تبليغاتX
حرف های من

شهادت على عليه السلام

 

تهدمت و الله اركان الهدى و انطمست اعلام التقى و انفصمت العروة الوثقى قتل ابن عم المصطفى ...

(نداى آسمانى)

على عليه السلام پس از خاتمه جنگ نهروان و بازگشت بكوفه در صدد حمله بشام بر آمد و حكام ايالات نيز در اجراى فرمان آنحضرت تا حد امكان به بسيج پرداخته و گروههاى تجهيز شده را بخدمت وى اعزام داشتند.

تا اواخر شعبان سال چهلم هجرى نيروهاى اعزامى از اطراف وارد كوفه شده و باردوگاه نخيله پيوستند،على عليه السلام گروههاى فراهم شده را سازمان رزمى داد و با كوشش شبانه روزى خود در مورد تأمين و تهيه كسرى ساز و برگ آنان اقدامات لازمه را بعمل آورد،فرماندهان و سرداران او هم كه از رفتار و كردار معاويه و مخصوصا از نيرنگهاى عمرو عاص دل پر كينه داشتند در اين كار مهم حضرتش را يارى نمودند و بالاخره در نيمه دوم ماه مبارك رمضان از سال چهلم هجرى على عليه السلام پس از ايراد يك خطابه غراء تمام سپاهيان خود را بهيجان آورده و آنها را براى حركت بسوى شام آماده نمود ولى در اين هنگام خامه تقدير سرنوشت ديگرى را براى او نوشته و اجراى طرح وى را عقيم گردانيد.

فراريان خوارج،مكه را مركز عمليات خود قرار داده بودند و سه تن از آنان باسامى عبد الرحمن بن ملجم و برك بن عبد الله و عمرو بن بكر در يكى از شبها گرد هم آمده واز گذشته مسلمين صحبت ميكردند،در ضمن گفتگو باين نتيجه رسيدند كه باعث اين همه خونريزى و برادر كشى،معاويه و عمرو عاص و على عليه السلام ميباشند و اگر اين سه نفر از ميان برداشته شوند مسلمين بكلى آسوده شده و تكليف خود را معين مى‏كنند،اين سه نفر با هم پيمان بستند و آنرا بسوگند مؤكد كردند كه هر يك از آنها داوطلب كشتن يكى از اين سه نفر باشد عبد الرحمن بن ملجم متعهد قتل على عليه السلام شد،عمرو بن بكر عهده‏دار كشتن عمرو عاص گرديد،برك بن عبد الله نيز قتل معاويه را بگردن گرفت و هر يك شمشير خود را با سم مهلك زهر آلود نمودند تا ضربتشان مؤثر واقع گردد نقشه اين قرار داد بطور محرمانه و سرى در مكه كشيده شد و براى اينكه هر سه نفر در يكموقع مقصود خود را انجام دهند شب نوزدهم ماه رمضان را كه شب قدر بوده و مردم در مساجد تا صبح بيدار ميمانند براى اين منظور انتخاب كردند و هر يك از آنها براى انجام ماموريت خود بسوى مقصد روانه گرديد،عمرو بن بكر براى كشتن عمرو عاص بمصر رفت و برك بن عبد الله جهت قتل معاويه رهسپار شام شد ابن ملجم نيز راه كوفه را پيش گرفت.

برك بن عبد الله در شام بمسجد رفت و در ليله نوزدهم در صف يكم نماز ايستاد و چون معاويه سر بر سجده نهاد برك شمشير خود را فرود آورد ولى در اثر دستپاچگى شمشير او بجاى فرق معاويه بر ران وى اصابت نمود.

معاويه زخم شديد برداشت و فورا بخانه خود منتقل و بسترى گرديد و ضارب را نيز پيش او حاضر ساختند،معاويه گفت تو چه جرأتى داشتى كه چنين كارى كردى؟

برك گفت امير مرا معاف دارد تا مژده دهم:معاويه گفت مقصودت چيست؟برك گفت همين الان على را هم كشتند:معاويه او را تا تحقيق اين خبر زندانى نمود و چون صحت آن معلوم گرديد او را رها نمود و بروايت بعضى (مانند شيخ مفيد) همان وقت دستور داد او را گردن زدند.

چون طبيب معالج زخم معاويه را معاينه كرد اظهار نمود كه اگر امير اولادى نخواهد ميتوان آنرا با دوا معالجه نمود و الا بايد محل زخم با آهن گداخته داغ گردد،معاويه گفت تحمل درد آهن گداخته را ندارم و دو پسر (يزيد و عبد الله) براى من‏كافى است (1) .

عمرو بن بكر نيز در همان شب در مصر بمسجد رفت و در صف يكم بنماز ايستاد اتفاقا در آنشب عمرو عاص را تب شديدى رخ داده بود كه از التهاب و رنج آن نتوانسته بود بمسجد برود و به پيشنهاد پسرش قاضى شهر را براى اداى نماز جماعت بمسجد فرستاده بود!

پس از شروع نماز در ركعت اول كه قاضى سر بسجده داشت عمرو بن بكر با يك ضربت شمشير او را از پا در آورد،همهمه و جنجال در مسجد بلند شد و نماز نيمه تمام ماند و قاتل بدبخت دست بسته بچنگ مصريان افتاد،چون خواستند او را نزد عمرو عاص برند مردم وى را بعذابهاى هولناك عمرو عاص تهديدش ميكردند عمرو بن بكر گفت مگر عمرو عاص كشته نشد؟شمشيرى كه من بر او زده‏ام اگر وى از آهن هم باشد زنده نمى‏ماند مردم گفتند آنكس كه تو او را كشتى قاضى شهر است نه عمرو عاص!!

بيچاره عمرو آنوقت فهميد كه اشتباها قاضى بيگناه را بجاى عمرو عاص كشته است لذا از كثرت تأسف نسبت بمرگ قاضى و عدم اجراى مقصود خود شروع بگريه نمود و چون عمرو عاص علت گريه را پرسيد عمرو گفت من بجان خود بيمناك نيستم بلكه تأسف و اندوه من از مرگ قاضى و زنده ماندن تست كه نتوانستم مانند رفقاى خود مأموريتم را انجام دهم!عمرو عاص جريان امر را از او پرسيد عمرو بن بكر مأموريت سرى خود و رفقايش را براى او شرح داد آنگاه بدستور عمرو عاص گردن او هم با شمشير قطع گرديد بدين ترتيب مأمورين قتل عمرو عاص و معاويه چنانكه بايد و شايد نتوانستند مقصود خود را انجام دهند و خودشان نيز كشته شدند.

اما سرنوشت عبد الرحمن بن ملجم:اين مرد نيز در اواخر ماه شعبان سال چهلم بكوفه رسيد و بدون اينكه از تصميم خود كسى را آگاه گرداند در منزل يكى از آشنايان خود مسكن گزيد و منتظر رسيدن شب نوزدهم ماه مبارك رمضان شد،روزى بديدن يكى از دوستان خود رفت و در آنجا زن زيباروئى بنام قطام را كه پدر و برادرش در جنگ نهروان بدست على عليه السلام كشته شده بودند مشاهده كرد و در اولين برخورد دل از كف داد و فريفته زيبائى او گرديد و از وى تقاضاى زناشوئى نمود.

قطام گفت براى مهريه من چه خواهى كرد؟گفت هر چه تو بخواهى!

قطام گفت مهر من سه هزار درهم پول و يك كنيز و يك غلام و كشتن على بن ابيطالب است: (چه مهر سنگينى!شاعر گويد)

فلم ار مهرا ساقه ذو سماحة 
كمهر قطام من غنى و معدم‏ 
ثلاثة آلاف و عبدو قنية 
و ضرب على بالحسام المسمم‏ 
و لا مهر اغلى من على و ان غلا 
و لا فتك الا دون فتك ابن ملجم.

يعنى تا كنون نديده‏ام صاحب كرمى را از توانگر و درويش كه (براى زنى) مانند مهر قطام مهر كند. (و آن عبارت است از) سه هزار درهم پول و غلام و كنيزى و ضربت زدن بعلى عليه السلام با شمشير زهر آلود.

و هيچ مهرى هر قدر هم سنگين و گران باشد از كشتن على عليه السلام گرانتر نيست و هيچ ترورى مانند ترور ابن ملجم نيست.بارى ابن ملجم كه خود براى كشتن آنحضرت از مكه بكوفه آمده و نميخواست كسى از مقصودش آگاه شود خواست قطام را آزمايش كند لذا بقطام گفت آنچه از پول و غلام و كنيز خواستى برايت فراهم ميكنم اما كشتن على بن ابيطالب را من چگونه ميتوانم انجام دهم؟

قطام گفت البته در حال عادى كسى نميتواند باو دست يابد بايد او را غافل گير كنى و غفلة بقتل رسانى تا درد دل مرا شفا بخشى و از وصالم كامياب شوى و چنانچه در انجام اينكار كشته گردى پاداش آخرتت بهتر از دنيا خواهد بود!!ابن ملجم كه ديد قطام نيز از خوارج بوده و همعقيده اوست گفت بخدا سوگند من بكوفه نيامده‏ام مگر براى همين كار!قطام گفت من نيز در انجام اين كار ترا يارى‏ميكنم و تنى چند بكمك تو ميگمارم بدينجهت نزد وردان بن مجالد كه با قطام از يك قبيله بوده و جزو خوارج بود فرستاد و او را در جريان امر گذاشت و از وى خواست كه در اينمورد بابن ملجم كمك نمايد وردان نيز (بجهت بغضى كه با على عليه السلام داشت) تقاضاى او را پذيرفت.

خود ابن ملجم نيز مردى از قبيله اشجع را بنام شبيب كه با خوارج همعقيده بود همدست خود نمود و آنگاه اشعث بن قيس يعنى همان منافقى را كه در صفين على عليه السلام را در آستانه پيروزى مجبور بمتاركه جنگ نمود از انديشه خود آگاه ساختند اشعث نيز بآنها قول داد كه در موعد مقرره او نيز خود را در مسجد بآنها خواهد رسانيد،بالاخره شب نوزدهم ماه مبارك رمضان فرا رسيد و ابن ملجم و يارانش بمسجد آمده و منتظر ورود على عليه السلام شدند.

مقارن ورود ابن ملجم بكوفه على عليه السلام نيز جسته و گريخته از شهادت خود خبر ميداد حتى در يكى از روزهاى ماه رمضان كه بالاى منبر بود دست بمحاسن شريفش كشيد و فرمود شقى‏ترين مردم اين مويها را با خون سر من رنگين خواهد نمود و بهمين جهت روزهاى آخر عمر خود را هر شب در منزل يكى از فرزندان خويش مهمان ميشد و در شب شهادت نيز در منزل دخترش ام كلثوم مهمان بود.

موقع افطار سه لقمه غذا خورد و سپس بعبادت پرداخت و از سر شب تا طلوع فجر در انقلاب و تشويش بود،گاهى بآسمان نگاه ميكرد و حركات ستارگان را در نظر ميگرفت و هر چه طلوع فجر نزديكتر ميشد تشويش و ناراحتى آنحضرت بيشتر ميگشت بطوريكه ام كلثوم پرسيد:پدر جان چرا امشب اين قدر ناراحتى؟فرمود دخترم من تمام عمرم را در معركه‏ها و صحنه‏هاى كارزار گذرانيده و با پهلوانان و شجاعان نامى مبارزه‏ها كرده‏ام،چه بسيار يك تنه بر صفوف دشمن حمله‏ها برده و ابطال رزمجوى عرب را بخاك و خون افكنده‏ام ترسى از چنين اتفاقات ندارم ولى امشب احساس ميكنم كه لقاى حق فرا رسيده است.

بالاخره آنشب تاريك و هولناك بپايان رسيد و على عليه السلام عزم خروج از خانه را نمود در اين موقع چند مرغابى كه هر شب در آن خانه در آشيانه خودميخفتند پيش پاى امام جستند و در حال بال افشانى بانگ همى دادند و گويا ميخواستند از رفتن وى جلوگيرى كنند!

على عليه السلام فرمود اين مرغ‏ها آواز ميدهند و پشت سر اين آوازها نوحه و ناله‏ها بلند خواهد شد!ام كلثوم از گفتار آنحضرت پريشان شد و عرض كرد پس خوبست تنها نروى.على عليه السلام فرمود اگر بلاى زمينى باشد من به تنهائى بر دفع آن قادرم و اگر قضاى آسمانى باشد كه بايد جارى شود.

على عليه السلام رو بسوى مسجد نهاد و به پشت بام رفت و اذان صبح را اعلام فرمود و بعد داخل مسجد شد و خفتگان را بيدار نمود و سپس بمحراب رفت و بنماز نافله صبح ايستاد و چون بسجده رفت عبد الرحمن بن ملجم با شمشير زهر آلود در حاليكه فرياد ميزد لله الحكم لا لك يا على ضربتى بسر مبارك آنحضرت فرود آورد (2) و شمشير او بر محلى كه سابقا شمشير عمرو بن عبدود بر آن خورده بود اصابت نمود و فرق مباركش را تا پيشانى شكافت و ابن ملجم و همراهانش فورا بگريختند.

خون از سر مبارك على عليه السلام جارى شد و محاسن شريفش را رنگين نمود و در آنحال فرمود :

بسم الله و بالله و على ملة رسول الله فزت و رب الكعبة.

(سوگند بپروردگار كعبه كه رستگار شدم) و سپس اين آيه شريفه را تلاوت نمود:

منها خلقناكم و فيها نعيدكم و منها نخرجكم تارة اخرى (3) .

(شما را از خاك آفريديم و بخاك بر ميگردانيم و بار ديگر از خاك مبعوث‏تان ميكنيم) و شنيده شد كه در آنوقت جبرئيل ميان زمين و آسمان ندا داد و گفت:

تهدمت و الله اركان الهدى و انطمست اعلام التقى و انفصمت العروة الوثقى قتل ابن عم المصطفى قتل على المرتضى قتله اشقى الاشقياء. (بخدا سوگند ستونهاى هدايت در هم شكست و نشانه‏هاى تقوى محو شد و دستاويز محكمى كه ميان خالق و مخلوق بود گسيخته گرديد پسر عم مصطفى صلى الله عليه و آله كشته شد،على مرتضى بشهادت رسيد و بدبخت‏ترين اشقياء او را شهيد نمود .)

همهمه و هياهو در مسجد بر پا شد حسنين عليهما السلام از خانه بمسجد دويدند عده‏اى هم بدنبال ابن ملجم رفته و دستگيرش كردند،حسنين باتفاق بنى‏هاشم على عليه السلام را در گليم گذاشته و بخانه بردند فورا دنبال طبيب فرستادند،طبيب بالاى سر آنحضرت حاضر شد و چون زخم را مشاهده كرد بمعاينه و آزمايش پرداخت ولى با كمال تأسف اظهار نمود كه اين زخم قابل علاج نيست زيرا شمشير زهر آلود بوده و بمغز صدمه رسانيده و اميد بهبودى نميرود .

على عليه السلام از شنيدن سخن طبيب بر خلاف ساير مردم كه از مرگ ميهراسند با كمال بردبارى بحسنين عليهما السلام وصيت فرمود زيرا على عليه السلام را هيچگاه ترس و وحشتى از مرگ نبود و چنانكه بارها فرموده بود او براى مرگ مشتاقتر از طفل براى پستان مادر بود!

على عليه السلام در سراسر عمر خود با مرگ دست بگريبان بود،او شب هجرت پيغمبر صلى الله عليه و آله در فراش آنحضرت كه قرار بود شجعان قبائل عرب آنرا زير شمشيرها بگيرند آرميده بود،على عليه السلام در غزوات اسلامى همواره دم شمشير بود و حريفان و مبارزان وى قهرمانان شجاع و مردان جنگ بودند،او ميفرمود براى من فرق نميكند كه مرگ بسراغ من آيد و يا من بسوى مرگ روم بنابر اين براى او هيچگونه جاى ترس نبود،على عليه السلام وصيت خود را بحسنين عليهما السلام چنين بيان فرمود:

اوصيكما بتقوى الله و ان لا تبغيا الدنيا و ان بغتكما،و لا تأسفا على شى‏ء منها زوى عنكما... (4)

شما را بتقوى و ترس از خدا سفارش ميكنم و اينكه دنيا را نطلبيد اگر چه‏دنيا شما را بخواهد و بآنچه از (زخارف دنيا) از دست شما رفته باشد تأسف مخوريد و سخن راست و حق گوئيد و براى پاداش (آخرت) كار كنيد،ستمگر را دشمن باشيد و ستمديده را يارى نمائيد.

شما و همه فرزندان و اهل بيتم و هر كه را كه نامه من باو برسد بتقوى و ترس از خدا و تنظيم امور زندگى و سازش ميان خودتان سفارش ميكنم زيرا از جد شما پيغمبر صلى الله عليه و آله شنيدم كه ميفرمود سازش دادن ميان دو تن (از نظر پاداش) بهتر از تمام نماز و روزه (مستحبى) است،از خدا درباره يتيمان بترسيد و براى دهان آنها نوبت قرار مدهيد (كه گاهى سير و گاهى گرسنه باشند) و در اثر بى توجهى شما در نزد شما ضايع نگردند،درباره همسايگاه از خدا بترسيد كه آنها مورد وصيت پيغمبرتان هستند و آنحضرت درباره آنان همواره سفارش ميكرد تا اينكه ما گمان كرديم براى آنها (از همسايه) ميراث قرار خواهد داد.و بترسيد از خدا درباره قرآن كه ديگران با عمل كردن بآن بر شما پيشى نگيرند،درباره نماز از خدا بترسيد كه ستون دين شما است و درباره خانه پروردگار (كعبه) از خدا بترسيد و تا زنده هستيد آنرا خالى نگذاريد كه اگر آن خالى بماند (از كيفر الهى) مهلت داده نميشويد و بترسيد از خدا درباره جهاد با مال و جا ن و زبانتان در راه خدا،و ملازم همبستگى و بخشش بيكديگر باشيد و از پشت كردن بهم و جدائى از يكديگر دورى گزينيد،امر بمعروف و نهى از منكر را ترك نكنيد (و الا) اشرارتان بر شما حكمرانى كنند و آنگاه شما (خدا را براى دفع آنها ميخوانيد) و او دعايتان را پاسخ نگويد.

اى فرزندان عبد المطلب مبادا به بهانه اينكه بگوئيد امير المؤمنين كشته شده ا ست در خونهاى مردم فرو رويد و بايد بدانيد كه بعوض من كشته نشود مگر كشنده من،بنگريد زمانيكه من از ضربت او مردم شما هم بعوض آن،ضربتى بوى بزنيد و او را مثله نكنيد كه من از رسول خدا صلى الله عليه و آله شنيدم كه ميفرمود از مثله كردن اجتناب كنيد اگر چه نسبت بسگ آزار كننده باشد.

على عليه السلام پس از ضربت خوردن در سحرگاه شب 19 رمضان تا اواخر شب 21 در خانه بسترى بود و در اينمدت علاوه بر خانواده آنحضرت بعضى از اصحابش‏نيز جهت عيادت بحضور وى مشرف ميشدند و در آخرين ساعات زندگى او از كلمات گهر بارش بهره‏مند ميگشتند از جمله پندهاى حكيمانه او اين بود كه فرمود:انا بالامس صاحبكم و اليوم عبرة لكم و غدا مفارقكم.

(من ديروز مصاحب شما بودم و امروز وضع و حال من مورد عبرت شما است و فردا از شما مفارقت ميكنم) .

مقدارى شير براى على عليه السلام حاضر نمودند كمى ميل كرد و فرمود بزندانى خود نيز از اين شير بدهيد و او را اذيت و شكنجه نكنيد اگر من زنده ماندم خود،دانم و او و اگر در گذشتم فقط يك ضربت باو بزنيد زيرا او يك ضربت بيشتر بمن نزده است و رو بفرزندش حسن عليه السلام نمود و فرمود:

يا بنى انت ولى الامر من بعدى و ولى الدم فان عفوت فلك و ان قتلت فضربة مكان ضربة.

(پسر جانم پس از من تو ولى امرى و صاحب خون من هستى اگر او را ببخشى خود دانى و اگر بقتل رسانى در برابر يك ضربتى كه بمن زده است يكضربت باو بزن) چون على عليه السلام در اثر سمى كه بوسيله شمشير از راه خون وارد بدن نازنينش شده بود بيحال و قادر بحركت نبود لذا در اينمدت نمازش را نشسته ميخواند و دائم در ذكر خدا بود،شب 21 رمضان كه رحلتش نزديك شد دستور فرمود براى آخرين ديدار اعضاى خانواده او را حاضر نمايند تا در حضور همگى وصيتى ديگر كند.

اولاد على عليه السلام در اطراف وى گرد گشتند و در حاليكه چشمان آنها از گريه سرخ شده بود بوصاياى آنجناب گوش ميدادند،اما وصيت او تنها براى اولاد وى نبود بلكه براى تمام افراد بشر تا انقراض عالم است زيرا حاوى يك سلسله دستورات اخلاقى و فلسفه عملى است و اينك خلاصه آن:

ابتداى سخنم شهادت بيگانگى ذات لا يزال خداوند است و بعد برسالت محمد بن عبد الله صلى الله عليه و آله كه پسر عم من و بنده و برگزيده خداست،بعثت او از جانب پروردگار است و دستوراتش احكام الهى است،مردم را كه در بيابان جهل و نادانى سرگردان بودند بصراط مستقيم و طريق نجات هدايت فرموده‏و بروز رستاخيز از كيفر اعمال ناشايست بيم داده است.

اى فرزندان من،شما را به تقوى و پرهيز كارى دعوت ميكنم و بصبر و شكيبائى در برابر حوادث و ناملايمات توصيه مينمايم پاى بند دنيا نباشيد و بر آنچه از دست شما رفته حسرت نخوريد،شما را باتحاد و اتفاق سفارش ميكنم و از نفاق و پراكندگى بر حذر ميدارم،حق و حقيقت را هميشه نصب العين قرار دهيد و در همه حال چه هنگام غضب و اندوه و چه در موقع رضا و شادمانى از قانون ثابت عدالت پيروى كنيد.

اى فرزندان من،هرگز خدا را فراموش مكنيد و رضاى او را پيوسته در نظر بگيريد با اعمال عدل و داد نسبت بستمديدگان و ايثار و انفاق به يتيمان و درماندگان،او را خشنود سازيد،در اين باره از پيغمبر صلى الله عليه و آله شنيدم كه فرمود هر كه يتيمان را مانند اطفال خود پرستارى كند بهشت خدا مشتاق لقاى او ميشود و هر كس مال يتيم را بخورد آتش دوزخ در انتظار او ميباشد.

در حق اقوام و خويشاوندان صله رحم و نيكى نمائيد و از درويشان و مستمندان دستگيرى كرده و بيماران را عيادت كنيد،چون دنيا محل حوادث است بنابر اين خود را گرفتار آمال و آرزو مكنيد و هميشه در فكر مرگ و جهان آخرت باشيد،با همسايه‏هاى خود برفق و ملاطفت رفتار كنيد كه از جمله توصيه‏هاى پيغمبر صلى الله عليه و آله نگهدارى حق همسايه است.احكام الهى و دستورات شرع را محترم شماريد و آنها را با كمال ميل و رغبت انجام دهيد،نماز و زكوة و امر بمعروف و نهى از منكر را بجا آوريد و رضايت خدا را در برابر اطاعت فرامين او حاصل كنيد.

اى فرزندان من،از مصاحبت فرو مايگان و ناكسان دورى كنيد و با مردم صالح و متقى همنشين باشيد،اگر در زندگى امرى پيش آيد كه پاى دنيا و آخرت شما در ميان باشد از دنيا بگذريد و آخرت را بپذيريد،در سختيها و متاعب روزگار متكى بخدا باشيد و در انجام هر كارى از او استعانت جوئيد،با مردم برأفت و مهربانى و خوشروئى و حسن نيت رفتار كنيد و فضائل نفسانى مخصوصا تقوى و خدمت بنوع را شعار خود سازيد،كودكان خود را نوازش كنيد و بزرگان و سالخوردگان را محترم شماريد.اولاد على عليه السلام خاموش نشسته و در حاليكه غم و اندوه گلوى آنها را فشار ميداد بسخنان دلپذير و جان پرور آنحضرت گوش ميدادند،تا اين قسمت از وصيت على عليه السلام درس اخلاق و تربيت بود كه عمل بدان هر فردى را بحد نهائى كمال ميرساند آنحضرت اين قسمت از وصيت خود را با جمله لا حول و لا قوة الا بالله العلى العظيم بپايان رسانيد و آنگاه از هوش رفت و پس از لحظه‏اى چشمان خدابين خود را نيمه باز كرد و فرمود:اى حسن سخنى چند هم با تو دارم،امشب آخرين شب عمر من است چون در گذشتم مرا با دست خود غسل بده و كفن بپوشان و خودت مباشر اعمال كفن و دفن من باش و بر جنازه من نماز بخوان و در تاريكى شب دور از شهر كوفه جنازه مرا در محلى گمنام بخاك سپار تا كسى از آن آگاه نشود.

عموم بنى‏هاشم مخصوصا خاندان علوى در عين خاموشى گريه ميكردند و قطرات اشگ از چشمان آنها بر گونه‏هايشان فرو ميغلطيد،حسن عليه السلام كه از همه نزديكتر نشسته بود از كثرت تأثر و اندوه،امام عليه السلام را متوجه حزن و اندوه خود نمود على عليه السلام فرمود اى پسرم صابر و شكيبا باش و تو و برادرانت را در اين موقع حساس بصبر و بردبارى توصيه ميكنم.

سپس فرمود از محمد هم مواظب باشيد او هم برادر شما و هم پسر پدر شما است و من او را دوست دارم.

على عليه السلام مجددا از هوش رفت و پس از لحظه‏اى تكانى خورد و بحسين عليه السلام فرمود پسرم زندگى تو هم ماجرائى خواهد داشت فقط صابر و شكيبا باش كه ان الله يحب الصابرين .

در اين هنگام على عليه السلام در سكرات موت بود و پس از لحظاتى چشمان مباركش بآهستگى فرو خفت و در آخرين نفس فرمود:

اشهد ان لا اله الا الله وحده لا شريك له و اشهد ان محمدا عبده و رسوله.

پس از اداى شهادتين آن لبهاى نيمه باز و نازنين بهم بسته شد و طاير روحش باوج ملكوت اعلا پرواز نمود و بدين ترتيب دوران زندگى مردى كه در تمام مدت‏عمر جز حق و حقيقت هدفى نداشت بپايان رسيد (1) .

هنگام شهادت سن شريف على عليه السلام 63 سال و مدت امامتش نزديك سى سال و دوران خلافت ظاهريش نيز در حدود پنج سال بود.امام حسن عليه السلام باتفاق حسين عليه السلام و چند تن ديگر بتجهيز او پرداخته و پس از انجام تشريفات مذهبى جسد آنحضرت را در پشت كوفه در غرى كه امروز به نجف معروف است دفن كردند و همچنانكه خود حضرت امير عليه السلام سفارش كرده بود براى اينكه دشمنان وى از بنى اميه و خوارج جسد آنجناب را از قبر خارج نسازند و بدان اهانت و جسارت ننمايند محل قبر را با زمين يكسان نمودند كه معلوم نباشد و قبر على عليه السلام تا زمان حضرت صادق عليه السلام از انظار پوشيده و مخفى بود و موقعيكه منصور دوانقى دومين خليفه عباسى آنحضرت را از مدينه بعراق خواست هنگام رسيدن بكوفه بزيارت مرقد مطهر حضرت امير عليه السلام رفته و محل آنرا مشخص نمود.

در مورد پيدايش قبر على عليه السلام شيخ مفيد هم روايتى نقل ميكند كه عبد الله بن حازم گفت روزى با هارون الرشيد براى شكار از كوفه بيرون رفتيم و در پشت كوفه بغريين رسيديم،در آنجا آهوانى را ديديم و براى شكار آنها سگهاى شكارى و بازها را بسوى آنها رها نموديم،آنها ساعتى دنبال آهوان دويدند اما نتوانستند كارى بكنند و آهوان به تپه‏اى كه در آنجا بود پناه برده و بالاى آن ايستادند و ما ديديم كه بازها بكنار تپه فرود آمدند و سگها نيز برگشتند،هارون از اين حادثه تعجب كرد و چون آهوان از تپه فرود آمدند دوباره بازها بسوى آنها پرواز كرده و سگها هم بطرف آنها دويدند آهوان مجددا بفراز تپه رفته و بازها و سگها نيز باز گشتند و اين واقعه سه بار تكرار شد!هارون گفت زود برويد و هر كه را در اين حوالى پيدا كرديد نزد من آوريد،و ما رفتيم و پيرمردى از قبيله بنى اسد را پيدا كرديم و او را نزد هارون آورديم،هارون گفت اى شيخ مرا خبر ده كه اين تپه چيست؟آنمرد گفت اگر امانم دهى ترا از آن آگاه سازم!هارون گفت من با خدا عهد ميكنم كه ترا از مكانت بيرون‏نكنم و بتو آزار نرسانم.شيخ گفت پدرم از پدرانش بمن خبر داده است كه قبر على بن ابيطالب در اين تپه است و خداى تعالى آنرا حرم امن قرار داده است چيزى آنجا پناهنده نشود جز اينكه ايمن گردد!

هارون كه اينرا شنيد پياده شد و آبى خواست و وضوء گرفت و نزد آن تپه نماز خواند و خود را بخاك آن ماليد و گريست و سپس (بكوفه) برگشتيم (6) .

در مورد مرقد مطهر حضرت امير عليه السلام حكايتى آمده است كه نقل آن در اينجا خالى از لطف نيست:

سلطان سليمان كه از سلاطين آل عثمان و احداث كننده نهر حسينيه از شط فرات بود چون به كربلاى معلى ميآمد بزيارت امير المؤمنين مشرف ميشد،در نجف نزديكى بارگاه شريف علوى از اسب پياده شد و قصد نمود كه محض احترام و تجليل تا قبه منوره پياده رود.

قاضى عسكر كه مفتى جماعت هم بوده در اين سفر همراه سلطان بود،چون از اراده سلطان با خبر گشت با حالت غضب بحضور سلطان آمد و گفت تو سلطان زنده هستى و على بن ابيطالب مرده است تو چگونه از جهت درك زيارت او پياده رفتن را عزم نموده‏اى؟ (قاضى ناصبى بود و نسبت بحضرت شاه ولايت عناد و عداوت داشت) در اينخصوص قاضى با سلطان مكالماتى نمود تا اينكه گفت اگر سلطان در گفته من كه پياده رفتن تا قبه منوره موجب كسر شأن و جلال سلطان است ترديدى دارد بقرآن شريف تفأل جويد تا حقيقت امر مكشوف گردد،سلطان سخن او را پذيرفت و قرآن مجيد را در دست گرفته و تفالا آنرا باز نمود و اين آيه در اول صفحه ظاهر بود:فاخلع نعليك انك بالواد المقدس طوى.سلطان رو به قاضى نمود و گفت سخن تو برهنگى پاى ما را مزيد بر پياده رفتن نمود پس كفشهاى خود را هم درآورده با پاى برهنه از نجف تا بروضه منوره راه را طى نمود بطوريكه پايش در اثر ريگها زخم شده بود.پس از فراغت از زيارت،آن قاضى عنود پيش سلطان آمد و گفت در اين شهر قبر يكى از مروجين رافضى‏ها است خوبست كه قبر او رانبش نموده و بسوختن استخوانهاى پوسيده او حكم فرمائى!!

سلطان گفت نام آن عالم چيست؟قاضى پاسخ داد نامش محمد بن حسن طوسى است.

سلطان گفت اين مرد مرده است و خداوند هر چه را كه آن عالم مستحق باشد از ثواب و عقاب باو ميرساند قاضى در نبش قبر مرحوم شيخ طوسى مكالمه زيادى با سلطان نمود بالاخره سلطان دستور داد هيزم زيادى در خارج نجف جمع كردند و آنها را آتش زدند آنگاه فرمان داد خود قاضى را در ميان آتش انداختند و خداوند تبارك و تعالى آنملعون را در آتش دنيوى قبل از آتش اخروى معذب گردانيد (7) .

همچنين صاحب منتخب التواريخ از كتاب انوار العلويه نقل ميكند كه وقتى نادر شاه گنبد حرم حضرت امير عليه السلام را تذهيب نمود از وى پرسيدند كه بالاى قبه مقدسه چه نقش كنيم؟نادر فورا گفت:يد الله فوق ايديهم.فرداى آنروز وزير نادر ميرزا مهديخان گفت نادر سواد ندارد و اين كلام بدلش الهام شده است اگر قبول نداريد برويد مجددا سؤال كنيد لذا آمدند و پرسيدند كه در فوق قبه مقدسه چه فرموديد نقش كنيم؟گفت همان سخن كه ديروز گفتم (8) !

بارى حسنين عليهما السلام و همراهان پس از دفن جنازه على عليه السلام بكوفه برگشتند و ابن ملجم نيز همانروز (21 رمضان) بضرب شمشير امام حسن عليه السلام مقتول و راه جهنم را در پيش گرفت.قصائد زيادى بوسيله شعراء و مردم ديگر در رثاء آنحضرت انشاد گرديده است كه ما ذيلا به يكى از آنها كه ام هيثم دختر اسود نخعى سروده است اشاره مينمائيم.

1ـالا يا عين و يحك فاسعدينا 
الا تبكى امير المؤمنينا 
2ـرزئنا خير من ركب المطايا 
و خيسها و من ركب السفينا 
3ـو من لبس النعال و من حذاها 
و من قرء المثانى و المئينا 
4ـو كنا قبل مقتله بخير 
نرى مولى رسول الله فينا 
5ـيقيم الدين لا يرتاب فيه‏ 
و يقضى بالفرائض مستبينا 
6ـو ليس بكاتم علما لديه‏ 
و لم يخلق من المتجبرينا 
7ـو يدعو للجماعة من عصاه‏ 
و ينهك قطع ايدى السارقينا 
8ـلعمر ابى لقد اصحاب مصر 
على طول الصحابة اوجعونا 
9ـو غرونا بانهم عكوف‏ 
و ليس كذلك فعل العاكفينا 
10ـافى شهر الصيام فجعتمونا 
بخير الناس طرا اجمعينا 
11ـو من بعد النبى فخير نفس‏ 
ابو حسن و خير الصالحينا 
12ـاشاب ذوابتى و اطال حزنى‏ 
امامة حين فارقت القرينا 
13ـتطوف بها لحاجتها اليه‏ 
فلما استيأست رفعت رنينا 
14ـو عبرة ام كلثوم اليها 
تجاوبها و قد رأت اليقينا 
15ـفلا تشمت معاوية بن صخر 
فان بقية الخلفاء فينا (9) .

ترجمه:

1ـاى چشم واى بر تو ما را يارى كن و براى امير المؤمنين اشگ بريز.

2ـما مصيبت زده در فقدان كسى هستيم كه او بهترين سواركاران و كشتى نشستگان بود. (از همه بهتر بود) .

3ـو بهترين كسى كه نعلين پوشيده و بدانها گام برداشته و سوره‏هاى مثانى و مئين قرآن را خوانده بود.

4ـو ما پيش از شهادت او زندگى خوشى داشتيم چون يار و پسر عموى رسول خدا را در ميان خودمان ميديديم.

5ـ (على عليه السلام) كسى بود كه دين خدا را بدون شك و ترديد برپا ميداشت و بفرايض آن آشكارا حكم ميفرمود.ـو هيچ علمى را (از اهل آن) مكتوم و نهان نميداشت و از جباران و متكبران هم نبود.

7ـو هر كه او را نافرمانى ميكرد وى را (براى هدايت) باتفاق و جماعت دعوت مينمود و در بريدن دست سارقين جديت ميكرد.

8ـبجان پدرم سوگند كه مردم شهر (كوفه) خاطر ما را پس از آنكه مدتى با او أنس و مصاحبت داشتيم دردناك نمودند.

9ـو آنها بنام اينكه دور ما را گرفته و ملازم ما هستند ما را فريب دادند در صورتيكه روش ملازمان اين چنين نباشد.

10ـآيا در شهر رمضان ما را با (شهادت) بهترين مردم اندوهناك و رنجيده خاطر نموديد؟

11ـ (با شهادت) كسى كه پس از پيغمبر صلى الله عليه و آله بهترين مردم بود يعنى حضرت ابو الحسن كه بهترين شايستگان و صلحاء بود.

12ـموقعيكه امامه (دختر على عليه السلام) پدرش را از دست داد (غم و اندوه او) گيسوى مرا سفيد كرد و اندوهم را طولانى نمود.

13ـ (زيرا) او بجستجوى پدرش ميگردد و چون (از يافتن او) نا اميد ميشود صدايش را بگريه بلند ميكند.

14ـو (در آنحال) اشگ چشم ام كلثوم كه مرگ پدر را ديده است گريه امام را پاسخ ميدهد.

15ـاى معاوية بن ابيسفيان ما را (در شهادت على عليه السلام) شماتت مكن زيرا بقيه خلفاء (دوازده گانه) در خانواده ما است.

مقام امامت و خلافت مسلمين پس از على عليه السلام همچنانكه آنحضرت وصيت كرده بود بامام حسن عليه السلام رسيد.عبد الله بن عباس بمسجد رفت و پس ذكر وقايع اخير بمردم چنين گفت :البته ميدانيد كه على عليه السلام فرزند خود حسن عليه السلام را براى شما خليفه قرار داده است ولى او هيچگونه اصرارى در طاعت و بيعت شما ندارد اگر نظر طاعت و بيعت داريد من او را خبر دهم و بمنظوربيعت گرفتن از شما بمسجد بياورم و اگر هم خلاف آنرا خواهانيد خود دانيد.

مردم عموما پاسخ مثبت دادند و ابن عباس آنحضرت را بمسجد برد تا مردم باو بيعت كنند،امام حسن عليه السلام بالاى منبر رفت و پس از حمد و ثناى الهى و درود بر پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله چنين فرمود:

لقد قبض فى هذه الليلة رجل لم يسبقه الاولون بعمل و لا يدركه الاخرون بعمل... (10)

در اين شب كسى از دنيا رحلت فرمود كه پيشينيان در عمل از او سبقت نگرفتند و آيندگان نيز در كردار بدو نخواهند رسيد،او چنان كسى بود كه در كنار رسول خدا صلى الله عليه و آله پيكار ميكرد و جان خود را سپر بلاى او مينمود،پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله پرچم را بدست با كفايت او ميداد و براى جنگيدن با دشمنان دين،وى را در حاليكه جبرئيل و ميكائيل از راست و چپ همدوش او بودند بميدان كارزار ميفرستاد و از ميدانهاى رزم بر نميگشت مگر با فتح و پيروزى كه خداوند نصيب او ميفرمود.او در شبى شهادت يافت كه عيسى بن مريم در آنشب بآسمان رفت و يوشع بن نون (وصى حضرت موسى) نيز در آنشب از دنيا رخت بر بست،هنگام مرگ از مال و منال دنيا هفتصد درهم داشت كه ميخواست با آن براى خانواده‏اش خدمتكارى تهيه كند،چون اين سخنان را فرمود گريه گلويش را گرفت و ناچار گريست و مردم نيز با آنحضرت گريه كردند،امام حسن عليه السلام با اين خطبه كوتاه كه در ياد بود پدرش ايراد فرمود علو رتبت و بزرگى منزلت على عليه السلام را در افكار و انديشه‏هاى مستمعين جايگزين نمود و اين توصيف و تمجيدى كه درباره على عليه السلام نمود تعريف پدرى بوسيله پسرش نبود بلكه توصيف امامى بوسيله امام ديگر بود كه بهتر از همه كس او را ميشناخت.

امام حسن عليه السلام از مردم بيعت گرفت و سپس نامه‏اى بمعاويه نوشته و او را ضمن پند و نصيحت به بيعت خود دعوت نمود اما مسلم بود كه معاويه اين دعوت‏را نخواهد پذيرفت و دست از ظلم و ستم نخواهد كشيد زيرا او هنگاميكه على عليه السلام در قيد حيات بود و خودش نيز چندان موقعيت قوى و محكمى نداشت با على عليه السلام بيعت نكرد،اكنون كه پايه‏هاى تخت حكومتش را محكم كرده و موقعيت خود را نيز تثبيت نموده است چگونه ممكن است از حسن عليه السلام اطاعت كند؟بالاخره نامه امام حسن عليه السلام بمعاويه رسيد و چنانكه گفته شد او هم پاسخ داد كه من از تو شايسته‏ترم و لازم است كه تو با من بيعت كنى!!

از طرفى جمع كثيرى از سپاه تجهيز شده در پادگان نخيله كه على عليه السلام قبل از شهادت خود براى حمله مجدد بشام آماده كرده بود متفرق و پراكنده گشته و جز عده قليلى باقى نمانده بود،امام حسن عليه السلام با اينكه بنا بسابقه بيوفائى و لا قيدى مردم كوفه كه در زمان پدرش از آنها ديده بود ميدانست كه در چنين شرايطى جنگ با معاويه نتيجه‏اى نخواهد داشت مع الوصف با باقيمانده سپاه كه بنا بنقل ابن ابى الحديد در حدود شانزده هزار نفر بود راه شام را در پيش گرفت و دوازده هزار نفر از آنها را بفرماندهى عبيد الله بن عباس بعنوان نيروى پوششى و تأمينى بسوى معاويه فرستاد و خود در مدائن توقف نمود تا از اطراف و نواحى بگرد آورى سپاه براى اعزام بجبهه اقدام نمايد ولى معاويه با دادن يك مليون درهم عبيد الله ابن عباس را فريفت و او را بسوى خود خواند.

عبيد الله نيز در اثر حب دنيا و بطمع سكه‏هاى طلاى معاويه شبانه با گروهى از همراهانش مخفيانه فرار كرده و باردوى معاويه پيوست و در مدائن نيز حوادث ديگرى روى داد كه موجب تفرقه و اختلاف در ميان سپاهيان امام گرديد و كليه شرايط لازمه را كه يك واحد عملياتى در جبهه دشمن بايد داشته باشد از ميان برد و در نتيجه امام حسن عليه السلام با توجه باوضاع و احوال و با در نظر گرفتن مصلحت اسلام و مسلمين از روى ناچارى و اجبار بمتاركه جنگ كه در آنموقع حساس تنها راه حل منطقى و عقلانى بود پرداخته و با قيد شرايطى با معاويه صلح نمود (11) .

پى‏نوشتها:

(1) طبيب بايستى بمعاويه ميگفت تو كه چند لحظه تحمل يك قطعه آهن سرخ شده را ندارى پس در نتيجه طغيان و ريختن اينهمه خون مردم چگونه براى هميشه تحمل آتش سوزان دوزخ را خواهى نمود؟اين نيست جز اينكه تو بروز جزا ايمان نياورده‏اى!

مؤلف.

(2) بنا بروايت شيخ مفيد ابن ملجم و همراهانش در داخل مسجد نزديك در ورودى كمين كرده و بمحض ورود على عليه السلام شمشيرهاى خود را غفلة بر آنحضرت فرود آوردند شمشير شبيب بطاق مسجد گرفت ولى شمشير عبد الرحمن بفرق مبارك وى اصابت نمود.

(3) سوره مباركه طه آيه .55

(4) نهج البلاغه

(5) مقاتل الطالبيينـارشاد مفيدـاعلام الورىـكشف الغمهـبحار الانوار جلد 42ـاثبات الوصيه مسعودى.

(6) ارشاد مفيد جلد 1 باب 1 فصل 6 حديث .4

(7) كتاب رنگارنگ جلد .1

(8) منتخب التواريخ ص .142

(9) مجالس السنيه ص 185ـمقاتل الطالبيين ص .35

(10) ارشاد مفيد جلد 2 باب اولـمقاتل الطالبيين.

(11) براى توضيح و آگاهى بيشتر بكتاب حسن كيست؟تأليف نگارنده مراجعه شود.در اين كتاب علل و جهات صلح امام حسن با معاويه تجزيه و تحليل گرديده و بطور مبسوط و مستدل در پيرامون فلسفه آن بحث شده است.

+ نوشته شده توسط سیامک آرش آزاد در یکشنبه سی و یکم شهریور 1387 و ساعت 12:9 |

 

سال 40 هجری قمری: ضربت خوردن حضرت علی(ع) در مسجد كوفه

 

عبدالرحمن بن ملجم مرادی، از گروه خوارج و از آن سه نفری بود كه در مكه معظمه با هم پیمان بسته و هم سوگند شدند، كه سه شخصیت مؤثر در جامعه اسلامی، یعنی امام علی بن ابی طالب(ع)، معاویه بن ابی سفیان و عمرو بن عاص را در یك شب واحد ترور كرده و آن ها را به قتل رسانند.

هر كدام به سوی شهرهای محل مأموریت خویش رهسپار شدند و عبدالرحمن بن ملجم مرادی به سوی كوفه رفت و در بیستم شعبان سال 40 قمری وارد این شهر بزرگ شد. (نگاه كنید: بیستم شعبان سال 40 هجری قمری) 

وی به همراهی شبیب بن بجره اشجعی، كه از همفكران وی بود و هر دوی آن ها از سوی "قطام بنت علقمه" تحریك و تحریث شده بودند، در سحرگاه شب نوزدهم ماه مبارك رمضان سال 40 قمری در مسجد اعظم كوفه كمین كرده و منتظر ورود امیرمؤمنان علی بن ابی طالب(ع) شدند.(1) هم چنین قطام، شخصی به نام "وردان بن مجالد" را كه از افراد طایفه اش بود، به یاری آن دو نفر فرستاد.(2)

روایت شده، كه در هنگام ضربت زدن عبدالرحمن بن ملجم بر سر مطهر حضرت علی(ع)، زمین به لرزه در آمد و دریاها مواج و آسمان ها متزلزل شدند و درهای مسجد به هم خوردند و خروش از فرشتگان آسمان ها بلند شد و باد سیاهی وزید، به طوری كه جهان را تیره و تاریك ساخت.

أشعث بن قیس كندی كه از ناراضیان سپاه امام علی(ع) و از دو چهرگان و منافقان واقعی آن دوران بود، آنان را راهنمایی، پشتیبانی و تقویت روحی می نمود.(3)

حضرت علی(ع) در شب نوزدهم ماه مبارك رمضان، مهمان دخترش ام كلثوم(س) بود و در آن شب حالت عجیبی داشت و دخترش را به شگفتی درآورد.

روایت شده كه آن حضرت در آن شب بیدار بود و بسیار از اتاق بیرون می رفت و به آسمان نظر می كرد و می فرمود: به خدا سوگند، دروغ نمی گویم و به من دروغ گفته نشده است. این است آن شبی كه به من وعده شهادت دادند.(4)

به هر روی، آن حضرت به هنگام نماز صبح وارد مسحد اعظم كوفه شد و خفته گان را برای ادای نماز بیدار كرد. از جمله، خود عبدالرحمن بن ملجم مرادی را كه به رو خوابیده بود، بیدار و خواندن نماز را به وی گوش زد كرد.

هنگامی كه آن حضرت وارد محراب مسجد شد و مشغول خواندن نماز گردید و سر از سجده اول برداشت، نخست شبیث بن بجره با شمشیر برّان بر وی هجوم آورد، ولیكن شمشیرش به طاق محراب اصابت كرد و پس از او، عبدالرحمن بن ملجم مرادی فریادی برداشت: "لله الحكم یا علی، لا لك و لا لأصحابك"! و شمشیر خویش را بر فرق نازنین حضرت علی(ع) فرود آورد و سر مباركش را تا به محل سجده گاهش شكافت.(5)

حضرت علی(ع) در محراب مسجد، افتاد و در همان هنگام فرمود: بسم الله و بالله و علی ملّه رسول الله، فزت و ربّ الكعبه؛ سوگند به خدای كعبه، رستگار شدم.(6)

نمازگزاران مسجد كوفه، برخی در پی شبیب و ابن ملجم رفته تا آن ها را بیابند و برخی در اطراف حضرت علی(ع) گرد آمده وبه سر و صورت خود می زدند و برای آن حضرت گریه می نمودند.

حضرت علی(ع)، در حالی كه خون از سر و صورت شریفش جاری بود، فرمود: هذا ما وعدنا الله و رسوله؛(7) این همان وعده ای است كه خداوند متعال و رسول گرامی اشت به من داده اند.

حضرت علی(ع) كه توان ادامه نماز جماعت را نداشت، به فرزندش امام حسن مجتبی(ع) فرمود كه نماز جماعت را ادامه دهد و خود آن حضرت، نمازش را نشسته تمام كرد.

روایت شده كه آن حضرت در آن شب بیدار بود و بسیار از اتاق بیرون می رفت و به آسمان نظر می كرد و می فرمود: به خدا سوگند، دروغ نمی گویم و به من دروغ گفته نشده است. این است آن شبی كه به من وعده شهادت دادند.

روایت شد، كه در هنگام ضربت زدن عبدالرحمن بن ملجم بر سر مطهر حضرت علی(ع)، زمین به لرزه در آمد و دریاها مواج و آسمان ها متزلزل شدند و درهای مسجد به هم خوردند و خروش از فرشتگان آسمان ها بلند شد و باد سیاهی وزید، به طوری كه جهان را تیره و تاریك ساخت و جبرئیل امین در میان آسمان و زمین ندا داد و همگان ندایش را شنیدند. وی می گفت: تهدمت و الله اركان الهدی، و انطمست أعلام التّقی، و انفصمت العروه الوثقی، قُتل ابن عمّ المصطفی، قُتل الوصیّ المجتبی، قُتل علیّ المرتضی، قَتَله أشقی الْأشقیاء؛(8) سوگند به خدا كه اركان هدایت درهم شكست و ستاره های دانش نبوت تاریك و نشانه های پرهیزكاری بر طرف گردید و عروه الوثقی الهی گسیخته شد. زیرا پسر عموی رسول خدا(ص) شهید شد، سید الاوصیا و علی مرتضی به شهادت رسید. وی را سیاه بخت ترین اشقیاء، ] یعنی ابن ملجم مرادی [ به شهادت رسانید.

بدین گونه پیشوایی شایسته، امامی عادل، خلیفه ای حق جو، حاكمی دلسوز و یتیم نواز، كامل ترین انسان برگزیده خدا و جانشین بر حق محمد مصطفی(ص)، به دست شقی ترین و تیره بخت ترین انسان روی زمین، یعنی ابن ملجم مرادی ملعون، از پای درآمد و به سوی ابدیت و لقاء الله و هم نشینی با پیامبران الهی و رسول خدا(ص) رهسپار گردید و امت را از وجود شریف خویش محروم نمود.

+ نوشته شده توسط سیامک آرش آزاد در شنبه سی ام شهریور 1387 و ساعت 12:35 |

 

 

شب‌هاي قدر، عالي‌ترين لحظات براي پيوند بنده و خالق و بهترين فرصت براي انديشه در جهت بازگشت به خويشتن در اوج غرق گشتگي در دنياي مادي است.

آنان كه مأمن و پناهگاه امني براي توسل مي‌جويند، آماده شده‌اند تا در شب هاي دل كندن از هر آنچه انسان را به پستي و فراق از اصل كشانده، رهايي يابند و همچون آيينه‌اي، مهيا و آماده تجلي نور حق و خداشناسي شوند.

اكنون كه بيش از نيمي از ماه پرفيض رمضان سپري شده، دل‌ها و قلب‌ها در درياي بيكران اين ماه شسته و مطهر شده، تا در شب‌هاي ريزش باران رحمت الهي، به درگاه حضرتش انسي دوباره گيرد و براي كسب عافيت به دور از هر آلودگي دعا كند. در حقيقت حلقه اتصال بندگان با خالق هستي كه از اول رمضان آغاز گشته است در شب‌هاي قدر به اوج خود مي‌رسد.

درهاي رحمت الهي گشوده شده، فرشتگان نظاره ‌گر اعمال و شب زنده‌داري‌هاي بندگان عاشقي هستند كه سر بر سجده شكر ساييده و او را مي‌خوانند تا اندكي از خوان بيكران رحمتش براي ادامه زندگي و ره توشه سفر آخرت به روي آنان گشوده شود.

"انا انزلناه في ليله القدر" آيه‌اي از كلام وحي الهي كه بارها شنيده و زمزمه كرده‌ايم، كلامي كه انسان مانده در قفس دنيا و در بند ماديّات را به سوي شبي فرا مي‌خواند كه گويند از هزار شب برتر است.

"قدر" به معناي اندازه‌گيري است و از اسرار شب قدر نزول قرآن است و در اين شب حوادث يك سال تا شب قدر سال آينده اعم از زندگي، مرگ، رزق، سعادت و شقاوت بندگان تقدير مي‌شود.

در قرآن كريم آيه‌اي كه بيان كند شب قدر چه شبي است، ديده نمي‌شود، تنها در آيه ‪ ۱۸۵‬سوره بقره اينگونه آمده است كه "شهر رمضان الذي انزل فيه القرآن" قرآن يكپارچه در ماه رمضان نازل شده است.

با استناد به اين آيه معلوم مي‌شود شب قدر يكي از شب‌هاي ماه رمضان است، اما اين كه كدام يك از شب‌هاي آن است، در قرآن كريم بيان نشده و تنها از روايات استفاده مي‌شود.

اهميت شب قدر به حدي است كه بسياري از امامان دين بر احياي اين شب حتي در حال بيماري نيز سفارش كرده‌اند.

امام صادق(ع) به ابو بصير مي ‌فرمايد: در هر يك از دو شب بيست و يكم و بيست و سوم صد ركعت نماز بخوان، تا مي‌تواني آن دو شب را تا سپيده صبح شب زنده داري كن، در آن دو شب غسل كن. ابوبصير عرض كرد: اگر نتوانستم ايستاده نماز بخوانم؟ فرمودند: نشسته بخوان. اگر باز هم نتوانستم؟ خوابيده بخوان.

اگر باز هم نتوانستم؟ ايرادي ندارد كه سر شب كمي بخوابي و باقي مانده شب را به هر نحوي كه مي‌تواني به عبادت بپردازي، چون در ماه رمضان، درهاي آسمان گشوده است، شيطان ها در زنجيرند و اعمال مؤمنان پذيرفته مي‌شود.

از اين حديث بر مي ‌آيد كه انسان در اين شب بايد به هر شكل ممكن عبادت و راز و نياز با خالق را از دست ندهد زيرا در اين شب كه شياطين در بند هستند، هيچ واسطه‌اي بين بنده و خالق نيست.

از پيامبر گرامي اسلام (ص) نيز نقل است: از خداوند به دور باد و نفرين بر كسي كه به شب قدر برسد و زنده باشد، اما آمرزيده نشود.

"انس بن مالك" از پيامبر (ص) نقل كرده كه فرمودند: ماه مبارك به شما رو آورده است و در اين ماه شبي است كه برتر از هزار ماه است و هر كس از فيض شب قدر محروم گردد، از تمام خيرات بي‌نصيب مانده است و محروم نمي‌ماند از بركات شب قدر، مگر كسي كه خويشتن را محروم كرده است.

از امام باقر (ع) نيز درباره به وجود آمدن شب قدر نقل است كه اگر خداوند كارهاي مؤمنان را چند برابر نكند به سر حد كمال نمي‌رسند، اما از راه لطف كارهاي نيكوي آن‌ها را چند برابر مي‌فرمايد تا كاستي هايشان جبران شود.

بر اين اساس، راز سعادتمند شدن انسان‌ها در شب قدر، عمل اختياري صالحي است كه با عنايت خداوند، بركت يافته و چند برابر مي‌شود.

از حضرت رسول (ص) نيز پيرامون شب زنده داري شب قدر نقل است كه فرمودند: كسي كه شب قدر را شب زنده‌داري كند، تا شب قدر آينده، عذاب دوزخ از او دور گردد.

امام موسي بن جعفر (ع) نيز در اين ‌باره فرمودند: كسي كه در شب قدر غسل كرده و تا سپيده صبح شب زنده‌داري كند، گناهانش آمرزيده مي‌شود.

تمامي اين روايات بر اين مطلب دلالت دارند كه برخي مقدرات و پاداش‌ها، مانند دور شدن از عذاب دوزخ، نتيجه كار خود بندگان است و سرنوشت هر انساني در شب قدر به دست خودش رقم مي‌خورد.

در اين شب به خواندن دعاهايي از جمله "جوش كبير"، "دعاي افتتاح" و "ابوحمزه ثمالي" سفارش شده زيرا انسان با يادآوري لطف، گذشت، كرم، رحمت و بخشش بي‌پايان خداي مهربان او را در كنار و دستگير خويش مي‌بيند و نور اميد در دلش مي درخشد.

در شب‌هاي قدر انسان وارد مسير سرنوشت خود گشته و آن را تغيير مي‌دهد، گاهي براي پيمودن مسير مقدرات، بر بال دعا و گاه بر بال عمل مي‌نشيند و با درك اين شب، از شرّ نفس و شياطين به آن خالق يكتا دست ياري دراز مي ‌كند تا همواره نگاهبان او باشد تا بتواند ره توشه‌اي از اعمال نيك و شايسته براي سفر آخرت خود ذخيره كند.

از اعمال شب قدر آن است كه انسان به نگهبانان اين شب "معصومين (ع)" توسل جسته و توفيق در اعمال و احوال را كه به آن احتياج دارد ذكر كرده و تلاش كند تا با استغفار از گناهان خود، باران رحمت و جود و بخشش خداوند را شامل حال خود كند.

از ديگر اعمال شب قدر، نمازي است كه در آن يك بار حمد و هفت بار "قل هو الله احد" خوانده مي‌شود و بعد از پايان نماز هفتاد بار ذكر "استغفرالله ربي و اتوب اليه" گفته مي‌شود و سپس حوايج از خدا خواسته مي‌شود.

به جا آوردن صد ركعت نماز و خواندن دعاهايي كه در بين آن وارد شده از ديگر اعمال اين شب است، زيرا مضامين آن برآمده از سينه امامان دين بوده و در اين ادعيه علوم گران بهايي است كه جز پيامبران و جانشينان آنان كسي از آن آگاه نيست.

خواندن دعاي گشودن قرآن و قرآن را روي سر گذاشتن از ديگر اعمال شب قدر است به اين نيت كه عقل و انديشه او با اين عمل تقويت شده و با دانش‌هاي قرآن كامل شود و نور عقل با نور قرآن ضميمه گردد.

قرآن را بگشايد و بگذارد در مقابل خود و بگويد:

اللّهُمَّ إِنِّي أَسْأَلُكَ بِكِتابِكَ الْمُنْزَلِ وَمَا فِيهِ، وَ فِيهِ اسْمُكَ الاَْكْبَرُ، وَ أَسْماؤُكَ الْحُسْنى، وَ مَا يُخافُ وَ يُرْجى، أَنْ تَجْعَلَنِي مِنْ عُتَقائِكَ مِنَ النّارِ. پس هر حاجت كه دارد بخواهد. قرآن شريف را بر سر بگذارد و بگويد:

اللّهُمَّ بِحَقِّ هذَا الْقُرْآنِ وَ بِحَقِّ مَنْ أَرْسَلْتَهُ بِهِ وَ بِحَقِّ كُلِّ مُؤْمِن مَدَحْتَهُ فِيهِ وَ بِحَقِّكَ عَلَيْهِمْ فَلاَ أَحَدَ أَعْرَفُ بِحَقِّكَ مِنْكَ، پس ده مرتبه بگويد بِكَ يَا اللّهُ، ده مرتبه بِمُحَمَّد، ده مرتبه بِعَلِيٍّ، ده مرتبه بِفاطِمَةَ ده مرتبه بِالْحَسَنِ ده مرتبه بِالْحُسَيْنِ ده مرتبه بِعَلِيِّ بْنِ الْحُسَيْنِ ده مرتبه بِمُحَمَّدِ بْنِ عَلِيٍّ ده مرتبه بِجَعْفَرِ بْنِ مُحَمَّد ده مرتبه بِمُوسَى بْنِ جَعْفَر ده مرتبه بِعَلِيِّ بْنِ مُوسى ده مرتبه بِمُحَمَّدِ بْنِ عَلِيٍّ ده مرتبه بِعَلِيِّ بْنِ مُحَمَّد ده مرتبه بِالْحَسَنِ بْنِ عَلِيٍّ ده مرتبه بِالْحُجَّةِ پس هر حاجت كه دارى طلب كن.

 

به جا آوردن نمازهاي مستحبي و قضا، قرائت سوره‌هاي روم، عنكبوت و دخان (در شب بيست و سوم)، از ديگر اعمال سفارش شده در شب هاي قدر براي بهره‌ گيري از كرم و بخشش خداوند و آمرزش گناهان است.

 

 

 

شب قدر از دیدگاه دکتر شریعتی

شب قدر

تاريخ قبرستاني است طولاني و تاريك، ساكت و غمناك، قرن‌ها از پس قرن‌ها هم تهي و هم سرد، مرگبار و سياه و نسل‌ها در پي نسل‌ها، همه تكراري و همه تقليدي، و زندگي‌ها، انديشه‌ها و آرمان‌ها همه سنتي و موروثي، فرهنگ و تمدن و هنر و ايمان همه مرده ريگ! ناگاه در ظلمت افسرده و راكد شبي از اين شب‌هاي پيوسته، آشوبي، لرزه‌اي، تكان و تپشي كه همه چيز را بر مي‌شود و همه خواب‌ها را برمي‌آشوبد و نيمه سقف‌ها را فرو مي‌ريزد. انقلابي در عمق جان‌ها و جوششي در قلب وجدان‌هاي رام و آرام، درد و رنج و حيات و حركت و وحشت و تلاش و درگيري و جهد و عشق و عصيان و ويرانگري و آرمان و تعهد، ايمان و ايثار! نشانه‌هايي از يك «توليد بزرگ»، شبي آبستن يك مسيح، اسارتي زاينده يك نجات! همه جا ناگهان، «حيات و حركت»، آغاز يك زندگي ديگر، پيداست كه فرشتگان خدا همراه آن «روح» در اين شب به زمين، به سرزمين، به اين قبرستان تيره و تباه كه در آن انسان‌ها، همه اسكلت شده‌اند، فرود آمده‌اند.


اشاره: در بخش آثار که به نوشتارها، گفتارها و نامه‌ها تقسیم کرده‌ایم، نمونه‌ای از نوشته‌ها یا گفته‌های علی شریعتی را منتشر می‌کنیم. آرزوی ما آنست که به مرور کلیه آثار او در اینجا منتشر شود . نوشته ای که در پی خواهد آمد با همین عنوان در مجموعه آثار 2-خودسازی انقلاب منتشر شده است.
شب قدر
« بسم الله الرحمن الرحيم
اناانزلناه في ليله القدر
و ماادريك ما ليله القدر
ليله القدر خير من الف شهر
تنزل الملائكه والروح، فيها باذن ربهم من كل امر
سلام هي حتي مطلع الفجر »
« ما «آن» را فرود آورديم درشب قدر
و چه ميداني كه شب قدر چيست؟
شب قدر از هزار ماه برتر است
فرشتگان و آن روح دراين شب فرود مي‌آيند
به اذن خداوندشان از هر سو
سلام بر اين شب تا آنگاه كه چشمه خورشيد ناگهان مي‌شكافد! »
تاريخ قبرستاني است طولاني و تاريك، ساكت و غمناك، قرن‌ها از پس قرن‌ها هم تهي و هم سرد، مرگبار و سياه و نسل‌ها در پي نسل‌ها، همه تكراري و همه تقليدي، و زندگي‌ها، انديشه‌ها و آرمان‌ها همه سنتي و موروثي، فرهنگ و تمدن و هنر و ايمان همه مرده ريگ!
ناگاه در ظلمت افسرده و راكد شبي از اين شب‌هاي پيوسته، آشوبي، لرزه‌اي، تكان و تپشي كه همه چيز را بر مي‌شود و همه خواب‌ها را برمي‌آشوبد و نيمه سقف‌ها را فرو مي‌ريزد. انقلابي در عمق جان‌ها و جوششي در قلب وجدان‌هاي رام و آرام، درد و رنج و حيات و حركت و وحشت و تلاش و درگيري و جهد و عشق و عصيان و ويرانگري و آرمان و تعهد، ايمان و ايثار! نشانه‌هايي از يك «توليد بزرگ»، شبي آبستن يك مسيح، اسارتي زاينده يك نجات! همه جا ناگهان، «حيات و حركت»، آغاز يك زندگي ديگر، پيداست كه فرشتگان خدا همراه آن «روح» در اين شب به زمين، به سرزمين، به اين قبرستان تيره و تباه كه در آن انسان‌ها، همه اسكلت شده‌اند، فرود آمده‌اند.
اين شب قدر است.
شب سرنوشت، شب ارزش، شب تقدير بر يك انسان نو، آغاز فردايي كه تاريخي نور را بنياد مي‌كند. اين شب از هزار ماه برتر است، شب مشعري است كه صبح عيد قرباني را در پي دارد و سنگباران پرشكوه آن سه پايگاه ابليسي را! شب سياهي كه در كنار دروازه مني است، سرزمين عشق و ايثار و قرباني و پيروزي!
و تاريخ همه اين ماه‌هاي مكرر است، ماه‌هايي همه مكرر يكديگر، سال‌هايي تهي و عقيم، قرن‌هايي كه هيچ چيز نمي‌آ‏فرينند، هيچ پيامي بر لب ندارند، تنها مي گذرند و پير مي‌كنند و همين و در اين صف طولاني و خاموش، هر از چنديشبي پديدار مي‌گردد كه تاريخ مي‌سازد، كه انسان نو مي‌آفريند و شبي كه باران فرشتگان خدايي باريدن مي‌گيرد، شبي كه آن روح در كالبد زمان مي‌دمد، شب قدر!
شبي كه ازهزار ماه برتر است، آنچنانكه بيست و چند سال بعثت محمد، از بيست و چند قرن تاريخ ما برتر بود. سال‌هايي كه آن «روح» برملتي و نسلي فرود مي‌آيد از هزار سال تاريخ وي برتر است. و اكنون، براندام اين اسلام اسلكت شده، برگور اين نسل مدفون و برقبرستان خاموش ما، نه آن روح فرود آمده است، سياهي و ظلمت و وحشتشب هست، اما شب قدر؟
شبي كه باران فرو مي‌بارد، هر قطره‌اش فرشته‌اي است كه بر اين كوير خشك و تافته، در كام دانه اي، بوته خشكي و درخت سوخته‌اي و جان عطشناك مزرعه‌اي فرو مي‌افتد و رويش و خرمي و باغ و گل سرخ را نويد مي‌دهد. چه جهل زشتي است در اين شب قدر بودن و در زير اين باران ماندن و قطره‌اي از آن برپوست تن و پيشاني و لب وچشم خويش حس نكردن، خشك و غبار آلود زيستن و مردن! هركسي يك تاريخ است. عمر، تاريخ هر انساني است و در اين تاريخ كوتاه فردي، كه ماه‌ها همه تكراري و سردوبي معني مي گذرد، گاه شب قدري هست و درآن از همه افق‌هاي وجودي آدمي فرشته مي‌بارد و آن روح، روح القدس، جبرئيل پيام‌آور خدايي برتو نازل مي‌شود و آنگاه بعثتي، رسالتي، و براي ابلاغ، از انزواي زندگي و اعتكاف تفكر و عبادت وخلوت فراغت و بلندي كوه فرديت خويش به سراغ خلق فرود‌آمدني و آنگاه، در گيري و پيكار و رنج و تلاش و هجرت و جهاد و ايثار خويش به پيام!
كه پس از خاتميت، پيامبري نيست، اما هر آگاهي وارث پيامبران است! آن «روح» اكنون فرود آمده است، در شب قدر بسر مي‌بريم. سال‌ها، سال‌هاي شب قدر است، در اين شبي كه جهان ما را در كام خود فرو برده است و آسمان ما را سياه كرده است، باران غيبي باريدن گرفته است، گوش بدهيد، زمزمه نرم و خوش آهنگ آن را مي‌شنويد، حتي صداي روييدن گياهان را درشب اين كوير مي‌توان شنيد.
سلام بر اين شب، شب قدر شبي كه از هزار ماه، از هزار سال و هزار قرن برتر است، سلام، سلام،سلام،... تا آن لحظه كه خورشيد قلب اين سنگستان را بناگاه بشكافد، گل سرخ فلق برلب‌هاي فسرده اين افق بشكفد و نهر آفتاب بر زمين تيره ما ... و بر ضمير تباه ما نيز جاري گردد. تا صبح بر اينشب سلام !

+ نوشته شده توسط سیامک آرش آزاد در شنبه سی ام شهریور 1387 و ساعت 0:10 |

۳۱ شهريور سالروز شروع جنگ تحميلي از سوي رژيم بعث عراق عليه جمهوري اسلامي ايران، به عنوان آغاز هفته دفاع مقدس نامگذاري شده است. دوران هشت ساله دفاع مشروع امت سلحشور ايران در حفظ و اعتلاي نظام مقدس اسلامي و حراست از مرزهاي عزت و شرف اين رمز و بوم، به مثابه يکي از حساس ترين و بارزترين برهه هاي حيات راستين اين ملت، همچون نگيني تابناک، تا هميشه زمان، بر تارک تاريخ حماسه و ايثار و پايداري آزادگان جهان مي درخشد. دفاع امت اسلامي ايران در برابر تجاوز همه جانبه دشمنان اسلام، در تاريخ افتخار آفريني مبارزات حق طلبانه، يک ملت سترگ، فروزان خواهد بود. پايداري ايران اسلامي كه برخاسته از روح وحدت و ايمان بود، در سايه هدايت هاي رهبر انقلاب اسلامي،‌ حضرت امام خميني (ره) شكل گرفت و باعث احياي يك مكتب سازنده و نهضت هاي آرمانگرا و ايدئولوژي جهانگير شد.

دفاع مقدس ما در زمينه هاي مختلف سياسي، ‌نظامي، اجتماعي، فرهنگي و ... توانست معادلات جهاني معمول را بر هم زند و تحليل هاي مادي دنياپرستان را نقش بر آب سازد. اين حادثه عظيم، بي شک در ياد ملت ايران خواهد ماند و غرور و سرافرازي و حماسه آفريني را در نسل هاي بعد بر جاي خواهد گذاشت.

جنگ تحميلي عراق عليه ايران 2887 روز به طول انجاميد که طي آن هزار روز نبرد فعال صورت گرفت که 793 روز حمله از سوي رزمندگان اسلام بود و 207 روز از سوي ارتش متجاوز بعثي در طول جنگ شمار 381 هزار و 680 نفر از نيروهاي دشمن کشته و يا زخمي شدند و 72 هزار نفر به اسارت نيروهاي اسلام در آمدند. در اين هشت سال 371 فروند هواپيما و 82 فروند بالگرد دشمن منهدم شد. 1700 دستگاه تانک و نفربر، 480 قبضه توپ و سه هزار و 363 دستگاه خودرو نظامي به غنيمت ايران در آمد و و پنج هزار و 758 دستگاه تانك و نفربر، 532 قبضه توپ و پنج هزار و 152 دستگاه و خودرو نظامي دشمن منهدم گرديد. مقاومت رزمندگان اسلام سبب شد تا ذخاير ارزي عراق که در ابتداي جنگ، حدود سي ميليارد دلار بود، پس از شکست در عمليات بيت المقدس و فتح خرمشهر به صفر برسد و پس از پايان جنگ، اين کشور بيش از هفتاد ميليارد دلار بدهي داشته باشد.

 

+ نوشته شده توسط سیامک آرش آزاد در چهارشنبه بیست و هفتم شهریور 1387 و ساعت 23:34 |
زندگی استاد محمد حسین شهریار

 

فرزند آقا سید اسماعیل موسوی، معروف به حاج میرآقا خشكنابی، در سال ۱۳۲۵ هجری قمری (شهریور ماه ۱۲۸۶ هجری شمسی)، در بازارچه میرزا نصراله تبریز واقع در چای كنار، چشم به جهان گشود.
در سال ۱۳۲۸ هجری قمری، كه تبریز آبستن حوادث خونین وقایع مشروطیت بود، پدرش او را به روستای قیش قورشاق و خشكناب منتقل كرد و دوره كودكی استاد در آغوش طبیعت و روستا سپری شد كه منظومه‌ی «حیدربابا» مولود آن خاطرات است. در سال ۱۳۳1 هجری قمری، پدرش او را برای ادامه تحصیل به تبریز باز آورد و او در نزد پدر شروع به فراگیری مقدمات ادبیات عرب نمود و در سال ۱۳۳۲ هجری قمری جهت تحصیل اصول جدید به مدرسه متحده وارد گردید. در همین سال، اولین شعر رسمی خود را سرود. سپس به آموختن زبان فرانسه و علوم دینی نیز پرداخت و از فراگیری خوشنویسی نیز دریغ نكرد كه بعدها كتابت قرآن ثمره همین تجربه می‌باشد.
در سیزده سالگی، اشعار شهریار، با تخلص «بهجت»، در مجله ادب به چاپ می‌رسد. در بهمن ماه ۱۲۹۹ شمسی، برای اولین بار به تهران مسافرت می‌كند و در سال ۱۳۰۰، توسط لقمان الملك جراح، در دارالفنون به تحصیل می‌پردازد. شهریار در تهران تخلص به بهجت را نپسندیده و تخلص شهریار را پس از دو ركعت نماز و تفأل از حافظ می‌گیرد:
غم غریبی و غربت چو بر نمی تابم روم به شهر خود و شهریار خود باشم
شهریار، از بدو ورود به تهران، با استاد ابوالحسن صبا آشنا می‌شود و نواختن سه تار و مشق ردیفهای سازی موسیقی ایرانی را از او فرا می‌گیرد. او، همزمان با تحصیل در دارالفنون، به ادامه تحصیلات علوم دینی می‌پرداخت و در مسجد سپهسالار در حوزه درس شهید سید حسن مدرس حاضر می‌شد. در سال ۱۳۰۳، وارد مدرسه طب می‌شود و از این پس زندگی شورانگیز و پرفراز و نشیب او آغاز می‌گردد. در سال ۱۳۱۳، زمانی كه شهریار در خراسان بود، پدرش حاج میرآقا خشكنابی، به دیدار حق می‌شتابد. او سپس در سال1314 به تهران بازگشته و از این پس آوازه شهرت او از مرزها فراتر می‌رود.
شهریار شعر فارسی و تركی را با مهارت تمام می‌سراید و در سالهای ۱۳۲۹ تا ۱۳۳۰ اثر جاودانه خود «حیدربابایه سلام» را خلق می‌كند و برای همیشه به یادگار می‌گذارد. منظومه حیدربابا تنها در جمهوری‌های شوروی سابق به ۹۰ درصد زبانهای موجود ترجمه و منتشر شده است.
در تیرماه ۱۳۳۱، مادرش دار فانی را وداع می‌كند. در مرداد ماه ۱۳۳۲، به تبریز می‌آيد و با یكی از منسوبین خود، به نام خانم عزیزه عمید خالقی، ازدواج می‌كند كه حاصل این ازدواج سه فرزند به نامهای شهرزاد و مریم و هادی هستند.
در حدود سالهای ۱۳۴۶، شروع به نوشتن قرآن به خط زیبای نسخ نمود كه یك ثلث آن را به اتمام رساند. در اين زمان، دیوان اشعار فارسی استاد نیز چندین بار چاپ و بلافاصله نایاب شده است. در مدت اقامت در تبریز، موفق به خلق اثر ارزنده «سهندیه» در رمانتیك تركی می‌شود. در سال ۱۳۵۰، مجدداً به تهران مسافرت می‌كند و تجلیلهای متعددی از شهریار به عمل می‌آید.
در اردیبهشت ماه سال ۱۳۶۳، تجلیل باشكوهی از استاد در تبریز به عمل آمد. استاد شهریار، به لحاظ سرودن اشعار كم نظیر در مدح امیرمؤمنان و ائمه‌اطهار علیه‌السلام، به «شاعر اهل بیت(ع)» شهرت یافته است.
او پس از یك دوره بیماری، در ۲۷ شهریور ماه ۱۳۶۷، دار فانی را وداع گفت و در مقبرةالشعرای تبریز به خاك سپرده شد.

 

 

آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا ؟
بی وفا، بی وفا حالا که من افتاده ام از پا چرا ؟

نوشدارویی و بعد از مرگ سهراب آمدی
سنگدل این زودتر می خواستی حالا چرا ؟

عمر ما ار مهلت امروز و فردای تو نیست
من که یک امروز مهمان توام فردا چرا ؟

نازنینا ما به ناز تو جوانی داده ایم
دیگر اکنون با جوانان نازکن با ما چرا ؟

وه که با این عمر های کوته بی اعتبار
این همه غافل شدن از چون منی شیدا چرا ؟

آسمان چون جمع مشتاقان ، پریشان می کند
درشگفتم من نمی پاشد ز هم دنیا چرا ؟

شهریارا بی حبیب خود نمی کردی سفر
راه عشق است این یکی بی مونس و تنها چرا 

 

 



 

+ نوشته شده توسط سیامک آرش آزاد در سه شنبه بیست و ششم شهریور 1387 و ساعت 12:58 |
در زندگی اجتماعی تان کدام گزینه را انتخاب می کنید. منتظر نظرات شما هستم

 

من خوب هستم              چون دیگران بد هستند

من بد هستم                 چون دیگران خوب هستند

من بد هستم                 چون دیگران بد هستند

من خوب هستم             چون دیگران خوب هستند 

+ نوشته شده توسط سیامک آرش آزاد در شنبه بیست و سوم شهریور 1387 و ساعت 12:54 |

22 شهريور امسال آغاز دوازدهمین سال  فعاليت خبرنگاري من است.

ازروز شنبه  22شهريور 1376 كار من در دفتر مطبوعاتي زنده ياد"كريم شفائي" آغاز شد.

   درست است كه قبل از آن از سال73 تا 75 به عنوان به عنوان خبرنگار ماهنامه سروش نوجوان  در استان بودم  و چندين گزارش و خبر فرهنگي من در آن مجله چاپ شد و گزارشم در مورد ارک تبریز به عنوانگزارش برتر در سال ۷۴ انتخاب شد و همچنين در تعطيلات تابستاني سال 74 به مدت سه ماه به عنوان مصصح در روزنامه مهدآزادي فعالیت کردم .

اما از 22شهريور كار من در آن دفتر آغاز شد. در آن سالها شفائي سرپرست روزنامه هاي كاروكارگر،اخبار،پيام دانشجو و نسل فردا بود و همچنين مدير اجرايي نشريات ارك و صاحب بود. و من نيز در كنار ديگر دوستان كار مي كردم. در ماه هاي  اول در قسمت جذب آگهي و وصول مبالغ آگهي هاي چاپ شده فعاليت مي كردم. اما از اسفند 76با حضور در اولين مصاحبه مهندس محمدزاده استاندار وقت آذربايجان شرقي كار خبرنگاري من شروع شد.

    در آن سالها شفائي  از ساعت 7صبح تا پاسي از شب در دفتر كار مي كرد و ما نيز همراهش بوديم.در آن روزها كه تازه دولت خاتمي كار خود را شروع كرده بود و صحبت از آزدي بيان ومطبوعات  به عنوان ركني از دمكراسي مطرح بود .

   از سال 76 تا 17 مرداد81 بجز چند ماهي كه با نشريه " پيام نو" همكاري كردم، در كنار شفائي بودم و از آن همه نشريه تنها سرپرستي " كاروكارگر" مانده بود.

   از مرداد 81نيز به عنوان سردبير هفته نامه " پيام روز سراب" با صاحب امتيازي و مدير مسئولي " آقاي حسين انواري" كارم را ادامه دادم و انتشارمداوم و منظم ۳۱۶شماره با همكاري ديگر دوستان حاصل اين همكاري است كه همچنان ادامه دارد.

     بگذريم، كار در نشريات در همه جا بخصوص در شهرمان يك نوع عشق و علاقه مي خواهد چون با توجه به دغدغه هاي مادي و معنوي و روحي و..... بايد عاشق باشي تا ادامه دهي .

      از همه كساني كه در اين سالها با راهنمايي هاي خود مرا  در این راه همراهی کردند تشكر و قدر داني كرده و براي همه اين عزيزان موفقيت و سربلندي از درگاه ايزد منان خواهانم.

 

 

                      سيز ساغ        بيز سلامت

+ نوشته شده توسط سیامک آرش آزاد در چهارشنبه بیستم شهریور 1387 و ساعت 9:46 |

حم؛ و الكتاب المبين؛ إنا انزلناه فی ليلة مباركة إنا كنا منذرين؛ فيها يفرق كل امرٍ حكيم؛ امراً من عندنا إنا كنا مرسلين؛ رحمة من ربك إنه هم السميع العليم. حا، ميم؛ سوگند به اين كتاب روشنگر؛ ما آن را در مبارك شبی نازل كرديم. ما بيم دهنده بوده‌ايم؛ در آن شب هر فرمانی بر حسب حكمت صادر می‌شود؛ فرمانی از جانب ما و ما همواره فرستنده آن بوده‌ايم؛ رحمتی از جانب پروردگارت و هر آينه او شنوا و داناست».

اين‌ها آياتی از سور‌ه‌ی دخان هستند؛ اين سوره بدان علت كه كلمه‌ی «دخان» در آن آمده است، دخان ناميده شده است و از سوره‌هايی است كه در شب قدر می‌خوانند. اين آيات ابتدايی، آشكارا نشان می‌دهد كه سوره به‌طور مشخص به موضوع «ليلةالقدر» می‌پردازد. بنابراين بهتر است كه ما نيز درباره‌ی همين موضوع صحبت كنيم؛ هرچند كه موضوع پيچيده‌ای است و در ميان مسلمانان جزو اسرار به‌شمار می‌آيد.

اين سوره مفهوم «ليلةالقدر» را روشن می‌كند؛ معنايی كه با مفهوم شايع و رايج آن متفاوت است. چرا كه می‌فرمايد: «ما قرآن را در شبی مبارك نازل كرديم» و در سوره‌ی «إنا انزلناه فی ليلةالقدر» بر اين تأكيد شده كه قرآن در شب قدر نازل شده است. بنابراين «شب مبارك» همان شب قدر است كه قرآن در آن شب نازل شده است. 

اين آيه‌ها چنين معنايی برای شب قدر تفسير می‌كنند: شب قدر، همان شب نزول قرآن است؛ در قرآن هر چيزی روشن شده و حلال و حرام و صحيح و فاسد و نيز حقايق شرعی توضيح داده شده است. همچنين تعريف همه‌ی ارزشهای غيبی و مفاهيم تعاليم آسمانی آمده است.

«إنا انزلناه فی ليلة مباركة إنا كنا منذرين»؛ اين جمله [از نظر نحوی] حال است برای جمله‌ی پيشين و معنايش اين است كه ما قرآن را در شب قدر نازل كرده‌ايم، در شبی مبارك، در حالی كه ما در آن شب بيم‌دهنده بوديم؛ يعنی بر آن بوديم كه انذار دهيم و در صدد خلق و تكوين نبوديم. اين بدان معناست كه بر آن بوديم آنچه را جايز نيست و همچنين محرمات را تشريع كنيم.

«فيها يفرق كل أمر حكيم»؛ همه‌ی امور محكم و ثابت را در اين شب توضيح می‌دهند. اين امر محكم چيست؟ «أمراً من عندنا إنا كنا مرسلين» همچنين اين جمله‌ حال است برای جمله پيشين؛ يعنی در حالی كه ما فرستاده بوديم و در صدد فرستادن تعاليم دينی و احكام اسلامی، اين امور محكم را می‌فرستاديم.

خلاصه‌ی معنای آيات اين است كه: ما در حال انذار و در حال فرستادن رسولان و در حال رحمت از سوی خدا، قرآن كريم را در شب مبارك نازل كرديم. پس شب قدر همان شب مبارك است. در حقيقت شب توضيح ابعاد هر چيزی است. شب نزول قرآن يا به تعبير امروزی، شب قانون. بنابراين هنگامی كه مسلمانان شب قدر را گرامی می‌دارند، در حقيقت خاطرات عزيزترين شب از شب‌های تاريخ خود را گرامی می‌دارند؛ شبی كه قرآن كريم در آن نازل شده و همه چيز برای امت تعريف شده و راه برای او تبيين شده است.

زمانی كه اين شب را گرامی می‌داريم در حقيقت با اين شب تجديد عهد می‌كنيم و در برابر خويش، تصوير جديدی از نزول قرآن قرار می‌دهيم تا گذشته‌ی خويش را محاسبه و بررسی كنيم و راه و تصميم آينده را برگيريم.

در رواياتی كه از رسول خدا(ص) نقل شده، آمده است كه شب قدر تا روز قيامت در اين امت باقی است. معنی احاديث اين است كه شب قدر معنای ديگری غير از مفهوم نزول قرآن نيز دارد. قرآن در شب قدر نازل شده اما در اين شب مبارك چيز ديگری نيز وجود دارد.

آن چيز، چيست ای كسانی كه اين شب را گرامی می‌داريد و به آن ايمان داريد؟ در اين شب مبارك چه چيز نازل شده است؟

به اعتقاد من، معنی شب قدر، به‌شدت با مفهوم روزه در ماه رمضان مرتبط است. ملاحظه می‌كنيم كه روزه، آماده‌سازی انسان روزه‌دار است برای اينكه در درجه‌ی اول حجاب را از برابر ديدگان عقل بردارد؛ پس سبب می‌شود كه او ببيند و فكر كند و بياموزد و بيشتر از روزهايی كه زياد غذا می‌‌‌خورد، بفهمد. از سوی ديگر روزه انسان را نسبت به دردهای ديگران حساس می‌كند و اين‌گونه عاطفه‌ی او را حساس‌تر و فراگيرتر می‌كند.

سوم اين‌كه روزه، نوعی آمادگی و پايداری در خود انسان است؛ چرا كه او در برابر خواهش‌ها و وسوسه‌ها و سختی‌ها می‌ايستد و در نتيجه صبر او افزون می‌شود و صبر با روزه رابطه‌ای ژرف دارد. در آيه‌ی كريمه می‌فرمايد: «و استعيينوا بالصبر و الصلاة»؛ معنای صبر در احاديث همان روزه است.

ملاحظه می‌كنيم كه روزه به انسان روزه‌دار سه ويژگی می‌بخشد: فهم بيشتر، احساس بيشتر و صبر بيشتر. اين عناصر سه‌گانه، در حقيقت وسايلی است تا آدمی برای آينده‌ی خويش و تعيين سرنوشت خود، تصميم بگيرد. پس انسانی كه روزه می‌گيرد، در نتيجه‌ی روزه‌ی خود، نگرشی واضح‌تر دارد و دردهای جامعه را بيشتر حس می‌كند و صبر او برای ادامه‌ی راه، افزون‌ می‌شود. اين انسان، كسی است كه می‌تواند تصميم بگيرد و راهی برای آينده‌ی خويش ترسيم كند و سرنوشت خويش را از خلال اين تصميم مشخص كند.

بنابراين، ماه رمضان، دوره‌ی آموزشی است كه سرنوشت انسان را مشخص می‌كند و معنايش اين است كه سرنوشت او طی سال آينده بر اساس چارچوبی كه در ماه رمضان طراحی می‌شود، در قلب مؤمن و در آن درجه‌ای كه مؤمن بدان می‌رسد، شكل می‌گيرد. اين بدان معنی است كه ماه رمضان ماه آموزش است و در نتيجه، ايام قدر آن هنگام كه آدمی به اين دوره‌ی آموزشی می‌رسد، به درجه‌ی كاملی رسيده است.

اين درجه به طبيعت حال در دهه‌ی آخر ماه رمضان قرار دارد و بنابراين بسياری از روايات تأكيد دارد كه شب قدر يكی از شب‌های دهه‌ی آخر ماه رمضان است. در برخی از روايات آمده است كه هر انسانی شب قدری دارد كه با شب قدر انسان ديگر تفاوت دارد و اين معنا كاملاً بر مفهومی كه از ارتباط ميان شب قدر و روزه برگرفتيم، منطبق است.

معنای ديگری نيز وجود دارد كه با مفهوم دعا مرتبط است. هنگامی كه آيات روزه را در ماه رمضان ملاحظه می‌كنيم، درمی‌يابيم كه قرآن كريم، آيه‌ی دعا را ضمن آيات روزه قرار داده است: «و إذا سألك عبادی عنی فإنّی قريب اجيب دعوة الداع إذا دعان». اين آيه در وسط آيات روزه است؛ بنابراين آشكارا ميان دعا، استجابت دعا و روزه، ارتباط وجود دارد.

طبيعی است انسانی كه نگرشی واضح‌تر و شعور و احساس بيشتری دارد و در نتيجه عقل و قلب او به نور ايمان، نورانی است، به خدا نزديك‌تر است و دعای او مستجاب. بی‌شك دعا تأثيری شگرف در سرنوشت انسان و در تصميم برای اين سرنوشت دارد. بنابراين ماه رمضان، زمان استجابت دعاست و دعا در اين حالت، حال صفای قلب، حال دوری آدمی از كينه‌ها، حال نگرش انسان و احساس و صبر او است.

 در اين حالت است كه شرايط دعا، مهيا و فراهم است و دعای آدمی مستجاب؛ در نتيجه ماه رمضان ما در سرنوشت ما تأثير می‌گذارد. همچنين اين معنی بر معنای دوم منطبق است؛ بدين اعتبار كه رسيدن آدمی به درجه‌ای عالی از مقام استجابت دعا، عادتاً در دهه‌ی آخر است؛ چرا كه زمانی طولانی از روزه گذشته است. بدين ترتيب به معنای جديدی برای شب قدر می‌رسيم كه در اين امت استمرار دارد. شايد كه شب قدر، معنای ديگری نيز داشته باشد كه خدا از آن مطلع است.

 و السلام عليكم و رحمةالله و بركاته

+ نوشته شده توسط سیامک آرش آزاد در دوشنبه هجدهم شهریور 1387 و ساعت 11:6 |
ستايش براي خداست كه ما را به سپاس خود رهنمون گرديد، و بدان اهليت بخشيد تا از شكرگزاران احسان او باشيم.، و بر اين كار، ما را پاداش نيكوكاران دهد.

ستايش براي خداست كه دين خود را به ما عطا فرمود، و ما را به آيين خود ويژه گردانيد، و به راه‌هاي احسان خويش پويا ساخت تا به فضل نعمت او به سوي خشنودي‌اش روانه شويم؛ ستايشي كه آن را از ما قبول كند و به سبب آن از ما راضي شود.

 

ستايش براي خداست كه ماه خود، ماه رمضان، را از جمله راه‌هاي احسان قرار داد، كه ماه روزه، ماه اسلام، ماه پاكيزگي از آلودگي‌ها، ماه رها شدن از گناهان و ماه شب‌زنده‌داري است؛ ماهي كه قرآن در آن نازل گرديده، قرآني كه راهنماي مردم و نشانه‌ي آشكار هدايت و جدا كننده‌ي حق از باطل است.

پس به سبب حرمت‌هاي فراوان و فضيلت‌هاي نمايان كه براي اين ماه مقرر داشت، برتري آن را بر ديگر ماه‌ها عيان فرمود. براي بزرگداشت آن، چيزهايي را كه در ماه‌هاي ديگر حلال كرده بود، در اين ماه حرام گردانيد، و خوردني‌ها و آشاميدني‌ها را غدغن كرد، و براي آن زماني معين قرار داد، كه نه اجازه مي‌دهد آن زمان معين پيش انداخته شود، و نه مي‌پذيرد كه به تاخير افتد.

آن‌گاه يكي از شب‌هاي اين ماه را بر شب‌هاي هزار ماه ديگر برتري داد و نام آن را «شب قدر» نهاد؛ شبي كه در آن فرشتگان و روح به فرمان پروردگارشان بر هر يك از بندگان او كه بخواهد، با تقدير بي‌تغيير الهي كه براي هر كاري در نظر گرفته شده، فرود مي‌آيند.

 

خدايا، بر محمد و خاندانش درود فرست و ما را در اين ماه بر اوقات نمازهاي پنج‌گانه آگاهي ده؛ با احكام و شرايط آن كه مقرر فرموده‌اي، و واجباتش كه لازم گردانده‌اي، و وظايفي كه به آن‌ها موظف كرده‌اي، و هنگامه‌هايي كه براي آن‌ها قرار داده‌اي.

 

ما را در نماز، با كساني برابر ساز كه مراتب بلند آن را دريافته اند و اركان آن را حفظ مي‌كنند و آن را در وقت خود، به شيوه‌ي بنده و فرستاده‌ي تو –كه درودهاي تو بر او و خاندانش باد- در ركوع و سجود و همه‌ي فضليت‌‌هاي آن با كامل‌ترين وضو و در نهايت خشوع به جاي مي‌آورند.

ما را موفق كن كه در اين ماه با انجام دادن كارهاي نيك و پسنديده خود را به تو نزديك‌تر سازيم.

 

خدايا، من از تو مي‌خواهم كه به حق اين ماه، و به حق هر فرشته‌اي كه او را مقرب خود ساخته‌اي، و هر پيامبري كه او را به رسالت فرستاده‌اي، و هر بنده‌ي صالحي را كه برگزيده‌اي و او از آغاز تا انجام اين ماه در عبادتت كوشيده است، بر محمد و خاندانش درود فرستي و ما را شايسته‌ي آن كرامت كني كه به دوستان خود وعده فرموده‌اي ، و به رحمت خود ما را در صف آناني درآوري كه بالاترين مرتبه‌هاي بهشت را سزاوارند.

صحيفه سجاديه، فرازي از دعاي 46

 

+ نوشته شده توسط سیامک آرش آزاد در شنبه شانزدهم شهریور 1387 و ساعت 0:13 |

همه روز روزه بودن، همه شب نماز کردن

همه ساله حج نمودن، سفر حجاز کردن

ز مدينه تا به کعبه ، سر و پا برهنه رفتن

دو لب از براي لبيّک ، به وظيفه باز کردن

به مساجد و معابد ، همه اعتکاف جستن

ز ملاهي و مناهي ، همه احتراز کردن

شب جمعه ها نخفتن، به خداي راز گفتن

ز وجود بي نيازش، طلب نياز کردن

بخدا که هيچ کس،  را ثمر آنقدر نباشد

که به روي نا اميدي ، در بسته باز کردن

                             < شیخ بهایی >

+ نوشته شده توسط سیامک آرش آزاد در چهارشنبه سیزدهم شهریور 1387 و ساعت 12:43 |

رمضان

 

 


ای اهل ایمان بر شما هم روزه داشتن فرض گردید چنانکه امم گذشته را فرض شده و این دستور برای آن است که پرهیزکار شوید.     بقره- 183

حلول ماه رمضان را به همه دوستان عزیزم تبریک می گویم.

 

دوباره بوی خوش رمضان به مشام می یاد. ماه خوبی ، برکت ، مهربانی ، توبه ، گذشت ، قدرشناسی و ...

باز اون صدای ربنای شجریان و بعدشم آن اذان دوست داشتنی که فکر کنم موذنش مرحوم موذن زاده اردبیلی باشه آدم رو به یک حال و هوای دیگه می بره.

رمضان فرصت خوبیه که ما باز با خودمون خلوت کنیم و یکبار دیگر بیاییم و به درمان دلمون بپردازیم.

 

اینم شعر معروف مولوی که بسیار پرمعنا و زیباست:

این دهــان بستی دهــانی باز شـــد
کـو خـورنده‌ی لــقمـه های  راز شـــد

لــب فـروبــند از طـعـام و از شـــــــراب
ســـوی خوان آسـمــانی کن شـــتاب

گـر تــو این انبان ز نـان خــالی کـــنی
پـر زگـــوهــــر هـــای اجــــلالی کـــنی

طــفل جـان از شـیر شــیطان بــاز کن
بــــعـــد از آنـــش بـا مـــلک انـــباز کــن

چند خوردی چرب و شیرین از طـعــام
امـــتحـــان کــن چـــند روزی با صــیام

چــند شــب ها خواب را گشتی اسیر
یــک شـــبی بــیدار شــو دولـــت بـگیر

+ نوشته شده توسط سیامک آرش آزاد در دوشنبه یازدهم شهریور 1387 و ساعت 11:36 |
 
 

1318: دوم تیر ماه, تولد
1325: ورود به دبستان 21 آذر
1328: انتقال به دبستان جاوید( تحصیل سال چهارم, پنجم و ششم دبستان)
1331: مهر ماه, ورود به دبیرستان تربیت تبریز
1332: احضار پدر و تذکر در مورد فعالیتهای او
1334: مهر ماه, ورود به دانشسرا
1335: انتشار روزنامه فکاهی «خنده» با همکاری بهروز دهقانی
1336: خردادماه, پایان دانشسرا و عزیمت به روستاهای آذربایجان جهت آموزگاری
1339: تحصیل در رشته زبان انگلیسی همزمان با تدریس
1339: اخطار اداره فرهنگ در مورد تحصیل همزمان با تدریس
1340: 6 اردیبهشت نوشتن «تلخون»
1341: 17 آذر, اخراج از دبیرستان و انتقال به دبستان
1342: چاپ کتاب «پاره پاره» ترجمه «خرابکار», نوشتن « اولدوز و کلاغ ها» و « کندوکاوی در مسایل تربیتی ایران» و همچنین نگارش « الفبا»

1343: تحت تعقیب قرار گرفتن بخاطر چاپ کتاب « پاره پاره» و حکم تعلیق از خدمت به مدت 6 ماه و نوشتن کتاب « انشاء ساده» و تبرئه در دادگاه تجدید نظر
1344: انتشار « مهد آزادی »
1345: جلد دوم « بولماجالار و قوشماجالار»
1346: انتشار « کچل کفتر باز» , « افسانه محبت» و « پسرک لبو فروش»
1347: انتشار « یک هلو هزار هلو» , « 24 ساعت در خواب و بیداری» , « کور اوغلو و کچل حمزه» و « ماهی سیاه کوچولو»
و نهم شهریور پیوستن به ابدیت بوسیله موجهای رود ارس

 

 

 

 

 
 

صمد یک معلم حقیقی و یک متفکر تربیتی برجسته ای بود که مسائل آموزش عمومی را نه از دید جناح ها و محافل استعماری و ارتجاعی، بلکه از نقطه نظر منافع طبقات محروم و ستمدیده، مورد بررسی قرار میداد. نوشته بهرنگی تحت عنوان “کندوکاو در مسائل تربیتی ایران” یکی از بهترین کتابهای انتقادی است که در زمینه فرهنگ عمومی نوشته شده است.در کتاب” کندوکاو در….”، بهرنگی سیستم ارتجاعی- استعماری آموزش عمومی را مورد انتقاد موشکافانه قرار داده و ضعفها و کاستی های آنرا، نقادانه باز گو میکند. در این جزوه، بهرنگی، در مخالفت با کتابهای مربیان آمریکائی که در دانشسراها تدریس میشد، چنین میگوید:”در این کتابها، هیچ حرفی در میان نبود که ما را به روستائی خواهند فرستاد که در یک اطاق برای سه کلاس و چهار کلاس و پنجاه، شصت شاگرد درس بگوئیم. از دانشسرا که در آمدم بروستا رفتم. یکباره دریافتم که تمام تعلیمات مربیان دانشسرا کشک بوده، همه اش را بباد فراموشی سپردم و فهمیدم که باید خودم فوت وفن معلمی را پیدا کنم و چنین نیز شد. آنهائیکه کتابهای دانشسرای مرا نوشته بودند و آنهائیکه چنان کتابهائی را تدریس میکردند،خبری از محیط کار من نداشتند. در ۹۹٪ مدرسه های ایران، مساله هائی از آنگونه که در ترجمه کتابهای آمریکائی میخوانیم، مطرح نیست.

صمد بمثابه روشنفکری متعهد، نویسنده ای توده ای و انقلابی که هنر و استعداش را به سلاحی جهت رهائی زحمتکشان از چنگ ظلم و استثمار مبدل ساخته بود،همواره به زبان غنی عموم حرف می زد و سخت علاقه داشت،نوشته ها و آثار هنریش برای توده های محروم و زحمتکش، از روستائیان آذربایجان گرفته تا کارگران پارچه باف و نخریس اصفهان، قابل فهم باشد. صمد عمیقا بقدرت ابتکار اقشار ستمدیده ایمان داشت و معتقد بود بدون شرکت فعال و آگاهانه زحمتکشان شهر و ده در مبارزات اجتماعی، کوچکترین امیدی به رهائی از چنگ امپریالسم و ارتجاع و ایجاد جامعه ای عاری از ستم و استثمار نمیتواند وجود داشته باشد. بهرنگی توده های زحمتکش را سازندگان حقیقی تاریخ بشمار میاورد. او معتقد بود اگر توده ها به حرکت نیایند، تلاشها و جانفشانیهای روشنفکران انقلابی، نتیجه ای نخواهد داد.

وی هیچگاه از حق خواهی و اعتراض خسته نمی شد و در جریان اعتصابات و نیز یاد کرد روز معلم و تجلیل از دکتر خان علی ، در سال های بعد شرکت فعال داشت . به همین مناسبت اعلامیه های به این مضمون داشت که " روز شهادت خان علی معلم بزرگ ، یاد آور اعتصاب بزرگ معلمان کشور و اعتراض آنها علیه جور و بیداد حکومت هاست ... روز معلم بر شما مبارک باد از معلم شجاع دکتر خان علی یاد بگیرید ، حقتان را به خواهید و ... ".

ساده نویسی بهرنگی وتلاش وی جهت یافتن سوژه های بکر و مناسب برای قصه هایش، از عشق و علاقه عمیق وی به توده های محروم وستمدیده و از عزم راسخش در پراکندن تخم آگاهی در بین مردم زحمتکش، سرچشمه میگرفت. هدف والای صمد، تربیت انقلابی مردم وتدارک زمینه برای تحولات عظیم اجتماعی بود. کلیه آثار صمد بهرنگی، از داستان کودکان گرفته تا مقالات فلسفی، بزبان بسیار ساده ای نوشته شده است تا مردم کوچه و بازار، این نوشته ها را خوانده واز حقایق تلخ اجتماعی، آگاهی پیدا کنند. صمد اعتقاد داشت اگر نویسنده ای برای عموم مطلب مینویسد، باید نوشته اش ساده وعامه فهم باشد تا عوام را برانگیخته و آنها رابحرکت در آورد. در مقاله “نظری به ادبیات امروز” که صمد در آن “عزاداران بیل ” غلامحسین ساعدی، نویسنده و نمایشنامه نویس معاصر را مورد بررسی قرار میدهد، چنین گفته میشود:” من نمیدانم که اگر مردم عادی با سواد ازقصد نویسنده آگاه نشوند یا بسختی آگاه شوند برای نویسنده حسن است یا عیب. اما همینقدر میدانم که اگر معتقد به هنر برای اجتماع باشیم و قبول کنیم که قسمت بزرگ اجتماع را مردم عادی تشکیل میدهند، نمیتوان آنها را نادیده گرفت والسلام.”

صمد در زندگی کوتاه پر ثمرش، در تمام فعالیتهای فرهنگی، ادبی، اجتماعی و سیاسی خود و در نوشته ها و کتابها و تحقیقات اجتماعیش، همواره یار محرومان و زحمتکشان ودشمن بی امان مرتجعین، مفت خوران وانگلهای اجتماعی بود. صمد نسبت بقدرتهای استعماری وطبقات استثمارگر، عمیقا احساس کینه وتنفر میکرد و میکوشید در نوشته های انقلابی خود، این کینه و تنفر بدشمنان بشریت رابه توده های محروم و زحمتکش، منتقل سازد.

صمد، از روزی که در عنفوان جوانی بعنوان معلم روستاها روانه دهات آذربایجان گردید وتا لحظه ای که در شهریور۱۳۴۷، بدست رژیم آزادی کش شاه، کشته شد، ۱۱ سال تمام درس داد، نوشت، مبارزه وتلاش نمود، در پیوند کامل با زحمتکشان به روشنگری پرداخت، تحقیقات تاریخی انجام داد و در راه ترویج و اشاعه زبان و آداب و رسوم و سنتهای خلق تحت ستم خود، ازآنجمله جمع آوری فولکلورغنی آذربایجان، از هیچ کوششی فروگزاری نکرد. این انسان آزاد اندیش و پرکار، لحظه ای از کار و فعالیت در راه رهائی زحمتکشان از یوغ ظلم و استثمار باز نایستاد. از اقشار مردم ستمدیده ومحروم یاد گرفت و معلم آن ها شد و اینک طنین فریادش همه جا هست. در مدارس، در دانشگاهها، در روستاها و کارگاههای فرشبافی، همه جا نام صمد بلند آوازه است و همه جا نوشته های پرارزش صمد دست بدست میگردد و داستانها و طنزهای اجتماعیش همیشه بیرحم و سرسخت، مفاسد اجتماعی را مورد انتقاد قرار داده و به تمام انسان های آزادیخواه، راه رهائی و رستگاری را نشان میدهد.

صمد، نویسنده ای بس با استعداد و متفکری بس شگرف اندیش بود. صمد در زمینه داستان نویسی در ایران فصل نوینی گشود. داستانهائی که وی برای کودکان نوشت، مضامینی بس بکر و پر معنی دارد. از صمد در زمینه داستان کودکان، تعلیم وتربیت، فولکلور، تحقیقات اجتماعی، زبانشناسی، علم تاریخ و… آثاری بیادگار مانده که در شمار بهترین آثار ادبی تاریخ معاصر ایران میباشد. در داستانهائی که صمد برای کودکان نوشته است، محرومیتهای توده ها و ظلم و استثماری که کارگران و زحمتکشان در معرض آن قرار دارند، با قلمی موشکاف بررسی گردیده است.

این یک امر مسلم است که در جوامع طبقاتی، منافع طبقاتی مختلفی وجود دارد و نویسندگان و هنرمندان نیز دارای دیدگاههای طبقاتی متضادی هستند. نویسندگان، شعرا و هنرمندانی وجود دارند که بارشته های مرئی و نامرئی بطبقات استثمارگر حاکم وابسته بوده و پدیده های هنری آنها مسقیما و یا بطور غیر مستقیم در خدمت همین طبقات میباشد. صمد بهرنگی، مخالف سرسخت هنرمندان و نویسندگانی است که هنر و استعداد خود را به استعمارگران و مرتجعین فروخته و با تبلیغ و اشاعه ارزشهای استعماری و ارتجاعی میکوشند توده های تحت ستم را از مبارزه در راه واژگون ساختن کاخهای ظلم و استثمار، باز دارند. در مقاله “ادبیات کودکان”، صمد بهرنگی، یمینی شریف داستان نویس کودکان را که برای بچه های طبقات مرفه قصه مینویسد، به باد حمله گرفته و تبلیغ “محبت و نوعدوستی و قناعت و تواضع” از جانب نویسندگانی نظیر وی را، شدیدا محکوم میکند. “تبلیغ اطاعت و نوعدوستی صرف از جانب کسانیکه کفه ترازو مال آنهاست، البته غیر منتظره نیست. اما برای صاحبان کفه سبک ترازو هم، ارزشی ندارد. وصفی که آقای یمینی در اثر! خود از” بچه بد” و”لولو”میکند، درست وصف میلیونها بچه فقیر و کارگر قالیباف و لگرد ماست. ایشان خیال میکنند، بچه های ایران و حتی دنیا مثل آن چند بچه تی تیش مامانی دور و برشان هستند با موهای روغن زده و شانه خورده که اتوی شلوارکوتاهشان خیار تر را بدو نیم میکند و هرگز درملاء عام، فحش از دهنشان شنیده نمیشود و داد و بیداد نمیزنند توی خاکروبه ها نمی لولند و صبح تا شام توی خیابانها و رستوران، بلیط بخت آزمائی نمیفروشند و چوب رختی و روپوش لباس و آب یخ و غیره هم دوره نمیگردانند و در زیر زمینهای نموروتاریک هم قالی نمیبافندو… بس نیست؟ اینهمه بچه که صبح تا شام در کوره تجربه های تلخ زندگی میپزند و جزغاله میشوند، بنظر آقای یمینی بچه های بدی هستند، اما آن چند بچه ای که هنرشان فقط داد نزدن و فحش ندادن و تر وتمیزبودن وبا قاشق و چنگال غذا خوردن و اطاعت از پدر و مادراست، بچه های خوب و نمونه اند.”

برخلاف یمینی شریفها، بهرنگی نویسنده و معلم طبقات محروم وستمدیده است. صمد از زبان کارگران و دیگر زحمتکشان شهر و ده سخن میگوید و در نوشته های خود دردها وآرزوهای آنها را منعکس میسازد. قهرمانان داستانهای صمد، همه از طبقات محروم وستمکش جامعه هستند. در داستانهای بهرنگی، کارگران قالیباف، روستائیان زحمتکش، اطفال آواره وبی پناه و همه انسانهای ستمدیده و محرومیکه قربانی ظلم واستثمار سرمایه داران و زمینداران بیرحم شده اند و بوجود آورنده تمام نعمتهای جهان هستند، درلباس فاخر، ظاهر میشوند. قصه های بهرنگی این نوید را با خود همراه دارد که آینده از آن استثمارگران و ستمکاران نخواهد بود و به توده های محروم و ستمدیده، به کارگران ودیگر زحمتکشان، تعلق خواهد داشت. داستانهای بهرنگی، پیام آور امید به آینده و پیروزی نهائی بشریت مظلوم است. در داستانهای بهرنگی، کارخانه داران خونخوار، فئودالهای ستمگر، شاهان ، امیران و…..همه در قیافه های کریه و زشت ظاهر میشوند که کاری جز مفتخوری، ستمگری و مکیدن خون زحمتکشان ندارند و تنها با واژگونی کاخهای ظلم و بیداد آنها بدست توده های محروم است که دنیای زیبای فردا چهره پرفروغ خود را نشان خواهد داد.

صمد عقیده داشت که در داستان کودکان باید حس کینه بدشمنان خلق، راه باز کند. نویسندگان و هنرمندان متعلق بطبقات استثمارگر حاکم، همواره مبلغ محبت و عشق و نوعدوستی صرف بوده و از مردم عادی میخواهند که ستمگران و استثمارگران را دوست داشته باشند و در جهت کسب حقوق پایمال شده خود، بمبارزه قهر آمیز متوسل نشوند. اما، کودک باید از حقایق جامعه و محیط زندگی خود با خبر شده و نسبت بدشمنان طبقاتی و غارتگران هستی توده ها، احساس کینه و تنفر کند. کینه طبقاتی باید در ادبیات کودکان جای عشق و محبت صرف را بگیرد. “ادبیات کودکان نباید تنها مبلغ محبت ونوعدوستی و قناعت و تواضع از نوع اخلاق مسیحیت باشد. باید به بچه ها گفت که به هرآنچه وهر که ضد بشری و غیر انسانی و سد راه تکامل تاریخی جامعه است، کینه بورزد و این کینه باید در ادبیات کودکان راه باز کند. آیا میتوان نسبت به آن مرد هم که بدستورش بمب بر سر مردم ریخته میشود، مهربان بود؟ آیا میشود بجلادان هیتلری که کارشان شکنجه آزادیخواهان بود، مهربانی کرد؟ نه! باید بدشمنان خلق کینه ورزید. باید محبت و دوستی بطبقات محروم، همراه با کینه وتنفر بی پایان به دشمنان خلق باشد که مسبب اصلی تمام تیره روزیهای زحمتکشان میباشند. “صمد در عین حال که نسبت بدشمنان رهائی بشریت و استثمارگران و ستمکاران، احساس خشم و کینه میکند، عمیقا بتوده های محروم وستمدیده و کودکان متعلق به خانواده های فقیر و زحمتکش عشق میورزد. نمونه های برجسته ای از عشق سرشارصمد به توده های زحمتکش و تهیدست وکینه عمیق وی به ستمگران اجتماعی را در داستانهای “۲۴ ساعت در خواب و بیداری”و” پسرک لبو فروش”، میتوان بروشنی مشاهده کرد.

صمد مبلغ مبارزه و امید به آینده است. این پیکار جوئی و امید سرشار را میتوان در لابلای کلیه قصه های صمد و از آنجمله در “ماهی سیاه کوچولو”، ” یک هلو، هزار هلو” و” ۲۴ ساعت در خواب و بیداری “مشاهده کرد. در مقالات پراکنده و قصه های بهرنگی، چیزی جز مبارزه علیه نابرابریها، تلاش در راه آینده، عشق به زندگی و ایمان به پیروزی نهائی بشریت مترقی، وجود ندارد. “ماهی سیاه کوچولو” داستان انسانهای مبارز و بپاخاسته ای است که نمیخواهند در مقابل استثمارگران و ستمگران، سکوت اختیار کرده و با ننگ وخاری زندگی کنند. داستان پر شور نسلی است که بپا میخیزد و درفش مبارزه آشتی ناپذیر را برافراشته نگه میدارد. نسلی است که میکوشد در تاریکی استبداد و بیدادگری، راهی به روشنائی باز کند. ماهی سیاه کوچولو نمیخواهد مثل پدر ومادرش بزندگی یکنواخت وآرام ادامه داده و بگندد. او میخواهد دل بدریا زده و محدوده محیط را بشکافد و نقبی بسوی روشنائی بزند. ماهی سیاه کوچولو بمادرش گفت: “میخواهم بروم ببینم آخر جویبار کجاست میدانی مادر، من ماههاست تو این فکرم که آخر جویبار کجاست… دلم میخواهد بدانم جاهای دیگرچه خبرهائی است. “درتمام داستانهای بهرنگی تلاش و پیش رفتن، از سختیها نهراسیدن، در مقابل توطئه های دشمنان هوشیاری نشان دادن، دشمنان درنده خوی بشریت را بمبارزه طلبیدن، توده ها را برانگیختن و مبارزه را تا آخر پیش بردن، بطور روشنی بچشم میخورد.

گرچه دشمن کینه توز کوشید با کشتن صمد، فریاد وی را در گلو خفه ساخته، خود را از چنگ قلم آتشین اوبرهاند، اما مرگ صمد، خود، زندگی تازه ای بود و امروز صمد در قلب همه کارگران و زحمتکشان، زنده است و به اقشار ستمدیده، الهام میدهد که با امید به آینده،       بی هراس از سختی ها مبارزه را همچنان ادامه دهند و با تکیه به نیروی لایزال خود، جامعه ای آزاد ازستم و استثمار، بوجود بیاورند.

 

 

 

 

بهرنگی در شهریور ۱۳۴۷ در رود ارس و در ساحل روستای شام‌گوالیک غرق شد و جسدش را چند روز بعد در ۱۲ شهریور در نزدیکی پاسگاه کلاله در چند کیلومتری محل غرق شدنش از آب گرفتند. جنازهٔ او در گورستان امامیهٔ تبریز دفن شده‌است.

تنها کسی که معلوم شده‌است در زمان مرگ یا نزدیک به آن زمان، همراه بهرنگی بوده‌است شخصی به نام حمزه فراهتی است که بهرنگی همراه او به سفری که از آن باز نگشت رفته بود. اسد بهرنگی، که گفته‌است فراهتی را دو ماه بعد در خانهٔ بهروز دولت‌آبادی دیده‌است، از قول او گفته‌است : «من این طرف بودم و صمد آن طرف‌تر. یک دفعه دیدم کمک می‌خواهد. هر چه کردم نتوانستم کاری بکنم.»

نظریات متعدد و مختلفی دربارهٔ مرگ بهرنگی وجود دارد. از روزهای اول پس از مرگ او، در علل مرگ او هم در رسانه‌ها و هم به شکل شایعه بحث‌هایی وجود داشته‌است. یک نظریه این است که وی به دستورِ یا به دستِ عوامل دولت پادشاهی پهلوی کشته شده‌است. نظریهٔ دیگر این است که وی به علت بلد نبودن شنا در ارس غرق شده‌است.
طرف‌داران به قتل رسیدن صمد ادعا می‌کنند که در ماه شهریور رود ارس کم‌آب است و در نتیجه احتمال غرق شدن سهوی وی را کم می‌مانند. اسد بهرنگی کم‌آب بودن محل غرق شدن صمد را تأیید می‌کند و دراین‌باره می‌گوید  «البته بعضی جاها ممکن است پر آب شود.  هیچ‌کس نمی‌آید در محلی که جریان آب تند است آب‌تنی یا شنا کند، چه برسد به صمد که شنا هم بلد نبود.» با این وجود تأکید می‌کند : «البته هیچ‌کس ادعا نمی‌کند که فراهتی مأمور ساواک بود یا مأمور کشتن صمد.»

جزئیات متناقض دیگری نیز دربارهٔ مرگ بهرنگی روایت شده‌است. از جمله اسد بهرنگی گفته‌است : «جسد صورت و بدنش سالم بود.  دو سه تا جای زخم، طرف ران و ساقش بود، چیزی شبیه فرورفتگی. رئیس پاسگاه در صورت‌جلسه‌اش، به جای زخم‌ها اشاره کرد. بعدها البته توی پاسگاه دیگری، این صورت‌جلسه عوض شد». در همان جا ، اسد بهرنگی به همین تناقضات به شکل دیگری اشاره کرده‌است، از جمله این که گفته‌است فرج سرکوهی در جایی نوشته‌است که فراهتی گروهی را که به دنبال جسد صمد می‌گشته‌اند (و به گفتهٔ اسد بهرنگی شامل اسد بهرنگی، کاظم سعادتی، و دو نفر از شوهرخواهرهای بهرنگی بوده‌است) همراهی می‌کرده‌است، در حالی که چنین نبوده‌است.

اسد بهرنگی  می گوید: در زماني كه ما در كنار ارس دنبال صمد مي گشتيم و صمد راداد مي زديم مامورين ساواك به حانه صمد آمده و همه چيز را به هم ريخته بودند. ميز تحرير مخصوص او را شكسته بودند و نامه ها و يادداشت هايش را زير و رو كرده بودند. و اهل خانه را مورد باز جويي قرار داده بودند.و چند كتاب و يادداشت هم برداشته و برده بودند و خوشبختانه كتابخانه اصلي صمد را كه در آن طرف حياط بود نديده بودند

 

 

 

 
 
 

جلال آل احمد

 

این‌ها را جلال آل احمد گفته است در باره‌ی صمد:

«صمد بهرنگی، آموزگاری آذربایجانی بود که در دهات اطراف تبریز می‌‌چرخید و به بچه‌ها درس می‌‌داد و برای‌‌شان کتاب می‌‌برد و قصه می‌‌گفت. قصه‌های عامّه را هم جمع می‌کرد. گاهی برای بزرگ‌ترها هم حرف‌های خوب می‌‌زد. آقا صمد" با زدن همین حرف‌ها که پ‍ژواك دردهای مردم محروم بود، خودش را آن چنان در دل‌شان جا کرده بود که گویا حکومت و سیستم امنیتیی‌‌اش ترس برشان داشت. و بالاخره در شهریور ماه سال 1347 خبر آمد که صمد بهرنگی وقتی رفته بوده در رودخانه‌ی مرزی ارس آب‌تنی کند، غرق شده است:

«و حالا خبر مرگ این برادر کوچک‌تر. که داغی بود. داغ صمد. و از "ارس" رسیده ... خبر را ساعدی داد. تلفنی. سلام و احوالپرسی، با صدایی گرفته. صمد افتاده توی ارس! ... از بس صدا گرفته بود. یا از بس خبر غیرمترقب بود. آخر به این یکی بیشتر عادت داریم. که فلانی افتاده توی هروئین _فلان دیگری افتاد به دامن دستگاه_ و فلان دیگری توی چاه ویل مزدوری. و حالا این هم صمد. ولی او که این کاره نبود! استخوان سخت‌تر از این‌ها بود. یک دهاتی آواره‌ی "خسروشاه" و "ممقان" و "دهخوارقان". یک کولی... نه. یک "عاشق" به معنی آذربایجانی‌اش. عاشقی که تارش را "میلت" [ تلفظ آذری ملت] به دوش می‌کشید... ساعدی‌ درآمد: «نعش‌ش را سه روز بعد از آب گرفته‌اند ...» که یخ کردم و نشستم. و "خب، دیگر؟" بله دیگر، با دوستی که شنا می‌‌دانسته رفته آب‌بازی. آن طرف‌ها قصه جمع می‌کرده. و لابد گاهی تفننی. اما خودش شنا نمی‌دانسته. و درغلطیده. و دوستش به سر و کله زنان تنها برگشته. و حالا جماعتی از اطرافیانش را در تبریز گرفته‌اند. و دوست همراهش در جواب بازجویی‌ها قند‌شکن را برداشته و زده به سر خودش و دیگر قضایا ... ولی همین؟ و یعنی که صمد مرد؟ که ما برایش آن همه آرزوها در سر می‌پختیم؟ این زبان روستای آذربایجان، این وجدان بیدار یک فرهنگ تبعیدی، این همپالکی تازه به راه افتاده‌ی "هانس اندرسن" این معلم سیار که از لای سطور"حیدر بابایه سلام" پا در راه گذاشته بود و به "ساوالان" و "خالخال" می‌گریخت؟

آخر نكند سربه‌نیستش کرده‌اند؟ نکند خودکشی کرده؟ آخر آدمی که شنا بلد نیست چرا باید به رودخانه زده باشد؟ و مگر ارس در حدود 16 تا 19 شهریور چقدر آب دارد که بتواند کسی را دربغلطاند؟ بسترش را خود من در "پارس‌آباد" دیده‌ام. جوری نیست که بی‌مزاحمت مأمورهای مرزی دو طرف [منظور دو طرف مرز ایران و شوروی سابق است.] بشود تن به آبش زد. و خود رودخانه پهنه‌ی گسترده‌ای. و هر نقطه‌اش گداری ... و بر بلندی هر دو طرف سیم خاردار کشیده و نگهبانان به نظاره ایستاده. ولی گفتند که دوستش افسر جوانی بوده. پس لابد مزاحمت نگهبانان مرزی را به اعتبار لباسش برداشته بود. و بعد هم گفتند که در "خدا آفرین" بستر رود تنگ می‌شود و فشار آب و ... ولی من هنوز باورم نمی‌شود. من فقط این را می‌دانم که صمد نباید مرده باشد. صمد نمی‌تواند مرده باشد! صمد را با "کند و کاو در مسائل تربیتی" شناختم. یعنی ناله‌ی همدردش را شنیدم. و راستش از شما چه پنهان خیلی هم خوشحال شدم. این‌که ببینی یکی دیگر از آن سرِ آذربایجان دارد، همان پرت و پلاها را می‌گوید ... و آن وقت دنبالش کردم. در قصه‌هاش. و بعد که گاهی بیرو ن‌بُر می‌زد به تهران. ... یک بار آمد با یکی از قصه‌هاش. و با این شعر محلی به‌عنوان اهداء بر صفحه‌ی اولش:

عزیزم باغ دادارا                                                          عزیزم در باغ شانه بزن

آچ زولفون باغدادارا                                                     زلف‌هایت را باز کن و در باغ شانه کن

بولبولی گولدن اوتور                                                    بلبل را به خاطر گل

چکوبله باغدا دارا                                                        در باغ به دار زده‌اند.

که دیدم که رمانتیک است! درعین حال که چه اصراری داشت در زنده کردن زبان مادری‌اش. و حالا من چه کنم؟ چگونه باور کنم که صمد مرده؟ او که یک تنه ادای دین به زبان مادریش را تعهد می‌کرد _او که به سرخوردگی از ما بزرگ‌ترها و به نفرت از "از ما بهتران" به کودکان پناه برده بود. ... و آیا کافی است که حالا در مرگ او فقط بگویی لا اله الا الله!؟ حتی نیما که مُرد من در رثایش درماندم. آن وقت حالا بایست در داغ این برادر کوچک‌تر عزا گرفت و مرثیه گفت و مگر چند تا صمد داریم؟ و آیا کافی است مدرن‌بازی درآوردن؟ و به جای گریستن در غم مرگ او بر کربلای "ویت‌نام" گریستن؟ ... نه فایده ندارد. بهتر این است که من اکنون با چهل و پنج شش سال عمر و با کلی پز و افاده و معلومات، امّا به عوامی عام‌ترین آدم‌ها، به دیرباوری هر زندیقی که فرض کنی، به جای این‌ که در مرگ این برادر کوچک‌تر عزا بگیرم یا عصا به دست بگیرم  "چو" بیاندازم که صمد، عین آن ماهی سیاه کوچک، از راه "ارس" خود را اکنون به دریا رسانده است. تا روزی از نو ظهور کند.»

 

(دریغ و صد افسوس که آدمی مثل جلال که این جوری همه چیز را نگاه می‌کرد، کمتر از یک سال پس از نوشتن این مقاله خودش هم رفت پیش صمد و تختی و ... گفتند سکته کرده. در سن 46 سالگی.)

احمد بصیری : “…وقتی تو رفتی ماهی سیاه کوچولو به دریا رسید…”

طاهر احمدزاده: سال 50 بود که به دیدار آیت اطالقانی رفتم. وقتی وارد اتاق شدم, نوشته ای را مطالعه می کردند. گفت : این نوشته را مطالعه کرده ای؟ نوشته ی صمد بهرنگی بنام ” ماهی سیاه کوچولو” بود. گفتم خوانده ام, گفت : این را برای کودکان نوشته اما ما بزرگترها این را بخوانیم.

غلامحسین ساعدی : صمد بهرنگي تاريخ تولد و تاريخ مرگ ندارد، براي او نمي‌شود شرح احوال و تراجم ترتيب داد. مرگ او آنقدر باورنكردني است كه زندگيش بود و زندگيش هميشه آن چنان آميخته با هيجان بود كه بي‌شباهت به يك افسانه نبود. يك معلم بود اگرچه تبعيدﻯ روستاها ولي عاشق روستاها.... آزمون تنها معيار زندگيش بود.... شاهكار  او زندگيش بود.

بعد از چاپ هر كتاب، هزاران هزار نامه از بچه‌ها به او مي‌رسيد و او براﻯ همه جواب مي‌نوشت، و چه حوصله غريبي در اين كار داشت و جيب هايش هميشه پر بود از نامه‌هايي كه بچه ها برايش نوشته بودند.

محمود دولت آبادی: کتاب 24 ساعت در خواب و بیداری بهرنگ را خواندم, ساده و روان بود. مثل آب که در بستر جوی روان است…بخوبی دیدم که او به زندگی شرافتمندانه آدمی عشق دارد. تولستوی در جایی گفته:تمام تاریخ اروپا می تواند زمینه یک رمان تاریخی قرار بگیرد. همچنانکه فقط یک روز از زندگی یک دهقان نا مشخص روسی اما هیچکس نگفته بود که 24ساعت  از زندگی یک پا برهنه ایرانی می تواند, زمینه یک قصه قرار گیرد که در آن اندیشه های دقیق یک نویسنده با دقت جریان داشته باشد و بهرنگ این را عملا” ثابت کرده…بعد از اینکه او خونش را به ارس (آراز) داد, نمی دانم چرا قلبم گریست؟ دردی بر درد و اندوهگین به آثارش رجوع کردم, کتابهای نازک, ساده و درست. او بدرستی اندیشیده بود و صادقانه هنر را در خدمت اندیشه های عزیزاش گرفته بود و اندیشه اش را طبق اخلاص پیش من و توگذاشت.

اسد بهرنگی ( از قلم برادر): نوشتن درباره کسی چون صمد, که سنی از او نگذشته بود و درباره خودش هم حرفی نزده بود که از میان رفت و عقیده هم داشت ” آنقدر گفتنی است که نوبت به از خود گفتن نمی رسد” مقام ها و ریاست های مختلف و کیابیایی هم نداشت پدر و مادرش هم از مردم عادی همین شهر و دیار بودند, مشکل بود. برادرم صمد می خواست همیشه معلم باقی بماند, اینکه بچه ها را ببیند و دینش را ادعا کند. ماهی سیاه و داستانهای دیگر او آخرین نوشته های او نبود. صمد در تهران چند ماهی سرگرم تنظیم کتاب ” الفبایش” بود.
جلال آل احمد: شنیدن خبر دشوار بود. صمد مرد! که ما برایش آرزوها در سر می پختیم؟ این زبان روستائی های دیارش و وطن اش آذربایجان. این وجدان بیدار یک فرهنگ تبعید این همپالکی تازه به راه افتاده, هانس آندرسن این معلم سیار که از لای سطور حیدر بابایه سلام, پا در راه گذاشته بود و به ساوالان وخلخال می گریخت. نکند آخر سر به نیستش کردند؟ نکند خود کشی کرده؟!!  نه چرا چنین آدمی باید به رود خانه زده باشد؟ مگر آراز در 16 شهریور چقدر آب دارد که بتواند کسی را بغلطاند؟ من فقط این را میدانم که صمد نباید مرده باشد, مگر می توان باور کرد؟!

م.صدیق :صمد بهرنگی بی اغراق یکی از شرکت کنندگان فعال در نوسازی ادبیات معاصر ایران (بویژه آذربایجان) است. تلاش بهرنگ در راه مبتکرانه جدیدش قابل تحسین است و این روش خلاقانه در انتشار داستانهای کودکان دید تازه ای به نویسندگان می دهد. در داستانهای بهرنگی دیگر از دیو , پریزاد ,خاقان و مبارزات تخیلی جادوگری و پری و…که چاشنی و محتوای داستانهای کودکان تمام دنیا شده, خبری نیست و بدرستی می توان گفت : بهرنگ تحولی در ادبیات کودکان و در نتیجه ادبیات معاصر بوجود آورده.

موسوی فریدونی: بهرنگ به منطق کودکان وارد است. زبان آنها را می فهمد و با آگاهی که نسبت به زمان و مکان دارد و وظایفش برای کودکانی که آینده برای آنهاست, قصه می گوید. بهرنگ جز آنکه قصه گوی بچه هاست, رابطه و نماینده آنها نزد بزرگسالان است. آرزوی آنها و راه بر آورده کردن آنها را نیز می داند…

آراز: در قصه هایی که در اواخر بهرنگ در زمینه کدکان نوشته, فریادهای یک اسیر نهفته است و دیگر مسائل زندگی اجتماعی تحت الشاع و در اطراف آن دور می زند و نتیجتا” اثری که بتواند شعور اجتماعی را تحرک بخشد و ضرورتی که به حال کنونی باشد, بوجود می آید و در عین حال برای کودکان نوشته میشود.

احمد شاملو: آنچه مرگ صمد را تلخ تر می کند از دست رفتن موجودی یگانه است. مرگی است که براستی ایجاد خلاء می کند. شهری است که ویران می شود, نه فرو نشستن بامی, باغی است که تاراج می شود. نه پرپر شدن گلی, چلچراغی است که در هم می شکند. نه فرو مردن شمعی و سنگری است که تسلیم می شود نه در افتادن مبارزی!

خسروگلسرخي:

 هروقت به كتاب فروشي مي‌آمد كارش اين بود كه مواظب خريد دانش‌آموزان باشد، او نمي‌گذاشت كه بچه‌ها كتابهاﻯ مبتذل عشقي بخرند. يادم نمي‌رود كه صمد روزي به كتاب فروشي آمده بود به جواني كه ميخواست كتاب جنايي بخرد، خيلي اصرار كرد كه منصرف شود، جوان نپذيرفت. صمد چون معلم بود ميدانست كه چطور حرف بزند. هرطورﻯ بود آدرس جوان را گرفت. جوان كتاب دلخواه را خريد و رفت. ولي صمد كتاب هايي كه مي‌خواست او بخواند خودش خريد و براﻯ همين جوان پست كرد.
همين جوان بارها به كتابفروشي آمد و سراغ صمد را گرفت، ولي صمد رفته بود.

رضا براهني:

به اين زودي صمد بهرنگي تبديل به اسطوره مليت ستمديدهء خود شده است. ... صمد، اين واقعيت‌گرا ترين قصه گوي زمانهء ما، بي ترديد، پر شورترين و حال ترين «افسانه محبت» روزگار ما نيز هست.

از دیدگاه غربی ها :

براد هانس: بهرنگی به منظور فرار از دست سانسور, شکل قصه عامیانه را برگزید. قصه نویسی بهرنگی شامل قصه های عامیانه است که از ترکی آذری ترجمه شده و یا خود قصه ای جدید به شمار می آید.

از آیینه نویسنده ای از کشور همسایه

مقصود حاجی یف : صمد در قلب شاگردانش عشق به زندگی و مبارزه بیدار می کرد.

آری با مرگ صمد, خیلی از نویسندگان قلم خویش را بدست گرفتند و اندیشه های خود را در باره این صاحب قلم آذربایجانی می نویسند, و حتی عده ای از اینرو صاحب شهرت می شوند.
از حرف های مادر صمد:صمد غیر از بچه های دیگرم بود. روزی به او گفتم چرا زود زود به خانه خواهرهایت نمی روی؟ آخر آنها هم کسی ندارند, چشم به راهند. صمد در حالی که ناراحت شده بود گفت: ” من نمی فهمم مادر! تو چرا این حرف را می زنی, اولش که من هر وقت فرصت کردم سری به آنها می زنم. در ثانی مگر مردم بی چیز و فقیر, بچه های بی پدر و مادر کم هستند؟ چرا نمی گویی سری به آنها بزن. مگر خواهران من از آنها درمانده ترند, اینها باز هم هر چطور شده خانه و شوهری دارند. زندگی و سامانی ولی آنها…

+ نوشته شده توسط سیامک آرش آزاد در یکشنبه دهم شهریور 1387 و ساعت 12:13 |