تبليغاتX
حرف های من
شب یلدا و عید سعید قربان را به همه خوانندگان تبریک می گویم

  شادی هایتان به بلندی این شب و غم هایتان به کوتاهی این روز باد

بوسه زند بر نسیم پیکر رنجور دشت               خاطر من سبز بود یاد تو از آن گذشت

سبزترین خاطرلت در شب یلدای عشق         آمدو یک لحظه ماند رفت و دگر بر نگشت

عمرتون صد شب یلدا

                    دلتون قد یه دریا

                                      توی این شبای سرما

                                                                      یادتون همیشه با ما

           .

+ نوشته شده توسط سیامک آرش آزاد در جمعه سی ام آذر 1386 و ساعت 12:39 |

اصلاح‌طلبان به شکلی متفاوت وارد انتخابات می‌شوند

 یک لیست با چند سرلیست؟

آفتاب: شکل‌گیری ائتلاف اصلاح‌طلبان با حضور جریان‌های مختلف سنتی، پیشرو و میانه‌رو این جبهه که هرکدام به یکی از سه راس مثلث اصلاحات (متشکل از آیت‌الله هاشمی رفسنجانی و آقایان خاتمی و کروبی) تمایل و نزدیکی نشان می‌دهند، باعث شده احتمال آنکه این جریان سیاسی با لیستی مشترک و یا دستکم با اشتراک بیش از 80 درصدی وارد عرصه انتخابات مجلس هشتم شود، بسیار قوی باشد.

 با این حال، بحثی که در هفته‌های اخیر در محافل اصلاح‌طلب مطرح شده از شکل‌گیری الگویی حکایت دارد که طیفهای مختلف حاضر در ائتلاف اصلاح‌طلبان به لیستی مشترک و یا دست کم با اشتراک 80 درصدی دست یابند، اما در جریان مبارزات انتخاباتی، هر یک از طیفها و احزاب عضو ائتلاف یک نفر را که به خود نزدیک‌تر می‌دانند، در صدر فهرست قرار دهند. 

بنابراین اخبار از افرادی چون دکتر حسن روحانی و محمد هاشمی (بعنوان گزینه‌های سرلیستی حزب کارگزاران)، علیرضا محجوب (بعنوان سرلیست خانه کارگر و حزب اسلامی کار)، دکتر ستاری‌فر و زهرا اشراقی (بعنوان سرلیست جبهه مشارکت)، مجید انصاری (بعنوان سرلیست مجمع روحانیون مبارز) و رسول منتجب‌نیا (بعنوان سرلیست حزب اعتمادملی) مطرح هستند.

البته این مباحث در صورتی محقق می‌شود که همچنان پاسخ آقای خاتمی و یا چهره‌هایی چون میرحسین موسوی که بحث رایزنی با آنها برای نامزدی انتخابات مجلس مطرح شده، منفی باشد و چهره‌هایی در این سطح وارد میدان رقابت نشوند و اصلاح‌طلبان از یافتن سرلیست مشترک بازبمانند.

«هدایت آقایی» عضو شورای مرکزی حزب کارگزاران در این ارتباط می‌گوید: «ممکن است به نظر برسد اگر سرلیست‌ها متفاوت با شد یک اشکال نسبت به گذشته باشد، اما اگر دقت شود این مساله یک پیشرفت نسبت به گذشته است».

وی در گفت‌وگو با خبرنگار سیاسی آفتاب با بیان اینکه «این موضوع نشان می‌دهد که ما از شخص محوری به لیست محوری رسیده‌ایم»، اظهار داشت: اگر سرلیست‌ها متفاوت باشد، محوریت لیست‌ها را می‌رساند و مردم از این پس به شعارها و برنامه‌ها و مجموعه افراد توجه خواهند کرد تا اینکه یک شخص محور باشد. در جوامع پیشرفته هم همین طور است و سرلیست‌ها تعیین کننده نیستند بلکه برنامه‌ها هستند که حرف آخر را می‌زنند.

«آذر منصوری» معاون سیاسی دبیرکل حزب مشارکت اما به گونه‌ای دیگر درباره این موضوع صحبت می‌کند و می‌گوید: «روندی که تا به حال از ستاد ائتلاف اصلاح‌طلبان مشاهده کرده‌ایم، این است که ستاد از احزاب عضو خواسته اسامی کاندیداها را به ستاد معرفی کنند و ستاد به هر نتیجه و تصمیمی رسید احزاب براساس نتیجه‌ای که ستاد ائتلاف می‌گیرد، کاندیداهای خود را اعلام می‌کنند.

منصوری اضافه کرد: اساسا بحث سرلیست در مجموعه مشارکت مطرح نبوده و همه تصمیم‌ها موکول شده به ستاد ائتلاف اصلاح‌طلبان. اگر ستاد ائتلاف تصمیم بگیرد یک نفر به عنوان سرلیست قرار بگیرد، حزب مشارکت تصمیم ستاد ائتلاف را می‌پذیرد.

وی ادامه داد: هر مساله‌ای که باعث شود در ائتلاف اصلاح‌طلبان خدشه‌ای وارد کند و تکلیف رای دهندگان را نامشخص کند، حزب مشارکت از آن پرهیز می‌کند و انتظار این است که سایر احزاب هم به این مساله توجه کنند.

معاون دبیرکل حزب مشارکت تصریح کرد: احزابی که عضو ستاد ائتلاف اصلاح‌طلبان هستند، بحث ائتلاف را پذیرفته‌اند. بنابراین، اینکه چه کسی سرلیست باشد مبنای تصمیم‌گیری و حضور در انتخابات نخواهد بود.

منصوری در ادامه با اشاره به شرایط فعلی کشور و ضرورت ائتلاف به خبرنگار سیاسی آفتاب گفت: آنچه که مسلم است و تقریبا برای ما محتمل است اینکه در ارزیابی از شرایط کشور به این نتیجه رسیدیم که بعضی سوءتدبیرها و تندروی‌ها منجر به این شده که هم در عرصه سیاست داخلی و هم سیاست خارجی و روابط بین‌المللی، کشور با مشکلات و مسایل بسیار جدی مواجه شده است.

وی با بیان اینکه «این مشکلات و مسایل به نوعی است که روند معکوس و شتابانی به لحاظ توسعه و بهبود وضعیت داخلی و خارجی در کشور حاکم شده»، اظهارداشت: این مساله بخشی از جمع‌بندی ماست، بنابراین ما برای حفظ نظام، تقویت منافع ملی، کاهش مخاطرات پیش‌رو و نجات کشور و برون رفت از شرایط فعلی راهبرد ائتلاف را نه تنها به عنوان راهبردی صحیح بلکه به عنوان تنها راهبرد موثر برای حضور اصلاح‌طلبان در مراکز تصمیم‌گیری و کاهش مخاطرات و بحران‌ها و خروج کشور از شرایط فعلی می‌دانیم.

وی بر این اساس اضافه کرد: همه تلاش‌مان را خواهیم کرد تا ائتلاف اصلاح‌طلبان به صورت یکپارچه و با محوریت خاتمی به نتیجه برسد؛ چنانکه تا این مقطع هم بر اساس همین محورهای مشترک به نتیجه رسیده است.

منصوری تاکید کرد: طبیعتا هر قدر ائتلاف گسترده‌تر باشد به طوری که بتواند غالب احزاب اصلاح‌طلب را در بربگیرد، حضور مجدد اصلاح‌طلبان را در مراکز تصمیم‌گیری محتمل‌تر می‌کند و نتیجه‌ای که حاصل اصلاح‌طلبان می‌کند، اثرگذارتر خواهد بود.

«محمد سلامتی» دبیرکل سازمان مجاهدین انقلاب که در ستاد مرکزی ائتلاف اصلاح‌طلبان نیز عضویت دارد، هرگونه تصمیم در مورد مساله را تکذیب می‌کند و می‌گوید: ما هنوز هیچ تصمیمی در مورد سرلیست نگرفته‌ایم و هیچ بحث جدی در این مورد نشده، حتی لیست نیز هنوز مشخص نیست.

وی در گفت‌وگو با خبرنگار سیاسی آفتاب تاکید کرد: جبهه اصلاحات که تعداد زیادی از احزاب را در برمی‌گیرد و این احزاب با هم ائتلاف کرده‌اند، لیستی که ارائه می‌دهند یک لیست واحد خواهد بود و اینکه چه کسی سرلیست باشد، تاکنون صحبتی در این مورد نشده و مهم این است که لیست واحد باشد.

+ نوشته شده توسط سیامک آرش آزاد در چهارشنبه بیست و هشتم آذر 1386 و ساعت 14:0 |

 

سید محمد خاتمی رئیس جمهور سابق پنج شنبه این هفته مهمان مردم تبریز خواهد بود

طبق اطلاعات رسیده ایشان ساعت ۱۵ روز پنجشنبه در جمع مردم تبریز در سالن شهید اقدمی این شهر  سخنرانی خواهد کرد.

شنیده ها حاکی است که گروههای اصلاح طلب استان از هم اکنون مقدمات لازم را برای استقبال از رئیس جمهور دوران اصلاحات را آماده کرده اند.

 

+ نوشته شده توسط سیامک آرش آزاد در شنبه بیست و چهارم آذر 1386 و ساعت 23:27 |

شعرهاي معلم شهيد...

بزرگتر از بودن خويش

باور نمي‌كنم،

هرگز باور نمي‌كنم كه سال‌هاي سال

همچنان زنده ماندنم به طول انجامد.

يك كاري خواهد شد.

زيستن مشكل شده است

و لحظات چنان به سختي و سنگيني

بر من گام مي‌نهند و دير مي‌گذرند

كه احساس مي‌كنم، خفه مي‌شوم.

هيچ نمي‌دانم چرا؟

اما مي‌دانم كس ديگري به درون من پا گذاشته است

و اوست كه مرا چنان بي‌طاقت كرده است.

احساس مي‌كنم ديگر نمي‌توانم در خودم بگنجم،

در خودم بيارامم.

از «بودن» خويش بزگتر شده‌ام

و اين جامعه بر من تنگي مي‌كند.

اين كفش تنگ و بي‌تابي فرار!

عشق آن سفر بزرگ!...

وه چه مي‌كشم!

چه خيال‌انگيز و جان‌بخش است «اين جا نبودن»
+ نوشته شده توسط سیامک آرش آزاد در چهارشنبه بیست و یکم آذر 1386 و ساعت 23:16 |

شكر كه مرا در آتش عشق گداختي...

 

 

اينجا، قلب مي‌سوزد. اشك مي‌جوشد. وجود خاكستر مي‌شود و احساس سخن مي‌گويد.

اينجا كسي چيزي نمي‌خواهد، انتظاري ندارد. ادعايي نمي‌كند. فرياد ضجه‌اي است كه از سينه‌اي پردرد به آسمان طنين انداخته و سايه‌اي كم‌رنگ از آن فريادها بر اين صفحات نقش بسته است.

چه زيباست؛ راز و نيازهاي درويشي دلسوخته و نااميد در نيمه‌شب، فرياد خروشان يك انقلابي از جان گذشته در دهان اژدهاي مرگ، اعتراض خشونت‌بار مظلومي، زير شمشير ستمگر، اشك سرد ياس و شكست بر رخساره زرد دل‌شكسته‌اي در ميان برادران به خاك از خون غلتيده. فرياد پرشكوه حق. از هر حلقوم از جان‌گذشته‌اي عليه ستمگران روزگار. چه خوش است؛ دست از جان شستن و دنيا را سه طلاقه كردن از همه قيد و بند اسارت حيات آزاد شدن. بدون بيم و اميد عليه ستمگران جنگيدن.

پرچم حق را در صحنه خطر و مرگ برافراشتن، به همه طاغوت‌ها نه گفتن. با سرور و غرور به استقبال شهادت رفتن جايي كه ديگر انسان مصلحتي ندارد تا حقيقت را براي آن فدا كند. ديگر از كسي واهمه نمي‌كند تا حق را كتمان نمايد...

آنجا، حق و عدل، همچون خورشيد مي‌تابد و همه قدرت‌ها و حتي قداست‌ها فرو مي‌ريزند. و هيچ‌كس جز خدا- فقط خدا- سلطنت نخواهد داشت.

من آن آزادي را دوست دارم. و از اين كه در دوره‌هاي سخت حيات آن را تجربه كرده‌ام خوشحالم و به آن  اخلاص و سبكي و ايثار و لذت روحي و معراج كه در آن تجربه‌ها به آدمي دست مي‌دهد، حسرت مي‌خورم.

خوش دارم كه كوله‌بار هستي خود را كه از غم و درد انباشته است، بر دوش بگيرم و عصازنان به سوي صحراي عدم رهسپار شوم.

خوش دارم از همه ‌چيز و همه كس ببرم و جز خدا انيسي و همراهي نداشته باشم.

خوش دارم كه زمين زيراندازم و آسمان بلند رواندازم باشد و از همه زندگي و تعلقات آن آزاد كرد. خوش دارم كه مجهول و گمنام، به سوي زجرديدگان دنيا بروم، در رنج و شكنجه آنها شركت كنم، همچون سربازي خاكي در ميان انقلابيون آفريقا بجنگم تا به درجه شهادت نايل آيم.

خوش دارم كه مرا بسوزانند و خاكسترم را به باد بسپارند تا حتي قبري را از اين زمين اشغال نكنم.

خوش دارم هيچ كس را نشناسم، هيچ كس از غم‌ها و دردهايم آگاهي نداشته باشد. هيچ كس از راز و نيازهاي شبانه‌ام نفهمد. هيچ كس اشك‌هاي سوزانم را در نيمه‌هاي شب نبيند. هيچ كس به من محبت نكند. هيچ كس به من توجه نكند، جر خدا كسي را نداشته باش، جز خدا با كسي راز و نياز نكنم، جز خدا انيسي نداشته باشم، جز خدا به كسي پناه نبرم.

خوش دارم آزاد از قيد و بندها در غروب آفتاب، در بلندي كوهي بنشينم و فرو رفتن خورشيد را در درياي وجود مشاهد كنم. و همه حيات خود را به اين زيبايي خدايي بسپارم. و اين زيبايي سحرانگيز با پنجه‌هاي هنرمندش با تار و پود وجودم بازي كند. قلب سوزانم را بگشايد، آتشفشان درونم را آزاد كند. اشك را كه عصاره حيات من است، آزادانه سرازير نمايد. عقده‌ها و فشارهايي را كه بر قلبم و بر روحم سنگيني مي‌كنند بگشايد، غم‌هاي خفه‌كننده را كه حلقومم را مي‌فشرند. و دردهاي كشنده‌اي را كه قلبم را سوراخ سوراخ مي‌كنند. با قدرت معجزه‌آساي زيباي تغيير شكل دهد و غم را به عرفان و درد را، به فداكاري مبدل كند و آنگاه حياتم را بگيرد. و من ديوانه‌وار، همه وجودم را تسليم زيبايي كنم.

و روحم به سوي ابديتي كه از نورهاي «زيبايي» مي‌گذرد، پرواز كند و در عالم آرامش و طمأنينه، از كهكشان‌ها بگذرم و براي ابقاء پروردگار به معراج روم. و از درد هستي و غم وجود بياسايم و ساعت‌ها و ساعت‌ها در همان حال باقي بمانم و از اين سير ملكوتي لذت ببرم. خوش دارم كه در نيمه‌هاي شب، در سكوت مرموز آسمان و زمين به مناجات برخيزم، با ستارگان نجوا كنم و قلب خود را به اسرار ناگفتني آسمان بگشايم. آرام آرام به عمق كهكشان‌ها صعود نمايم، محو عالم بي‌نهايت شوم. از مرزهاي عالم وجود درگذرم و در وادي فنا غوطه‌ؤر شوم و جز خدا چيزي را احساس نكنم خدايا! ما را ببخش، گناهاني كه ما را احاطه كرده و خود از آن آگاهي نداريم، گناهاني را كه مي‌كنيم و با هزار قدرت عقل توجيه مي‌كنيم و خود از بدي آن آگاهي نداريم خدايا! تو آنقدر به من رحمت كرده و آنچنان مرا مورد عنايت خود قرار داده‌اي كه من از وجود خود شرم مي‌كنم، خجالت مي‌كشم كه در مقابلت بايستم. و خود را كوچكتر از آن مي‌‌دانم كه در جواب اين همه بزرگواري و پروردگاري، تو را تشكر مي‌كنم و تشكر را نيز تقصيري و اهانتي به ساحت مقدست مي‌دانم از باران لطف و محبت خود سرشار كرده‌اند كه راستي خجلم و آنقدر خود را كوچك مي‌بينم كه نمي‌توانم از عهده به درآيم. خدايا! تو به من فرصت ده، توانايي ده، تا بتوانم از عهده برآيم و شايسته اين همه مهر و محبت باشم.

+ نوشته شده توسط سیامک آرش آزاد در جمعه شانزدهم آذر 1386 و ساعت 14:33 |

 

 

                                   ناصر اجتهادي

 

 

 

تا بهاري هست،

تا گلي در مرغزاري هست،

تا به شبدرزهاي دور مي تكاند پوپك

تا ستاره مي زند چشمك

تا به دشت سينه اي از ريشه خشكيده عشقي خارخاري هست

تا اميدي هست و عشقي هست و ياري هست

 

              من نمي خواهم بميرم ،من نمي خواهم بميرم

 

هان، نپنداري كه من از مرگ مي ترسم، يا نه انگاري دخمه اندوه زاي مرگبارم همچنان كاخ خدايان نورباران است

غرق در گلهاي شاداب وشكوفايي است،  كورخواندي كور

من به ژرفا ژرف اين زندان گيتي نام ، آتشي در سينه دارم، عقده اي ديرينه دارم ،بغض دارم، خشم دارم ، كينه دارم ، مي تراود زهر حسرت در نگاهم ، شدشفق گون دامنم از گريه هاي گاهگاهم

   گريه برموي سپيدم، گريه بر روي سياهم، گريه بر وضع اسفناك و تباهم

گريه بر اندوه بي پايانم

                          بازهم با اين همه غم ،من نمي خواهم بميرم

من نمي خواهم كه با روح جوان در زير مشتي خاك ،سنگ سنگيني بكوبد پيكرم را،

 

من نمي خواهم كه مشكين پوش سازم خواهرم را

بشنوم در آسمانها ، كهكشانها، رود رود مادرم را

  گرچه مي دانم پس از مرگم

گوركن را يك دوروزي چند رنگين تر شود سفره

مي خوراند مرده شوي پير ، كودكان خويش را شام و ناهاري سير

 

         بازهم با اين همه غم

من نمي خواهم بميرم

من نمي خواهم بميرم

+ نوشته شده توسط سیامک آرش آزاد در چهارشنبه چهاردهم آذر 1386 و ساعت 19:14 |
دیشب دوبار زلزله شهر تبریز و اطراف آنرا لرزاند.

جایتان خالی من نیز مثل بیشتر شهروندان تبریزی حدود نیم ساعت در هوای سرد زیر باران در بیرون از خانه بودم.

در چنین مواقعی است که انسان مرگ را بخوبی حس می کند. اگر زلزله های دیشب که با ریشتر بیش از ۶/۴ رخ می داد شاید الان بجای خواندن این مطلب مشغول خواندن اعلامیه ترحیم من بودید( درست است که بادمجان بم آفت ندارد) اما بالاخره زلزله ای آمد . یه کم مارو قلقلک داد. شاید دفعه بعد که بیاید دیگر فرصتی برای نوشتن نداشته باشیم.

اما یه مطلب و پیام بهداشتی دیگه هم بدم. این گونه بلاهای آسمانی برای ما یه پیغام مهمی هم داره که زندگی ما دست خودمون نیست بهتر است از این عمر کوتاه مان به بهترین نحو استفاده کنیم شاید فردا فرصتی برای جبران نباشد.

              

+ نوشته شده توسط سیامک آرش آزاد در یکشنبه یازدهم آذر 1386 و ساعت 0:38 |

شگفتا!

وقتي كه بود، نمي‌ديدم،

وقتي كه مي‌خواند، نمي‌شنيدم...

شگفتا!

وقتي ديدم كه نبود...

وقتي شنيدم كه نخواند!...

و... اكنون تو رفته‌اي

به «نمي‌دانم كجايي» كه ديگر دست محتاج هيچ نيازي به دامن وجود تو نمي‌رسد!

به «دوردستي» كه ديگر پاي هيچ رسيدني را ياراي رفتن نيست!

به معراجي كه ديگر، پرواز هيچ روحي، اميد يافتن نيست!

به سرزميني بس دور و غريب و گمنام و ناپيدا سفر كرده‌اي!

و به شهر غريب آشنايي رفته‌اي و ره كوي عشق را پيش گرفته‌اي و در خانه خويشاوندي را زده‌اي و بر سر سفره دوست ديرينه‌ات، كه اكنون بازش يافته‌اي، نشسته‌اي و گرم از راز و نياز و تافته از درد دلي و پرشور از حضور دوستي و پرسوز از سال‌هاي دوري و تنهايي و...

همچنان مست از رهايي...

و شگفتا!

دروازه‌هاي شهر تو را بسته‌اند!

آدرس بودن تو را پاره كرده‌اند!

و مرا در اين هيچستان زندگي مدفون كرده‌اند!!

+ نوشته شده توسط سیامک آرش آزاد در دوشنبه پنجم آذر 1386 و ساعت 22:50 |
گفت و گو با پوران شريعت رضوي به بهانه دوم آذر سالگرد تولد دکتر شريعتي
نسيم صبح سعادت بدان نشان که تو داني
پروين بختيارنژاد

روزي محمدرضاي چهارساله از من پرسيد؛ «اگر همه ما قهرمانان يک داستان باشيم، وقتي داستان تمام شود، ما هم مثل قهرمان هاي داستان «نيست» مي شويم؟ خيره خيره او را نگاه کردم و به او گفتم؛ بله، هر داستاني يک روز تمام مي شود. بسياري از قصه ها زود فراموش مي شود و برخي از داستان ها به همراه قهرمانانش ساليان دراز زنده اند و با ما زندگي مي کنند. قهرمانانش آنقدر زنده اند که انگار با تو نفس مي کشند، حرف مي زنند، زندگي مي کنند و حتي سرنوشت تو را رقم مي زنند و اين بار او به من خيره شد و هيچ نگفت. دوم آذر 1312 هم سرآغاز يک داستان پرفراز و نشيب است که قهرمانانش هنوز در ذهن و فکر و دل ما زندگي مي کنند و حضور دارند. هنوز 16 سال بيشتر نداشت که برادر بزرگ ترش آذر شريعت رضوي در سال 1332 به شهادت رسيد. تمام کلامش سرشار از خاطرات خوش از برادران بزرگ ترش است. اما مرگ آذر شريعت رضوي اندوهي ماندگار بر دل او نشاند. پس از چند صباحي در رشته زبان فرانسه در دانشسراي مقدماتي تهران مشغول به تحصيل شد. اما پس از تاسيس دانشسراي مقدماتي مشهد، با اصرار پدر به مشهد بازگشت و مجبور به تحصيل در رشته ادبيات شد. در کلاس هاي دانشسراي مشهد براي اولين بار با پسري آشنا شد که مترجم کتاب هاي «ابوذر غفاري» و «اسلام مکتب واسطه» بود و آن کسي نبود جز علي شريعتي. پوران شريعت رضوي از اولين آشنايي اش با علي شريعتي مي گويد؛ يک روز دکتر غلامحسين يوسفي که يکي از استادان ما بود، براي من کتاب مسعود سعدسلمان را به عنوان موضوع تحقيق تعيين کرد. پرسيدم اين کتاب را از کجا مي توانم پيدا کنم. از پشت سر من علي شريعتي آرام گفت؛ «من اين کتاب را دارم، برايتان مي آورم.» و اين دومين دفعه آشنايي پوران و علي شد. پوران از خانواده يي مذهبي و پدرش از خادمان آستان رضوي بود، اما به گفته خودش پدر هرگز به خاطر حجاب به او سختگيري نکرد. زماني که در سال 36 علي شريعتي به همراه پدر و 14 نفر ديگر بازداشت شدند، پس از آزادي همه هم کلاسي ها و برخي از استادان به استقبال او رفتند. بچه هاي کلاس همگي با هم آشنا بودند و با هم درس مي خواندند و کارهاي تحقيقاتي خود را با مشارکت هم انجام مي دادند.

----

- شما هم با دکتر درس مي خوانديد؟

بله.

- حالا چرا با دکتر درس مي خوانديد؟

علي با وجودي که شاگرد نامنظمي بود و خيلي تابع مقررات دانشگاه نبود اما تسلطش بر ادبيات و دروس ديگر از هم کلاسي ها بالاتر بود و به همين دليل همه را راهنمايي مي کرد. به خانه ما هم مي آمد و به من در تنظيم کنفرانس ها و مقالاتي که بايد تهيه مي کردم کمک مي کرد. غهمين روابط زمينه هاي خواستگاري و ازدواج پوران و علي شد.ف وقتي مساله خواستگاري پيش آمد به تفاوت هاي خانوادگي مان اشاره کردم و گفتم؛ همه برادرانم تحصيلکرده اند، من هم دوست دارم درس بخوانم و کار کنم. علي هم در جواب من بر ضرورت ادامه تحصيل و اهميتي که براي او داشت اشاره کرد. با اين وجود ترديد داشتم. در اينجا بد نيست خاطره يي را برايتان تعريف کنم. روزي با برادر بزرگم، دکتر رضا، تصميم گرفتيم براي تحقيق به خانه علي برويم. غروب يک روز پاييزي لباس تر و تميزي پوشيدم و به همراه برادرم سوار درشکه يي شديم و به خانه علي رفتيم. برادرم در زد. شوهرخواهر علي- آقاي عبدالکريم شريعتي- جلوي در آمد و برادرم از ايشان پرسيد؛ استاد شريعتي هستند؟ او گفت؛ خير. برادرم دوباره گفت؛ علي آقا هستند؟ آن آقا گفت؛ خير و ما دست از پا درازتر به خانه برگشتيم. طبيعتاً کار ما خيلي متعارف نبود.

فرداي آن روز علي مرا در دانشگاه ديد و گفت؛ «ديدي ديشب آمديد خواستگاري و راهتان نداديم.»

- آيا وقتي با دکتر آشنا شديد، حدس مي زديد که همسر نويسنده يي شويد که روزي افکار و انديشه اش در ايران تا اين حد تاثيرگذار شود؟

علي از همان روزهاي اول هم به دليل نسبتش با استاد شريعتي و هم به دليل شخصيت و آگاهي هايش از ديگران متمايز بود. حتي استادان هم حساب خاصي براي او باز مي کردند و برخوردشان با او متفاوت بود. بي نظمي هايش را مي بخشيدند و با وجودي که بارها مقررات را زير پا مي گذاشت، اغماض مي کردند. استاد ادبياتمان اصلاً بدون حضور او کلاس را شروع نمي کرد و از ما مي خواست او را که اغلب با يکي از دوستانش در ترياي دانشگاه مشغول بازي شطرنج بود، صدا کنيم. نکته يي که در رفتار علي قابل توجه بود بي اعتنايي اش به انتظارات و توقعات محيط بود. خيلي خودش را درگير موقعيتش نمي کرد. فرزند استاد شريعتي بود و فعال سياسي و مترجم و اهل قلم و به خصوص شناخته شده در محافل ادبي مشهد آن زمان و... با اين همه در برخوردش با هم کلاسي ها خيلي راحت و بي تکلف و در برخورد با استادان هم آزاد و راحت بود. من با وجودي که خيلي اهل ادبيات نبودم، حس مي کردم- مثل بسياري از هم کلاسي هايم- که با آدم خاصي سر و کار دارم، آدمي با سرنوشتي متفاوت و اگر تقاضاي ازدواج او را رد کنم، روزي بايد حسرت بخورم.

- پايان نامه شما مربوط به چه موضوعي بود؟

موضوع پايان نامه من عرفان و تصوف حافظ بود و علي هم در تنظيم اين پايان نامه به من کمک زيادي کرد. يکي از همين روزها که اتفاقاً ژاکت سفيدي بر تن داشتم به دانشگاه رفتم. علي يک يادداشت روي پايان نامه من گذاشت و به من داد. يادداشت او اين بود؛ «خانم پوران شريعت رضوي شما را به آن ژاکت سفيدتان قسم که حتماً اين پايان نامه را با دقت از اول تا آخر بخوانيد.»ازدواج ما هم طبيعتاً خيلي با همان انتظاراتي که محيط از او داشت منطبق نبود.

- قبل از ازدواج چه تصوري از زندگي با يک متفکر داشتيد؟

در آغاز تصورم بسيار رويايي بود. مي دانستم که زندگي با يک نويسنده يا آدم سياسي پستي و بلندي دارد. اما آن چيزي که براي من قابل پيش بيني نبود، اين بود که همه زندگي خصوصي مان تحت الشعاع دغدغه هاي فکري و آرمان هاي او قرار گيرد. زندگي خانوادگي در اين 19 سال زندگي مشترک حاشيه بود و نه متن. اتفاق بود و نه متداول. البته اتفاقاتي بود پر از حکايت و همدلي و مهرباني.

- پس از چه مدتي راهي پاريس شديد؟

پس از 5/1 سال بعد از ازدواج علي به دليل اينکه شاگرد اول شده بود، بورس تحصيلي گرفت و ما به پاريس رفتيم. در پنج سال اقامت در اروپا دو سه بار آدرس عوض کرديم. در اتاق هتلي با حداقل امکانات در محله 14 پاريس مستقر شديم. بچه ها را زير دستشويي مي شستم و گاه براي امرار معاش مجبور بودم کارهاي کوچک دانشجويي کنم. بورس کفايت نمي کرد. سختي ها و بي پولي ها فشار زيادي بر ما مي آورد. علي علاوه بر درس، فعاليت هاي سياسي هم داشت و طبيعتاً وقتي براي مشارکت در امورات زندگي روزمره نداشت. من درس مي خواندم و بچه داري مي کردم. البته علي در نگارش تز به من خيلي کمک مي کرد اما در بچه داري خير، با کمبود مالي هم راحت تر از من کنار مي آمد. با اين وجود هميشه قدرشناس بود و در رفتارش هيچ اثري از آن کليشه هاي مردسالارانه ديده نمي شد.

گهگاه هم اين شعر حافظ را براي من زمزمه مي کرد.

نسيم صبح سعادت بدان نشان که تو داني

خبر به کوي يار ببر بدان زبان که تو خواني

تو پيک خلوت رازي ديده بر سر راهت

به مردمي نه به فرمان چنان بران که تو داني

گهگاه که صداي من در مي آمد براي اينکه آرامش را برقرار کند، همه قصور را بر گردن مي گرفت و البته کار خودش را مي کرد. کار خودش هم که معلوم بود؛ نوشتن و حرف زدن و از هر فرصتي براي فراهم کردن خلوتي استفاده کردن. با وجودي که به شدت عاطفي بود و از کنار روابط انساني و خانوادگي نمي گذشت اما به قول خودش از سقف، نظم و تکرار فراري بود. بعد از پنج سال اقامت درسمان که تمام شد با سه فرزندمان به ايران بازگشتيم و البته مي دانيد که سر مرز دستگير شد و باقي قضايا تا بالاخره در مشهد مستقر شديم. او پس از يک سال ونيم، تدريس در دانشگاه را شروع کرد و من هم تدريس در دبيرستان را.

- برخوردش با بچه ها چگونه بود؟

اگر در خانه بود بسيار عميق بود و عاطفي و بي اقتدار. اينکه مي گويم اگر، به دليل اين است که از همان سال اول ورود به ايران، يعني در سال 1343، پس از مدتي تدريس در دهات اطراف مشهد علي به مدت يک سال به تهران رفت. بعد از تدريس در دانشکده مشهد هم کم کم سخنراني ها در تهران و شهرستان ها شروع شد. مواقعي بود که يک ماه در خانه نبود ولي روزي که در خانه بود، خيلي به بچه ها مي رسيد و حضورش هميشه با هيجان همراه بود. مثلاً هوس مي کرد يازده شب آنها را به طرقبه ببرد و اعتراضات من به جايي نمي رسيد. گاه آنها را به سينما مي برد. هرچه مي گفتم اين فيلم ها به درد بچه دبستاني نمي خورد کار خودش را مي کرد. موضوع انشا به آنها مي داد و کتاب مي خريد و البته به آنها اجازه مي داد هر چقدر پول مي خواهند از جيبش بردارند. حضورش در خانه براي بچه ها هيجان آور بود؛ براي اينکه از روند هميشگي خارج مي شد. يک جلويش بي نهايت صفرها را در يکي از همين روزهاي خانه نشيني براي احسان نوشت تا او نوشتن را ياد بگيرد. برخوردش با دختران هيچ وقت آمرانه نبود. در دوران اقامتش در تهران به دليل سخنراني هاي ارشاد، برايشان نامه مي نوشت و غيبتش را توضيح مي داد. در آن موقع سوسن و سارا هفت، هشت ساله بودند. متلک مي گفت و دست مي انداخت و به شکل غيرمستقيم اشکالاتشان را گوشزد مي کرد. اگر مي فهميد نمره يي کم آورده اند با متلک نارضايتي اش را نشان مي داد؛ عيبي ندارد. درس را کنار بگذار و منتظر يک خواستگار پولدار، پسرحاجي باش. يادم هست زماني که تازه علي از زندان آزاد شده بود، سال 54، از مدرسه به من اطلاع دادند که يکي از بچه ها در دستشويي مدرسه شعار نوشته. شب علي سوسن و سارا را نشاند و گفت؛«شنيدم شماها خيلي مترقي شديد. شعار مي نويسيد. من کتابي دارم به نام از کجا آغاز کنيم؟ از دستشويي نبايد آغاز کرد.

- اما به رغم حضور کم دکتر در جمع خانواده، افکار و آراي دکتر در بين فرزندان شما به وضوح ديده مي شود.

علي پس از آزادي حدود دو سال خانه نشين شده بود. احسان را به امريکا فرستاده بوديم و علي در اين دو سال تا نيمه هاي شب با دخترها که دوازده، سيزده ساله بودند مرتباً بحث و گفت وگو مي کرد. آنها در برخي جلسات پس از سال 55 شرکت مي کردند و کم کم به اين تيپ مباحث توجه نشان مي دادند. شناخت آراي شريعتي را هم آنها مثل همه هم نسلي هاي خود، پس از رفتن علي به دست آورده اند.

- کتاب طرحي از يک زندگي را با چه هدفي نوشتيد؟

هميشه به اين فکر بودم که از طريق نوشتن خاطراتم وجوهي از زندگي علي را که براي مخاطب جوان ناآشنا بود روشن کنم.

استقبالي که از اين کتاب شد به دليل پاسخ هايي بود که به اين پرسش ها داده شد. اين کتاب به چاپ يازدهم رسيد.

- نظرتان راجع به منتقدان شريعتي چيست؟

من هيچ گاه نگاه منفي به منتقدان شريعتي نداشته ام. ولي حسادت ها و افتراها و بدفهمي ها نسبت به او آزارم مي دهد. وقتي غرض و مرض نام نقد مي گيرد، تسويه حساب با ديروز خود به نام حرف ها و آموزه هاي او انجام مي شود. يک متفکر اگر نقد نشود، مي ميرد. شريعتي در 43سالگي از ميان ما رفت و طبيعتاً اگر فرصت بيشتري مي داشت، مثل بسياري از کساني که شانس و امکان مادي تغيير عقيده را داشته اند، او هم در حوزه هايي تغيير عقيده مي داد. البته کوتاه و مفيد و به تمامي زيستن هم از آن دست شانس هايي است که همگي ندارند.

- نظرتان راجع به طرفدارهاي دکتر چيست؟

هر کدام به سهم خود نقش مهمي در پيگيري اين تفکر پس از او داشته اند. بسياري از آنها در سال هايي که نامي از شريعتي برده نمي شد و در اوج جواني خود براي زنده نگاه داشتن راه و سخن او تلاش کرده اند و فرصت هاي بسياري را نيز به همين دليل از دست داده اند؛ آدم هايي صادق، بي نياز و روشن که جسارت مستقل ماندن را داشته اند و البته همه دانشجويان بي نام و نشاني که از سر وفاداري به آرمان هاي او نامش را زنده نگاه داشته اند. همه آنها بي نهايت براي من عزيز هستند.

- جمع بندي تان از تحمل آن همه سختي چيست؟

اينکه تحمل سختي اگر بي دريغ باشد و تبديل به طلبکاري نشود و سهم خواهي، بي پاسخ نخواهد ماند. همين که سي سال بعد هنوز به افکار و وجوه متعدد زندگي شريعتي پرداخته مي شود و حساسيت برانگيز است، براي مني که به سهم خود در زندگي او شريک بوده ام تسلي بخش است.

- آيا فکر مي کرديد که دکتر را به اين زودي از دست بدهيد؟

خير. علي پس از آزادي از زندان دو سال بسيار سختي را گذراند. تحت تعقيب بود و کنترل مي شد. مي گفت در بازگشت از خانه دوستي، ماشيني مي خواسته به او بزند. بار ديگر در نيمه هاي شب که مشغول نوشتن بود، ديده بود يک نفر از ديوار پريده پايين و تا نزديک پنجره جلو آمده است. هميشه منتظر حادثه يي بود. خودم بارها هنگام بيرون رفتن از خانه مي ديدم ساواکي ها جلوي در خانه ايستاده اند. وقتي قرار بر رفتنش شد، مي ديدم که دوباره دارد اميدوار مي شود. پروژه هاي زيادي داشت. از تصحيح کتاب هايش و تجديدچاپ آنها و... اما يک ماه نشد. روز قبل از مرگش با او تلفني صحبت کردم. چاره يي جز پذيرفتن اين واقعه نداشتم. پس از شهادت علي از طرف نيروهاي نظامي با من تماس گرفتند که هواپيما مي گيريم تا جنازه استاد را به ايران بياوريم، شاهنشاه گفتند عزاي عمومي اعلام مي کنيم. گفتم؛«به شاهنشاهت بگو نمي خواهد براي نويسنده يي که در زمان حياتش، قدرت خريد يک سري کتاب هاي ويل دورانت را نداشت تعزيه بگيري.»

در پايان اين گفت وگو، دکتر پوران شريعت رضوي را با خاطراتش، با زحمات بي دريغش، با فرزنداني که عميقاً به آنها افتخار مي کند، با خانه يي که مملو از آثار، عکس و جملات کوبيده بر ديوار خانه اش است تنها گذاشتم و به هنگام نوشتن اين گفت وگو تفالي به حافظ شيراز زدم و خواجه شيرازي چنين گفت؛

بتي دارم که گرد گل زسنبل سايه بان دارد

بهار عارضش خطي به خون ارغوان دارد

غبار خط نپوشانيد خورشيد رخش يارب

حيات جاودانش ده که حسن جاودان دارد

چو عاشق مي شدم گفتم که بردم گوهر مقصود

ندانستم که اين دريا چه موج خون فشان دارد
+ نوشته شده توسط سیامک آرش آزاد در جمعه دوم آذر 1386 و ساعت 1:30 |