاري مي‌بندي

و همه‌ي پرده‌هاي ضخيم عالم را بر تابش گرماي آفتاب‌هاي تابستاني مي‌كشي

تا در تاريكي و سكوت و سكون قلبت به خوابي ابدي فرو روي!

 

«ويراني همين نزديكي‌هاست»

چند قطعه‌ي قطعه قطعه شده!

هزار آينه در برابرت قد كشيده‌اند

تا كابوس‌هايت را تكثير كنند

خيابان‌ها تهي است

اما هزار شبح از برابر چشمانت رژه مي‌روند

طبال بر طبل مي‌كوبد

و صداي دمادم كوبش ضربه‌ها تو را از خود تهي مي‌كند

ويراني همين نزديكي‌هاست

پاهايي كه به سختي تو را پيش مي‌برند

يادگارهايي مهيب يك زلزله‌اند

لباس‌هايت را بيهوده مي‌تكاني

غباري كه بر چشم و ابرويت نشسته است

از درون تو مي‌خيزد

وقتي بايد مرد تا زيست

همان بهتر كه نميري تا نزيستي!

ما با خود رفتگانيم

و آنچه از ما بر جاي مانده است

پيكري است تهي،

با حفره‌هايي در صورت

كه مي‌گويند روزگاري در آنها درخشش عجيبي بود

از چشم‌هايي كه از حادثه عشق تر بودند

و خدا را در چند قدمي خويش مي‌ديدند!

 

«روياي باغ»

به پسرم سپرده‌ام

وقتي گلي مي‌خندد

ساكت شود

پنجره‌ها را باز كند

و اجازه دهد

روياي باغ

 

همه‌ي اتاق را پر كند!

 

«آه‌ اي چشم‌هاي حسرت بار!»

دختران جوان/ مردان پير/

دره هاي عظيمي كه

فاصله انداخته‌اند/ بين آن باغ‌هاي بلورين

و من/ كه چشم در چشم ميوه‌هايي دوخته‌ام/

كه از شبنم‌هاي صبحگاهي/ تر شده‌اند

بر سر شاخه‌هايي كه/

دستان من

كوتاه‌تر از آنند/ كه

حتي آنها را در خيال به چنگ آرند!

آه اي چشم‌هاي حسرت بار/ تا كي

خيره خواهيد ماند/ به آن كرانه‌هاي بيكران؟/

كه شما را مي‌برند به خواب‌هايي كه/ همواره از روياها

دور ماندند و/

جز بالشي خيس/

هيچ نشانه‌اي بر بالين‌تان

به جاي نگذاشته‌اند!

 

«پرنده‌ي عاشق»

كوچه

در خلاء گريز از درد

              مي‌سوخت

كه پرنده نشست،

بر بر خيسي برفاب نيمروز.

و تو از جا جستي،

- يا كه پريدي؟-

به خيال آن كه

زخمي است

بال و پرش.

و آغوش كه باز كردي

                     با گرماي دستت

هنوز مي‌لرزيد او،

- از سرما؟-

و تو چه شادمانه به خانه رفتي

و چه شادمانه بوسه زدي

بر گونه‌هاي خيس مادر!

- از شوق پرنده؟-

 

«جهاني كه سراسر سياهي است!»

چه مي‌خواهيد از جان من؟

طناب انداخته‌ايد كه با من چه كنيد،

كه مرا از درون سياهي بيرون بكشيد؟

در جهاني كه سراسر سياهي است

از سياهي دستان من به وحشت افتاده‌ايد؟!

مگر اين سياهي را من با خود به جهان آورده‌ام

كه بر عليه ام چنين ظالمانه مي‌شوريد؟

نگاهي به سر تا پايتان بندازيد،

اين سياهي سر و روي شماست

كه بر دست و بازوي من ماليده است!

 

«گرماي آفتاب از من نگير»

چشمانت را كه باز مي‌كني

در دهليزهاي خنك خواب مي لغزم و پيش مي‌روم،

اما پلك كه برهم مي‌گذاري

سرماي كريه زمستاني از خواب مي‌پراندم!

هيچ وقت نگاه از من مگير

كه از تاريكي سايه‌ها عجيب بيزارم!

 

«آوازي براي آيينه‌ها»

لال چرا نشسته‌اي؟

دهان باز كن

بگذار آوازخوان عاشقي كه

درون سينه‌ات بال بال مي‌زند

صدايش را رها كند!

در اين بهت خاموش

تو از چه مي‌ترسي طفلكم؟

از خشكي و برهنگي پوسته‌ي تلخي كه

جان شوريده‌ي مرا به بند كشيده!

من كه آن نيستم

تو هم كه اين نيستي؛

تو پرهياهوترين گنجشك باغ‌ها-

و من نهال ترسيده‌اي

كه وحشت زمستان به يكباره پيرش كرده است!

پرنده زيبايم

خاموش چرا مانده‌اي؟

دهان بازكن و عاشقانه‌ بخوان!

 

«چشمان سفر كرده!»

چه كسي مي‌داند؟!

چه كسي مي‌داند اندوه بي‌تو بودن را؟

بي‌تو ماندن و بي‌تو رفتن را؟

اي كاش به تو مي‌گفتم

                   مي‌گفتم كه

موقع رفتن مواظب چشم من باشي

اي كاش به تو مي‌گفتم

چشمانم بي‌تو فروغي ندارد

چشماني كه از منظر تو جهان را مي‌ديدند

اكنون بي‌تو چه كنند؟!

اي چشمان سفر كرده من

ف. شفائي

 

***

ياشار شفايي- يه

چرده‌ك يوخوسوندا

باخيردي؛

                               قوجامان بير آغاجدي!

باغ سسلندي؛

                                    يول اوزاقدي.

 

چرده‌ييه غيبين الي ايدي،- باغوان-،

اونو اكدي،

توپراغ آلتيندا،

                               قارانليق.

بير گون اود،

بير گون‌ده سو ايدي، سئل ايدي.

 

نئچه ايل كئچدي

باغوان نوبارين دردي‌يئدي.

يئنه ايللر، يئنه ايللر، كئچر اولدو.

 

آغاج يوخوسوندا

باخيردي

                                    خيرداجا چرده‌ك ايدي

باغ سسلندي، آغاج بورادا قوناق‌دي.

 

او گئجه آغير يئل‌لر اسيردي.

سحر باغوان سينميش آغاجين

كوكوندن‌ده كسيردي.

                                   آنير قوجام- 27/5/83

 

ائله تله‌سيك گئتدين

آيدين يارين

ائله تله‌سيك گئتدين اؤلومله

سيقاران ميز اوسته قالدي

خاطيره‌ني‌ده آپارمادين اؤزونله

ائله تله‌سيك گئتدين

                بير قوجاقليق گؤروش

               اوره‌ييمده آغير اؤزلم اولدو

و سون آغ كاغاذيندا

             ياشامين آغ آپباغ آغاردي

بئله پاسپورتسوز

             هانسي تانرنين يانينا گئتدين؟

+ نوشته شده توسط سیامک آرش آزاد در پنجشنبه بیست و پنجم مرداد 1386 و ساعت 11:30 |

احمد شاملو

از اینگونه مردن

می خواهم خواب اقاقیا ها را بمیرم.

خیالگونه،
در نسیمی کوتاه
که به تردید می گذرد
خواب اقاقیاها را
بمیرم.
***
می خواهم نفس سنگین اطلسی ها را پرواز گیرم.

در باغچه های تابستان،
خیس و گرم
به نخستین ساعت عصر
نفس اطلسی ها را
پرواز گیرم.
***
حتی اگر
زنبق ِ کبود ِ کارد
بر سینه ام
گل دهد-
می خواهم خواب اقاقیا را بمیرم
در آخرین فرصت گل،
و عبور سنگین اطلسی ها باشم
بر تالار ارسی
در ساعت هفت عصر

+ نوشته شده توسط سیامک آرش آزاد در جمعه نوزدهم مرداد 1386 و ساعت 12:26 |

فروغ فرخزاد

دیدار تلخ

 به زمین میزنی و میشکنی
عاقبت شیشه امیدی را
سخت مغروری و میسازی سرد
در دلی آتش جاویدی را
دیدمت وای چه دیداری وای
این چه دیدار دلازاری بود
بی گمان برده ای از یاد آن عهد
که مرا با تو سر و کاری بود
دیدمت وای چه دیداری وای
نه نگاهی نه لب پر نوشی
نه شرار نفس پر هوسی
نه فشار بدن و آغوشی
این چه عشقی است که دردل دارم
من از این عشق چه حاصل دارم
می گریزی ز من و در طلبت
بازهم کوشش باطل دارم
باز لبهای عطش کرده من
لب سوزان ترا می جوید
میتپد قلبم و با هر تپشی
قصه عشق ترا میگوید
بخت اگر از تو جدایم کرده
می گشایم گره از بخت چه بک
ترسم این عشق سرانجام مرا
بکشد تا به سراپرده خک
 خلوت خالی و خاموش مرا
تو پر از خاطره کردی ای مرد
شعر من شعله احساس من است
تو مرا شاعره کردی ای مرد
آتش عشق به چشمت یکدم
جلوه ای کرد و سرابی گردید
تا مرا واله بی سامان دید
نقش افتاده بر آبی گردید
در دلم آرزویی بود که مرد
لب جانبخش تو را بوسیدن
بوسه جان داد به روی لب من
دیدمت لیک دریغ از دیدن
سینه ای تا که بر آن سر بنهم
دامنی تا که بر آن ریزم اشک
 آه ای آنکه غم عشقت نیست
می برم بر تو و بر قلبت رشک
به زمین می زنی و میشکنی
عاقبت شیشه امیدی را
سخت مغروری و میسازی سرد
در دلی آتش جاویدی را

+ نوشته شده توسط سیامک آرش آزاد در دوشنبه پانزدهم مرداد 1386 و ساعت 20:55 |

مریم حیدرزاده

من نباشم

 من نباشم کی تو رؤیا ، موهاتو ناز می کنه ؟
 کی با بالای شکسته با تو پرواز می کنه ؟
 راس بگو من که نباشم اخمای پیشونیتو
 کی میاد دونه دونه با حوصله باز می کنه ؟
 من نباشم کی می شینه تا سحر بالای سرت ؟
 کی میاد برداره اشکو از رو چشمای ترت ؟
من نباشم کی میاد موقع رفتن اشکاشو
می کنه بدرقه ی راه بلند سفرت ؟
 من نباشم کی گلای خواهشت رو آب میده ؟
کی به فریادت با حس عاشقی جواب می ده ؟
 راس بگو به غیر من کدوم دیوونه ای میاد
 واسه هر اشاره کردنت دو تا کتاب می ده ؟
 من نباشم کی میاد با خواهش و با التماس
 با یه عالم گل ارکیده و کلی گل یاس
 منت چشماتو می کشه فقط به این امید
 که بهش بگی برو ، شعرای تو پر از خطاس
من نباشم کی میاد ناز نگاتو می خره ؟
 کی میاد دنبال تو تو رو تا خورشید می بره ؟
من نباشم کی میگه همیشه حقا با توا ؟
 واسه ی خاطر تو جون می ده پشت پنجره
 من نباشم کی می باره تو زمون تشنگیت ؟
 کی می خواد تو رو مث من تو تموم زندگیت ؟
 من نباشم کی با چشمای تو سازشش می شه ؟
 با تموم مهربونی و غم و دیوونگیت
من نباشم کی واسه خوابت لالایی می خونه ؟
 تو تو هر هوایی باشی ،‌ باز تو دنیات می مونه ؟
 من نباشم کی بهت می گه بازم عاشقتم ؟
اگه حتی دلمو بشکنه و برنجونه
 من نباشم کی تحمل می کنه کار تو رو ؟
 با رقیب گشتنا و اذیت و آزار تو رو
 تو خودت داور میدون شو بگو من نباشم
 کیه که جواب نده تلخی رفتار تو رو ؟
من نباشم کی برات قصه می گه تا بخوابی ؟
کی میاد سراغ رؤیات تو شبای مهتابی ؟
 من نباشم کی بیداره تا تو خوابت ببره ؟
 کی قایم می شه لای ابرا که راحت بتابی ؟
 من نباشم کی کلافت می کنه با سوالاش ؟
کی تو رو بهم می ریزه ، با بیان خیالاش ؟
 ولی بی انصافیه ،اینم بگم ، من نباشم
 کی تو نامه جای اسمت ماهو می ذاره بالاش ؟
 من نباشم کی تو هر چیزی بگی گوش می کنه ؟
 کی به خاطر تو دنیا رو فراموش می کنه ؟
 من نمی گم تو بگو که کی زمون قهر تو
 همه ی مردم دنیا رو سیاپوش می کنه ؟
 من نباشم کی تو رؤیا درو روت وا می کنه ؟
 هر چی که گم می کنی یه جوری پیدا می کنه
واسه ی من افتخاره ، نگی منت می ذاره
ولی که اندازه ی من ، زیبا ‌زیبا می کنه ؟
من نباشم کی به مرغ عشق تو دونه می ده ؟
 کی به طاووس قشنگ آرزوت لونه می ده ؟
 کی به اون سری که توش عشق یه آدم دیگس
 با نهایت جنون و عاشقی شونه می ده ؟
 من نباشم کی واست حرفای رنگی می زنه ؟
 دیگه کی حرف چش به اون قشنگی می زنه ؟
 کی میاد به جای طرحای قدیمی و زیاد
روی نامه طرح برگ توت فرنگی می زنه ؟
 من نباشم کی میاد انقدر برات دعا کنه ؟
 هر چی برگردونی رو تو ، باز تو رو صدا کنه
 کیه که بدونه دیشب با رقیبش بودی و
 انقد عاشقت باشه ، بازم بهت نگاه کنه ؟
 من نباشم می دونم تو استراحت می کنی
 اولش ساده به این نبودن عادت می کنی
 اما وقتی فهمیدی راس راسی عاشقت بودم
 نمی گی اما یه کم ، احساس غربت می کنی
 من نباشم اگه حس کردی یه کم غریب شدی
 از یه عاشق یا یه شمع سوخته بی نصیب شدی
 بنویس رو کاغذ و بده دس باد بیاره
 بنویس فقط تویی ، چون دیگه بی رقیب شدی
 من میام گذشته رو می دم دس آب روون
 بعدشم با التماس بهت می گم دیگه بمون
اگه پای کسی تو زندگی ما وا نشه
می تونیم با هم بریم تا هفت تا شهر آسمون
 من نباشم یه روز امتحان کن و بگو چی شد
 اگه امتحان می کردی تو ، چه قد چیزا می شد
 بعد امتحان اگه یه وقت کسی بود مث من
 نشونم بده بگو شاگرد اولت کی شد ؟
 من نباشم می دنم فکر می کنی خود خواهیه
 ولی این حقیقته ، قصه آب و ماهیه
 هیچ کسی نمی تونه انقد دوست داشته باشه
 عشق من یه عشق آسمونی و الهیه
من نباشم ولی نه ،‌ باید خودت بگی بیا
 تو باید فرقی بذاری میون عاشقیا
 دیگه ما تو عصرمون لیلی و مجنون نداریم
قلبامون سنگی شدن ،‌ رنگ دلامونم سیا
 من نباشم به خدا قدر تو رو نمی دونن
 دوس دارن باهات بسازن و لیکن نمی تونن
 من می رم تا که نباشم ولی یک چیزو بدون
 اونا هیچ کدومشون آخر باهات نمی مونن


+ نوشته شده توسط سیامک آرش آزاد در پنجشنبه چهارم مرداد 1386 و ساعت 19:20 |