تبليغاتX
حرف های من

حميد آرش آزاد

عارفان راستين، از ابوسعيد ابي‌الخير گرفته تا مولوي و شيخ‌شهاب‌الدين سهروردي و ديگران «عشق» را نخستين آفريده‌ي حضرت باري‌تعالي شناخته و اصولاً اصلي‌ترين هدف از آفرينش هستي را ايجاد عشق و زنده نگاه داشتن آن از ازل تا ابد دانسته‌اند.

اينان، آن «امانت» را كه دشت‌ها، كوه‌ها، اقيانوس‌ها، آسمان‌ها و حتي ملايك خود را در كشيدن بار آن ناتوان ديده‌اند و تنها انسان شايستگي‌اش را داشته است، همان «عشق» مي‌دانند و «بلي» گفتن انسان در پاسخ به پرسش «أَلَستُ بِربّكُم» را همان تعهد در پذيرايي «عشق» و ادامه دادن «وفا» تعبير و تفسير كرده‌اند.

در كانون پاك خانواده‌ها نيز «عشق» به سان چراغي مقدس و آتشكده‌اي هميشه روشنايي آفرين و هستي‌بخش است كه دل‌ها را جاودانه روشن، گرم و بهاري مي‌كند و اهريمن بي‌وفايي، خيانت و ناراستي را به نابودي مطلق مي‌كشاند.

داستان‌ها و افسانه‌هاي عاشقانه بخش‌هاي بزرگي از ادبيات، بخصوص اشعار اقوام، نژادها و ملت‌هاي گوناگون جهان را تشكيل داده و موجب آفرينش آثار بسيار زيبا و دل‌انگيزي شده‌اند. آثاري كه خواندن و شنيدن آن‌ها، درهاي جهاني بسيار زيباتر از بهشت را بر روي دل‌ها و احساس‌هاي پاك و لطيف هر خواننده و شنونده‌اي مي‌گشايد و انسان‌ها را در لذتي آسماني و اثيري غوطه‌ور مي‌سازد.

همه‌ي اين داستان‌ها و افسانه‌ها، زيبا و روح‌نواز هستند، در اين بهشت‌هاي ساخته شده توسط نيروهاي اهورايي روان و ذهن انسان‌ها، اقيانوس‌هايي از نور، صفا، پاكي، عرفان، فداكاري و... موج مي‌زند. اما در ميان اقوامي كه من با ادبيات آن‌ها آشنايي دارم، داستان‌هاي مربوط به ترك‌هاي اوغوز يك سر و گردن بالاتر از ديگران ايستاده‌اند و در اين ميان، داستان «دلي دؤمرول» از كتاب «دده قورقوت» واقعاً چيز ديگري است.

در ادبيات عاشقانه‌ي عربي و فارسي، هميشه مرد «عاشق» و زن «معشوق» هستند. در اين ادبيات، مرد «فاعل» است و زن «منفعل» و بدين ترتيب، هميشه مرد پيشقدم و زن قبول‌كننده است.

تنها در ادبيات ترك‌هاي اوغوز مي‌بينيم كه همسر و معشوق مرد «پهلوان» در تيراندازي، شمشيرزني، گرزكوبي، كشتي و جنگ، نه تنها چيزي از شوهر خود كم ندارد، بلكه گاهي روي دست او هم بلند مي‌شود.

در اظهار عشق نيز، زن و مرد، هر دو «قوْپوز» را به سينه مي‌فشارند و اشعار عاشقانه مي‌سرايند و مي‌خوانند و زنان در اين گفتگوي شاعرانه و موزيكال نيز، به قول معروف، به هيچ وجه كم نمي‌آورند.

نمونه‌هاي اين موارد را مي‌توان در بيشتر داستان‌هاي كتاب «دده قورقوت» و همچنين داستان‌هاي «كوراوغلو»، «شاه اسماعيل و عرب زنگي»، «اصلي و كرم»، «عاشيق غرب ايله شاه صنم» و... فراوان ديد.

در داستاني از «دده قورقوت» پهلوان بسيار بزرگ و مغروري به نام «دلي دؤمرول» كه در همه‌ي عمر خود مزه‌ي تلخ شكست و ناتواني را نچشيده و مرگ هيچ انساني را تا آن زمان نديده، عده‌اي مردمان سوگوار را مي‌بيند كه سيل اشك از چشم‌ها روان ساخته و بر سر و سينه‌هاي خود مي‌زنند.

پهلوان پيش مي‌رود و دليل اين ماتم بزرگ را مي‌پرسد. در پاسخ به او مي‌گويند كه يك جوان از ايل گرفتار «مرگ» شده است.

«دلي دؤمرول» در مورد «مرگ» سئوال مي‌كند. جواب مي‌دهند كه مرگ توسط «عزرائيل» صورت مي‌گيرد و او، به فرمان پروردگار جهانيان، از آسمان مي‌آيد و جان انسان‌ها را مي‌گيرد.

«دؤمرول» كه چيزي در مورد فرشته‌ي جان‌ستان نمي‌دانسته و خود نيز به جواني و نيروي بدني بي‌همتاي خود مغرور بوده، مي‌گويد: «اگر عزرائيل مرد است، بيايد و جان من را بگيرد و در مقابل، ببيند كه چه بلايي بر سر او مي‌آورم»!

اين غرور و جسارت پهلوان جوان موجب خشم حضرت باري‌تعالي مي‌شود و خداوند به عزرائيل امر مي‌فرمايد كه برود و جان او را بگيرد.

عزرائيل- شايد براي قدرت‌نمايي به اين پهلوان جوان و جسور و آشكار ساختن ناتواني‌هاي او- مي‌آيد، اما چند بار دؤمرول را بازي مي‌دهد و او را عاجز مي‌سازد و در نهايت، او را سرنگون مي‌سازد كه جانش را بگيرد.

دؤمرول از عزرائيل پوزش مي‌خواهد و خواهش مي‌كند كه كاري با او نداشته باشد. ولي فرشته‌ي مرگ به او اطلاع مي‌دهد كه هيچ اراده و نيرويي از خود ندارد و مطيع و مأمور پروردگار است.

دؤمرول از او تقاضا مي‌كند كه اجازه دهد نمازي بخواند و از درگاه الهي طلب بخشايش بكند. عزرائيل هم براي اين كار او را آزاد مي‌گذارد. پهلوان جوان نماز مي‌خواند، به درگاه قادر مهربان روي بندگي مي‌سايد، از گناه و جسارت خود توبه مي‌كند و مسألت مي‌نمايد كه او را ببخشايد. خداوند هستي‌بخش نيز توبه‌ي او را قبول مي‌فرمايد، اما براي رهايي جانش از مرگ، به او امر مي‌فرمايد كه يك «جان» ديگر را معرفي بكند تا عزرائيل آن جان را بگيرد و دست از جان او بردارد.

دل دؤمرول، پيش مادر و پدر خود مي‌رود، ماجراي خود را برايشان تعريف مي‌كند و از آن دو پير بسيار سالخورده و نزديك شده به مرگ، خواهش مي‌كند كه يكي‌شان جان خود را به درگاه پروردگار تقديم بكند، اما هر دو مي‌گويند كه جان برايشان از هر چيزي عزيزتر است و نمي‌توانند از ادامه‌ي زندگي خود چشم بپوشند، حتي به قيمت جان و زندگي تنها پسرشان!

پهلوان نااميد شده از سوي عزيزترين كسان خود، پيش عزرائيل بازمي‌گردد و مي‌گويد كه چاره‌اي جز دادن جان ندارد، اما تقاضا مي‌كند ملك‌الموت چند لحظه به او مهلت بدهد كه همسر خود را ببيند و وصيت بكند.

دؤمرول پيش شريك زندگي خود مي‌آيد و بعد از شرح ماجرا، همه‌ي ثروت‌هاي خود را به او مي‌بخشد و حتي توصيه مي‌كند كه بعد از مرگ وي، همسري ديگر براي خود انتخاب كند و از جواني و زندگي خود برخوردار بشود. تنها خواهش دؤمرول اين بوده كه فقط از دو بچه‌ي يتيم او خوب پرستاري بشود كه رنج بي‌پدري را احساس نكنند.

با شنيدن اين ماجرا، همسر دلي دؤمرول به شوهر پهلوان خود مي‌گويد: «بعد از تو، همه‌ي آب‌هاي جهان بر كام من زهر تلخ و همه‌ي نعمت‌هاي گيتي بر من حرام باد. اگر دل به مردي بسپارم، خانه‌اش برايم جهنم و خودش اژدهاي اهريمني باد. مگر يك «جان» چه ارزشي داشت كه پدر و مادرت از تو دريغ كردند؟ به جناب عزرائيل بگو بيايد تا من، با اخلاص و شوق تمام، جانم را تقديم بكنم، زيرا كه مردن در راه شريك زندگي خود را جاودانه‌ترين زندگي مي‌دانم.»

اين بار، دلي دؤمرول و همسرش، با هم در پيشگاه پروردگار به خاك دعا و نياز مي‌افتند. هر دو از خالق هستي مي‌خواهند يا جان هر دو نفرشان را بگيرد و يا آنان را مورد بخشايش و عنايت‌هاي پايان‌ناپذير خود قرار دهد. حضرت‌حق نيز گناه و جسارت بندگان توبه‌كرده‌ي خود را عفو مي‌فرمايد و به هر كدام 140 سال عمر مي‌بخشايد.

اينجاست كه شاعر بسيار بزرگ و نامدار و سراينده‌ي فقيد معاصر آذربايجان، زنده‌ياد «بولوت قره‌چورلو- سهند» در كتاب «سازيمين سؤزو» مي‌سرايد:

دئمك بير قادينين عشقي- وفاسي

تانري غضبينه غلبه چالدي

دؤمرولون گول آچدي گونو- دونياسي

يوز قيرخ ايل ياشادي، يوز قيرخ ايل قالدي

***

انسانليق يوكسه‌لن ان اوجا يئرين

بير آدي سئوگي‌دير، بيري محبت

هر ياني آختارديم من درين- درين

آرايا بيلمه‌ديم باشقا حقيقت

«والنتاين»، اين روز عشق، وفاداري و دلدادگي پاك و حلال ميان همسران جهان را گرامي مي‌داريم و به عموم زنان و مردان متأهل و سرشار از وفا و صفا در هر نقطه از كره‌ي خاكي تبريك مي‌گوييم. اما خود نيز در اين ميام حرفي براي گفتن داريم.

مردمان غرب، بعد از پشت سر گذاشتن دوران تاريك و جهنمي موسوم به «سده‌هاي ميانه» و پس از آغاز عصر «انقلاب صنعتي» در اروپا، توانستند نوعي «انقلاب فرهنگي» نيز پديد بياورند و از آنجايي كه بر تكنولوژي مدرن و رسانه‌هاي گروهي تسلط يافته‌اند، توانستند همه‌ي پديده‌هاي دلخواه خود را «جهاني» بكنند، در حالي كه در برخي موارد، ما بسيار بهتر از آنها را داشتيم.

اينك در برابر واقعيت‌هايي قرار گرفته‌ايم كه نمي‌توانيم آنها را به سود خود تغيير بدهيم. در «عصر اطلاعات»، زندگي مي‌كنيم و كره‌ي خاكي بسيار پهناور روزگاران گذشته، اكنون تبديل به يك «دهكده‌ي كوچك جهاني» شده است و با اين سرعت پيشرفت ماهواره، اينترنت و ساير وسايل ارتباطي، بدون شك در آينده‌ي نه چندان دور، تبديل به يك «خانه» خواهد شد.

در چنين شرايطي، ما نيز «جهاني» باشيم و جهاني نيز بينديشيم و مراسم «جهاني» و مربوط به همه‌ي انسان‌ها را گرامي بشماريم و خود نيز فعالانه در آنها شركت نماييم. اما اين جهاني شدن، هرگز نمي‌تواند و نبايد ما را از ارزش‌ها و مراسم ديني، ملّي، قومي و فرهنگي ويژه‌ي خودمان دور سازد و با «خويشتن خويش» بيگانه نمايد.

به عنوان مثال و در همين موردي كه در حال حاضر با آن روبرو هستيم، مي‌توانيم و بايد هم مراسم مربوط به «والنتاين» را باور كنيم و به اجرا دربياوريم، ولي اين حق مسلم را نيز براي خود قايل شويم كه افزون به نام «جهاني»، يك نام «بومي» متعلق به خود را روي آن بگذاريم و مثلاً آن را «دؤمرولون وفالي قاديني گونو» و يا به طور خلاصه «سئوگي گونو» بناميم.

+ نوشته شده توسط سیامک آرش آزاد در شنبه بیست و ششم بهمن 1387 و ساعت 23:46 |

 

 

                       روز والنتاين را چگونه گذرانديد؟

 

                                       بنام او

 روز والنتاين يكي از روزهاي سال است. اين روزدرتقويم هاي ما مصادف با 25 بهمن ماه كه به تاريخ ميلادي 14 فوريه مي شود.

براي اينكه با علتهايي كه باعث شد اين روز به اين نام شناخته شود آشنا شويد متن پایین را بخوانید.

  امادر اين روزمردم به همديگر(گوش شيطان كرمنظور پسرهابه دخترها)  را تبريك گفته و به هم هديه مي خرند.

  با پيشرفت تكنولوژي و ورودتلفن همراه بعضي از بيكاران (منظور من خودم نبود) به هم اس ام اس فرستاده و به نوعي عقده گشايي مي كنند. 

(خود من حداقل در اين روز 6-5 متن متفاوت را براي خیلی ها فرستادم‌‌‌‍-- خوش به حال شركت مخابرات—البته همه خوب مي دانيد كه همه اين افراد مذكر بودند!) 

اما اين روز براي بعضي ها روز"واترقان"بود . "واتر" در لغت انگليسي به معني آب بوده  و "قان"هم در تركي به معني خون است. واين افراد خون خود را به جاي آب مي خورندُچون نه كسي را دارند كه برايشان كادو بخرد و نه كسي را دارند كه به او كادو بدهند! 

 ما از اين انشا نتيجه مي گيريم كه اين روز را بايد فراموش نكردچون بالاخره بهانه اي است كه اصناف عزيزجنس هاي بنجلشان را در اين روز به اين عاشقان دلداده ! بفروشند "تاناني به كف آيي و به محنت بخوري" 

مركب در قلم مانند آب است    خجالت مي كشم متنم بي 

مزه است. 

                                 روز والنتاین

 

 روز والنتاین (به انگلیسی: Valentine's Day) (روز عشاق و یا روز عشق ورزی) عیدی در روز ۱۴ فوریه (۲۵ بهمن‌ماه) است که در بعضی فرهنگ ها روز ابراز عشق است.

این ابراز عشق معمولاً با فرستادن کارت والنتاین یا خرید هدایایی مانند گل سرخ انجام می‌شود. سابقهٔ تاریخی روز والنتاین به جشنی که به افتخار قدیس والنتاین در کلیساهای کاتولیک برگزار می‌شد، باز می‌گردد.

پیشینهٔ‌ تاریخی

تاریخچه کامل و دقیق ولنتاین در دست نیست و آنچه از پیشینه این روز می‌‌دانیم با افسانه درآمیخته است. امروزه کلیسای کاتولیک به این نتیجه رسیده است که حداقل سه قدیس به نام والنتاین وجود داشته‌اند که همگی به شهادت رسیده اند، به همین دلیل چندین افسانه سعی در بازگوئی تاریخچه این آئین دارند.

روایت مشهور

در سده سوم میلادی که مطابق می‌شود با اوایل شاهنشاهی ساسانی در ایران، در روم باستان فرمانروایی بوده‌است بنام کلودیوس دوم. کلودیوس عقاید عجیبی داشته‌است از جمله اینکه مردان مجرد نسبت به آنانی که همسر و فرزند دارند سربازان جنگجوتر و بهتری هستند. از این رو ازدواج را برای سربازان امپراتوری روم قدغن می‌کند. کلودیوس به قدری بی‌رحم وفرمانش به اندازه‌ای قاطع بود که هیچ کس جرات کمک به ازدواج سربازان را نداشت. اما کشیشی به نام والنتاین (والنتیوس)، مخفیانه عقد سربازان رومی را با دختران محبوبشان جاری می‌کرد. کلودیوس دوم از این جریان خبردار می‌شود و دستور می‌دهد که والنتاین را به زندان بیندازند. والنتاین در زندان عاشق دختر زندانبان می‌شود. با توجه به آنچه که در افسانه آمده کشیش ولنتاین برای او نامه‍ایی نوشته و آنها را با نوشتن «از طرف ولنتاین تو» (From Your Valentine) امضاء کرده است، اصطلاحی که تا به امروز مورد استفاده قرار گرفته و به وفور بر روی کارتهای ولنتاین مشاهده می‌‌شود. سرانجام کشیش به جرم جاری کردن عقد عشاق بر خلاف قانون کلودیوس دوم اعدام می‌شود. بنابراین او را به عنوان فدایی و شهید راه عشق می‌دانند و از آن زمان والنتاین تبدیل به نمادی برای عشق شده است.

شهرهای منتسب به والنتاین قدیس

بر اساس باورهای کنونی، بقایای والنتاین قدیس که در قرن ۱۹ میلادی در قبرستانی باستانی در ایتالیا کشف شد هم‌اکنون در سه شهر رم، دوبلین و گلاسگو نگهداری می‌شود. بخشی از این بقایا پس از انتقال به یک تابوت طلایی توسط پاپ گرِگوری شانزدهم به کلیسای کاتولیک وایت فرایر در دوبلین پایتخت جمهوری ایرلند اهدا شد. بخش دیگری از این بقایا که گفته می‌شود شامل استخوانهای والنتاین قدیس هم هست توسط یک خانواده متمول فرانسوی در قرن ۱۹ به کلیسای فرانسیس مقدس در شهر گلاسگو در اسکاتلند منتقل شد [۱]. خارج از حلقه‌های مذهبی از مردم عادی کمتر کسی از وجوداین بقایا در شهر اطلاع داشت تا اینکه در سال ۱۹۹۹ تصمیم به انتقال این بقایا به کلیسای دیگری به نام The Blessed John Duns Scotus گرفته شد. این اقدام توجه گسترده‌ی رسانه‌ها و به طبع آن عموم مردم را به دنبال داشت به‌طوری که شهر گلاسگو به خاطر میزبانی والنتاین قدیس شهر عشاق لقب گرفت و از سال ۲۰۰۲ این شهر در روز والنتاین میزبان فستیوالی به نام فستیوال عشق می‌باشد.

رسوم والنتاین

در کشورهای اروپایی و امریکائی دادن شکلات به عنوان هدیه روز والنتاین از شهرت خاصی برخوردار است. تزئین شکلات و پختن انواع ان نیز از اداب این روز به شمار می‌رود. از نظر علمی هم ثابت شده‌است که خوردن شکلات دات یا همان سیاه میزان عشق را در انسان بالا می‌برد البته نه مصرف بی رویه ان.

در فرهنگ ایرانی

در ایران باستان، نه چون رومیان از سه قرن پس از میلاد، بلکه از چند هزاره پیش از میلاد، جشن هایی برای ابراز مهر و وفاداری و عشق بوده‌است. این جشن ها که خوشبختانه هنوز زنده هستند و بین ایرانیان شناخته شده اند سیزده بدر، مهرگان و اسفندگان یا سپندارمذگان هستند. در گاهشماری ایرانی تاریخ این جشن ها بدین ترتیب است : سیزده بدر = تیر روز از فروردین ماه (13 فروردین) مهرگان = مهر روز از مهر ماه (16 مهر) اسفندگان = سپندارمذ روز از اسفندماه (5 اسفند) در واقع سه جشن هزاره ای به جای یک جشن چند سده ای با پیدایش نا مشخص و افسانه ای. که اسفندگان یا سپندارمذگان دقیقا چند روز پس از روز والنتاین رومی است. سپندارمذگان جشن گرامیداشت زمین و زن و روز مهرورزی به مظاهر مهر و فروتنی است. در این روز مردان به زنانان خود، با محبت هدیه می‌دادند و زنان و دختران را از کارهای روزمره معاف کرده بر تخت شاهی می نشاندند و از آنها اطاعت می‌کردند.

اخیرا گروهی از دوستداران فرهنگ ایرانی پیشنهاد کرده‌اند که به منظور حفظ فرهنگ ایرانی سپندارمذگان بجای والنتاین به عنوان روز عشق گرامی داشته شود. 

+ نوشته شده توسط سیامک آرش آزاد در چهارشنبه بیست و سوم بهمن 1387 و ساعت 12:33 |

آی آدم ها

آی آدم ها که بر ساحل نشسته شاد و خندانید!
یک نفر در آب دارد می سپارد جان.
یک نفر دارد که دست و پای دایم می زند
روی این دریای تند و تیره و سنگین که می دانید.
آن زمان که مست هستید از خیال دست یاییدن به دشمن
آن زمان که پیش خود بی هوده پندارید
که گرفت استید دست ناتوانی را
تا توانایی بهتر را پدید آرید.
آن زمانی که تنگ می بندید
بر کمر هاتان کمر بند
در چه هنگامی بگویم من؟
یک نفر در آب دارد می کند بیهوده جان، قربان!




آی آدم ها که بر ساحل بساط دلگشا دارید!
نان به سفره، جامه تان بر تن؛
یک نفر در آب می خواند شما را.
موج سنگین را به دست خسته می کوبد
باز می دارد دهان با چشم از وحشت دریده
سایه هاتان را ز راه دور دیده.
آب را بلعیده در گود کبود و هر زمان بی تابی اش افزون
می کند زین آب، بیرون
گاه سر، گه پا
آی آدم ها!


او ز راه دور این کهنه جهان را باز می پاید
می زند فریاد و امید کمک دارد.
آی آدم ها که روی ساحل آرام در کار تماشایید!
موج می کوبد به روی ساحل خاموش
پخش می گردد چنان مستی به جای افتاده بس مدهوش.
می رود نعره زنان، وین بانگ باز از دور می آید:
«آی آدم ها».
و صدای باد هر دم دل گزاتر
و در صدای باد بانگ او رهاتر
از میان آب های دور و نزدیک
باز در گوش این ندا ها:
«آی آدم ها»...

+ نوشته شده توسط سیامک آرش آزاد در پنجشنبه هفدهم بهمن 1387 و ساعت 17:33 |

 

بشر، دوباره به جنگل پناه خواهد برد،

به كوه خواهد زد!

به غار خواهد رفت!

***

تو، كودكانت را بر سينه مي فشاري گرم،

و همسرت را چون كوليان خانه به دوش،

ميان آتش و خون مي كشاني از دنبال،

و پيش پاي تو از انفجارهاي مهيب

دهان دوزخ وحشت گشوده خواهد شد

و شهرهاي همه در دود و شعله خواهد سوخت

و آشيان ها بر روي خاك خواهد ريخت

و آرزوها در زير خاك خواهد مرد

***

خيال نيست، عزيزم!

صداي تير بلند است و ناله ها پيگير

و برق اسلحه خورشيد را خجل كرده است

چگونه اين همه بيداد را نمي بيني؟

چگونه اين همه فرياد را نمي شنوي؟

صداي ضجه ي خونين كودك (عدني) است،

و بانگ مرتعش مادر ويتنامي

كه در عزاي عزيزان خويش مي گريند

و چند روز دگر نيز نوبت من و توست

كه يا به ماتم فرزند خويش بنشينيم

و يا به كشتن فرزند خلق برخيزيم

و با به كوه

به جنگل

به غار، بگريزيم

***

پدر، چگونه به نزد طبيب خواهي رفت

كه ديدگان تو تاريك و راه باريك است

تو يك قدم نتواني به اختيار گذاشت

تو يك وجب نتواني به اختيار گذشت

كه سيل آهن در راه ها خروشان است

***

تو، اي نخفته شب و روز روي شانه ي اسب،

به روزگار جواني، به كوه و دره و دشت

تو اي بريده ره از لاي خار و خاراسنگ!

كنون كنار خيابان در انتظار بسوز

درون آتش بغضي كه در گلو داري

كزين طرف نتواني به آن طرف رفتن

حريم موي سپيد تو را كه دارد پاس؟

كسي كه دست تو را يك قدم بگيرد نيست

و من - كه مي دونم اندر پي تو - خوشحالم

كه ديدگان تو، در شهر بي ترحم ما

به روي مردم نامهربان نمي افتد

***

پدر! به خانه بيا با ملال خويش بساز

اگر كه چشم تو بر روي زندگي بسته است

چه غم كه گوش تو و پيچ راديو باز است:

(هزار و ششصد و هفتاد و يك نفر) امروز

به زير آتش خمپاره ها هلاك شدند

و چند دهكده دوست را، هواپيما

به جاي خانه دشمن گلوله باران كرد...!

***

چه جاي گريه، كه كشتار بي دريغ حريف

براي خاطر صلح است و حفظ آزادي

و هر گلوله كه بر سينمه اي شرار افشاند

غنيمتي است! كه دنيا بهشت خواهد شد

***

پدر، غم تو مرا رنج مي دهد، اما

غم بزرگ تري مي كند هلاك مرا:

بيا به خاك بلا ديده اي بينديشيم

كه ناله مي چكد از برق تازيانه در او

به خانه هاي خراب،

به كومه هاي خموش،

به دشت هاي به آتش كشيده ي متروك

كه سوخت يك جا برگ و گل و جوانه در او

به خاك مزرعه هايي كه جاي گندم زرد

لهيب شعله ي سرخ

به چار سوي افق مي كشد زبانه در او

به چشم هاي گرسنه

به دست هاي دراز

به نعش كودك دهقان، ميان شالي زار

به زندگي، كه فرو مرده جاودانه در او

***

بيا به حال بشرهاي هاي گريه كنيم

كه با برادر خود هم نمي تواند زيست

چنين خجسته وجودي، كجا تواند ماند؟

چنين گسسته عناني كجا تواند رفت؟

صداي غرش تيري دهد جواب مرا:

- به كوه خواهد زد!

به غار خواهد رفت

بشر دوباره به جنگل پناه خواهد برد.

*****

+ نوشته شده توسط سیامک آرش آزاد در پنجشنبه دهم بهمن 1387 و ساعت 11:50 |

علي تجلايي در روز پنجم مرداد ماه سال 1338 در تبريز ديده به جهان گشود. در سال 1344 قدم به عرصه علم و دانش نهاد و موفق به دريافت ديپلم از دبيرستان تربيت تبريز گشت. از سال 1356 فعاليتهاي مبارزاتي خود را آغاز نموده، پس از مدتي توسط ساواك دستگير شد. در سال 1358 وارد سپاه پاسداران شدو در لباس سبزگونه دشت شقايق، به عنوان مربي آموزش پادگان سيد الشهدا (ع) انجام وظيفه نمود. براي مبارزه با نيروهاي ضد انقلاب به كردستان رفته، سپس در مهاجرت به افغانستان، اولين مركز آموزش فرماندهي مجاهدين افغاني در داخل كشور افغانستان را تأسيس نمود. با شروع جنگ تحميلي به ايران بازگشت و در نبرد هلاويه و حماسه سوسنگرد با عنوان فرمانده عمليات و معاون عملياتي سپاه شركت كرد. در طول سالهاي جنگ تحميلي و در جبهه‌هاي پيرانشهر در عملياتهاي بسياري شركت نمود و مسئوليتهاي مختلفي را بر عهده گرفت. او به عنوان مسئول طرح و عمليات قرارگاه خاتم (ص) در تاريخ 25/12/1363 در شرق دجله و در عمليات بدر، بر اثر اصابت تير به ناحيه قلب، به ملكوت سرخ شهادت رسيد.

 

فرازي از وصيت نامه سردار شهيد علي تجلايي

دختر عزيزم! مي دانم كه حالا كوچكي و مرا به ياد نمي‌آوري.
و ليكن دخترم، وقتي كه بزرگ شوي حتماً جوياي حال پدرت و علت شهادت پدرت خواهي بود
.
بدان كه پدر تو يك پاسدار بود و تو نيز بايد پاسدار خون پدرت باشي
.
دخترم! مي‌دانم يتيمانه زندگي كردن و بزرگ شدن در جامعه مشكل است و ليكن بدان كه حسين و حسن و زينب يتيم بودند. حتي پيامبر گرامي اسلام نيز يتيم بزرگ شد
.
دخترم! هر وقت دلت گرفت، زيارت عاشورا بخوان و مصيبت هاي سرور شهيدان تاريخ حسين(ع) را بنگر و انديشه كن
...
اميدوارم كه در آينده وارث شايسته‌اي براي پدرت باشي
.
پروردگارا! مرا و فرزندانم را برپادارنده نماز قرار ده و دعايم را بپذير
.

 

 

نامه دختر سردار شهيد تجلايي،

بابا !منم دخترت حنانه

مي خواهند از تو بگويم ،از تويي كه نديدمت .مي خواهند از تو بنويسم ،از تويي كه نشناختمت .تويي كه وقتي ده ماه بيشتر نداشتم مانند پرستويي عاشق در بهاري دل انگيزكه همه چيز سر از خاك در مي اورد كوچ كردي و سر بر خاك نهادي .چه بگويم ؟چه خاكي؟چه سر نهادني؟نه !مانند پرستويي عاشق كوچ كردي به شهر آرزوها ،كوچ كردي به شهري كه آرزويش را داشتي .به شهري كه همه كوچه هاي آن رنگ و بوي شما را داشت .به شهري كه هر چه در آن بودعشق بود و شور.نور بودو نور .آخر مي گويند كه هميشه در به در به دنبال نشاني اين شهر بودي.شهري كه روي نقشه نمي تواني پيدايش كني ،براي همين در مناجاتت نوشتي ((خدايا !همه جا در به در به دنبال تو مي گردم و مي دانم كه با شهادت به تو خواهم رسيد))خوب بابا جون ،از من دلگير نشو كه چرا نمي شناسمت ،آخر ،ما كجا و خورشيد كجا ؟براي تفسير شما بايد عشق را ديد.بايد عاشق را شناخت .آخر ،ميداني،از شماها خيلي كم نوشته اند ،از شما خيلي كم گفته اند .مي خواهم بگويم خيلي غريب بوديد ،خيلي غريب هستيد .دوست دارم داد بكشم ،فرياد كنم ،و به همه بگويم آي آدمها !آي پرستو هاي عاشق !آي دلسوخته ها !آي درد هجران كشيده ها !آي در راه مانده ها !آي قلم بدست ها !از پدرم بنويسيد .از پرستوهايي كه كوچ كردند به شهر عشق و شهادت .از پدر هايمان كه به خدا علم هايشان بر زمين مانده ،گرد و خاك علم ها را پاك كنيد ،بدست گيريد علم هايشان را.آي كساني كه با پرستو ها بوديد ،چرا مهر سكوت بر لب زديد ؟از پرستوها بنويسيد :از آنهايي كه يك شبه ره صدساله پيمودند .

مي گويند پدرم فاتح بود،فاتح سوسنگرد .مي گويند در ميدان نبرد چون شير خدا مي جنگيد و در ميدان دعا و راز و نياز زاهدي بود كه ساعت ها سر بر سجاده مي گذاشت .مي گويند غير از خدا از هيچ چيز نميترسيد ،شجاع بود و دلاور.مي گويند قدم هاي محكم و آرامي داشت ،نشان دار بي نشان بود طالب شهرت نبود .مي گويند به من خيلي علاقه داشت ،ولي وابسته نبود .دل به دنيا نمي داد ،عاشق بود ،عاشق بسيج و بسيجي .مي گويند رفت كه من در شام غريبان بنشينم تا بزم ديگران روشن بماند .

بابا جون غروب ها به خصوص غرو بهاي جمعه خيلي احساس دلتنگي مي كنم خيلي دوست دارم ببينمت ولي ،نه !خوشحالم كه نيستي تا ببيني خفاشان شب ،اين جغد هاي شوم ،اين دشمنان دوست نما چه ناله هاي دلخراشي سر مي دهند .خوشحالم نيستي تا ببيني اين انسانهاي كورو كر در مقابل ايثار و فداكاري شما چه علامت سوالي گذاشته اند.اين روز ها مي شود درد غربت شما را در سوسنگرد لمس كرد كه فقط خدايتان با شما بود و رهبرتان و حالا هم فقط خدا با ماست و رهبرمان و همين مارا كفايت مي كند .خوشحالم نيستي تا ببيني قلم هايي كه بايد عشق را تفسير كنند ،عاشق را تعريف كنند ،چگونه تيشه به ريشه ي عشق مي زنند .خوشحالم نيستي تا ببيني كوچه ها ديگر رنگ و بوي شما ها را ندارد ،خيابانها زيبا سازي مي شود .خوشحالم نيستي تا ببيني………

پدر جان اي كاش مزاري داشتي تا شبهاي جمعه به سراغت بيايم و درد دل كنم !نه ،چه مي گويم !؟مگر ميشود عشق را خاك كرد ؟مگر سرخي عشق با سياهي خاك در هم مي آميزد؟هيهات !ما كجا و افلاك كجا ؟!

باز بايد فرياد كشيد كه آي ادمها !بياييد قلم هايتان را با مركب سرخ عشق پر كنيد ،بياييد حماسه ها را به تصوير بكشيد ،بياييد به اين نسل و نسل هاي آينده نشان دهيد كه پيرو حسين بودن يعني چه ؟بنويسيد كه چگونه مي شود غير از خدا هيچ چيز را نديد .بياييد پدرم را …نه …پرستو ها را از قفس آزاد كنيد ،بياييد مرهمي باشيد براي زخمهاي انقلاب .بياييد آب گوارا ي ايثار و فداكاري را به پاي عشق بريزيدتا بارور شود.بياييد براي شناساندن راهشان ؟مقصدشان ،مولايشان كاري كنيم …آيا اين انتظار براي دلهاي كوچك رنجديده اي مثل من انتظار بيجايي است ؟آيا توقع زيادي است كه مي خواهم بدانم در شام غريبان چه كسي نشسته ام ؟

پدرم !اي ستاره بدر من ،اي قهرمان زندگي م ،اي سفر كرده عاشق ،اي كاش مي ديدمت ،اي كاش مي شناختمت .

دختر كوچك حنانه


+ نوشته شده توسط سیامک آرش آزاد در پنجشنبه سوم بهمن 1387 و ساعت 13:8 |