تبليغاتX
حرف های من

آیدین یارین

بوی همیشگی سیگار

به یاد «کریم شفایی» کسی که خیلی چیزها به من آموخت

 

هر وقت از جلوی آن در چوبی رد می شوم، بوی همیشگی سیگار آزارم می دهد بویی که مانند یک هیکل بزرگ جلوی چشمانم مجسمش می کنم.

بلافاصله اتاق کوچکی در ذهنم مجسم می شود که میز بزرگی در وسطش قرار دارد و دور و برش چند تا صندلی زهوار در رفته.

کریم همیشه در آن سوی میز می نشست، جایی که اتاقک کوچک‌تری به عنوان آبدارخانه در آن سمت قرار دارد.

روبروی کریم در دیگری وجود دارد که من فقط یکی دوبار از آن رد شده ام. چون اتاقی که در پس آن قرار دارد مخصوص دخترهاست. دور و بر میز هم من و سیامک و قادر و ناصر و صمد نشسته ایم و کریم سر در میان انبوه کاغذ ها فرو برده و تنها دود سیگاری که از دهان و دماغش بیرون می دهد، سرش را کمی به طرف بالا می کشاند. هر کس در را باز کند اولین چیزی که توجه او را به خود جلب می کند، بوی تند سیگار کریم است. کریمی که حاضر است سر ماه، فرش زیر پای زن و فرزندش را بفروشد ولی حقوق ما را سر موقع پرداخت کند.

: پسرم داری چه کار می کنی؟ زنگ‌هایت را بزن.

صدای کریم مرا به خود می آورد و پق پق بچه ها. گوشی تلفن را برداشته و زنگ می زنم.

: اداره...؟ ببخشید آغا وجه آبونه روزنامه کار و کارگر در چه مرحله ای است؟ چی؟ مال روزنامه صاحب آماده است؟ ارک چطور؟

آوه این همه فعالیت؟ سه نشریه؟

این فقط از دست کریم بر می آید.

***

یک سال بعد...

***

خانه کوچکی است. با بوی همیشگی سیگار. حیات کوچکی هم دارد این بار از روزنامه ها فقط کار و کارگر مانده است و کلی شیرینی و بیسکویت و پفک و صد ها خرت و پرت دیگر. کریم مواد غذایی پخش می کند.

می دانیم. همه بچه ها. کریم هیچ وقت خسته نمی شود. ولی می بینیم. همه بچه ها. روز به روز رنجورتر، دل گیرتر و شکسته تر می شود.

دیگر مثل سابق نیست که سرش توی انبوه کاغذها باشد. یک دستش قیچی و دست دیگرش توی سبیل هایش. هر وقت عصبی است یکریز توی نخ سبیل هایش می رود.

کریم دیگر نشاط سابق را ندارد. امروز هم روزی است مثل همه روزهای دیگر. با این تفاوت که کریم گریه هم می کند. او انبوه نوشته هایش را یک- یکی، دسته- دسته توی گونی ها می ریزد. به هیچ چیز رحم نمی کند. کلی مجلات و نشریات ادبی را داخل گونی ریخته است. حتی نمی گذارد یک ورق از شعرهایش را کش برویم. تا رویش را بر می گرداند، سرخی چشمهایش توی ذوق آدم می زند. سه- چهار تا سیگار را با هم روشن کرده و هر کدام را داخل یک زیر سیگاری گذاشته است. به هر طرف بر می گردد سیگار آن طرف را می کشد. یک ورق کاغذ نوشته دستم می افتد. دییالوگ رادیویی است. یادگار اوایل انقلابش.

از دستم می قاپد. و توی گونی می اندازد قرار است آنها را به بیابان برده و بسوزاند. چهار- پنج گونی پر شده.

***

دیروز ساعت شش صبح هم بوی سیگار اذیتم کرد. خواب بودم. احساس کردم از اتاقم بوی سیگار می آید. از خواب پریدم. نه چیزی نبود. یادم آمد کریم به خوابم آمده بود. سیگار در دستش بود. فقط همدیگر را نگاه کردیم و دیگر چیزی یادم نمی آید.

محمدرضا قضایی

+ نوشته شده توسط سیامک آرش آزاد در دوشنبه بیست و هشتم مرداد 1387 و ساعت 15:20 |

و چهارمين سال را نيز بدون حضورش سپري كرديم

... و باز در انديشه‌ي يك نشريه‌ي ديگر

 

باز هم به خوابم آمدي، ديشب و بعد از مدت‌ها، دوباره ديدمت. آخرين بار كه فرصت كردم بر سر منزل هميشگي‌ات بيايم، در مراسم دفن زنده‌ياد سرداري‌نيا بود. قطعه‌ي هنرمندان گورستان وادي‌رحمت هم دارد حسابي شلوغ مي‌شود. خيلي از دوستان و آشنايانت در كنار خانه‌ات، براي خودشان منزل دايمي خريده و همسايه‌ات شده‌اند.

بگذريم. خواب ديدم كه در پاستور جديد، در دفترت نشسته‌ايم و صحبت مي‌كنيم، باز هم داشتي سيگار «بالا بهمن» (بهمن كوتاه) مي‌كشيدي. يادم مي‌آيد، در طول يك ماه چند بار به فكر ترك سيگار افتاده بودي، ولي باز هم نتوانستي. در دفترت نشسته بوديم، در آخرين دفتري كه با هم كار مي‌كرديم كه با زور بعضي‌ها خرابش كردي تا دوباره آن را بسازي. آخر تو كه اهل خراب كردن نبودي، هميشه به دنبال ساختن بودي و براي همين هم نتوانستي دفتر را آن گونه خراب ببيني، همواره در فكر راه‌هاي جديد بودي تا بتواني براي جامعه مثبت باشي.

يادت هست دوربين پيدا كرديم و قرار شد من و تو و حسين با هم عكس يادگاري داشته باشيم؟ يادت هست آن قدر عكس‌هاي بي‌ربط از من و حسين گرفتي و آخرش هم فيلم تمام شد و من در حسرت داشتن يك عكس با تو ماندم؟

يادت هست، تعطيلات بعد از عيد بود و من و تو و اصغرزاده راه افتاديم تو خيابان‌ها و كوچه‌ها و هر روز به ده‌ها اداره و سازمان سر زديم، به آنها گفتيم كه مي‌خواهيم ويژه‌نامه‌ي مديران موفق استان را منتشر كنيم؟ يادت هست كه در عرض چند روز از ده‌ها مدير و مسئول قول همكاري مالي و معنوي را گرفتيم و در آخر مثل همه كارهايمان فراموش كرديم؟

باز هم يادت است چند تا از كتاب‌ها و شعرهايت را آن موقع كه داشتي پاره‌اش مي‌كردي تا گذشته‌ات را از بين ببري، من دزدكي قايم كردم؟ عصباني شدي و گفتي: «الان ماه‌هاست كه مي‌خواهم اين آت و آشغال‌ها را دور بيندازم، الان تو مي‌خواهي باز هم چه كار بكني؟ من گذشته‌اي نمي‌خواهم!»

يادت هست كه وقتي شعر «ترانه‌باغ‌ها» را در ستون «باغ گل» نشريه در سال 1381 چاپ كردم، چه قدر دعوايم كردي و عصباني بودي؟ ولي بعدها و در آخرين ماه‌هاي زندگي‌ات، چند تا شعر دادي و گفتي: «سيامك! اين‌ها را چاپ كن.» و من همه را چاپ كردم، ولي فرصت كم بود، اما شعرهايت را در سايت‌هاي مختلف ادبي، فرهنگي مي‌بينم.

اما بعد از رفتنت كه مي‌خواستيم وسايل و لوازمت را جمع و جور كنيم، ديدم خيلي از كارهايي را كه براي راديو نوشته بودي و يا متن برنامه‌هايي كه كار كرده بودي خودت قايم كرده‌اي، شايد فقط مي‌خواستي خودت از دست بعضي از مطالبت راحت بكني.

خاطره زيادي با هم داشتيم.

ديشب كه باز هم به خوابم آمدي، در انديشه انتشار يك نشريه بودي. من هم، به قول خودت، همواره مخالف كارهايت بودم، به من گفتي: «سيامك، دارم با آقاي... صحبت مي‌كنم، تا هفته‌نامه‌اي منتشر كنم و كارهايي انجام دهم، دنبال انتشار يك نشريه متفاوت هستم، اين بار مي‌خواهم نشريه‌اي فرهنگي دربياورم، مثل ويژه‌نامه‌اي كه اسفند 76 در «صاحب» كار كرديم و استقبال خوبي هم شد.» من باز هم مخالفت كردم، و گفتم: «آقاي شفائي! وضع مطبوعات محلي و نيز استقبال مردم، بدتر از آن دوران است. هيچ كس اهميتي به نشريه محلي نمي‌دهد.

اما مثل هميشه گفتي: «بالا! منه‌ده كريم دئيرلر، اوزون‌كي بولوسن...»

يادم هست، در خواب گفتم: «دنياي آن طرف چه طور است؟» خنديدي و چشم‌هايت پر از اشك شد، مثل آن موقع كه شعرهاي شاملو و فروغ را مي‌خواندي...

گفتم: من شرمنده‌ات هستم، كمتر به تو سر مي‌زنم، اين روزها به خيلي از كارهاي ضروريم هم نمي‌رسم» مي‌خندي و مي‌گويي: «بالا! بولورم، اما كاش تئز، تئز گله‌سن، آخي...»

مي‌گويم: «باز هم سيگارت را ترك كرده‌اي؟» باز هم با چشمان اشكبار مي‌خندي و مي‌گويي: «هه‌هه‌هه، بالا! نئچه ايلده مني تانيماميسان...»

و اين گونه خواب مرا در ساعت 4 صبح پريشان كردي...

9/2/87

+ نوشته شده توسط سیامک آرش آزاد در دوشنبه بیست و هشتم مرداد 1387 و ساعت 15:15 |
+ نوشته شده توسط سیامک آرش آزاد در جمعه بیست و پنجم مرداد 1387 و ساعت 18:39 |
و من خيلي تنها شدم

"من كيمين قاپي سين دويوم؟"(1)

سيامك آرش آزاد

ال چكمه ين ال چكمز

                           گرك جان چكه دردي

"رهرو از راهي كه در پيش گرفته باز نمي گردد،

                                          درد، به هر حال، به جان كشيدني است"

 

با مرگ ناباورانه آقاي "كريم شفايي"، من خيلي تنها شدم. چرا كه در بين دوستان و همكاران، مرحوم شفايي يكي از بهترين و صميمي ترين دوستان من به شمار مي رفت و هرگاه در كار يا زندگي با مشكلي موجه مي شدم به اولين كسي كه مراجعه مي كردم زنده ياد شفايي بود. شفايي مثل يك برادر بزرگ با راهنمايي هاي دلسوزانه خود به من قوت قلب و آرامش مي بخشيد.

و با وجودي كه از فقدان ايشان با تمام وجود دلتنگ و متاسفم، اما يك دلخوشي دارم و آن اينكه اگر روزي نوبت مرگ من هم فرا رسد، حداقل در آنجا نيز ديگر احساس تنهايي نخواهم كرد! چرا كه شفايي آنجاست و من بار ديگر مي توانم درد دل كنم و او صبورانه گوش دهد.

آشنايي من با آقاي شفايي به سال هاي دهه 70 برمي گردد. در آن سال ها پدرم در روزنامه "فروغ آزادي" كه بعدا به "مهد آزادي" تغيير نام يافت همكار بود و من هرچند وقت يك بار كه به محل كار پدر مي رفتم او را مي ديدم كه با چه شور و شوقي براي پيشرفت و موفقيت آن نشريه تلاش كند، و جواني خود را در راه خدمت به جامعه فرهنگي مي گذارد.

آشنايي ما ادامه يافت تا اين كه شهريور سال 76 كه من تازه ديپلم گرفته بودم و ايشان مدير اجرايي نشريه هاي صاحب و ارك و نيز سرپرست دو روزنامه سراسري "كار و كارگر" و "اخبار" بود، به سفارش دوستي به محل كار شفايي رفتم و از آن روز در آن دفتر مشغول به كار شدم.

آن روز ها بجز من دوستان ديگري بودند، عمادي، حاتمي، برجسته باف نيز در آن دفتر مشغول بودند، كه بعد ها به اين جمع ناصر حاتمي نيز اضافه شد و به گفته بعضي از خبرنگاران در آن سال ها مرحوم شفايي مهد كودك روزنامه نگاران داير كرده بود و به بچه هايش در آن دفتر درس زندگي و كار كردن مي داد.

زنده ياد شفايي در آن سال ها بيش از 18 ساعت از شبانه روز را كار مي كرد، بي آنكه احساس خستگي كند. كارهاي آن هفته نامه هاي محلي و سراسري را آن قدر مرتب انجام مي داد كه هيچ كس به جز دوستانش نمي دانست كه كار 4 روزنامه به مديريت يك نفر انجام مي گيرد.

اما ديري نپاييد كه وجود بعضي "آقابالاسرها" باعث شد تا كم كم ايشان از ادامه كار در مطبوعات دلسرد شود، پس همه نشريات را يك به يك تحويل داد و از دي سال 77 فقط با روزنامه كار و كارگر همكاري مي كرد. در اين مدت عمادي به روابط عمومي شهرداري رفته بود و قادر حاتمي مسئول روابط عمومي اداره كار استان شده بود. ناصر حاتمي نيز در دفتر روزنامه صاحب با آقاي تركان كار مي كرد و محمدرضا قضايي و عبدا... حيدري به جمع ما اضافه شده بودند.

شفايي براي مدت كوتاهي در كارهاي ديگر به جز كار مطبوعاتي مشغول شد ولي خود نيز بهتر مي دانست كه او بايد بنويسد و زندگيش جز با نوشتن مفهومي ندارد.

بعد از سال 78 همه آن بچه رفتند و هركدام در جايي مشغول به كار شدند، فقط من ماندم و آقاي شفايي و دفتر روزنامه كار و كارگر!

شايد خيلي از دوستان و همكاران آقاي شفايي نيز در مورد شخصيت كاري و شخصي ايشان مطلب بنويسند، من و آقاي شفايي 5 سال متوالي باهم در آن دفتر كار كه نه بلكه زندگي كرديم. شايد بهتر باشد بگويم هر دو بيشتر وقت خود را به جاي آنكه در پيش خانواده باشيم در كنار هم بوديم.

يكي از ويژگي هاي برجسته شفايي كه يادش هميشه همراه ما خواهد بود اين بود كه سعي مي كرد كسي را از خود نرنجاند. بهتر بگويم در اين مدت كه من او را شناخته ام هيچ كس نمي تواند ادعا كند كه شفايي او را از خود رنجانده است. اما او هرچه مي كشيد از دوستان بود، چرا كه سعدي نيز مي گويد: "سعدي از دست دوستان فرياد"

اگر شعر "من كيمين قاپي سين دويوم؟" كه در شماره 117 نشريه پيام روز چاپ شده بود و حال دوباره در اين شماره نيز آورده ايم را بخوانيد بهتر به افكار ايشان پي خواهيد برد.

شفايي در دوستي كم نمي آورد، هميشه بهترين تصميم ها را مي گرفت، اما بهترين تصميم ها نيز هميشه خوشايند نبود چراكه دشمنان دوست نما، خيلي زود راه او را سد مي كردند و مزاحم كارش مي شدند.

سنگ صبور خيلي ها بود، دوستان و همكارانش يا بهتر بگويم هركسي مشكلي داشت و شفايي را مي شناخت، اولين جايي كه براي درد دل كردن و يا حل مشكلات خود مراجعه مي كرد شفايي بود. و به قول عزيزي او، "كريم مطبوعات" بود.

بارها شاهد بودم كه براي حل مشكل دوستي ساعت ها وقت مي گذاشت. بارها به خاطر اين ايثارگري باهم بحث مي كرديم و در جواب سخن من كه مي گفتم: "چرا به جاي اينكه به فكر خودت و خانواده ات باشي بيشتر به فكر ديگران و حل مشكلات آنها هستي؟" جواب مي داد: " نمي دانم، اما تلاش براي حل مشكلات ديگران برايم دلچسب تر است."

شايد بهتر است اين گونه بگويم كه از آن جمع كه پيشش كار مي كردند، اگر كسي امروز به موفقيتي دست يافته مديون زحمات و تلاش هاي شفايي است.

ازجمله من كه درس خواندن و كار فعلي ام در اين نشريه را مديون آن زنده ياد هستم. چون اگر ايشان نبودند من در مقطع كارداني ترك تحصيل مي كردم.

نوروز امسال وقتي براي عرض تبريك پيشش رفته بودم گفت: "فلاني روز تولدت كي است، آخر در اين چند سال فقط تو در 17 مهر روز تولدم به ياد من هستي و برايم كارت تبريك مي خري"  گفتم: " آقاي شفايي فراموشت مي شود." جواب داد: "در دو سه جا مي نويسم كه فراموش نكنم." و من اكنون در روز تولدم منتظر تماس آقاي شفايي خواهم بود تا تولدم را تبريك بگويد.!

در اينجا بايد گلايه كنم از دوستاني كه علت مرگ آقاي شفايي را مشكل مالي مي دانند، آن زنده ياد با توجه به درايت و هوشي كه داشت مي توانست مشكلات خود را حل كند، اما ايشان چنانچه در شعر "من كيمين قاپي سين دويوم؟" نيز نوشته است كه به دنبال كسي بود كه با او بنشيند و درد دل كند. خود او در آن شعر چه زيبا وضعيت خود را شرح داده است.

زنده ياد شفايي رفت و مرا تنها گذاشت، با رفتن او خيلي تنها شدم. اكنون كه اين مطلب را مي نويسم حدود يك هفته از مرگ ايشان گذشته و من هنوز هم باورم نمي شود. هنوز هم منتظر هستم كه تلفن همراهم به صدا درآيد و از آن طرف خط صداي كريم شفايي را بشنوم كه مي گويد: "سيامك، بالا، دور گل بير دفتره ايشيم وار" و من هم بگويم اين دفعه مي آيم در دفتر كارت تا ساعت ها باهم بنشينيم و از دلتنگي هايم، از مشكلات و از خيلي چيزها باهم حرف بزنيم.

شفايي رفت، اما همه جاي تبريز و همه مطبوعات ياد شفايي را برايم زنده مي كند، در هفته اي كه گذشت به هر كجا كه سر مي زنم خاطرات او در جلوي چشمانم زنده مي شود، همه ادارات برايم بوي شفايي را مي دهد. كريم شفايي رفت، اما به من نگفت كه با رفتنش: "من كيمين قاپي سين دويوم؟" با چه كسي درد دل كنم؟

1- عنوان شعري از زنده ياد شفايي كه در شماره 117 نشريه پيام روز چاپ شده بود و در اين شماره مجددا چاپ كرده ايم. چون خوانندگان محترم نشريه با خواندن اين شعر بيشتر به خصوصيات ايشان پي خواهند برد

 

 

سیامک آرش آزاد

۳۱/۵/۱۳۸۳

+ نوشته شده توسط سیامک آرش آزاد در سه شنبه بیست و دوم مرداد 1387 و ساعت 19:0 |

اول) اواخر سال 1373 ماهنامه سروش نوجوان با چاپ فراخواني از كليه نوجوانان علاقمند به كار خبرنگاري خواسته بود تا با ارسال يك مطلب يا گزارش از استان خود به عنوان خبرنگار افتخاري با آن نشريه همكاري كنند. در آن سال‌ها بحث «ارك عليشاه» سوژه روز و بحث محافل بود. بعد از مشورت با پدرم در مورد سابقه اين ميراث ارزشمند، مطلبي را تهيه و به آن نشريه ارسال كردم. تا اين كه در ويژه‌نامه تابستان سال 74 مجله سروش نوجوان اسامي خبرنگاران افتخاري نشريه اعلام شد و از استان آذربايجان شرقي مطلب من به عنوان مطلب برگزيده معرفي گرديد.

در تعطيلات تابستان 74 در روزنامه مهدآزادي به عنوان مصحح مشغول به كار شدم. نام يكي از همكاران پيشكسوت مطبوعاتي هميشه آويزه‌ي گوشم بود. تعريفش را از پدرم (حميد آرش آزاد) شنيده بودم. تا آن موقع او را نديده بودم  و توفيق زيارت و بهره‌گيري از تجارب ارزشمند او در اين روزنامه برايم حاصل شد.

او وقتي ديد اولين مطلبم در مجله سروش نوجوان چاپ شده خيلي خوشحال شد، بعد شروع به راهنمايي كرد. در آن 3 ماه هر وقت فرصت داشت از اصول نوشتن برايم مي‌گفت. روزگار چرخيد و تقدير چنين رقم زد كه چند سال بعد در دفتر اختصاصي‌اش (سرپرستي روزنامه كار و كارگ) مشغول كار شدم. در نوشتن تنبلي مي‌كردم اما او مي‌گفت: بنويس هر چقدر هم بد بنويسي، باز هم بنويس!

او تنها و اولين كسي بود كه بعد از نوشتن مطلبي براي نظر دادن به آنها مراجعه مي‌كردم. شفايي براي من نقش يك معلم، استاد، منتقد، همكار و يك دوست بزرگوار بود.

دوم) اواخر تابستان 76 بود، بعد از گرفتن ديپلم و مشخص شدن قبوليم در دانشگاه، يك روز پدر روزنامه‌نگارم، به خانه آمد و گفت: «خانم شكوهي با آقاي شفايي صحبت كرد. تا در دفترش كار كني، اگر مايل بودي برو و با او صحبت كن» يادم هست 20 شهريور سال 76 بود كه به دفترش كه آن روزها در ميدان ساعت بود رفتم. او آن روزها سرپرستي نشريات كار و كارگر و اخبار و مديراجرايي هفته‌نامه‌هاي محلي ارك و صاحب بود. بي‌مقدمه رفت سر اصل مطلب. خيلي راحت و ساده! گفت: «شنبه ساعت 8 صبح بيا، يك ماه با هم كار مي‌كنيم. از همديگر راضي بوديم كه ادامه مي‌دهيم»!

و با اين حرف ساده و صميمي شروع كرديم و اين همكاري ما تا 17 مرداد 1381 ادامه يافت. آن روز بعد از مراسم جشن روز خبرنگار گفت: «سيامك، مي‌خواهم تنها باشم. مي‌خواهم مدتي خودم به تنهايي كار كنم، اين روزها خيلي در محذورات اخلاقي قرار داشتم با وجودي كه از تو و كارت ناراضي نيستم چطور به تو بگويم كه نيا!»

در اين مدت (شهريور 76 تا مرداد 81) افراد و شخصيت‌هاي بسياري در محضر آقاي كريم‌ شفائي كاركرده و اكنون به لطف آن حضور پربار، در مسئوليت‌هاي خطيري در طرح مديريتي ادارات و سازمان‌هاي مختلف مشغول به كار هستند. برخي از آنها حتي اينك ديني از اين بابت نسبت به اولين همكار، مدير و استاد مطبوعاتي‌شان قائل نيستند!!

من نيز بعد از يك دوره بيكاري موقت از شهريور سال 81 با نشريه پيام‌روز سراب همكاري كردم.

از مرداد 81 تا زمان رفتنش ارتباط كاريمان قطع شده بود اما ارتباط دوستيمان همچنان ادامه داشت. هميشه مشقوم بود. هر وقت شماره جديدي را منتشر مي‌كردم، ايرادات نشريه را مي‌گفت. چند ستون كه در آن زمان داشتيم مثل «باغ گل» (شعرهاي شعراي معاصر) و يا «ديدگاه» (كه ستون مخصوص نظرات مديران‌ استان بود» با نظر وي در نشريه ايجاد شد.

سوم) نمي‌خواهم بيشتر از اين از حقي كه بر گردن خيلي‌ها از جمله نگارنده داشته حرف بزنم. چون اگر قرار باشد همه اتفاقات اين 7 سال همكاري را بنويسم وقت زيادي را مي‌گيرد.

چهارم) آخرين ديدارمان روز چهارشنبه 21 مرداد 83  بود. آقاي اسماعيل چمني، عضو شوراي اسلامي شهر تبريز، به مناسب روز خبرنگار ضيافت ناهاري ترتيب داده بود، بعد از اتمام مراسم كريم شفائي به من گفت: شنبه يا يكشنبه بيا، مي‌خواهم ببينمت. اما قبل از آمدن حتماً زنگ بزن تا در دفتر باشم! و بعداز چند شوخي هميشگي كه با هم داشتيم او رفت و من نيز پي كار خود رفتم. غافل از اين كه آن آخرين ديدارمان بود.

شنبه 24 مرداد زنگ زدم گفت: فردا بيا امروز بيرون هستم. يكشنبه به مغازه‌اش (اين اواخر- مغازه‌ي لوازم‌التحريري باز كرده و از ناملايمتي‌هاي عرصه مطبوعات دلتنگ شده بود.) در انتهاي خيابان شريعتي رفتم. ديدم با خطش بر روي مغازه نوشته: «اين مغازه تعطيل شده است اگر كاري داشتيد با تلفن........ تماس بگيريد!» از همان جا به او زنگ زدم كسي جواب نداد. ظهر كه به دفتر پيام‌روز سراب رفتم مسئول دفتر (خانم شكوهي) با ناراحتي گفت: آقاي شفايي دچار بيماري شده و در بيمارستان سينا بستري شده است! و بالاخره تير خلاص را عصر روز دوشنبه آقاي تركان زد و طي تماسي گفت: آقاي شفايي فوت كرد!! به همين سادگي! بعدها گفتند كه بر اثر سكته مغزي فوت كرده و مسئولان اورژانس در تشخيص اوليه‌اش اشتباه كرده‌اند. و من ماندم و يك دنيا حيرت و واماندگي و عصيان!

پنجم) او رفت، و چه بي‌خبر و زود رفت. چه فكرهايي كه در سر نداشت، چه كارهايي كه نيمه‌تمام گذاشت! درست است كه فرشته‌ي مرگ هميشه بي‌خبر و ناگهاني بر شانه‌ي ما مي‌نشيند. اما هنوز هم بعد از گذشت يك سال دوري او براي ما باور نكردني است. اين روزها كه مراسم روز خبرنگار بود، در همه جا يادش گرامي داشته شد. در مراسم اختتاميه سومين جشنواره مطبوعات شمالغرب هم دكتر كامران پاشايي استاد دانشگاه و عضو هيئت داوران اين جشنواره در يك اقدام تحسين‌برانگيز جايزه خود را به خانواده همكار ديرينه‌اش در راديو و روزنامه تقديم كرد.

                       با اداي احترام مجدد به روح بلند آن مرحوم

                                          سيامك آرش آزاد

                                               21/5/84

+ نوشته شده توسط سیامک آرش آزاد در سه شنبه بیست و دوم مرداد 1387 و ساعت 18:55 |

 

 

 

... و اينك در آستانه‌ي هشت‌سالگي                                          سیامک آرش آزاد

شگفتا راه دانش و فرهنگ و كمال كه هر چه سربالايي‌تر مي‌شود و به چكادهاي سرفرازتر مي‌گرايد، انسان احساس انرژي و سرزندگي بيشتري مي‌كند، برخلاف راه‌هاي مادي كه در آنها سربالايي‌ رفتن مشكل و سرازير و سقوط، بسيار آسان است.

«پيام روز سراب» هفتمين سالگرد انتشار خود را پشت سر نهاد و با همين شماره‌اي كه به حضورتان تقديم شده، گام در هشت سالگي نهاد.

هفت سال را گذرانديم، خود آن را هفت وادي عشق و عرفان نام مي‌نهيم، اما شرايط و امكانات، آن را «هفت‌خوان» كرده بود، زيرا كه به دشواري طي شد، آنچنان كه اگر عشقي در دل و شوري در سر نبود، در خيلي جاها ناتوان و درمانده مي‌شديم و مي‌ايستاديم و يا اصلاً مقصدي ديگر براي خود برمي‌گزيديم.

هفت‌خوان را فتح كرديم، اما نه به خود مي‌باليم و نه كار خود را تمام شده مي‌دانيم، زيرا كه باور كرده‌ايم كه در اين راه، چيزي به نام «رسيدن» و «پايان» وجود ندارد و همواره بايد رفت.

در اين سال‌ها، براساس باورهاي جدي خود، بيشتر به «همه جاي ايران سراي من است» انديشيديم و براي اثبات اين باور خود كوشيديم، اما هميشه نيز به ياد داشتيم كه نشريه متعلق به «شمالغرب كشور»، «آذربايجان‌ ايران» و «سراب» است و بايد دين خود نسبت به اينان را نيز اداء نماييم. پس تلاش كرديم حقوق، خواسته‌ها، نيازها و همه‌ي موارد مربوط به شهرستان، استان و منطقه‌ي خود را نيز مطرح كنيم و به آگاهي مسئولان پرتلاش و خدوم برسانيم.

در اين هفت سال، مشكلات فراواني را پيش‌روي خود داشتيم، اما همه‌ي تلاش و توانايي خود را به كار برديم كه مشكلات و سختي‌هاي مربوط به چاپ و انتشار «پيام روز سراب» را خود تحمل كنيم و مسايل منطقه و مردم بسيار شريف و عزيز آن را در «هفته‌ نامه» مطرح بكنيم و مسئولان محترم و تلاشگر را به آنان متوجه سازيم.

در اين مدت و در اين مسافت، هر كدام از شما عزيزان، برايمان يك «كوكب هدايت»، «مرشد»، «راهنما» و «مراد» بوديد و به ياري‌هاي فكري، انتقادها، راهنمايي‌ها و نگارش و ارسال مطالب ارزشمند، همدلي‌هاي صميمانه و ياوري‌هاي جانانه كرديد و ما را مديون محبت‌هاي پاك و بي‌دريغ خود ساختيد.

خود، احساس خستگي نمي‌كنيم، زيرا كه مراحم و الطاف پروردگار پاك و محبت‌ها و مهرباني‌هاي شما عزيزان چنان شور و شوقي مي‌بخشد كه اصولاً واژه‌ي «خستگي» را لغتي متعلق به فرهنگي بيگانه مي‌دانيم، اما بر خود وظيفه مي‌بينيم از مدير مسئول نشريه آقاي حسين انواري،پدر ارجمندم استاد حميد آرش آزاد، همكارانمان در سراب مخصوصاً آقاي اقبالي، سركارخانم شكوهي طراح و صفحه‌بند نشريه، خانم‌ها رجعتي، زارعي و شقاقي قسمت تايپ نشريه، دوست و همكار ارجمندم آقاي بهرام توفيقي و مديريت و كاركنان چاپخانه پرنيان و ليتوگرافي پيمان همواره يار و ياور ما بودند، تقدير و تشكر مي‌نماييم.

سایت نشریه  www.payamesarab.com

به    قلم سردبير

+ نوشته شده توسط سیامک آرش آزاد در دوشنبه چهاردهم مرداد 1387 و ساعت 18:40 |

 

دلت را خانه ما کن مصفا کردنش با من

به ما درد دل افشا کن مداوا کردنش با من

اگر گم کرده ای  دل کلید استجابت را

بیا یک لحظه با ما باش پیدا کردنش با من

بیفشان قطره اشکی که من هستم خریدارش

بیاور قطره ای اخلاص و دریا کردنش با من

به من گو حاجت خود را اجابت میکنم آنی

طلب کن آنچه میخواهی مهیا کردنش با من

بیا قبل از وقوع مرگ روشن کن حسابت را

بیاور نیک و بد را جمع ، منها کردنش با من

چو خوردی روزی امروز ما را شکر نعمت کن

غم فردا مخور تامین فردا کردنش با من

به قرآن آیه رحمت فراوان است ای انسان

بخوان این آیه را تفسیر و معنا کردنش با من

اگر عمری گنه کردی مشو نومید از رحمت

تو توبه نامه را بنویس، امضا کردنش با من

+ نوشته شده توسط سیامک آرش آزاد در یکشنبه سیزدهم مرداد 1387 و ساعت 17:6 |

 

از زمزمه دلتنگيم از همهمه بيزاريم

نه طاقت خاموشي نه ميل سخن داريم

آوار پريشاني ست رو سوي چه بگريزيم

هنگامه ي حيراني ست خود را به كه بسپاريم

تشويش هزار آيا وسواس هزار اما

يك عمر نمي‌ديدم در خويش چه‌ها داريم

دردا كه هدر داديم آن ذات گرامي را

تيغيم و نمي‌بريم ابريــم و نمي‌باريم

از زمزمه دلتنگيم از همهمه بيزاريم

نه طاقت خاموشي نه ميل سخن داريم

ما خويش ندانستيم بيداريمان از خواب

گفتند كه بيداريد گفتيم كه بيداريم

دوران شكوه باد از خاطرمان رفته‌است

امروز كه سد بسته‌ست خشكيده و بي‌باريم

از زمزمه دلتنگيم از همهمه بيزاريم

نه طاقت خاموشي نه ميل سخن داريم

تشويش هزار آيا وسواس هزار اما

يك عمر نمي‌ديدم در خويش چه‌ها داريم

دردا كه هدر داديم آن ذات گرامي را

تيغيم و نمي‌بريم ابريــم و نمي‌باريم

ما خويش ندانستيم بيداريمان از خواب

گفتند كه بيداريد گفتيم كه بيداريم

من راه تو را بسته تو راه مرا بسته

اميد رهايي نيست وقتي همه ديواريم

از زمزمه دلتنگيم از همهمه بيزاريم

نه طاقت خاموشي نه ميل سخن داريم

آوار پريشاني است رو سوي چه بگريزيم

هنگامه حيراني است خود را به كه بسپاريم

از زمزمه دلتنگيم از همهمه بيزاريم

نه طاقت خاموشي نه ميل سخن داريم

آوار پريشاني است رو سوي چه بگريزيم

 

.::: حسين منزوي :::.

+ نوشته شده توسط سیامک آرش آزاد در دوشنبه هفتم مرداد 1387 و ساعت 21:19 |
احمد شاملو
در آغازِ شاعري: ا. صبح، نام شعري: ا. بامداد
متولد 21 آذر 1304، تهران.
شاعر، روزنامه‌نگار، مترجم شعر و رمان، محقق کتاب کوچه.

 


1304
احمد شاملو (ا. صبح / ا.بامداد) روز 21 آذر در خانه‌ي شماره‌ي 134 .خيابان صفي‌عليشاه تهران متولد شد.
دوره‌ي کودکي را به خاطر شغل پدر که افسر ارتش بود و هرچند وقت را در جايي به ماءموريت مي‌رفت، در شهرهايي چون رشت و سميرم و اصفهان و آباده و شيراز گذراند.
مادرش کوکب عراقي شاملو بود. پدرش حيدر.

 

ساعت 9 غروب روز يکشنبه 2 مرداد در منزلش در دهکده روح‌اش پرواز کرد و از شکنجه‌ي تن آزاد شد.


 

از مرگ ...

هرگز از مرگ نهراسيده‌ام
اگرچه دستان‌اش از ابتذال شکننده‌تر بود.
هراس ِ من ــ باري ــ همه از مردن در سرزميني‌ست

که مزد ِ گورکن

 

 

از بهاي ِ آزادي‌ي ِ آدمي

 

 

افزون باشد.


[]

جُستن
يافتن
و آن‌گاه
به اختيار برگزيدن
و از خويشتن ِ خويش
باروئي پي‌افکندن ــ


اگر مرگ را از اين همه ارزشي بيش‌تر باشد
حاشا حاشا که هرگز از مرگ هراسيده باشم.

دي ِ ۱۳۴۱

 
 
 
واپسين تير ترکش آن چنان که می گويند
من کلام ِ آخرين را
 
  بر زبان جاری کردم
همچون خون ِ بي‌منطق ِ قرباني
 
  بر مذبح
يا همچون خون ِ سياوش
 
  (خون ِ هر روز ِ آفتابي که هنوز برنيامده است
که هنوز ديری به طلوع‌اش مانده است
يا که خود هرگز برنيايد).

همچون تعهدی جوشان
کلام ِ آخرين را
 
  بر زبان
 
  جاری کردم
و ايستادم
تا طنين‌اش
 
  با باد
پرت‌افتاده‌ترين قلعه‌ی خاک را
 
  بگشايد.


اسم ِ اعظم
 
  (آن‌چنان
 
  که حافظ گفت)
و کلام ِ آخر
(آن‌چنان
که من مي‌گويم).

همچون واپسين نفس ِ بره‌يي معصوم
بر سنگ ِ بي‌عطوفت ِ قربان‌گاه جاری شد

و بوی خون
بي‌قرار
در باد
گذشت.

۲۰ مهر ِ ۱۳۵۱
 
 
 
 
ميلاد آن که عاشقانه بر خاک مرد
قتل ِ احمد زِيبَرُم در پس‌کوچه‌های نازی‌آباد

۱


نگاه کن چه فروتنانه بر خاک مي‌گستَرَد
آن که نهال ِ نازک ِ دستان‌اش
از عشق
 
  خداست
و پيش ِ عصيان‌اش
بالای جهنم
 
  پست است.

آن‌کو به يکي «آری» مي‌ميرد
نه به زخم ِ صد خنجر،
و مرگ‌اش در نمي‌رسد
مگر آن که از تب ِ وهن
 
  دق کند.

قلعه‌يي عظيم
که طلسم ِ دروازه‌اش
کلام ِ کوچک ِ دوستي‌ست.
۲


انکار ِ عشق را
 
  چنين که به سرسختي پا سفت کرده‌ای
دشنه‌يي مگر
 
  به آستين‌اندر
 
  نهان کرده باشي. ــ
که عاشق
 
  اعتراف را چنان به فرياد آمد
که وجودش همه
بانگي شد.
۳

نگاه کن
چه فروتنانه بر درگاه ِ نجابت به خاک مي‌شکند
رخساره‌يي که توفان‌اش
 
  مسخ نيارست کرد.

چه فروتنانه بر آستانه‌ی تو به خاک مي‌افتد
آن که در کمرگاه ِ دريا
دست حلقه توانست کرد.

نگاه کن
چه بزرگ‌وارانه در پای تو سر نهاد
آن که مرگ‌اش ميلاد ِ پُرهياهای هزار شه‌زاده بود.

نگاه کن!

۱۳۵۲
 
 



 

+ نوشته شده توسط سیامک آرش آزاد در شنبه پنجم مرداد 1387 و ساعت 12:18 |

 

حیدربابا چو ابر شَخَد ،‌ غُرّد آسمان

سیلابهاى تُند و خروشان شود روان

صف بسته دختران به تماشایش آن زمان

بر شوکت و تبار تو بادا سلام من

گاهى رَوَد مگر به زبان تو نام من

 

حیدربابا چو کبکِ تو پَرّد ز روى خاک

خرگوشِ زیر بوته گُریزد هراسناک

باغت به گُل نشسته و گُل کرده جامه پاک  

ممکن اگر شود ز منِ خسته یاد کن

دلهاى غم گرفته ، بدان یاد شاد کن

حیدربابا ، ایلدیریملار شاخاندا

سئللر ، سولار ، شاققیلدییوب آخاندا

قیزلار اوْنا صف باغلییوب باخاندا

سلام اولسون شوْکتوْزه ، ائلوْزه !

منیم دا بیر آدیم گلسین دیلوْزه

 

حیدربابا ، کهلیک لروْن اوچاندا

کوْل دیبینَّن دوْشان قالخوب ، قاچاندا

باخچالارون چیچکلنوْب ، آچاندا

بیزدن ده بیر موْمکوْن اوْلسا یاد ائله

آچیلمیان اوْرکلرى شاد ائله


 

چون چارتاق را فِکنَد باد نوبهار

نوروزگُلى و قارچیچگى گردد آشکار

بفشارد ابر پیرهن خود به مَرغزار

از ما هر آنکه یاد کند بى گزند باد

گو :‌ درد ما چو کوه بزرگ و بلند باد

 

حیدربابا چو داغ کند پشتت آفتاب

رخسار تو بخندد و جوشد ز چشمه آب

یک دسته گُل ببند براى منِ خراب

بسپار باد را که بیارد به کوى من

باشد که بخت روى نماید به سوى من

 

حیدربابا ،‌ همیشه سر تو بلند باد

از باغ و چشمه دامن تو فرّه مند باد

از بعدِ ما وجود تو دور از گزند باد

دنیا همه قضا و قدر ، مرگ ومیر شد

این زال کى ز کُشتنِ فرزند سیر شد ؟

 

حیدربابا ، ‌ز راه تو کج گشت راه من

عمرم گذشت و ماند به سویت نگاه من

دیگر خبر نشد که چه شد زادگاه من

هیچم نظر بر این رهِ پر پرپیچ و خم نبود

هیچم خبر زمرگ و ز هجران و غم نبود

 

بر حقِّ مردم است جوانمرد را نظر

جاى فسوس نیست که عمر است در گذر

نامردْ مرد ،‌ عمر به سر مى برد مگر !

در مهر و در وفا ،‌ به خدا ، جاودانه ایم

ما را حلال کن ، که غریب آشیانه ایم

 

میراَژدَر آن زمان که زند بانگِ دلنشین

شور افکند به دهکده ، هنگامه در زمین

از بهر سازِ رستمِ عاشق بیا ببین

بى اختیار سوى نواها دویدنم

چون مرغ پرگشاده بدانجا رسیدنم

 

در سرزمینِ شنگل آوا ، سیبِ عاشقان

رفتن بدان بهشت و شدن میهمانِ آن

با سنگ ، سیب و بِهْ زدن و ، خوردن آنچنان !

در خاطرم چو خواب خوشى ماندگار شد

روحم همیشه بارور از آن دیار شد

 

حیدربابا ، قُورى گؤل و پروازِ غازها

در سینه ات به گردنه ها سوزِ سازها

پاییزِ تو ، بهارِ تو ، در دشتِ نازها

چون پرده اى به چشمِ دلم نقش بسته است

وین شهریارِ تُست که تنها نشسته است

 

حیدربابا ، زجادّة شهر قراچمن

چاووش بانگ مى زند آیند مرد و زن

ریزد ز زائرانِ حَرَم درد جان وتن

بر چشمِ این گداصفتانِ دروغگو

نفرین بر این تمدّنِ بى چشم و آبرو

 

شیطان زده است گول و زِ دِه دور گشته ایم

کنده است مهر را ز دل و کور گشته ایم

زین سرنوشتِ تیره چه بى نور گشته ایم

این خلق را به جان هم انداخته است دیو

خود صلح را نشسته به خون ساخته است دیو

 

هرکس نظر به اشک کند شَر نمى کند

انسان هوس به بستن خنجر نمى کند

بس کوردل که حرف تو باور نمى کند

فردا یقین بهشت ، ‌جهنّم شود به ما

ذیحجّه ناگزیر ،‌ محرّم شود به ما

 

هنگامِ برگ ریزِ خزان باد مى وزید

از سوى کوه بر سرِ دِه ابر مى خزید

با صوت خوش چو شیخ مناجات مى کشید

دلها به لرزه از اثر آن صلاى حق

خم مى شدند جمله درختان براى حق

 

داشلى بُولاخ مباد پُر از سنگ و خاک و خَس

پژمرده هم مباد گل وغنچه یک نَفس

از چشمه سارِ او نرود تشنه هیچ کس

اى چشمه،خوش به حال تو کانجا روان شدى

چشمى خُمار بر افقِ آسمان شدى

 

حیدربابا ،‌ ز صخره و سنگت به کوهسار

کبکت به نغمه ، وز پیِ او جوجه رهسپار

از برّة سفید و سیه ، گله بى شمار

اى کاش گام مى زدم آن کوه و درّه را

مى خواندم آن ترانة « چوپان و برّه » را

 

در پهندشتِ سُولى یِئر ، آن رشک آفتاب

جوشنده چشمه ها ز چمنها ،‌ به پیچ و تاب

بولاغ اوْتى شناورِ سرسبز روى آب

زیبا پرندگان چون از آن دشت بگذرند

خلوت کنند و آب بنوشند و بر پرند

 

وقتِ درو ،‌ به سنبله چین داسها نگر

گویى به زلف شانه زند شانه ها مگر

در کشتزار از پىِ مرغان ،‌ شکارگر

دوغ است و نان خشک ، غذاى دروگران

خوابى سبک ، دوباره همان کارِ بى کران

 

حیدربابا ،‌ چو غرصة خورشید شد نهان

خوردند شام خود که بخوابند کودکان

وز پشتِ ابر غمزه کند ماه آسمان

از غصّه هاى بى حدِ ما قصّه ساز کن

چشمان خفته را تو بدان غصّه باز کن

 

قارى ننه چو قصّة شب ساز میکند

کولاک ضربه اى زده ، در باز مى کند

با گرگ ، شَنگُلى سخن آغاز مى کند

اى کاش بازگشته به دامان کودکى

یک گل شکفتمى به گلستان کودکى

 

آن لقمه هاى نوشِ عسل پیشِ عمّه جان

خوردن همان و جامه به تن کردنم همان

در باغ رفته شعرِ مَتل خواندن آنچنان !

آن روزهاى نازِ خودم را کشیدنم !

چو بى سوار گشته به هر سو دویدنم !

 

هَچى خاله به رود کنار است جامه شوى

مَمّد صادق به کاهگلِ بام ، کرده روى

ما هم دوان ز بام و زِ دیوار ، کو به کوى

بازى کنان ز کوچه سرازیر مى شدیم

ما بى غمان ز کوچه مگر سیر مى شدیم !

 

آن شیخ و آن اذان و مناجات گفتنش

مشدى رحیم و دست یه لبّاده بردنش

حاجى على و دیزى و آن سیر خوردنش

بودیم بر عروسى وخیرات جمله شاد

ما را چه غم ز شادى و غم ! هر چه باد باد !

 

اسبِ مَلِک نیاز و وَرَندیل در شکار

کج تازیانه مى زد و مى تاخت آن سوار

دیدى گرفته گردنه ها را عُقاب وار

وه ،‌ دختران چه منظره ها ساز کرده اند !

بر کوره راه پنجره ها باز کرده اند !

 

حیدربابا‌ ، به جشن عروسى در آن دیار

زنها حنا - فتیله فروشند بار بار

داماد سیب سرخ زند پیش پاىِ یار

مانده به راهِ دخترکانِ تو چشمِ من

در سازِ عاشقانِ تو دارم بسى سخن

 

از عطر پونه ها به لبِ چشمه سارها

از هندوانه ، خربزه ، در کشتزارها

از سقّز و نبات و از این گونه بارها

مانده است طعم در دهنم با چنان اثر

کز روزهاى گمشده ام مى دهد خبر

 

نوروز بود و مُرغ شباویز در سُرود

جورابِ یار بافته در دستِ یار بود

آویخته ز روزنه ها شالها فرود

این رسم شال وروزنه خودرسم محشرى است

عیدى به شالِ نامزدان چیز دیگرى است !

 

با گریه خواستم که همان شب روم به بام

شالى گرفته بستم و رفتم به وقتِ شام

آویخته ز روزنة خانة غُلام

جوراب بست و دیدمش آن شب ز روزنه

بگریست خاله فاطمه با یاد خانْ ننه

 

در باغهاى میرزامحمد ز شاخسار

آلوچه هاى سبز وتُرش ، همچو گوشوار

وان چیدنى به تاقچه ها اندر آن دیار

صف بسته اند و بر رفِ چشمم نشسته اند

صفها به خط خاطره ام خیمه بسته اند

 

نوروز را سرشتنِ گِلهایِ چون طلا

با نقش آن طلا در و دیوار در جلا

هر چیدنى به تاقچه ها دور از او بلا

رنگ حنا و فَنْدُقة دست دختران

دلها ربوده از همه کس ، خاصّه مادران

 

با پیک بادکوبه رسد نامه و خبر

زایند گاوها و پر از شیر ، بام و در

آجیلِ چارشنبه ز هر گونه خشک و تر

آتش کنند روشن و من شرح داستان

خود با زبان ترکىِ شیرین کنم بیان :

قیزلار دییه ر :‌ « آتیل ماتیل چرشنبه

آینا تکین بختیم آچیل چرشنبه »

 

با تخم مرغ هاى گُلى رنگِ پُرنگار

با کودکان دهکده مى باختم قِمار

ما در قِمار و مادرِ ما هم در انتظار

من داشتم بسى گل وقاپِ قمارها

از دوستان على و رضا یادگارها

 

نوروزعلى و کوفتنِ خرمنِ جُوَش

پوشال جمع کردنش و رُفتن از نُوَش

از دوردستها سگ چوپان و عوعوَش

دیدى که ایستاده الاغ از صداى سگ

با گوشِ تیز کرده براى بلایِ سگ

 

وقتِ غروب و آمدنِ گلّة دَواب

در بندِ ماست کُرّة خرها به پیچ و تاب

گلّه رسیده در ده و رفته است آفتاب

بر پشتِ کرّه ، کرّه سوارانِ دِه نگر

جز گریه چیست حاصل این کار ؟ بِهْ نگر

 

شبها خروشد آب بهاران به رودبار

در سیل سنگ غُرّد و غلتد ز کوهسار

چشمانِ گرگ برق زند در شبانِ تار

سگها شنیده بویِ وى و زوزه مى کشند

گرگان گریخته ، به زمین پوزه مى کشند

 

بر اهل ده شبانِ زمستان بهانه اى است

وان کلبة طویله خودش گرمخانه اى است

در رقصِ شعله،گرم شدن خود فسانه اى است

سِنجد میان شبچره با مغز گردکان

صحبت چو گرم شد برود تا به آسمان

 

آمد ز بادکوبه پسرخاله ام شُجا

با قامتى کشیده و با صحبتى رسا

در بام شد سماور سوقاتیش به پا

از بختِ بد عروسى او شد عزاى او

آیینه ماند و نامزد و هاى هایِ او

 

چشمانِ ننه قیز به مَثَل آهوى خُتَن

رخشنده را سخن چو شکر بود در دهن

ترکى سروده ام که بدانند ایلِ من

این عمر رفتنى است ولى نام ماندگار

تنها ز نیک و بد مزه در کام ماندگار

 

پیش از بهار تا به زمین تابد آفتاب

با کودکان گلولة برفى است در حساب

پاروگران به سُرسُرة کوه در شتاب

گویى که روحم آمده آنجا ز راه دور

چون کبک ،‌ برفگیر شده مانده در حضور

 

رنگین کمان ،‌ کلافِ رَسَنهاى پیرزن

خورشید ، روى ابر دهد تاب آن رسَن

دندان گرگ پیر چو افتاده از دهن

از کوره راه گله سرازیر مى شود

لبریز دیگ و بادیه از شیر مى شود

 

دندانِ خشم عمّه خدیجه به هم فشرد

کِز کرد مُلاباقر و در جاى خود فُسرد

روشن تنور و ،‌ دود جهان را به کام بُرد

قورى به روى سیخ تنور آمده به جوش

در توى ساج ، گندم بوداده در خروش

 

جالیز را به هم زده در خانه برده ایم

در خانه ها به تخته - طبقها سپرده ایم

از میوه هاى پخته و ناپخته خورده ایم

تخم کدوى تنبل و حلوایى و لبو

خوردن چنانکه پاره شود خُمره و سبو

 

از ورزغان رسیده گلابى فروشِ ده

از بهر اوست این همه جوش و خروشِ ده

دنیاى دیگرى است خرید و فروش ده

ما هم شنیده سوى سبدها دویده ایم

گندم بداده ایم و گلابى خریده ایم

 

مهتاب بود و با تقى آن شب کنار رود

من محو ماه و ماه در آن آب غرق بود

زان سوى رود ، نور درخشید و هر دو زود

گفتیم آى گرگ ! و دویدیم سوى ده

چون مرغ ترس خورده پریدیم توى ده

 

حیدربابا ، درخت تو شد سبز و سربلند

لیک آن همه جوانِ تو شد پیر و دردمند

گشتند برّه هاى فربه تو لاغر و نژند

خورشید رفت و سایه بگسترد در جهان

چشمانِ گرگها بدرخشید آن زمان

 

گویند روشن است چراغ خداى ده

دایر شده است چشمة مسجد براى ده

راحت شده است کودک و اهلِ سراى ده

منصور خان همیشه توانمند و شاد باد !

در سایه عنایت حق زنده یاد باد !

 

حیدربابا ، بگوى که ملاى ده کجاست ؟

آن مکتب مقدّسِ بر پایِ ده کجاست ؟

آن رفتنش به خرمن و غوغاى ده کجاست ؟

از من به آن آخوند گرامى سلام باد !

عرض ارادت و ادبم در کلام باد !

 

تبریز بوده عمّه و سرگرم کار خویش

ما بى خبر ز عمّه و ایل و تبار خویش

برخیز شهریار و برو در دیار خویش

بابا بمرد و خانة ما هم خراب شد

هر گوسفندِ گم شده ، شیرش برآب شد

 

دنیا همه دروغ و فسون و فسانه شد

کشتیّ عمر نوح و سلیمان روانه شد

ناکام ماند هر که در این آشیانه شد

بر هر که هر چه داده از او ستانده است

نامى تهى براى فلاطون بمانده است

 

حیدربابا ، گروه رفیقان و دوستان

برگشته یک یک از من و رفتند بى نشان

مُرد آن چراغ و چشمه بخشکید همچنان

خورشید رفت روى جهان را گرفت غم

دنیا مرا خرابة شام است دم به دم

 

قِپچاق رفتم آن شب من با پسر عمو

اسبان به رقص و ماه درآمد ز روبرو

خوش بود ماهتاب در آن گشتِ کو به کو

اسب کبودِ مش ممى خان رقص جنگ کرد

غوغا به کوه و درّه صداى تفنگ کرد

 

در درّة قَره کوْل و در راه خشگناب

در صخره ها و کبک گداران و بندِ آب

کبکانِ خالدار زرى کرده جاى خواب

زانجا چو بگذرید زمینهاى خاک ماست

این قصّه ها براى همان خاکِ پاک ماست

 

امروز خشگناب چرا شد چنین خراب ؟

با من بگو : که مانده ز سادات خشگناب ؟

اَمیر غفار کو ؟‌ کجا هست آن جناب ؟

آن برکه باز پر شده از آبِ چشمه سار ؟

یا خشک گشته چشمه و پژمرده کشتزار ؟

 

آمیرغفار سرورِ سادات دهر بود

در عرصه شکار شهان نیک بهر بود

با مَرد شَهد بود و به نامرد زهر بود

لرزان براى حقِّ ستمدیدگان چو بید

چون تیغ بود و دست ستمکار مى برید

 

میر مصطفى و قامت و قدّ کشیده اش

آن ریش و هیکل چو تولستوى رسیده اش

شکّر زلب بریزد و شادى ز دیده اش

او آبرو عزّت آن خشگناب بود

در مسجد و مجالس ما آفتاب بود

 

مجدالسّادات خندة خوش مى زند چو باغ

چون ابر کوهسار بغُرّد به باغ و راغ

حرفش زلال و روشن چون روغن چراغ

با جَبهتِ گشاده ، خردمند دیه بود

چشمان سبز او به زمرّد شبیه بود

 

آن سفره هاى باز پدر یاد کردنى است

آن یاریش به ایل من انشا کردنى است

روحش به یاد نیکى او شاد کردنى است

وارونه گشت بعدِ پدر کار روزگار

خاموش شد چراغ محبت در این دیار

 

بشنو ز میرصالح و دیوانه بازیش

سید عزیز و شاخسى و سرفرازیش

میرممّد و نشستن و آن صحنه سازیش

امروز گفتنم همه افسانه است و لاف

بگذشت و رفت و گم شد و نابود ، بى گزاف

 

بشنو ز میر عبدل و آن وسمه بستنش

تا کُنج لب سیاهى وسمه گسستنش

از بام و در نگاهش و رعنا نشستنش

شاه عبّاسین دوْربوْنى ، یادش بخیر !

خشگنابین خوْش گوْنى ، یادش بخیر !

 

عمّه ستاره نازک را بسته در تنور

هر دم رُبوده قادر از آنها یکى به روز

چون کُرّه اسب تاخته و خورده دور دور

آن صحنة ربودنِ نان خنده دار بود

سیخ تنور عمّه عجب ناگوار بود !

 

گویند میر حیدرت اکنون شده است پیر

برپاست آن سماور جوشانِ دلپذیر

شد اسبْ پیر و ، مى جَوَد از آروارِ زیر

ابرو فتاده کُنج لب و گشته گوش کر

بیچاره عمّه هوش ندارد به سر دگر

 

میر عبدل آن زمان که دهن باز مى کند

عمّه خانم دهن کجى آغاز مى کند

با جان ستان گرفتنِ جان ساز مى کند

تا وقت شام و خوابِ شبانگاه مى رسد

شوخى و صلح و دوستى از راه مى رسد

 

فضّه خانم گُزیدة گلهاى خشگناب

یحیى ، غلامِ دختر عمو بود در حساب

رُخساره نیز بود هنرمند و کامیاب

سید حسین ز صالح تقلید مى کند

با غیرت است جعفر و تهدید مى کند

 

از بانگ گوسفند و بز و برّه و سگان

غوغا به پاست صبحدمان ، آمده شبان

در بندِ شیر خوارة خود هست عمّه جان

بیرون زند ز روزنه دود تَنورها

از نانِ گرم و تازه دَمَد خوش بَخورها

 

پرواز دسته دستة زیبا کبوتران

گویى گشاده پردة زرّین در آسمان

در نور ، باز و بسته شود پرده هر زمان

در اوج آفتاب نگر بر جلال کوه

زیبا شود جمال طبیعت در آن شکوه

 

گر کاروان گذر کند از برفِ پشت کوه

شب راه گم کند به سرازیرى ، ‌آن گروه

باشم به هر کجاى ، ز ایرانِ پُرشُکوه

چشمم بیابد اینکه کجا هست کاروان

آید خیال و سبقت گیرد در آن میان

 

اى کاش پشتِ دامْ قَیَه ، از صخره هاى تو

مى آمدم که پرسم از او ماجراى تو

بینم چه رفته است و چه مانده براى تو

روزى چو برفهاى تو با گریه سر کنم

دلهاى سردِ یخ زده را داغتر کنم

 

خندان شده است غنچة گل از براى دل

لیکن چه سود زان همه ،‌ خون شد غذاى دل

زندانِ زندگى شده ماتم سراى دل

کس نیست تا دریچة این قلعه وا کند

زین تنگنا گریزد و خود را رها کند

 

حیدربابا ، تمام جهان غم گرفته است

وین روزگارِ ما همه ماتم گرفته است

اى بد کسى که دست کسان کم گرفته است

نیکى برفت و در وطنِ غیر لانه کرد

بد در رسید و در دل ما آشیانه کرد

 

آخر چه شد بهانة نفرین شده فلک ؟

زین گردش زمانه و این دوز و این کلک ؟

گو این ستاره ها گذرد جمله زین اَلَک

بگذار تا بریزد و داغان شود زمین

در پشت او نگیرد شیطان دگر کمین

 

اى کاش مى پریدم با باد در شتاب

اى کاش مى دویدم همراه سیل و آب

با ایل خود گریسته در آن ده خراب

مى دیدم از تبار من آنجا که مانده است ؟

وین آیه فراق در آنجا که خوانده است ؟

 

من هم به چون تو کوه بر افکنده ام نَفَس

فریاد من ببر به فلک ، دادِ من برس

بر جُغد هم مباد چنین تنگ این قفس

در دام مانده شیرى و فریاد مى کند

دادى طَلب ز مردمِ بیداد مى کند

 

تا خون غیرت تو بجوشد ز کوهسار

تا پَر گرفته باز و عقابت در آن کنار

با تخته سنگهایت به رقصند و در شکار

برخیز و نقش همّت من در سما نگر

برگَرد و قامتم به سرِ دارها نگر

 

دُرنا ز آسمان گذرد وقت شامگاه

کوْراوْغلى در سیاهى شب مى کند نگاه

قیرآتِ او به زین شده و چشم او به راه

من غرق آرزویم و آبم نمى برد

ایوَز تا نیاید خوابم نمى برد

 

مردانِ مرد زاید از چون تو کوهِ نور

نامرد را بگیر و بکن زیر خاکِ گور

چشمانِ گرگِ گردنه را کور کن به زور

بگذار برّه هاى تو آسوده تر چرند

وان گلّه هاى فربه تو دُنبه پرورند

 

حیدربابا ، دلِ تو چو باغِ تو شاد باد !

شَهد و شکر به کام تو ، عمرت زیاد باد !

وین قصّه از حدیث من و تو به یاد باد !

گو شاعرِ سخنورِ من ، شهریارِ من

عمرى است مانده در غم و دور از دیارِ من

بایرام یئلى چارداخلارى ییخاندا

نوْروز گوْلى ، قارچیچکى ، چیخاندا

آغ بولوتلار کؤینکلرین سیخاندا

بیزدن ده بیر یاد ائلییه ن ساغ اوْلسون

دردلریمیز قوْى دیّکلسین ، داغ اوْلسون

 

حیدربابا ، گوْن دالووى داغلاسین !

اوْزوْن گوْلسوْن ، بولاخلارون آغلاسین !

اوشاخلارون بیر دسته گوْل باغلاسین !

یئل گلنده ، وئر گتیرسین بویانا

بلکه منیم یاتمیش بختیم اوْیانا

 

حیدربابا ،‌ سنوْن اوْزوْن آغ اوْلسون !

دؤرت بیر یانون بولاغ اوْلسون باغ اوْلسون !

بیزدن سوْرا سنوْن باشون ساغ اوْلسون !

دوْنیا قضوْ-قدر ، اؤلوْم-ایتیمدى

دوْنیا بوْیى اوْغولسوزدى ، یئتیمدى

 

حیدربابا ، یوْلوم سنَّن کج اوْلدى

عؤمروْم کئچدى ، گلممه دیم ، گئج اوْلدى

هئچ بیلمه دیم گؤزللروْن نئج اوْلدى

بیلمزیدیم دؤنگه لر وار ،‌ دؤنوْم وار

ایتگین لیک وار ، آیریلیق وار ، اوْلوْم وار

 

حیدربابا ، ایگیت اَمَک ایتیرمز

عؤموْر کئچر ، افسوس بَرَه بیتیرمز

نامرد اوْلان عؤمرى باشا یئتیرمز

بیزد ، واللاه ، اونوتماریق سیزلرى

گؤرنمسک حلال ائدوْن بیزلرى

 

حیدربابا ، میراژدر سَسلننده

کَند ایچینه سسدن - کوْیدن دوْشنده

عاشیق رستم سازین دیللندیرنده

یادوندادى نه هؤلَسَک قاچاردیم

قوشلار تکین قاناد آچیب اوچاردیم

 

شنگیل آوا یوردى ، عاشیق آلماسى

گاهدان گئدوب ، اوْردا قوْناق قالماسى

داش آتماسى ، آلما ،‌ هیوا سالماسى

قالیب شیرین یوخى کیمین یادیمدا

اثر قویوب روحومدا ، هر زادیمدا

 

حیدربابا ، قورى گؤلوْن قازلارى

گدیکلرین سازاخ چالان سازلارى

کَت کؤشنین پاییزلارى ، یازلارى

بیر سینما پرده سى دیر گؤزوْمده

تک اوْتوروب ، سئیر ائده رم اؤزوْمده

 

حیدربابا ،‌ قره چمن جاداسى

چْووشلارین گَلَر سسى ، صداسى

کربلیا گئدنلرین قاداسى

دوْشسون بو آج یوْلسوزلارین گؤزوْنه

تمدّونون اویدوخ یالان سؤزوْنه

 

حیدربابا ، شیطان بیزى آزدیریب

محبتى اوْرکلردن قازدیریب

قره گوْنوْن سرنوشتین یازدیریب

سالیب خلقى بیر-بیرینن جانینا

باریشیغى بلشدیریب قانینا

 

گؤز یاشینا باخان اوْلسا ، قان آخماز

انسان اوْلان بئلینه تاخماز

آمما حئییف کوْر توتدوغون بوراخماز

بهشتیمیز جهنّم اوْلماقدادیر !

ذى حجّه میز محرّم اوْلماقدادیر !

 

خزان یئلى یارپاخلارى تؤکنده

بولوت داغدان یئنیب ، کنده چؤکنده

شیخ الاسلام گؤزل سسین چکنده

نیسگیللى سؤز اوْرکلره دَیَردى

آغاشلار دا آللاها باش اَیَردى

 

داشلى بولاخ داش-قومونان دوْلماسین !

باخچالارى سارالماسین ، سوْلماسین !

اوْردان کئچن آتلى سوسوز اولماسین !

دینه : بولاخ ، خیرون اوْلسون آخارسان

افقلره خُمار-خُمار باخارسان

 

حیدر بابا ، داغین ، داشین ، سره سى

کهلیک اوْخور ، دالیسیندا فره سى

قوزولارین آغى ، بوْزى ، قره سى

بیر گئدیدیم داغ-دره لر اوزونى

اوْخویئدیم‌ : « چوْبان ، قیتر قوزونى »

 

حیدر بابا ، سولى یئرین دوْزوْنده

بولاخ قئنیر چاى چمنین گؤزونده

بولاغ اوْتى اوْزَر سویون اوْزوْنده

گؤزل قوشلار اوْردان گلیب ، گئچللر

خلوتلیوْب ، بولاخدان سو ایچللر

 

بىچین اوْستى ، سونبول بیچن اوْراخلار

ایله بیل کى ، زوْلفى دارار داراخلار

شکارچیلار بیلدیرچینى سوْراخلار

بیچین چیلر آیرانلارین ایچللر

بیرهوشلانیب ، سوْننان دوروب ، بیچللر

 

حیدربابا ، کندین گوْنى باتاندا

اوشاقلارون شامین ئییوب ، یاتاندا

آى بولوتدان چیخوب ، قاش-گؤز آتاندا

بیزدن ده بیر سن اوْنلارا قصّه ده

قصّه میزده چوخلى غم و غصّه ده

 

قارى ننه گئجه ناغیل دییَنده

کوْلک قالخیب ، قاپ-باجانى دؤیَنده

قورد گئچینین شنگوْلوْسون یینده

من قاییدیب ، بیرده اوشاق اوْلئیدیم

بیر گوْل آچیب ، اوْندان سوْرا سوْلئیدیم

 

عمّه جانین بال بلله سین ییه ردیم

سوْننان دوروب ، اوْس دوْنومى گییه ردیم

باخچالاردا تیرینگَنى دییه ردیم

آى اؤزومى اوْ ازدیرن گوْنلریم !

آغاج مینیپ ، آت گزدیرن گوْنلریم !

 

هَچى خالا چایدا پالتار یوواردى

مَمَد صادق داملارینى سوواردى

هئچ بیلمزدیک داغدى ، داشدى ، دوواردى

هریان گلدى شیلاغ آتیب ، آشاردیق

آللاه ، نه خوْش غمسیز-غمسیز یاشاردیق

 

شیخ الاسلام مُناجاتى دییه ردى

مَشَدرحیم لبّاده نى گییه ردى

مشْدآجلى بوْز باشلارى ییه ردى

بیز خوْشودوق خیرات اوْلسون ، توْى اوْلسون

فرق ائلَمَز ، هر نوْلاجاق ، قوْى اولسون

 

ملک نیاز ورندیلین سالاردى

آتین چاپوپ قئیقاجیدان چالاردى

قیرقى تکین گدیک باشین آلاردى

دوْلائیا قیزلار آچیپ پنجره

پنجره لرده نه گؤزل منظره !

 

حیدربابا ، کندین توْیون توتاندا

قیز-گلینلر ، حنا-پیلته ساتاندا

بیگ گلینه دامنان آلما آتاندا

منیم ده اوْ قیزلاروندا گؤزوم وار

عاشیقلارین سازلاریندا سؤزوم وار

 

حیدربابا ، بولاخلارین یارپیزى

بوْستانلارین گوْل بَسَرى ، قارپیزى

چرچیلرین آغ ناباتى ، ساققیزى

ایندى ده وار داماغیمدا ، داد وئرر

ایتگین گئدن گوْنلریمدن یاد وئرر

 

بایرامیدى ، گئجه قوشى اوخوردى

آداخلى قیز ، بیگ جوْرابى توْخوردى

هرکس شالین بیر باجادان سوْخوردى

آى نه گؤزل قایدادى شال ساللاماق !

بیگ شالینا بایراملیغین باغلاماق !

 

شال ایسته دیم منده ائوده آغلادیم

بیر شال آلیب ، تئز بئلیمه باغلادیم

غلام گیله قاشدیم ، شالى ساللادیم

فاطمه خالا منه جوراب باغلادى

خان ننه مى یادا سالیب ، آغلادى

 

حیدربابا ، میرزَممدین باخچاسى

باخچالارین تورشا-شیرین آلچاسى

گلینلرین دوْزمه لرى ، طاخچاسى

هى دوْزوْلر گؤزلریمین رفینده

خیمه وورار خاطره لر صفینده

 

بایرام اوْلوب ، قیزیل پالچیق اَزَللر

ناققیش ووروب ، اوتاقلارى بَزَللر

طاخچالارا دوْزمه لرى دوْزللر

قیز-گلینین فندقچاسى ، حناسى

هَوَسله نر آناسى ، قایناناسى

 

باکى چى نین سؤزى ، سوْوى ، کاغیذى

اینکلرین بولاماسى ، آغوزى

چرشنبه نین گیردکانى ، مویزى

قیزلار دییه ر : « آتیل ماتیل چرشنبه

آینا تکین بختیم آچیل چرشنبه »

 

 

 

یومورتانى گؤیچک ، گوللى بوْیاردیق

چاققیشدیریب ، سینانلارین سوْیاردیق

اوْیناماقدان بیرجه مگر دوْیاردیق ؟

على منه یاشیل آشیق وئرردى

ارضا منه نوروزگوْلى درردى

 

نوْروز على خرمنده وَل سوْرردى

گاهدان یئنوب ، کوْلشلرى کوْرردى

داغدان دا بیر چوْبان ایتى هوْرردى

اوندا ، گؤردن ، اولاخ ایاخ ساخلادى

داغا باخیب ، قولاخلارین شاخلادى

 

آخشام باشى ناخیرینان گلنده

قوْدوخلارى چکیب ، وورادیق بنده

ناخیر گئچیب ، گئدیب ، یئتنده کنده

حیوانلارى چیلپاق مینیب ، قوْواردیق

سؤز چیخسایدى ، سینه گریب ، سوْواردیق

 

یاز گئجه سى چایدا سولار شاریلدار

داش-قَیه لر سئلده آشیب خاریلدار

قارانلیقدا قوردون گؤزى پاریلدار

ایتر ، گؤردوْن ، قوردى سئچیب ، اولاشدى

قورددا ، گؤردوْن ، قالخیب ، گدیکدن آشدى

 

قیش گئجه سى طؤله لرین اوْتاغى

کتلیلرین اوْتوراغى ، یاتاغى

بوخاریدا یانار اوْتون یاناغى

شبچره سى ، گیردکانى ، ایده سى

کنده باسار گوْلوْب - دانیشماق سسى

 

شجاع خال اوْغلونون باکى سوْقتى

دامدا قوران سماوارى ، صحبتى

یادیمدادى شسلى قدى ، قامتى

جؤنممه گین توْیى دؤندى ، یاس اوْلدى

ننه قیزین بخت آیناسى کاس اوْلدى

 

حیدربابا ، ننه قیزین گؤزلرى

رخشنده نین شیرین-شیرین سؤزلرى

ترکى دئدیم اوْخوسونلار اؤزلرى

بیلسینلر کى ، آدام گئدر ، آد قالار

یاخشى-پیسدن آغیزدا بیر داد قالار

 

یاز قاباغى گوْن گوْنئیى دؤیَنده

کند اوشاغى قار گوْلله سین سؤیَنده

کوْرکچى لر داغدا کوْرک زوْیَنده

منیم روحوم ، ایله بیلوْن اوْردادور

کهلیک کیمین باتیب ، قالیب ، قاردادور

 

قارى ننه اوزاداندا ایشینى

گوْن بولوتدا اَییرردى تشینى

قورد قوْجالیب ، چکدیرنده دیشینى

سوْرى قالخیب ، دوْلائیدان آشاردى

بایدالارین سوْتى آشیب ، داشاردى

 

خجّه سلطان عمّه دیشین قیساردى

ملا باقر عم اوغلى تئز میساردى

تندیر یانیب ، توْسسى ائوى باساردى

چایدانیمیز ارسین اوْسته قایناردى

قوْورقامیز ساج ایچینده اوْیناردى

 

بوْستان پوْزوب ، گتیرردیک آشاغى

دوْلدوریردیق ائوده تاختا-طاباغى

تندیرلرده پیشیرردیک قاباغى

اؤزوْن ئییوْب ، توخوملارین چیتداردیق

چوْخ یئمکدن ، لاپ آز قالا چاتداردیق

 

ورزغان نان آرموت ساتان گلنده

اوشاقلارین سسى دوْشردى کنده

بیزده بویاننان ائشیدیب ، بیلنده

شیللاق آتیب ، بیر قیشقریق سالاردیق

بوغدا وئریب ، آرموتلاردان آلاردیق

 

میرزاتاغى نان گئجه گئتدیک چایا

من باخیرام سئلده بوْغولموش آیا

بیردن ایشیق دوْشدى اوْتاى باخچایا

اى واى دئدیک قورددى ، قئیتدیک قاشدیق

هئچ بیلمه دیک نه وقت کوْللوکدن آشدیق

 

حیدربابا ، آغاجلارون اوجالدى

آمما حئییف ، جوانلارون قوْجالدى

توْخلیلارون آریخلییب ، آجالدى

کؤلگه دؤندى ، گوْن باتدى ، قاش قَرَلدى

قوردون گؤزى قارانلیقدا بَرَلدى

 

ائشیتمیشم یانیر آللاه چیراغى

دایر اوْلوب مسجدیزوْن بولاغى

راحت اوْلوب کندین ائوى ، اوشاغى

منصورخانین الی-قوْلى وار اوْلسون

هاردا قالسا ، آللاه اوْنا یار اوْلسون

 

حیدربابا ، ملا ابراهیم وار ، یا یوْخ ؟

مکتب آچار ، اوْخور اوشاقلار ، یا یوْخ ؟

خرمن اوْستى مکتبى باغلار ،‌ یا یوْخ ؟

مندن آخوندا یتیررسن سلام

ادبلى بیر سلامِ مالاکلام

 

خجّه سلطان عمّه گئدیب تبریزه

آمما ، نه تبریز ، کى گلممیر بیزه

بالام ، دورون قوْیاخ گئداخ ائممیزه

آقا اؤلدى ، تو فاقیمیز داغیلدى

قوْیون اوْلان ، یاد گئدوْبَن ساغیلدى

 

حیدربابا ، دوْنیا یالان دوْنیادى

سلیماننان ، نوحدان قالان دوْنیادى

اوغول دوْغان ، درده سالان دوْنیادى

هر کیمسَیه هر نه وئریب ، آلیبدى

افلاطوننان بیر قورى آد قالیبدى

 

حیدربابا ، یار و یولداش دؤندوْلر

بیر-بیر منى چؤلده قوْیوب ، چؤندوْلر

چشمه لریم ، چیراخلاریم ، سؤندوْلر

یامان یئرده گؤن دؤندى ، آخشام اوْلدى

دوْنیا منه خرابه شام اوْلدى

 

عم اوْغلینان گئدن گئجه قیپچاغا

آى کى چیخدى ، آتلار گلدى اوْیناغا

دیرماشیردیق ، داغلان آشیردیق داغا

مش ممى خان گؤى آتینى اوْیناتدى

تفنگینى آشیردى ، شاققیلداتدى

 

حیدربابا ، قره کوْلون دره سى

خشگنابین یوْلى ، بندى ، بره سى

اوْردا دوْشَر چیل کهلیگین فره سى

اوْردان گئچر یوردوموزون اؤزوْنه

بیزده گئچک یوردوموزون سؤزوْنه

 

خشگنابى یامان گوْنه کیم سالیب ؟

سیدلردن کیم قیریلیب ، کیم قالیب ؟

آمیرغفار دام-داشینى کیم آلیب ؟

بولاخ گنه گلیب ، گؤلى دوْلدورور ؟

یاقورویوب ، باخچالارى سوْلدورور ؟

 

آمیر غفار سیدلرین تاجییدى

شاهلار شکار ائتمه سى قیقاجییدى

مَرده شیرین ، نامرده چوْخ آجییدى

مظلوملارین حقّى اوْسته اَسَردى

ظالم لرى قیلیش تکین کَسَردى

 

میر مصطفا دایى ، اوجابوْى بابا

هیکللى ،ساققاللى ، توْلستوْى بابا

ائیلردى یاس مجلسینى توْى بابا

خشگنابین آبروسى ، اَردَمى

مسجدلرین ، مجلسلرین گؤرکَمى

 

مجدالسّادات گوْلردى باغلارکیمى

گوْروْلدردى بولوتلى داغلارکیمى

سؤز آغزیندا اریردى یاغلارکیمى

آلنى آچیق ، یاخشى درین قاناردى

یاشیل گؤزلر چیراغ تکین یاناردى

 

منیم آتام سفره لى بیر کیشییدى

ائل الیندن توتماق اوْنون ایشییدى

گؤزللرین آخره قالمیشییدى

اوْننان سوْرا دؤنرگه لر دؤنوْبلر

محبّتین چیراخلارى سؤنوْبلر

 

میرصالحین دلى سوْلوق ائتمه سى

میر عزیزین شیرین شاخسِى گئتمه سى

میرممّدین قورولماسى ، بیتمه سى

ایندى دئسک ، احوالاتدى ، ناغیلدى

گئچدى ، گئتدى ، ایتدى ، باتدى ، داغیلدى

 

میر عبدوْلوْن آیناداقاش یاخماسى

جؤجیلریندن قاشینین آخماسى

بوْیلانماسى ، دام-دوواردان باخماسى

شاه عبّاسین دوْربوْنى ، یادش بخیر !

خشگنابین خوْش گوْنى ، یادش بخیر !

 

ستاره عمّه نزیک لرى یاپاردى

میرقادر ده ، هر دم بیرین قاپاردى

قاپیپ ، یئیوْب ، دایچاتکین چاپاردى

گوْلمه لیدى اوْنون نزیک قاپپاسى

عمّه مینده ارسینینین شاپپاسى

 

حیدربابا ، آمیر حیدر نئینیوْر ؟

یقین گنه سماوارى قئینیوْر

داى قوْجالیب ، آلت انگینن چئینیوْر

قولاخ باتیب ، گؤزى گیریب قاشینا

یازیق عمّه ، هاوا گلیب باشینا

 

خانم عمّه میرعبدوْلوْن سؤزوْنى

ائشیدنده ، ایه ر آغز-گؤزوْنى

مَلْکامِدا وئرر اوْنون اؤزوْنى

دعوالارین شوخلوغیلان قاتاللار

اتى یئیوْب ، باشى آتیب ، یاتاللار

 

فضّه خانم خشگنابین گوْلییدى

آمیریحیا عمقزینون قولییدى

رُخساره آرتیستیدى ، سؤگوْلییدى

سیّد حسین ، میر صالحى یانسیلار

آمیرجعفر غیرتلى دیر ، قان سالار

 

سحر تئزدن ناخیرچیلار گَلَردى

قوْیون-قوزى دام باجادا مَلَردى

عمّه جانیم کؤرپه لرین بَلَردى

تندیرلرین قوْزاناردى توْسیسى

چؤرکلرین گؤزل اییى ، ایسیسى

 

گؤیرچینلر دسته قالخیب ، اوچاللار

گوْن ساچاندا ، قیزیل پرده آچاللار

قیزیل پرده آچیب ، ییغیب ، قاچاللار

گوْن اوجالیب ، آرتارداغین جلالى

طبیعتین جوانلانار جمالى

 

حیدربابا ، قارلى داغلار آشاندا

گئجه کروان یوْلون آزیب ، چاشاندا

من هارداسام ، تهراندا یا کاشاندا

اوزاقلاردان گؤزوم سئچر اوْنلارى

خیال گلیب ، آشیب ، گئچر اوْنلارى

 

بیر چیخئیدیم دام قیه نین داشینا

بیر باخئیدیم گئچمیشینه ، یاشینا

بیر گورئیدیم نه لر گلمیش باشینا

منده اْونون قارلاریلان آغلاردیم

قیش دوْندوران اوْرکلرى داغلاردیم

 

حیدربابا ، گوْل غنچه سى خنداندى

آمما حئیف ، اوْرک غذاسى قاندى

زندگانلیق بیر قارانلیق زینداندى

بو زیندانین دربچه سین آچان یوْخ

بو دارلیقدان بیرقورتولوب ، قاچان یوْخ

 

حیدربابا گؤیلر بوْتوْن دوماندى

گونلریمیز بیر-بیریندن یاماندى

بیر-بیروْزدن آیریلمایون ، آماندى

یاخشیلیغى الیمیزدن آلیبلار

یاخشى بیزى یامان گوْنه سالیبلار

 

بیر سوْروشون بو قارقینمیش فلکدن

نه ایستیوْر بو قوردوغى کلکدن ؟

دینه گئچیرت اولدوزلارى الکدن

قوْى تؤکوْلسوْن ، بو یئر اوْزى داغیلسین

بو شیطانلیق قورقوسى بیر ییغیلسین

 

بیر اوچئیدیم بو چیرپینان یئلینن

باغلاشئیدیم داغدان آشان سئلینن

آغلاشئیدیم اوزاق دوْشَن ائلینن

بیر گؤرئیدیم آیریلیغى کیم سالدى

اؤلکه میزده کیم قیریلدى ، کیم قالدى

 

من سنون تک داغا سالدیم نَفَسى

سنده قئیتر ، گوْیلره سال بوسَسى

بایقوشوندا دار اوْلماسین قفسى

بوردا بیر شئر داردا قالیب ، باغیریر

مروّت سیز انسانلارى چاغیریر

 

حیدربابا ، غیرت قانون قاینارکن

قره قوشلار سنَّن قوْپوپ ، قالخارکن

اوْ سیلدیریم داشلارینان اوْینارکن

قوْزان ، منیم همّتیمى اوْردا گؤر

اوردان اَییل ، قامتیمى داردا گؤر

 

حیدربابا . گئجه دورنا گئچنده

کوْراوْغلونون گؤزى قارا سئچنده

قیر آتینى مینیب ، کسیب ، بیچنده

منده بوردان تئز مطلبه چاتمارام

ایوز گلیب ، چاتمیونجان یاتمارام

 

حیدربابا ، مرد اوْغوللار دوْغگینان

نامردلرین بورونلارین اوْغگینان

گدیکلرده قوردلارى توت ، بوْغگینان

قوْى قوزولار آیین-شایین اوْتلاسین

قوْیونلارون قویروقلارین قاتلاسین

 

حیدربابا ، سنوْن گؤیلوْن شاد اوْلسون

دوْنیا وارکن ، آغزون دوْلى داد اوْلسون

سنَّن گئچن تانیش اوْلسون ، یاد اوْلسون

دینه منیم شاعر اوْغلوم شهریار

بیر عمر دوْر غم اوْستوْنه غم قالار

+ نوشته شده توسط سیامک آرش آزاد در پنجشنبه سوم مرداد 1387 و ساعت 13:6 |

 

چال عاشيق سازيني، اوره گيم دولوب
بعضا اينسان ايچون درمان بو اولور
سازين نغمه لري آخسين كونلومه
يوخسا چيچكلريم عطش دن سولور



چال عاشيق سازيني، بلكه سازيندا
اومودسوز حياتا بير اوميد تاپيم
گل عاشيق سازيندا صبردن دانيش
بلكه دؤزمك درسين آغزيندان قاپيم



بيليرسن آي عاشيق درديميز بيردير
گل گئدك سازيندا عشق دن دانيش
سيم لرين ديلي ايله خلقي هارايلا
گل بو درده منله بيرليكده يانيش



گل عاشيق بو آخشام داغلار باشيندا
نغمه لر سؤيله يك گوزللر ايچون
گل عاشيق بو آخشام عاشيق اولانا
دئيه ك غم چكمه يين دولدوروب ايچون



سحره جك چاليب، اوخوياق عاشيق!
بلكه اوره كده كي يارا بيتيش سين
چاخيرلاشيب چالاق اوجا سس ايله
قوي عاشيق سسيميز يارا يئتيش سين



اولدوزلارلا اولاق بو گئجه همدم
اولكردن گل آلاق عشق الهاميني
بو گئجه چاغيراق تام عاشيقلاري
چاخيرا، چالقييا ييغاق هاميني



اينسان دردلريني گل سازيندا چال
دوزوملي عاشيق لاردان حكايت ائت
گل، بيزه آي عاشيق عشق درسي وئر
اوميدسيز ساعاتدا درديميزه يئت

یازان:  عليرضا ناب دل ( اوختاي )

+ نوشته شده توسط سیامک آرش آزاد در سه شنبه یکم مرداد 1387 و ساعت 11:1 |