تبليغاتX
حرف های من
توده مردم همچنان به اين خانه وفادارند، و هنوز پس از گذشت قرن‌ها و دگرگوني‌ها و زاد و مرگ ايمان‌ها و عشق‌ها و انديشه‌هاي بسيار، از در اين خانه، به قصري، معبدي، و قبله‌اي ديگر، نرفته‌اند. تعجب نكنيد كه چگونه من دارم از «گريستن» دفاع مي‌كنم، كه شنيده‌ايد ـ و بارها ـ كه از برنامه گريه و روضه انتقاد كرده‌ام.
با وجود آن‌كه دكتر علي شريعتي، از منتقدان شيوه مرسوم عزاداري‌ها و سوگواري‌ها براي خاندان اهل بيت(ع) به شمار مي‌رود، وي در سخنراني مشهور خود در سالروز شهادت فاطمه زهرا(س)، از گريه مردم بر مصائب اهل بيت(ع) تجليل و تنها آن را نيازمند تكميل مي‌داند كه آن هم به عهده روشنفكران و دانشمندان است.

وي مي‌گويد: هر مذهبي، مكتبي، هر نهضتي يا انقلابي، از دو عنصر تركيب مي‌يابد؛ عقل و عشق. يكي روشنايي است و ديگري حركت. يكي شعور و شناخت مي‌بخشد و به مردم بينايي و آگاهي مي‌دهد و ديگري، نيرو و جوشش و جنبش مي‌آفريند... .

مدينه، مسجد نبوي، درب خانه فاطمه(س)در يك جامعه، در يك نهضت فكري يا مكتب انقلابي، دانشمندان، گروه روشنفكران آگاه و مسئول، كارشان نشان دادن راه و شناساندن مكتب يا مذهب و آگاهي بخشيدن به مردم و مردم، مسئوليتشان روح دادن و نيرو و حركت بخشيدن است... .

اسلام نيز چنين بوده است و بيشتر از هر مذهبي، دين «كتاب» و «جهاد» است و انديشه و عشق. آنچنان كه در قرآن نمي‌توان دانست كه مرز ميان عقل و ايمان كجاست. شهادت را زندگي جاويد مي‌شمارد و به قلم و نوشته سوگند مي‌خورد و در ميان ياران پيامبر، «عابد» و «مجاهد» و «مبلغ» از هم مشخص نيستند.

و تشيع، به ويژه با تاريخ و فرهنگش، تجلي‌گاه عشق و شور و خون و شهادت است و كانون ملتهب و جوشان احساس و در عين حال، يك نوع تفكر و معرفت و فرهنگ علمي و عقلي ويژه و نهضت فكري نيرومند و مشخص؛ «حادثه»اي است در سرگذشت انسان و به نام و نهاد علي، از «علم» و «عشق».

و «حقيقت‌پرستي» چنين مذهبي است كه حقيقت، بي‌پرستش، فلسفه و دانش است و پرستش، بي‌حقيقت، بت‌پرستي يا شهوت!

اشك: شهادت عشق
تشيع در تاريخ، اين چنين زاد و زيست. متفكران و دانشمندانش، مظهر اجتهاد و تعمق و تحقيق و منطق و فرو رفتن در اندرون معاني و شناختن متحول و متكامل مفاهيم اعتقادي و حقايق اسلامي و نگهباني روح و حقيقت و جهت راستين اسلام نخستين در معركه گيج‌كننده و گمراه‌سازنده‌اي كه به نام فلسفه و تصوف و علم و ادب و زهدنمايي و يوناني‌زدگي و شرق‌گرايي در افكار برانگيخته بودند.

و توده مردمش، مظهر وفاداري به حقيقت و اخلاص و عشق و شور و فداكاري و جانبازي در راه علي و ادامه‌دهندگان راه علي، در دوره‌هايي كه زور و شكنجه و قتل‌عام بر زندگي توده حكومت مي‌راند و لبي را كه به نام او باز مي‌شد، مي‌دوختند و خوني را كه با مهر او گرم مي‌شد، مي‌ريختند و از خاندان پيغمبر سخن گفتن، پاداشش در خلافت پيغمبر، پوست كندن و سوزاندن بود.

و اما، امروز نيز توده مردم ما همچنان عشق مي‌ورزند، همچنان دوست مي‌دارند، همچنان به اين خانه وفادارند، و هنوز پس از گذشت قرن‌ها و دگرگوني‌ها و زاد و مرگ ايمان‌ها و عشق‌ها و انديشه‌هاي بسيار، از در اين خانه، به قصري، معبدي، و قبله‌اي ديگر، نرفته‌اند، مي‌بينيم كه همچنان سر بر ديوار خانه فاطمه نهاده‌اند و به درد، مي‌نالند. اين اشك‌ها، هر كدام «كلمه»اي است كه توده‌هاي صميمي و وفادار ما با آن، عشق ديرينه خويش را به ساكنان اين «خانه» بيان مي‌كنند. اين زبان توده است و چه زباني صادقتر و زلالتر و بي‌رياتر از زباني كه كلماتش، نه لفظ است و نه خط، اشك است و هر عبارتش ناله‌اي، ضجه دردي، فرياد عاشقانه شوقي!

مگر چشم از زبان صادقانه‌تر سخن نمي‌گويد؟ مگر نه اشك، زيباترين شعر و بي‌تابترين عشق و گدازانترين ايمان و داغترين اشتياق و تبدارترين احساس و خالصترين «گفتن» و لطيفترين «دوست داشتن» است كه همه، در كوره يك دل، به هم آميخته و ذوب شده‌اند و قطره‌اي گرم شده‌اند، نامش اشك؟!

مي‌بينيم كه توده ما هنوز حرف مي‌زند و حرف خودش را خوب مي‌زند. تعجب نكنيد كه چگونه من دارم از «گريستن» دفاع مي‌كنم، كه شنيده‌ايد ـ و بارها ـ كه از برنامه گريه و روضه انتقاد كرده‌ام.

آري، اين دو سخن با هم متضاد نيستند. «برنامه گريه كردن»، به عنوان يك «كار» و يك «وظيفه» و يك «وسيله» براي رسيدن به «هدفي» و به عنوان يك «اصل» و يك «حكم»، چيز ديگري است و «گريستن»، يعني تجلي طبيعي يك احساس، حالتي جبري و فطري از يك عشق، يك رنج، يك شوق با اندوه، چيز ديگري...

كسي كه عاشق است و از معشوقش دور افتاده و يا عزادار است و مرگ عزيزي قلبش را مي‌سوزاند، مي‌گريد، غمگين است، هرگاه دلش ياد او مي‌كند و زبانش سخن از او مي‌گويد و روحش آتش مي‌گيرد و چهره‌اش برمي‌افروزد، چشمش نيز با او همدردي مي‌كند؛ يعني اشك مي‌ريزد، اشك مي‌جوشد و اين حالات همه نشانه‌هاي لطيف و صريح ايمان عميق و عشق راستين اويند... .

من هم مثل شما به او مي‌نگرم!
گريه‌اي كه تعهد و آگاهي و شناخت محبوب يا فهميدن و حس كردن ايمان را به همراه نداشته باشد، كاري است كه فقط به درد شستشوي چشم از گرد و غبار خيابان مي‌آيد.

فراموش نكنيم كه نخستين كسي كه بر سرگذشت حسين بزرگ گريست، عمر سعد بود و نخستين كسي كه بر اين‌گونه «گريه بر حسين» ملامت كرد، شخص زينب بزرگ!

و بد نيست بدانيد كه نخستين مجلس عزاداري، در دربار يزيد!...

هيچ مذهبي، تاريخي و ملتي چنين خانواده‌اي ندارد؛ «خانواده‌اي كه در آن پدر، علي است و مادر، فاطمه و پسر، حسين و دختر، زينب»؛ همگي در زير يك سقف و در يك عصر و يك خانواده.

و در عين حال، به هيچ خانواده‌اي، از جانب ملتي اين همه عشق و اخلاص و ايمان و شعر و خون نثار نشده است.
ملت ما، بر گرد در و بام خانه فاطمه، يك فرهنگ پديد آورده است؛ از اين خانه يك تاريخ پر از هيجان و حركت و شهامت و فضيلت، بر بستر زمان جاري شده است؛ نهر زلال و حيات‌بخشي كه بر همه نسل‌هاي ملت ما گذشته است و هم‌اكنون نيز در عمق روح و وجدان توده ما جريان دارد.

اين تنها ملتي است كه در زندگي نوع بشر روي خاك، در غم خاندان محبوب خويش و در عزاي قهرمان آزادي و ايمان خويش، در طول تاريخ درازش، همواره غمگين و عزادار مانده است و پايمال كردن فضيلت و محكوميت حقيقت و فاجعه حكومت جنايت و زور را، به رغم گذشت زمان و غلبه هميشگي اين نظام بر تاريخش و سرنوشتش، فراموش نكرده است.

اما اين عشق‌ها همه عقيم مانده‌اند؛ اين اشك‌ها همچون باراني كه بر شوره‌زار ببارد، سبزه‌اي در اين كوير نمي‌روياند و اين همه فداكاري‌ها، سرمايه‌ها، آمادگي‌ها و تجمع‌ها و نيروهاي انساني و وقت‌ها و فرصت‌هاي عزيز نيروبخش هدر مي‌رود.

مقصر كيست؟ دانشمند! كه پا به پاي توده، مسئوليت خويش را انجام نمي‌دهد؛ او بايد به توده، «آگاهي» و «شناخت» و «جهت» مي‌داد و نداد... .
منبع : خبرگزاری تابناک
+ نوشته شده توسط سیامک آرش آزاد در سه شنبه سی و یکم اردیبهشت 1387 و ساعت 11:53 |
مسابقه فوتبال پرسپوليس و سپاهان

علي پروين در جايگاه ويژه استاديوم آزادي

 

 

 پرسپولیس با غلبه بر سپاهان قهرمان شد

در هفته پاياني ليگ برتر فوتبال تيم پرسپوليس با غلبه بر سپاهان اصفهان بر بلنداي قهرماني اين مسابقات ايستاد.

در هفته سي و چهارم ليگ برتر ايران تيم هاي پرسپوليس و سپاهان از  در ورزشگاه آزادي به مصاف هم رفتند كه در نهايت سرخپوشان با نتيجه دو بر يك به پيروزي دست يافتند.
در نيمه نخست اين بازي دو تيم به تساوي يك بر يك رضايت دادند. در نيمه دوم تيم پرسپوليس در وقت اضافه توسط سپهر حيدري گل برتري را به ثمر رساند تا قهرماني خود را در ليگ برتر مسجل كند.
اين مسابقه به قضاوت سعيد مظفري زاده انجام شد.
از تيم پرسپوليس حسين كعبي و عليرضا نيكبخت واحدي و از تيم سپاهان مسعود همامي، ابراهيم لوينيان، هادي جعفري، حسين كاظمي، احسان حاج صفي، ابوالهيل، عماد رضا و محسن حميدي كارت زرد دريافت كردند.
از تيم پرسپوليس مسعود زارعي در وقت اضافه با كارت قرمز روبه رو شد.
گل هاي تيم پرسپوليس را در اين بازي محسن خليلي در دقيقه 17 و سپهر حيدري در دقيقه 90+6 و تك گل سپاهان را احسان حاج صفي در دقيقه 29 به ثمر رساندند.
پرسپوليس با 59 امتياز به قهرماني هفتمين دوره ليگ برتر فوتبال دست يافت و سپاهان با 58 امتياز در رده دوم قرار گرفت.
اسامي پرسپوليس:
مهدي واعظي، نصرتي( 46 نيكبخت)، حيدري، زارعي، باقري ها، باقري، آقايي(62 ماته)، آشوبي، كعبي(80 بادامكي)، نوري و خليلي
سرمربي: قطبي
اسامي سپاهان:
همامي، عقيلي، عزيز زاده، لوينيان، جعفري، كاظمي، كاظم، حاج صفي، ابوالهيل(79 پاپي)، سيد صالحي(73 حميدي)، عمادرضا( 88 مجيري)
سرمربي: ويرا

+ نوشته شده توسط سیامک آرش آزاد در یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1387 و ساعت 12:52 |
۲۷ اردیبهشت روز روابط عمومی مبارکباد

۲۷ اردیبهشت  روز روابط عمومی را به همه دوستان و عزیزانم در روابط عمومی های سازمان ها و ارگانها تبریک می گویم.

+ نوشته شده توسط سیامک آرش آزاد در جمعه بیست و هفتم اردیبهشت 1387 و ساعت 1:11 |

زندگي نامه شهيد دکتر رحمان دادمان


رحمان دادمان در سال 1335 در شهر اردبيل ديده به جهان گشود. تحصيلات ابتدايي را در همان شهر و تحصيلات متوسطه را در رشته رياضي در دبيرستان هدف تهران به انجام رساند. وي در سال 1353 وارد دانشگاه تهران شد و در سال 1365 در رشته مهندسي عمران از اين دانشگاه در مقطع كارشناسي ارشد فارغ‌التحصيل شد.

پيش از انقلاب فعالان جنبش اسلامي در انجمن‌هاي اسلامي دانشگاه تهران بود و نقش بسيار گسترده‌اي در قيام مردم تبريز عليه رژيم شاه داشت. وي پس از پيروزي انقلاب هم به همراهي دانشجويان مسلمان و پيرو خط امام (ره) در تسخير لانه جاسوسي و برپايي انقلاب دوم نقش فعالي ايفا نمود.

پس از حمله نظاميان آمريكا به طبس، وي همراه عده‌اي از گروگان‌هاي آمريكايي عازم شهر تبريز شد. سپس به پيشنهاد حضرت آيت الله مدني به فرماندهي سپاه آذربايجان شرقي منصوب گرديد. با شروع جنگ تحميلي مشاركت فعالي در همه عرصه‌هاي دفاع مقدس داشت، سپس تا پايان جنگ در سمتهاي مسئول ستاد عملياتي سپاه پاسداران، جانشين معاونت كل لجستيك و تداركات سپاه و قائم‌مقام عضو هئيت امناي جهاد سازندگي و معاون آموزش جهاد به خدمت پرداخت با فرمان حضرت امام(ره) مبني بر الحاق شيلات ج.ا. به وزارت جهاد به عنوان اولين مديرعامل شركت شيلات ج.ا. منصوب گرديد. با رحلت حضرت امام (ره) همانند بسياري از دوستان و همرزمان خويش به ستاد برگزاري مراسمهاي ارتحال امام (ره) پيوست و به صورت شبانه‌روزي به كار و تلاش پرداخت تا شايد به اين طريق بتواند ذره‌اي از درد جانكاه خويش را در غم از دست دادن آن پير فرزانه التيام بخشد.

پس از ارتحال امام(ره) در راستاي عمل كردن به وصيتنامه امام خميني(ره) مبني بر تحصيل جوانان حزب‌اللهي و حضور آنها در فضاي دانشگاه‌ها مشغول ادامه تحصيل شد. دكتر دادمان سپس براي تحصيل در رشته دكتراي راه و ساختمان به انگلستان رفته و موفق به دريافت درجه دكترا از دانشگاه منچستر اين كشور گرديد.

ايشان طي سالهاي گذشته در سمت‌هاي مختلفي به انجام وظيفه در نظام مقدس جمهوري اسلامي پرداخته است از جمله در سپاه پاسداران انقلاب اسلامي در پستهاي فرمانده سپاه آذربايجان شرقي، مسئول ستاد عملياتي سپاه، معاون هماهنگ كننده واحد تداركات كل سپاه و جانشين معاون لجستيكي در وزارت سپاه ، در وزارت جهاد سازندگي در پستهاي مسئول واحد آموزش جهاد، قائم مقامي و عضويت درشوراي مركزي و مسئول هماهنگي واحدها و كميته‌هاي جهاد و همچنين مدتي نيز به عنوان مديرعامل شركت شيلات جمهوري اسلامي ايران در اين وزارتخانه فعاليت كرده است.

آقاي دكتر دادمان حضور فعالي در مجامع فرهنگي داشته و مقاله وي در كنفرانسهاي بين‌المللي منتشر گرديده وي همچنين علاوه بر تدريس در دانشكده فني دانشگاه تهران مدتي نير در سمت معاون امور پژوهشي مركز تحقيقات استراتژيك مشغول به كار بوده است. از ايشان چهار فرزند به يادگار مانده است.

شهيد دادمان در 27 ارديبهشت سال 1380 در حالي كه جهت انجام ماموريت اداري خويش و بازديد از پروژه‌هاي وزارت راه و ترابري دراستان گلستان عازم اين استان بود در سانحه سقوط هواپيماي ياك 40 همراه تعدادي ديگر از همراهان خويش به ملكوت اعلي پيوست.

هيچ‌وقت فكر نمي‌كردم آقا رحمان اين طور از دنيا برود، خوشا به سعادتش، "عاش سعيد او مات سعيدا" (خاطرات حيدر زنديه)

زنديه از ياران ديرين شهيد دادمان است. وي كه از سالهاي اوليه‌ي انقلاب با شهيد دادمان يار بوده است. خاطرات بسياري از وي در ذهن‌ دارد. زنديه از آقا رحمان مي‌گويد: « متاسفانه ما ايراني‌ها رسم بدي داريم و آن اين است كه هميشه وقتي افراد برزگ از دنيا مي‌روند شروع به شناسايي درباره رفتار، خصوصيت و ويژگي‌هاي آنها مي‌كنيم، وقتي اين مردان بزرگ در قيد حيات هستند، آنطور كه شايسته‌ي آنهاست، به آنها توجه نمي‌كنيم و گاهي حتي به آنها ظلم هم مي‌كنيم.»

وي با تقسيم بندي مراحل مختلف زندگي شهيد دادمان و دسته‌بندي ويژگي‌هاي اخلاقي و خصوصيات شهيد به ذكر خاطراتي از آن مقاطع مي‌پردازد و مي‌گويد:« آقا رحمان بسيار شجاع و با شهامت بود.» سالهاي 56 يا 57 بود كه رو به روي دانشگاه تهران تظاهراتي برگزار شده بود، يادم هست كه آقا رحمان روي شانه‌هاي يكي از هم رزمانش با حرارت عليه رژيم شاه شعار مي‌داد.

سالهاي 62-63 در مراسم حج يك راهپيمايي در مكه ترتيب داديم. در مسير سنگ زدن به شيطان خيلي‌ها با علاقه شعار نمي‌دادند؛ اما آقا رحمان با اين كه مسئوليت مهمي بر عهده داشت و بايد طوري رفتار مي‌كرد كه مورد شناسايي قرار نگيرد، با حرارت شعار مي‌داد به طوري كه جمع با ايشان همراهي كرد و تظاهرات تبديل به يك راهپيمايي بسيار موثر و پرشكوه شد.»

« در حج خونين سال 66 در اجتماع مردم درحالي كه پليس ضد شورش و نيروهاي خشمگين سعودي حضور داشتند، با شهامت مردم را توجيه مي‌كرد و به آنها روحيه مي‌داد.» زنديه از علاقه‌ي شديد آقا رحمان به رزمندگان اسلام مي‌گويد و ادامه مي‌دهد:« آقا رحمان علاقه‌ي خاصي به رزمندگان داشت و در مراسم حج تمام تلاشش اين بود که نيروهاي بعثه را از ميان رزمندگان انتخاب كند و جالب است كه بدانيد شهيد دستواره، حاج عباس وراميني، مجيد رمضان و بسياري ديگراز بزرگان لشگر 27 با آقا رحمان همكاري كردند. آقا رحمان هميشه بسيجي بود. يادم هست زماني كه مدير عامل شيلات بود، در موسم هفته‌ي بسيج و عمليات‌ها كه مي‌شد، لباس بسيجي مي‌پوشيد زمان اعلام قطعنامه شاهد بودم كه چگونه اشك مي‌ريخت.»

يار ديرين شهيد رحمان دادمان مي‌گويد: «آقا رحمان روح لطيفي داشت، علي‌رغم چهره‌ي ايشان كه جدي و خشن به نظر مي‌رسيد، بسيار لطيف و مهربان بود. وقتي كاري را كه به افراد محول مي‌كرد انجام مي‌شد مثل يك آدم معمولي و زيردست مي‌آمد دلجويي و تشكر مي‌كرد. اگر اين وجه شخصيت آقا رحمان را كسي درك كرده باشد امروز بيشتر مي‌سوزد.

زنديه ادامه مي‌دهد: «عجيب عشق به ائمه داشت. در مراسم حج زماني كه دعاي كميل برپا مي‌كرديم ايشان همواره در رفت و آمد بود. همانطور كه راه مي‌رفت و وظيفه‌اش را انجام مي‌داد، گريه مي‌كرد و اشك مي‌ريخت. يادم هست يكبار بعد از آن كه دعاي كميل تمام شد، آقا رحمان گفت: حيدر،‌ برويم دعا بخوانيم. من كه خسته بودم گفتم: خسته شديم، آقا رحمان در جواب گفت: دعايي كه خودمان پشت بقيع بخوانيم لطف ديگري دارد.»

+ نوشته شده توسط سیامک آرش آزاد در سه شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1387 و ساعت 23:4 |
انتقاد دختر شهریار از سریال شهريار
 
متاسفانه داراي صحنه‌ها و سكانس‌هايي غيرواقعي و توهين آميز به شخصيت استاد شهريار بوده كه نه تنها با واقعيت‌هاي حيات آن بزرگوار همخواني نداشته و ندارد.
 
فرزند شهريار تصريح كرد: در كل سريال «شهريار» بر مبناي واقعيت نيست و نه تنها همخواني با زندگي‌ پدرم ندارد بلكه نوعي اهانت نسبت به ايشان، مادرم و خانواد‌ه‌ ما است.

«مريم بهجت‌ تبريزي» فرزند استاد شهريار در واكنش به سريال «شهريار» گفت: اعلام مي‌كنم كه آنچه به عنوان سريال شهريار از شبكه دو پخش شده، ارتباطي با زندگي شاعر بلند‌آوازه ايراني، شهريار نداشته است.

«مريم بهجت‌ تبريزي» فرزند استاد شهريار در واكنش به سريال «شهريار»(كمال تبريزي)گفت: سريالي كه با نام «شهريار» از شبكه دوم سيما در حال پخش است، متاسفانه داراي صحنه‌ها و سكانس‌هايي غيرواقعي و توهين آميز به شخصيت استاد شهريار بوده كه نه تنها با واقعيت‌هاي حيات آن بزرگوار همخواني نداشته و ندارد، بلكه با تحريف و تغييراتي همراه بوده است كه نهايتا به مسخ شخصيت حقيقي و اجتماعي و ادبي پدرم -كه محبوب‌ترين شاعر ايران در قرن حاضر است- منجر مي‌شود.

وي ادامه داد: متاسفانه با تماشاي اهانت‌هاي ناروا به مادرم و تصويري مبهم از يك معلم فرهنگي شريف، متوجه شدم كه سريال شهريار بدون كمترين تحقيق و پژوهش سرهم‌بندي و نگارش شده است.

فرزند محمدحسين بهجت‌تبريزي با اشاره به ذكر نام خانواده شهريار در تيتراژ اين سريال به فارس گفت: مي‌خواهم بگويم شما كه خانواده شهريار را در جريان اين سريال نگذاشتيد و اطلاعات مستندي هم از آنها نگرفته‌ايد، چگونه در تيتراژ انتهاي سريال از آنها تشكر مي‌كنيد؟! وقتي اين مطلب را بيننده سريال مي‌بيند، فكر مي‌كند كه حتما خانواده شهريار نيز با اين سريال همكاري داشته‌ است.

وي افزود: اگر من را از اين جريان مطلع مي‌كردند،ابتدا درخواست مي‌كردم كه فيلمنامه را بخوانم.

بهجت تبريزي همچنين گفت: برطبق قانون حمايت از مؤلفان و منصفان، اين سريال بدون مجوز پخش شده است در حالي كه به موجب اين قانون تا 30 سال تمام حقوق مادي و معنوي به ورثه تعلق مي‌گيرد و براي هر گونه استفاده‌اي بايد از وراث اجازه گرفته شود ولي سازندگان اين سريال از ما هيچ‌گونه اجازه‌اي نگرفتند.

وي ادامه داد: داستان، بيوگرافي و شخصيتي كه از پدر من در اين سريال نمايش داده مي‌شود به طور كلي متفاوت از واقعيت است و كسي كه اين فيلم را ساخته كوچك‌ترين شناختي از شخصيت ادبي، مذهبي، ديني و عرفاني پدرم نداشته است.

بهجت تبريزي با اشاره به برخي شخصيت‌هاي اين سريال به فارس گفت: حتي شخصيت‌هايي در اين سريال وجود دارد مثل ابراهيم اديب يا گلرخ كه اصلا وجود خارجي نداشته‌اند. كلا داستاني كه در مورد جواني، بعد از ازدواج و ميانسالي‌ پدرم نشان مي‌دهند، مورد دخل و تصرف واقع شده است.

وي افزود: اولا به لحاظ زماني،تاريخ‌ها را رعايت نكرده‌اند و همه ساختگي بودند.به جرات مي‌گويم 80 تا 90 درصد اين پروژه ساختگي است و هيچ‌كدام از اينها اتفاق نيفتاده است.
دختر استاد شهريار تصريح كرد: قسمت اخير سريال «شهريار» كاملا ساختگي بود چرا كه مادر من اصلا در بيمارستان فوت نكرده‌اند و اصلا مريض نبوده‌اند بلكه ايشان سكته مغزي كردند و از دنيا رفتند.

وي در ادامه با انتقاد از نمايش چهره‌اي غير واقعي از مادرش در اين سريال افزود: مادرم، فردي باسواد بوده كه در سريال بي‌سواد معرفي مي‌شود. ايشان نوه عمه پدرم و خويشاوند نزديك مادرم بود ولي در اين سريال، يك فرد بيگانه معرفي مي‌شود كه پدرم را به طور اتفاقي در بانك مي‌بيند.

بهجت‌تبريزي گفت: مادر من عاشق شعرهاي پدرم بود چون بيست و چند سال از پدرم كوچك‌تر بود و به خاطر انگيزه ادبي‌اش با پدرم ازدواج كرد.

وي در ادامه گفت: همانطور كه اشاره كردم برخلاف آنچه سريال نشان مي‌دهد مادر من اصلا مريض نبودند. يك روز كه ما را براي مدرسه آماده مي‌كردند، سكته مغزي كردند و دار فاني را وداع گفتند. ايشان اصلا بيمارستان نرفتند كه پدرم از ايشان پرستاري كند.

وي ادامه داد: برخلاف آنچه در «شهريار» ديديم، اين واقعيت ندارد كه مادرم، پدرم را «محمد جان» صدا مي‌كرده بلكه همه او را با نام شهريار صدا مي‌زدند و مادرم نيز به نام آقا شهريار صدايش مي‌‌كرد.

«بهجت تبريزي» با بيان اين نكته كه شهريار در 40 سال آخر زندگي‌اش خانه‌نشين بوده، افزود: پدر من، 40 سال آخر زندگي‌اش را از خانه بيرون نرفت. خودش يك شعري را دارد كه وصف احوال اين چهل سال است: از من چه طالعي است كه با اين شتاب عمر/بازم بپرود لب بام آفتاب عمر/ من روي چرخ و پره هنوز و به پيچ و تاب/ جايي كه آب ريخته از آسياب عمر/ سائيده رشته‌اي است كه تابيده به گلو/ من تاب مي‌خورم به نخي از طناب عمر / چل سال آزگار به زندان روزگار حبس ابد چگونه نهي در حساب عمر/.

وي افزود: در آن مدت اگر كسي به ملاقات استاد شهريار مي‌آمد، بعضي وقت‌ها مي‌پذيرفت و بعضي مواقع به دليل كسرت جمعيت و اينكه حال عمومي خوبي نداشت، نمي‌توانست كسي را به حضور بپذيرد.

فرزند شهريار تصريح كرد: در كل سريال «شهريار» بر مبناي واقعيت نيست و نه تنها همخواني با زندگي‌ پدرم ندارد بلكه نوعي اهانت نسبت به ايشان، مادرم و خانواد‌ه‌ ما است.

بهجت تبريزي گفت:اين سريال بدون كوچكترين تحقيق و پژوهش سرهم‌بندي و نگارش شده است‌، لذا به عنوان يك رسالت تاريخي، نه به عنوان وارث پدرم كه جاي خود دارد، بلكه به عنوان يك واصل با استادي كه سال‌ها با او زندگي گذرانده‌ام، اعلام مي‌كنم كه آنچه به عنوان سريال شهريار از شبكه دو پخش شده، ارتباطي با زندگي شاعر بلند‌آوازه ايراني، شهريار نداشته است.

وي افزود: به جرات مي‌توانم بگويم حتي يك مطالب مهم كه در مورد پدرم بايد منعكس شود، در اين سريال ديده نمي‌شود و اكثريت مطالب مهم زندگي پدرم مثل شبي كه از عشق مجازي به عشق حقيقي رسيد و مهمترين شب زندگي او محسوب مي‌شود، در اين فيلم آن چنان كه بايد به مردم نشان داده نشده است.

فرزند شهربار خاطرنشان كرد: پدرم وقتي از تبريز به تهران آمدند، 13 _ 14 ساله بودند و در سنين پايين به دارالفنون به مدت 7 سال درس طب خواندند، ايشان بين 20 تا 30 سال به عشق حقيقي رسيدند و متحول شدند، اتفاقي كه براي كمتر كسي مي‌افتد ولي در سريال «تبريزي» به هيچ يك از اين مسائل پرداخته نشده است.

وي در انتها گفت:پدرم فردي بسيار متدين و مذهبي بودند ولي اين مسئله نشان داده نشده است.ايشان حافظ قرآن بودند و آن قدر قرآن خوانده بودند كه زبان عربي را از اين طريق ياد گرفتند.
+ نوشته شده توسط سیامک آرش آزاد در سه شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1387 و ساعت 12:19 |

همزمان با روز ولادت شير زن واقعه كربلا كه توانست با پيام رساني، شايستگي زنان را در تاريخ به منصه‌ ظهور رسانده و ضامن بقاي اسلام باشد و از بازماندگان حادثه‌ تلخ عاشورا مراقبت و پرستاري كند، روز پرستار ناميده شده‌ است. در كشور ما نيز پرستاران، در طول هشت سال دفاع مقدس، برغم كمبودها و مشكلات، خالصانه و بي‌ريا در جهت بهبود وضعيت بيماران تلاش كردند و غالبا به جاي اين كه در آغوش گرم خانواده به ‌سر ببرند، بر بالين مجروحان جنگي حاضر شده و از آنان مراقبت كردند و در اين راه مشقتهاي بسياري را متحمل شدند.

 

 پيدايش پرستاري

آنگاه كه رنج و درد بر كالبد انسان حمله ور گشت و سلامت وي را پايان داد، پرستاري به وجود آمد؛‌ يعني از زمان پيدايش بشر،‌ اين حرفه مقدس بر عرصه گيتي نمايان شده است. در مسير تاريخ، پرستاري  همپاي پزشكي در خدمت انسان ها بوده است و به تدريج، اين دو در قالب علم پيشرفت نموده اند و در زمان هاي بحراني، مانند حوادث طبيعي و جنگ ها، خدمات شايان توجهي انجام داده اند.

 

 پرستاري در اسلام

پرستاري از مجروحان و كمك به ناتوانان، در فطرت و نهاد هر انساني وجود دارد كه حاكي از اهميت آن در زندگي اجتماعي است. سيره رهبران الهي نيز همواره بر اين بوده كه در ميدان انجام كارهاي پسنديده، گوي سبقت را از همه انسان ها بربايند و انسان كامل عصر خويش و الگو براي آيندگان باشند تا بدين ترتيب، بزرگ ترين مشوق انسان ها در عمل به نيكي ها گردند. يكي از كارهاي نيك ،? پرستاري? از بيماران است و رهبران الهي نيز بدان همت مي گماردند.

 

    

 نُسَيبه، پرستار با ارزش

تاكيد اسلام بر بزرگداشت كار پرستاري و سفارش به انجام آن، باعث شده بود كه بسياري از اصحاب رسول خدا اعم از زن و مرد، به اين كار اهتمام ورزند.?نسيبه? يكي از زنان صدراسلام است كه با پيامبر (ص) بيعت نمود. وي بيشتر روزها روزه دار بود و از عبادت خداوند غفلت نمي ورزيد. اين زن شجاع و با شهامت،‌ در جنگ هاي احد،‌ حنين، ‌حديبه و يمامه شركت داشت و همواره مشكي بر دوش مي كشيد و خورجيني نيز در برداشت و هر جا تشنه اي مي يافت و يا ناله مجروحي را مي شنيد، ‌بي درنگ بر بالينش حاضر مي شد. وظيفه او، ‌رساندن آب به سربازان و نيز مداواي زخميان بود.

 

 حضرت زينب (س) پرستار نهضت و انقلاب حسينى

حضرت زينب (س) در سال پنجم هجري از مادري چون فاطمه زهرا (س) متولد شد و در دامان ايشان، پيامبر اسلام (ص) و حضرت علي (ع) پرورش يافت. يكي از سيره هاي عملي زندگي اين بانوي الهي، پرستاري و دست گيري از حال بيماران و درماندگان بود. اتفاقات سختي كه در طول حيات سراسر مرارت بار ايشان رخ داد؛ همچون بيماري مادر بزرگوارشان، ضربت خوردن پدر، مسموميت برادر و بالاخره حادثه بزرگ كربلا، زينب را به عنوان الگوي پرستاران معرفي كرد و سالروز ولادتش، به عنوان روز پرستار برگزيده شد.

پرستار بزرگ صحراي كربلا، در آن روز سخت، وظايف سنگيني به عهده داشت: تقويت روحيه مجروحان و خانواده شهيدان، رسيدگي به بازماندگان و كمك به اطفال. هم چنين ايشان به مراقبت از حضرت سجاد (ع) نيز كه در بيماري شديد به سر مي برد، مشغول بود.

حيف است زينب سلام الله عليها را تنها پرستار بيمار بخوانند زيرا پرستارى از بيمار يكى از كوچك‏ترين مسؤوليت ‏هاى حضرت زينب سلام الله عليها بود، و هر چند پرستارى وظيفه سنگين و ارزشمندى است و پرستار متعهد بايد با صبر و حوصله، تحمل هر نوع ناملايمات براى انجام خدمتش ‏بنمايد و چنين كارى از عهده هر كس برنمى‏آيد ولى با اين حال ‏مقام زينب كبرى سلام الله عليها، آن‏قدر والا و عظيم است كه او را پرستار نهضت و انقلاب حسينى بايد بناميم، زيرا اين پرستارى به مراتب مهم‏تر و سرنوشت‏ سازتر از پرستارى بيمار بود. زينب نقش نگهدارى از قيام خون بار حسينى را بر عهده داشت كه ‏قطعا اگر او اين بار را بر دوش نمى‏گرفت، خون سالار شهيدان حضرت اباعبدالله الحسين صلوات الله عليه پايمال مى‏شد و بسيار دشوار بود كه نهضت ابى عبد الله عليه السلام به مردم‏ اعلام و ابلاغ گردد و شايد بدون اسارت خاندان رسول الله وپيش‏تازى عقيله بنى هاشمى عليها السلام در رسوا نمودن هيئت‏ حاكم، و تبليغ او از انگيزه قيام برادرش، يزيديان به هدف پليد خود نائل مى‏آمدند و نام رسول الله صلى الله عليه و آله و سلم را نه تنها از مناره‏ هاى مساجد بلكه از تاريخ، پاك و محو می ‏كردند و اين بود نيت ‏شوم آنان.

حضرت زينب عليها السلام با مجاهدت و قيام شجاعانه خويش در برابر زورگويان و هم‏چنين فريب ‏خوردگان زمانش، آن چنان از قيام امام حسين عليه السلام دفاع كرد كه ‏تا قيام رستاخيز، همانند او نه در مردان و نه در زنان، وجود ندارد و اين نام جاودان و مقدس براى هميشه با عظمت ‏بايد برده شود.

عقيله بنی هاشم عليها السلام در پس آن مصيبت ‏بزرگى كه ?تصغر عندها المصائب‏? آن چنان ‏بار سنگين پرچم ولايت را بر دوش گرفت و در برابر كفر و زندقه‏ ايستاد و سخنرانى كرد و خطابه خواند و مردم را بيدار كرد و حركت را در مردگان آغاز نمود كه از آن جا حركت توابين و ديگر حركت‏هاى اسلامى آغاز شد و تا امروز و فردا و فرداها، آثار اين ‏حركت عظيم زينبى، هويدا است و به بركت اين بانوى بزرگوار و قيام مباركش، هم‏چنان بيرق‏هاى خونين عاشورا به نشانه روز انتقام مظلوم از ظالم، در سراسر جهان افراشته مى‏شود زيرا زينب كبرى سلام الله عليها بود كه پيام ‏خونين حضرت اباعبدالله الحسين عليه السلام را به تمام نسل‏ها و عصرها رساند.

+ نوشته شده توسط سیامک آرش آزاد در یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1387 و ساعت 9:47 |

خواهر شهيدان باكري:دیگر طاقت سکوت کردن ندارم

دیگر طاقت سکوت کردن ندارم
پس از چندین سال سكوت و از گوشه‌ای نگریستن طاقتم تمام شد. بدین جهت بر خود لازم دیدم به عنوان خواهر تمام شهدا و بزرگ خانواده باكری، گفتنی‌هایم را بگویم و یقین دارم این نوشته‌ها، خواسته برادران شهیدم هست؛‌ تشكر از صحبت‌های خالصانه دوستداران واقعی شهدا و گله از دوستداران موقعیت طلب خون شهدا.

من از مهدی و حمید سخن می‌گویم، ولی یقین دارم این درددل همه خانواده‌های شهداست. در خون باكری‌ها، عشق و علاقه به مقام و منصب و دنیاطلبی به لطف پروردگار وجود نداشت و ندارد. به همین علت، علی و مهدی و حمید گمنام زیستند و بدون ادعا زندگی كردند و خدمت خالصانه و بلاعوض را پیشه خود كردند.

شمایی كه به نام مهدی و حمید مراسم بزرگداشت به ویژه برای مهدی بر پای می‌كنید، آیا واقعاً آنها را شناخته بودید؟ آیا می‌دانید كه برادران من از هرج و مرج بیزار بودند و اسراف از بیت‌المال را بر خود حرام می‌دانستند؟ آیا می‌دانید كه آنها حتی با خودكار بیت‌المال نامه به خانواده و همسرانشان ننوشتند؟ آیا می‌دانید مهدی زمانی كه مسئول شهرداری ارومیه بود، حتی یك بار برای رفت‌وآمد به منزل تا محل كار از اتومبیل دولتی و راننده استفاده نكرد؟ آیا می‌دانید حمید زمانی كه اتومبیل جهاد در اختیارش بود، برای انجام امور خانواده از اتومبیل خانواده‌اش استفاده می‌كرد؟ آیا می‌دانید شهردار بودن مهدی را اهالی كارخانه قند ارومیه كه در آنجا بزرگ شده بود و اطرافیانش، حتی بسیاری از بستگان كه دور و بر او زندگی می‌كردند، نمی‌دانستند؟

پس چرا همه ساله پول‌های كلان از بابت بزرگداشت مراسم از بیت‌المال برای پوسترها و غیره برای او مصرف می‌شود؟

مهدی و حمید همیشه می‌گفتند، به قدری بزرگوارهای بسیجی در جبهه‌ها هستند كه ما از آنها شرمنده‌ایم. چرا از آن بزرگوارها یاد نمی‌كنند؟ چرا از حال خانواده آن بزرگواران نمی‌پرسند و من امروز می‌پرسم چرا وقتی برای مهدی مراسم یادبودی در زادگاهش ارومیه برگزار می‌شود، عده‌ای به شمار انگشتان دست شركت می‌كنند، ولی برای مراسم تهران، چندین اتوبوس و پروازهای هوایی از ارومیه به تهران عازم می‌شوند؟ پاسخ این را هم شماها خوب می‌دانید، هم ما. برادران من در زمان حیات، وقتی از دل و جان و باصداقت مشغول به خدمت به جمهوری اسلامی بودند، زیر تهمت‌ها و انواع مارك‌ها خرد شدند.

شما را به خدا سوگند می‌دهم پس از شهادتشان با اعمال و رفتارهایی كه مورد علاقه و تأیید آنها نبوده و در خلاف جهت اهداف آنهاست، استخوان‌های گم شده آنها در خاك عراق را اینقدر نلرزانید.

شما اگر مهدی و حمید و مهدی‌ها و حمیدها و همت‌ها و… را خیلی دوست دارید، این هزینه‌ها را برای ایجاد كارخانه و اشتغال برای فرزندان شهدا و رسیدگی به خانواده‌هایی كه هدفشان از جان بر كف گذاشتنشان، تنها بهتر زندگی كردن ملت فقرزده بود صرف كنید.

همه ساله از طرف همسران این شهدا، مراسم بزرگداشتی برگزار می‌شود كه قدم تمام علاقه‌مندان به این شهدا روی چشم‌های خانواده باكری است. شما مسئولان گرامی، اگر علاقه‌مند به بزرگداشت و یادبود شهدا هستید، می‌توانید با برگزاری سخنرانی بدون هزینه‌های كلان از شهدا یاد كنید و دیگر نیازی به صرف هزینه‌های گزاف و زدن پوستر و اسراف نیست، چون اگر آنها دوستدار این مسائل بودند، مانند خیلی‌های دیگر در جبهه‌ها نبودند و با عشق و علاقه از همه چیزشان نمی‌گذشتند.

مهدی از مبارزه هدف داشت. همیشه می‌گفت، قرار است حكومت عدل علی در كشور برقرار شود. همسایه گرسنه‌ای نخواهیم داشت. دیگر فاصله طبقاتی وجود نخواهد داشت. آیا این است دوست داشتن مهدی باكری؟ حمید عاشق فرزندان و همسرش بود. مگر مهدی به پدر شدن و زندگی در كنار خانواده و عزیزانش علاقه نداشت؟ ولی آنان هدفی بالاتر از خود و خانواده‌هایشان داشتند.

آنها به ما می‌گفتند: اگر ما به جنگ كفر نرویم، بلایی كه بر سر زنان سوسنگرد آمد، بر سر شما هم می‌آید. باید از دین و كشورمان دفاع كنیم تا آزاده زندگی كنیم و حالا آیا این است پاسخ به هدف و خواسته آنها؟ ملتمسانه خواهش می‌كنیم دیگر من و مای دل سوخته طاقت دیدن این كارها را به نام شهدا نداریم. از بزرگوارانی یاد كنید كه بسیار پاكتر و خالصتر از مهدی و حمید بودند (به گفته خود آنها).

به خود آیید و این همه برای رسیدن به مقام و اهداف دنیوی به دنبال گروه‌بندی و موافق و مخالف هم بودن نباشید. شما هم چند صباحی مثل آنهایی كه در زمان حیاتشان مصدر كار بودند، ولی مثل پایین‌ترین رده كاركنانشان زندگی كردند، باشید تا شاید خون شهدا از شما راضی باشد. چون همیشه شعار زمان انقلاب در گوش‌هایم زنگ می‌زند.

من وظیفه بر خود دانستم به عنوان یك خواهر و یك مسلمان كه در آن زمان فریاد می‌زدیم، سكوت هر مسلمان خیانت است به قرآن و هیهات من الذله، اكنون نیز مسلمانی هستم كه همان راه را می‌روم.

دیگر طاقت سكوت كردن و شاهد بودن بر بی اعتنایی به خواسته‌ها و اهداف و تفكر شهیدانم را ندارم. با بازگو كردن فشار درونم وظیفه ام را نسبت به شهدا خالی كرده و انجام می‌دهم.

هر بار در روزنامه‌‌ها مطالبی غیرواقعی می‌خوانم تنم می‌لرزد. در روزنامه‌ای نوشته شده بود، «مهدی پس از فرار از پادگان به دستور امام (ره) زندگی مخفی‌اش را آغاز كرد» مهدی هیچ وقت زندگی مخفی نداشت. مهدی پس از دستور امام راحل، بر ترك پادگان‌ها به ارومیه نزد خانواده‌اش برگشت و گفت: حالا زمان مبارزه علنی است و اعلامیه‌های امام را به همراه آورده بود كه شب‌ها توسط خواهر و برادرهای كوچكترمان در كارخانه قند و منازل پخش می‌شد و شب‌ها بر دیوارها، شعارهای انقلاب را می‌نوشتند و به همراه شهید مهدی امینی و چند تن از دوستانش به شهرهای پیرامون ارومیه برای سخنرانی و آگاهی دادن به مردم می‌رفتند تا زمان بازگشت امام كه به تهران رفت. مهدی هیچ گاه به غیر از زمان تحصیل دانشگاهی‌اش، دور از خانواده زندگی نكرد و مخفی هم نبود.

+ نوشته شده توسط سیامک آرش آزاد در پنجشنبه نوزدهم اردیبهشت 1387 و ساعت 11:8 |
 

محمد بلوري

شرکت جهان قهرمان ما حسين رضازاده در برنامه تبليغاتي يک آژانس مسکن در دوبي که از شبکه هاي ماهواره يي پخش مي شود، تعجب همگان را برانگيخته و مورد بحث محافل مختلف اجتماعي و خانوادگي قرار گرفت.
بسياري مي پرسند آيا يک قهرمان جهاني آنچنان گرفتار دغدغه مادي است که در قبال دريافت دستمزدي و گرفتن يک ويلاي ساحلي در دوبي مجبور شده نقش تبليغاتچي را براي يک آژانس مسکن خارجي ايفا کند؟
مي پرسند؛ آيا اين واسطه گري معاملات ملکي آن هم براي پخش در شبکه هاي تلويزيوني لس آنجلس و اروپا در شأن يک قهرمان ايراني است که داعيه رسيدن به مقام «جهان پهلواني» را دارد؟
و مي پرسند؛ چرا بر سينه پيراهني که با نام مبارک و مطهري تبرک يافته طرح تبليغاتي يک آژانس معاملات املاک دوبي نقش بسته است؟ رضازاده در پاسخ به اين پرسش هاي انتقادآميز مي گويد؛
«اين حق من است که بتوانم براي زندگي و آينده ام درآمدزايي کنم. من در آخرين سال هاي ورزشي قهرماني ام هستم و هنوز پاداش قهرماني در بازي هاي آسيايي دوحه را نگرفته ام...»

مهدي اميرپور همکار ورزش نويسم در اعتماد نوشته؛ «البته حسين رضازاده در وضعيتي بحث معيشتي خود را براي توجيه اين کارش پيش مي کشد که ديگر همه مي دانند او در چند سال گذشته بيشترين ميزان پاداش را در ميان ورزشکاران ايراني از سازمان تربيت بدني گرفته...»راستش رسيدن به مال و مکنت و تامين آينده حق رضازاده است اما آنان که به پهلواني مي انديشند و مشتاق رفتن به معراج دل ها هستند، بايد بدانند مسيرش از چشم انداز دريايي سوئيت هاي دوبي نيست، بلکه بايد براي رسيدن به «کعبه جانان» پاي در باديه عشق گذاشت و از هفت خوان پرفريب نفس گذشت.

اما بايد پذيرفت گفته هاي حسين رضازاده دغدغه اضطراب آميز بسياري از قهرمانان کشور ما است که با همه کسب مدال ها و غرورآفريني هاي ملي در صحنه هاي جهاني بيمناک از آينده خود و فرزندان در چنبره مشکلات مادي براي گذران زندگي آبروداري مي کنند. وقتي هم از ورزش کنار مي روند در عسرت و تنگدستي فراموش مي شوند و نام و نشان آنان را بايد در جزوه هاي کهنه ورزش و فهرست اسامي مدال آوران و رکوردشکنان پيدا کرد.

اما از ميان مدال آوران قهرمان، مرداني هم پيدا مي شوند که نقش جاودانه شان را ملتي بر صحيفه جان و دل مي نشانند و در بازار عشق به نام اين جوانمردان سکه مي زنند تا ياد و خاطره شان شجاعت، تواضع، فتوت و جوانمردي هايشان نسل به نسل بازگو شود.

از قهرماني تا پهلوان بودن فاصله يي است که با عشق رصد مي شود و به باور مردم پهلواني نام متبرکي است که مردان متصف به آن به علي(ع) اقتدا مي کنند. پهلوان کليد قفل دل ها را دارد که در کوره عشق تفتيده در قالب فضيلت و تقوا شکل گرفته و با معرفت و فروتني صيقلش داده اند. پهلواناني چون پورياي ولي، حاج حسن رزاز، پهلوان يزدي و آخرين نفر از اين قافله مردان مرد يعني جهان پهلوان تختي برخوردار از اين ميراث کهن پهلواني مرز و بوم ما بوده اند و راز و رمز گشودن گنجينه دل هاي توده مردم را مي دانستند.

درخشش مدال هاي طلا و نقره در غبار زمان رنگ مي بازند، سکه هاي غرور و افتخار از رونق بازار مي افتند و غريو هلهله ها و فريادهاي تحسين تماشاگران در صحنه هاي ورزشي براي هميشه خاموش مي شود اما آنچه از قهرماني ها باقي مي ماند، کردار و منش پهلواني است.

از مردم کوچه و بازار، از اعضاي خانواده هايي که قاب عکسي از جهان پهلوان تختي را در طاقچه اتاقي کنار تمثال حضرت علي(ع) نشانده اند، از بقال و قصاب و سبزي فروش و پينه دوز محله يا راننده يک کاميون بياباني که تصويري از او را بالاي سرشان چسبانده اند، بپرسيد؛«تختي که بود؟»

همگي در پاسخ از اين نخواهند گفت که چند مدال طلا و نقره براي مردمش به ارمغان آورده و در چه مسابقاتي با حريفان کشتي گرفته بلکه خواهند گفت؛ «تختي جوانمرد بود.»

از سال هاي دور به ياد دارم که اعضاي کاروان کشتي ايران از مسابقات جهاني به وطن بازمي گشتند. قهرمانان پيروز با مدال هاي آويخته بر گردن و چهره يي شاد و پرغرور وارد سالن فرودگاه مهرآباد شدند تا از برابر انبوه جمعيتي که به استقبال آمده بودند، بگذرند. جهان پهلوان تختي که از اين مسابقات مدالي به دست نياورده بود، پشت سر آنان با لبخندي محزون چهره محجوب و شرمگينش را پايين گرفته بود و به نرمي قدم برمي داشت. همه اعضاي کاروان را مي ديدي که چمدان هاي سنگين سوغات و خريد با خود داشتند اما تختي در اين سفر فقط يک قيچي باغباني براي پيراستن گل هاي باغچه اش خريده بود که در دست داشت. جمعيت که با چشم هاي پرسان تختي را جست وجو مي کرد، با ديدنش يکباره به خروش آمد و فرياد شادي هزاران نفر فضاي سالن را لرزاند.

مردمي که به استقبال کشتي گيران آمده بودند، با فرياد تختي... تختي... به سويش دويدند، او را روي شانه هاي خود نشاندند و در برابر چشمان بهت زده کاروانيان، به بيرونش بردند. تختي از سلاله جوانمردان بود. در يک مسابقه جهاني وقتي فهميد دست حريف روسي اش ضرب ديده در گير و دار کشتي هرگز بازوي آسيب ديده او را به چنگ نياورد. جهان پهلوان هرگز روي از مردم برنتافت و شاه که از محبوبيت او بيمناک شده بود، نوکرانش به تهديد و آزارش پرداختند، تا از آرمان هايش بگذرد.

تنها حقوق ناچيزي را که بابت کارش در راه آهن مي گرفت، قطع کردند، آنگاه به دستور ساواک از حضور در سالن هاي کشتي و شرکت در تمرين و مسابقات ممنوع شد. حضور ساده تختي هم به عنوان تماشاچي در سالن هاي کشتي که موج احساسات جمعيت حاضر را برمي انگيخت، رژيم پهلوي را هراسان مي کرد.مي گويند يک روز در جريان مسابقات کشتي شاپور غلامرضا، برادر شاه، وقتي قدم در سالن گذاشت، با سکوت و بي اعتنايي مردم مواجه شد اما با ورود تختي به سالن، تماشاگران حاضر با فريادهاي شادي، به پا خاستند و شروع به کف زدن کردند. با اين صحنه شورانگيز کينه بيشتري به دل شاه و کارگزاران رژيم نشست. آخرين باري که جهان پهلوان تختي با يک تيم کشتي به خارج سفر کرده بود، کشتي گيران به سفارش وزارت اطلاعات و امنيت، او را از خوابگاه شان راندند و با ريشخندها و رفتار زننده به توهين و تحقيرش پرداختند. براي تهديد و ارعاب مدتي به زندانش انداختند و وقتي از زندان آزادش کردند، چنان در تنگناي مالي قرار گرفته بود که ناگزير شد با دريافت وام مختصري از بانک، زندگي آبرومندانه اش را بگذراند.

دل جهان پهلوان خون شده بود، ممنوعيت از کشتي و فشار رژيم از يک طرف و مشکلات خانوادگي از ديگر سو، از درون دلش را خون مي کرد اما در برابر دوست و دشمن، با لبخندي بر چهره نجيب و مهجورش، سعي داشت دردهايش را پنهان کند.

مهدي يعقوبي از کشتي گيران بنام تعريف مي کند؛ «تختي اتومبيل دست دومي با نمره ترانزيت خريده بود که به بهانه يي توقيفش کردند. افسري اطلاعاتي در خيابان، تختي را از اتومبيل پياده کرده و به او گفته بود؛ «تو که مخالف شاه هستي، حق نداري سوار اتومبيل با شماره ترانزيت بشوي.» اتومبيل را توقيف کردند تا تختي را گرفتار چنبره مقررات اداري کنند اما او پولي براي پرداخت عوارض گمرکي و شماره گذاري اتومبيل نداشت.»

روزها که جهان پهلوان پياده در شهر رفت و آمد مي کرد، دوستداراني از اقشار مختلف، حتي رانندگان تاکسي، سر راهش را مي گرفتند و به اصرار و التماس مي خواستند سوئيچ اتومبيل شان را در اختيارش بگذارند، اما تختي در جواب شان مي گفت؛ «چند روزي پياده بروم، بهتر است.» روزي در يکي از اين پياده روي ها، ژنرالي که فرستاده شاه بود، سر راه تختي قرار گرفت و پس از مقدمه چيني هايي به او گفت؛ «پهلوان، لگد به بخت خودت نزن، از طرف شاهنشاه وظيفه دارم ازت تقاضا کنم دست از سياست بازي برداري، تو بايد صاحب همه چيز باشي؛ شغل خوب، درآمد خوب، خانه خوب...»اما جهان پهلوان در جوابش با لبخندي گفته بود؛ «ممنون تيمسار، من به اندازه کافي دارم، زيادترش باعث دردسر است.»

روزي که جنازه اش را در انزواي اتاقي در هتل آتلانتيک تهران پيدا کردند، سياهه يي از بدهي هايش را بر بالينش يافتند. پنج هزار تومان بابت خريد اتومبيل، دو فقره دويست توماني به دو نفر و پانصد تومان به يک آشنا بدهکار بود که در وصيتنامه به برادرش توصيه مي کرد اين پول ها را از ماترکش به آنان پرداخت کند.

مرگ تختي نماد بي عدالتي و ظلم در جامعه بود، چرا که نشانه اعتراض او به وضع موجود بود.

روزي که جنازه اش را به خاک مي سپردند، سيل جمعيت (با وجود جلوگيري شديد رژيم از تشييع پيکرش) به سوي ابن بابويه روان شده بود و ميليون ها ايراني در مرگش مي گريستند.

آري آقاي رضازاده عزيز، اينگونه بود که تختي به عنوان جهان پهلوان محبوب قلب ملتي شد. قفل دل هاي مردم، رمز و رازي دارد که با کليد طلايي ويلاهاي ساحلي دوبي باز نمي شود. تختي اين راز و رمز را مي دانست.

+ نوشته شده توسط سیامک آرش آزاد در چهارشنبه هجدهم اردیبهشت 1387 و ساعت 23:25 |
مهربانی را وقتی دیدم که کودکی خورشید را در دفتر نقاشیش سیاه کشید تا پدر کارگرش زیر نور آفتاب نسوزد

+ نوشته شده توسط سیامک آرش آزاد در یکشنبه پانزدهم اردیبهشت 1387 و ساعت 13:29 |
+ نوشته شده توسط سیامک آرش آزاد در چهارشنبه یازدهم اردیبهشت 1387 و ساعت 13:52 |
سخنراني امام موسي صدر به مناسبت روز كارگر
پيامبران و ائمه از طبقه كارگر بودند. ابراهيم (ع) و موسي (ع) گوسفند مي‌چراندند. عيسي (ع) نجار بود و محمد (ص) در كودكي چوپاني مي‌كرد. وقتي كسي نزد رسول مي‌آمد، از او مي‌پرسيد: «آيا حرفه‌اي داري؟» و اگر مي‌گفت: «نه»، از او روي بر مي‌گرداند.
آنچه مي‌خوانيد، سخنراني امام موسي صدر است به مناسبت روز كارگر در سازمان كارگري جوانان مسيحي در تاريخ اول مي ‌1969

بسم الله الرحمن الرحيم
موضع دين در برابر كارگر در حمايت مادي دين از كارگر و انواع تكريم از او خلاصه مي‌شود.

الف) حمايت مادي
حم
ايت مادي دين را در موارد زير مي‌بينيم.‌ دين كار را عاملي متمايز در عوامل سه گانه توليد، يعني كار و ابزار و سرمايه مي‌شمارد. در آموزه‌هاي دين اين تمايز بدين شكل است:
1ـ تحريم ربا: ربا يعني سود ثابت براي سرمايه، چه در حالت سوددهي و چه در ضرر. دين بدون هيچ استثنايي ربا را مطلقاً حرام كرده است.

2ـ هنگامي كه سرمايه و كار با هم شريك مي‌شوند، سرمايه بايد در سود شريك شود و نمي‌تواند مصون از ضرر باشد. در فقه اسلامي در قرارداد مضاربه بر مصونيت كار از ضرر تأكيد شده است و ضرر را تنها متوجه سرمايه مي‌داند.

3ـ ابزار را نمي‌توان در سود شريك كرد. (ابزار جديد همچون كارخانه و ابزار قديمي مثل گاو و وسايل شخم زني و غيره) تنها مي‌توان اجرتي به صورت ثابت بدان اختصاص داد.

4ـ كارگر مي‌تواند به نسبت معيني در سود شريك شود و يا اينكه مزد ثابتي داشته باشد.
از اين موارد، مي‌توان نتيجه گرفت كه كار سه امتياز نسبت به ابزار و سرمايه دارد؛ شركت در سود، مصون بودن از ضرر و امكان داشتن اجرت ثابت. در حالي كه سرمايه، تنها از امتياز نخست بهره مي‌گيرد و مي‌تواند به نسبت معيني در سود شريك شود. سرمايه نمي‌تواند مصون از ضرر باشد. همچنين نمي‌تواند سود ثابتي داشته باشد، چون رباست. ابزار نيز تنها امتياز سوم را دارد؛ يعني فقط مي‌تواند اجرت ثابت داشته باشد.

براي اينكه از ضعف كارگر براي مجبور كردنش به دستمزد اندك، سوءاستفاده نشود، دين موضع سختگيرانه و قاطعي دارد و محروميت كارگر از مزد خود را به طور بي‌نظيري حرام مي‌داند. دين توافق كارگر با سرمايه‌گذار را به خودشان واگذار كرده است، تا با رعايت عدالت، زمينه‌اي براي انتخاب بهترين راهكارها و عادلانه‌ترين دستمزد فراهم شود.

ب) تكريم كارگر و قداست كار
1ـ پيامبران و ائمه از طبقه كارگر بودند. ابراهيم (ع) و موسي (ع) گوسفند مي‌چراندند. عيسي (ع) نجار بود و محمد (ص) در كودكي چوپاني مي‌كرد، سپس در مكه و شام و به عنوان كارگر تاجر بود. علي (ع) نيز كشاورز بود.
برخي همچون امام صادق (ع) به اين مسأله مي‌باليدند.

2ـ در بسياري از آموزه‌هاي ديني، اهتمام شاياني به كار و كارگر مي‌بينيم و اين آموزه‌ها در زماني بوده كه كار با مقام شخصيت‌ها در عرف آن زمان، متناسب نبوده است.
در روايات آمده است، وقتي كسي نزد رسول مي‌آمد، از او مي‌پرسيد: «آيا حرفه‌اي داري؟» و اگر مي‌گفت: «نه»، از او روي بر مي‌گرداند. پيامبر دست كارگري را كه پينه بسته بود، بوسه مي‌زد و مي‌گفت: «اين دستي است كه خداوند و رسول او دوستش مي‌دارند.»

3ـ دين كار را عبادت مي‌داند. در آثار ديني عبادت هفتاد جزء دارد و برترينش كار است. دين تأكيد دارد كه كشاورزي و درختكاري و تجارت و ديگر كارها، عبادتند و پاداش آنان نزد خداوند است.
به طور كل اسلام مي‌كوشد تا همه زندگي مؤمن را عبادت و سجود و تسبيح و نماز كند. اين مسأله از طريق درستي كار و درست انجام دادن آن و از طريق درستي نيت و بلندي آن است.
اين قداست، براي تكريم كار و كوشش و براي كاستن سختي از كارگر است، زيرا كارگر با كار خود خداوند را عبادت مي‌كند. همچنين انجام دادن كار، باعث مي‌شود آدمي كار را درست انجام دهد، و در هنگام ضرر مادي احساس خسران نكند. اين اصل نيروهاي فرد را بسيج و تلاش‌هاي جماعت و همه افراد را هماهنگ مي‌كند. همچنين، آغاز، پايان و امكانات را نزد همه يكسان مي‌كند.

باعث مي‌شود آدمي احساس كند كه با همه هستي و همه موجودات هماهنگي تام دارد. موجوداتي كه بنا بر تعبير قرآن براي خدا سجده مي‌كنند و حمد او را مي‌گويند و براي او نماز مي‌گزارند. پس كسي كه كار مي‌كند، همراه با كارواني ابدي و ازلي، خدا را عبادت مي‌كند. اين احساس ژرف به او آرامش مي‌دهد، مشوقش است، انگيزه‌اش را بالا مي‌برد و اميد او را بر مي‌انگيزد.

در پايان، پرسشي را متوجه خود و «سازمان جوانان كارگر مسيحي» كه من را دعوت كرده است، مي‌كنم و آن اين كه چرا اين سخنان و اين ويژگي‌ها را امروز مطرح مي‌كنيد و پيش از اين كه صاحبان كار به كارگر ستم مي‌كردند و بر او سخت مي‌گرفتند و خونش را مي‌مكيدند، چيزي نمي‌گفتيد؟ حال كه صبر كارگران لبريز شد، سپس آگاه شدند، حركت كردند، حزب و سنديكا تشكيل دادند و بسياري از حكومت‌ها را از آنِ خود كردند، پس از اين، شروع به تشكيل سازمان‌هاي ديني كرديد، در مراكز ديني سخنراني كرديد و از مواضع مثبت دين و سردمداران آن در برابر كارگران سخن گفتيد؟!

در پاسخ بايد بگويم كه اين مسأله به بحثي تمدني و عميق بازمي‌گردد. به صورت خلاصه، بايد بگويم كه در تمدن شرق به كارگران ظلمي نمي‌شد و جامعه را طبقه‌بندي نمي‌كرد. در اين جوامع، كارگر دشمن كارفرما نبود و كارفرما هم از كارگر سوءاستفاده نمي‌كرد.
علت اين بود كه تمدن بر پايه ايدئولوژي معنوي و اخلاقي بنا شده بود. انديشه‌هاي اخلاقي و معنوي روابط ميان افراد و گروه‌ها را تنظيم مي‌كرد. مثال در اين باره بسيار است كه يكي از آنها را مي‌آورم. در تمدن شرقي ما به كارگر، كارآموز يا شاگرد گفته مي‌شد، زيرا كارگر نزد كارفرما، حرفه و صنعتي مي‌آموخت تا اين آموزش مقدمه‌اي براي شريك شدن در آن حرفه و يا كار مستقل براي كارگر شود. پس كارگر به نوعي شاگرد صاحب كار بود.

اما هنگامي كه تمدن غرب تنها بر ماده بنيان نهاده شد و مانع دخالت متافيزيك در زندگي و جامعه‌مان شد، مادي‌گرايي بي‌هيچ قيد و شرطي سيطره يافت. از اين زمان، صاحب كار، تنها هدف خود را افزايش ثروت، آن هم بدون هيچ شرط و اندازه‌اي دانست. از همين روي، بر كارگر فشار مي‌آورد و حق او را به شيوه‌هاي گوناگون مي‌گرفت تا سود بيشتري ببرد. اين موضوع تا جايي ادامه پيدا كرد كه كارفرما، تنها به اندازه زنده ماندن به كارگر مزد مي‌داد و كارگر مانند حيواني در خدمت كارفرما مي‌ماند. به طور طبيعي، اين وضعيت به انفجار انجاميد و كارگر شوريد و تجمع كرد و حق خود را گرفت و بر املاك ديگران سيطره يافت و اين سرنوشت همه ابعاد تمدن مادي غرب و شرق است؛ بدون استثنا و نه تنها در موضوع كار و كارگر.

از همين روي، دين و دين‌شناسان در برابر مسائل تازه‌اي قرار گرفتند، كه پيش از اين در سرزمين خودشان وجود نداشت؛ بنابراين، براي اين نوع مسائل بايد چاره‌اي مي‌انديشيدند و نظر درست را مي‌گفتند و از آن دفاع مي‌كردند و ستم را از هر جايي كه باشد، مي‌كاستند. به اين سازمان تبريك مي‌گويم و اميدوارم فراگير شود و با قدرت و هماهنگي در كارها و افكار ژرف به راه خود ادامه دهد.

والله من وراء القصد و هو ولي التوفيق.
+ نوشته شده توسط سیامک آرش آزاد در چهارشنبه یازدهم اردیبهشت 1387 و ساعت 13:41 |
هفته منتهي به 11 ارديبهشت (روز جهاني كارگر) در كشور ما، به "هفته گراميداشت كار و كارگر" موسوم شده است و به همين مناسبت همه ساله، از سوي فعالان جامعه كار و توليد برنامه هايي درسراسر كشور برگزار مي شود.
    چنين ايامي نه فقط فرصتي مغتنم است براي تجليل از شان و منزلت نيروي كار و نقش بي بديل او در سازندگي و توسعه همه جانبه كشور، بلكه يادآور حوادث و تحولاتي تاريخي است كه به دوره اي سياه از مناسبات ارباب و رعيتي و برده داري نوين در جامعه سرمايه سالار غرب پايان بخشيد و آغازگر بينشي تازه، اصلاحي و انتقادي نسبت به مناسبات قبلي و نويدبخش بازبيني در ابعاد آن مناسبات زشت و غيرانساني و حركت به سوي روابطي "عادلانه تر" شد. روابطي كه بر مبناي تعامل، همكاري و همياري ميان كارفرمايان، كارگران و دولت ها (به جاي تضاد و تنافر و تنازع دائمي ميان آنها) و براساس احترام نسبي به حقوق يكديگر تبيين و تعريف مي شد.
    درواقع روز جهاني كارگر (منبعث از حوادث خونين اول ماه مه 1884 در شيكاگوي آمريكا) را بايد نقطه عطفي در بازگشت نظام سرمايه سالاري غرب بر سر "عقل" و تجديدنظر در يكه تازي اين نظام عليه نيروي كار ارزيابي كرد.نقطه عطفي كه همسو با تحولات مشابه در ديگر ممالك صنعتي غرب، تدريجاً به تدوين، ترويج و تكامل حقوق، قواعد و مقررات كار و تامين اجتماعي در قالب هاي تازه به تازه انجاميد. قواعد و مقرراتي كه كارگران را شريك كارفرمايان و سپاهيان توسعه ملي معرفي مي كرد، نه بردگاني كه صرفاً با دستمزدي ناچيز (و بخور و نمير) و بدون هرگونه حمايت مؤثر دربرابر حوادث، بيماري ها، بيكاري و پيري و سالمندي در خدمت نظام قاهر و مسلط باشند.
    123 سال پس از حوادث اول ماه مه 1884 كه تنها گوشه اي از مجموعه اعتراضات كارگران در ممالك صنعتي عليه مناسبات سرمايه سالاري بود، مردمان عصر و روزگار ما مي توانند به دستاوردهاي جوامع مختلف در زمينه شناخت و احياي حقوق نيروي كار، ببالند. اما به عقيده بسياري از مصلحان، اين عرصه، با همه تحولات رو به جلو، همچنان نيازمند تحول، پيشرفت و دستاوردهاي تازه است. اين كه تحقق نظام رفاه و تامين اجتماعي به عنوان نيازي حياتي براي تامين حداقل هاي رفاهي – معيشتي و خدماتي در همه جاي جهان، كم و بيش به رسميت شناخته شده است، موفقيتي كوچك براي بشريت نيست. اما اين كه اين نظام، از حيث جامعيت، كفايت و اثربخشي خدمات و حمايت هاي خود در يك كشور عملاً تا چه اندازه محقق مي شود، همواره نيازمند بررسي و ارزيابي موشكافانه است.
    روز جهاني كارگر (و هفته گراميداشت كار و كارگر) در كشور ما، مي تواند فرصتي باشد براي اين گونه ارزيابي ها و داوري ها، درباره آنچه كه در چارچوب ظرفيت هاي چشمگير قانون اساسي جمهوري اسلامي ايران به همت دلسوزان توسعه كشور، شكل گرفته و ثمرات ملموسي نيز براي جامعه كار و توليد كشور، به بار آورده است و نيز جست وجوي راه هايي كه بايد براي غلبه بر كاستي ها، ضعف ها و درنتيجه نابرابري ها و بي عدالتي ها، با عزم و همتي بلند، پيموده شود.
    

+ نوشته شده توسط سیامک آرش آزاد در یکشنبه هشتم اردیبهشت 1387 و ساعت 11:28 |