تبليغاتX
حرف های من

 

 

اينجا، قلب مي‌سوزد. اشك مي‌جوشد. وجود خاكستر مي‌شود و احساس سخن مي‌گويد.

اينجا كسي چيزي نمي‌خواهد، انتظاري ندارد. ادعايي نمي‌كند. فرياد ضجه‌اي است كه از سينه‌اي پردرد به آسمان طنين انداخته و سايه‌اي كم‌رنگ از آن فريادها بر اين صفحات نقش بسته است.

چه زيباست؛ راز و نيازهاي درويشي دلسوخته و نااميد در نيمه‌شب، فرياد خروشان يك انقلابي از جان گذشته در دهان اژدهاي مرگ، اعتراض خشونت‌بار مظلومي، زير شمشير ستمگر، اشك سرد ياس و شكست بر رخساره زرد دل‌شكسته‌اي در ميان برادران به خاك از خون غلتيده. فرياد پرشكوه حق. از هر حلقوم از جان‌گذشته‌اي عليه ستمگران روزگار. چه خوش است؛ دست از جان شستن و دنيا را سه طلاقه كردن از همه قيد و بند اسارت حيات آزاد شدن. بدون بيم و اميد عليه ستمگران جنگيدن.

پرچم حق را در صحنه خطر و مرگ برافراشتن، به همه طاغوت‌ها نه گفتن. با سرور و غرور به استقبال شهادت رفتن جايي كه ديگر انسان مصلحتي ندارد تا حقيقت را براي آن فدا كند. ديگر از كسي واهمه نمي‌كند تا حق را كتمان نمايد...

آنجا، حق و عدل، همچون خورشيد مي‌تابد و همه قدرت‌ها و حتي قداست‌ها فرو مي‌ريزند. و هيچ‌كس جز خدا- فقط خدا- سلطنت نخواهد داشت.

من آن آزادي را دوست دارم. و از اين كه در دوره‌هاي سخت حيات آن را تجربه كرده‌ام خوشحالم و به آن  اخلاص و سبكي و ايثار و لذت روحي و معراج كه در آن تجربه‌ها به آدمي دست مي‌دهد، حسرت مي‌خورم.

خوش دارم كه كوله‌بار هستي خود را كه از غم و درد انباشته است، بر دوش بگيرم و عصازنان به سوي صحراي عدم رهسپار شوم.

خوش دارم از همه ‌چيز و همه كس ببرم و جز خدا انيسي و همراهي نداشته باشم.

خوش دارم كه زمين زيراندازم و آسمان بلند رواندازم باشد و از همه زندگي و تعلقات آن آزاد كرد. خوش دارم كه مجهول و گمنام، به سوي زجرديدگان دنيا بروم، در رنج و شكنجه آنها شركت كنم، همچون سربازي خاكي در ميان انقلابيون آفريقا بجنگم تا به درجه شهادت نايل آيم.

خوش دارم كه مرا بسوزانند و خاكسترم را به باد بسپارند تا حتي قبري را از اين زمين اشغال نكنم.

خوش دارم هيچ كس را نشناسم، هيچ كس از غم‌ها و دردهايم آگاهي نداشته باشد. هيچ كس از راز و نيازهاي شبانه‌ام نفهمد. هيچ كس اشك‌هاي سوزانم را در نيمه‌هاي شب نبيند. هيچ كس به من محبت نكند. هيچ كس به من توجه نكند، جر خدا كسي را نداشته باش، جز خدا با كسي راز و نياز نكنم، جز خدا انيسي نداشته باشم، جز خدا به كسي پناه نبرم.

خوش دارم آزاد از قيد و بندها در غروب آفتاب، در بلندي كوهي بنشينم و فرو رفتن خورشيد را در درياي وجود مشاهد كنم. و همه حيات خود را به اين زيبايي خدايي بسپارم. و اين زيبايي سحرانگيز با پنجه‌هاي هنرمندش با تار و پود وجودم بازي كند. قلب سوزانم را بگشايد، آتشفشان درونم را آزاد كند. اشك را كه عصاره حيات من است، آزادانه سرازير نمايد. عقده‌ها و فشارهايي را كه بر قلبم و بر روحم سنگيني مي‌كنند بگشايد، غم‌هاي خفه‌كننده را كه حلقومم را مي‌فشرند. و دردهاي كشنده‌اي را كه قلبم را سوراخ سوراخ مي‌كنند. با قدرت معجزه‌آساي زيباي تغيير شكل دهد و غم را به عرفان و درد را، به فداكاري مبدل كند و آنگاه حياتم را بگيرد. و من ديوانه‌وار، همه وجودم را تسليم زيبايي كنم.

و روحم به سوي ابديتي كه از نورهاي «زيبايي» مي‌گذرد، پرواز كند و در عالم آرامش و طمأنينه، از كهكشان‌ها بگذرم و براي ابقاء پروردگار به معراج روم. و از درد هستي و غم وجود بياسايم و ساعت‌ها و ساعت‌ها در همان حال باقي بمانم و از اين سير ملكوتي لذت ببرم. خوش دارم كه در نيمه‌هاي شب، در سكوت مرموز آسمان و زمين به مناجات برخيزم، با ستارگان نجوا كنم و قلب خود را به اسرار ناگفتني آسمان بگشايم. آرام آرام به عمق كهكشان‌ها صعود نمايم، محو عالم بي‌نهايت شوم. از مرزهاي عالم وجود درگذرم و در وادي فنا غوطه‌ؤر شوم و جز خدا چيزي را احساس نكنم خدايا! ما را ببخش، گناهاني كه ما را احاطه كرده و خود از آن آگاهي نداريم، گناهاني را كه مي‌كنيم و با هزار قدرت عقل توجيه مي‌كنيم و خود از بدي آن آگاهي نداريم خدايا! تو آنقدر به من رحمت كرده و آنچنان مرا مورد عنايت خود قرار داده‌اي كه من از وجود خود شرم مي‌كنم، خجالت مي‌كشم كه در مقابلت بايستم. و خود را كوچكتر از آن مي‌‌دانم كه در جواب اين همه بزرگواري و پروردگاري، تو را تشكر مي‌كنم و تشكر را نيز تقصيري و اهانتي به ساحت مقدست مي‌دانم از باران لطف و محبت خود سرشار كرده‌اند كه راستي خجلم و آنقدر خود را كوچك مي‌بينم كه نمي‌توانم از عهده به درآيم. خدايا! تو به من فرصت ده، توانايي ده، تا بتوانم از عهده برآيم و شايسته اين همه مهر و محبت باشم.

شهید چمران

+ نوشته شده توسط سیامک آرش آزاد در پنجشنبه سی ام خرداد 1387 و ساعت 11:36 |

پناه به اقصي نقاط وجود

 

از ته دل فرياد مي‌زنم ولي كسي فرياد مرا نمي‌شنود. دنيا را به مبارزه مي‌طلبم و يك تنه به جنگ عالم مي‌روم، وجود خود را به آتش مي‌كشم. خون خود را بر زمين مي‌ريزم تا شايد كسي به هوش آيد، تا مگر وجداني بيدار شود يا گوش صفيري فرياد استغاثه مرا بشنود.

ولي افسوس كه مصالح مادي و حل حيات و منافع شخصي همه را به زنجير كشيده است.

جبر تاريخ، همه را اسير و زبون نموده است. دلداده‌اي مي‌خواهم كه بر همه هستي قلم سرخ بكشد و از همه زنجيرها و اسارت محاسبه‌ها و ترس‌ها و علايق دنيوي آزاد گردد. يكپارچه‌ آتش شود، عشق شود، فرياد شود، مبارزه شود، شمشير شود، برنده شود، شير شود و در كام شهادت فرو رود و پرچم خونين سعادت انسان اسير را از نسلي به نسل ديگر ارمغان دهد.

من بيگانه‌ام، همه مردم مرا عجيب مي‌يابند؛ افكار مرا، عشق سوزان مرا، فداكاري مرا، گذشت مرا، صبر و تحمل مرا، درد و غم مرا، شجاعت مرا و به خطر رفتن مرا عجيب مي‌يابند.

با خود مي‌گويند راستي كه فلاني آدم عجيبي است. راستي كه از ما بيگانه و اجنبي است! و فكر مي‌كنند كه اين خاصيت‌ها نتيجه بيگانه و اجنبي است! و فكر مي‌كنند كه اين خاصيت‌ها نتيجه بيگانه بودن است و كم و بيش انتظار دارند كه هر اجنبي ديگري داراي چنين خواصي باشد و خدا را تسبيح مي‌كنند كه اين چنين آدم‌هاي غيرطبيعي و عجيب خلق كرده است.

راستي كه من از همه چيز و همه كس بيگانه‌ام، عاجز و دردمند، سر به جيب تفكر فرو مي‌برم و از دنيا مي‌گريزم و با شتاب تمام، به اقصي نقاط وجود پناه مي‌برم كه انيس ديگري جز قلب شكسته‌ام نداشته باشم، جز ضربان قلبم چيزي نشنوم و آه سوزان مرا جز قلب من جواب نگويد و فرياد عصيان من جز بر قلبم منعكس نشود.

4 فوريه 1978

+ نوشته شده توسط سیامک آرش آزاد در پنجشنبه سی ام خرداد 1387 و ساعت 11:34 |

 

اي حيات با تو وداع مي‌كنم، با همه زيبايي‌هايت، با همه مظاهر جلال و جبروت، با همه كوه‌ها و آسمان‌ها و درياها و صحراها، با همه وجود وداع مي‌كنم. با قلبي سوزان و غم‌آلود به سوي خداي خود مي‌روم و از همه چيز چشم مي‌پوشم. اي پاهاي من، مي‌دانم شما چابكيد، مي‌دانم كه در همه مسابقه‌ها گوي سبقت از رقيبان ربوده‌ايد، مي‌دانم فداكاريد، مي‌دانم كه به فرمان من مشتاقانه به سوي شهادت صاعقه‌وار به حركت درمي‌آييد، اما من آرزويي بزرگتر دارم. من مي‌خواهم كه شما به بلندي طبع بلندم، به حركت درآييد، به قدرت اراده آهنيم محكم باشيد، به سرعت تصميمات و طرح‌هايم سريع باشيد. اين پيكر كوچك ولي سنگين از آرزوها و نقشه‌ها و اميدها و مسئوليت‌ها را به سرعت مطلوب به هر نقطه دلخواه برسانيد. اي پاهاي من در اين لحظات آخر عمر آبروي مرا حفظ كنيد. شما سال‌هاي دراز به من خدمت كرده‌ايد، از شما مي‌خواهم كه در اين آخرين لحظه نيز وظيفه خود را به بهترين وجه ادا كنيد. اي پاهاي من سريع و توانا باشيد، اي دست‌هاي من قوي و دقيق باشيد، اي چشمان من تيزبين و هوشيار باشيد، اي قلب من، اين لحظات آخرين را تحمل كن، اي نفس، مرا ضعيف و ذليل مگذرا، چند لحظه بيشتر با قدرت و اراده صبور و توانا باش. به شما قول مي‌دهم كه چند لحظه ديگر همه شما را در استراحي عميق و ابدي آرامش خود را براي هميشه بيابيد و تلافي اين عمر خسته كننده و اين لحظات سخت و سنگين را دريافت كنيد. چند لحظه ديگر به آرامش خواهيد رسيد، آرامشي ابدي. ديگر شما را زحمت نخواهم داد. ديگر شب و روز استثمارتان نخواهم كرد. ديگر فشار عالم و شكنجه روزگار را بر شما تحميل نخواهم كرد. ديگر به شما بي‌خوابي نخواهم داد و شما ديگر از خستگي فرياد نخواهيد كرد. از درد و شكنجه ضجه نخواهيد زد. از گرسنگي و گرما و سرما شكوه نخواهيد كرد. و براي هميشه در بستر نرم خاك، آرام و آسوده خواهيد بود. اما اين لحظات حساس، لحظات وداع با زندگي و عالم، لحظات لقاي پروردگار، لحظات رقص من در برابر مرگ بايد زيبا باشد.

خدايا! وجودم اشك شده، همه وجودم از اشك مي‌جوشد، مي‌لرزد، مي‌سوزد و خاكستر مي‌شود. اشك شده‌ام و ديگر هيچ، به من اجازه بده تا در جوارت قرباني شوم و بر خاك ريخته شوم و از وجود اشكم غنچه‌اي بشكفد كه نسيم عشق و عرفان و فداكاري از آن سرچشمه بگيرد. خدايا تو را شكر مي‌كنم كه باب شهادت را به روي بندگان خالصت گشوده‌اي تا هنگامي كه همه راه‌ها بسته است و هيچ راهي جز ذلت و خفت و نكبت باقي نمانده است، مي‌توان دست به اين باب شهادت زد و پيروزمند و پرافتخار به وصل خدايي رسيد.

+ نوشته شده توسط سیامک آرش آزاد در پنجشنبه سی ام خرداد 1387 و ساعت 11:33 |

خلاصه‌اي از مرثيه دكتر چمران در سوگ شريعتي

در تيرماه 1356 به هنگام خاكسپاري دكتر شريعتي، شهيد چمران در سخنراني‌اي با عنوان «مرثيه» ياد معلم شهيد انقلاب را زنده نگاه داشت.

اي علي! گفتي كه هركس گفتني‌هايي دارد و شخصيت هر انساني به اندازه ناگفتني هاي اوست ومن اضافه مي‌كنم كه درجه دوستي و محبت من با انساني ديگر به اندازه ناگفتني‌هايي است كه مي‌توانم با او در ميان بگذارم، و از اين ناگفتني‌ها كه مي‌خواستم با تو بگويم بي‌نهايت داشته باشم...!

اي علي! شايد تعجب كني اگر بگويم كه همين هفته گذشته كه به محور جنگ بنت جبيل رفته بودم و چند روزي را در سنگرهاي متقدم تل مسعود در ميان جنگندگان امل گذراندم، فقط يك كتاب با خودم بردم و آن كوير تو بود. كوير يك عالم معنا و غنا داشت و مرا به آسمان‌ها مي‌برد و به ازليت و ابديت متصل مي‌كرد، كويري كه در آن نداي عدم را مي‌شنيدم، از فشار وجود مي‌آرميدم و به ملكوت آسمان‌ها پرواز مي‌كردم و در دنياي تنهايي به درجه وحدت مي‌رسيدم، كويري كه گوهر وجود مرا لخت و عريان در برابر آفتاب سوزان حقيقت قرار داده، مي‌گداخت و همه ناخالص‌ها را دود و خاكستر مي‌كرد و مرا در قربانگاه عشق فداي پروردگار عالم مي‌نمود.

اي علي! همراه تا به كوير مي‌روم، كوير تنهايي، زير آتش سوزان عشق، در توفان‌هاي سهمگين تاريخ كه امواج ظلم و ستم در درياي بي‌انتهاي محروميت و شكنجه، بر پيكر كشتي شكسته حيات و وجود ما مي‌تازد.

اي علي! تو در دنياي معاصر، با شيطان‌ها و طاغوت‌ها به جنگ پرداختي، با زر و زور و تزوير درافتادي، با تكفير روحاني نمايان، با دشمني غربزدگان، با تحريف تاريخ، با خدعه علم، با جادوگري هنر روبرو شدي. همه آنها عليه تو به جنگ پرداختند اما تو به معجزه حق و ايمان و روح بر آن چيره شدي، با تكيه به ايمان به خدا و صبر و تحمل دريا و ايستادگي كوه و برندگي شهادت به مبارزه خداوندان زر و زور و تزوير برخاستي و همه را به زانو درآوردي.

اي علي! به جسد بي‌جان تو مي‌نگرم كه از هر جانداري زنده‌تر است به يك دنيا غم، يك دنيا درد، يك كوير تنهايي، يك تاريخ ظلم و ستم، يك آسمان عشق، يك خورشيد نور و شور و هيجان، از ازليت تا به ابديت در اين جسد بي‌جان نهفته است.

قسم به غم كه تا روزگاري كه درياي  غم بر دلم موج مي‌زند، اي علي، تو در قلب من زنده و جاويدي.

+ نوشته شده توسط سیامک آرش آزاد در سه شنبه بیست و هشتم خرداد 1387 و ساعت 13:15 |

شعرهاي معلم شهيد

دورتر، ديرتر

روزي از روزها،

شبي از شب‌ها

خواهم افتاد و خواهم مرد،

اما مي‌خواهم هر چه بيشتر بروم.

تا هر چه دورتر بيفتم،

تا هر چه ديرتر بيفتم،

هر چه ديرتر و دورتر بميرم.

نمي‌خواهم حتي يك گام يا يك لحظه،

پيش از آن كه مي‌توانسته‌ام بروم و بمانم،

افتاده باشم و جان داده باشم، همين

 

سرشار آرامش

مهراوه‌ي من!

من از گفتار زشتي كه بر زبان رفته است، بيمي ندارم.

من از كردار بدي كه از من سر زند، نمي‌هراسم.

من پس از هر خطا، همچون پس از هر ثواب

و پس از هر نفرين، همچون پس از هر آفرين

و پس از هر سرزنش، همچون پس از هر نيايش

جانم از آرامش و سكون سرشار است.

دلم از اميد و نوازش لبريز است.

كه بدي‌هاي من هرگز از مهر تو افزون‌ نتواند بود.

كه زشتي‌هاي من از زيبايي تو بيرون نتواند شد.

اي خوب‌ترين خوب من!

اي تميس، مهراوه خوب من!

+ نوشته شده توسط سیامک آرش آزاد در سه شنبه بیست و هشتم خرداد 1387 و ساعت 13:13 |

نيايش

خدايا،

آتش مقدس «شك» را

آن چنان در من بيفروز

تا همه «يقين»هايي را كه در من نقش كرده‌اند، بسوزد،

و آنگاه از پس توده اين خاكستر،

لبخند مهراوه بر لب‌هاي صبح‌ يقيني،

شسته از هر غبار، طلوع كند.

خدايا،

به هر كه دوست مي‌داري بياموز

كه عشق از زندگي كردن بهتر است،

و به هر كه دوست‌تر مي‌داري، بچشان

كه دوست داشتن از عشق برتر!

خدايا،

به من زيستني عطا كن كه در لحظه مرگ،

بر بي‌ثمري لحظه‌اي كه براي زيستن گذشته است حسرت نخورم.

و مردني عطا كن كه بر بيهودگي‌اش، سوگوار نباشم

بگذار تا آن را من، خود انتخاب كنم،

اما آن چنان كه تو دوست داري.

«چگونه زيستن» را تو به من بياموز،

«چگونه مردن» را خود خواهم دانست!

 

جاودانه تنها

افسانه‌ي من به پايان رسيده است

و احساس مي‌كنم كه اين آخرين منزل است

ديگر نه بانك جرس كارواني،

ديگر نه آواي رحيلي!

تنهايي، آرامگاه جاويد من است

و درد و سكوت

همنشين تنهايي جاودانه من!

 

بازگرديد!

همچون «قطره‌اي بر نيلوفر»

شبنمي افتاده به چنگ شب حيات،

آرام و بي‌نشان

در آرزوي سر زدن آفتاب مرگ،

نشسته‌ام و چشم‌هاي خاموشم را

به لب‌هاي كبود مشرق دوخته‌ام...

پرستوهاي بي‌بهار من!

قاصدك‌هاي آواره در باد، بازگرديد!

و تو، تشنه مجروح و عزيز من!

چشم‌هايت را به من مدوز، ببند!

من از ديدن آنها رنج مي‌برم.

 

شگفتا!

وقتي كه بود، نمي‌ديدم،

وقتي كه مي‌خواند، نمي‌شنيدم...

شگفتا! 

وقتي ديدم كه نبود...

وقتي شنيدم كه نخواند!...

و... اكنون تو رفته‌اي

به «نمي‌دانم كجايي» كه ديگر دست محتاج هيچ نيازي به دامن وجود تو نمي‌رسد!

به «دوردستي» كه ديگر پاي هيچ رسيدني را ياراي رفتن نيست!

به معراجي كه ديگر، پرواز هيچ روحي، اميد يافتن نيست!

به سرزميني بس دور و غريب و گمنام و ناپيدا سفر كرده‌اي!

و به شهر غريب آشنايي رفته‌اي و ره كوي عشق را پيش گرفته‌اي و در خانه خويشاوندي را زده‌اي و بر سر سفره دوست ديرينه‌ات، كه اكنون بازش يافته‌اي، نشسته‌اي و گرم از راز و نياز و تافته از درد دلي و پرشور از حضور دوستي و پرسوز از سال‌هاي دوري و تنهايي و...

همچنان مست از رهايي...

و شگفتا!

دروازه‌هاي شهر تو را بسته‌اند!

آدرس بودن تو را پاره كرده‌اند!

و مرا در اين هيچستان زندگي مدفون كرده‌اند!!

+ نوشته شده توسط سیامک آرش آزاد در یکشنبه بیست و ششم خرداد 1387 و ساعت 10:0 |

شعرهاي معلم شهيد...

 

 

بزرگتر از بودن خويش

باور نمي‌كنم،

هرگز باور نمي‌كنم كه سال‌هاي سال

همچنان زنده ماندنم به طول انجامد.

يك كاري خواهد شد.

زيستن مشكل شده است

و لحظات چنان به سختي و سنگيني

بر من گام مي‌نهند و دير مي‌گذرند

كه احساس مي‌كنم، خفه مي‌شوم.

هيچ نمي‌دانم چرا؟

اما مي‌دانم كس ديگري به درون من پا گذاشته است

و اوست كه مرا چنان بي‌طاقت كرده است.

احساس مي‌كنم ديگر نمي‌توانم در خودم بگنجم،

در خودم بيارامم.

از «بودن» خويش بزگتر شده‌ام

و اين جامعه بر من تنگي مي‌كند.

اين كفش تنگ و بي‌تابي فرار!

عشق آن سفر بزرگ!...

وه چه مي‌كشم!

چه خيال‌انگيز و جان‌بخش است «اين جا نبودن»!

 

                                     هميشه بهار

آفتاب فهميدن

از افق درو و مبهمي در روح طلوع مي‌كند

و نهر سپيده صبح يك معرفت،

طلوع آفتاب يك نوع حكمت،

يك نوع عرفان، دريافت و يا بينايي

از پس قله كوهي،

در صحراي بي‌پايان و اسرارآميز «ولايت جان»،

جاري مي‌شود.

هميشه خورشيدي

بر يخچال‌ها و توده‌هاي برف‌هاي ناخودآگاهي و انجماد و سكوت

مي‌تابد و مي‌گدازد.

و قطره‌ها كم‌كم، جويبار

و جويبارها اندك‌اندك، نهر

و نهرها رفته رفته، دريا مي‌شوند

و آدمي را از درون، غرق مي‌كنند

آفتاب آگاهي، گرماي روشن آشنايي

- همچون حلول آرام و مستمر «فردا» در جان «امشب»،

و همچون ورود پنهاني و پيوسته بوي بهار

كه در دماغ اسفندماه مي‌پيچد-

پاره‌هاي سياهي جهل و دامنه‌هاي يخ گرفته زمستاني

در سرزمين روح مي‌راند و مي‌گدازد،

و اين «تغيير فصل»، آغاز دارد اما بي‌پايان است

در اين دنيا آفتاب همواره در سر زدن است،

بهار، همواره در رسيدن

و دل، مدام در فهميدن!

 

                                             بگذار

بگذار سپيده سر زند

چه باك كه من بميرم و شبنم فرو خشكد

و شبگير خاموش شود و شباهنگ گنگ گردد

و مهتاب رنگ بازد و ستاره سحري بازگردد

و راه كهكشان بسته شود

بگذار سپيده سر زند و پروانه به سوي آفتاب پر كشد.

 

وقتي...

وقتي كه ديگر نبود

من به بودنش نيازمند شدم

وقتي كه ديگر رفت

من به انتظار آمدنش نشستم

وقتي كه ديگر نمي‌توانست مرا دوست بدارد

من او را دوست داشتم.

وقتي او تمام كرد

من شروع كردم.

وقتي او تمام شد

من آغاز شدم.

و چه سخت است.

تنها متولد شدن

مثل تنها زندگي كردن است،

مثل تنها مردن است.

 

 

+ نوشته شده توسط سیامک آرش آزاد در پنجشنبه بیست و سوم خرداد 1387 و ساعت 9:49 |
مراسم تشييع پيكر نادر ابراهيمي در مقابل خانه هنرمندان

نادر ابراهیمی نویسنده، شاعر، فیلمنامه نویس و فیلمساز ایرانی عصر پنجشنبه درگذشت. ابراهیمی که با آثار مطرحی همچون «بار دیگر شهری که دوست می داشتم»، «آتش بدون دود» و «یک عاشقانه آرام» نامی ماندگار در عرصه ادبیات داستانی ایران به شمار می آید، از سال ۱۳۷۸ با تومور مغزی دست و پنجه نرم می کرد، بیماری یی که سبب شده بود نتواند بنویسد. این نویسنده مطرح ادبیات داستانی در ۱۴ فروردین سال ۱۳۱۵ در تهران به دنیا آمد. او تحصیلات مقدماتی را در این شهر گذراند و پس از گرفتن دیپلم ادبی از دبیرستان دارالفنون به دانشکده حقوق وارد شد، اما این دانشکده را پس از دو سال رها کرد و سپس در رشته زبان و ادبیات انگلیسی به درجه لیسانس رسید. او که یکی از چهره های پرکار هنر و ادبیات ایران بود از سال ۱۳۴۲ در سن ۲۷ سالگی با انتشار نخستین کتابش با نام «خانه یی برای شب» به جرگه نویسندگان ایرانی پیوست و خیلی زود با کتاب هایش جایی ویژه را برای خود در میان نویسندگان ایرانی یافت.
نادر ابراهیمی چنان که خود نوشته است پیش از اینکه نوشتن را به عنوان کار اصلی خود برگزیند کارهای زیادی انجام داده است که کمک کارگری تعمیرگاه سیار در ترکمن صحرا، کارگری چاپخانه، حسابداری و تحویلداری بانک، صفحه بندی روزنامه و مجله و کارهای چاپی دیگر، میرزایی یک حجره فرش در بازار، مترجمی و ویراستاری، ایران شناسی عملی و چاپ مقاله های ایران شناختی، فیلمسازی مستند و سینمایی، مصور کردن کتاب های کودکان، مدیریت یک کتابفروشی، خطاطی، نقاشی و نقاشی روی روسری و لباس و تدریس در دانشگاه ها بخشی از کارهای او است. او همچنین توانسته است نخستین موسسه غیرانتفاعی- غیردولتی ایران شناسی را تاسیس کند که هزینه و زحمت های فراوانی برای سفر، تهیه فیلم و عکس و اسلاید از سراسر ایران و بایگانی کردن آنها صرف کرد، ولی چنان که باید، شناخته و به کار گرفته نشد و با فرا رسیدن انقلاب و جنگ، متوقف شد. نادر ابراهیمی فعالیت حرفه یی خود را در زمینه ادبیات کودکان، با تاسیس «موسسه همگام با کودکان و نوجوانان»- با همکاری همسرش- در آن موسسه متمرکز کرد.
این موسسه به منظور مطالعه در زمینه مسائل مربوط به کودکان و نوجوانان برپا شد و فعالیتش را در حیطه نوشتن، چاپ و پخش کتاب، نقاشی، عکاسی و پژوهش درباره خلق و خو، رفتار و زبان کودکان و نیز بررسی شیوه های یادگیری آنان دنبال کرد. «همگام» عنوان «ناشر برگزیده آسیا» و «ناشر برگزیده نخست جهان» را از جشنواره های آسیایی و جهانی تصویرگری کتاب کودک دریافت کرد. ابراهیمی در زمینه ادبیات کودکان، جایزه نخست براتیسلاوا، جایزه نخست تعلیم و تربیت یونسکو، جایزه کتاب برگزیده سال ایران و چندین جایزه دیگر را هم دریافت کرده است. او همچنین عنوان «نویسنده برگزیده ادبیات داستانی ۲۰ سال بعد از انقلاب» را به خاطر داستان بلند و هفت جلدی «آتش بدون دود» به دست آورده است. او همچنین در ساخت سریال برای تلویزیون نیز فعال بود و از میان آثارش می توان به نویسندگی و کارگردانی سریال تلویزیونی «آتش بدون دود» اشاره کرد که به زندگی ترکمن های ایران می پرداخت و در مدتی کوتاه به یکی از پر بیننده ترین برنامه های تلویزیون ایران در پیش از انقلاب تبدیل شد. او رمانی هفت جلدی هم به همین نام دارد. کیومرث پوراحمد، کارگردان شناخته شده امروز ایران، در آن زمان از دستیاران نادر ابراهیمی در ساخت آتش بدون دود بود و خود بر نقش نادر ابراهیمی در فیلمساز شدنش تاکید دارد. ابراهیمی همچنین سریالی با نام «سفرهای دور و دراز هامی و کامی در وطن» ساخت که هدفش معرفی ایران بود. این مجموعه در آخرین سال های پیش از انقلاب ایران به یکی از پر بیننده ترین مجموعه های تلویزیونی تبدیل شد.
البته ساخت و پخش این مجموعه با انقلاب ایران نیمه کاره ماند. نادر ابراهیمی کار سینمای اش را با کارگردانی فیلم «صدای صحرا» در سال ۱۳۵۴ آغاز کرد. او همچنین مشاور فیلمنامه فیلم معروف «مغول ها» به کارگردانی پرویز کیمیاوی نیز بوده است. در کنار این دو ابراهیمی کارگردانی آثاری همچون «روزی که هوا ایستاد» و چند فیلم دیگر را نیز در کارنامه اش دارد. نادر ابراهیمی تا پیش از انقلاب داستان ها و رمان های زیادی برای بزرگسالان و کودکان نوشت که از میان آنها می توان به «مصابا و رویای گاجرات»، «تضادهای درونی»، «رونوشت بدون اصل»، «غزل داستان های سال بد را برای بزرگسالان» و کتاب های «کلاغ ها»، «سنجاب ها» و «دور از خانه» برای کودکان اشاره کرد که هر سه این کتاب ها از کتاب های تقدیر شده در زمان خود بوده و موفق به دریافت جوایزی شده اند. نادر ابراهیمی همچنین در نوشتن کتاب های نظری و آموزش ادبی نیز فعال بوده و کتاب های «براعت استهلال» درباره ساختار و مبانی ادبیات داستانی، «مقدمه یی بر فارسی نویسی برای کودکان»، «مقدمه یی بر مصورسازی کتاب های کودکان»، «مقدمه یی بر مراحل خلق و تولید ادبیات کودکان» و «مقدمه یی بر آرایش و پیرایش کتاب های کودکان» از جمله آثار اوست. او با نوشتن دو کتاب «ابن مشغله» و «ابوالمشاغل» تجربه یی تازه در زندگینامه نویسی ارائه کرد. از دیگر آثار او که از آن می توان به تجربه یی جدید در عاشقانه نویسی تعبیر کرد، «چهل نامه کوتاه به همسرم» است.
● نظرات دولت آبادی، پوراحمد و جمال میرصادقی
محمود دولت آبادی در گفت وگو با اعتماد گفت؛ «من فقط می توانم درگذشت نادر ابراهیمی را تسلیت بگویم. روزگار به گونه یی رقم می خورد که اهل فرهنگ کمتر از یکدیگر خبری دارند؛ نه دیداری و نه نقد و نظری. نتیجه این می شود که حالا فقط به خانواده ایشان می توانم بگویم من را هم در غم خود شریک بدانید و البته فرصتی است که در همین جا بار دیگر از کتاب «بار دیگر شهری که دوست می داشتم» یاد کنم.»
کیومرث پوراحمد - کارگردان سینما - در گفت وگو با مهر گفت؛ «بی هیچ اغراق باید بگویم هر آنچه در کارنامه حرفه یی من هست و هر چه در سینما دارم از نادر ابراهیمی شروع شده و سرمنشاء آن ابراهیمی است.» وی افزود؛ «به نظرم دغدغه اول ابراهیمی فیلم نبود. اصلی ترین دل مشغولی وی ادبیات بود و حتی در سینما هم که کار می کرد به دیالوگ ها، نحوه گفتار و دوبله ها بسیار اهمیت می داد و جزئیات آن برایش مهم بود؛ از این رو می توان گفت دغدغه اش بیشتر ادبیات و جنبه های ادبی بود تا سینما و به همین علت بود که کار در این عرصه را ادامه نداد.» وی تصریح کرد؛ از نظر من مهم ترین بعد زندگی ابراهیمی، بیگانگی او با بخل و تنگ نظری بود، به این معنی که بسیار آدم بخشنده یی بود.
کارگردان مجموعه «قصه های مجید» ادامه داد؛ «نادر در سینما حق پدری به گردن من دارد و موقعیت هایی که او در اختیار من گذاشت باعث رشد و پیشرفتم شد. پوراحمد خاطرنشان کرد؛ «من اولین دستیاری کارگردانی خود را با نادر ابراهیمی و در مجموعه «آتش بدون دود» شروع کردم. توسط یک دوست مشترک به هم معرفی شدیم و بعد از آن، علاقه من و نیز بزرگواری او باعث شد تا آخر سریال ماندگار شوم.»
جمال میرصادقی درباره ابراهیمی می گوید؛ «ابراهیمی، هم در زمینه معنا و ساختار و محتوا و شکل داستان و هم در زمینه آفریدن انواع داستان تجربه دارد اما به جز چند مورد استثنایی، به پختگی و کمال نسبی نمی رسد زیرا اغلب از سیر منطقی معنایی و شکل ساختاری بی نقص و ایرادی برخوردار نیست. او داستان نویسی واقع گرا بوده و طرح هایش، جز موارد استثنایی، کمتر بی عیب و ایراد است.» فهیم هاشمی با بیان این مطلب که نادر ابراهیمی از معدود نویسندگانی بود که مردم عاشقش بودند و من هجوم مردم را در نمایشگاه کتاب و غرفه خودم که آقای ابراهیمی سالیان قبل مهمان آن بود به عینه شاهد بودم، گفت؛ کمتر نویسنده یی را دیدم که چنین انرژی و توانی داشته باشد و حیف که سال های پایانی عمرش نوعی زندگی نباتی داشت و به رغم تمامی تلاشی که همسر گرامی شان و نیز پزشکان متحمل شدند، وی نتوانست سلامت خود را باز یابد. انجمن نویسندگان کودک و نوجوان برای درگذشت نادر ابراهیمی بیانیه یی منتشر کرد.
در این بیانیه آمده است؛ «نادر ابراهیمی- نویسنده نامی و از پیشکسوتان ادبیات کودک ایران- چشم از جهان فرو بست و به دیار باقی شتافت. وی نقشی بارز در ادبیات نوین کودکان ایران، چه در قلمرو ادبیات خلاقه و چه در قلمرو آثار نظری داشت. انجمن نویسندگان کودک و نوجوان این ضایعه را در درجه اول به خانواده وی به ویژه به همسر و همکار دلسوزش سرکار خانم فرزانه منصوری و سپس به کلیه اهالی فرهنگ و ادب و همه همکاران ادبیات کودکان و نوجوانان تسلیت می گوید. برای آن عزیز از دست رفته اجر فراوان و برای بازماندگان صبر بیکران آرزو می کنیم.»

+ نوشته شده توسط سیامک آرش آزاد در سه شنبه بیست و یکم خرداد 1387 و ساعت 12:14 |

 

 

 

در گذرگاهی چنين باريک

در شبی اين گونه دل افسرده و تاريک

کز هزاران غنچه لب بسته اميد

جز گل يخ ، هيچ گل در برف و در سرما نمی رويد

من چه گويم تا پذيرای کسان گردد

من چه آرم تا پسند بلبلان گردد

 

من در اين سرمای يخبندان چه گويم با دل سردت

من چه گويم ای زمستان با نگاه قهر پروردت

با قيام سبزه ها از خاک

با طلوع چشمه ها از سنگ

با سلام دلپذير صبح

با گريز ابر خشم آهنگ

سينه ام را باز خواهم کرد

همره بال پرستوها

عطر پنهان مانده انديشه هايم را

باز در پرواز خواهم کرد

 

گر بهار آيد

گر بهار آرزو روزی به بار آيد

اين زمينهای سراسر لوت

باغ خواهد شد

سينه اين تپه های سنگ

از لهيب لاله ها پرداغ خواهد شد.

 

آه.... اکنون دست من خالی ست

بر فراز سينه ام جز بوته هايی از گل يخ نيست

گر نشانی از گل افشان بهاران باز می خواهيد

دور از لبخند گرم چشمه خورشيد

من به اين نازک نهال زرد گونه بسته ام اميد.

 

هست گل هايی در اين گلشن که از سرما نمی ميرد

وندرين تاريک شب تا صبح

عطر صحرا گسترش را از مشام ما نمی گيرد

+ نوشته شده توسط سیامک آرش آزاد در شنبه یازدهم خرداد 1387 و ساعت 11:56 |
 
 
روزنامه کارگزاران در گزارشی با عنوان "چشم‏های بازمانده در گور"، به بررسی چندین مورد خودکشی در میان کارگران پرداخته است. نظر به اهمیت گزارش برای اطلاع و اقدام مسوولین، "الف" آن را بازنشر می‏کند.
 
اسماعیل محمدولی می‏نویسد: در این گزارش خودكشی سه كارگر را روایت می‌كنم. هر كدام از این وقایع با فواصل زمانی و در نقاط مختلف كشور رخ داده‌اند و در زمان خود به صورت گزارش‌های مستقلی منتشر شده‌اند. حالا پس از گذشت سال‌ها با مدد گرفتن از حافظه و نوشته‌های قدیمی سعی می‌كنم آنها را در آلبومی كنار هم بچینم و از میان‌شان تصویری مشترك نمایش بدهم. آنچه به عنوان «تصویر مشترك» برای روایت انتخاب كرده‌ام نشان می‌دهد كه این سه كارگر (در حكم نمونه) ماه‌ها بدون حقوق و در فقر كامل زندگی كرده‌اند، گرسنگی كشیده‌اند و شاهد رنج عزیزان‌شان بوده‌اند اما فقط وقتی تصمیم به خودكشی گرفته‌اند كه وجود انسانی‌شان را در خطر نابودی دیده‌اند. شرم مثل عصب است. وقتی هنوز بدن را به واكنش وامی‌دارد یعنی بدن زنده است. شرم از مهمانان غریبه، شرم از دختربچه هفت ساله‌ای كه شوق خریدن روپوش مدرسه را دارد، شرم از دیدن پینه‌های دست فرزند، شرم از پسر سربازی كه به خاطر كرایه ماشین هشت ماه به مرخصی نیامده و حتی حقوق ناچیز سربازی‌اش را هم برای خانواده‌اش می‌فرستد. اینها نهایت طاقت انسانی است كه شرم را می‌شناسد. از این مرز جلوتر رفتن، انكار جایگاه انسانی است. این مرز را باید با معیار شرافت شناخت. در این گزارش از خودكشی این مردان شریف دفاع نمی‌كنم، اما می‌كوشم آن را درك كنم.

تصویر اول؛ وقتی به كارخانه نساجی رسیدم دو ساعتی می‌شد كه جنازه‌اش را از طناب دار جدا كرده بودند. كسی، شاید یكی از همكارانش بالاخره او را به بیمارستان رساند. همه می‌دانستیم كه مرده است. سرش تقریبا از بدنش جدا شده بود و تنها به نسوج گردنش وصل بود. اما همكارش اصرار داشت كه او را به بیمارستان برساند. من اطراف سوله‌ای خالی كه كارگر 40 ساله نساجی خود را حلق‌آویز كرده بود با معدود كارگرانی كه از تعدیل نیرو باقی مانده بودند صحبت می‌كردم. این كارگران را پس از تعطیلی كارخانه نگه داشته بودند تا از ابزار تولید محافظت كنند اما شش ماهی می‌شد كه هیچ حقوقی به آنها پرداخت نكرده بودند. ماجرا به اردیبهشت سال 83 باز می‌گردد. دقیقا وقتی كه ته مانده‌های صنایع نساجی یكی پس از دیگری نابود می‌شدند، این صنایع قرار نبود تولید داشته باشند چون قیمت پارچه‌های چینی كه از طریق قاچاق وارد كشور می‌شدند از قیمت مواد اولیه تولید پارچه یعنی نخ ارزان‌تر بودند. مشخص بود كه تولید سودی ندارد و این كارخانه‌ها باید تعطیل شوند. اما دولت نمی‌خواست هزینه اخراج هزاران كارگر نساجی را متحمل شود پس كارخانه‌ها را به بخش خصوصی واگذار كرد تا آنها به ازای مالكیت رایگان زمین و ابزار تولید، دولت را از شر هزینه‌های سیاسی و اجتماعی اخراج نیروی كار این واحدها خلاص كنند. به ماجرای كارگری كه سرش هنوز به رگ و پی گردنش وصل بود بازگردیم. همكارش می‌گفت وقتی از اتاق مدیر كارخانه بازگشت من داشتم چای درست می‌كردم. صدایش زدم بیاید. گفت تا انبار می‌روم و برمی‌گردم. یك ساعت گذشت اما خبری نشد. رفتم دنبالش دیدم جنازه‌اش توی هوا تاب می‌خورد. با نردبان شش متر بالا رفته بود و طناب را به حفاظ سقف بسته بود. از آن فاصله كه خودش را رها كرد، گردنش طاقت وزن بدنش را نیاورد و كار تمام شد. كارگران هنوز نمی‌دانستند چرا این‌طور غیرمنتظره خودكشی كرده است. مدیر كارخانه بلافاصله پس از مطلع شدن از خودكشی كارگر، كارخانه را ترك كرده بود. یكی از كارمندان دفتری می‌گفت به سراغ مدیر آمده بوده تا بخشی از حقوق معوقه‌اش را بگیرد. حتی التماس می‌كرد در حد 10 هزارتومان به او قرض بدهند. كارگری كه جنازه‌اش را پیدا كرده بود هم می‌گفت چند ساعت قبل از این اتفاق، همسرش تماس گرفته بود خبر بدهد كه در خانه مهمان دارند. دو روز بعد از حادثه با همسرش صحبت كردم. هنوز داغ‌دار بود و انگار من بازجویی، چیزی باشم پاسخم را می‌داد؛ «من بهش حرفی نزدم. فقط گفتم از شهرستان مهمان آمده. موقع برگشت یك چیزی بگیر كه جلوی غریبه‌ها آبروداری كنیم. توی خانه چیزی نداشتیم. نمی‌شد غذایی كه خودمان می‌خوریم را جلوی مهمان رودربایستی‌دار بگذاریم. نمی‌دانستم می‌خواهد چنین بلایی سر خودش بیاورد وگرنه لال می‌شدم اگر می‌گفتم.»

تصویر دوم؛ روستای فدشك یك جایی وسط كویر است. حدود 45 كیلومتر با بیرجند فاصله دارد؛ پرت و دورافتاده و متروك. فردای روزی كه كارگر معدنی در حیاط خانه‌اش خودسوزی كرد به آنجا رفتم. توی حیاط هنوز بوی گوشت سوخته می‌آمد. شب قبل خانواده‌اش هم نه از صدای فریاد مردی كه در آتش می‌سوزد، بلكه از بوی سوختن گوشت آدم زنده از خواب پریده بودند. با دكتر كشیك بیمارستان امام رضا هم كه حرف می‌زدم برایش عجیب بود كه چطور این مرد در هشیاری بیشتر از یك دقیقه سوختن بدنش را تاب آورده اما فریاد نزده است. همسرش، پیرزنی كه گریه صدایش را بریده بود، با كمك پسرش فهماند كه مرد كاملا ناامید شده بود. 17 ماه حقوقش را نداده بودند و او هیچ از دستش بر نمی‌آمد. هربار كه به سراغ طلبش از معدن می‌رفت او را به یكی از نهادها و سازمان‌هایی می‌فرستادند كه او حتی نمی‌توانست تابلوی سردر ساختمانش را بخواند، چه رسد به كاغذبازی‌های بیهوده‌ای كه او را بیشتر از پیش گیج می‌كردند و ناامید. درك نمی‌كرد چرا بعد از 30 سال كاركردن در معدن باید برای گرفتن حقش از این اتاق به اتاق دیگر برود و حرف‌های عجیب و غریب بشنود و آخر سر هم جواب سربالا بگیرد. پسر 16 ساله این مرد هم كنار كوره‌های آجرپزی كار می‌كرد یا برای پیمانكاری از كوه سنگ می‌كند و این قبیل كارها. می‌گفت: «دست‌هایم را از پدرم قایم می‌كردم. حرص می‌خورد وقتی پینه‌های دستم را می‌دید.» این مرد روز آخر زندگی‌اش به معدن رفته بود. همسرش كه او را همراهی كرده بود، می‌گفت وقتی داشتیم می‌رفتیم دخترم بهانه می‌گرفت كه یك ماه دیگر باید به مدرسه برود و روپوش ندارد. او به دخترم قول داد كه برایش روپوش مدرسه بخرد. به محل كارش كه رسیدیم به مالك معدن التماس كرد كه لااقل 50 هزار تومان از طلبش را بدهند. گفتند فردا بیا. از این فرداها زیاد شنیده بود. موقع برگشتن می‌گفت «خدا هم به این جور زندگی كردن من رضا نیست.»

تصویر سوم؛ در خردادماه 86، كارگر كنف‌كار رشت پس از گذراندن یك نیم روز سرشار از تحقیر و كتك، به اندازه پول تاكسی از همكارش قرض گرفت تا سریع‌تر خود را به كارخانه برساند، طنابی به لوله‌های سقف گره بزند و باقی ماجرا. مالك خصوصی صبح آن روز با كمك نیروهای انتظامی، كارخانه را از ابزار تولید خالی كرده بود. كارگران 11 ماه بدون هیچ حقوقی سركرده بودند و اینك تنها امیدشان با فروش ابزار تولید كارخانه نابود می‌شد. همه می‌دانستند كار تمام است اما تنها كسی كه به وضوح پایان كار را دید، او بود. جنازه او را حوالی ساعت یك بعدازظهر پیدا كردند. در آن وقت كه خبر را به خانواده‌اش رساندند همسرش در مزرعه همسایه كارگری می‌كرد، پسرش سرباز بود و چون پول مسافرت نداشت هشت ماه به مرخصی نیامده بود و از پادگان خارج نشده بود. خانه نیز در اجاره نهضت سوادآموزی بود. درآمد این خانواده از كارگری موقت زن، ماهی پنج شش هزار تومان حقوق سربازی پسر و ماهی 15 هزار تومان اجاره تنها اتاق خانه به نهضت سوادآموزی تامین می‌شد. دو روز پس از خودكشی كارگر كنف‌كار كه به سراغ خانواده‌اش رفتم، همسرش وقتی اوضاع را شرح می‌داد بی‌مقدمه از من پرسید؛ «می‌دانی سیب زمینی كیلویی 600 تومان است؟» با یك حساب سرانگشتی می‌شد فهمید كه این خانواده بعد از 25 سال كاركردن حتی از عهده سیركردن شكم‌شان هم بر نمی‌آیند. این كریه‌ترین چهره فقر است.
 
همسرش می‌گفت؛ «یك وقت‌هایی در را كه باز می‌كردم می‌دیدم جلوی در ایستاده. خجالت می‌كشید در بزند و داخل شود. صبح‌ها كه می‌رفت دنبال حق و حقوقش می‌گفت؛ ان‌شاءالله امروز می‌شود. بعدازظهر دست خالی برمی‌گشت و جلوی در می‌ایستاد.» آنچه فهمیدم این بود كه از زمان واگذاری كارخانه كنف‌كار به بخش خصوصی، در حدود سه سال این كارگران را در بلاتكلیفی نگه داشته بودند. 16 ماه بیمه بیكاری و وعده و وعید كه امروز و فردا كارخانه دوباره راه می‌افتد، پس از آن هم این كارگران 11 ماه بدون حقوق سپری كرده بودند تا اینكه متوجه شدند ابزار تولید كارخانه در حال فروش است. من می‌گویم ابزار تولید، شما هم می‌خوانید، اما ابزار تولید برای كارگری كه به امید كاركردن با آن زنده است فقط «كلمه» نیست، همه زندگی است. شاید آخرین گفت‌وگوی تلفنی كارگر كنف‌كار با پسرش، دو روز پیش از خودكشی برای درك «ابزار تولید» به ما كمك كند؛ «روز پنج‌شنبه از پادگان با پدرم صحبت كردم. از پشت تلفن معلوم بود كه حالش بد است. بریده بود انگار. می‌گفت شنبه می‌خواهند دستگاه‌ها را ببرند. مادرت صبح تا غروب توی مزرعه مردم كار می‌كند، من هم هر روز می‌روم استانداری اما هیچ كس به ما جوابی نمی‌دهد. می‌گفت كار تمام است... هیچ كسی به داد ما نمی‌رسد. گفت دفترچه‌های تامین اجتماعی 11 ماه است كه تمدید نشده. اگر خواهرت مریض بشود كجا ببرمش؟ بعد گفت؛ من چه كار كنم با 48 سال سن؟ زمین دارم كه كشاورزی كنم؟ دیگر كجا كار كنم؟ به جوان‌ها كار نمی‌دهند، به من كار می‌دهند؟ هی می‌گفت من چه كار كنم از این به بعد؟»

درست در همین لحظه عجیب‌ترین واكنشی كه انتظارش را می‌كشم به غلیان افتادن احساسات لطیف مخاطبان این گزارش‌ها است. بی‌چارگی چاه بی‌ته است. وقتی آدم بی‌پناهی در آن می‌افتد، می‌تواند سال‌ها فرو برود و همچنان زنده باشد. آنكه تصمیمی برای نجاتش می‌گیرد، هر تصمیمی، مستحق ترحم من و شما نیست. این اوج میان‌مایگی است كه علت خودكشی را تنها در فقر این آدم‌ها خلاصه كنیم و برای‌شان دل بسوزانیم. حتی برقراری ارتباطی میان خودكشی یك كارگر و خودكشی متعارف یكی از ما (آدم‌های طبقه متوسط یا مرفه) می‌تواند نوعی از بدفهمی رایج و البته عامدانه برای شانه خالی كردن از بار مسوولیت باشد. نه. خودكشی این كارگران از روی انفعال و شاید ملال نیست. آنها تا جایی كه مرز انسان بودنشان مخدوش نشود، هرگز تصمیم به چنین اقدامی نمی‌گیرند.
 
 
 
بخش خبری الف   
+ نوشته شده توسط سیامک آرش آزاد در چهارشنبه هشتم خرداد 1387 و ساعت 13:49 |
نگاهي بر اولين دوره مجلس شوراي اسلامي


 


هفتم خرداد ماه سالروز تشكيل اولين دوره از مجلس شوراي اسلامي در سال 1359 است. به همين
 مناسبت مروري بر انتخابات، عملكرد و دستاوردهاي مجلس در آن سال‌هاي بحراني خواهيم داشت.
برگزاري انتخابات
انتخابات اولين دوره مجلس شوراي اسلامي در يك فضاي باز سياسي انجام
 گرفت و داوطلبان از سوي وزارت كشور مورد بررسي قرار مي‌گرفتند و توسط وزير وقت، تاييد يا رد مي‌گشتند و شوراي نگهبان درآن زمان هنوز تشكيل نشده بود. به موجب قانون انتخابات مصوب شوراي انقلاب، اقدام كنندگان عليه انقلاب و جمهوري اسلامي، محرومين از حقوق اجتماعي، محجورين و ورشكستگان به تقصير و مقامات رژيم گذشته به علاوه مسئولين شاغل بكار حق شركت در انتخابات را نداشتنددر نتيجه داوطلباني كه شامل اين موارد نمي‌شدند در انتخابات خود را نامزد كردند. گروه‌ها و احزاب سياسي حاضر در صحنه نيز با معرفي نامزدهاي مورد نظر خود در صحنه حضور يافتند. در نتيجه طيف وسيعي از افراد از نامزدهاي چپ‌هاي افراطي‌ در كنار نامزدهاي مستقل به رقابت انتخاباتي پرداختند. به لحاظ همين تنوع نامزدها و شعارهاي انتخاباتي، اولين دوره انتخابات مجلس از ويژگي و برجستگي خاصي برخوردار بود. اما گذشته از اين تنوع، از جمله مسايلي كه در آن دوره بحث‌انگيز بود، موضوع دو مرحله‌اي شدن انتخابات بود. با انتشار اين قانون، گروه‌ها و شخصيت‌هاي سياسي به دو مرحله‌اي شدن انتخابات اعتراض كردند. به گفته مخالفين با اجراي اين طرح، نمايندگان احزاب و گروه‌ها از راهيابي به مجلس باز مي‌ماندند، در مقابل موافقين طرح چنين عنوان مي‌كردند كه دو مرحله‌اي شدن انتخابات موجب مي‌شود تا نمايندگان منتخب، نماينده طيف وسيعي از مردم باشند. اما سرانجام انتخابات با همان قانون دو مرحله‌اي به اجرا درآمد مرحله اول انتخابات در 24 اسفند 1358 در 193 حوزه انتخابيه براي برگزيدن 270 نماينده مجلس انجام شد. در تهران انجمن نظارت بر انتخابات مركب از هفت نفر مسئوليت اينكار را برعهده داشتند. در مرحله اول و با توجه به نياز كسب اكثريت مطلق آرا از سوي نامزدها، در مجموع 97 نفر به مجلس راه پيدا كردند و تعيين تكليف مابقي نمايندگان به مرحله دوم موكول شد. روز نوزدهم ارديبهشت ماه 59 مرحله دوم انتخابات در تهران و 114 حوزه ديگر در شهرستان‌ها برگزار شد. البته در تعدادي از شهرستان‌ها اين انتخابات انجام نشد.
پيروز بزرگ اولين دوره انتخابات، ائتلاف بزرگ بود كه توانست بيشترين كرسي‌هاي مجلس را به نامزدهاي خود اختصاص دهد. اين ائتلاف از بهم پيوستن حزب جمهوري اسلامي، جامعه روحانيت مبارز، سازمان فجر اسلام، سازمان مجاهدين انقلاب اسلامي، انجمن اسلامي معلمان ايران، نهضت زنان مسلمان، بنياد الهادي و اتحاديه انجمن‌هاي اسلامي شهر ري تشكيل شده بود.
پس از تاييد انتخابات مرحله دوم از سوي وزارت كشور، سرانجام نخستين مجلس در جمهوري اسلامي تحت عنوان «مجلس شوراي ملي» در 7 خرداد 1359 گشايش يافت. نامي كه در جلسه 31 تير 1359، با تصويب نمايندگان به «مجلس شوراي اسلامي» تغيير يافت.

پيام امام خميني (ره) به مناسبت افتتاح اولين دوره مجلس شوراي اسلامي

امام خميني (ره) در روز افتتاح مجلس، پيامي را خطاب به نمايندگان مجلس دادند كه به خلاصه‌اي از محورهاي مهم فرمايشات ايشان اشاره مي‌شود:
- شما دوستان محترم نماينده ملتي هستيد كه جز به اسلام بزرگ و عدالت الهي اسلامي فكر نمي‌كنيد و انتخاب شما براي پياده نمودن عدالت اسلامي است.
- اميد آن است كه رسيدگي به حال مستضعفين و مستمندان كشور، كه قسمت اعظم ملت مظلوم را دربرمي‌گيرد؛ در راس برنامه‌ها قرار گيرد.
- شما منتخبين محلي كه از پشتيباني جدي ملت عزيز برخورداريد بايد با كمال قدرت در مقابل قدرت‌هاي شيطاني كه در رژيم دست نشانده سابق حاكم بر سرنوشت ما بودند بايستيد و از هيچ قدرتي غير از قدرت خداوند قاهر نهراسيد و جز به مصالح كشور به چيز ديگري فكر نكنيد.
- لازم است طرح‌هايي كه در مجلس مي‌گذرد مخالف با احكام مقدسه اسلام نباشد و با كمال قدرت با پيشنهاد‌هاي مخالف با شرع مقدس كه ممكن است از روي ناآگاهي و غفلت طرح شود شديدا مخالفت نماييد.
- لازم است در مذاكرات و برخورد آرا بطور آرام و با احترام متقابل عمل شود و لازم است از دسته‌بندي‌ها و جهت گيري‌هاي غير اصولي براي كوبيدن طرف مقابل جدا احتراز شود كه تنها حل مسايل در محيط آرام امكان پذير است.
- مجلس و دولت هماهنگ شده تا بر مشكلات كشور فائق آيند و هيچيك از نهادهاي جمهوري اسلامي خصوصا مجلس و رئيس جمهوري و دولت براي يكديگر و ديگران كارشكني نكنند.
- سياست نه شرقي و نه غربي را در تمام زمينه‌هاي داخلي و روابط خارجي حفظ كنيد.
- طرح‌ها و پيشنهادهايي را كه مربوط به عمران و رفاه حال ملت، خصوصا مستضعفين است، انقلابي و با سرعت تصويب كنيد و از كاغذبازي‌ها اجتناب نماييد.
- در ادارات دولتي، قوانين دست و پاگيري كه در مجالس رژيم سابق به تصويب رسيده و موجب تعطيل يا تعويق امور شده و مي‌شود لغو كنيد.
- مجلس جمهوري اسلامي، همانسان كه در خدمت مسلمين است و براي رفاه آنان فعاليت مي‌كند، براي رفاه و آسايش اقليت‌هاي مذهبي كه در اسلام احترام خاصي دارند اقدام و فعاليت نمايد.
- از حضرات فقهاي نگهبان تقاضا مي‌شود كه در ماموريت مهم خود به هيچ وجه ملاحظه اشخاص يا گروه‌هاي انحرافي را ننموده و به وظيفه خطير خود كه نگهباني از اسلام و احكام مترقي آن است، اقدام نمايند.

قانونگذاري در اولين دوره مجلس شوراي اسلامي

بنابر اصول مندرج در قانون اساسي، اعمال قوه مقننه از طريق مجلس شوراي اسلامي است كه مصوبات آن پس از طي مراحل معمول و مقرر، براي اجرا به قوه مجريه و قضاييه ابلاغ مي‌گردد.
براين اساس مجلس در عين حال كه عالي‌ترين مرجع قانونگذاري در مملكت مي‌باشد و مي‌تواند به موجب نص صريح قانون اساسي، در عموم مسايل در حدود مقرر در قانون اساسي، قانون وضع نمايد (اصل 72)، در حقيقت تعيين كننده خطوط و سير حركت در قوه ديگر نيز مي‌باشد چرا كه:
اولا- دو قوه ديگر، يعني مجريه و قضاييه هر يك به نوعي مسئول و موظف بر اجراي مصوبات مجلس، پس از تاييد شوراي نگهبان بوده و مجلس مسئوليت نظارت بر حسن اجراي مصوبات خود، توسط دو قوه فوق را نيز بر عهده دارد.
ثانيا- بنابر اصل 76 قانون اساسي، مجلس حق تحقيق و تفحص در تمام امور كشور (منجمله امور مربوط به مجريه و قضاييه) را دارا است.
ثالثا- هيات وزيران و نخست وزير مي‌بايست قبل از هر اقدام، پس از معرفي و تاييد توسط رياست جمهوري، از مجلس راي اعتماد بگيرند و نمايندگان مجلس مي‌توانند از وزير يا هيات وزرا و حتي نخست وزير درباره انجام وظايف قانونيشان سوال كرده و حتي استيضاح نمايند و فرد يا جمع مورد سوال يا استيضاح نيز موظف به پاسخگويي مي‌باشند (اصول 87 و 88 و 89) بنابر اين واضح است كه مجلس شوراي اسلامي علاوه بر وظيفه تقنين قوانين لازم جهت دو قوه مجريه و قضاييه‌، مسئوليت‌ها و اختيارات ديگري را نيز بعهده دارد كه هر يك به نوعي حائز اهميت ويژه‌اي مي‌باشند.

مصوبات

در اين دوره هشتصد و چهار لايحه و طرح در مجلس بطور رسمي مطرح شده كه تعداد 365 لايحه و طرح تصويب و ابلاغ گرديده و 291 لايحه و طرح قبل از بحث يا پس از بحث استرداد شده يا مسكوت مانده و يا رد شده و تعداد 147 لايحه و طرح در كميسيون‌ها و يا مقاطع ديگر مسير كارها ماند كه در دوره آينده تكليف آنها روشن گشت.
31 بار بحث درباره اعضا و كابينه دولت مطرح شده و 102 نفر وزير از مجلس راي اعتماد گرفتند و 8 نفر مطرح شده ولي راي اعتماد نياوردند.
در بين مصوبات، لوايح و طرح‌هاي سرنوشت‌ساز و مهمي وجود دارند كه باعث تحولات چشمگيري در تاريخ انقلاب و اسلام شده است.
لايحه حذف ربا از سيستم بانكي كه در تاريخ اسلام اولين اقدام از نوع خود است، لايحه اراضي شهري، طرح توزيع عادلانه آب و طرح بهره‌برداري از معادن كشور و لوايح و طرح‌هاي اجازه تعيين نرخ براي مصارف خانگي صنعتي و همه محصولات كشاورزي، ايجاد شهرك‌هاي صنعتي و شركت‌هاي روستايي و روابط موجر و مستاجر كه همگي مهم و زيربنايي‌اند. لوايح و طرح‌هاي ديوان محاسبات و ديوان عدالت اداري و بازرسي كل كشور، تاسيس وزارتخانه‌هاي جهاد، سپاه، صنايع سنگين، معادن و فلزات، وزارت اطلاعات و بازسازي نيروهاي انساني و مكلف كردن دولت به تقديم لايحه انقلاب اداري و نحوه اداره صدا و سيما، تاسيس دانشگاه بين‌المللي اسلامي و بنياد امور جنگ زدگان از جمله ديگر اقدامات مهم مجلس در آن دوره بوده است.
مساله مهم ديگر بازرگاني بودن كامل آن از طريق پخش مستقيم مذاكرات جلسه علني بود كه از اين جهت، در آن زمان امر كم سابقه‌اي در تاريخ مجالس دنيا بود.


شهداي مجلس

مجلس اول 32 شهيد دارد كه هر يك از آنها سرمايه عظيمي براي نهادهاي قانونگذاري بودند و جاي خالي آنها تا آخر كار مجلس محسوس بود و بي‌شك بسياري از آنها در صورت ادامه حيات و كار در مجلس مي‌توانستند در پربار كردند مصوبات مجلس نقش ارزنده‌اي ايفا نمايند. اما در عين حال شهادت اين عزيزان در اول انقلاب باعث ثبات ارزش‌ها در نظام و بالاخص در مجلس شوراي اسلامي گرديد و دسيسه‌هاي دشمن را بيش از پيش نمايان ساخت.

مشكلات مجلس در دوره اول

- يكي از مشكلات اين دوره كمبود اعضاي مجلس بود. اوايل كار به خاطر انتخاب نشدن در مرحله اول و در مراحل بعد به خاطر شهيد شدن سي و دو نفر از بهترين افراد مجلس در فاجعه انفجار دفتر مركزي حزب جمهوري اسلامي و در سوءقصدهاي ديگر و يا منتقل شدن به كارهاي اجرايي به لحاظ نياز شديد و ضرورت‌هاي موجود.
- عدم تركيب اعضا به تناسب نيازهاي مجلس از مشكلات ديگر مجلس بود كه مثلا براي كارهاي فرهنگي و اجتماعي نيرو بيش از نياز وجود داشت و براي خيلي از نيازهاي فني و اداري، كمبود متخصص مشهود بود.
- نداشتن آئين‌نامه مناسب براي يك مجلس آزاد و پرتحرك، باعث اتلاف وقت زياد در آن زمان شد.
- بي تجربگي نمايندگان به دليل عدم سابقه كار پارلماني كه با پشتكار و پركاري بسياري از نمايندگان جبران شد.
- بهم خوردن امنيت جاني نمايندگان به دليل شيوع تروريسم و كثرت موارد عوامل نفوذي ضد انقلاب در نهادها و ضعف امكانات اطلاعاتي و امنيتي كشور، مشكلات زيادي را پيش روي مجلس قرار داد.
با اين توضيحات مختصر مي‌توان نتيجه‌ گرفت كه مجلس شوراي اسلامي در عين داشتن آن مشكلات و نواقص، در ساير نقاط قوت خود توانسته است كارهاي عظيمي انجام دهد و توانست مقررات كشورداري را براساس فقه اسلام تدوين نمايد. نقطه مهم ديگر اين است كه مجلس دوره اول پيشتاز و مصداق «سابقون مقربون» است و ابتكارات و تجربياتش توانست راهنماي دوره‌هاي بعد باشد.

+ نوشته شده توسط سیامک آرش آزاد در شنبه چهارم خرداد 1387 و ساعت 10:37 |

در خيال خرمشهر که کنار کارون آرام نشسته بود، هيچ صداي خمپاره ای نبود. نخلستان هايش صدای چرخ های تانک را تا آن روز نشنيده بود، تا شهريور ماه 59 که خرمشهر، خونين شهر شد. پس از گذشت روزهای تاريک و پر دود اسارت، در سوم خرداد 1361 شهر از اشغال درآمد. خرمشهر نخل های سوخته، نخل های بی سر...       

فتح خرمشهر (سوم خرداد 1361) در تاريخ جنگ ايران و عراق از اهميت ويژه‌اي برخوردار است. خبر آزادي خرمشهر آن چنان شگفت‌آور بود كه در سراسر ميهن اسلامي ما مردم را به وجد آورد. با اعلام خبر فتح خرمشهر مردم ايران بسان خانواده‌اي بزرگ كه فرزند از دست رفته خود را باز يافته است اشكهاي شادي و شعف خود را نثار روح شهداي حماسه‌آفرين صحنه‌هاي شورانگيز اين نبرد كردند. براي پي بردن به عظمت اين نبرد حماسي كافي است بدانيم كه نيروهاي  متجاوز عراق پيش از نبرد سرنوشت ساز رزمندگان ما براي آزادي خرمشهر در اطلاعيه‌اي به نيروهاي خود دستور داده بودند كه دفاع از خرمشهر را به منزله دفاع از بصره، بغداد و تمام شهرهاي عراق محسوب دارند. همچنين تجهيزات و امكانات دفاعي دشمن در اين منطقه نشان مي‌داد كه عراق خرمشهر را به عنوان نماد پيروزي خود در جنگ به حساب آورده و قصد داشته است به هر قيمت،‌ اين شهر را در تصرف نيروهاي خويش نگهدارد.

هنگامي كه مرحله اول و دوم عمليات بيت‌المقدس به پايان رسيد و رزمندگان ما در اطراف خرمشهر مستقرشدند، راديوي رژيم بعثي، مي‌كوشيد در تبليغات كاذب خود، حضور نيروهاي عراق را در خرمشهر به رخ بكشد تا توجيهي براي ترميم روحيه نيروهاي شكست خورده و رو به هزيمت عراق باشد. فتح خرمشهر در زماني كمتر از 24 ساعت، موجب شد كه بخش قابل توجهي از نيروهاي مهاجم عراقي به اسارت نيروهاي جمهوري اسلامي ايران درآيند.

نبرد بزرگ، سرنوشت‌ساز و غرورآفرين بيت ‌المقدس كه براي رها سازي خرمشهر از سلطه‌ نيروهاي مهاجم عراقي انجام شد، از دهم ارديبهشت ماه تا چهارم خرداد ما 1360 به طول انجاميد. اين نبرد حماسي علاوه بر  پايان بخشيدن به 19 ماه اشغال بخشي از حساس‌ترين مناطق خوزستان و آزادسازي خرمشهر، ضربه‌اي سهمگين و كمرشكن به توان رزمي و جنگ طلبي‌هاي دشمن مهاجم وارد ساخت.

كوتاه سخن اينكه عمليات بيت‌المقدس به عنوان برجسته‌ترين عمليات پدآفندي نيروهاي مسلح جمهوري اسلامي ايران در تاريخ نظامي 8 سال دفاع مقدس ثبت شده است.

اگر امروز در هر شهر و روستا به گلزار شهيدان گذر كنيم و تاريخ نقش بسته بر سنگرها را مرور كنيم، خواهيم ديد كه مجموعه شهيدان سوم خرداد 1360 الگويي كوچك از ملت مقاوم ايران است كه چونان سپهري  پر ستاره مي درخشد. شاديهاي به ياد ماندني خودجوش و سراسري پس از آزادسازي خرمشهر نيز برگ  ديگري از اين حماسه ملي بود و نشان داد كه مردم سراسر اقطار و بلاد ايران اعم از آن كه هرگز خرمشهر را به چشم ديده باشند يا نه چگونه از شنيدن خبر اين پيروزي ساعتها به دست افشاني و پايكوبي پرداختند وهزيمت دشمن اشغالگر را از خاك ميهن جشن گرفتند.

سوم خرداد يك حماسه ملي است؛ اگر حضور ملت در صحنه جبهه هاي دفاع نبود، نه حماسه آن پيروزي  تحقق مي يافت و نه حماسه حضور مردم در جشن پس از پيروزي. لذا به حق مي توان گفت پاسداشت فتح خرمشهر در گرو پاسداشت حضور مردمي در همه صحنه هاست.

 

بياد سوم خرداد سالروز حماسه هميشه تاريخ ايران ...آزادي خرمشهر

مسجد جامع خرمشهر، قلب شهر بود كه مي‌تپيد و تا بود مظهر ماندن و استقامت بود. مسجد جامع خرمشهر، مادري بود كه فرزندان خويش را زير بال و پر گرفته بود و در بي‌پناهي پناه داده بود و تا بود مظهر ماندن و استقامت بود و آنگاه نيز كه خرمشهر به اشغال متجاوزان در‌آمد و مدافعان ناگزير شدند كه به آن سوي شط خرمشهر كوچ كنند باز هم مسجد جامع، مظهر همه آن آرزوهايي بود كه جز در پازپس‌گيري شهر برآورده نمي‌شد. مسجد جامع، همه خرمشهر بود.

خرمشهر از همان آغاز، خونين‌شهر شده بود. خرمشهر خونين ‌شهر شده بود تا طلعت حقيقت از افق غربت و مظلوميت رزم‌آوران و بسيجيان غرقه در خون ظاهر شود. و مگر آن طلعت را جز از منظر اين آفاق مي‌توان نگريست؟ آنان در غربت جنگيدند و با مظلوميت به شهادت رسيدند و پيكرهاشان زير شني تانكهاي شيطان تكه تكه شد و به آب و باد و خاك و آتش پيوست. اما… راز خون آشكار شد. راز خون را جز شهدا درنمي‌يابند. گردش خون در رگهاي زندگي شيرين است اما ريختن آن در پاي محبوب، شيرين‌تر است؛ و نگو شيرين‌تر، بگو بسيار بسيار شيرين‌تر است.

راز خون در آنجاست كه همه حيات به خون وابسته است. اگر خون يعني همه حيات… و از ترك اين وابستگي دشوارتر هيچ نيست پس، بيشترين از آن كسي است كه دست به دشوارترين عمل بزند. راز خون در آنجاست كه محبوب خود را به كسي مي‌بخشد كه اين راز را دريابد. آن كس كه لذت اين سوختن را چشيد در اين ماندن و بودن جز ملالت و افسردگي هيچ نمي‌يابد.

آنان را كه از مرگ مي‌ترسند از كربلا مي‌رانند. مردان مرد، جنگاوران عرصه جهادند كه راه حقيقت وجود انسان را از ميان هاويه آتش جسته‌اند. آنان ترس را مغلوب كرده‌اند تا فتوت آشكار شود و راه فنا را به آنان بياموزد.

آنان را كه از مرگ مي‌ترسند از كربلا مي‌رانند. وقتي كه كار آن همه دشوار شد كه ماندن در خرمشهر معناي شهادت گرفت، هنگام آن بود كه شبي عاشورايي برپا شود و كربلائيان پاي در آزموني دشوار بگذارند…

كربلا مستقر عشاق است و شهيد سيد محمد علي جهان‌آرا چنين كرد تا جز شايستگان كسي در آن استقرار نيابد. شايستگان، آنانند كه قلبشان را عشق تا آنجا آكنده است كه ترس از مرگ، جايي براي ماندن ندارد. شايستگان جاودانند؛ حكمرانان جزاير سرسبز اقيانوس بي‌انتهاي نور نور كه پرتوي از آن همه كهكشانهاي آسمان دوم را روشني بخشيده است.

 

+ نوشته شده توسط سیامک آرش آزاد در چهارشنبه یکم خرداد 1387 و ساعت 12:0 |