تبليغاتX
حرف های من

سارا

 

 

چشمهايت

               روياي كودكيم بود

و نگاهت

            ـ اُريب و خيس ـ

               باران لحظه‌هاي دلتنگيم.

دوستت دارم

              و تو قرنهاست اين را مي‌داني!

نمي‌دانم

             گؤزلريندن دانيشيم

            اللريندن دانيشيم

            سئلين اوزونده يانان

             تئللريندن دانيشيم

                        نه‌ييندن دانيشيم؟

چرا از يادم نمي‌روي سارا؟!

 


اين‌گونه تلخ نگاهم مكن

           اين دست‌هاي خالي

                         ميراث اجدادي من است

           و اين زمين نفرين شده

                         كه نامش وطن است

          و اين زبان زنجيري

                          ميراث اجدادي من است

من با اين زبان زنجيري

هزار بار داد زده‌ام:

             “ سارا

                   دنيزلر گليني

                            سئويرم سني.”

من راز اين زنجيرها را

پنجاه سال است مي‌گريم!

 

بعد از تو

         اين سروهاي بي‌خاصيت هميشه سبز

         اين آسمان ويران و نانجيب

         اين عروسكان كاغذي

                                    اذيتم مي‌كنند.

كجاي كاري خاتون

         اين ماهي كوچك

             در اين تُنگِ تَنگ نمي‌رقصد!

 


بعد از تو

         او قدر آديني آغلاميشام

         او قدر سن‌سيزليگيمي

              ناغيل ائديب اوشاقلارا دئميشم كي

            اونلارين اليندن كوچه‌ميزه گئدنميرم!

چرا از ياد كودكان كوچه‌مان نمي‌روي سارا؟!

                  

قصه‌هاي شيرين مادر بزرگ

                                يادم رفت

گريه‌هاي پنهان مادر

  يادم رفت

و دست‌هاي خسته‌ي پدر

                               يادم رفت

حتي شعري كه امروز مي گويم

                               ديروز يادم مي‌رود!

چرا تو از يادم نمي‌روي سارا؟!

 


و من با اين زبان زنجيري

      هنوز هم كه هنوز است

           جار مي‌زنم:

                  “ سارا

                          دنيزلر گليني

                                سئويرم سني....” 

 

آذر ماه 1375    

 

حمید شهانقی

+ نوشته شده توسط سیامک آرش آزاد در یکشنبه بیست و هشتم مهر 1387 و ساعت 12:20 |

عجب صبري خدا دارد !

 

 

اگر من جاي او بودم

همان يك لحظه اول

كه اول ظلم را مي ديدم از مخلوق بي وجدان

جهان را با همه زيبايي و زشتي

بروي يكدگر ويرانه ميكردم .

 

عجب صبري خدا دارد !

 

اگر من جاي او بودم

كه در همسايه صدها گرسته ، چند بزمي گرم عيش و نوش ميديدم

نخستين نعره مستانه را اموش آندم

بر لب پيمانه ميكردم

 

عجب صبري خدا دارد !

 

اگر من جاي او بودم

كه ميديدم يكي عريان و لرزان، ديگري پوشيده از صد جامه رنگين

زمين و آسمان را

واژگون ، مستانه ميكردم

 

 

عجب صبري خدا دارد !

 

اگر من جاي او بودم

نه طاعت ميپذيرفتم

نه گوش از بهر استغفار اين بيدادگر ها نيز كرده

پارع پاره در كف زاهد نمايان

سبحه صد دانه ميكردم

 

 

عجب صبري خدا دارد !

 

اگر من جاي او بودم

براي خاطر تنها يكي مجنون  صحرا گرد بي سامان

هزاران ليلي نازآفرين را كو بكو

آواره و ديوانه ميكردم

 

عجب صبري خدا دارد !

 

اگر من جاي او بودم

بگرد شمع سوزان دل عشاق سر گردان

سراپاي وجود بي وفا معشوق را

پروانه ميكردم

 

عجب صبري خدا دارد !

 

اگر من جاي او بودم

بعرش كبريايي ، با همه صبر خدايي

تا كه ميديدم عزيز نابجايي ، ناز بر يك ناروا گرديده خواري ميفروشد

گردش اين چرخ را

وارونه بي صبرانه مي كردم

 

عجب صبري خدا دارد !

 

اگر من جاي او بودم

كه ميديدم مشوش عارف و عامي زبرق فتنه اين علم عالم سوز مردم كُش

بجز انديشه عشق و وفا، معدوم هر فكري

در اين دنياي پر افسانه ميكردم

 

عجب صبري خدا دارد !

 

اگر من جاي او بودم

 

همين بهتر كه او خود جاي خود بنشسته و ، تاب تماشاي تمام زشت كاريهاي اين مخلوق را دارد

وگرنه من به جاي او چو بودم

يكنفس كي عادلانه سازشي

با جاهل و فرزانه ميكردم

 

عجب صبري خدا دارد !    عجب صبري خدا دارد !

 

+ نوشته شده توسط سیامک آرش آزاد در یکشنبه بیست و یکم مهر 1387 و ساعت 23:37 |
بانوی بزرگوار من!

به راستی که چه درمانده اند آنها که چشم تنگ شان را به پنجره های روشن و آفتابگیر کلبه های کوچک دیگران دوخته اند...
و چقدر خوب است، چقدر خوب است که ما- تو و من- هرگز خوشبختی را در خانه همسایه جستجو نکرده ایم.
این حقیقتاً اسباب رضایت خاطر و سربلندی ماست که بچه هایمان هرگز ندیده و نشنیده اند که ما از رفاه دیگران، شادی های دیگران، داشتن های دیگران، سفره های دیگران و حتی سلامت دیگران، به حسرت سخن گفته باشیم. و من، هرگز، حتی یک نفس شک نکرده ام که تنها بی نیازی روح بلندپرواز تو این سرافرازی و آسودگی بزرگ را به خانه ما آورده است...
تو با نگاهی پر شوکت و رفیع- همچون آسمان سخی- از ارتفاعی دست نیافتنیف به همه ما آموختی که می توان از کمترین شادی متعلق به دیگران، بسیار شاد شد- بدون توقع تصرف آن شادی یا سهم خواهی از آن.
من گفته ام، و تو در عمل نشان داده ای:
خوشبختی را نمی توان وام گرفت.
خوشبختی را نمی توان برای لحظه ای نیز به عاریت خواست.
خوشبختی را نمی توان دزدید
نمی توان خرید
نمی توان تکدی کرد...
بر سر سفره خوشبختی دیگران، همچون یک ناخوانده مهمان، حریصانه و شکم پرورانه نمی توان نشست، و لقمه ای نمی توان برداشت که گلوگیر نباشد و گرسنگی را مضاعف نکند.
پرنده سعادت دیگران را نمی توان به دام انداخت، به خانه خویش آورد، و در قفسی محبوس کرد- به امید باطلی، به خیال خامی.
خوشبختی، گمان می کنم، تنها چیزی است در جهان که فقط با دست های طاهر کسی که به راستی خواهان آن است ساخته می شود، و از پی اندیشه های طاهرانه.
البته ما می دانیم که همه گفت و گوهایمان در باب خوشبختی، صرفا مربوط به خوشبختی در واحدهای بسیار کوچک است نه خوشبختی اجتماعی، ملی، تاریخی و بشری...
برای رسیدن به آنگونه خوشبختی- که آرمان نهایی انسان است- نیرو، امید، اقدام و اراده مستقل فردی راه به جایی نمی برد و در هیچ نامه ای هم، حتی اگر طوماری بلند باشد، نمی توان درباره آن سخن به درستی گفت.
عزیز من!
خوشبختی امروز ما، تنها و تنها به درد آن می خورد که در راه خوشبخت سازی دیگران به کار گرفته شود. شرط بقای سعادت ما این است، و همین نیز علت سعادت ماست.
یک روز از من پرسیدی: "کی علت و معلول، کاملا یکی می شود؟" و یادت هست که من، درجا، جوابی نیافتم که بدهم. بسیار خوب! پاسخت را اینک یافته ام.

نامه بیستم


عزیز من!


فردا، یک بار دیگر، سالروز ازدواج ماست، و من که اینجا نشسته ام و صبورانه خط می نویسم و هنوز هیچ پیشکشی کوچکی برای تو تدارک ندیده ام؛ اما این تنها مساله ای است که هرگز، به راستی هرگز مرا نگران نکرده است، و نیز نخواهد کرد. نگران، نه؛ اما غمگین، البته چرا.
این، در عصر نفرت انگیز شی ئی شدن محبت و عشق، معجزه ای است که ما- من و تو- خوشبختی مان را، نه تنها بر پایه پول، بل حتی در رابطه با آن نساخته ایم؛ که اگر چنین کرده بودیم، چندین و چند بار، تاکنون، می بایست شاهد ویران شدن شرم آور این بنا بوده باشیم...
و چقدر تاسف انگیز است ویران شدن چیزی که خوب بودنش را مومنیم.
و کیست که در میان ما که نداند این معجزه حذف پول به عنوان حلال مشکلات، تنها به همت والا، گذشت بی نهایت، بلندنظری و منش بزرگوارانه تو ممکن گشته است؟


نامه بیست و یکم


عزیز من!


خوشبختی، نامه ای نیست که یکروز، نامه رسانی، زنگ در خانه ات را بزند و آن را به دستهای منتظر تو بسپارد. خوشبختی، ساختن عروسک کوچکی است از یک تکه خمیر نرم شکل پذیر... به همین سادگی، به خدا به همین سادگی؛ اما یادت باشد که جنس آن خمیر باید از عشق و ایمان باشد نه هیچ چیز دیگر...
خوشبختی را در چنان هاله ای از رمز و راز، لوازم و شرایط، اصول و قوانین پیچیده ادراک ناپذیر فرو نبریم که خود نیز درمانده در شناختنش شویم...
خوشبختی، همین عطر محو و مختصر تفاهم است که در سرای تو پیچیده است...


+ نوشته شده توسط سیامک آرش آزاد در پنجشنبه یازدهم مهر 1387 و ساعت 13:5 |
 

 

پیشاپیش عید سعید فطر را به همه روزه داران تبریک می گویم

+ نوشته شده توسط سیامک آرش آزاد در دوشنبه هشتم مهر 1387 و ساعت 12:30 |
الهی

الهی این سوزما امروز درد امیز است

نه طاقت به سربردن نه جای گریز است ،این چه تیغ است که چنین تیز است

الهی درد میدانم و دارو نمیدانم

الهی تو شفاساز که از این معلولان شفاعی ناید

تو گشایشی ده که از این بندیان کاری نگشاید

به سامان ار که سخت بی سامانیم ، جمع دار که بس پریشانیم

دانایی ده که از راه نیوفتیم،بینایی ده که در چاه نیوفتیم،نگاه دار تا پریشان نشویم

به راه دار تا پشیمان نشویم،بیاموز تا راه از چاه دانیم،برافروز تا در تاریکی نمانیم

همه را از خود رهایی ده

همه را با خود اشنایی ده

همه را از مکر اهرمن نگاه دار

همه را از فتنه نفس اگاه ساز

از نفس بدم یا رب از غیر خودم رهایی ده یارب

بیگانه ز اشنا و خویشم گردان یعنی به خود اشنایی ده یارب

یا رب

یارب به شراب عشق سرمستم کن و از عشق خود نیست کن و هستم کن

وز هرچه بجز عشق تهی دستم کن یک باره به بند عشق پا بندم کن

الهی ان که تو را دشمنی آموخت سوخت

ان کس که جوهر حیات شناخت لب دوخت

ان که دم از بیگانگی زد آشنایی نیاموخت

دل جایگاه مهر است نه جای جوشش و کین

جان از دوستی جان میگیرد و کینه با کین

دوستی کلید درهای بسته است و مرهم دلهای شکسته

چه زیباست جهان اگر بینایی بیاموزیم

و چه مهربانند جهانیان اگر دریچه دل پراز مهر را بگشاییم

+ نوشته شده توسط سیامک آرش آزاد در چهارشنبه سوم مهر 1387 و ساعت 13:42 |