سارا
چشمهايت
روياي كودكيم بود
و نگاهت
ـ اُريب و خيس ـ
باران لحظههاي دلتنگيم.
دوستت دارم
و تو قرنهاست اين را ميداني!
نميدانم
گؤزلريندن دانيشيم
اللريندن دانيشيم
سئلين اوزونده يانان
تئللريندن دانيشيم
نهييندن دانيشيم؟
چرا از يادم نميروي سارا؟!
اينگونه تلخ نگاهم مكن
اين دستهاي خالي
ميراث اجدادي من است
و اين زمين نفرين شده
كه نامش وطن است
و اين زبان زنجيري
ميراث اجدادي من است
من با اين زبان زنجيري
هزار بار داد زدهام:
“ سارا
دنيزلر گليني
سئويرم سني.”
من راز اين زنجيرها را
پنجاه سال است ميگريم!
بعد از تو
اين سروهاي بيخاصيت هميشه سبز
اين آسمان ويران و نانجيب
اين عروسكان كاغذي
اذيتم ميكنند.
كجاي كاري خاتون
اين ماهي كوچك
در اين تُنگِ تَنگ نميرقصد!
بعد از تو
او قدر آديني آغلاميشام
او قدر سنسيزليگيمي
ناغيل ائديب اوشاقلارا دئميشم كي
اونلارين اليندن كوچهميزه گئدنميرم!
چرا از ياد كودكان كوچهمان نميروي سارا؟!
قصههاي شيرين مادر بزرگ
يادم رفت
گريههاي پنهان مادر
يادم رفت
و دستهاي خستهي پدر
يادم رفت
حتي شعري كه امروز مي گويم
ديروز يادم ميرود!
چرا تو از يادم نميروي سارا؟!
و من با اين زبان زنجيري
هنوز هم كه هنوز است
جار ميزنم:
“ سارا
دنيزلر گليني
سئويرم سني....”
آذر ماه 1375
حمید شهانقی

