تبليغاتX
حرف های من
شادی هایتان به بلندی این شب و غم هایتان به کوتاهی این روز باد

بوسه زند بر نسیم پیکر رنجور دشت               خاطر من سبز بود یاد تو از آن گذشت

سبزترین خاطرات در شب یلدای عشق         آمدو یک لحظه ماند رفت و دگر بر نگشت

عمرتون صد شب یلدا

                    دلتون قد یه دریا

                                      توی این شبای سرما

                                                                      یادتون همیشه با ما

 

 

راستی زود باشید جوجه هاتون رو هم بشمارید

+ نوشته شده توسط سیامک آرش آزاد در پنجشنبه بیست و هشتم آذر 1387 و ساعت 12:23 |

 این دختر خانم کوچولوی شیطانچه "  آیدا فخری "   بچه خواهر من است.

۲۶ آذر ماه ۱۳۸۲ بدنیا اومده و روز سه شنبه  وارد شش سالگیش میشه

دوتا شعر ترکی رو که در زیر می خوانید بابا بزرگش " حميد آرش‌آزاد " سروده است.

 ايستكلي نَوَه‌م، آيداخانيم

حميد آرش‌آزاد

سني گؤزه‌ل ياراديبدير طبيعت، آيداخانيم

بهشت، اوْ حُسن‌دن، آنجاق بير آيت، آيداخانيم

ناغيل‌لارين پري‌سي، هم بهشت حوري‌لري

سنين‌جه گؤرمه‌ميش اصلاً وجاهت، آيداخانيم

شيرين‌ليگين، نئچه يوزمين پته‌ك‌دن آرتيق‌دير

هم اوْنجا دوز داغي تك وار ملاحت، آيداخانيم

گونش‌ده، آي‌دا، سنه سجده ائتسه‌لر، يئري وار

«وُنوس» گره‌ك سنه ائتسين عبادت، آيداخانيم

هم ائتسه فخر سنه «فخري» طايفاسي، يئري وار

چكه‌ر هم «آرشِ آزاد» منّت، آيداخانيم

يقين بو طايفالاري چوْخ سئويب اولو تانري

كي، سن كيمي بالا ائتميش عنايت، آيداخانيم

بوتون بو وار ـ يوْخوم، هم‌ده جانيم سنه قوربان

بو شرط‌ايلن، اوْلا من‌ده لياقت، آيداخانيم

هامي بيلير، سني بير «تانري‌جيك» كيمي سئوه‌رم

ولي بو اوْرتادا وار بير شكايت، آيداخانيم

گؤزه‌ل‌ليگي سنه بوْل وئرميش آللاه عالم‌ده

گله‌نده اخلاقا، ائتميش قناعت، آيداخانيم

دانيشديراندا، دئييرسن‌كي: «سن‌له دوست دگيلم»

بويور گؤره‌ك، بودو رسمِ محبّت، آيداخانيم؟!

دليل سوْراندا، دئييرسن‌كي: «سن‌ده چوْخ قوْجاسان!»

نه‌دن قوْجا گؤره‌ر عالم‌ده نفرت، آيداخانيم؟

مني قوْجالدان، اوْدوركي، سني اوشاق ياراديب

بو رسمي دونيادا قوْيموش طبيعت، آيداخانيم

تزه گليب بازارا، كيم بو كؤهنه‌يه باخاجاق؟

جهان‌دا واردير هميشه بو عادت، آيداخانيم

سني گتيردي طبيعت كي، كي سؤيله‌سين منه «گئت!»

منيم‌ده گئتمه‌ييمه چاتدي نؤوبت، آيداخانيم

خُداكي وئردي سنه جان، منيمكي‌ني آليري

دئيير: «تئز اوْل كي، باشا چاتدي مُهلت»، آيداخاني

بو آلتميش ايل منه بس‌دير، يوْرولموشام، گؤزه‌ليم

سنه، خُدا ائده‌ مين ايل كرامت، آيداخانيم

دئييرسن: «اوزده توكون آغ، باشيندادا آزدير»

بو باره‌ده مني ائتمه ملامت، آيداخانيم

باشين توكون‌ده، جوان‌ليق، قوْلومداكي گوجه‌تاي

طبيعت ائيله‌دي ايل‌لرله غارت، آيداخانيم

زمانه، انساني مين رنگ‌ايله بوْيار، عزيزي

بوْياغچي‌ليقدا تاپيپ چوْخ مهارت، آيداخانيم

اؤزوم دگيشمه‌ميشم رنگيمي، فلك دگيشيب

هميشه من‌ده وارايدي صداقت، آيداخانيم

اوْلار كي رنگ عَوَض ائتدي، چاتيب پولا، مقاما

منه فقط يئتي‌شيب فقر، زحمت، آيداخانيم

بير عؤمر اهل ـ عياليم، هم اؤزوم قاليب يوْخسول

جهان‌دا دايمي چكديك اذيّت، آيداخانيم

دئدين: «كادو آز آليبسان، اوْدوركي دوست دگيلم»

بو فقره كاش گله ميليون‌جا لعنت، آيداخانيم

بو رسمي كيم قوْيوب عالم‌ده‌كي، عزيزلرده

محبّته آلا بير بوْللو رشوه‌ت، آيداخانيم؟!

بئش ايل اوْلوركي، منه بير اؤپوش‌ده وئرميرسن

دوْداق‌لاريم اوزونه قالدي حسرت، آيداخانيم

سن حقلي‌سن، گؤزه‌ليم، چون‌كي سيگارين قوْخوسو

تؤره‌لدير انسان اوچون بوْللو نفرت، آيداخانيم

دئيه‌نده «پيس باباجون»، اينجي‌مز اوره‌ك سن‌دن

من ائتمه‌رم بو سؤزونده‌ن شكايت، آيداخانيم

گيلئي‌ليگي بيتيره‌ك گل، «بلاچه»، «شيطانچا»!

سنين‌له كوسمه‌گه يوْخ من‌ده طاقت، آيداخانيم

گؤزه‌ل‌لرين گؤزه‌لي! ايسته‌گيم بودور دايم


اوزون بير عؤمرون اوْلا، چوْخ‌دا راحت، آيداخانيم


گلين‌ليگين گؤره‌م، آغ پالتار، آغ‌دا بختين اوْلا


نصيب اوْلا سنه هر جور سعادت، آيداخانيم


يوز اللي ايل عؤمورون، بخته‌ورليگ‌ايله كئچه


ايشين هميشه اوْلا عيش ـ عشرت، آيداخانيم


اوزون اوْلا بوْيون، هم بختين، هم‌ده‌كي عؤمرون


باهار، ياشيل‌ليق اوْلا هم‌ده قسمت، آيداخانيم


گله‌نده اوْرتايا «آرش» سؤزو، گولومسه‌يه‌رك


ياواشجا بير اوْنادا ايسته رحمت، آيداخانيم

****************************************************************************

 مبارك اوْلسون

حميد آرش‌آزاد

بير ناز بالاسان، گول‌كيمي گؤيچه‌ك، آيدا

هئچ گول اوْلاماز گؤزه‌ل سنين‌ تك، آيدا

ياز تك بزه‌دين پاييزدا سن دونياميزي

اوْلسون بو دوْغوم گونون مبارك، آيدا

***

گول‌لر اوْلاماز سن‌كيمي الوان، آي قيز

تانري سني ائتميش بيزه احسان، آي قيز

باش‌دان- آياغا، حوري- مَلَك‌سن، سؤز يوْخ

اخلاق‌دا شولوق، بير آز دا شيطان، آي قيز

***

گلميشدي ايگيرمي آلتي‌گون «آذر»‌دن

بير پاي‌دا بيزه وئريلدي خوْش اختردن

بير كؤرپه مارال گلدي‌كي، نازلي باخيشي

اوْلموش بيز اوچون دگرلي مين گؤوهردن

***

سن، نازلي مارال‌سان، قوزو جئيران، آيدا

هر خوْش گولوشون دردلره درمان، آيدا

گلديكده، بيزه باغيشلاييبسان يئني جان

تايسيز بالاسان، جان سنه قوربان، آيدا

***

«سوْلماز» باغينا، گؤزه‌ل گول اوْلدون، گؤزه‌ليم

«رامين» حياتيندا سونبول اوْلدون، گؤزه‌ليم

شن نغمه، شيرين سؤزه ديل آچدين، آيدا

خوْش ماهني‌لي- سؤزلو، بولبول اوْلدون، گؤزه‌ليم

***

هر بير گولوشون، گول يارادير مين خوْنچا

جنّت‌ده‌ده يوْخ‌دو سن گؤزه‌ل تك غوْنچا

شادليق گونو، شن بايراميميزدير، آيدا

اوْينا، بيزه روح باغيشلا، آي شيطانچا

***

«فخري» حياتيندا، پارلادين اوْلدوز تك

«آرش» كاميني دادلي ائديبسن دوز تك

آذر آيي‌ني، مين اوچ‌ يوز هشتاد ايكي‌دن

بايرام ائده‌رك، خوْش بزه‌دين نؤوروز تك

 

+ نوشته شده توسط سیامک آرش آزاد در پنجشنبه بیست و یکم آذر 1387 و ساعت 14:50 |

 

 

صدای پای عید می آید. عید قربان عید پاک ترین عیدها است عید سر سپردگی و بندگی است. عید بر آمدن انسانی نو از خاکسترهای خویشتن خویش است. عید قربان عید نزدیک شدن دلهایی است که به قرب الهی رسیده اند. عید قربان عید بر آمدن روزی نو و انسانی نو است.

 

و اکنون در منايي، ابراهيمي، و اسماعيلت را به قربانگاه آورده اي اسماعيل تو کيست؟ چيست؟ مقامت؟ آبرويت؟ موقعيتت، شغلت؟ پولت؟ خانه ات؟ املاكت؟ ... ؟

اين را تو خود مي داني، تو خود آن را، او را – هر چه هست و هر که هست – بايد به منا آوري و براي قرباني، انتخاب کني، من فقط مي توانم " نشانيها " يش را به تو بدهم:

آنچه تو را، در راه ايمان ضعيف مي کند، آنچه تو را در "رفتن"، به "ماندن" مي خواند، آنچه تو را، در راه "مسئوليت" به ترديد مي افکند، آنچه تو را به خود بسته است و نگه داشته است، آنچه دلبستگي اش نمي گذارد تا " پيام" را بشنوي، تا حقيقت را اعتراف کني، آنچه ترا به "فرار" مي خواند آنچه ترا به توجيه و تاويل هاي مصلحت جويانه مي کشاند، و عشق به او، کور و کرت مي کند ابراهيمي و "ضعف اسماعيلي" ات، ترا بازيچه ابليس مي سازد. در قله بلند شرفي و سراپا فخر و فضيلت، در زندگي ات تنها يک چيز هست که براي بدست آوردنش، از بلندي فرود مي آيي، براي از دست ندادنش، همه دستاوردهاي ابراهيم وارت را از دست مي دهي، او اسماعيل توست، اسماعيل تو ممکن است يک شخص باشد، يا يک شيء، يا يک حالت، يک وضع، و حتي، يک " نقطه ضعف"!

اما اسماعيل ابراهيم، پسرش بود!

سالخورده مردي در پايان عمر، پس از يک قرن زندگي پر کشاکش و پر از حرکت، همه آوارگي و جنگ و جهاد و تلاش و درگيري با جهل قوم و جور نمرود و تعصب متوليان بت پرستي و خرافه هاي ستاره پرستي و شکنجه زندگي. جواني آزاده و روشن و عصياني در خانه پدري متعصب و بت پرست و بت تراش! و در خانه اش زني نازا، متعصب، اشرافي: سارا.

و اکنون، در زير بار سنگين رسالت توحيد، در نظام جور و جهل شرک، و تحمل يک قرن شکنجه "مسئوليت روشنگري و آزادي"، در "عصر ظلمت و با قوم خوکرده با ظلم"، پير شده است و تنها، و در اوج قله بلند نبوت، باز يک " بشر" مانده است و در پايان رسالت عظيم خدايي اش، يک " بنده خدا" ، دوست دارد پسري داشته باشد، اما زنش نازا است و خودش، پيري از صد گذشته، آرزومندي که ديگر اميدوار نيست، حسرت و يأس جانش را مي خورد، خدا، بر پيري و نااميدي و تنهايي و رنج اين رسول امين و بنده وفادارش – که عمر را همه در کار او به پايان آورده است، رحمت مي آورد و از کنيز سارا – زني سياه پوست –  به او يک فرزند مي بخشد، آن هم يک پسر! اسماعيل، اسماعيل، براي ابراهيم، تنها يک پسر، براي پدر، نبود، پايان يک عمر انتظار بود، پاداش يک قرن رنج، ثمره يک زندگي پرماجرا، تنها پسر جوان يک پدر پير، و نويدي عزيز، پس از نوميدي تلخ.

و اکنون، در برابر چشمان پدر – چشماني که در زير ابروان سپيدي که بر آن افتاده، از شادي، برق مي زند – مي رود و در زير باران نوازش و آفتاب عشق پدري که جانش به تن او بسته است، مي بالد و پدر، چون باغباني که در کوير پهناور و سوخته ي حياتش، چشم به تنها نو نهال خرّم و جوانش دوخته است، گويي روئيدن او را، مي بيند و نوازش عشق را و گرماي اميد را در عمق جانش حس مي کند.

در عمر دراز ابراهيم، که همه در سختي و خطر گذشته، اين روزها، روزهاي پايان زندگي با لذت " داشتن اسماعيل" مي گذرد، پسري که پدر، آمدنش را صد سال انتظار کشيده است، و هنگامي آمده است که پدر، انتظارش نداشته است!

اسماعيل، اکنون نهالي برومند شده است، جواني جان ابراهيم، تنها ثمر زندگي ابراهيم، تمامي عشق و اميد و لذت پيوند ابراهيم!

در اين ايام ، ناگهان صدايي مي شنود :

"ابراهيم! به دو دست خويش، کارد بر حلقوم اسماعيل بنه و بکُش"!

مگر مي توان با کلمات، وحشت اين پدر را در ضربه آن پيام وصف کرد؟

ابراهيم، بنده ي خاضع خدا، براي نخستين بار در عمر طولاني اش، از وحشت مي لرزد، قهرمان پولادين رسالت ذوب مي شود، و بت شکن عظيم تاريخ، درهم مي شکند، از تصور پيام، وحشت مي کند اما، فرمان فرمان خداوند است. جنگ! بزرگترين جنگ، جنگِ در خويش، جهاد اکبر! فاتح عظيم ترين نبرد تاريخ، اکنون آشفته و بيچاره! جنگ، جنگ ميان خدا و اسماعيل، در ابراهيم.

دشواري "انتخاب"!

کدامين را انتخاب مي کني ابراهيم؟! خدا را يا خود را ؟ سود را يا ارزش را؟ پيوند را يا رهايي را؟ لذت را يا مسئوليت را؟ پدري را يا پيامبري را؟ بالاخره، "اسماعيلت" را يا " خدايت" را؟

انتخاب کن! ابراهيم.

در پايان يک قرن رسالت خدايي در ميان خلق، يک عمر نبوتِ توحيد و امامتِ مردم و جهاد عليه شرک و بناي توحيد و شکستن بت و نابودي جهل و کوبيدن غرور و مرگِ جور، و از همه جبهه ها پيروز برآمدن و از همه مسئوليت ها موفق بيرون آمدن و هيچ جا، به خاطر خود درنگ نکردن و از راه، گامي، در پي خويش، کج نشدن و از هر انساني، خدايي تر شدن و امت توحيد را پي ريختن و امامتِ انسان را پيش بردن و همه جا و هميشه، خوب امتحان دادن ...

اي ابراهيم! قهرمان پيروز پرشکوه ترين نبرد تاريخ! اي روئين تن، پولادين روح، اي رسولِ اُلوالعَزْم، مپندار که در پايان يک قرن رسالت خدايي، به پايان رسيده اي! ميان انسان و خدا فاصله اي نيست، "خدا به آدمي از شاهرگ گردنش نزديک تر است"، اما، راه انسان تا خدا، به فاصله ابديت است، لايتناهي است! چه پنداشته اي؟

اکنون ابراهيم است که در پايان راهِ دراز رسالت، بر سر يک "دو راهي" رسيده است: سراپاي وجودش فرياد مي کشد: اسماعيل! و حق فرمان مي دهد: ذبح! بايد انتخاب کند!

"اين پيام را من در خواب شنيدم، از کجا معلوم که ..."! ابليسي در دلش "مهر فرزند" را بر مي افروزد و در عقلش، " دليل منطقي" مي دهد.

اين بار اول، "جمره اولي"، رمي کن! از انجام فرمان خود داري مي کند و اسماعيلش را نگاه مي دارد،

 "ابراهيم، اسماعيلت را ذبح کن"!

اين بار، پيام صريح تر، قاطع تر! جنگ در درون ابراهيم غوغا مي کند. قهرمان بزرگ تاريخ بيچاره اي است دستخوش پريشاني، ترديد، ترس، ضعف،پرچمدار رسالت عظيم توحيد، در کشاش ميان خدا و ابليس، خرد شده است و درد، آتش در استخوانش افکنده است.

روز دوم است، سنگيني "مسئوليت"، بر جاذبه ي "ميل" ، بيشتر از روز پيش مي چربد. اسماعيل در خطر افتاده است و نگهداريش دشوارتر.

ابليس، هوشياري و منطق و مهارت بيشتري در فريب ابراهيم بايد بکار زند. از آن "ميوه ي ممنوع" که به خورد "آدم" داد!

ابليس در دلش "مهر فرزند" را بر مي افروزد و در عقلش "دليل منطقي" مي دهد.

"اما ... من اين پيام را در خواب شنيدم، از کجا معلوم که ..."؟

اين بار دوم، "جمره وسطي"، رمي کن!

از انجام فرمان خودداري مي کند و اسماعيل را نگه مي دارد.

"ابراهيم! اسماعيلت را ذبح کن"! صريح تر و قاطع تر.

ابراهيم چنان در تنگنا افتاده است که احساس مي کند ترديد در پيام، ديگر توجيه نيست، خيانت است، مرز "رشد" و "غي" چنان قاطعانه و صريح، در برابرش نمايان شده است که از قدرت و نبوغ ابليس نيز در مغلطه کاري، ديگر کاري ساخته نيست. ابراهيم مسئول است، آري، اين را ديگر خوب مي داند، اما اين مسئوليت تلخ تر و دشوارتر از آنست  که به تصور پدري آيد. آن هم سالخورده پدري، تنها، چون ابراهيم!

و آن هم ذبح تنها پسري، چون اسماعيل!

کاشکي ذبح ابراهيم مي بود، به دست اسماعيل،  چه آسان! چه لذت بخش! اما نه، اسماعيلِ جوان بايد بميرد و ابراهيمِ پير بايد بماند.، تنها، غمگين و داغدار...

ابراهيم، هر گاه که به پيام مي انديشد، جز به تسليم نمي انديشد، و ديگر اندکي ترديد ندارد، پيام پيام خداوند است و ابراهيم، در برابر او، تسليمِ محض!

اکنون، ابراهيم دل از داشتن اسماعيل برکنده است، پيام پيام حق است. اما در دل او، جاي لذت" داشتن اسماعيل" را، درد "از دست دادنش" پر کرده است. ابراهيم تصميم گرفت، انتخاب کرد، پيداست که "انتخابِ" ابراهيم، کدام است؟ "آزادي مطلقِ بندگي خداوند"!

ذبح اسماعيل! آخرين بندي که او را به بندگي خود مي خواند!

ابتدا تصميم گرفت که داستانش را با پسر در ميان گذارد، پسر را صدا زد، پسر پيش آمد، و پدر، در قامت والاي اين "قرباني خويش" مي نگريست!

اسماعيل، اين ذبيح عظيم! اکنون در منا، در خلوتگاهِ سنگي آن گوشه، گفتگوي پدري و پسري!

پدري برف پيري بر سر و رويش نشسته، ساليان دراز بيش از يک قرن، بر تن رنجورش گذشته، و پسري، نوشکفته و نازک!

آسمانِ شبه جزيره، چه مي گويم؟ آسمانِ جهان ، تاب ديدن اين منظره را ندارد. تاريخ، قادر نيست بشنود. هرگز، بر روي زمين چنين گفتگويي ميان دو تن، پدري و پسري، در خيال نيز نگذشته است. گفتگويي اين چنين صميمانه و اين چنين هولناک!

-"اسماعيل، من در خواب ديدم که تو را ذبح مي کنم..."!

اين کلمات را چنان شتابزده از دهان بيرون مي افکند که خود نشنود، نفهمد. زود پايان گيرد. و پايان گرفت و خاموش ماند، با چهره اي هولناک و نگاههاي هراساني که از ديدار اسماعيل وحشت داشتند!

اسماعيل دريافت، بر چهره ي رقت بار پدر دلش بسوخت، تسليتش داد:

-"پدر! در انجامِ فرمانِ حق ترديد مکن، تسليم باش، مرا نيز در اين کار تسليم خواهي يافت و خواهي ديد که – اِنْ شاءَالله – از – صابران خواهم بود"!

ابراهيم اکنون، قدرتي شگفت انگيز يافته بود. با اراده اي که ديگر جز به نيروي حق پرستي نمي جنبيد و جز آزادي مطلق نبود، با تصميمي قاطع، به قامت برخاست، آنچنان تافته و چالاک که ابليس را يکسره نوميد کرد، و اسماعيل – جوانمردِ توحيد – که جز آزادي مطلق نبود، و با اراده اي که ديگر جز به نيروي حق پرستي نمي جنبيد، در تسليم حق، چنان نرم و رام شده بود که گوي، يک " قرباني آرام و صبور" است!

پدر کارد را بر گرفت، به قدرت و خشمي وصف ناپذير، بر سنگ مي کشيد تا تيزش کند!

مهر پدري را، درباره عزيزترين دلبندش در زندگي، اين چنين نشان مي داد، و اين تنها محبتي بود که به فرزندش مي توانست کرد. با قدرتي که عشق به روح مي بخشد، ابتدا، خود را در درون کُشت، و رگ جانش را در خود گسست و خالي از خويش شد، و پر از عشقِ به خداوند.

زنده اي که تنها به خدا نفس مي کشد!

آنگاه، به نيروي خدا برخاست، قرباني جوان خويش را – که آرام و خاموش، ايستاده بود، به قربانگاه برد، بر روي خاک خواباند،  زير دست و پاي چالاکش را گرفت، گونه اش را بر سنگ نهاد، بر سرش چنگ زد، - دسته اي از مويش را به مشت گرفت، اندکي به قفا خم کرد، شاهرگش بيرون زد، خود را به خدا سپرد، کارد را بر حلقوم قربانيش نهاد، فشرد، با فشاري غيظ آميز، شتابي هول آور، پيرمرد تمام تلاشش اين است که هنوز بخود نيامده، چشم نگشوده، نديده، در يک لحظه  "همه او" تمام شود، رها شود، اما...

آخ! اين کارد!

اين کارد... نمي برد!

آزار مي دهد،

اين چه شکنجه ي بي رحمي است!

کارد را به خشم بر سنگ مي کوبد!

همچون شير مجروحي مي غرد، به درد و خشم، برخود مي پيچد، مي ترسد، از پدر بودنِ خويش بيمناک مي شود، برق آسا بر مي جهد و کارد را چنگ مي زند و بر سر قرباني اش، که همچنان رام و خاموش، نمي جنبد دوباره هجوم مي آورد،

که ناگهان،

گوسفندي!

و پيامي که:

" اي ابراهيم! خداوند از ذبح اسماعيل درگذشته است، اين گوسفند را فرستاده است تا بجاي او ذبح کني، تو فرمان را انجام دادي"!

الله اکبر!

يعني که قرباني انسان براي خدا – که در گذشته، يک سنت رايج ديني بود و يک عبادت – ممنوع! در "ملت ابراهيم" ، قرباني گوسفند، بجاي قرباني انسان! و از اين معني دارتر، يعني که خداي ابراهيم، همچون خدايان ديگر، تشنه خون نيست. اين بندگان خداي اند که گرسنه اند، گرسنه گوشت! و از اين معني دارتر، خدا، از آغاز، نمي خواست که اسماعيل ذبح شود، مي خواست که ابراهيم ذبح کننده اسماعيل شود، و شد، چه دلير! ديگر، قتل اسماعيل بيهوده است، و خدا، از آغاز مي خواست که اسماعيل، ذبيح خدا شود، و شد، چه صبور! ديگر، قتل اسماعيل، بيهوده است! در اينجا، سخن از " نيازِ خدا" نيست، همه جا سخن از " نيازِ انسان" است، و اين چنين است " حکمتِ" خداوند حکيم و مهربان، "دوستدارِ انسان"، که ابراهيم را، تا قله بلند "قرباني کردن اسماعليش" بالا مي برد، بي آنکه اسماعيل را قرباني کند! و اسماعيل را به مقام بلند "ذبيح عظيم خداوند" ارتقاء مي دهد، بي آنکه بر وي گزندي رسد!

که داستان اين دين، داستان شکنجه و خود آزاري انسان و خون و عطش خدايان نيست داستان "کمال انسان" است، آزادي از بند غريزه است، رهايي از حصار تنگ خودخواهي است، و صعود روح و معراج عشق و اقتدار معجزه آساي اراده بشريست و نجات از هر بندي و پيوندي که تو را بنام يک «انسان مسئول در برابر حقيقت"، اسير مي کند و عاجز، و بالأخره، نيل به قله رفيع "شهادت"، اسماعيل وار، و بالاتر از "شهادت" - آنچه در قاموس بشر، هنوز نامي ندارد – ابراهيم وار! و پايان اين داستان؟ ذبح گوسفندي، و آنچه در اين عظيم ترين تراژدي انساني، خدا براي خود مي طلبيد؟ کشتن گوسفندي براي چند گرسنه اي!

موسم عيد است. روز شادى مسلمانان. روز قبولى در جشن بندگى خداوند. اى مسلمان حج گزار و اى كسى كه در شكوهمندترين آيين دينى از زخارف دنيا دور شدى و به او نزديكتر. ايام حج را نشانه اى از پاكيزگى ، رهايى، آزادگى، آگاهى و معنويت بدان. بدان كه زمين سراسر حجى است كه تو در آنى و بايد با سادگى، وقوف در جهان درون و بيرون و قربانى كردن همه آرزوهاى پوچ دنيوى، خود را براى سفر بزرگ آماده كنى. انسان مسافر چند روزه كاروان زندگى است. سلام بر ابراهيم، سلام بر محمد و سلام بر همه بندگان صالح خداوند.
 

+ نوشته شده توسط سیامک آرش آزاد در دوشنبه هجدهم آذر 1387 و ساعت 10:20 |
امروز شانزدهم آذر، روزي است كه سه دانشجوي دانشگاه تهران در اعتراض به دخالتهاي امريكا و انگليس در امور ايران و سفر "ريچارد نيكسون" معاون رييس جمهوري امريكا به تهران، همراه ديگر دانشجويان بپاخاستند و سينه خود را آماج گلوله هاي رژيم پهلوي قرار دادند تا سندي ديگر از روح ميهن پرستي، آزادي خواهي و استقلال طلبي فرزندان اين مرزوبوم را براي هميشه در تاريخ ثبت كنند. اين روز، روز دانشجو نام گرفته است.

معلم شهيد دكتر علي شريعتي در باره آنان نوشته است:«اگر اجباري كه به زنده ماندن دارم نبود، خود را در برابر دانشگاه آتش مي‌زدم، همانجايي كه بيست و دو سال پيش، «آذر» مان، در آتش بيداد سوخت، او را در پيش پاي «نيكسون» قرباني كردند! اين سه يار دبستاني كه هنوز مدرسه را ترك نگفته اند، هنوز از تحصيلشان فراغت نيافته‌اند، نخواستند ـ همچون ديگران ـ كوپن ناني بگيرند و از پشت ميز دانشگاه، به پشت پاچال بازار بروند و سر در آخور خويش فرو برند. از آن سال، چندين دوره آمدند و كارشان را تمام كردند و رفتند، اما اين سه تن ماندند تا هر كه را مي‏آيد، بياموزند، هركه را مي‌رود، سفارش كنند. آنها هرگز نمي‌روند، هميشه خواهند ماند، آنها «شهيد» هستند. اين «سه قطره خون» كه بر چهره دانشگاه ما، همچنان تازه و گرم است. كاشكي مي‏توانستم اين سه آذر اهورايي را با تن خاكستر شده‌ام بپوشانم، تا در اين سموم كه مي‏وزد، نفسرند! اما نه، بايد زنده بمانم و اين سه آتش را در سينه نگاه دارم.»

‏روايت مركز اسناد انقلاب اسلامي از واقعه 16 آذر 1332 چنين است:

 بيشتر از 50 روز از كودتاي آمريكايي ارتشبد زاهدي عليه دولت مردمي دكتر محمد مصدق در 28 مرداد 1332 نگذشته بود. مردم هنوز درك كودتا برايشان سنگين بود. اولين تظاهرات يك پارچه مردم عليه رژيم كودتا در همين روز اتفاق افتاد؛ دانشگاه و بازار به طرفداري از تظاهركنندگان اعتصاب كردند. تظاهرات به قدري سنگين بود كه كودتاچيان وارد معركه شدند و طاق بازار را بر سر بازاريان خراب كردند و دكان‏هاي آنان را به وسيله مزدوران خود غارت كردند.

16 آبان سال 32 بود؛ كابينه زاهدي و دولت انگلستان براي تجديد روابط ايران و انگلستان كه در جريان ملي سازي نفت قطع شده بود، مخفيانه شروع به مذاكرات كردند.

در تاريخ 24 آبان اعلام شد كه نيكسون معاون رئيس جمهور آمريكا از طرف آيزنهاور به ايران مي‏آيد. نيكسون به ايران مي‏آمد تا نتايج «پيروزي سياسي اميدبخشي را كه در ايران نصيب قواي طرفدار تثبيت اوضاع و قواي آزادي شده است» (نقل از نطق آيزنهاور در كنگره آمريكا بعد از كودتاي 28 مرداد) ببيند. دانشجويان مبارز دانشگاه نيز تصميم گرفتند كه هنگام ورود نيكسون، نفرت و انزجار خود را به دستگاه كودتا نشان دهند. وقوع تظاهرات هنگام ورود نيكسون حتمي مي‏نمود.

دو روز قبل از آن واقعه تلخ (14 آذر) زاهدي تجديد رابطه با انگلستان را رسما اعلام كرد و قرار شد كه «دنيس رايت»، كاردار سفارت انگلستان، چند روز بعد به ايران بيايد. از همان روز 14 آذر تظاهراتي در گوشه و كنار به وقوع پيوست كه در نتيجه در بازار و دانشگاه عده‏اي دست گير شدند. اين وضع در روز 15 آذر هم ادامه داشت.

رژيم شاه براي مسلط شدن بر اوضاع و حفظ امنيت سفر نيكسون نيروهاي نظامي خود را در دانشگاه مستقر كرد؛ روز 15 آذر يكي از دربانان دانشگاه شنيده بود كه تلفني به يكي از افسران گارد دانشگاه دستور مي‏رسد كه بايد دانشجويي را شقه كرد و جلوي در بزرگ دانشگاه آويخت كه عبرت همه شود و هنگام ورود نيسكون صداها خفه گردد و جنبنده‏اي نجنبد...

صبح شانزده آذر، هنگام ورود به دانشگاه، دانشجويان متوجه تجهيزات فوق العاده سربازان و اوضاع غير عادي اطراف دانشگاه شده، وقوع حادثه‏اي را پيش بيني مي‏كردند.

دانشجويان حتي الامكان سعي مي‏كردند كه به هيچ وجه بهانه‏اي به دست بهانه جويان ندهند. از اين رو دانشجويان با كمال خونسردي و احتياط به كلاس ها رفتند و سربازان به راهنمايي عده‏اي كارآگاه به راه افتادند. ساعت اول بدون حادثه مهمي گذشت و چون بهانه‏اي به دست آنان نيامد به داخل دانشكده‏ها هجوم مي‏آوردند؛ از پزشكي، داروسازي، حقوق و علوم عده زيادي را دستگير كردند. بين دستگير شدگان، چند استاد نيز ديده مي‏شد كه به جاي دانشجو مورد حمله قرار گرفته و پس از مضروب شدن به داخل كاميون كشيده شدند؛ چون احتمال وقوع حوادث وخيم‏تري مي‏رفت، لذا براي حفظ جان دانشجويان، دانشكده را تعطيل كردند و به آنها دستور دادند به خانه‏هاي خود بروند و تا اطلاع ثانوي در خانه بمانند.

دانشجويان نيز به پيروي از تصميم اولياي دانشكده، محوطه دانشگاه را ترك مي‏كردند ولي هنوز نيمي از دانشجويان در حال خروج بودند كه ناگاه سربازان به دانشكده فني حمله كردند. بهانه حمله آنان به دانشكده ظاهرا اين بود كه در اين گير و دار دو دانشجوي رشته ساختمان به حضور نظاميان در دانشگاه اعتراض مي‏كنند. ارتشي‏ها براي دست‏گيري آنان وارد دانشكده فني وارد كلاس درس مهندس شمس مي‏شوند تا دانشجويان معترض را دست گير كنند؛ وقتي مهندس شمس نسبت به حضور نظاميان در كلاس درس خود اعتراض مي‏كند او را با مسلسل به جاي خود مي‏نشانند و حتي با شكنجه مستخدم دانشكده سعي مي‏كنند كه آن دو دانشجو را بيابند.

رئيس وقت دانشگاه تهران براي اينكه جلوي ناآرامي‏ها را بگيرد، كل دانشگاه تهران را تعطيل كرد. حضور نظاميان در صحن دانشكده فني باعث شد كه بين نظاميان و دانشجويان، زد و خورد شود. عده‏اي از سربازان، دانشكده فني را به صورت كامل محاصره كرده بودند تا كسي از ميدان نگريزد. آنگاه دسته‏اي از سربازان با سر نيزه از در بزرگ دانشكده وارد شدند.

اكثر دانشجويان به ناچار پا به فرار گذاردند تا از درهاي جنوبي و غربي دانشكده خارج شوند. در اين ميان بغض يكي از دانشجويان تركيد و او كه مرگ را به چشم مي‏ديد و خود را كشته مي‏دانست ديگر نتوانست اين همه فشار دروني را تحمل كند و آتش از سينه پرسوز و گدازش به شكل شعاري كوتاه بيرون ريخت: «دست نظاميان از دانشگاه كوتاه!». هنوز صداي او خاموش نشده بود كه رگبار گلوله باريدن گرفت و چون دانشجويان فرصت فرار نداشتند به كلي غافل گير شدند و در همان لحظه اول عده زيادي هدف گلوله قرار گرفتند. به خصوص كه بين محوطه مركزي دانشكده فني و قسمت‏هاي جنوبي، سه پله وجود داشت و هنگام عقب نشيني عده زيادي از دانشجويان روي پله‏ها افتاده، نتوانستند خود را نجات دهند، مصطفي بزرگ نيا به ضرب سه گلوله از پا درآمد. مهندس مهدي شريعت رضوي كه ابتدا هدف قرار گرفته به سختي مجروح شده بود بر زمين مي‏خزيد و ناله مي‏كرد، و دوباره هدف گلوله قرار گرفت. احمد قندچي حتي يك قدم هم به عقب برنداشته و در جاي اوليه خود ايستاده بود و از گلوله باران اول مصون مانده يكي از جانيان «دسته حاجيباز» با رگبار مسلسل سينه او را شكافت.

بعد از پايان درگيري‏ها احمد هنوز زنده بود؛ او را به يكي از بيمارستان‏هاي نظامي تهران منتقل كردند. در حالي كه در درگيري‏ها لوله شوفاژ در مقابل احمد تركيد بود و آب جوش تمام سر و صورت او را به شدت مجروح كرده بود با اين حال مسئولان بيمارستان از مداوا و حتي تزريق خون به او ابا كردند و 24 ساعت بعد او مظلومانه شهيد شد.
مظلوميت قندچي به حدي بود كه حتي بعد از شهادت، به خانواده‏اش گفته بودند كه احمد را با دو شهيد ديگر در امام زاده عبدالله دفن كرده‏اند. برادر شهيد قندچي گفت: «بعد از اين كه فهميديم احمد را در مسگر آباد دفن كرده‏اند با خانواده شريعت رضوي و بزرگ نيا به مسگر آباد رفتيم و قبر شهيد را نبش كرديم و او را مخفيانه به امام زاده عبدالله برديم و در آنجا در كنار دوستانش به خاك سپرديم.»

در جريان درگيري 16 آذر عده زيادي از دانشجويان كه تحت فشار و حمله قرار گرفته بودند به ناچار به آزمايشگاه پناه بردند. پس از ختم گلوله باران دقيقه‏اي سكوت، دانشكده را فرا گرفت. ناگهان ميان سكوت ناله بلندي به گوش رسيد كه مانند دشنه در قلب‏ها فرو رفت و از چشم بيش‏تر دانشجويان اشك جاري شد. ناله‏هاي بلند سوزناك مي‏فهماند كه عده‏اي مجروح شده‏اند و در همان جا افتاده‏اند. اولياي دانشكده، مستخدمان و چند نفري از دانشكده پزشكي مي‏خواستند مجروحان را به پزشكي برده معالجه كنند ولي سربازان با تهديد به مرگ مانع اين كار شدند. بدن مجروحان در حدود دو ساعت در وسط دانشگاه افتاده بود و خون جاري بود تا بالاخره جان سپردند. بدين ترتيب سه نفر از دانشجويان (بزرگ نيا، قندچي و شريعت رضوي) شهيد و بيست و هفت نفر دستگير و عده زيادي مجروح شدند.

خبر واقعه 16 آذر به سرعت در تمام تهران پخش شد. در روز 17 آذر تمام دانشگاه‏هاي تهران و اغلب شهرستان‏ها در اعتصاب كامل به سر بردند؛ حتي بسياري از دبيرستان‏ها هم با تعطيل كردن مدرسه خود هم دوش دانشگاهيان در تظاهرات عليه فجايع 16 آذر و سفر نيكسون به تهران شركت كردند.

براي كم رنگ كردن واقعه 16 آذر، جنايت كاران شروع به سفسطه كردند. در مقابل خبرنگاران گفتند كه: «دانشجويان براي گرفتن تفنگ سربازان حمله كردند و سربازان نيز اجباراً تيرهايي به هوا شليك نمودند و تصادفا سه نفر كشته شد.» در همان روزها يكي از مطبوعات نوشت: «اگر تيرها هوايي شليك شده، پس دانشجويان پر درآورده و خود را به گلوله زدند!»

رژيم براي اين كه واقعه 16 آذر زودتر از يادها برود از برپايي مراسم يادبود شهدا جلوگيري كرد.

برادر شهيد شريعت رضوي مي‏گويد: «بعد از شهادت اين سه تن به ما اجازه برگزار كردن شب سوم در خانه هايمان را هم ندادند؛ ولي در مراسم چهلم به خاطر پافشاري زيادي كه كرديم فقط 300 كارت كه مهر حكومت نظامي روي آن خورده بود به من دادند. هر كس مي‏خواست به طرف امام زاده عبدالله برود كارتش را كنترل مي‏كردند.»
برادر شهيد بزرگ نيا نيز مي‏گويد:«از طريق علم، شاه به پدرم تسليت گفت و پيغام داد 200 هزار تومان خون بها بدهند كه جواب رد داديم؛ بعد مي‏خواستيم مجلس ختم و شب هفت بگيريم، مخالفت كردند. تا اين كه خودم پيش سرتيپ بختيار فرماندار نظامي رفتم و متعهد شدم اگر اتفاقي افتاد خودم مسؤول باشم.»

درست روز بعد از واقعه 16 آذر، نيكسون به ايران آمد و در همان دانشگاه، در همان دانشگاهي كه هنوز به خون دانشجويان بي گناه رنگين بود دكتراي افتخاري حقوق دريافت كرد. صبح ورود نيكسون يكي از روزنامه‏ها در سر مقاله خود تحت عنوان «سه قطره خون» نامه سرگشاده‏اي به نيكسون نوشت. در اين نامه سرگشاده ابتدا به سنت قديم ما ايراني‏ها اشاره شده بود كه «هرگاه دوستي از سفر مي‏آيد يا كسي از زيارت بازمي گردد و يا شخصيتي بزرگ وارد مي‏شود ما ايرانيان به فراخور حال در قدم او گاوي و گوسفندي قرباني مي‏كنيم؛ آنگاه خطاب به نيكسون گفته شده بود كه «آقاي نيكسون! وجود شما آن قدر گرامي و عزيز بود كه در قدوم شما سه نفر از بهترين جوانان اين كشور يعني دانشجويان دانشگاه را قرباني كردند.»

شرح عكس:
بالا از راست به چپ: شهيدان احمد قندچي، آذر شريعت رضوي، مصطفي بزرگ نيا
پايين:
ريچارد نيکسون و محمدرضا پهلوي پس از کودتاي 28 مرداد- کاخ سعد آباد

منابع:
1- خاطرات شهيد چمران
2- روزنامه كيهان آذر 58
3- روزنامه اطلاعات آذر 58
4- روزنامه جمهوري اسلامي آذر

+ نوشته شده توسط سیامک آرش آزاد در شنبه شانزدهم آذر 1387 و ساعت 13:31 |

خان ننه ، هایاندا قالدین(خان ننه ، کجا ماندی)

 

بئله باشیوا دولانیم ( الهی دور سرت بگردم)

 

نئجه من سنی ایتیردیم ! ( افسوس که ترا گم کردم)

 

دا سنین تایین تاپیلماز ( نظیر تو پیدا نمیشود)

 

...
سن اؤلن گون ، عمه گلدی ( وقتی تو مردی ، عمه آمد)

 

منی گه تدی آیری کنده (مرا به دهی دیگر آورد)

 

من اوشاق ، نه آنلایایدیم ؟ ( من بچه ، از کجا می فهمیدم ؟)

 

باشیمی قاتیب اوشاقلار (بچه ها سرم را گرم کردند)

 

نئچه گون من اوردا قالدیم ( چند روزی آنجا ماندم)

 

...

 

قاییدیب گلنده ، باخدیم ( وقتی برگشتم ، دیدم)

 

یئریوی ییغیشدیریبلار ( رختخوابت را جمع کرده اند)

 

نه اؤزون ، و نه یئرین وار (نه خودت ، نه رختخوابت ، سرجایشان نیستند)

 

(پرسیدم : خان ننه ام کو ؟) هانی خان ننه م ؟ «سوروشدوم»

 

دئدیلر کی : خان ننه نی (جواب دادند : خان ننه را)

 

آپاریبلا کربلایه (به کربلا برده اند)

 

کی شفاسین اوردان آلسین ( تا شفایش را از آنجا بگیرد)

 

سفری اوزون سفردیر ( سفری دراز در پیش دارد)

 

بیرایکی ایل چکر گلینجه (یکی دو سال طول می کشد تا برگردد)
...
نئجه آغلارام یانیخلی (چنان گریه جگر سوز می کردم)

 

نئچه گون ائله چیغیردیم (چند روزی فریاد کشیدم)

 

کی سه سیم ، سینم توتولدو ( که صدا و سینه ام گرفت)

 

...
او ، من اولماسام یانیندا (وقتی من پیشش نباشم ، او)

 

اؤزی هئچ یئره گئده نمه ز ( به هیچ کجا نمی تواند برود)

 

بو سفر نولوبدو ، من سیز ( چه شده که به این سفر)

 

اؤزو تک قویوب گئدیبدیر ؟ ( خودش تنهائی گذاشته و رفته)

 

...
هامیدان آجیق ائده ر کن (در حالی که از همه قهر بودم)

 

هامییا آجیقلی باخدیم (به همه اخم و تخم کردم)

 

سونرا باشلادیم کی : منده (بعد شروع کردم که : من هم)

 

گئدیره م اونون دالینجا ( به دنبال او می روم)

 

...
دئدیلر : سنین کی تئزدیر ( گفتند : سفر تو زود است)

 

امامین مزاری اوسته (بر مزار امام)

 

اوشاغی آپارماق اولماز (نمی توان بچه برد)

 

سن اوخی ، قرآنی تئز چیخ (تو قرآن را بخوان و تمامش کن)

 

(سن اونی چیخینجا بلکی (تا تو تمامش کنی ، شاید

 

(گله خان ننه سفردن (خان ننه از سفر بازگردد
...
(ته له سیک روانلاماقدا (با عجله در حال ازبرکردن

 

(اوخویوب قرآنی چیخدیم (قرآن را خواندم و تمام کردم

 

(کی یازیم سنه : گل ایندی (که برایت بنویسم : حالا برگرد

 

(داها چیخمیشام قرآنی (دیگر قرآن را تمام کردم

 

(منه سوقت آل گلنده (وقتی برمی گردی ، برایم سوقاتی بیاور

 

(آما هر کاغاذ یازاندا (اما هر وقت که نامه می نوشتم

 

(آقامین گؤزو دولاردی (چشمان پدرم از اشک پر می شد

 

(سنده کی گلیب چیخمادین (تو هم که برنگشتی

 

(نئچه ایل بو اینتظارلا (چند سال با این انتظار

 

(گونی ، هفته نی سایاردیم (روز و هفته را می شمردم

 

(تا یاواش – یاواش گؤز آچدیم (تا به تدریج چشم باز کردم

 

(آنلادیم کی ، سن اؤلوبسن ! (فهمیدم که مرده ای

 

...
(بیله بیلمییه هنوزدا (بفهمی و نفهمی هنوزهم

 

(اوره گیمده بیر ایتیک وار (در دلم گمشده ای هست

 

(گؤزوم آختارار همیشه (همیشه چشمانم او را جستجو میکنند

 

(نه یاماندی بو ایتیکلر  (چه سختند این گمشده ها

 

...
(خان ننه جانیم ، نولیدی (خان ننه جانم ، چه می شد

 

(سنی بیرده من تاپایدیم (دوباره تو را پیدا می کردم

 

( او آیاقلار اوسته ، بیرده (دوباره روی آن پاها

 

(دؤشه نیب بیر آغلایایدیم (می افتادم و گریه می کردم

 

کی داها گئده نمییه یدین (تا بلکه نمی توانستی بروی)

 

...
(گئجه لر یاتاندا ، سن ده (شبها وقتی می خوابیدیم ، تو هم

 

(منی قوینونا آلاردین (مرا در آغوشت به خود می فشردی

 

(نئجه باغریوا باساردین (از جان و دل به آغوشم می کشیدی

 

(قولون اوسته گاه سالاردین (گاهی روی بازوهایت می انداختی
...
(آجی دونیانی آتارکن (در حالی که دنیای تلخ را رها می کردیم

 

(ایکیمیز شیرین یاتاردیق دو تائی (چه شیرین می خوابیدیم

 

(یوخودا ( لولی ) آتارکن (وقتی در خواب با گیش کردنم

 

(سنی من بلشدیره ردیم (ترا آلوده می کردم

 

(گئجه لی ، سو قیزدیراردین (شب آب گرم کرده

 

(اؤزووی تمیزلیه ردین (خودت را تمیز می کردی

 

(گئنه ده منی اؤپه ردین (باز هم مرا می بوسیدی

 

(هئچ منه آجیقلامازدین (هیچ دعوایم نمی کردی

 

 ...
(ساواشان منه کیم اولسون (هر کس دعوایم می کرد

 

(سن منه هاوار دوراردین (از من حمایت می کردی

 

(منی ، سن آنام دؤیه نده (هر وقت مادرم مرا می زد

 

(قاپیب آرادان چیخاردین (از چنگ او می قاپیدی

 

...
(ائله ایستیلیک او ایسته ک (آن علاقه و دوست داشتن

 

(داها کیمسه ده اولورمو ؟ (آیا در کس دیگر پیدا می شود ؟

 

(اوره گیم دئییر کی : یوخ – یوخ (دل من می گوید : نه نه

 

(او ده رین صفالی ایسته ک (آن علاقه عمیق با صفا

 

(منیم او عزیزلیغیم تک (همانند دوران عزیزی من

 

(سنیله گئدیب ، توکندی (همراه تو رفت و تمام شد

 

...
(خان ننه اؤزون دئییردین (خان ننه خودت می گفتی

 

(کی : بهشت ده ، الله (که : خدا در بهشت

 

(وئره جه ک نه ایستیور سن (به تو هرچه می خواهی خواهد داد

 

(بو سؤزون یادیندا قالسین (این حرفت را به خاطر داشته باش

 

(منه قولینی وئریبسه ن (وعده اش را به من داده ای

 

...
(ائله بیر گونوم اولورسا (اگر چنان روزی داشته باشم

 

(بیلیرسن نه ایستیه رم من ؟ (می دانی از خدا چه می خواهم من ؟

 

(سؤزیمه درست قولاق وئر : (به حرفم خوب گوش کن

 

(سن ایله ن اوشاخلیق عهدین (دوران کودکی را در کنار تو

 

(خان ننه آمان ، نولیدی (خان ننه وای چه می شد

 

(بیر اوشاخلیغی تاپایدیم (دوران کودکی را پیدا می کردم

 

(بیرده من سنه چاتایدیم (دوباره به تو می رسیدم

 

(سنیلن قوجاقلاشایدیم (دوباره بغلت می کردم

 

(سنیلن بیر آغلاشایدیم (با تو می گریستم

 

(یئنیدن اوشاق اولورکن (در حالی که دوباره کودک می شدم

 

(قوجاغیندا بیر یاتایدیم (در آغوشت می خوابیدم

 

(ائله بیر بهشت اولورسا (اگر چنان بهشتی وجود داشته باشد

 

(داها من اؤز الله هیمدان (دیگر من از خدایم

 

(باشقا بیر شئی ایسته مزدیم (چیز دیگری نمی خواستم

 

تبریز – شهریار در هفتاد سالگی فروردین 55

+ نوشته شده توسط سیامک آرش آزاد در سه شنبه دوازدهم آذر 1387 و ساعت 10:44 |
متهم ديروز بعد از محاکمه به قصاص چشم محکوم شد
اعترافات پسر اسيدپاش در برابر دختر قرباني

گروه حوادث، مرجان لقايي؛ چشمان آمنه، چهار سال است آفتاب را نديده. چشمان آمنه چهار سال است صورت مهربان مادر را نديده، چشمان آمنه چهار سال است در تاريکي مطلق فقط سياه بختي اين دختر جوان را برايش به تصوير کشيده است. آمنه هنوز نمي داند چرا عشقي که مي گويند نوازشگر است و مهربان است اسيدي شد و به صورتش پاشيد و او را براي هميشه در تاريکي فرو برد. چشمان آمنه ديروز اشک هاي مادر را نديد. چشمان آمنه ديروز نور فلاش عکاساني را که اشک ريزان او را دوره کرده و سوژه خود قرار داده بودند، نديد. چشمان آمنه حتي نتوانست چهره پسري را که بينايي اش را از او گرفته ببيند. چهار سال از آن روز سرد و سياه در پارک رسالت گذشته و از آن صورت مهربان و چشمان اميدوار به آينده براي آمنه، دو سوراخ باقي مانده سوراخ هايي که قطره قطره اشک هاي آمنه را روي صورت پرزخمش مي ريزد تا ذره يي از غم درونش را براي حاضران در دادگاه به نمايش بگذارد. «قصاصش کنيد تا ذره يي از زجر من و خانواده ام را درک کند.» اين اوليه جمله يي بود که آمنه ديروز در جلسه محاکمه و در برابر هيات قضات به زبان آورد.

کيفرخواست

در ابتداي جلسه محاکمه پسر جواني که به صورت آمنه اسيد پاشيده بود، ابتدا محمد شادابي در جايگاه قرار گرفت تا به عنوان نماينده دادستان عليه جوان اسيدپاش اقامه دعوا کند و جزئيات حادثه يي را که به کور شدن آمنه منجر شده است، توضيح دهد. نماينده دادستان گفت؛ مجيد جوان 27 ساله يي که در دادگاه حاضر شده و اين طور با چشمان بازش به هيات قضات و حاضران خيره مي نگرد و صورت پر از زخم آمنه را که حتي براي راه رفتن بايد از مادرش کمک بگيرد تماشا مي کند، متهم است 12 آبان سال 83 به صورت آمنه بهرامي که مهندس الکترونيک است، اسيد پاشيده و علاوه بر کور کردن دو چشم اين دختر جوان به صورت او به شدت آسيب رسانده و زخم هاي متعددي را روي آن ايجاد کرده است. وي در حالي که اسيد همراه داشت شش ساعت به کمين آمنه نشست و سرانجام ساعت دو بعد از ظهر روز حادثه در پارکي نزديک پل سيدخندان اسيد را روي آمنه پاشيد و متواري شد. پس از چند روز پليس موفق به شناسايي مجيد شد و وي به اسيدپاشي اعتراف کرد.

محمد شادابي ادامه داد؛ من به عنوان نماينده دادستان و با توجه به تقاضاي آمنه بهرامي شاکي پرونده مبني بر قصاص دو چشم متهم تقاضاي صدور حکم قصاص دو چشم متهم را دارم.

آمنه در جايگاه

در ادامه آمنه بهرامي دختر نابينا با کمک مادرش پشت تريبون قرار گرفت تا گوشه يي از مصيبت هايي را که در چهار سال گذشته تحمل کرده است براي دادگاه بازگو کند. آمنه گفت؛ بارها گفته ام و باز هم مي گويم تقاضاي قصاص متهم را دارم. البته فقط چشمانش را از او بگيريد. چون من نمي توانم مثل او رفتار کنم و به صورتش اسيد بپاشم اين عمل خيلي وحشيانه است. فقط بينايي اش را بگيريد تا چشمانش مثل چشمان من شود. البته من به خاطر خودم تقاضاي قصاص ندارم. اين خواسته جامعه است. مجيد بايد مجازات شود تا اين گونه افراد بدانند حق ندارند به صورت دختري اسيد بپاشند.

قاضي؛ فکر مي کنيد انگيزه متهم از اينکه به صورت شما اسيد پاشيد چه بود؟

آمنه؛ مجيد جوان خودخواه و طردشده از جامعه است و نمي تواند تحمل کند کسي خلاف ميل و خواسته اش رفتار کند.

قاضي؛ شما با متهم قبل از اين حادثه رابطه يي داشتيد؟

آمنه؛من رابطه يي با او نداشتم چند بار مادرش با خانه ما تماس گرفت و از من خواستگاري کرد، من هم چون مجيد را نمي شناختم جواب منفي دادم. چون سر اين مساله حساس شده بودم و مادر مجيد مرتب به خانه ما زنگ مي زد، يک روز از دوستم پرسيدم دانشجويي به نام مجيد در دانشگاه داريم. دوستم گفت؛ مجيد همان پسري است که يک بار در کارگاه برايت مزاحمت ايجاد کرد. من در دانشگاه رابطه يي دوستانه با دختران و پسراني که همکلاسي ام بودند داشتم.ما مثل خواهر و برادر بوديم. اما آن روز در کارگاه، مجيد که ورودي سال پايين تر بود، کنارم نشست و برايم ايجاد مزاحمت کرد. من صندلي ام را کنار کشيدم اما مجيد به اذيت هايش ادامه داد. مي خواستم موضوع را به استاد بگويم که يکي از همکلاسي هايم گفت جايت را عوض کن تا ماجرا تمام شود. من و مجيد آن روز با هم جر و بحث کرديم و من هيچ وقت با او صحبت نکردم. نسبت به مجيد هميشه احساس بدي داشتم. بعد از آن بود که ديگر مطمئن شدم نمي خواهم با او ازدواج کنم. مجيد پس از آن با محل کارم تماس مي گرفت و با صحبت هايش مرا تهديد مي کرد. مي گفت تو نمي تواني جواب منفي به من بدهي و بايد با من ازدواج کني. تو نمي تواني زندگي مرا خراب کني، من آينده ام را با تو ساخته ام. البته اوايل مي گفت خودش را مي کشد. من هم به او جواب مي دادم هر کاري دوست دارد انجام بدهد. مردي که با پاسخ منفي به خودکشي فکر کند به درد زندگي نمي خورد.

مجيد به مزاحمت هايش ادامه مي داد. او مرتب مقابل محل کارم مي آمد و هر بار که از محل کارم خارج مي شدم تعقيبم مي کرد. دو روز قبل از حادثه مجيد را مقابل در شرکت ديدم، جلو رفتم و به او گفتم من ازدواج کردم و همسرم را دوست دارم، بهتر است دست از سرم برداري. اگر يک بار ديگر مزاحم من شوي با شوهرم به سراغت مي آيم.

مجيد جواب داد طلاق بگير و با من ازدواج کن. قبول نکردم و گفتم بهتر است مرا از فکرت بيرون کني. بعد از اينکه از مجيد جدا شدم به کلانتري رفتم و گفتم تهديد شده ام و پسر جواني به من گفته کاري مي کنم تا آخر عمرت بسوزي. اما ماموران کاري نکردند و گفتند تا زماني که جرمي اتفاق نيفتد نمي توانند وارد ماجرا شوند.

قاضي؛ پس از آن هم باز تهديد شدي؟

آمنه؛بعد از آن روز ديگر مجيد را نديدم، همکارانم هم او را نديده بودند. فکر کردم حرفم را باور کرده و ديگر به سراغم نمي آيد. روز حادثه کارم در شرکت تمام شده بود و داشتم به خانه برمي گشتم. در پارک رسالت احساس کردم کسي مرا تعقيب مي کند، سرعتم را کم کردم تا فردي که پشت سرم است رد شود، اما او جلو نيامد. من ايستادم، وقتي فرد تعقيب کننده جلو آمد ديدم او مجيد است. همه چيز در يک لحظه اتفاق افتاد. پارچ قرمز رنگي در دستش بود. يک لحظه به چشمان من نگاه کرد و مايع داخل پارچ را به سمت من پاشيد.

قاضي؛ زماني که اسيد به صورتت پاشيده شد، چه کردي؟

آمنه؛آن لحظه صورت دو خواهري که سال ها پيش رويشان اسيد پاشيده شده بود در ذهنم متصور شد. با خودم گفتم خدايا اسيد چه بلايي سرم خواهد آورد.اسيد، فلز مدار چاپي را از بين مي برد و من به خاطر رشته تحصيلي ام اين مساله را مي دانستم. از آن لحظه به بعد هرگز نتوانستم ببينم، اما هيچ وقت نمي خواستم اين مساله را باور کنم. من نمي ديدم که مردم اطرافم جمع شده اند. فقط فرياد مي زدم و کمک مي خواستم. مردي از داخل ماشينش برايم آب آورد. صورتم را با آب شستم بلافاصله مرا به بيمارستان رساند. جلوي در پياده کرد و زماني که داشتم وارد بيمارستان مي شدم نگهبان مرا ديد و با خودش به مرکز پرستاري برد. صورتم را چندين بار شستند. قطره هاي اسيد که روي صورتم ريخته بود، روي دستم چکيد و دستانم را هم سوزاند.

قاضي؛ اقدامات لازم در بيمارستان برايت انجام شد؟

آمنه؛ در بيمارستان لبافي نژاد هرکاري که مي توانستند برايم انجام دادند. مدتي که در بيمارستان ماندم يک روز به من گفتند بايد آماده شوي و به اتاق عمل بروي. پرسيدم براي چه. جوابي ندادند. پزشک معالجم بالاي سرم آمد و گفت؛ رضايتنامه عمل را امضا کن. گفتم مي خواهيد چه کنيد. نکند قصد تخليه چشم هايم را داريد. دکتر گريه کرد و رفت. من حاضر نشدم چشمم را تخليه کنند، چون معلوم نبود به لحاظ روحي بتوانم تحمل کنم يا نه. گفتم اگر قرار است چشمم از بين برود بگذاريد خودش از بين برود. به من گفتند ممکن است عفونت کند و به مغزت برسد، آن وقت جانت را از دست مي دهي. اگر من مي مردم خانواده ام شايد فقط يک سال غم سنگين مرگم را داشتند و بعد عادت مي کردند. اما حالا هر روز به من نگاه مي کنند و ذره ذره آب شدنم را مي بينند.

دفاعيات متهم

بعد از صحبت هاي آمنه و وکيل مدافعش نوبت به مجيد رسيد تا در برابر اتهام اسيدپاشي از خود دفاع کند.

قاضي؛ اتهام شما اسيدپاشي و از بين بردن دو چشم آمنه بهرامي و ايراد جراحت هاي متعدد به صورت او است، قبول داري؟

متهم؛ بله، قبول دارم. من به صورت آمنه اسيد پاشيدم.

قاضي؛ انگيزه ات از اين کار چه بود؟

متهم؛ آمنه از من خواستگاري کرد، من هم قبول کردم و بعد هم عاشق او شدم. اما بچه هاي دانشگاه حرف هاي نامربوطي در موردم زدند و آمنه پشيمان شد.

قاضي؛ حتي اگر گفته هايت را بپذيريم کارت توجيه نمي شود چون آمنه تحقيق کرده و متوجه شده بود نمي تواند با تو زندگي کند. تو حق نداشتي روي صورتش اسيد بپاشي.

متهم؛ مقصر خودش بود. من عاشق او شدم و ديگر نمي توانستم از او دل بکنم. من عاشق آمنه شده بودم. حرف شما منطقي است اما دل عاشق منطق متوجه نمي شود.

قاضي؛تو مي دانستي ميزان تخريب اسيد چقدر است، چرا مي خواستي صورت آمنه را نابود کني؟

متهم؛من دچار فشار روحي و رواني و ديوانه شده بودم. آمنه با رفتارش نشان مي داد مرا دوست دارد اما جواب رد مي داد.

قاضي؛از کجا اطمينان داشتي که آمنه تو را دوست دارد؟

متهم؛هر بار مرا مي ديد، تپش قلب مي گرفت. موضوعات بي خودي را مطرح مي کرد تا با من صحبت کند. من هم فهميدم عاشقم شده است.

قاضي؛ از کجا متوجه تپش قلب آمنه مي شدي؟

متهم؛چشمانش نشان مي داد. شايد ديگران متوجه نمي شدند، اما من با تمام وجودم احساس مي کردم.

قاضي؛تهديد کرده بودي خودکشي مي کني، چرا تهديدت را عملي نکردي؟

متهم؛چند بار تصميم گرفتم آمپول هوا به خودم تزريق کنم اما نتوانستم، بعد تصميم گرفتم به صورت آ منه اسيد بپاشم تا نامزدش او را رها کند و من به آمنه برسم.

قاضي؛چرا تصميم نگرفتي اسيد را به صورت نامزد آمنه بپاشي و خود او را هدف گرفتي؟

متهم؛من نامزدش را نمي شناختم، اما با اين کارم آمنه را از نامزدش جدا مي کردم.

قاضي؛چه زماني تصميم گرفتي اسيدپاشي کني؟

متهم؛وقتي آمنه گفت ازدواج کرده او طوري حرف زد که من مطمئن شدم واقعيت را مي گويد.

قاضي؛اتفاق هاي روز حادثه را تعريف کن.

متهم؛روزي که آمنه گفت ازدواج کرده، به مغازه رفتم و تقاضاي اسيد کلريدريک کردم. مغازه دار گفت اين نوع اسيد جامد است و او ندارد. من اسيد مايع خواستم که گفت فردا مي آورد. فردايش دوباره به مغازه رفتم و 400 سي سي اسيد خريدم. روز حادثه به نزديکي محل کار آمنه رفتم. مي دانستم چه ساعتي از شرکت بيرون مي آيد. 10دقيقه منتظر شدم و بعد در فرصتي مناسب اسيد را به صورتش پاشيدم.

قاضي؛آيا حاضري با اين وضعيت با آمنه ازدواج کني؟

متهم؛بله حاضرم. من او را دوست دارم.

قاضي؛آمنه تقاضاي قصاص چشم کرده آيا حاضري به او ديه بپردازي؟

متهم؛من پولي ندارم که ديه بپردازم. قصاص را قبول دارم به اين شرط که هر دو ما را به اتاق عمل ببرند و چشم هايمان را تخليه کنند، از کجا معلوم بعد از کور شدن من راه درماني براي آمنه پيدا نشود و او دوباره بينايي اش را به دست نياورد؟

قاضي؛پزشکي قانوني و پزشکاني که آمنه را در بارسلونا تحت درمان قرار دادند اعلام کردند آمنه به طور قطع بينايي اش را به دست نمي آورد و براي يافتن اين مساله رسيدگي به پرونده چهار سال طول کشيده است.

متهم؛من اين حرف ها را قبول ندارم، بايد چشم هر دو ما را تخليه کنند تا اثر قصاص روي چشمان من هم باقي بماند.

قاضي؛در اين چهار سال تلاش کردي که رضايت بگيري؟

من تلاش کردم اما آمنه خودش را از من مخفي مي کند.

قاضي در اين هنگام عکس زماني که آمنه سالم بود را به متهم نشان داد و گفت؛ اين چهره را با چهره يي که آمنه حالا دارد مقايسه کن، آيا پشيمان نيستي؟

متهم؛ کاري که کردم اشتباه بود، قبول دارم و پشيمان هستم. حالا هم کارم قابل جبران نيست. من نيتم خير بود هرچند عملم بد بود.

آخرين حرف هاي آمنه

سپس قاضي عزيزمحمدي يک بار ديگر آمنه را به جايگاه دعوت کرد و از او خواست تا اگر حرفي دارد بگويد.آمنه گفت؛ بگذاريد ماجراي تخليه شدن چشم راستم را برايتان توضيح دهم. وقتي پزشکان بيمارستان لبافي نژاد قطع اميد کردند به من گفتند هرچند در اسپانيا هم نمي توان کاري کرد اما براي اينکه بعدها پشيمان نشوم بهتر است به آنجا بروم. در اسپانيا پزشکان تمام تلاش شان را کردند. من مي توانستم با چشم راستم فقط سايه ها را ببينم، آنها چند بار مرا جراحي کردند، اما نتوانستند کاري بکنند. من از صحبت هايشان متوجه مي شدم که اتفاق بدي در حال رخ دادن است اما هيچ وقت در اين باره بي پرده با من صحبت نمي کردند. يک روز صبح که بيدار شدم احساس کردم چيزي شبيه کرم روي گونه هايم است.يادم آمد من کرم استفاده نکردم. چند لحظه بعد ريزش کرم قطع شد و من دستم را به سمت چشمم بردم و متوجه شدم که هيچ چيز در پلکم نيست. خودم را به کلينيک رساندم. پزشکان گفتند ما مي دانستيم اين اتفاق خواهد افتاد اما به تو نگفتيم. اسيد تا پنج سال قدرت تخريب دارد و متاسفانه من روز به روز بدتر مي شوم. آمنه ادامه داد؛ اگر حتي ذره يي اميد بود من در بارسلونا مي ماندم. به من گفتند شبکيه چشمم به طور کامل از بين رفته است. هرچند پولي ندارم و خانواده ام هم به شدت در تنگنا هستند و آقاي خاتمي رئيس جمهور وقت 27 هزار يورو به من کمک کردند تا بتوانم در بارسلونا بمانم، اما حاضر نيستم از متهم ديه بگيرم. مردي که هنوز هم به فکر نابودي من است و مي خواهد چشمانم تخليه شود چطور خود را عاشق معرفي مي کند. اين مرد اگر آزاد هم شود قصد جانم را مي کند.

هر روز از خداوند مي خواهم کاري کند که من از خانواده ام جدا شوم و آنها اينقدر عذاب نکشند.

حکم قصاص

در پايان جلسه قاضي عزيزمحمدي يک بار ديگر متهم را به جايگاه دعوت کرد تا آخرين دفاعياتش را بگويد. او لايحه يي 18 صفحه يي به دادگاه ارائه داد که عنوانش «اسيد پاش مجرم يا قرباني» بود و سپس گفت؛ اين روزنامه ها بودند که جنجال کردند، من کار بدي نکردم. کارم بدتر از اسيدپاشي به صورت 15 دختر در افغانستان نيست که اين طور پرونده ام را درشت کرده و هر روز با يک تيتر چاپ مي کنند. حالا جامعه زير بار قصاص چشمان من مي رود اما اگر آمنه اين کار را کرده بود طور ديگري با او برخورد مي شد.

با پايان يافتن جلسه دادگاه هيات سه نفره قضات (عزيزمحمدي، بومي و رحيمي ) وارد شور شدند و به اتفاق آرا، مجيد را به قصاص چشم پس از پرداخت تفاضل ديه محکوم کردند. اين جوان به پرداخت ديه در مورد ساير قسمت هاي آسيب ديده نيز محکوم شد.

 

پنج شنبه، 7 آذر 1387  روزتامه اعتماد

+ نوشته شده توسط سیامک آرش آزاد در پنجشنبه هفتم آذر 1387 و ساعت 14:10 |
آهسته باز از بغل پله ها گذشت
در فكر آش و سبزي بيمار خويش بود
اما گرفته دور و برش هاله ئي سياه
او مرده است و باز پرستار حال ماست
در زندگي ما همه جا وول ميخورد
هر كنج خانه صحنه ئي از داستان اوست
در ختم خويش هم بسر كار خويش بود
بيچاره مادرم
هر روز ميگذشت از اين زير پله ها
آهسته تا بهم نزند خواب ناز من
امروز هم گذشت
در باز و بسته شد
با پشت خم از اين بغل كوچه ميرود
چادر نماز فلفلي انداخته بسر
كفش چروك خورده و جوراب وصله دار
او فكر بچه هاست
هرجا شده هويج هم امروز ميخرد
بيچاره پيرزن ، همه برف است كوچه ها
او از ميان كلفت و نوكر ز شهر خويش
آمد بجستجوي من و سرنوشت من
آمد چهار طفل دگر هم بزرگ كرد
آمد كه پيت نفت گرفته بزير بال
هر شب در آيد از در يك خانه فقير
روشن كند چراغ يكي عشق نيمه جان
او را گذشته ايست ، سزاوار احترام :
تبريز ما ! بدور نماي قديم شهر
در ( باغ بيشه ) خانه مردي است باخدا
هر صحن و هر سراچه يكي دادگستري است
اينجا بداد ناله مظلوم ميرسند
اينجا كفيل خرج موكل بود وكيل
مزد و درآمدش همه صرف رفاه خلق
در ، باز و سفره ، پهن
بر سفره اش چه گرسنه ها سير ميشوند
يك زن مدير گردش اين چرخ و دستگاه
او مادر من است
انصاف ميدهم كه پدر رادمرد بود
با آنهمه درآمد سرشارش از حلال
روزي كه مرد ، روزي يكسال خود نداشت
اما قطارهاي پر از زاد آخرت
وز پي هنوز قافله هاي دعاي خير
اين مادر از چنان پدري يادگار بود
تنها نه مادر من و درماندگان خيل
او يك چراغ روشن ايل و قبيله بود
خاموش شد دريغ
نه ، او نمرده ، ميشنوم من صداي او
با بچه ها هنوز سر و كله ميزند
ناهيد ، لال شو
بيژن ، برو كنار
كفگير بي صدا
دارد براي ناخوش خود آش ميپزد
او مرد و در كنار پدر زير خاك رفت
اقوامش آمدند پي سر سلامتي
يك ختم هم گرفته شد و پر بدك نبود
بسيار تسليت كه بما عرضه داشتند
لطف شما زياد
اما نداي قلب بگوشم هميشه گفت :
اين حرفها براي تو مادر نميشود .
پس اين كه بود ؟
ديشب لحاف رد شده بر روي من كشيد
ليوان آب از بغل من كنار زد ،
در نصفه هاي شب .
يك خواب سهمناك و پريدم بحال تب
نزديكهاي صبح
او زير پاي من اينجا نشسته بود
آهسته با خدا ،‌
راز و نياز داشت
نه ، او نمرده است .
نه او نمرده است كه من زنده ام هنوز
او زنده است در غم و شعر و خيال من
ميراث شاعرانه من هرچه هست از اوست
كانون مهر و ماه مگر ميشود خموش
آن شيرزن بميرد ؟ او شهريار زاد
هرگز نميرد آنكه دلش زنده شد بعشق
او با ترانه هاي محلي كه ميسرود
با قصه هاي دلكش و زيبا كه ياد داشت
از عهد گاهواره كه بندش كشيد و بست
اعصاب من بساز و نوا كوك كرده بود
او شعر و نغمه در دل و جانم بخنده كاشت
وانگه باشكهاي خود آن كشته آب داد
لرزيد و برق زد بمن آن اهتزاز روح
وز اهتزاز روح گرفتم هواي ناز
تا ساختم براي خود از عشق عالمي
او پنجسال كرد پرستاري مريض
در اشك و خون نشست و پسر را نجات داد
اما پسر چه كرد براي تو ؟ هيچ ، هيچ
تنها مريضخانه ، باميد ديگران
يكروز هم خبر : كه بيا او تمام كرد .
در راه قم بهرچه گذشتم عبوس بود
پيچيد كوه و فحش بمن داد و دور شد
صحرا همه خطوط كج و كوله و سياه
طوماز سرنوشت و خبرهاي سهمگين
درياچه هم بحال من از دور ميگريست
تنها طواف دور ضريح و يكي نماز
يك اشك هم بسوره ياسين چكيد
مادر بخاك رفت .
آنشب پدر بخواب من آمد ، صداش كرد
او هم جواب داد
يك دود هم گرفت بدور چراغ ماه
معلوم شد كه مادره از دست رفتني است
اما پدر بغرفه باغي نشسته بود
شايد كه جان او بجهان بلند برد
آنجا كه زندگي ،‌ ستم و درد و رنج نيست
اين هم پسر ، كه بدرقه اش ميكند بگور
يك قطره اشك ، مزد همه زجرهاي او
اما خلاص ميشود از سرنوشت من
مادر بخواب ، خوش
منزل مباركت .
آينده بود و قصه بيمادري من
ناگاه ضجه ئي كه بهم زد سكوت مرگ
من ميدويدم از وسط قبرها برون
او بود و سر بناله برآورده از مغاك
خود را بضعف از پي من باز ميكشيد
ديوانه و رميده ، دويدم بايستگاه
خود را بهم فشرده خزيدم ميان جمع
ترسان ز پشت شيشه در آخرين نگاه
باز آن سفيدپوش و همان كوشش و تلاش
چشمان نيمه باز :
از من جدا مشو
ميآمديم و كله من گيج و منگ بود
انگار جيوه در دل من آب ميكنند
پيچيده صحنه هاي زمين و زمان بهم
خاموش و خوفناك همه ميگريختند
ميگشت آسمان كه بكوبد بمغز من
دنيا به پيش چشم گنهكار من سياه
وز هر شكاف و رخنه ماشين غريو باد
يك ناله ضعيف هم از پي دوان دوان
ميآمد و بمغز من آهسته ميخليد :
تنها شدي پسر .
باز آمدم بخانه چه حالي ! نگفتني
ديدم نشسته مثل هميشه كنار حوض
پيراهن پليد مرا باز شسته بود
انگار خنده كرد ولي دلشكسته بود :
بردي مرا بخاك كردي و آمدي ؟
تنها نميگذارمت اي بينوا پسر
ميخواستم بخنده درآيم ز اشتباه
اما خيال بود
اي واي مادرم
Behrooz is offline  
+ نوشته شده توسط سیامک آرش آزاد در جمعه یکم آذر 1387 و ساعت 18:28 |