تبليغاتX
حرف های من

آدم وقتی فقیر می شود خوبی هایش هم حقیر می شوند   اما وقتی کسی که زر دارد یا زور دارد عیب هایش هم هنر دیده می شوند  و چرندی هایش هم حرف حسابی به حساب می آیند. خدایا:قناعت صبر و تحمل را از ملتم باز گیر و به من ارزانی دار.......

+ نوشته شده توسط سیامک آرش آزاد در سه شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1388 و ساعت 10:55 |

 

 

تاريخچه روابط عمومي در جهان:

 

اصطلاح روابط عمومي براي نخستين بار در ايالات متحده آمريكا و در نوشته هاي اداره اتحاديه راه آهن ايالات متحده به كار برده شد و در دهه اول قرن بيستم نخستين دفاتر روابط عمومي در مؤسسات اين كشور ايجاد گرديد در سال 1906 اولين شركت خصوصي كه تنها خدمات روابط عمومي را به مشتريان خود ارايه مي كرد به وجود آمد . نخستين شركت روابط عمومي توسط Lvyledbetter Lee فارغ التحصيل دانشگاه پرينستون و خبرنگار روزنامه (Newyork Word) در شهر نيويورك تدسيس شد . اين فرد را پدر روابط عمومي در آمريكا مي نامند . (لي) در آغاز تأسيس شركت روابط عمومي خود اقدام به انتشار اعلاميه اي به نام اعلاميه اصول نمود در اين اعلاميه آمده بود اين يك دفتر مطبوعاتي سري نيست ، همه كارهاي ما به طور آشكار انجام مي گيرد . هدف ما اين است كه خبر و اطلاعات را در اختيار مردم قرار دهيم . اينجا يك آژانس آگهي تجارتي نيست اخبار و اطلاعاتي كه ما ارايه مي دهيم دقيق و صحيح است به خبرنگاراني كه در جستجوي مطالب خبري و گزارش هاي تحقيقي و تفسيري هستند با كمال ميل و اشتياق كمك خواهيم كرد بعد از تأسيس اين دفتر و معرفي خدمات روابط عمومي به تدريج و به اقتباس از مؤسسه لي ساير مؤسسات اقدام به تأسيس دفاتر روابط عمومي نمودند و روابط عمومي  به عنوان يك حرفه به وجود آمد و شناخته شد . نخستين دورة آموزشي روابط عمومي تحت همين عنوان در سال 1923 ميلادي در دانشگاه نيويورك تشكيل گرديد . اين دوره توسط ادوارد. ال. برنيز تدريس مي شد . اين شخص از پيشروان روابط عمومي در آمريكا است و هنوز هم در قيد حيات مي باشد و به ارايه مشاوره و تهيه مقاله و تأليف كتاب هاي روابط عمومي و تدريس آنها مشغول است . برابر تحقيقي كه انجام گرفته است در سال 1960 بيش از صد هزار نفر در آمريكا در قسمت هاي روابط عمومي به كار اشتغال داشتند و در سال 1983 بيش از 15 هزار دانشجو در اين رشته در آمريكا مشغول به تحصيل بودند . در انگلستان در سال 1911 نخستين فعاليت هاي روابط عمومي به مفهوم امروزي و با همين نام آغاز گرديد . نيروي هوايي پاكستان در سال 1919 واحد روابط عمومي خود را تشكيل داد و در سال 1919 همان سال وزارت بهداشت اين كشور يك نفر را به عنوان مسئول روابط عمومي خود معرفي كرد همين شخص شركت خصوصي روابط عمومي را در سال 1924 در انگلستان تأسيس كرد . پس از اين دو كشور به تدريج در ساير كشورهاي صنعت چون آلمان ، فرانسه ، هلند و غيره در سازمان ها و واحدهاي روابط عمومي تشكيل گرديد و راه براي پيدايش حرفه روابط عمومي هموار شد .

 

تاريخچه روابط عمومي در ايران:

 

روابط عمومي در ايران براي نخستين بار در شركت نفت ايران پديدار شد ، در ميان مؤسسات و سازمان هاي بخش خصوصي و دولتي د رايران شركت ملي نفت ايران براي اولين بار و پيش از همه دفتر روابط عمومي تأسيس نمود در شركت سابق نفت ايران و انگليس تا سال 1330 يك دفتر اطلاعات و مطبوعات وجود داشت و اين دفتر رابط بين اين شركت و مطبوعات بود . پس از ملي شدن صنعت نفت دفتري تحت همان عنوان در شركت ملي نفت ايران تأسيس گرديد و عنوان همين دفتر بود كه بعداً به روابط عمومي تبديل شد . نخستين سمينار روابط عمومي نيز در ايران در تاريخ 30 آذر سال 1343 توسط شركت نفت در آبادان و دومين سمينار روابط عمومي در 13 مهر 1344 در كرمانشاه از سوي شركت نفت برگزار گرديد . وزارتخانه ها و مؤسسات بزرگ ديگر ايران به اقتباس از اين شركت و سال ها پس از تأسيس دفتر روابط عمومي در شركت ملي نفت ايران اقدام به تأسيس دفاتر روابط عمومي كردند . پس از تشكيل واحدهاي روابط عمومي در ايران نياز به تربيت كارشناس روابط عمومي احساس شد . براي اين كار وزارت اطلاعات و جهانگردي (سابق) اقدام به تشكيل كلاس هاي كوتاه مدت آموزشي نمود . در اين كلاس هاي كوتاه مدت كارمندان روابط عمومي اين وزارتخانه براي يادگيري اصول و مقدمات و تكنيك روابط عمومي شركت مي كردند . استادان و صاحب نظران روابط عمومي با توجه به زمان دوره و يا به تحصيل شركت كنندگان به آنها آموزش هاي مورد نياز را ارايه مي دادند پاره اي از وزارتخانه ها مانند وزارت امور خارجه براي آموزش كارمندان و وابستگان خود در كشورهاي خارج راساً به تشكيل دوره هاي كوتاه مدت روابط عمومي اقدام نمودند . در سال 1345 براي تشكيل دانشكده اي در رشته روابط عمومي ، مطالعاتي صورتي گرفت كه در سال 1346 منجر به تشكيل مؤسسه عالي مطبوعات و روابط عمومي شد اين مؤسسه عالي با اجراي آزمون ورودي از ميان فارغ التحصيلان دبيرستان ها در رشته هاي ادبي ، رياضي ، طبيعي و روزنامه نگاري ، تعدادي دانشجو براي تحصيل در رشته ليسانس روابط عمومي بر مي گزيد دانشجويان پس از طي 4 سال تحصيل و گذراندن 140 واحد درسي موفق به اخذ ليسانس در رشته روابط عمومي شدند . مؤسسه عالي مطبوعات و روابط عمومي در سال 47-1346 فعاليت خود را آغاز كرد . فعاليت هاي اين دانشكده تا سال 1357 ادامه داشت و هر سال تعدادي ليسانس روابط عمومي وارد بازار كار شدند . ولي به طوركلي برخلاف كشورهاي سرمايه داري ، دفاتر خصوصي روابط عمومي كه خدمات كارشناسانه به دفاتر روابط عمومي دولتي و غيره دولتي بفروشند ، وجود نداشت ، تنها پيش از انقلاب تعدادي بنگاه تبليغاتي در تهران وجود داشتند كه در زمينه آگهي هاي بازرگاني ، خدماتي تخصصي خود را به واحدهاي روابط عمومي دولتي و غيردولتي مي فروختند . در كشورهاي صنعتي ، روابط عمومي از بطئن مؤسسه هاي بخش خصوصي تولد يافت . ولي در ايران اين مؤسسه هاي دولتي بود كه براي اولين بار روابط عمومي را به وجود آوردند . پس از انقلاب دولتمردان و مديراني كه در ابتدا مسئوليت اداره سازمان ها را پذيرفته بودند با توجه عوامل گوناگون چندان توجهي به فعاليت روابط عمومي نكردند كار دفاتر روابط عمومي بعد از انقلاب با كار واحدهاي ديگري چون انجمن اسلامي ، بسيج ، جامعه اسلامي موازي گشت و موجب شد روابط عمومي در حاشيه قرار گيرد ولي به تدريج كه كارها در مؤسسه ها  سازمان ها به روال عادي برگشت و جريان امور سير شد اين احساس كمبود و مشكلاتي كه عملاً پيش آمد دست اندركاران را وا داشت تا اقداماتي براي تجديد حيات و فعال كردن روابط عمومي ها انجام دهند . يكي از اولين اقدامات ، برگزاري سميناري بود كه به همت وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامي در سال 1363 با شركت روابط عمومي هاي مستقر در تهران برپا شد . اين سمينار به مدت سه روز مسايل اساسي و بنيادي روابط عمومي ها را مورد بررسي قرار داد و با پذيرش اصل فرهنگ اسلامي و تطبيق اهداف و رسالت هاي روابط عمومي با آن ، زيربناي حركت روابط عمومي را براي تجديد حيات آن پي ريزي كرد . در طول مدت جنگ دوره هاي كوتاه مدت و بلندمدت آموزش روابط عمومي به وسيله مركز آموزش مديريت دولتي براي آموزش كارمندان مشغول به كار دفاتر روابط عمومي و مؤسسات دولتي و غيردولتي تشكيل شد و در سال 1368رشته روابط عمومي كه بعد از انقلاب از آموزش عالي حذف شده بود در دانشگاه علامه طباطبايي باز گشوده شد و ادارات كل روابط عمومي وزارتخانه ها و مؤسسات در مراكز استان نيز اقدام به تشكيل دوره هاي آموزشي روابط عمومي براي كارمندان خود كردند و سازمان امور اداري و استخدامي كشور آيين نامه كاري دفاتر روابط عمومي را تصويب كرد.

+ نوشته شده توسط سیامک آرش آزاد در شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1388 و ساعت 13:51 |

 

 

پائولو كوئليو در سال‌ 1947، درخانواده‌ای‌ متوسط‌ به‌ دنیا آمد. پدرش‌ پدرو، مهندس‌ بود و مادرش‌، لیژیا، خانه‌دار. درهفت‌ سالگی‌، به‌ مدرسه‌ی‌ عیسوی‌های‌ سن‌ ایگناسیو درریودوژانیرو رفت‌ و تعلیمات‌ سخت‌ و خشک‌ مذهبی‌، تاثیر بدی‌ بر او گذاشت‌. اما این‌ دوران‌ تاثیر مثبتی‌ هم‌ براو داشت‌.

در راهروهای‌ خشک‌ مدرسه‌ی‌ مذهبی‌، آرزوی‌ زندگی‌اش‌ را یافت‌: می‌خواست‌ نویسنده‌ شود. درمسابقه‌ی‌ شعر مدرسه‌، اولین‌ جایزه‌ی‌ ادبی‌ خود را به‌ دست‌ آورد. مدتی‌ بعد، برای‌ روزنامه‌ی‌ دیواری‌ مدرسه‌ی‌ خواهرش‌ سونیا، مقاله‌ای‌ نوشت‌ که‌ آن‌ مقاله‌ هم‌ جایزه‌ گرفت‌.

اما والدین‌ پائولو برای‌ آینده‌ی‌ پسرشان‌ نقشه‌های‌ دیگری‌ داشتند. می‌خواستند مهندس‌ شود. پس‌، سعی‌ کردند شوق‌ نویسندگی‌ را در اواز بین‌ ببرند. اما فشار آن‌ها، و بعد آشنایی‌ پائولو باکتاب‌ مدار راس‌السرط‌ان‌ اثر هنری‌ میلر، روح‌ ط‌غیان‌ را در اوبرانگیخت‌ و باعث‌ روی‌ آوردن‌ او به‌ شکستن‌ قواعد خانوادگی‌ شد. پدرش‌ رفتار اورا ناشی‌ ازبحران‌ روانی‌ دانست‌. همین‌ شد که‌ پائولو تا هفده‌ سالگی‌، دوبار دربیمارستان‌ روانی‌ بستری‌ شد و بارها تحت‌ درمان‌ الکتروشوک‌ قرار گرفت‌.

کمی‌ بعد، پائولو با گروه‌ تاتری‌ آشنا شد و همزمان‌، به‌ روزنامه‌نگاری‌ روی‌ آورد. ازنظ‌ر ط‌بقه‌ی‌ متوسط‌ راحت‌ط‌لب‌ آن‌ دوران‌، تاتر سرچشمه‌ی‌ فساد اخلاقی‌ بود. پدر و مادرش‌ که‌ ترسیده‌ بودند، قول‌ خود را شکستند. گفته‌ بودند که‌ دیگر پائولو رابه‌ بیمارستان‌ روانی‌ نمی‌فرستند، اما برای‌ بار سوم‌ هم‌ او رادر بیمارستان‌ بستری‌ کردند. پائولو، سرگشته‌ترو آشفته‌تراز قبل‌، از بیمارستان‌ مرخص‌ شد و عمیقا در دنیای‌ درونی‌ خود فرو رفت‌. خانواده‌ی‌ نومیدش‌، نظ‌ر روان‌پزشک‌ دیگری‌ را خواستند. روان‌پزشک‌ به‌ آن‌هاگفت‌ که‌ پائولو دیوانه‌ نیست‌ و نباید دربیمارستان‌ روانی‌ بماند. فقط‌ باید یاد بگیرد که‌ چه‌گونه‌ با زندگی‌ روبه‌رو شود. پائولو کوئلیو، سی‌ سال‌ پس‌ ازاین‌ تجربه‌، کتاب‌ ورونیکا تصمیم‌ می‌گیرد بمیرد رانوشت‌.

پائولو خود می‌گوید : ورونیکا تصمیم‌ می‌گیرد بمیرد، درسال‌ 1998 در برزیل‌ منتشر شد. تا ماه‌ سپتامبر، بیش‌تر 1200 نامه‌ی‌ الکترونیکی‌ و پستی‌ دریافت‌ کردم‌ که‌ تجربه‌های‌ مشابهی‌ را بیان‌ می‌کردند. در اکتبر، بعضی‌ از مسایل‌ مورد بحث‌ دراین‌ کتاب‌ ــ افسردگی‌، حملات‌ هراس‌، خودکشی‌ ــ در کنفرانسی‌ ملی‌ مورد بحث‌ قرار گرفت‌. در 22 ژانویه‌ی‌ سال‌ بعد، سناتور ادواردو سوپلیسی‌، قط‌عاتی‌ ازکتاب‌ مرا درکنگره‌ خواند و توانست‌ قانونی‌ را به‌ تصویب‌ برساند که‌ ده‌ سال‌ تمام‌، درکنگره‌ مانده‌ بود: ممنوعیت‌ پذیرش‌ بی‌رویه‌ی‌ بیماران‌ روانی‌ در بیمارستان‌ها.

پائولو پس‌ ازاین‌ دوران‌، دوباره‌ به‌ تحصیل‌ روی‌ آورد و به‌ نظ‌ر می‌رسید می‌خواهد راهی‌ راادامه‌ دهد که‌ پدر و مادرش‌ برایش‌ درنظ‌ر گرفته‌اند. اما خیلی‌ زود، دانشگاه‌ را رها کرد و دوباره‌ به‌ تاتر روی‌ آورد. این‌ اتفاق‌ در دهه‌ی‌ 1960 روی‌ داد، درست‌ زمانی‌ که‌ جنبش‌ هیپی‌، درسراسر جهان‌ گسترده‌ بود. این‌ موج‌ جدید، در برزیل‌ نیز ریشه‌ دواند و رژیم‌ نظ‌امی‌ برزیل‌، آن‌ را به‌ شدت‌ سرکوب‌ کرد. پائولو موهایش‌ را بلند می‌کرد و برای‌ اعلام‌ اعتراض‌، هرگز کارت‌ شناسایی‌ به‌ همراه‌ خود حمل‌ نمی‌کرد. شوق‌ نوشتن‌، اورا به‌ انتشار نشریه‌ای‌ واداشت‌ که‌ تنها دو شماره‌ منتشر شد. در همین‌ هنگام‌، رائول‌ سی‌شاس‌ آهنگساز، ازپائولو دعوت‌ کرد تا شعر ترانه‌های‌ او را بنویسد. اولین‌ صفحه‌ی‌ موسیقی‌ آن‌هابا موفقیت‌ چشمگیری‌ روبه‌رو شد و 500000 نسخه‌ از آن‌ به‌ فروش‌ رفت‌. اولین‌ بار بود که‌ پائولو پول‌ زیادی‌ به‌ دست‌ می‌آورد. این‌ همکاری‌ تا سال‌ 1976، تا مرگ‌ رائول‌ ادامه‌ یافت‌. پائولو بیش‌ ازشصت‌ ترانه‌ نوشت‌ و با هم‌ توانستند صحنه‌ی‌ موسیقی‌ راک‌ برزیل‌ را تکان‌ بدهند.

در سال‌ 1973، پائولو و رائول‌، عضو انجمن‌ دگراندیشی‌ شدند که‌ بر علیه‌ ایدئولوژی‌ سرمایه‌داری‌ تاسیس‌ شده‌ بود. به‌ دفاع‌ ازحقوق‌ فردی‌ هر شخص‌ پرداختند و حتا برای‌ مدتی‌، به‌ جادوی‌ سیاه‌ روی‌ آوردند. پائولو تجربه‌ی‌ این‌ دوران‌ رادر کتاب‌ والکیری‌ها به‌ روی‌ کاغذ آورده‌ است‌.

در این‌ دوران‌، انتشار «کرینگ‌ ـ ها» راشروع‌ کردند. «کرینگ‌ ـ ها»، مجموعه‌ای‌ از داستان‌های‌ مصور آزادی‌خواهانه‌ بود. دیکتاتوری‌ برزیل‌، این‌ مجموعه‌ را خرابکارانه‌ دانست‌ و پائولو و رائول‌ را به‌ زندان‌ انداخت‌. رائول‌ خیلی‌ زود آزاد شد، اما پائولو مدت‌ بیش‌تری‌ درزندان‌ ماند، زیرا او را مغز متفکر این‌ اعمال‌ آزادی‌خواهانه‌ می‌دانستند. مشکلات‌ او به‌ همان‌ جا ختم‌ نشد; دوروز پس‌ ازآزادی‌اش‌، دوباره‌ در خیابان‌ بازداشت‌ شد و اورا به‌ شکنجه‌گاه‌ نظ‌امی‌ بردند. خود پائولو معتقد است‌ که‌ باتظ‌اهر به‌ جنون‌ و اشاره‌ به‌ سابقه‌ی‌ سه‌ بار بستری‌اش‌ در بیمارستان‌ روانی‌، ازمرگ‌ نجات‌ یافته‌ است‌. وقتی‌ شکنجه‌گران‌ در اتاقش‌ بودند، شروع‌ کرد به‌ خودش‌ را زدن‌، و سرانجام‌ از شکنجه‌ی‌ اودست‌ کشیدند و آزادش‌ کردند.

این‌ تجربه‌، اثر عمیقی‌ بر او گذاشت‌. پائولو دربیست‌ و شش‌ سالگی‌ به‌ این نتیجه‌ رسید که‌ به‌ اندازه‌ی‌ کافی‌ "زندگی‌" کرده‌ و دیگر می‌خواهد "ط‌بیعی‌" باشد. شغلی‌ دریک‌ شرکت‌ تولید موسیقی‌ به‌ نام‌ پلی‌گرام‌ یافت‌ و همان‌ جا با زنی‌ آشنا شدکه‌ بعد بااو ازدواج‌ کرد.

در سال‌ 1977 به‌ لندن‌ رفتند. پائولو ماشین‌ تایپی‌ خرید و شروع‌ به‌ نوشتن‌ کرد. اما موفقیت‌ چندانی‌ به‌ دست‌ نیاورد. سال‌ بعد به‌ برزیل‌ برگشت‌ و مدیر اجرایی‌ شرکت‌ تولید موسیقی‌ دیگری‌ به‌ نام‌ سی‌بی‌سی‌ شد. اما این‌ شغل‌ فقط‌ سه‌ ماه‌ ط‌ول‌ کشید. سه‌ ماه‌ بعد، همسرش‌ ازاو جدا شد و از کارش‌ هم‌ اخراجش‌ کردند.

بعد بادوستی‌ قدیمی‌ به‌ نام‌ کریستینا اویتیسیکا آشنا شد. این‌ آشنایی‌ منجر به‌ ازدواج‌ آن‌هاشد و هنوز باهم‌ زندگی‌ می‌کنند. این‌ زوج‌ برای‌ ماه‌ عسل‌ به‌ اروپا رفتند و درهمین‌ سفر، ازاردوگاه‌ مرگ‌ داخائو هم‌ بازدید کردند. در داخائو، اشراقی‌ به‌ پائولو دست‌ داد و در حالت‌ اشراق‌، مردی‌ رادید. دوماه‌ بعد، درکافه‌ای‌ در آمستردام‌، باهمان‌ مرد ملاقات‌ کرد و زمان‌ درازی‌ با او صحبت‌ کرد. این‌ مرد که‌ پائولو هرگز نامش‌ را نفهمید، به‌ اوگفت‌ دوباره‌ به‌ مذهب‌ خویش‌ برگردد و اگر هم‌ به‌ جادو علاقه‌مند است‌، به‌ جادوی‌ سفید روی‌ بیاورد. همچنین‌ به‌ پائولو توصیه‌ کرد جاده‌ی‌ سانتیاگو (یک‌ جاده‌ی‌ زیارتی‌ دوران‌ قرون‌ وسطی‌) را طی کند.

پائولو، یک‌ سال‌ بعد از این‌ سفر زیارتی‌، درسال‌ 1987، اولین‌ کتابش‌ خاط‌رات‌ یک‌ مغ‌ رانوشت‌. این‌ کتاب‌ به‌ تجربیات‌ پائولو درط‌ول‌ این‌ سفر می‌پردازد و به‌ اتفاقات‌ خارق‌العاده‌ی‌ زیادی‌ اشاره‌ می‌کند که‌ در زندگی‌ انسان‌های‌ عادی‌ رخ‌ می‌دهد. یک‌ ناشر کوچک‌ برزیلی‌ این‌ کتاب‌ راچاپ کرد و فروش‌ نسبتا خوبی‌ داشت‌، اما با اقبال‌ کمی‌ ازسوی‌ منتقدان‌ روبه‌رو شد.

پائولو درسال‌ 1988، کتاب‌ کاملا متفاوتی‌ نوشت‌: کیمیاگر. این‌ کتاب‌ کاملاً نمادین‌ بود و کلیه‌ی‌ مط‌العات‌ یازده‌ ساله‌ی‌ پائولو را درباره‌ی‌ کیمیاگری‌، در قالب‌ داستانی‌ استعاری‌ خلاصه‌ می‌کرد. اول‌ فقط‌ 900 نسخه‌ از این‌ کتاب‌ فروش‌ رفت‌ و ناشر، امتیاز کتاب‌ را به‌ پائولو برگرداند.

پائولو دست‌ ازتعقیب‌ رویایش‌ نکشید. فرصت‌ دوباره‌ای‌ دست‌ داد: با ناشر بزرگ‌تری‌ به‌ نام‌ روکو آشنا شدکه‌ از کار اوخوشش‌ آمده‌ بود. درسال1990، کتاب‌ بریدا رامنتشر کرد که‌ در آن‌، درباره‌ی‌ عط‌ایای‌ هر انسان‌

صحبت‌ می‌کرد. این‌ کتاب‌ با استقبال‌ زیادی‌ مواجه‌ شد و باعث‌ شد کیمیاگر و خاط‌رات‌ یک‌ مغ‌ نیز دوباره‌ مورد توجه‌ قرار بگیرند. درمدت‌ کوتاهی‌، هرسه‌ کتاب‌ در صدر فهرست‌ کتاب‌های‌ پرفروش‌ برزیل‌ قرار گرفت‌. کیمیاگر، رکورد فروش‌ تمام‌ کتاب‌های‌ تاریخ‌ نشر برزیل‌ راشکست‌ و حتا نامش‌ درکتاب‌ رکوردهای‌ گینس‌ نیز ثبت‌ شد. در سال‌ 2002، معتبرترین‌ نشریه‌ی‌ ادبی‌ پرتغالی‌ به‌ نام‌ ژورنال‌ د لتراس‌، اعلام‌ کرد که‌ فروش‌ کیمیاگر، ازهر کتاب‌ دیگری‌ در تاریخ‌ زبان‌ پرتغالی‌ بیش‌تر بوده‌ است‌.

در ماه‌ مه‌ 1993، انتشارات‌ هارپر کالینز، کیمیاگر رابا تیراژ اولیه‌ی‌50000 نسخه‌ منتشر کرد. در روز افتتاح‌ این‌ کتاب‌، مدیر اجرایی‌ انتشارات‌ هارپر کالینز گفت‌: «پیدا کردن‌ این‌ کتاب‌، مثل‌ آن‌ بود که‌ آدم‌ صبح‌ زود، وقتی‌ همه‌ خوابند، برخیزد و ط‌لوع‌ خورشید رانگاه‌ کند. کمی‌ دیگر، دیگران‌ هم‌ خورشید راخواهند دید.»

ده‌ سال‌ بعد، درسال‌ 2002، مدیر اجرایی‌ هارپرکالینز به‌ پائولو نوشت‌: «کیمیاگر به‌ یکی‌ ازمهم‌ترین‌ کتاب‌های‌ تاریخ‌ نشر ما تبدیل‌ شده‌ است‌.»

موفقیت‌ کیمیاگر درایالات‌ متحده‌، آغاز فعالیت‌ بین‌المللی‌ پائولو بود. تهیه‌کنندگان‌ متعددی‌ از هالیوود، علاقه‌ی‌ زیادی‌ به‌ خرید امتیاز ساخت‌ فیلم‌ از روی‌ این‌ کتاب‌ نشان‌ دادند و سرانجام‌، شرکت‌ برادران‌ وارنر درسال‌1993، این‌ امتیاز راخرید.

پیش‌ از انتشار کیمیاگر درامریکا، چند ناشر کوچک‌ دراسپانیا و پرتغال‌، آن‌ را منتشر کرده‌ بودند. اما این‌ کتاب‌ تاسال‌ 1995، در فهرست‌ کتاب‌های پرفروش‌ اسپانیا قرار نگرفت‌. هفت‌ سال‌ بعد، درسال‌ 2001، اتحادیه‌ی‌ ناشران‌ اسپانیا اعلام‌ کرد که‌ کیمیاگر ازپرفروش‌ترین‌ کتاب‌های‌ اسپانیاست‌.

ناشر اسپانیایی‌ پائولو (پلنتا)، در سال‌ 2002 مجموعه‌ی‌ آثار کوئلیو را منتشر کرد. فروش‌ آثار کوئلیو درپرتغال‌، بیش‌ ازیک‌ میلیون‌ نسخه‌ بوده‌ است‌.

در سال‌ 1993، مونیکا آنتونس‌ که‌ از سال‌ 1989، بعد ازخواندن‌ اولین‌ کتاب‌ كوئيلو بااو همکاری‌ می‌کرد، بنگاه‌ ادبی‌ سنت‌ جوردی‌ را در بارسلون‌ تاسیس‌ کرد تابه‌ نشر کتاب‌های‌ پائولو نظ‌م‌ ببخشد. در ماه‌ مه‌ همان‌ سال‌، مونیکا کیمیاگر رابه‌ چندین‌ ناشر بین‌المللی‌ معرفی‌ کرد. اولین‌ کسی‌ که‌ این‌ کتاب‌ را پذیرفت‌، ایوین‌ هاگن‌، مدیر انتشارات‌ اکس‌ لیبرس‌ از نروژ بود. کمی‌ بعد، آن‌ کاریر، ناشر فرانسوی‌ برای‌ مونیکا نوشت‌: «این‌ کتاب‌ فوق‌العاده‌ است‌ و تمام‌ تلاشم‌ را می‌کنم‌ تا در فرانسه‌ موفق‌ شود.»

در سپتامبر سال‌ 1993، کیمیاگر درصدر کتاب‌های‌ پرفروش‌ استرالیا قرار گرفت‌. در آوریل‌ سال‌ 1994، کیمیاگر درفرانسه‌ منتشر شدو بااستقبال‌ عالی‌ منتقدان‌ و خوانندگان‌ مواجه‌ شد و درفهرست‌ پرفروش‌ها قرار گرفت‌. کمی‌ بعد، کیمیاگر پرفروش‌ترین‌ کتاب‌ فرانسه‌ شد و تاپنج‌ سال‌ بعد، جای‌ خود را به‌ کتاب‌ دیگری‌ نداد. بعد از موفقیت‌ خارق‌العاده‌ در فرانسه‌، کوئلیو راه‌ موفقیت‌ را درسراسر اروپا پیمود و پدیده‌ی‌ ادبی‌ پایان‌ قرن‌ بیستم‌ دانسته‌ شد.

از آن‌ هنگام‌، هریک‌ ازکتاب‌های‌ پائولو كوئليو که‌ در فرانسه‌ منتشر شده‌، بی‌درنگ‌ پرفروش‌ شده‌ است‌. حتا دریک‌ دوره‌، سه‌ کتاب‌ کوئلیو هم‌زمان‌ در فهرست‌ ده‌ کتاب‌ پرفروش‌ فرانسه‌ قرار داشت‌.

انتشار کنار رود پیدرا نشستم‌ و گریستم‌ در سال‌ 1994، موفقیت‌ بین‌المللی‌ پائولو راتثبیت‌ کرد. دراین‌ کتاب‌، پائولو درباره‌ی‌ بخش‌ مادینه‌ی‌ وجودش‌ صحبت‌ کرده‌ است‌. در سال‌ 1995، کیمیاگر درایتالیا منتشر شد و فروش‌ بی‌نظ‌یری‌ داشت‌. سال‌ بعد، پائولو دوجایزه‌ی‌ مهم‌ ادبی‌ ایتالیا، جایزه‌ی‌ بهترین‌ کتاب‌ سوپر گرینزا کاور، و جایزه‌ی‌ بین‌المللی‌ فلایانو رادریافت‌ کرد.

در سال‌ 1996، انتشارات‌ ابژتیوای‌ برزیل‌، حق‌ امتیاز کتاب‌ کوه‌ پنجم‌ را خرید و یک‌ میلیون‌ دلار پیش‌پرداخت‌ داد. این‌ رقم‌، بالاترین‌ مبلغ‌ پیش‌پرداختی‌ است‌ که‌ تا کنون‌ به‌ یک‌ نویسنده‌ی‌ برزیلی‌ پرداخت‌ شده‌ است‌. همان‌ سال‌، پائولو نشان‌ شوالیه‌ی‌ هنر و ادب‌ رااز دست‌ فیلیپ‌ دوس‌ بلازی‌، وزیر فرهنگ‌ فرانسه‌ دریافت‌ کرد. دوس‌ بلازی‌ دراین‌ مراسم‌ گفت‌: «تو کیمیاگر هزاران‌ خواننده‌ای‌. کتاب‌های‌ تومفیدند، زیرا توانایی‌ ما را برای‌ رویا دیدن‌، و شوق‌ ما را برای‌ جست‌ و جو تحریک‌ می‌کنند.»

پائولو درسال‌ 1996، به‌ عنوان‌ مشاور ویژه‌ی‌ برنامه‌ی‌ «همگرایی‌ روحانی‌ و گفت‌ و گوی‌ بین‌ فرهنگ‌ها» برگزیده‌ شد. همان‌ سال‌، انتشارات‌ دیوگنس‌ آلمان‌، کیمیاگر رامنتشر کرد. نسخه‌ی‌ نفیس‌ آن‌ شش‌ سال‌ تمام‌ در فهرست‌ کتاب‌های‌ پرفروش‌ نشریه‌ی‌ اشپیگل‌ قرار داشت‌ و در سال‌ 2002، تمام‌ رکوردهای‌ فروش‌ آلمان‌ را شکست‌.

در نمایشگاه‌ بین‌ المللی‌ فرانکفورت‌ سال‌ 1997، ناشران‌ پائولو با همکاری‌ انتشارات‌ دیوگنس‌ و موسسه‌ی‌ سنت‌ جوردی‌، یک‌ میهمانی‌ به‌ افتخار پائولو کوئلیو برگزار کردند و در آن‌، انتشار سراسری‌ و بین‌المللی‌ کتاب‌ کوه‌ پنجم‌ را اعلام‌ کردند. درماه‌ مارس‌ 1998، نمایشگاه‌ بزرگی‌ در پاریس‌ برگزار شد و کوه‌ پنجم‌، به‌ زبان‌های‌ مختلف‌، و توسط‌ ناشران‌ کشورهای‌ مختلف‌، منتشر شد. پائولو هفت‌ ساعت‌ تمام‌ مشغول‌ امضا کردن‌ کتاب‌هایش‌ بود. همان‌ شب‌، میهمانی‌ بزرگی‌ به‌ افتخار اودر موزه‌ی‌ لوور برگزار شد که‌ مشاهیر سراسر جهان‌، درآن‌ میهمانی‌ شرکت‌ داشتند.

پائولو در سال‌ 1997 ، کتاب‌ مهمش‌ کتاب‌ راهنمای‌ رزم‌آور نور را منتشر کرد. این‌ کتاب‌، مجموعه‌ای‌ ازافکار فلسفی‌ اوست‌ که‌ به‌ کشف‌ رزم‌آور نور درون‌ هر انسان‌ کمک‌ می‌کند. این‌ کتاب‌، تاکنون‌ کتاب‌ مرجع‌ میلیون‌ها خواننده‌ شده‌ است‌. اول‌، بومپیانی‌، ناشر ایتالیایی‌ آن‌ را منتشر کرد که‌ با استقبال‌ زیادی‌ مواجه‌ شد.

در سال‌ 1998، باکتاب‌ ورونیکا تصمیم‌ می‌گیرد بمیرد، به‌ سبک‌ روایی‌

داستان‌سرایی‌ بازگشت‌ و مورد استقبال‌ منتقدان‌ ادبی‌ قرار گرفت‌. در ژانویه‌ی‌ سال‌ 2000، اومبرتو اکو، فیلسوف‌، نویسنده‌ و منتقد ایتالیایی‌، درمصاحبه‌ای‌ با نشریه‌ی‌ فوکوس‌ گفت‌: «من‌ از آخرین‌ رمان‌ کوئلیو خوشم‌ آمد. تاثیر عمیقی‌ بر من‌ گذاشت‌.» و سینئاد اوکانر، درهفته‌نامه‌ی‌ ساندی‌ ایندیپندنت‌، گفت‌: «ورونیکا تصمیم‌ می‌گیرد بمیرد ، شگفت‌انگیزترین‌ کتابی‌ است‌ که‌ خوانده‌ام‌.»

پائولو درسال‌ 1998، تور مسافرتی‌ موفقی‌ را پشت‌ سر گذاشت‌. در بهار به‌ دیدار کشورهای‌ آسیایی‌ رفت‌ و در پائیز، از کشورهای‌ اروپای‌ شرقی‌ دیدن‌ کرد. این‌ سفر از استانبول‌ آغاز و به‌ لاتویا ختم‌ شد.

در ماه‌ مارس‌ سال‌ 1999، نشریه‌ی‌ ادبی‌ لیر، پائولو كوئيلو را دومین‌ نویسنده‌ی‌ پرفروش‌ جهان‌، درسال‌ 1998 اعلام‌ کرد.

در سال‌ 1999، جایزه‌ی‌ معتبر کریستال‌ را از انجمن‌ جهانی‌ اقتصاد دریافت‌ کرد و داوران‌ اعلام‌ کردند: « پائولو كوئيلو ، بااستفاده‌ از کلام‌، پیوندی‌ میان‌ فرهنگ‌های‌ متفاوت‌ برقرار کرده‌، که‌ اورا سزاوار این‌ جایزه‌ می‌سازد.»

در سال‌ 1999، دولت‌ فرانسه‌، نشان‌ لژیون‌ دونور را به‌ اواهدا کرد. همان‌ سال‌، پائولو کوئلیو باکتاب‌ ورونیکا تصمیم‌ می‌گیرد بمیرد درنمایشگاه‌ کتاب‌ بوئنوس‌ آیرس‌ شرکت‌ کرد. رسانه‌ها شگفت‌زده‌ شدند، درمیان‌ آن‌ همه‌ نویسندگان‌ برجسته‌ی‌ امریکای‌ لاتین‌، استقبالی‌ که‌ از پائولو کوئلیو بود، بی‌نظ‌یربود. مط‌بوعات‌ نوشتند: «مسئولانی‌ که‌ از 25 سال‌ پیش‌ در این‌ نمایشگاه‌ کتاب‌ کار می‌کرده‌اند، ادعا می‌کنند که‌ هرگز چنین‌ استقبالی‌ ندیده‌اند، حتا درزمان‌ حیات‌ بورخس‌. خارق‌ العاده‌ بود.» مردم‌ ازچهار ساعت‌ پیش‌ از شروع‌ مراسم‌، پشت‌ درهای‌ نمایشگاه‌ تجمع‌ کردند و مسوولان‌ نمایشگاه‌ اجازه‌ دادند که‌ آن‌ روز، نمایشگاه‌ به‌ ط‌وراستثنا چهار ساعت‌ دیرتر تعط‌یل‌ شود.

در ماه‌ مه‌ 2000، پائولو به‌ ایران‌ سفر کرد. او اولین‌ نویسنده‌ی‌ غیرمسلمانی‌ بود که‌ بعد از انقلاب‌ سال‌ 1357، به‌ ایران‌ سفر می‌کرد. اواز سوی‌ مرکز بین‌المللی‌ گفت‌ و گوی‌ تمدن‌ها، وزارت‌ فرهنگ‌ و ارشاد اسلامی‌، و ناشر ایرانی‌اش‌ (کاروان‌) دعوت‌ شده‌ بود. پائولو با انتشارات‌ کاروان‌ قرارداد همکاری‌ بست‌ و با توجه‌ به‌ این‌ که‌ ایران‌ معاهده‌ی‌ بین‌المللی‌ کپی‌رایت‌ را امضا نکرده‌ است‌، اواولین‌ نویسنده‌ای‌ بود که‌ رسما ازایران‌ حق‌ التالیف‌ دریافت‌ می‌کرد. پائولو هرگز تصورش‌ را نمی‌کرد که‌ درایران‌، باچنین‌ استقبال‌ گرمی‌ روبه‌رو شود. فرهنگ‌ ایران‌ کاملا با فرهنگ‌ غرب‌ متفاوت‌ بود. هزاران‌ خواننده‌ی‌ ایرانی‌ در کنفرانس‌ها و مراسم‌ امضای‌ کتاب‌ پائولو کوئلیو در دو شهر تهران و شیراز شرکت‌ کردند.

در ماه‌ سپتامبر همان‌ سال‌، رمان‌ شیط‌ان‌ و دوشیزه‌ پریم‌، همزمان‌ در ایتالیا، پرتغال‌، برزیل‌ و ایران‌ منتشر شد. در همان‌ زمان‌، پائولو اعلام‌ کرد که‌ ازسال‌ 1996، به‌ همراه‌ همسرش‌، کریستینا اویتیسیکا، موسسه‌ی‌ پائولو كوئيلو را به‌ منظ‌ور حمایت‌ از کودکان‌ بی‌سرپرست‌ و سالمندان‌ بی‌خانمان‌ برزیلی‌، تاسیس‌ کرده‌ است‌.

کتاب‌ شیط‌ان‌ و دوشیزه‌ پریم‌ در سال‌ 2001 در بسیاری‌ از کشورهای‌ جهان‌ منتشر شدو درسی‌ کشور درصدر کتاب‌های‌ پرفروش‌ قرار گرفت‌.در سال‌ 2001، پائولو، جایزه‌ی‌ بامبی‌، یکی‌ ازمعتبرترین‌ و قدیمی‌ترین‌ جوایز ادبی‌ آلمان‌ رادریافت‌ کرد. ازنظ‌ر هیات‌ داوران‌، ایمان‌ پائولو به‌ این‌ که‌ سرنوشت‌ و سرانجام‌ هر انسان‌، این‌ است‌ که‌ سرانجام‌ در این‌ دنیای‌ تاریک‌، به‌ یک‌ رزم‌آور نور تبدیل‌ شود، پیامی‌ بسیار عمیق‌ و انسانی‌ است‌.

در اوایل‌ سال‌ 2002، پائولو برای‌ اولین‌ بار به‌ چین‌ سفر کرد و شانگهای‌،پکن‌ و نانجینگ‌ را دید. در 25 جولای‌ سال‌ 2002، پائولو به‌ عضویت‌ فرهنگستان‌ ادب‌ برزیل‌ انتخاب‌ شد. هدف‌ این‌ فرهنگستان‌ که‌ در ریودوژانیرو مستقر است‌، حفاظ‌ت‌ از فرهنگ‌ و زبان‌ برزیل‌ است‌. دو روز بعد ازاعلام‌ این‌ انتخاب‌، پائولو سه‌ هزار نامه‌ی‌ تبریک‌ از سوی‌ خوانندگانش‌ دریافت‌ کرد و مورد توجه‌ تمام‌ مط‌بوعات‌ کشور قرار گرفت‌. وقتی‌ از خانه‌اش‌ بیرون‌ آمد، صدها نفر جلو خانه‌اش‌ جمع‌ شده‌ بودند و اورا تشویق‌ کردند. هرچند میلیون‌ها خواننده‌، شیفته‌ی‌ پائولو هستند، اما اوهمواره‌ مورد انتقاد منتقدان‌ ادبی‌ بوده‌ است‌. انتخاب‌ او به‌ عضویت‌ فرهنگستان‌ برزیل‌، در حقیقت‌ نقض‌ نظ‌ر این‌ منتقدان‌ بود.

در ماه‌ سپتامبر سال‌ 2002، پائولو به‌ روسیه‌ سفر کرد و به‌ شدت‌ تحت‌تاثیر قرار گرفت‌. پنج‌ کتاب‌ او، همزمان‌ در فهرست‌ کتاب‌های‌ پرفروش‌ قرار داشت‌. شیط‌ان‌ و دوشیزه‌ پریم‌، کیمیاگر، کتاب‌ راهنمای‌ رزم‌آور نور، و کوه‌ پنجم‌. در مدت‌ دو هفته‌، بیش‌ از 250000 نسخه‌ از کتاب‌های‌ او در روسیه‌ به‌ فروش‌ رفت‌. مدیر کتابفروشی‌ ام‌.د.کا اعلام‌ کرد: «ما هرگز این‌ همه‌ آدم‌ راندیده‌ بودیم‌ که‌ برای‌ امضا گرفتن‌ از یک‌ نویسنده‌، جمع‌ شده‌ باشند. ما قبلا مراسم‌ امضای‌ کتاب‌ برای‌ آقای‌ بوریس‌ یلتسین‌ و آقای‌ گورپاچف‌ و حتا آقای‌ پوتین‌ برگزار کرده‌ بودیم‌، اما با این‌ همه‌ استقبال‌ مواجه‌ نشده‌ بود. باورنکردنی‌ است‌.»

در اکتبر سال‌ 2002، پائولو جایزه‌ی‌ هنر پلانتاری‌ را از باشگاه‌ بوداپست‌ در فرانکفورت‌ دریافت‌ کرد و بیل‌ کلینتون‌، پیام‌ تبریکی‌ برای‌ او فرستاد. پائولو همواره‌ از حمایت‌ بی‌دریغ‌ و گرم‌ ناشرانش‌ برخوردار بوده‌ است‌. اما موفقیت‌ او به‌ کتاب‌هایش‌ محدود نمی‌شود. او درزمینه‌های‌ فرهنگی‌ و اجتماعی‌ دیگر نیز موفق‌ بوده‌ است‌. کیمیاگر تاکنون‌ توسط‌ ده‌هاگروه‌ تاتر حرفه‌ای‌ در پنج‌ قاره‌ی‌ جهان‌، به‌ روی‌ صحنه‌ رفته‌ است‌ و سایر آثار وی‌ همچون‌ ورونیکا تصمیم‌ می‌گیرد بمیرد، کنار رود پیدرا نشستم‌ و گریستم‌، و شیط‌ان‌ و دوشیزه‌ پریم‌ نیز تاکنون‌ بر صحنه‌ی‌ تاتر موفق‌ بوده‌اند.



روز چهارشنبه 15 اکتبر سال 2008، پائولو كوئليو دیپلم رکورد جهانی گینس را به عنوان نویسنده ی زنده ای که یک اثر او به بیشترین تعداد زبان ها منتشر شده است، دریافت کرد.



کیمیاگر پائولو كوئيلو تا کنون به 67 زبان و در 160 کشور منتشر شده است.



پائولو كوئيلو در سال 2003 نیز یک رکورد جهانی دیگر را به نام خود رقم زد: او در یک نشست، کتاب هایش را به 53 زبان برای خوانندگانش از سراسر جهان امضا کرد.



پدیده‌ی‌ « پائولو كوئليو » به‌ همین‌ جا ختم‌ نمی‌شود. وی‌ همواره‌ مورد توجه‌ مط‌بوعات‌ است‌ و از مصاحبه‌ دریغ‌ ندارد. همچنین‌، به‌ ط‌ور هفتگی‌، ستون‌هایی‌ در روزنامه‌های‌ سراسر جهان‌ می‌نویسد که‌ بخشی‌ از این‌ ستون‌ها، در کتاب‌ مکتوب‌ گرد آمده‌اند.

در ماه‌ مارس‌ 1998، اوشروع‌ به‌ نوشتن‌ مقالات‌ هفتگی‌ در روزنامه‌ی‌ برزیلی‌ «اوگلوبو» کرد. موفقیت‌ این‌ مقالات‌ چنان‌ بود که‌ روزنامه‌های‌ کشورهای‌ دیگر نیز برای‌ انتشار آن‌هاعلاقه‌ نشان‌ دادند. تاکنون‌ مقالات‌ او در نشریات‌ «کوریر دلا سرا» (ایتالیا)، «تا نئا» (یونان‌)، «توهورن‌» (آلمان‌)، «آنا» (استونی‌)، «زویرکیادلو» (لهستان‌)، «ال‌ اونیورسو» (اکوادور)، «ال‌ ناسیونال‌» (ونزوئلا)، «ال‌ اسپکتادور» (کلمبیا)، «رفرما» (مکزیک‌))، «چاینا تایمز» (تایوان‌)، و «کامیاب‌ و جشن کتاب» (ایران‌)، منتشر شده‌ است‌.



یکی‌ از ترانه‌هایی‌ که‌ پائولو كوئليو سروده‌ است‌:

من‌ ده‌ هزار سال‌ پیش‌ به‌ دنیا آمدم‌.

روزی‌، درخیابان‌، درشهر،

پیرمردی‌ را دیدم‌، نشسته‌ برزمین‌،

کاسه‌ی‌ گدایی‌ درپیش‌، ویولونی‌ در دست‌،

رهگذران‌ باز می‌ماندند تا بشنوند،

پیرمرد سکه‌هارا می‌پذیرفت‌، سپاس‌ می‌گفت‌،

و آهنگی‌ سرمی‌داد،

و داستانی‌ می‌سرود،

که‌ کمابیش‌ چنین‌ بود:

من‌ ده‌ هزار سال‌ پیش‌ به‌ دنیا آمدم‌

و دراین‌ دنیا هیچ‌ چیز نیست‌

که‌ قبلا نشناخته‌ باشم‌.







فهرست‌ آثار پائولوكوئليو

(1987) خاط‌رات‌ یک‌ مغ‌

(1988) کیمیاگر

(1990) بریدا

(1991) عط‌یه‌ برتر

(1992) والکیری‌ها

(1994) کنار رود پیدرا نشستم‌ و گریستم‌

(1994) مکتوب‌

(1996) کوه‌ پنجم‌



(1997) کتاب‌ راهنمای‌ رزم‌آور نور



(1997) نامه‌های‌ عاشقانه‌ یک‌ پیامبر

(1997) دومین‌ مکتوب‌

(1998) ورونیکا تصمیم‌ می‌گیرد بمیرد

(2000) شیط‌ان‌ و دوشیزه‌ پریم‌

(2002) قصه هایی برای پدران‌، فرزندان‌ و نوه‌ها

(2003) یازده دقیقه



(2004) زهیر

(2005) چون رود جاری باش

(2006) ساحره پورتوبلو



(2009) برنده تنهاست (در دست انتشار)

+ نوشته شده توسط سیامک آرش آزاد در یکشنبه بیستم اردیبهشت 1388 و ساعت 11:34 |
سالهای 1348-1349

 

زيباترين روح پرستنده امام سجاد

نوشته ای که در پی خواهد آمد با همین عنوان در مجموعه آثار 8-نیایش - منتشر شده است.


اشاره: در بخش آثار که به نوشتارها، گفتارها و نامه‌ها تقسیم کرده‌ایم، نمونه‌ای از نوشته‌ها یا گفته‌های علی شریعتی را منتشر می‌کنیم. آرزوی ما آنست که به مرور کلیه آثار او در اینجا منتشر شود . نوشته ای که در پی خواهد آمد با همین عنوان در مجموعه آثار 8-نیایش - منتشر شده است.
زيباترين روح پرستنده امام سجاد
"زيباترين روح پرستنده"، ترجمه، "زين العابدين" است. نشان مي دهد كه اصطلاحات، كلمات و حتي صفاتي كه ما براي بيان مفاهيم، معاني، عقايد و حتي شخصيت هاي بزرگ مذهبمان به كار مي بريم، در تلقي امروز به گونه اي است و در تلقي نخستين اش به گونه اي ديگر. زيرا ما گاه صفات و اسامي و يا مناقبي را كه در كتب قديم و اصليمان وجود ندارد، بنا به سليقه ي فعلي خودمان، براي پيشوايانمان به كار مي بريم و اين امر حاكي از آن است كه بينش امروز ما تا چه حد با بينش نخستين تشيع و اسلام اختلاف دارد. صفات و اسامي و اصطلاحاتي هستند كه اصيل اند، و از صدر اسلام وجود دارند، و ما هم آنها را به كار مي بريم، اما نوع تلقي ما و مفهومي كه از آنها احساس مي كنيم، كاملاً با آنچه كه اول بوده، فرق دارد. اين اصطلاح "زين العابدين" را به طور معمول كه به كار مي بريم، هيچ احساسي از آن نداريم، هيچ فضيلتي و هيچ صفت مشخصي در اين كلمه و در اين لقب احساس نمي كنيم، در صورتي كه اگر در محتواي دقيق و لطيف اين معني تجديد نظر كنيم و با يك نگاه تازه بدان بنگريم، مي بينيم كه چه صفت عالي و زيبايي است: "زيباترين روح پرستنده" ،"زيور و زينت پرستندگان".
نيز ما هميشه فضيلت ها، ارزش ها، و عظمت هاي رهبرانمان را، پيشوايان بزرگ اسلامي مان را، با ارزش هاي ديني و قومي فرهنگ بشري و نظام هاي طبقاتي مي سنجيم، و خيال مي كنيم كه اگر با همان ملاك ها و صفات و ارزش هاي عالي اي كه بزرگان قومي و تاريخي و قهرمانان خودمان را تجليل و تعظيم و توصيف مي كرديم و مي كنيم ائمه راهم توصيف كنيم، آنها را خيلي تجليل كرده ايم. در صورتي كه اساساً دستگاه ارزش هاي اسلامي، با سيستم ارزش هاي قومي و ملي و فرهنگي كاملاً متفاوت است. مثلاً ما خيال مي كنيم، كه اگر بگوييم پيغمبر اسلام سايه نداشته است، صفت بزرگي را از پيغمبر عنوان كرده ايم، در صورتي كه ارزش هاي پيغمبر اسلام در زبان كسي كه كه بهتر از هر كس ديگر مي تواند از او سخن بگويد [امام جعفر صادق(ع)] اين است: كان رسول الله يجلس جلوس العبد و ياكل اكل العبد و يعلم انه العبد
"رسول خدا نشست و برخاست مي كرد، مثل نشست و برخاست يك بنده، غذا مي خورد، مثل غذا خوردن يك بنده، و اصلاً مي دانست كه يك بنده است".
اين بزرگترين تجليل از مقام بزرگترين موجودي است كه در عالم هست، با بينش و با ملاك هاي ارزشي خاصي كه در فرهنگ اسلامي است براي امام و رهبر. صفات گوناگوني را مي شود براي يك رهبر به كار برد: از قهرمانيش، از نبوغش، از شخصيتش، و از خصوصياتش، چنانكه مداحان بزرگ، شاعران بزرگ و نويسندگان بزرگ براي بزرگان به كار مي برند. در تاريخ بشري همواره عادت و سابقه ي ذهني داشتيم كه يك رهبر، يك پيشوا، جبار باشد، متكبر باشد، مستبد باشد. در عوض در اين سيستم، در اين فرهنگ، در اين ايمان، امام، جبار نيست، بلكه سجاد است. اين صفت به عنوان بزرگترين و نمايان ترين كاراكتر رهبر ما عنوان مي شود و صفت شاخص او است، صفتي كه او را از همه رهبران ديگر در تاريخ بشر، ممتاز مي كند، صفتي كه با آن، برجستگي و برتري و فضيلت خودش را بر همه پيشوايان ديگر تاريخ انسان نشان مي دهد: "زيباترين روح پرستنده" امام نه جبار، سجاد، اينها معاني اي است كه من از متن صفات و القاب و اسامي امام گرفتم.
"الكسيس كارل" فيزيولوژيست بزرگي است كه برنده جايزه نوبل و مظهر بينش علمي در علوم طبيعي(1) است، و يكي از بزرگترين شخصيت هايي است كه نماينده ي يك گرايش خاص در علوم معاصر است اين مرد با اين بينش، وقتي از نيايش سخن مي گويد، كه مظهر يك احساس و اشراق است و عالي ترين تجلي روح و معنويت انسان، (كه در بينش جديد هميشه از علوم جدا بوده است) براي ما خيلي جالب است. به خصوص كه او نويسنده ي فيلسوف و روحاني نيست و در مقام يك فيزيولوژيست، انسان شناس و متخصص علوم گوناگون طبيعي درباره انسان و هم چنين برنده جايزه نوبل در پيوند رگ هاست. وي براساس مطالعات و تجربيات مستقيمي كه روي بيمارانش، از گروه ها و تيپ هاي مختلف داشته تا جايي مي رسد كه اين حكم را به عنوان يك حكم علمي (نه به عنوان تبليغ ديني) صادر مي كند كه: "نيايش همچون دم زدن و خوردن و آشاميدن، از نيازهاي ژرفي است كه از عمق سرشت و فطرت طبيعي انسان سر مي زند؛ خوردن، نمو كردن، تكثير نسل و نيايش، چهار بُعد اساسي روح انسان هستند. " و به جايي مي رسد كه مي گويد: "هيچ ملتي در تاريخ و هيچ تمدني درگذشته به زوال قطعي فرو نرفت، مگر آنكه پيش از آن سنت نيايش در ميان آن قوم ضعيف شده بود." نيايش، نه هم چون تخدير آرامش بخش است، بلكه آرامشي كه مي بخشد زائيده اشباع تشنگي و نياز و اضطراب روح آدمي و پاسخ گفتن به كمبودهايي است كه در عمق فطرت آدمي است. اين است كه نيايش برخلاف تخدير كه به ضعف و مرگ منتهي مي شود، نيروزا، نشاط انگيز و عامل شكفتگي احساس ها، عاطفه ها و استعدادهاي مرموز درون روح آدمي است. (كارل) بعد مي گويد: "هيچ دري را نيايش نمي زند، مگر اينكه به رويش گشوده مي شود." و نيايش، بلندترين قله ي تعبير را در شب ظلماني عقل، در پرواز عشق، مي يابد، آنگاه كه كُمِيت عقيل مي لنگد." اول كتاب نيايش (الكسيس كارل) با اين جمله شروع مي شود كه: " ارزش عقل در نظر ما غربي ها به مراتب بالاتر از آستانه ي عشق است" و در پايان، كتاب را با اين جمله ختم مي كند كه: " اي كاش انسان، امروز هم چنانكه زيبائي دانش را مي فهمد، زيبائي خدا را نيز بشناسد و به سخن پاسكال هم چنان گوش بدهد، كه به سخن دكارت."
نيايش، در تاريخ شيعه مي تواند به عنوان مكتب امام سجاد نامگذاري شود. اساساً در طول تاريخ و در همه اديان، نيايش، دعا و و عبادت بر دو پايه قرار دارد. يعني تجلي دو نياز و دو احساس در روح آدمي است. يكي فقر، به معناي احتياج، به معناي نياز كه انسان تشنه و عطشناك كه احساس كمبود دارد، هم چنانكه براي رفع نيازهاي ديگرش متوسل به اين و آن مي شود و يا در جستجوي مايحتاجش به تكاپو مي افتد، نوعي از كمبودها را در درون روح خود، يا در سرنوشت زندگي اش را نيز احساس كند. جلوه ي بيروني اين نياز، نيايش است، و ريشه ي نياز و نيايش يكي است.
بنابراين نيايش و دعا، گاه به عنوان درخواست چيزي است كه نيايشگر بدان محتاج است و ندارد. و گاه عالي تر از اين مرحله است و به عنوان تجلي عشق است. گرچه عشق را نيز مي توان يكي از نيازهاي روح گفت، اما به خاطر اينكه خودش يك نياز كاملاً مستقل است، يك ماهيت مرموز و يك شعله اهورايي و الهي در درون روح آدمي است و بيش از هر چيز در زندگي آدم دست اندركار است و بيش از هر چيز در نظر آدم مجهول است، در نتيجه مستقل از نياز و فقر شمرده مي شود. اين عالي ترين نوع دعا و نيايش است، نيايش و دعائي كه زائيده ي روح عاشق است: احساس عشق.
عشق چيست؟ صدها تعريف درباره ي عشق كرده اند، و مي شود كرد، اما آنچه به نظر من بهترين و عميق ترين تعريف از عشق است، اين است كه "عشق زائيده تنهايي است و تنهايي نيز زائيده عشق است" تنهايي، به معناي اين نيست، كه يك فرد بي كس باشد، كسي در پيرامونش نباشد. اگر كسي پيوندي، كششي، انتظاري، و نياز پيوستگي و اتصالي در درونش نداشته باشد، نسبت به هر چيزي، نسبت به هر كسي، اگر منفرد و تك هم باشد، تنها نيست. برعكس كسي كه نياز چنين اتصال و پيوست و خويشاوندي ئي در درونش حس مي كند، و بعد احساس مي كند از او جدا افتاده، بريده شده و تنها مانده است، در انبوه جمعيت نيز تنهاست. چنين روحي كه ممكن است در آتش يك عشق زميني، و يا در آتش يك عشق ماورائي بسوزد و بگدازد، پرستش را و در عالي ترين شكلش نوعي از دعا و يا نيايش را به وجود مي آورد، كه بقول كارل "نيايشي است كه زائيده ي عشق است."
بنابراين نياز آدمي و هم چنين احساس عاشقانه و عارفانه آدمي، دو نوع دعا را بوجود آورده است، كه ما با هر دو نوعش آشنا هستيم. اما اسلام، اين دو بُعد اساسي دعا را حفظ كرده، و بُعد سومي نيز بر آن افزوده كه ويژه ي دعاي اسلامي است و آن عبارتست از: بعد آگاهي، فكري و يا بخش حكمت به اصطلاح خود اسلام كه بر دو بخش ديگر، كه ابراز احساس و عشق و هم چنين ارائه احتياج و نياز و فقر نيايشگر باشد، افزوده است. به اين معني كهيك متن كامل ازيك دعاي مستند اسلامي، شامل سه بعد است كه سه نياز را برآورده مي كند: يك تجلي فقر - نياز - و يكي تجلي احساس عارفانه و عاشقانه است - كه فقط راز و نياز يك عاشق است - و سوم آموزش فكري، علمي و ايجاد خودآگاهي فلسفي و اعتقادي، براي نيايشگر در متن دعا است. اينجاست كه كاملاً جهت دعا فرق مي كند، هميشه دعا جهتش از طرف انسان به طرف معبود و به طرف خدا است، اما در بُعد آگاهي، برعكس است: نيايشگر در حالي كه دعا مي كند، مخاطب در حقيقت خود اوست، براي اينكه در اين قسمت [توجه به بُعد] حكمت است در اينجا چيزي از خدا خواسته نمي شود. [در مقام خواستن] مخاطب خداست. من او را مي خوانم، دعا مي كنم - يعني مي خوانم - همچنين در اينجا احساسات عرفاني و پرستش و محبت و عشق خودم را به محبوب و معبودم عرضه نمي كنم، تا جهت احساس از جانب من به طرف خداوند باشد. در اين بعد سوم كه اسمش را بعد آگاهي، يا بعد ايدئولوژي، يا بعد اعتقادي، يا آموزش فكري مي گذارم، در حالي كه من خدا را در شكلي كه نامش دعاست مي خوانم، خودم مخاطب هستم و دعا متن درس است. اينجاست كه دعا كننده در حقيقت، خود طرف سخن است. اين بعد سومي است كه در دعاي اسلامي اضافه مي شود.
اما شيعه، به خاطر سرنوشت تاريخي و اجتماعي خاصش، كه مبارزه با دستگاه حاكم بوده، و هم چنين نداشتن هيچگونه وسيله جهاد، و نيز نداشتن حق بيان و قلم براي بيان دردهاي اجتماعي، شعارهاي طبقاتي، اجتماعي، اعتقادي، فكري، گروهي و ارائه خواست ها، ايده آل ها، اصول عقايدش و عرضه كردن اساسي ترين رنج ها و اساسي ترين آرزوهاي گروه خودش،بر خودش و ديگران، فرم دعا را، كه در عالي ترين شكلش، دعاي امام سجاد است به عنوان وسيله جهاد و نيز وسيله ي ارائه و بيان افكار اجتماعي، رنج ها، دردها، و هم چنين سرنوشت خاص شيعه، گذشته اش، مصيبت ها، فاجعه ها، اراده ها، آرزوها، تسليم ها، جنايات، ظلم ها، مظلوميت ها، جلادي ها، و شهادت هايي مورد استفاده قرار داده است كه مجموعاً سرنوشت تاريخي شيعه را در تاريخ اسلام شكل مي داده است و همه آنها در متن دعاي شيعي تجلي دارد. در اينجاست كه دعا، هم يك نوع حرف زدن است با خدا - چنانكه هميشه بوده - و هم در شيعه " يك نوع حرف ها را زدن" است.بنابراين دعاي شيعه به صورت كامل ترين مكتب، خودش در چهار بُعد مشخص مي شود: نياز - عشق - آگاهي – مبارزه
الان سه نوع دعا وجود دارد: يكي دعائي كه براي ثواب انجام مي شود. از به كار بردن كلمه ي "ثواب" مقصود خاصي دارم، والا مسلم است كه هر كس كه مذهبي است، به ثواب هم معتقد است. ثواب را در معني خاصي كه الآن در جامعه فعلي ما وجود دارد، به كار مي برم. ثواب به اين معني كه: اين دعا را بخوان تا اين پاداش را در ازاء انجام اين عمل به تو بدهم. اين يك نوع عمل است، چنان كه به بچه گفته مي شود: اين پنج تا مشق را بنويس، يك دوچرخه برايت مي خرم. بچه ناچار براي دوچرخه پنج تا مشق را مي نويسد و اگر ببيند كه دوچرخه اي در كار نيست، هيچ معني ندارد كه پنج تا مشق را بنويسد. پس علت غائي انجام اين عمل، چيزي خارج از اين عمل است و در اين حالت انجام مي شود كه من كاري را كه خودش به درد من نمي خورد و تأثيري روي من ندارد - بلكه حتي براي من ملال آور است و بد است و سخت است – به خاطر به دست آوردن چيزي به ازاء آن انجام مي دهم. اين ما به ازاء را كسي به من مي دهد، كه اين عمل به دردش مي خورد، يا مورد رضا و درخواست اوست. اين يك نوع عمل است كه انسان انجام مي دهد. وقتي به من مي گويند: اين متن را بخوان، تا اين را به تو بدهيم، مسلم براي من اين است كه خواندن اين متن براي من چيزي ندارد. تأثيري روي من ندارد. اين آقا كه كارفرماست و صاحبكار است، سفارشي داده و دلش مي خواهد كه اين متن خوانده شود، و من اين متن را بخوانم، بعد چون اين كار به درد او مي خورد، و به نفع اوست، يا خشنودي او را تأمين مي كند، نه مرا، من آن كار را انجام مي دهم كه به ازاء كسب رضايت او، مزدي بگيرم ، كه رضايت من در آن مزد است، نه در آن عمل. روشن است كه اگر مزد نباشد، هيچ منطقي مرا به انجام اين عمل وادار نمي كند. متأسفانه ما در تربيت مذهبي كودكانمان به همين شكل رفتار مي كنيم، يعني همانطور كه آنها را به درس و مشق اجبار مي كنيم، بدون اين كه به آنها بفهمانيم كه درس و مشق چيست، به او امر مي كنيم كه اين درس را بخواند، يا اين مشق را بنويسد، و به ازاء آن به گردشش مي بريم و به سينما و چلوكبابي، يا برايش كت و شلوار و دوچرخه و شيريني مي خريم و او از همان اول مي داند، كه به كلاس رفتن و درس خواندن و مشق نوشتن براي اينجور چيزهاست و اگر آنها نباشد، اين اعمال براي او هيچ ارزشي ندارد: براي آقا جانش خوب است.
وقتي از اول به مردم، به جوان، به كودك، بگوييم انجام اين اعمال از نظر مذهبي موجب مي شود كه اين چيزها را به تو بدهند، از اول به او، و به بينش او، و به عمق شعور او فرو كرده ايم كه نفس اين اعمال مذهبي ، روي تو كه عاملش هستي، ارزش مثبتي ندارد، بلكه اينها اوامري است كه از طرف خداوند صادر شده، و موجب رضايت اوست و بنابراين تو بايد عمل كني. به عنوان يك تحكم، به عنوان يك تعبد، به عنوان يك امر، تا به ازاي اين عمل و اين رياضت كه مرتكب مي شوي و انجام مي دهي، جبراني به صورت پاداش به تو بدهند، كه اسمش ثواب است. وقتي مي گويند: اگر زيارت وارث را پنج مرتبه بخواني، فلان چيز را به تو مي دهند ... مثلاً عسل به تو مي دهند يا ... به اين معني است كه ما قائل بدان نيستيم كه نفس خواندن زيارت وارث، براي خواننده اش، داراي سود و ارزش است. بلكه اين [زيارت] را وسيله اي معرفي كرده ايم، كه خواننده را در راه به دست آوردن مايه هاي لذتي ياري مي كند كه اساساً به اين زيارت مربوط نيست، و از جنس آن نيست و خارج از آن است يعني مجموعه اعمال و احكامي است كه از اول در مفهوم فعلي و تلقي ئي كه الان از ثواب داريم، انجام مي شود، و يا وادار به انجام مي شود.
ولي اصطلاح "ثواب" يك اصطلاح اصيل اسلامي بي نهايت عميق و درست است. ثوابي كه مي گويم اصيل و اسلامي است، به معناي نتيجه ي منطقي و دنباله ي طبيعي عكس العمل عقلي و ضروري يك عمل عبادي يا مذهبي مي باشد، ثواب به اين معني يك اصل بي نهايت منطقي، عقلي، علمي و درست است. دو نوع عمل است: يك وقت به كسي مي گوييم اين خشت ها را از اينجا به آنجا ببر، وي خودش اصلاً خشت لازم ندارد، اصلاً يك جور ديگري زندگي مي كند، و به خشت و ساختمان كار ندارد، دارد از جائي رد مي شود و كاري دارد، به او مي گويند: شما اين خشت ها را از اينجا بردار و ببر آنجا، بابت هر خشتي يك تومان به تو مي دهيم، او يك قران را براي كار ديگري لازم دارد، مي آيد و اين خشت ها را مي برد آنجا و بر مي گردد و به هر حال ده تومان مي گيرد، اين ده توماني كه گرفته، ثوابش است، پاداش اش است؛ چه اصولاً اين عمل هيچ اثري رويش نگذاشته و اصلاً به دردش نمي خورده و در مسير نيازش، و در مسير هدفش نبوده است، براي هدف كس ديگري بوده: كس ديگري به اين كار احتياج داشته و او اين عمل را انجام داده و ده تومان گرفته است. او به ده تومان احتياج دارد.
يك وقت ديگر هم هست كه مي گويند: اين ورزش را بكن، بدنت نيرومند مي شود. قوي مي شوي، اين ثواب است، اين پاداش است، اين ثواب اصيل است. يك وقتي هست كه من خودم احتياج دارم خانه اي بسازم، آجرها را بر مي دارم و مي آورم ، بعد خانه اي كه ساخته مي شود، در آن مي نشينم. اين ثواب عمل من است. آنچه ما الآن به بچه هايمان مي گوييم و يا ديگران را به انجام اعمال ديني دعوت مي كنيم به عنوان تحمل اعمالي است كه خودشان حكمتي، نتيجه اي و هدفي ندارند، نيازي را از ما برطرف نمي كنند. چون امر است ما بايد اطاعت كنيم، و چون اطاعت كرديم، چيزهايي مي دهند كه ما به آنها احتياج داريم، اما اگر ندادند ديگر اين اعمال براي ما معني ندارند، چون هدفشان را و غايتشان را از دست مي دهند.
يك وقت نيز ثواب به معناي ديگري است. مي گويند: اين "زيارت وارث" تمام تاريخ بشر را با نگاهي بسيار مترقي و انساني براي تو تصوير مي كند و همه دنيا را همه گذشته بشريت را، حال را، آينده را، جهت زندگي تو را، جهت نيروي فردي تو را و جهت زندگي اجتماعي تو را مشخص مي كند. همه حوادث، نهضت ها و شخصيت ها و درگيري ها و جنگ هاي دنيا را براي تو صف بندي، تفسير و روشن مي كند، و تو اگر اين زيارت را خواندي، فهميدي، تأمل كردي، تو كه پيش از خواندن آن، يك آدم كور بودي، جاهل بودي و نمي فهميدي كه تاريخ چيست، بعد از خواندنش يك آدم آگاه و معتقد و روشن و وارد در چنين وسعت بزرگي از جهان بيني تاريخي مي شوي. اين ثواب تو است.
بنابراين، اگر نخواني، از ثوابش محرومي؛ يعني يك آدم گنگ، يك آدم مبهوت، يك آدم جزئي بين و نسبت به فلسفه ي تاريخ جاهل هستي. در نظر كنوني تو معني امام حسين و قيام او به عنوان قيامي است كه از صبح عاشورا تا بعد از ظهرش طول كشيده است. زيارت وارث را كه بخواني [اين معني] از اول انسانيت تا آخر تاريخ گسترش پيدا مي كند. اين ثوابش است.
اين گونه اي از ثواب است و يك نوع ديگر هم اين است كه [مي گوييم] اين را بخوان، اين جور چيزهايي را به تو مي دهند. بنابراين لازم نيست كه من آنرا بخوانم و بفهمم، لازم نيست درباره اش فكر كنم، لازم نيست كه دغدغه اين را داشته باشم، كه آيا معني آنرا درست فهميدم يا درست نفهميدم. پنج مرتبه آنرا مي خوانم فقط روي قرائتش، تلفظ حروفش، زير و زبرش، دقت كنم، كه بگويند: پنج مرتبه را خواندي. خوب. پنج مرتبه خوانديم، وضو هم گرفتيم، رو به قبله هم خوانديم، هيچ غلط هم نداشت، در يك زير و زبرش هم اشكالي ايجاد نشد. خوانديم، ديگر كاري نداريم.
يك نوع ثواب را به اين معني مي گوييم، يك نوع دعا براي ثواب، به اين معني، يك نوع دعا هست به عنوان جبران مسئوليت هائي كه ما در عهده داريم، يا داشتيم، و انجام نداديم، و يا آنچه را بايد با انديشيدن، با تصميم گرفتن، درست عمل كردن، فداكاري، وحدت، همدستي، تحمل، شهامت، صبر و اينجور چيزها به دست آوريم، چون چيزي نداريم كه به دست آوريم، به جاي آن به دعا متوسل مي شويم. اين يك جور دعاست، يعني توسل به دعا به عنوان اينكه آن را جانشين مسئوليت، كار و وظيفه بكنم و مسلماً آسان تر است. شكي نيست كه وقتي آدم بتواند با خواندن متني در رديف "شهداي بدر" قرار بگيرد [اگر] اينكار را نكند و بعد برود جانش را به خطر بيندازد، كه در رديف يكي از شهداي معمولي قرار بگيرد، (آنهم معلوم نيست كه قرار بگيرد، يا بگيرد، قبول بكنند يا نكنند؟) لابد از لحاظ منطقي وضعش، لااقل، خيلي خراب است. اما اين تضمين شده است كه [اگر] اين را بخواني، جزو شهداي بدر مي شوي، بنابراين اين راهش است. براي پول درآوردن نيز به جاي كار كردن و تكنولوژي داشتن و آموزش فني و نيروي انساني و سرمايه گذاري و سختي و زحمت و استخراج معادن و مبارزه با تراست ها و كارتل ها و استعمار اقتصادي جهان و امثال اينها، خوب آدم دعا مي خواند پول در مي آورد . براي بيماري همين جور [به جاي] اين همه كوشش ها، اين همه زحمت ها، براي اينكه سرطان كشف بشود براي اينكه فلان بيماري علاج شود، خوب نوشته است ديگر...
راههاي به اين آساني، چرا آدمي به كارهاي مشكل بپردازد. اين نيز نوع دوم دعا است براي در رفتن از زير بار مسئوليت هايي كه مذهب و انسانيت و عقل و اخلاق اجتماعي و زندگي فردي برعهده انسان مي گذارد، جانشين همه، دعا است. نوع سوم و چهارم دعاهايي هستند كه به آنها - صددرصد- معتقديم و نوع مترقي و علمي و حقيقي دعايند.اين دو جور دعا، دو جلوه از دعا در تشيع علوي، در اسلام است.
دعا، گاه به عنوان خواستن چيزي از خداوند است، چيزي كه جانشين تفكر، علم و مسئوليت و اراده و رنج، كار و زحمت نمي شود، بلكه خودش در رديف اين مسئوليت ها و عوامل است براي كسب آن چيزي كه انسان بدان احتياج دارد. مي خواهي و مي گيري. اين چيزي است، كه هم اسلام بدان معتقد است و هم علم. "كارل" به عنوان يك عالم سخن مي گويد، و مسلماً از ما عالم تر است. بنابراين از خداوند چيزي مي خواهد [بايد] شرايط گوناگون اين خواهش، اعمال، مسئوليت ها، نوع خواستن و همه شرايط، همه دعوت ها و همه وظايفي را كه براي به دست آوردن آن لازم بوده است انجام دهد. همه اينها بايد فراهم باشند تا دعا، به عنوان عامل كسب يك نياز بتواند عمل كند، آنچنانكه در زندگي پيشوايان خود ما وجود دارد. خود پيغمبر و خود علي و خود حسين دعا مي كردند، معلوم هم هست كه اينها چكاره هستند. [كارشان] در رفتن و در گوشه اي نشستن و آنجا دعا كردن، نبوده است. همانطوري كه گفتم: نمي گفتند:
"خدايا ما آدم هاي اينجوري را بر همه دنيا مسلط كن". آدم هاي بي عرضه اي كه كوچكترين تكاني نمي خورند، كه نكند ضرري بخورند.در برابر بزرگترين فاجعه هايي كه امروز مسلمان ها مي بينند، و حتي وجدان هاي انساني اي كه مسلمان نيستند و خدا را قبول ندارند در برابر آن فاجعه ها فرياد مي زنند و دادشان بلند شده است، مسلماني را مي بينم كه سكوت مي كند، صدايش را در نمي آورد، خبرش را نمي شود، و ككش هم نمي گزد. [اما] اگر يكي از رفقايش چند روز دور و برش نيايد دلواپس مي شود و اگر كوچكترين ضربه اي و ضرري به دم و دستگاه خودش بخورد، فريادش به عرش مي رود، و احساس مسئوليت مي كند، و آنجا ديگر كوچكترين تأخيري نمي كند. وقتي كه مي بيند، اسلام الآن مثل يك پرنده ي اسير پرشكسته اي در دست بازهاي جنايتكار خونخوار دنياست و به هر شكلي كه خواسته باشند با آن بازي مي كنند. [اما] براي او فاجعه هايي كه هر روز صورت مي گيرد، حتي به عنوان يك خبر روزنامه، كنجكاوي برانگيز نيست، دعا چه اثري دارد، كه بگويد: "خدايا به كرم خودت ما را ..." ما را چي؟ ... دعا قانون دارد، سنت دارد. درس احد چيست؟ پيغمبر اسلام خودش رهبر است، پرچمدارش علي است؛ و سربازانش مهاجرين و انصارند، پنجاه نفر تيرانداز را در يك گوشه گماشته و گفته: "شما بايد اين كار را بكنيد". اين پنجاه نفر فقط ديسيپلين نظامي را انجام نداده اند، پيغمبر به آن شدت شكست مي خورد. در صورتي كه در همان احد، پيغمبر بعد از اينكه همه مقدمات را انجام داد، به كناري رفت و براي موفقيت مسلمين دعا كرد.اين پنجاه نفر، يك ديسيپلين را انجام ندادند، فقط يك ديسپلين نظامي را.
دعاي علوي همين است تمامي مقدمات را به انجام مي رسانند. حتي در جنگ خندق، پيغمبر از يك ماه پيش، از دو ماه پيش، دستور مي دهد كه علف هاي بيابان هاي اطراف مدينه را جمع كنند، خارها را جمع كنند، مزرعه ها را پيش از وقت درو كنند، ميوه ها را كال بچينند، حتي برگ هاي خرما را ، نخل ها را بكنند، بعد خندق بكنند. خودش هم براي خندق خاك و سنگ مي كشيد و تمام مقدمات را به انجام مي رساند، حتي از "بني قريظه" يهودي، بيل و كلنگ و وسايل فني قرض كرد، خريد، قبلاً بودجه اين كار تهيه شد. پايگاه ها درست بود، صف درست و مشخص بود. تمام قدرتي كه در فكر مسلمين و در امكانات اجتماعي و اقتصادي مسلمين و امكانات انساني آنها بود، انجام شد، بسيج گرديد، بعد دعا شد. همانجا هم اگر باز يكي از طرفداران و پيروانش - كه پشت سر خود پيغمبر به جبهه آمدند - يكي از وظايفشان را درست انجام نمي دادند، و لياقت مجاهد بودن در اين صف را نمي داشتند، دعاي خود پيغمبر اسلام اثر نمي داشت. چرا علي شكست مي خورد؟ چرا پيغمبر شكست مي خورد؟
"دعا" به عنوان مكمل، و به عنوان يكي از عوامل همه اين تجهيزات و همه اين اسباب و همه اين وسايل، نقش دارد. چيزي مي خواهي و مي گيري، به تو مي دهند. نفس دعا به عنوان عامل اثر گذارنده در نفس و ذات و ماهيت و رفتار و خلق و خوي نيايشگر مطرح است. اين نوع ديگري از دعا است. يعني دعا به عنوان وسيله اي كه از خدا چيزي بگيريم. يك مسئله است، كه اسلامي هم هست، علمي هم هست. اما مسئله، ديگري كه متأسفانه در باره اش كم صحبت شده و يا صحبت نمي شود اين است كه: اساساً دعا غير از اينكه وسيله كسب موارد احتياج براي دعا كننده مي شود، نفس آن يعني نفس نيايش و پرستش، عامل تربيتي و تربيت كننده ي روح و ذات نيايشگر است و در اينجاست كه اساسي ترين مسائل مطرح است.
متأسفانه در تاريخ، بشر يا رو به رشد عقلي مي رود، و بسياري از استعدادهاي موجود در فطرت و احساس و عرفان و اشراق آدمي به عنوان اسرار و سرمايه هاي معنوي روح آدمي، فلج مي شود. به قول "كارل" به آنتروپي دچار مي شود، و كم كم نيز در اثر عدم استعمال ضعيف مي شود، و از بين مي رود. چون اعضاي رواني و معنوي انسان هم مثل اعضاء بدني در اثر استعمال و عدم استعمال رشد پيدا مي كنند، و يا از بين مي روند. در مقابل انسان هايي هستند كه به رشد معنوي و احساسي و عرفاني و اشراقي و درون گرائي مي پردازند، و در عشق و عرفان و پرستش، به مقام هاي بزرگ و و كرامات بسيار با ارزش مي رسند، اما رشد عقلي شان ضعيف مي ماند، اين است كه متأسفانه ما به عنوان انسان، در طول تاريخ گاه دچار تمدن هاي عقلي مي شويم: مثل يونان، مثل رم، مثل تمدن امروز دنيا؛ و در مسير به دست آوردن قدرت و علم و منطق و رشد و آگاهي، احساس انسان بودن و همه سرمايه هاي معنوي انساني را از دست مي دهيم. فلج چنانكه امروز مي بينيم.
مي خواستم يكي از مسايل اساسي را تحت عنوان " انسان امروز"، "جامعه امروز" مطرح كنم. اين عنوان يعني چه؟ مي توان از وضع كنوني چنين سخن گفت: "جامعه متمدن" ، "انسان وحشي ". مسأله پيچيده اي كه الآن در دنيا هست. مسلماً وضع بشريت كنوني در تمدن و علم و رشد عقلي و منطقي و آگاهي اجتماعي و در اينكه مي تواند زندگي كند و بهتر از هميشه مي داند كه چگونه بايد زندگي كند، و نيز در تسلطش بر طبيعت بي سابقه، بي نظير و شگفت انگيز است، رشد قدرت علمي انسان و تكنولوژي وي و روابط اجتماعي و مصرف و پيشرفت ابعاد گوناگون زندگي فردي و اجتماعي انسان امروز به چه جايي رسيده است كه رشدي را كه در بعضي از رشته هاي تمدن بين سال هاي 60 تا 70 كرده، در طول تاريخش از آغاز تا اين سالها نكرده است. اما الان شما فاجعه ها، پليدي ها و بيشرمي هايي را در تمدن امروز، از رهبران بزرگ ، از شخصيت هاي بزرگ، از ايدئولوگ ها و از بنيانگذاران انقلاب و نهضت هايش مي بينيد، كه چنگيز از ياد آوردنشان شرم دارد.
در جائي كه تجلي آزاد وجدان ها و مغزهاي تمدن بزرگترين قدرت هاي امروز جهان است، و نامش سازمان ملل متحد است، يعني همه بشريت امروز به صورت آزاد در آنجا متجلي و معرفي مي شود، طرحي مي آيد مبني بر اينكه بمباران كردن زن و بچه بي تقصيري كه در زير چادرها، توي بيابان به عنوان آواره و بي پناه و بي وطن، زندگي مي كنند منع شود، طرح رد مي شود؛ كسي كه خودش مي خواهد اين كار را بكند، طرح را رد نمي كند، غرب طرح را رد مي كند. يك كس ديگر، يك جائي را بمباران مي كند. تقاضا مي رسد كه اين زن ها و بچه ها، پيرزن و پيرمرد و بچه هاي كوچك را كه يك وقتي وطني داشته اند و حالا بيرونشان كرده اند و گناهي ندارند بگوييد بمباران نكنند، مي گويند: نخير نمي شود. يعني بمباران كنند، بزنند. كي چنگيز چنين بود؟
اين وجدان قرن بيستم است. سازمان ملل متحد است، جايي است كه اعلاميه حقوق بشر در آنجا به تصويب رسيده است، قرني است كه حتي براي حقوق حيوانات و حمايت از حيوانات، مؤسسات بزرگ دفاع و حمايت از حقوق حيوانات وجود دارد. اين قرن، قرني است كه لطافت روحي پيدا كرده است. گاهي براي اينكه حقوق اجتماعي يك انسان، يك فرد، جريحه دار شده، تمام دنيا به لرزه در مي آيد. گاه نيز ملتي را كه امروز هست، در طي دو سه هزار سال گذشته نيز بوده است، فردا مي گويند نيست. هم شرق و هم غرب اسلحه مي دهند تا وي را درو كنند. اين كار مال همين قرن بيستم است. سازمان ملل هم سازنده ي آن است در عقل و بينش عقلي رشد يافته است . به طوري كه تصميم مي گيرد كه به كره ماه برود و مي رود، پروژه مي دهد كه تا دو سال ديگر به مريخ برود سرساعت مي رود، نپتون و زهره را دور مي زند، و برمي گردد. اين قدرت است. قدرت تعقل.
همين انسان وقتي بر اشراق و عشق و فضيلت تكيه مي كند، به كراماتي مي رسد كه معجزه آسا و شگفت انگيز است، به عمق لطافتي از روح مي رسد كه هيجان آور است. كسي مي شود مثل حلاج، مثل بودا، كه عظمت روحي شان اصلاً براي ما قابل تصور نيست. اما مثل هند مي شود كه دو تا كلنل انگليسي بر پانصد ميليون هندي حكومت مي كنند. گرسنه است اما گاو را مي پرستد و براي اينكه جنايت نكند و خون نريزد آن را نمي كشد. مي بينيم مردم سرزميني كه پنج هزار سال پيش بهترين دائرة المعارف را داشته اند، امروز از بي سوادي رنج مي برند، از فقر، گرسنگي و بيماري رنج مي برند؛ گرسنگي وجوع و قحطي قتل عامشان مي كند، چون از لحاظ شعوري، و عقلي و از لحاظ تسلط بر طبيعت عاجزند.
بدينسان بشر هميشه بين رشد عقلي و احساسي در نوسان بوده است. به معنويت رو مي كند، ضعيف مي شود و حتي زلزله و ميكرب و باد سرد و باد گرم نابودش مي كند و قحطي و سيل، موجوديتش را به خطر مي اندازند. به رشد عقلي مي پردازد، آدم قدرتمندي مي شود كه منظومه ي شمسي را به خطر مي اندازند. اما حتي به اندازه ي يك گرگ هم احساس حيواني هم ندارد.
در زمينه هاي معمولي نيز همين جور است، ما خودمان هم در زمينه هاي معمولي، مطالعات و بحث ها و كارهاي فكري و كارهاي اجتماعي مان، همين طور هستيم: در اينجا – حسينيه ارشاد - كه بيشتر با نسل جوان تحصيل كرده سر و كار دارد، نسلي كه در مغزش مسائل گوناگون ضد مذهبي مطرح است، شك مطرح است و عقايد مذهبي به صورت تقليدي و موروثي و تعبدي برايش مسأله شده است، و نمي تواند آنها را بپذيرد و حتي آن هم كه مذهبي است، مي خواهد در همه اعتقادش به صورت منطقي و حلاجي شده و مستدل و علمي، دو مرتبه تجديد نظر كند يا كساني اند كه اصلاً متزلزلند و كساني ديگر كه صددرصد منكرند، مدعي اند و آمده اند كه پس از طرح مسأله جواب بشنوند در اينجا، به هر حال، وقتي مسايل مذهبي را مطرح مي كنيم خود به خود مسير گفتگو به سوي بحث هاي عقلي مي رود و طبيعتاً در چنين محيطي، از چنين مستمعي نمي شود درخواست كرد كه درباره ي مسايل احساسي و اشراقي و عرفاني، با زبان همين مسايل به حرف ماگوش كند، ناچار عميق ترين مسايل احساسي و اشراقي هم بايد به صورت مسايل عقلي و استدلالي و علمي، حلاجي شود تا بتواند آنها را بپذيرد؛ وقتي كه بيشتر توجه معطوف به اين مسايل مي شود، از يك بعد ديگر مذهب، يعني مسايل كاملاً عاطفي و احساسي وعميق و زيبا و اشراقي، باز مي مانيم، از آنها به كلي بيگانه و دور مي شويم. لاغر مي شويم و احساس مي كنيم كه پرنده اي هستيم كه يك بالمان رشد كرده، و بال ديگرمان جوجه وار، لاغر و ضعيف مانده است، چنانكه در بعضي از محافل احساسي و اشراقي و عرفاني مي بينيم كه به مسايل عاطفي و نيايش و عبادت، زياد مي پردازند، و از لحاظ احساسي و عبادي و اخلاقي بسيار اشباع مي شوند، اما در آنجا مسايل علمي و عقلي به قدري ضعيف است كه اگر شاگردي يك "چرا" بگويد همه وحشتشان مي گيرد، كه گفته است: "چرا؟" مثل اينكه فاجعه اي ايجاد شده است هيچكس قدرت تحمل يك عقيده مخالف را ندارد، يك تعبير مخالف را نمي تواند بفهمد، مسئله ديگري نمي تواند به گوشش برسد، اصلاً نمي فهمد كه دنيا چقدر است و از كجا تا به كجاست. و اسلام نيز از كجا تا به كجاي دنيا امروز است: از محله خودش بالاتر را نمي فهمد.
مي بينيم آدمي، به هر طرف كه توجه مي كند، از طرف ديگر غافل مي ماند و من هميشه احساس مي كنم كه ضعيف بودن بشر مال همين است. اينجاست كه هميشه آدم، مثل بچه كوچكي كه تازه راه افتاده بايد مواظب خودش باشد، كه توي حوض نيفتد، توي چاه نيفتد و گاه توي مستراح نيفتد. هميشه آدم بايد مواظب باشد و خيال نكند حالا كه ديگر دوره جواني گذشته و دوره ي هوس ها گذشته است پس ما بيمه هستيم. نخير، آدم هايي بودند، كه تا چهل سال روزه گرفتند، بعد با مدفوع سگ روزه شان را شكستند. اين ضرب المثلي است كه همه گرفتارش هستيم. همين جاست كه بايد خودمان را در حمايت قدرتي بالاتر از اراده خودمان قرار دهيم. يكي از كارهاي نيايش همين است.
انسان، گرفتار چهار زندان است. زندان اول طبيعتي است، كه ما را بر اساس قوانين خودش مي سازد. انسان يعني آن اراده و آن "من"، كه مي تواند انتخاب كند، كه مي تواند خلق كند، كه مي تواند بينديشد و بسازد. اين طبيعت ما را مثل حيوان، و مثل نبات بر اثر قوانين خودش مي سازد. دوم تاريخ است، تاريخ دنباله جريانات گذشته، بر روي من و ماهيت من اثر مي گذارد. سوم، جامعه است. نظام اجتماعي ايران، روابط طبقاتيش، اقتصادش و تحولاتش و امثال اينها روي من اثر مي گذارد. چهارم، زندان خويشتن است، كه آن "من" انساني آزاد را در خود زنداني مي كند.
با علوم طبيعي مي شود از زندان اول، كه طبيعت است آزاد شد. وقتي با هواپيما پرواز مي كنيد، از زندان جاذبه آزاد شده ايد، در صورتي كه هميشه دو متر بيشتر نمي توانستيد بپريد. وقتي در كوير، يك آبادي ايجاد مي كنيد، بر زندان طبيعت: "اقليم" پيروز شده ايد، وقتي بيماري اي را كه هميشه قتل عام مي كرد نابود مي كنيد، بر طبيعت مسلط شده ايد، مي بينيم كه تك تك از زندان طبيعت آزاد مي شويم. الآن انسان به نسبت گذشته از بند طبيعت، خيلي آزادتر است. با فلسفه تاريخ، جبر تاريخ، علم كشف قوانين تاريخي، و هم چنين جامعه شناسي علمي مي شود از زندان جبر اجتماعي و جبر تاريخي از زندان هاي دوم و سوم كه جامعه و تاريخ باشند تا حدي زيادي آزاد شد. بنابراين مي توان با علوم طبيعي از زندان طبيعت و با فلسفه تاريخ از زندان تاريخ، و با جامعه شناسي علمي و اقتصادي و سياسي از نظام و جبر اجتماعي (زندان جامعه) آزاد شد: با علم.
اما بزرگترين زندان - كه همان "نفس" در فرهنگ و در اخلاق ماست - "زندان خويشتن" است. مي بينيم انساني كه از آن سه زندان آزاد شده، امروز بيشتر زنداني خودش گشته است، در اينجا با علم نمي شود از خويشتن آزاد شد، چون علم وسيله اي بود كه ما را از زندان هاي ديگر آزاد مي كرد. حالا اين "خود" عالم كه مي خواهد علم را وسيله كند، "خود"ش زنداني است.
با عشق، تنها با عشق، مي توان از چهارمين زندان آزاد شد؛ با "ايثار را فهميدن"، با به اخلاص رسيدن - اگر بتوان - قدرتي كه در درون هر انساني هست و آن همان شعله ي خدايي است، همان شعله ي خدايي كه در درون هر انساني است، همان روح خدا كه در آدمي دميده شده، اما خاموش شده، فسرده شده، فراموش شده است و براي همين هم هست، كه رسالت پيغمبران "ذكر" است. "اِنَّما اَنتَ مُذَكِّر" چيست؟ و "اِنّا نَحنُ نَزَّلنا الذِكرَ"؟ اين قرآن را، اين وحي را، اين رسالت را، ذكر مي گوييم. ذكر چيست؟ پيغمبر چيزي نمي آورد كه به انسان بيفزايد، وحي چيزي به آدم اضافه نمي كند، آدم همه سرمايه هاي خودش را دارد؛ هر چيزي را كه خداوند بايد به او مي داده، داده است، در درونش و سرشتش گذاشته، خود خداوند در سرشت آدم نشسته است، پيامبر آمده كه فقط به ياد بياورد. توي زندگي روزمره اين درگيري ها، دشمني ها، كينه ها، خواست ها، اين لذت هاي پوچ و پست و پايين - دنيا- بي معني، دائماً و روزمره ترا به قدري مشغول كرده است كه فراموش مي كني، بعد وقتي نگاه مي كني، مي بيني كه يك هفته است راجع به چيزي مشغولي، و رنجش را مي بري و حسرتش را داري و لذتش را مي بري، كه اصلاً به اندازه يك [عطسه] گوسفند و به اندازه آب بيني يك بز (به قول علي"ع") ارزش ندارد ولي متوجه اش نيستي. يادت مي رود.
اما وقتي آن ضربه رسالت، وحي، به درون انديشه ات بخورد، و ترا به يادت بياورد: كه با كي قوم و خويشي؟ كدام روح در توست؟ كدام امانت بر پشت تو است، و شاگرد چه آموزش و كدام آموزگار هستي؟ يك مرتبه متوجه مي شوي كه چه گوهر بزرگ و نابي داري، اما در لجن مي لولي، و مثل زاغ لجن خوار شده اي و به چه شعفي! آن وقت است كه بيرون مي آيي، با يك ضربه انقلابي، زندان چهارم را مي شكني: "زندان خويش" را. اين زندان با استدلال عقلي، با منطق، با علوم، با خون شناسي و عصب شناسي، روان شناسي، پزشكي، فلسفه تاريخ، جامعه شناسي، فقه و امثال اينها شكسته نمي شود، ولي با عشق شكسته مي شود. عشقي كه بتواند ايثار را معني كند، عشقي كه بتواند آدمي را تا قله ي بلند اخلاص برساند، عشقي كه بتواند به انسان بفهماند كه خودت را نفي كن، تا به اثبات برسي. اينها كلماتي است كه جز عشق نمي فهمد. اينها كلماتي است كه جز عشق نمي گويد و اينها معاني اي است، كه جز كسي كه عشق را مي فهمد، نمي فهمد. به قول "كارل": "دوست داشتن را هر كس بفهمد، خدا را به آساني استشمام بوي گل مي فهمد، اما كسي كه فقط فهميدن عقلي را مي فهمد، خدا برايش مجهولي است دست نايافتني."
حالا به تعريف نيايش رسيده ايم: "نيايش عبارت است از تجلي دغدغه و اضطراب انساني، زنداني مانده در خويش، كه به زنداني بودن خويش آگاهي يافته است و آرزوي نجات، و عشق به رستگاري، او را بي تاب كرده است. نيايش، تجلي روح تنها، و تنهايي است". تنها و تنهايي به آن معني كه كسي دور افتاده باشد. بنابراين تنهايي به معني "بي كسي" نيست، بلكه به معناي جدايي است، به معناي بي كسي نيست، به معناي بي "او"يي است. انساني كه خودش را تنها و غريب ، در زندان طبيعت و در زندان تنگ تر "خويش" كه جدارهايش جداره هاي وجود "من" است زنداني احساس مي كند، جز با ضربه ي انقلابي عشق، و جز با حيله ي عشق، و جز با التهاب پرستيدن، و جز با خواستني عاشقانه - "دعا" - راه نجات از آن را ندارد. چون كسي كه عشق را نفهمد اگر هم به ميزاني قدرت علمي اش قوي بشود، كه زندانبان طبيعت گردد و حتي طبيعت را اسير خودش بداند باز به اندازه يك حيوان اسير خودش خواهد بود.
متأسفانه ما در دوره ي بدي هستيم، كه وقتي سخن از دعا و دعا كردن مي رود، آنچه در ذهنمان تداعي مي شود، مانع فهميدن معني درست دعا مي گردد. معمولاً ما آدم هايي را ديده ايم، كه يا دعا مي كنند و عمل نمي كنند، يا اينكه عمل مي كنند، و دعا نمي كنند. ما عمل نمي كنيم و دعا مي كنيم، كه خدا ما را موفق بدارد، خدا سعادت دنيا و آخرت را به ما عطا كند، نعمت دنيا را بدهد، نعمت عافيت را بدهد و اينها ... . ما از اين همه هم، هيچ چيزش را نداريم، بعد مي گوييم پس اين چه دعائي است؟ آنها را هم مي بينيم، كه همه ي اينها را دارند، يا خيلي از اين چيزها را در دنيا دارند، ولي دعا نمي كنند، اينست كه در ذهن روشنفكر تزلزلي نسبت به ارزش دعا ايجاد شده است.
ولي ما زيباترين چهره ها را نديده ايم كه در اوج شعور، اوج آگاهي، در اوج مسئوليت، انجام مسئوليت، فداكاري و قبول مرگ، تا قله ي شهادت رفتند، و در همان حال كه الهام بخش شهامت، دليري، صبر، شمشير زدن و شمشير خوردن و در اوج نبوغ و شعور بودند، آري در همان حال عاجزانه، خاشعانه نيز به خاك افتادند، و در برابر معبود نيايش كردند. ما اين گونه چهره ها را نديده ايم، تا بفهميم كه خضوع و خشوع دعا و پرستش، در چهره ي سري كه به دنيا و عقبيٰ فرو نمي آيد، چقدر زيباست. ما هميشه آدم هاي عاجز را در دنيا ديده ايم كه دعا مي كنند، و در قيافه ي آدم عاجز هيچ چيز زيبا نيست، براي اينكه آدمي اگر خائن باشد، انسان است؛ اما خيانتكار، وي اگر متملق و عاجز باشد، اصلاً انسان نيست. آن وقت در چهره ي او دعا چگونه مي تواند زيبا باشد؟ دعا در چهره ي مرداني مثل "علي" زيباست، كه از شمشيرش مرگ مي بارد؛ و از زبانش، ناله عاجزانه؛ و از چشمش، اشك. اين زيباست.
اين است كه مي بينيم هم آن انسان متمدن و متفكر غربي، مانند دكارت از اوكوچكتر و پايين تر است، و هم آن حكيم عارف شرقي هندي. و او مثل يك عقاب بلند پرواز با هر دو بال، در ماوراء وجود، ماوراء تاريخ، و ماوراء همه ي ما، در پرواز است و با چه قدرتي. كيست كه احساس نكند، كه به همان اندازه كه خواستن، كرنش، ذلت و عجز انساني در برابر انسان ديگر زشت است و نفرت آور، اظهار خضوع و خشوع و فروتني و عاجزانه التماس كردن و ستايش و سپاس انسان مغروري كه مظهر قدرت و دلاوري و خشونت در برابر قدرت هاي ديگر است، چقدر زيباست. زيرا اين انسان در برابر معشوق و در برابر معبودِ خود به خشوع و خضوع افتاده و ستايش و سپاس مي گزارد و اين نهايت است. آنچه كه زشت است، تملق از قدرت است، اما در برابر عشق و دوست داشتن، هر اندازه كه انسان خاكسار است، خدائي است.
در مسير زندگي، به ميزاني كه رشد عقلي، رشد فكري و رشد تكنولوژيك و رشد اقتصادي و رشد نظام اجتماعي و تسلط بر همه قوانين طبيعت آدمي، به خصوص انسان امروز را در دنيا و در طبيعت قوي مي كند، متمدنش مي كند، دكارتي و ارسطوئي اش مي كند، به همان ميزان نيز آدمي، لطافت روح و زيبايي معني را از دست مي دهد؛ ديگر نمي فهمد و در زير كام احساسش بسياري از شهدها و شيريني هايي را كه، از نعمت هاي مرموز و مجهول زندگي خدائي اين موجود انساني هستند، از دست مي دهد. نمي تواند بفهمد. و در نتيجه آدمي مقتدر، داراي يك روح خشن، و آدمي حسابگر پرورده مي شود. اگر انساني كه در قدرت پيش مي رود، عشق را و تجلي عشق را نفهمد، و خضوع و خشوع و نفي خويش را در برابر عشق، در برابر زيبائي مطلق، در برابر خداوند، احساس نكند، به ميزاني كه رشد عقلي پيدا مي كند و تسلط بر طبيعت، يك موجود خشن و خشك فلزي و مصنوعي بار مي آيد، گاه به صورت گرگي در مي آيد كه بيش از فلاسفه عاقل است. و خطر براي انسان امروز اين است.
نيايش و پرستش نه تنها در طول تاريخ بارقه ي عشق را در فرهنگ انساني و در عمق فطرت انساني تجلي مي داده و زنده نگه مي داشته و مشتعل و فروزان، بلكه به عنوان يكي از بزرگترين عوامل تربيتي، موجب تلطيف دائمي روح انسان مي شده است.
تاريخ زندگي بشر براساس "تنازع براي بقا" است، يعني همان "قانون جنگل" و "قانون حيوان". تاريخ ما را اين تنازع مي سازد. دائماً تضاد طبقاتي، تضاد ملي، تضاد نژادي و كشمكش اقتصادي و هر چه بيشتر فرا اندوختن، كسب كردن، غارت كردن، لخت كردن، آزار دادن ديگري است. اين قانون حاكم بر جامعه هاي بشري است و انديشيدن، عقل را به كار بردن، تكنيك داشتن، اختراع و اكتشاف، و علم اندوختن و فرهنگ و تمدن را ساختن نيز در همين راه است.
اما اگر انسان فقط و فقط در اين مسير و با همين عوامل پيش مي رفت، از امروز هم وحشي تر مي بود، به طوري كه حتي احساس وقاحت جنايت را نمي كرد. اگر مي بينيم، امروز هنوز برخلاف قدرت هاي حاكم بر جهان كه صريحاً و بطور قانوني و رسمي، بدتر از چنگيز، جنايت مي كنند، باز هم وجدان توده هاي مردم عادي در سراسر دنيا، لطيف ترين مسايل احساسي و انساني و زيبايي هاي اخلاقي و معنويت را مي فهمند و پاسدارش هستند. به سادگي جان مي دهند، ايثار مي كنند، از منافع خودشان مي گذرند، معني عشق را مي فهمند و معني فداكاري و وفاداري و دوست داشتن را مي فهمند؛ يكي از عوامل بزرگش پرستش است، كه موجب لطافت روح، رقت احساس، و زلال كردن شعور دروني آدمي شده است.
اين نكته از نظر اصطلاحي خوب نيست، اما معني آن خيلي جالب است، يكي از شعرا و نويسندگان مي گويد: "اي خدايان. اي خدايان نبايد بر ما حسرت خوريد زيرا ما بر شما حسرت مي خوريم، كه از لذت پرستيدن محروميد. اي خدايان، بر شما حسرت مي خوريم، كه از لذت پرستيدن محروميد و نمي توانيد كسي را بپرستيد، اين نعمتي است كه خاص انسان است." هم موجودات ديگر كه معني دوست داشتن را نمي فهمند، محروم اند، و هم خدايان، به خاطر اينكه معبودند، و عابد بودن را نمي توانند، و از اين لذت بزرگ محروم اند.
اگر دعا را از چنگ آدم هاي عاجز- عاجز در زندگي- آدم هايي كه از زير بار مسئوليت فرار مي كنند، آدم هايي كه همه عقده ها و عجزها و لذت ها و ضعف هايشان را به وسيله دعا، و تظاهر به دعا، مي خواهند اشباع كنند، درآوريد، و دعا را در متن اسلام، و در متن چهره هاي بزرگي مثل امام سجاد، مثل امام علي، مثل پسرانش، مثل خانواده اينها ببينيد كه آن قدرت عظيم را در تاريخ و آن انقلاب عظيم را در بشريت و آن جهاد ها و كشاكش ها و آن انرژي انفجاري را در عالم به وجود آوردند و بهترين و عاجزانه ترين و عاشقانه ترين سخن هاي نيايشگرانه و عاشقانه را هم: يعني زيباترين متن هاي دعا و گدازان ترين متون نيايش را به وجود آوردند، آن وقت پي مي بريد كه " نيايش در طول تاريخ، يك عامل بزرگ تلطيف روح آدمي است." يعني همانطوري كه عقل بزرگترين عامل در تمدن سازي جامعه هاي بشري بوده و جامعه متمدن ساخته است، عشق نيز بزرگترين عاملي بوده كه انسان متمدن ساخته است. جامعه متمدن غير از انسان متمدن است، گاه در يك جامعه وحشي مثل مدينه و مكه و عربستان قرن هفتم(ميلادي)، انسان هاي متمدن ساخته مي شوند، كه تاريخ هنوز مثلشان را سراغ ندارد، و گاه در جامعه هاي متمدني كه امروز بر جهان حاكم است و ما مي بينيم كه تا كجا رفته اند، انسان هاي وحشي اي زندگي مي كنند و پرورده مي شوند. مقصود نه آدم هاي معمولي است، چون بعضي ها حكايت مي كنند كه در كجا، در خيابان وال استريت، اينقدر جنايت شده و مي شود و خيال مي كنند كه جنايت كردن اين است؛ اما نه، اين بدبخت ها لات هستند، اينها مظهر جنايت نيستند، يك دادگستري درست كنيد، اينها هم درست مي شوند؛ اگر وضع اجتماعي روشن بشود، درست مي شوند. جنايتكار، قدرت هايي هستند، كه تاريخ را مي چرخانند، سرنوشت آينده بشر را قالب ريزي مي كنند و از الآن طرح نسل فردا را مي دهند و نبوغ هايي كه حاكم اند بر سرنوشت انسان متمدن ديده ام كه حتي بعضي از آقايان متفكر و روشنفكر، از قول فلان رئيس جمهور غربي و به استناد حرف او نقل مي كنند، كه در امريكا يا در فرانسه، يا در انگلستان اين قدر جنايت شده است. در صورتي كه يادشان مي رود كه فقط "يك جنايت" وجود دارد و آن هم، خود گوينده است. جنايت ها همه "سيئة من سيئات" همين آقاست. اين ها مظهر يك جنايت ديگرند، اينها در جامعه متمدن به وجود مي آيند.
باري عقل كه عامل بزرگ رشد تمدن اجتماعي است به وسيله علم - كه تجلي عقل است- جامعه متمدن ساخته است و عشق، انسان متمدن متعالي با روحي بزرگ، و حتي گاه بزرگتر از همه وجود، همه طبيعت، مي ساخته است. روحي كه آدم در انساني مثل "علي" حسش مي كند، كه "بودن" ش در اين اندام تنگش، تنگي مي كند؛ مي خواهد آنرا بشكند، مي خواهد تمام اين ديواره وجود را بتركاند. مضطربانه به در و ديوار دست مي كشد، كه نجات پيدا كند، فرار كند، اين روح توي قفس سينه اش تنگي مي كند، خفقان ايجاد مي كند. آري "عشق" روح را گاه اينقدر لطيف مي كند. عشق و دوست داشتن، تجلي اش پرستش و نيايش است.
چند جمله اي از متن"صحيفه سجاديه" را بدون انتخاب، مي آورم تا نشان داده شود كه اولا دعا به معناي آن نيست كه ما چيزي به دست آوريم. ثانيا دعا براي آن نيست كه آن را جانشين مسئوليت هاي انساني و عقلي خودمان بكنيم و ثالثا در متن تشيع علوي، كه مظهر مكتب نيايش و بنيانگذارش، امام سجاد، "زيباترين روح پرستنده" تاريخ بشر و جامعه و فرهنگ ماست، نيايش، مكتبي است كه تجليگاه عشق، آگاهي نسبت به جهان و عرصه نيازهاي بزرگ انساني است و رابعا "دعا" جهاد و مبارزه اجتماعي و جمعي در يك وضعيت ناهنجار اجتماعي است. به هر حال در اينجا بدون هيچ انتخابي، چند جمله اي از اولين دعاي صحيفه را مي آورم تا روشن شود كه طرز حرف زدن با حرف زدن دعا گوها و دعا خوان ها از زمين تا آسمان فاصله دارد.
چندي پيش كه راجع به دعا صحبت مي كردم در باره ضمائر دعاهاي صحيفه هم صحبت كردم و گفتم كه انسان در حال دعا چه چيزهايي مي خواهد. در صحيفه هر وقت امام از خودش صحبت مي كند و مجموعه چيزهايي را مي خواهد ضميرهايي به كار مي برد و هم چنين در مقام خطاب به خدا نيز كلماتي را به كار مي برد. دقيقا گفتم كه اينها را با چه متدي بايد جمع كرد، تدوين كرد و بعد نتيجه گيري نمود. يك دعا كننده، گاه چيزي را همين جوري، از خدا مي خواهد به عنوان احساني و گاه چيزي را به عنوان پاداش يك عمل مي خواهد و گاه نيز خواستش به عنوان آدمي ذليل و فقير و اصلا ناشايسته است كه فقط مي خواهد خدا او را ببخشايد.
امام، وقتي صحبت از ذلت، و صحبت از آلودگي و عجز و خواري و امثال اين حالات دعا كننده است، مي گويد: "انا"، گاهي هست كه چيزي را مثل "نجات"، "فلاح" يا خير و توفيق به نعمت مي خواهد، مي گويد "براي ما" وقتي كه احسان وافر و فضل زياد مي خواهد مي گويد: "آنها"، "مسلمين"؛ خودش را كنار مي كشد. من متوجه شدم كه اين نشانه اين است كه امام سجاد به خاطر وضع زندگي اجتماعي خاصي كه داشته به خصوص آن فاجعه بزرگ كه در جلوي چشمش گذشته- كه هيچ انساني آنچنان منظره اي را در اول جواني نديده - و بعد مسلما بار سنگين اين مصيبت و اين اندوه تا آخر عمر بر دوشش بوده است و زندگي اش نشان مي داده كه حتي كوچكترين نشانه اي براي او عاشورا را تداعي مي كرده و او را به ناله و فرياد و اشك مي آورده است و به خصوص امام سجاد در دوره اي بوده كه حتي كوچكترين امكاناتي را كه ديگر ائمه داشتند نداشته است. بعد از آن است كه يزيد و عبدالملك بر همه جا مسلط شده اند و همه قدرت هاي مقاومت از كوچك و بزرگ از بين رفته و فقط او تنها مانده است: تنهاي تنها كه حتي امكان شهادت هم ندارد. شهادت كه"جهاد انسان مومن آگاه مسئول با جور و جنايت است در دوره نتوانستن" در دوره اي كه حق پرست نمي تواند مبارزه كند، نمي تواند بجنگد، نمي تواند جهاد بكند، باز هم در اسلام از او سلب مسئوليت نمي شود. شهادت به عنوان اسلحه است و مبارزه مرگ را براي مبارزه با جور انتخاب مي كند. اين در لحظه اي است كه ديگر پايگاه حق پرستي، به كلي ويران، خلوت وغريب است. در اينجاست كه حق پرست اگر يك نفر هم هست باز مسئول است. در اينجاست كه مي گويند: "مرگ خودت را به عنوان تنها سلاح، آگاهانه و با تمام شعور انتخاب كن و برگرد به روي خصم".
امام سجاد در شرايط خاصي است كه حتي امكان "خوب مردن" هم برايش فراهم نيست (زيرا شهادت به معناي خوب مردن است) و در چنين زجري كه آدم، حتي نتواند بميرد، زندگي كردن مسلما روح را در كوره رنج هايي مي گدازد، كه پيش از هر عاملي يك روح زلال، و شكسته و گداخته را كه در كلمات و در تعابير و احساس هايش متجلي است رنج مي دهد. امام چه چيزي را از خدا مي خواهد؟ اين است كه مي گويم عاملي بزرگ، حكمت است؛ يعني اين كتاب دعا اصلاً "وسيله چيز خواستن" نيست، بلكه يك كتاب آموزش است؛ يك كتاب فلسفي است كه انسان را، خدا را، رابطه انسان با خدا را، رابطه انسان در جهان را، در زندگي - و به قول "سارتر" وضعيت انساني را- نشان مي دهد. " وضعيت انساني" يعني "من" در مجموعه اين عوامل و شرايطي كه هستم. يك چنين آموزش عميقي در زيباترين حالات فرد است و اسمش : "دعا" ست اما با آن معناي معمولي اش اصلاً دعا نيست يك كتاب آموزش عميق و علمي و اخلاقي و فلسفي است.
زيبايي تعبير، موسيقي كلام، لطافت كلماتي كه امام انتخاب مي كند، همه مسائلي هستند كه بعداً بايد به دقت مطالعه شوند، و من به سرعت و خيلي مجمل جملات را معني مي كنم، تا آنچه كه گفتم به عنوان نمونه روشن شود.
"الحمدلله الاول بلا اول كان قبله و الآخر بلا آخر يكون بعده"
اين تعبيرات چيز عجيبي است. در نيمه دوم قرن اول هجري است هنوز زبان عرب وارد ادبيات نشده و متني ندارد و هنوز كناب ادبي اي به وجود نيامده است. ادبيات عرب از قرن دوم و سوم هجري شروع مي شود و نيز تعبيرات فلسفي، تعبيرات ادبي، و رشد اصطلاح و رشد تعبيرات فلسفي و عقلي آن؛ و زبان صحيفه در اين اوج است.
شما در آن فضا در نظر بگيريد انساني را كه همه كارهايش را كرده همه مسئوليت هايش را انجام داده، اما به جاي غرور كه رهبران همواره دارند اينقدر خاضعانه حرف مي زند. رهبران روي اراده انساني شان تكيه مي كنند و برخي از انسان ها روي توكل و احساس و روي اراده غيبي تكيه مي كنند. گروه دوم كه به اراده غيبي اتكا مي كنند، معمولاً از نظر زندگي اجتماعي، آدمي هايي ابتدايي و عاجز بار مي آيند.
آنها كه روي اراده و عقل خودشان تكيه مي كنند يك غرور جبارانه و فرعوني پيدا مي كنند. ناپلئون مي گفت: " براي من"غير ممكن"، غير ممكن است. هر چيزي در برابر اراده من ممكن است". ببينيد يك چنين غول وحشي كه به اينجا رسيده چه چيزهايي را در زير پايش مي تواند به سادگي قرباني كند. تروتسكي كمونيست مي گويد:" اگر خورشيد بر مراد من نگردد، خورشيد را به زانو در مي آورم" بعد نگشت وخودش به زانو در آمد.
ولي كسي كه در وي چنين غروري به وجود مي آيد و چنين تكبر و تفرعني دماغش را مي گيرد به سادگي مي تواند همه كس را در راه منافع خودش و در راه هدفش قرباني كند. روح، لطافتش را از دست مي دهد.و از آن طرف نيز آدم هاي عاجزي بار مي آيند كه مگس را نمي توانند از روي صورتشان برانند و عاجزاند. اگر روح بتواند باهمه قدرت خودش و با همه تسلط خودش، و در اوج قهرمان بودن و ذوالفقار داشتن اش، در همان جا "سجاد" باشد اين است كه عالي ترين چهره انساني را همچون يك تابلو نشان مي دهد و اين روح اين قدر خاضعانه حرف مي زند. اين است كه مي گويم تلطيف روح، لطافت روح:
الحمدالله الاول بلا اول كان قبله و الآخر بلا آخر يكون بعده الذي قصرت عن رويته انصار الناظرين.
سپاس هر خداوندي را كه اولي است كه پيش از آن اولي نيست، و آخري كه پس از آن آخري نيست.
اين دعاست؟ از خدا چه چيزي مي خواهد؟ يا دارد به من، به خودش، به گوينده، به نيايشگر، يك حقيقت فلسفي و اعتقادي را توصيف مي كند؟ فقط خطاب است.
الذي قصرت عن رويته ابصار الناظرين
خدايي كه از ديدارش، ديده بينندگان عاجز است، كوتاه است.
و عجزت عن نعته اوهام الواصفين.
و در وصف او (نه تنها فكر و عقل و منطق بلكه) تخيل و توهم وصف كنندگان نيز عاجز است.
ابتدع بقدرته الخلق ابتداعا
آفرينش را به قدرت خويش ابداع كرد.
و اخترعهم علي مشيّته اختراعا
و بر اراده خويش همه آفريده ها را اختراع كرد.
ثم سلك بهم طريق ارادته و بعثهم في سبيل محبته
آنگاه همه را در طريق خواست خويش به راه آورد، و همه را در راه دوست داشتن خويش برانگيخت.
برخلاف كليساهاي مسيحي كه دنيا را پر از هول، پر از جبروت، پر از غرور، پر از وحشت، پر از لجن، پر از غول، پر از سايه هاي خير و شر و امثال اينها نشان مي دهند، در اينجا بنياد خلقت و بنياد وجود، بر يك نظم، بر يك اراده، با يك روشنايي و يا دوست داشتن شروع مي شود.
لايملكون تاخيرا عما قدمهم اليه و لا يستطيعون تقدما الي ما اخرهم عنه
از آنچه خدا آنها را به پيش و مقدم داشته است تاخيرش بر ايشان ممكن نيست، و هم چنين تقدم و جلو افتادن از آنچه كه او به تاخيرشان انداخته است ممكن نيست.
يعني كاملا اراده اوست كه اندازه ها را معين كرده، ترتيب ها را، نظام ها را مشخص كرده است. در اينجا به يك چيز بر مي خوريم در درون اين جبر باز به يك اختيار مطلق، بر اساس همان بينش توحيدي.
و جعل لكل روح منهم قوتا معلوما مقسوما من رزقه لا ينقص من زاده ناقص و لا يزيد من نقص منهم زائد.
براي هر روحي از آنها قوتي مشخص و پخش كرده قرار داده است كه نه كم كننده اي مي تواند كمكش كند و نه زياد كننده اي زياد.
ثم ضرب له في الحموة احلا موقوتا
و سپس براي هر موجودي، هر روحي، هر حياتي، يك اندازه معين و يك وقت معين و مدت مشخص تعيين كرده و بريده است.
و نصب له امدا محدودا
و يك عمري، و يك نهايتي كاملا تعيين شده، مشخص كرده.
يتخطاء اليه بايام عمره
هر چيزي، هر روحي، هر حياتي، تمام ايام عمرش را بر روي همين حد قدم بر مي دارد.
و يرهقه باعوام دهره
و به نهايت و به سرنوشت نزديك مي شود.
حتي اذا بلغ اقصي اثره
تا آنگاه كه به آخرين اثرش به آخرين راهش و نهايتش برسد.
و استوعب حساب عمره، قبضه الي ما ندبه اليه من موفور ثوابه او محذور عقابه
اين ها سرنوشت همه موجودات است.
ليجزي الذي اساوا بماعملوا
(اين آيه قرآن است كه مندرج شده)
و يجزي الذين احسنوا بالحسني
تمام آفرينش اين خلقت، اين راه رفتن، اين ابداع كردن، اين خلق همه چيز، هرچيزي را اندازه گرفتن، و هر چيزي را يك عمر محدود و مشخص و معيني برايش قرار دادن، و همه چيز را با مشيت خودش مشخص كردن، همه اينها براي چيست؟ براي اينكه آنهايي كه بد كردند به سبب عمل بدي كه كردند جزاي بدي ببينند و كساني كه نيكي كردند پاداش نيك به خاطر عمل نيكشان ببينند. از اينجا به نهايت و فلسفه غائي خلقت مي آيد.مي بينيم كه هنوز چيزي نخواسته است.
عدلا منه
براساس يك عدلي براساس يك اندازه گيري دقيق.
تقدست اسماوه و تظاهرت آلاوه
اسمائش مقدس است و تمام نعمتش آشكار.
لايسئل عما بفعل وهم يسئلون
او از آنچه مي كند باز خواست نمي شود بلكه اينانند كه باز خواست مي شوند.
و الحمدلله الذي لو حبس عن عباده معرفة حمده علي ما ايلاهم من منته المتتابعه، واسنع عليهم من نعمه المتظاهره، لتصرفوا في منته فلم يحمدوه و توسعوا في رزقه فلم يشكروه و لوكانوا كذلك اخرجوا من حدود الانسانيه.
اين حمد همان پرستش است، نفس پرستش يعني تجلي بي غرضانه و خالصانه عشق، "الحمد" اين حمدي است كه تمام مداحي ها را و چاپلوسي ها را بر زبان انسان براي غير او [خدا] تحريم مي كند و شرك لقب مي دهد (چقدر لطافت و احساس دارد.) سخن از آگاهي انساني است، رشد انساني است و اخلاق و فضيلت انساني است، "و لوكانوا كذلك" مي گويد: سپاس. از چه نعمت هايي سپاس مي گذارد؟
" سپاس خداي را كه اگر از بندگانش شناخت و معرفت سپاس او گفتن را بر آنچه به بندگانش از نعمت هاي پي در پي عطا كرده است و از نعمت هاي آشكار برخوردار كرده است مي گرفت اگر اين سپاسگزاري و اين شناخت انسان را نسبت به اين نعمت ها از انسان مي گرفت چه مي شد؟ انسان آنوقت در اين نعمت ها و از اين نعمت ها برخوردار مي شد و مي خورد و مي چريد و مي آشاميد بي آنكه او را بر اين نعمت ها سپاس گويد.
"و توسعوا في رزقه فلم يشكروه"
و بر رزق انسان خدا وسعت مي داد، اما انسان او را شكر و سپاس نمي گفت. براي اينكه خدا معرفت و شناخت سپاس از نعمت را از او گرفتهو اگر اين جور مي شد انسان از چار چوب انسان بودن خارج مي شد.
الي حد البهيميه
و تا حد حيوانيت تنزل پيدا مي كرد.
چون حيوان است كه وقتي نعمتش هم سرشار شود و وقتي كه در تمام زمين باران مي آيد و تمام زمين سبز و در زير علف غرق مي شود باز هم نمي فهمد چه كسي را بايد سپاس بگذارد. چون آگاهي ندارد. انسان شاكر، انسان خود آگاه است. "شكر" عكس العمل انسان آگاه است سپاس گفتن، تملق نيست.نشانه شناخت انسان نسبت به سرچشمه حياتش است.
فكانوا كما وصف محكم كما به
آنوقت آدمي مثل همان چيزي مي شد كه خداوند در كتاب محكمش گفته:
ان هم الا كالانعام
اينها هيچ نيستند مگر مانند چهارپايان.
بل هم اضل سبيلا
بلكه گمراه تر از چهارپايان.
چون چهارپايان شعور و شناخت ندارند، اما اين انسان ها شعور دارند، شناخت ندارند و اين بدتر است.
و الحمدلله علي ما عرفنا من نفسه و الهمنا من شكره و فتح لنا من ابواب العلم بربوبيه
از لحاظ تعليم و تربيت، اين عالي ترين متد تعليم و تربيت است به جاي اينكه به بچه امر و نهي كني كه تو بايد اين كار را بكني تو بايد آن كار را نكني... توصيف كن كسي را كه اين كارها را مي كند و اين كارها را نمي كند به جاي امر، جمله خبري به او بگو تا او خودش را مامور نيابد، خودش را انساني بيابد كه دارد آگاهي نسبت به حقيقت پيدا مي كند.
سپاس مي گزارد بر اين نعمت ها، كه اگر اين نعمت ها را به ما نمي دادي اگر شكر نعمت را به ما نمي دادي، ما مثل حيوان مي شديم. به جاي اينكه بگويد: آي آدم ها، "شكر نعمت، نعمتت افزون كند،" اگر شكر نكني مثل حيواني، مثل چهارپائي، بدتر از چهارپائي، پس شكر كنيد، اين طور نمي گويد. مي گويد: شكر مي كنم. اين يك چيز مسلم است كه شكر مي كنم؛ مسلم است كه سپاس مي گزارم. منتهي امام از ارزش سپاسگزاري ما سخن مي گويد: اين نعمت بزرگي است كه خداوند به ما داده. معرفت حمد را، شناخت سپاسگزاري از نعمت و سرچشمه حيات انسان را، به انسان داده و ما اين معرفت را داريم، و اگر كسي هم ندارد (در اينجا مي بينيم كه به او فشار نيامده، مامور نشده، بلكه يك چيز طبيعي است) آدم خودش بايد متوجه بشود تا اگر در اينجا ضعيف است خودش ضعفش را برطرف كند. بهترين راه آموزش، آموزش غيرمستقيم است. سپاس مي گزارد به داشتن اين چيزها در صورتي كه ما معمولاً امر و سرزنش مي كنيم به نداشتن اين چيزها.
سپاس تو راست كه درهاي دانش را با سرانگشت پروردگاريت بر ما گشودي.
و دلنا عليه من الاخلاص له في توحيده
به جاي اينكه امر كند كه شما بايد در توحيدتان به اخلاص برسيد و توحيد خالص داشته باشيد مي گويد:سپاس مي گزارم خدا را كه ما را به اخلاص در توحيد رسانده است و دلالت و راهنمايي كرد ما را در اخلاص در توحيد.
وجنبنا من الالحاد و الشك في امره
و دور كرد ما را از الحاد و شك در امرش، در حكمش و در حكومتش.
حمدا نعمر به فيمن حمده من خلقه
اينجا مسابقه را مطرح مي كند. مسابقه! اين مسئله مطرح نيست كه ما، مسلما، زندگيمان را در ستايش و سپاس و پرستش مي گذرانيم اين مساله مطرح نيست؛ اين امر مسلم است، صحبت مسابقه است. سپاسي كه- نعمر به- با اين حمد و با اين پرستش و سپاس زندگي مي كنيم. همه عمر را زندگي مي كنيم؛ زيستنمان با سپاس است: زيستني با سپاس در ميان كساني كه از ميان خلقش خدا را سپاسگزارند. سپاس مي گزارم كه من زندگي ام را با سپاس مي گذرانم در ميان سپاسگزارانش.
و يسبق به من سبق الي رضاه و عفوه
و از ميان كساني كه پيش مي تازند در مسير بدست آوردن خشنودي او و گذشت او، من از همه شان پيشدستي و پيشگامي مي كنم.
حمدا يضئي لما به ظلمات البرزخ و يسهل علينا به سبيل المبعث و يشرف به منازلنا عند مواقف الاشهاد.
حمدي كه تاريكي هاي برزخ را روشن مي كند و آسان مي كند بر ما راه برانگيخته شدن را، و مكان هاي شهادت را شرف و كرامت مي بخشد.
يوم تجزي كل نفس
آن جبر را در اول خلقت ديديم. در اينجا باز صحبت از انسان است اختيار است.
يوم تجزي كل نفس بما كسب و هم لا يظلمون.
آن روزي كه هر كسي به آنچه در زندگي به دست آورده است، پاداش داده مي شود و جزا، بر هيچكس آنجا ظلم نمي شود.
يعني سرنوشت هر كسي ساخته دست خود اوست: "يوم ينظرالمراء ما قدمت به يداه" قيامت اين چنين روزي است.
يوم لا يغني مولي عن مولي شيئا و لا هم ينصرون.
روزي كه دوست را دوستي از هيچ چيز، و به هيچ چيز كمكي نمي تواند كرد و هيچكس آنجا ياري نمي شود.
حمدا يرتفع منا الي اعلي عليين.
عين جمله "كارل" كه ترجمه اين جمله است مي گويد:
" نيايش هائي كه همچون بخار آتش ها و گداخته ها از قلب هاي مذاب نيايشگران از سطح تيره زمين به آسمان بالا مي رود و به سوي كانون اصلي معنوي عالم جذب مي شود، سخناني است كه عشق با خداوند مي گويد."
حمدا يرتفع منا الي اعلي عليين.
سپاسي كه از درون ما، از ذات ما، از جانب ما، به سوي اعلي عليين صعود مي كند.
في كتاب مرقوم يشهده المقربون
تكه تكه آيات قرآن است.
حمدا تقربه عيوننا اذا برقت الابصار
حمدي كه بدان چشم ما در لحظه اي كه چشم ها خيره شده است و باز مانده است از وحشت، شادي و نشاط مي دهد.
و تبيض به وجوهنا اذا سودت الابشار
و سيماي ما را سپيد مي كند در هنگامي كه پوست ها سياه شده است.
حمدا نعتق به من اليم نارالله الي كريم جوار الله
سپاسي كه بدان از درد و زجر آتش خدايي هم چون بنده اي آزاد مي شويم به سوي جوار و همسايگي كرامت خدا.
حمدا يزاحم به ملائكته المقربين و نصام به انبياء المرسلين في دارالمقامه التي لاتزول و محل كرامته التي لا تحول.
حمدي كه بدان فرشتگان نزديك خداوند، انبوه مي شوند و ما با آنها درهم مي افتيم، و به هم فشرده مي شويم، حمدي كه ما را بحبوحه و انبوه فشرده فرشتگان نزديك خداوند غرق مي كند و قرار مي دهد و ما را آن حمد با پيامبران فرستاده اش مي پيوندد، در آن باشگاه و ايستادن گاهي كه هرگز نابود نمي شود.
و محل كرامته التي لا تحول
و اقامتگاهي و جايگاه فرود آمدني و فرود آمدِ نگاه كرامتي كه هرگز دگرگون نمي شود.
و الحمدلله الذي احنار لنا محاسن الخلق و اجري علينا طيبات الرزق
هيمشه مسائل مادي، و مسائل معنوي، نان و روح، دل و اقتصاد، زندگي مادي و زندگي معنوي در يك صف اند، جدا نيست در همين اوج معنويت و معراج باز مي بينيم مسائل زندگي مادي مطرح است.
سپاس خداوندي را كه براي ما زيبايي هاي آفرينش را عطا كرده است.
"ما" يعني "انسان": صحبت از خودش يا فرد خودش يا خانواده اش نيست. صحبت بشريت است، اينجا با خدا حرف مي زند، در برابر همه وجود و موجودات ديگر جهان بيني به اين وسعت است.
سپاس خدايي را كه براي انسان زيباترين زيبايي ها و نيكي هاي وجود را- آفرينش را- عطا كرده است، انتخاب كرده است.
واجري علينا طيبات الرزق
و پاكيزه روزي ها را براي ما فرمان داده است.
و جعل لنا الفصيلة بالملئكة علي جميع الخلق
و با قدرت و توانايي انساني كه براي ما داده است و فضيلتي كه زائيده توانايي و قدرت ما در جهان است كه خدا به ما عطا كرده است: قدرت بر جميع الخلق
فكل حليقته منقاده لنا بقدرته
وهر آفريده اي در برابر ما به قدرت خداوند منقاد و مطيع شده است.
و صائره الي طاعتنا بعزته
و به عزت او هر پديده اي مطيع و مسخر انسان شده
و الحمد لله الذي اعلق عنابات الحاجة الا اليه
اينها فرمان است، درس است، به صورت سپاس بر نعمتي كه داريم. به جاي اينكه نعمت هايي را كه نداريم بخواهيم، به اين صورت بيان مي كند و به جاي اينكه بگويد: "من نديدم كه سگي پيش سگان سر خم كند"... تملق نگوييد، چاپلوسي نكنيد و به در خانه اين و آن خم نشويد و ... به اين شكل بيان مي كند.
و الحمدلله الذي اغلق
سپاس خداوندي را كه قفل زده است. چي را؟
عنا باب الحاجة الا اليه
در نياز جز به سوي خودش را
هر در ديگري را به روي ما بست. اصلاً نمي شود از ديگري چيزي خواست؛ اگر هم بروي بخواهي چيزي به تو نمي دهند. اصلاً درها بسته است.
الحمدلله الذي اغلق عنا باب الحاجة الا اليه
اين تربيت است آموزش است. چيزي نمي خواهد.
فكيف نطيق حمده
پس چگونه مي توانيم سپاسش گفت؟
ام متي نودي شكره
كي مي توانيم سپاسش را ادا كنيم.
لا، متي
نه، كي ؟
و الحمد لله الذي ركب فيما آلات البسط و جعل لنا ادوات القبض و متعنا بارواح الحيوه و اثبت فينا جوارح الاعمال و غذانا بطيبات الرزق و اغنانا بفضله و اقنانا بمنه
معني اش تقريبا معلوم است:
تمام ابزارهاي قبض و بسط و ارواحي كه براي ما حيات ايجاد مي كنند و نيروهايي كه حيات ما را در زندگيمان تامين مي كنند و جوارحي كه به ما عمل را اعطا مي كنند و هم چنين خدايي كه بر بهترين و پاكيزه ترين رزق ها به ما روزي عطا كرد و ما را به فضل و كرم خودش سرمايه دار و بي نياز كرد.
اينها را همه داد. اندام كاركردن، غذا و هم چنين فضيلت، حيات، ابزار قبض، ابزار بسط و هم چنين تسلط بر همه آفرينش، مسخر كردن همه پديده ها و امتياز بشريت بر همه چيزها، معرفت، آگاهي، گشودن باب علم به قدرت خداوند همه اينها را به انسان داد؛ حالا چي؟
مسئوليت.
ثم امرنا ليختبر طاعتنا
بعد فرمان داد به ما، تا ميزان طاعت ما را بيازمايد.
و نهانا ليبتلي شكرنا
اينجا شكر، از آنچه ما مي فهميم معني بالاتري دارد.
و نهي كرد ما را تا سپاس ما را امتحان كند.
فخالفنا عن طريق امره
(اينجا شديدترين حالت روحي ناشي از سرزنش خود به انسان دست مي دهد.)
از راه فرمان و امرش مخالفت كرديم و به راه ديگر رفتيم
و ركبنا متون زجره
و بر پشت نهي ها و منهيات تاختيم
فلم يبتدرنا بعقوبته
اما بعد از همه آن نعمت ها كه به ما داد، بعد از آنكه امر كرد و اطاعت نكرديم، مخالفت كرديم بيشتر از همه، و منهيات را بيشتر از همه و زودتر از همه انجام داديم.
اما:
فلم يبتدرنا بعقوبته
به عقوبتش پيشدستي و سرعت نكرد
و لم يعاجلنا بنقمته
به انتقام و خشمش شتاب نگرفت
بل تانا برحمته تكرما
بلكه با تاني، با فرصت، فراغت، تحمل، از طريق رحمتش و كرامتش
وانتظر مراجعتنا برافته حلما
و چشم انتظار ماند تا شايد ما برگرديم و با حلم بسيار منتظر شد تا شايد به راه آئيم.
و الحمدلله الذي دلنا علي التوبة التي لم نقدهاالا من فضله
سپاس خداوندي را (باز در اينجا ما را به بازگشت هدايت كرده) كه اين نعمت بازگشت از پليدي و بدي را به ما داده، اين راه گريز را گذاشته؛ اين نعمتي است كه جز از فضلش سر نمي زند
فلو لم نعتدد من فضله الا بها لقد حس بلاوه عند نا و حل احسانه البنا و جسم فضله علينا فما هكذا كانت سنته في التوبة لمن كان قبلنا
در اديان ديگر، توبه، خود سوزي بود. كسي كه مي خواست توبه كند، يا بايد خودش را پوست مي كند يا او را پوست مي كندند يا مي سوزاندند يا بايد از گوشت او ديگري مي خورد. در فيليپين يكي از روحانيون بزرگ چون جزو زهاد بود و پاك بود و حتما بهشتي، براي اينكه پادشاه مي خواست توبه كند، وي نزديك مرگ پادشاه خودش را كشت و از گوشت مرده اش پادشاه خورد. او هم لابد توبه اش قبول شد! چيزهايي بسيار فجيع و زشت در توبه هاي مذاهب ديگر هست. اينجا امام به اين اشاره مي كند:
فما هكذا كانت سنته في التوبة لمن كان قبلنا لقد وضع عنا ما لا طاقه لنا به.
توبه در اديان گذشته اين طور نبوده، چون ما تاب و توان تحمل آن اشكال از توبه را نداشتيم، خدا تخفيف داده است.
و لم يكلفنا الا وسعا
در اينجا دارد درس مي دهد.و جز آنچه كه در توانايي ما هست به ما تكليف نمي كند.
و لم يدع لا حدمنا حجة و لا عذرا
اين است كه حتي بعد از آن گناه، آن پليدي، نيز توبه اي به اين آساني، و امكان بازگشتي ساده در اختيار انسان هست، تا ديگر هيچ حجتي و هيچ بهانه اي و عذري بر انسان نباشد.
حمدا لا منتهي لحده
سپاس و ستايش كه هيچ اندازه اي برايش نيست.
و لا حساب لعدده، و لا مبلغ لغايته و لا انقطاع لامده
حمد ايكون وصله الي طاعته وعفوه
حمدي كه وصال به سوي طاعتش و عفوش باشد
و سببا الي رضوانه و ذريعة الي مغفرته و طريقا الي جنته و خفيرا من نقمته
و يك پناهگاهي از انتقامش، از خشمش، از غضبش
و امنا من غضبه
و يك فراغتي و آسودگي اي از غضبش
و طهيرا علي طاعته
و كمك و پشتيباني اي بر طاعتش
و حاجرا عن معصيته
و حائلي و مانعي از معصيتش
و عونا علي تادية حقه و وظائفه
و كمكي براداي حق او و هم چنين وظايفش
حمدا نسعد به في السعداء
ببينيد به كجا مي رسد، از زير بار در رفتن نيست. دعا عامل وادار كردن است و اين دو تا، دو تاست اين آخرين دعاست، و آخرين سخن
حمد ا نسعد به في السعداء من اوليائه
حمدي كه با سرانگشت اين حمد با وسيله اين حمد، از نيكبختان و سعادتمنداني كه در ميان اولياء خداوند هستند، من به وسيله اين حمد نيكبختي بگيرم.
و بصير به
واين حمد دگرگونمان كند، عوضمان كند، تغييرمان دهد و قرارمان دهد.
في نظم الشهداء بسيوف اعدائه
حمدي كه دگرگون شويم با آن حمد و در سلسله شهيداني كه به شمشير دشمنان خداوند كشته شده اند، حساب شويم و قرار گيريم.

+ نوشته شده توسط سیامک آرش آزاد در پنجشنبه هفدهم اردیبهشت 1388 و ساعت 0:12 |
حکم قصاص دل آرا اجرا شد

گروه حوادث؛ دل آرا دارابي نقاش متهم به قتل صبح روز جمعه بدون اطلاع وکيل مدافع و خانواده اش در زندان رشت اعدام شد تا پرونده اتهامي وي با وجود پرسش هاي زيادي که هنوز بي پاسخ مانده اند، بسته شود. به گزارش خبرنگار ما حکم اعدام دل آرا در حالي اجرا شد که يک هفته پيش به خانواده اش اطلاع داده بودند رئيس قوه قضائيه براي مدت دو ماه اجراي حکم وي را به تعويق انداخته است اما روز گذشته خبر رسيد دل آرا ساعت شش صبح در زندان مرکزي شهر رشت قصاص شده است. قصاص دل آرا دارابي لحظاتي قبل از اجرا به خانواده اش اطلاع داده شد. عموي دل آرا در اين باره به خبرنگار ما گفت؛ ساعت 30/6 صبح جمعه از زندان با منزل برادرم تماس گرفتند و گفتند قرار است تا لحظاتي ديگر حکم دل آرا اجرا شود. زماني که برادرم با من تماس گرفت، اصلاً نمي توانست حرف بزند چرا که به ما گفته بودند حکم او مطابق دستور رئيس قوه قضائيه براي مدت دو ماه متوقف شده است. لحظاتي بعد سراسيمه خودمان را به مقابل زندان رسانديم. هيچ کس جلوي در زندان نبود. همين طور که داشتيم با نگهبان صحبت مي کرديم تا بتوانيم وارد زندان شويم و حداقل در لحظات آخر دل آرا را ببينيم يا اينکه از اولياي دم بخواهيم از خون اين دختر بگذرند، صداي آژير آمبولانس را از داخل محوطه شنيديم. وي ادامه داد؛ زماني که آمبولانس از محوطه خارج شد، ديديم روي آن نوشته شده؛ «مخصوص پزشکي قانوني». من و خانواده برادرم مي دانستيم داخل آن جسد برادرزاده 23ساله ام قرار دارد اما پذيرش موضوع براي ما سنگين بود. بالاخره اجازه ورود به محوطه را به ما دادند. به دفتر زندان که رسيديم به ما گفتند حکم اجرا شد و براي گرفتن جسد دل آرا بايد به پزشکي قانوني برويم. کار از کار گذشته بود. ما حتي در لحظه آخر هم نتوانستيم دل آرا را ببينيم. دل آرا حق داشت پدر و مادرش را براي آخرين بار ببيند. وي در مورد اينکه حکم به دل آرا ابلاغ شده بود يا نه، گفت؛ دل آرا پنجشنبه شب با مادرش تماس گرفته و صحبت کرده بود. او به مادرش گفته بود چرا اولياي دم رضايت نمي دهند مگر نه اينکه همه شرايطي که گفته بودند، اجرا کرديم و قرار بود آنها بعد از اجراي اين شرايط اعلام رضايت کنند. دل آرا هم تا پايان شب از اينکه قرار است جمعه اعدام شود، باخبر نبود. او هم مانند ما زماني که براي اجراي حکم پاي چوبه دار رفت، متوجه ماجرا شد. عموي دل آرا در مورد اينکه لحظه اعدام چه اتفاقي افتاد، گفت؛ ما در آنجا نبوديم اما آن طور که به ما گفتند تنها يکي از فرزندان مقتول که در رشت زندگي مي کند، در زمان اجراي حکم در محل حضور داشت. مطابق گفته کساني که زمان اجراي حکم در آنجا بودند، دل آرا از تنها ولي دمي که در آنجا بود مي خواست حکم را اجرا نکند اما فرزند مقتول با بيان اين جمله که خون را با خون مي شوييم، طناب را به گردن دل آرا انداخت و او را قصاص کرد. وي در مورد اينکه چرا حکم در روز تعطيل و بدون اعلام قبلي اجرا شد.» بنا بر اين گزارش 10 روز پيش زماني که خبر اجراي قريب الوقوع حکم دل آرا در روزنامه ها منتشر شد، اولياي دم مقتول نامه يي خطاب به رسانه ها نوشتند و از مظلوميت خودشان سخن گفتند، در ضمن خواستار اين شدند که دل آرا قتل را بپذيرد، وکيلش را عزل کند و نامه يي براي عذرخواهي بنويسد تا آنها از اجراي حکم صرف نظر کنند. به رغم اينکه دل آرا و خانواده اش تمام شرط ها را پذيرفتند و آنها را اجرا کردند، اين حکم صبح ديروز اجرا شد. دل آرا پنج سال پيش در 17سالگي به اتهام قتل دخترعموي پدرش به زندان افتاد و بعد از اعتراف اوليه بارها بر بي گناهي اش تاکيد و اقرار قبلي اش را نفي کرد.

او بعد از محاکمه در دادگاه اول به قصاص محکوم شد و بعد از آن عبدالصمد خرمشاهي وکالت او را برعهده گرفت. با اعتراض خرمشاهي پرونده به ديوان عالي کشور رفت اما حکم قصاص مورد تاييد قرار گرفت. خرمشاهي يک بار ديگر به راي صادره اعتراض کرد و زماني که پرونده براي استيذان نزد آيت الله هاشمي شاهرودي رفت، حکم قصاص نقض شد. خرمشاهي در ايرادات خود آورده بود روز حادثه دل آرا و پسر مورد علاقه اش با هم به خانه مهين رفتند. اگرچه دل آرا در تحقيقات اوليه قتل را به گردن گرفته، اما از آنجايي که وي چپ دست است نمي توانسته از پشت ضربه به سمت راست مقتول زده باشد و اگر يک بار ديگر صحنه قتل بازسازي شود، وي مي تواند بي گناهي خودش را ثابت کند. ضمن اينکه دل آرا دختري ريزنقش و هنرمند است که با توجه به شرايط جسمي و روحي که دارد، نمي توانسته مرتکب قتل شود. با اين استدلالات راي صادره نقض و پرونده يک بار ديگر به شعبه هم عرض فرستاده شد.

دل آرا در دور دوم محاکمه هم گفته هايش را تکرار کرد و گفت؛ پسر مورد علاقه ام به من گفته بود شخصي قصد دارد خانه مهين را با سندي جعلي بفروشد. او از من خواست وي را به خانه مهين ببرم تا در مورد اين ماجرا با او صحبت کند. وقتي وارد خانه شديم مهين بلند شد تا از ما پذيرايي کند ولي من به قصد کمک به آشپزخانه رفتم و از او خواستم بنشيند. وقتي برگشتم ديدم اميرحسين با چوب بر سر مهين کوبيده و پيرزن روي زمين افتاده است. آنقدر ترسيده بودم که نمي دانستم بايد چه بکنم. اميرحسين از من خواست برايش چاقو بياورم. من هم اين کار را کردم. بعد از پشت با چاقو مهين را زد و او را به قتل رساند سپس هر آنچه در کشوها بود، برداشت و فرار کرد.

دل آرا در ادامه دفاعياتش گفت؛ من کيفم را در خانه مقتول جا گذاشته بودم. اميرحسين حاضر نشد به داخل خانه برود و آن را بياورد به همين خاطر با پسري که خواستگارم بود، تماس گرفتم و از او کمک خواستم. او هم قبول کرد، به خانه مهين رفت و کيف را برداشت و بيرون آورد. من به منزل خودمان رفتم و به اين فکر مي کردم که چطور بايد موضوع را به خانواده ام بگويم که يکباره پدرم به خانه آمد و با پليس 110 تماس گرفت و بدون اينکه از من چيزي بپرسد، مرا تحويل پليس داد. متوجه شدم پسري که خواستگار من بود، براي اخاذي از پدرم به او زنگ زده و موضوع را به او گفته است. من در بازداشتگاه بودم که اميرحسين را هم آوردند. در آنجا او از من خواست قتل را گردن بگيرم تا او اعدام نشود. وي به من گفت چون من 18 سالم نشده، مرا اعدام نمي کنند اما او را قصاص مي کنند و من هم که از خانواده ام رانده شده بودم، قتل را گردن گرفتم. اما زماني که فهميدم پدرم قصد دارد به من کمک کند، تصميم گرفتم واقعيت را بگويم. زماني که قتل را گردن گرفتم چيزي براي از دست دادن نداشتم اما زماني که رابطه ام با خانواده ام بهبود يافت و آنها متوجه شدند من ضارب نبودم، همه چيز برايم تغيير کرد. دفاعيات دل آرا در جلسه دوم محاکمه اش کارساز نبود و وي بدون اينکه صحنه قتل مجدداً بازسازي و خواسته وکيل اين دختر برآورده شود، يک بار ديگر به قصاص محکوم شد. اين حکم مراحل قانوني خود را طي کرد و براي اجرا به شعبه اجراي احکام زندان رشت فرستاده شد. به رغم تلاش هايي که در اين چند سال شخصيت هاي هنري و سياسي کشور انجام دادند و ديدارهايي که با اولياي دم داشتند، آنها حکم قصاص دل آرا را اجرا کردند. پس از انتشار خبر اجراي حکم تلاش خبرنگار ما براي پرس وجو در مورد اينکه چرا به رغم دستور رئيس قوه قضائيه مبني بر توقف حکم، قصاص اجرا شده است، به نتيجه نرسيد.

عبدالصمد خرمشاهي وکيل دل آرا که بنا بر خواسته اولياي دم مقتول چند روز پيش از سوي اين دختر نقاش عزل شده بود، در اين باره به خبرنگار ما گفت؛ من صبح ديروز از طريق خانواده دل آرا از اجراي حکم وي باخبر شدم و نمي دانم چرا اولياي دم به رغم اينکه تمام خواسته هايشان عملي شده بود، حکم دل آرا را اجرا کردند. البته نامه عزل من از طرف دل آرا هنوز به دستم نرسيده است و اين موضوع را به من به صورت تلفني اطلاع داده اند ضمن اينکه به جز من دل آرا وکيل ديگري هم داشت و حتي اگر عزل من ابلاغ مي شد، بايد زمان اجراي حکم به محمد مصطفايي همکارم در اين پرونده ابلاغ مي شد. وي گفت وگوي بيشتر در مورد آن را به آينده موکول کرد. اين حکم در حالي اجرا شد که عليرضا جمشيدي سخنگوي قوه قضائيه پيش از اين اعلام کرده بود کليه احکام قبل از اجرا بايد به وکيل مدافع متهم ابلاغ شود و ابلاغ نکردن آن، کاري غيرقانوني است.

در عين حال محمد مصطفايي نيز با انتقاد از اجراي حکم قصاص دل آرا بدون ابلاغ قبلي و در روز تعطيل گفت؛ اول اينکه تمام شروطي که اولياي دم مقتول براي اعلام گذشت تعيين کرده بودند، اجرا شده بود. ضمن اينکه طبق قانون و آيين نامه اجراي احکام قصاص و اعدام، زمان اجراي حکم بايد به وکيل محکوم عليه اعلام شود و اگر محکوم، وکيل خود را عزل کرده باشد حتماً بايد مراتب به وکيل عزل شده ابلاغ شود که عزل آقاي خرمشاهي به او ابلاغ نشده بود ضمن اينکه من نيز در اين پرونده وکالت داشتم و بايد زمان اجراي حکم را به من ابلاغ مي کردند. حتي در مواردي که محکوم، وکيلش را عزل مي کند بايد از او بخواهند وکيل جديدي را براي حضور در زمان اجراي حکم معرفي کند چون ممکن است فرد در آخرين لحظه خواسته يي داشته باشد يا دلايلي براي بي گناهي اش ارائه بدهد اما در پرونده دل آرا در اجراي حکم عجله شد و هيچ کدام از اين اقدامات صورت نگرفت. مصطفايي ادامه داد؛ علاوه بر اينها هفته گذشته در کميسيون حقوقي و قضايي مجلس مقرره يي از قانون مجازات اسلامي به تصويب رسيد که مطابق آن اطفال زير 18 سال به شرط اينکه بلوغ فکري نداشته باشند، قصاص نمي شوند. با توجه به اينکه اين مقرره از طرف خود دستگاه قضايي به مجلس ارائه شده بايد صبر مي شد تا اين قانون مراحل تصويب را پشت سر بگذارد و در واقع اين لايحه مي توانست بهانه يي براي جلوگيري از احکام باشد. بنابر اين گزارش به رغم تمامي ابهامات موجود، پرونده اتهامي دل آرا ساعت 6صبح جمعه با قصاص وي بسته شد اما نقاشي هاي اين دختر هنوز روي ديوارهاي حياط زندان رشت در برابر چشم هم بندي هايش قرار دارد.

+ نوشته شده توسط سیامک آرش آزاد در شنبه دوازدهم اردیبهشت 1388 و ساعت 17:17 |
 

 

اين ترانه‌سراي پيشكسوت كه مدت‌ها بود از بيماري رنج مي‌برد، ساعت 2 بامداد امروز (شنبه، پنجم ارديبهشت‌ماه) در منزلش درگذشت.

به گفته‌ي خانواده‌ي ترقي، مراسم تشييع پيكر او روز دوشنبه (هفتم ارديبهشت‌ماه) از مقابل تالار وحدت برگزار مي‌شود.

همچنين چاپ دوم كتاب‌هاي «آتش كاروان» (مجموعه‌ي سروده‌ها) و «از پشت ديوارهاي خاطره»‌ي اين پيشكسوت ترانه‌سرايي در نمايشگاه كتاب عرضه خواهد شد.

او در كتاب «از پشت ديوارهاي خاطره» (پنجاه سال خاطره در زمينه‌ي شعر و موسيقي) به نقل خاطراتش با كساني چون نيما يوشيج، شهريار، پرويز ياحقي، ابوالحسن صبا، رهي معيري، علي تجويدي و... پرداخته است.

ادامه‌ي خاطرات ترقي نيز با نام «پنجره‌ا‌ي به باغ گل» از سوي انتشارات بدرقه‌ي جاويدان به بازار كتاب عرضه خوا‌هد شد.

در بخشي از «پنجره‌اي به باغ گل»، خاطراتي از پرويز ياحقي، علي تجويدي، روح‌الله خالقي و... که قبلاً به صورت مختصر نقل شده‌اند و همچنين شأن نزول برخي از ترانه‌هاي او آمده است.

يكي از نزديكان ترقي به تازگي درباره‌ي وضعيت اين ترانه‌سرا به ايسنا گفته بود: اين روزها حالش اصلا خوب نيست و حركت، تكلم و اراده‌اي ندارد و از طريق كپسول اكسيژن نفس مي‌كشد. با اين حال، خانواده‌ا‌ش به كمك كسي نيازي ندارند؛ هرچند انتظار نداشتيم كسي كه اين همه در عرصه‌ي فرهنگ زحمت كشيده است، مورد بي‌مهري قرار گيرد.

اين ترانه‌سراي پيشكسوت كه در تابستان سال گذشته سكته‌ي قلبي كرد و بيماري‌ا‌ش تشديد شد، زماني گفته بود: با اين‌كه مردم هنوز ترانه‌هاي مرا زمزمه مي‌كنند، از يادها رفته‌ام. از وقتي مريض شدم، كسي احوالي از من نمي‌پرسد

بيژن ترقي متولد ‌1308 بود و از ترانه‌هايش به برگ خزان، آتش كاروان، تك‌درخت، طاووس و سايه مي‌توان اشاره كرد.

ترقي فعاليت ادبي خود را با استاداني چون ملك‌الشعراي بهار، اميري فيروزكوهي، نيما يوشيج و شهريار آغاز كرده بود و با هنرمندان و آهنگسازان نامي روزگار خود چون ابوالحسن صبا، رضا محجوبي، علي تجويدي، داريوش رفيعي و پرويز ياحقي همكاري نزديك داشت.

 

 

بیژن ترقی زاده ۱۲ اسفند سال ۱۳۰۸ خورشیدی در شهر تهران شاعر و ترانه‌سرای ایرانی است. وی از سال ۱۳۳۵ همکاری خود را با رادیو آغاز کردآتش کاروان با صدای دلکش یکی از پرآوازه‌ترین ترانه‌های اوست.
ترقی فعالیت ادبی خود را با استادانی چون ملک‌الشعرای بهار، امیری فیروزکوهی، نیما یوشیج و شهریار آغاز کرده و با هنرمندان و آهنگسازان نامی روزگار خود چون ابوالحسن صبا، رضا محجوبی، علی تجویدی، داریوش رفیعی و پرویز یاحقی همکاری نزدیک داشته ‌است.
 کتاب‌شناسی
آتش کاروان، نشر جاویدان، ۱۳۸۵
از پشت دیوارهای خاطره
 تصنیف‌های نام‌دار
از تصنیف‌های نام‌دار او می‌توان به موارد زیر اشاره نمود:
می‌زده شب چو ز میکده باز آیم
برگ خزان
به زمانی که محبت شده همچون افسانه
صبرم عطا کن
پشیمانم
مرا نفریبی
بهار نورسیده
به خاطر تو

اشعاری از بیژن ترقی

امشب شده ام مست که مستانه بگریم
بگذار شبی ، گوشه ی میخـــانه بگـــریم
زآن آمده ام مست در این میکده کامشب
بر قـهـقهه ی ســاغــر و پیــمانه بگـــریم
افسانهء دل قصهء پـــر رنــج و ملالیست
بگذار براین قصه و افســـانه بگــــریــــــم
ای عقل ، تـــو برعاشق دیـــوانه بخندی
من نیز به هـــر عاقل و فـــــرزانه بگـریم
طـــفل دل من بــاز تو را می طلبد بــــاز
بگذار بر این طفـــــل ، یتیمانه بگــریـــم
امشب زچه رو در وطن خویش غـــریبم
بگذار در این شهـــر غــــریبانه بگـــریـم
آن طایــر زیبـــــای مـــرا بال ببســــتند
شبها به پرافشــــانی پـروانه بگـــریـم
بیژن ترقی

***
چو مجنون گیرم از عاشقان نشانه کعبه    دل بشکسته را می برم به خانه کعبه
شکایت می برم از تو بر خدای تو  ، زان همه بلای تو ، تا رسد او به دادم
در آن آشفتگی ، با دلی شکسته تر ، گریه ها کنم ، که در اشک خود غرقه گردم
آنجا اگر اشکی دود بر دیده دلداده ای ، سیلی به پا نماید
آنجا اگر آهی کشد افتاده غمدیده ای ، دود از فلک بر آید
در آن مدهوشی من از خدا خواهم تو را عاشق کند عاشق رسوا
چو از عاشقی دیدی بلا رو می کنی آنگه تو بر کعبه دلها

مجنون چو حدیث عشق بشنید          اول بگریست پس بخندید
از جای چو مار حلقه برجست           در زلف زلف کعبه زد دست
یا رب به خدایی خداییت                       آنگه به کمال کبریاییت
کز عشق به غایتی رسانم                 کو ماند اگر چه من نمانم
پرورده عشق شد سرشتم              جز عشق مباد سرنوشتم
از چشمه عشق ده مرا نور       این سرمه ز چشم من مکن دور
بیش از این جور و جفا و سرکشی   حال مسکینان چو می دانی نکن
از چشمه عشق ده مرا نور          این سرمه ز چشم من مکن دور
گر چه شده ام چو موی از غم             یک موی مباد از سرش کم
از عمر من آن چه هست برجای         بستان و به عمر لیلی افزای
گر چه ز شراب عشق مستم   عاشق تر از  ین کنم که هستم
***
آوای دل
 استاد بیژن ترقی
به زمانی که محــبت شـــده همچون افسانه
به دیــــــــاری کــه نیـــابی خبـــــری از جانانه
دل رسوا دگــر از مـن چــــه خـــــواهی دیوانه
از آواز دلــــم زمزمه ســاز دلـــم من به فغانم
ای دل چه بگویم وز شررت چه بگویم حیرانم
تو همان شرری که خــرمن جان من بسوزی
تو که با نگهی به جـان مــن شــعله برفروزی
تو کــه از صنــــمی ندیــــده ای روی آشنایی
ز چه رو دل من تــــو اینچنین کشـــته وفایی
   تا تو همدم شبهای منی
    شبها شاهد تبهای منی
   همچون آتشـــــی
    شعله می کشـی
     شمع هر انجمنی
         ای دل ز تو ما را چه نصیبی بود
      گشتم ز تو رسوا چه فریبی بود
       غمهای جهان را تــــــو خریداری
        آخر تن ما را چه شکـــــیبی بود
        به کجا، به کجا، فریاد ای دل رسوا
            به کجا ای دل رسوا
            نکنی تو چرا پروا
           تو چرا پروا

 بیژن ترقی شاعر و ترانه‌سرا
بیژن ترقی زاده ۱۲ اسفند سال ۱۳۰۸ خورشیدی در شهر تهران شاعر و ترانه‌سرای ایرانی است. وی از سال ۱۳۳۵ همکاری خود را با رادیو آغاز کردآتش کاروان با صدای دلکش یکی از پرآوازه‌ترین ترانه‌های اوست.
ترقی فعالیت ادبی خود را با استادانی چون ملک‌الشعرای بهار، امیری فیروزکوهی، نیما یوشیج و شهریار آغاز کرده و با هنرمندان و آهنگسازان نامی روزگار خود چون ابوالحسن صبا، رضا محجوبی، علی تجویدی، داریوش رفیعی و پرویز یاحقی همکاری نزدیک داشته ‌است.
 کتاب‌شناسی
آتش کاروان، نشر جاویدان، ۱۳۸۵
از پشت دیوارهای خاطره
 تصنیف‌های نام‌دار
از تصنیف‌های نام‌دار او می‌توان به موارد زیر اشاره نمود:
می‌زده شب چو ز میکده باز آیم
برگ خزان
به زمانی که محبت شده همچون افسانه
صبرم عطا کن
پشیمانم
مرا نفریبی
بهار نورسیده
به خاطر تو

بیژن ترقی: واقعا ترانه‌ی در شان فرهنگ و تمدن ایرانی این است؟
هنوز وقتی از رهی ‌معیری و علی تجویدی یاد می‌كند، برانگیخته می‌شود؛ كسانی كه به همراه او، ترانه‌هایشان در یادها مانده و هنوز بر لب‌ها زمزمه می‌شوند و یادها را به گذشته‌های دور می‌برند.
بیژن ترقی در آستانه‌ی ‌٧٦ سالگی و در بستر بیماری، هنوز به فكر ترانه است و ترانه‌سرایی كاری است كه یك عمر به آن پرداخته است.
این روزها ترانه‌ای برای وطن سروده كه به‌تازگی در تالار وحدت بنیاد رودكی، توسط سالار عقیلی اجرا شده است. به قول خودش، می‌خواسته آخر عمری برای وطنش شعری ساخته باشد.
این پیشكسوت ترانه‌سرایی كشور در دیدار بخش ادب خبرگزاری دانشجویان ایران (ایسنا)، وضعیت ترانه‌سرایی معاصر را دلخراش می‌داند و معتقد است كه عده‌ای آبرو و حیثیت موسیقی، شعر و ادب این مملكت را در داخل و خارج از كشور، از بین می‌برند.
او رهی را ترانه‌سرای بزرگی می‌داند كه هنوز ترانه‌های او احساسش را برمی‌انگیزند. رهی از نظر او كسی است كه سر و سامان و شكل ادبی فوق‌العاده‌ای به ترانه بخشیده و جامه‌ای به كار آهنگ‌سازی داده و آبرویی به ترانه‌سرایی بخشیده است.
ترقی عمرش را صرف ترانه‌سرایی كرده؛ با گله از وضعیت ترانه‌سرایی امروز، می‌گوید: باید كار آهنگسازی و ترانه‌سرایی را به دست متخصص دهند؛ نه اینكه هر كس از راه رسید و ادعای آهنگسازی كرد، ترانه به دستش دهیم؛ این ترانه‌ها اعتباری نخواهد داشت و باری به هر جهت‌اند. ”بزنم به تخته رنگ و روت وا شده / بزنم به تخته صورتت ماه شده”، ترانه‌ی در شان این فرهنگ و تمدن سترگ است؟ واقعا ترانه‌ی ما این است؟ این ترانه‌ است؟ حاصل زحمات ‌٥٠ ساله‌ی ما باید این باشد؟ این عده اصلا یادشان نیست مملكت آبرو و فرهنگی دارد و عده‌ای عمرشان را سر این وادی گذاشته‌اند. گله نمی‌كنم؛ اما هر كس را خدا برای كاری آفریده، این كار كاری الهی است. كاری نیست كه هر كس انجام دهد.
ترقی پرویز یاحقی را بتهوون ایران می‌داند كه عشق و فكرش را تا آخرین نفس روی موسیقی و مضمون والای ایرانی می‌گذارد. سراغ آن‌ها نیامدن و قطع حقوق كردن یاحقی را شوخی بدی می‌داند.
می‌گوید: ترانه‌سرایی عشق می‌خواهد و عشق‌هایی چون من و پرویز دیگر دیدنی نیست. مردم كه دیوانه نیستند همه‌ی عمرشان را سر چیزی بگذارند كه آخرش هیچ چیزی نیست.
نقبی به گذشته‌های دور می‌زند؛ زمانی كه برنامه‌ی گل‌ها بنیان گذاشته شد، یك اتاق ‌٦ در ‌٤ شد اتاق برنامه‌ی گل‌ها، یك فرد، از این اتاق سراغ حسین یاحقی، مجید وفادار، مرتضی‌ محجوبی، بزرگان موسیقی اصیل سنتی ایرانی كه كنار افتاده‌ بودند، رفته و آنان را به میدان آورد و این‌گونه، آثار آن دوره به‌یاد ماندنی شدند.
ترقی كار شعر و شاعری را هرگز با سیاست مخلوط نكرده، معتقد است: عشق به وطن و خانواده، مثل نماز و روزه، مختص خودمان است. مسائل هنری را مثلا نمی‌شود با نفت قاطی كرد، ما با نفت كاری نداریم، راه دیگری را رفته‌ایم. هنرمند، نباید داخل مسائل سیاسی شود.
او از این موضوع دلگیر است كه دیگر برای ساختن ترانه‌های امروز كسی به سراغ ترانه‌سرایان پیشكسوت نمی‌رود. تجربیات گذشتگان را در ترانه‌سرایی بسیار مهم می‌داند، اما امروز كمتر كسی از این تجربیات استفاده می‌كند. می‌گوید: امروز شعر نو را هم به صورت ترانه‌ درآورده‌اند؛ مثلا شعر ”زمستان” اخوان ثالث را خوانده‌اند، روی شعر نو كه نمی‌توان آهنگ گذاشت.
ترقی آرزویش این است كه آینده‌ی ترانه‌سرایی این مملكت درخشان و روشن باشد و معتقد است: برای این كار، باید آثار اصیل گذشته را بازخوانی كرده و بزرگان این مملكت، بزرگانی مثل بنان، معرفی شوند.
در میان كلامش دوباره از رهی معیری یاد می‌كند و ترانه‌های به‌یاد ماندنی او، می‌گوید: به دنبال كار باید رفت؛ چراكه هنوز اشخاصی در كار ترانه‌سرایی هستند، اما امثال رهی را باید به خواب دید.
بیژن ترقی متولد ‌١٣٠٨ است كه از آثار او، مجموعه‌ی «برگ‌ریزان» است. «از پشت دیوارهای خاطره» اثری دیگری از این ترانه‌سراست كه در آن، به نقل خاطراتش با كسانی چون نیما یوشیج، شهریار، پرویز یاحقی، ابوالحسن صبا، رهی معیری، علی تجویدی و... پرداخته است.
از ترانه‌های این ترانه‌سرا، به برگ خزان، آتش كاروان، تك‌درخت، طاووس و سایه می‌توان اشاره كرد.
ترقی فعالیت ادبی خود را با استادانی چون ملك‌الشعرای بهار، امیری فیروزكوهی، نیما یوشیج و شهریار آغاز كرده است و با هنرمندان و آهنگسازان نامی روزگار خود چون ابوالحسن صبا، رضا محجوبی، علی تجویدی، داریوش رفیعی و پرویز یاحقی همكاری نزدیك داشته ‌است.
وی هم‌اكنون مشغول تدوین گزیده‌ای از مجموعه‌ی ترانه‌هایش، با عنوان ”آتش كاروان” است.
گزارش از: خبرنگار ایسنا، زینب كاظم‌خواه
انجمن شاعران ایران
http://www.poetry.ir/archives/000659.php

 بیژن ترقی به تازگی مجموعه اشعار و ترانه های خود را كه طی ۵۰ سال گذشته سروده به ناشر سپرده است.نام این مجموعه آتش كاروان است كه دربرگیرنده ۱۵۰ ترانه است. اشعار و مشاعره های او نیز در این كتاب ۶۰۰صفحه ای گنجانده شده است. بیژن ترقی متولد ۱۳۰۸ و مدیر انتشارات خیام است. انتشاراتی كه نخستین كتاب های «نیما یوشیج» را به چاپ رساند. او همكاری خود را با رادیو از سال ۱۳۳۵ آغاز كرد و در این مدت ترانه های بسیاری سرود. همكاری او با پرویز یاحقی، روح الله خالقی، علی تجویدی و حبیب الله بدیعی هم اشعار او را جاودانی كرد. از ترانه های مشهور او می توان به گرد بام، در میان گل ها، بهار دلنشین، به رهی دیدم برگ خزان، آتشی ز كاروان به جا مانده، كعبه دل ها و بیداد زمان اشاره كرد. ترانه هایی كه ما را با خود به گذشته ها می برد.اولین ترانه ای كه بیژن ترقی نوشت مربوط به دورانی است كه او با پرویز یاحقی آشنا شده بود و در كوچه فردوسی روبه روی خانه آل احمد و نیما یوشیج خانه ای داشت كه تابستان ها آنجا می رفت. او آن زمان ویولن می نواخت. او با ترانه «آتش كاروان» و «به رهی دیدم برگ خزان» سبك جدیدی در ترانه سازی ایجاد كرد. او در حوزه طبیعت آثاری نمادین و البته احساسی آفرید.ترقی اعتقاد به ساخت موسیقی با اشعار نو ندارد و مانند نیما یوشیج معتقد است شعر نو برای موضوعات اجتماعی گفته می شود. شعر نو برای اشعار عاشقانه نیست. ترقی «آتش كاروان» را حاصل یك عمر فعالیت خود می داند و می گوید امروز خانه نشین شده ام با این حال یك ثانیه هم بیكار نمی مانم. انتشارات جاویدان چاپ این كتاب را برعهده دارد. بیژن ترقی سال ها است كه ترانه های بسیاری سروده است و می گوید: «من تمام زندگی ام را از باغ مشهد گرفته تا تهران فدای ترانه و شعر این مملكت كرده ام.»

مجموعه سروده های بیژن ترقی با عنوان " آتش کاروان " توسط انتشارات بدرقه جاویدان به مدیریت علیرضا علمی منتشر شد.
این کتاب شامل : ترانه ها ، غزلیات ، قصاید ، مثنوی ها ، اشعار نو ، رباعیات پیوسته ، مطایبات و اخوانیات شاعر نامدار معاصر بیژن ترقی است که حاصل پنجاه سال شاعری وی را دربر می گیرد . بسیاری از ترانه های بیژن ترقی را هنرمندان آواز ایران همچون : بنان ، شجریان ، افتخاری ، گلپایگانی و ... اجرا کرده اند.
بیژن ترقی در سال های اخیر سروده های خود را در مجله بخارا به سردبیری علی دهباشی منتشر می کرد که در این کتاب یکجا آمده است . در بخشی از کتاب " آتش کاروان " اظهار نشرهای : منوچهر همایون پور ، ادیب برومند ، حسینعلی ملاح ، محمد کلانتری ، سیمین بهبهانی و احمد سمیعی درباره سروده ها و زندگی ادبی بیژن ترقی آمده است . در بخشی دیگر تمامی ترانه های بیژن ترقی با نام خواننده و آهنگساز همراه است.



+ نوشته شده توسط سیامک آرش آزاد در شنبه پنجم اردیبهشت 1388 و ساعت 12:17 |

سردار سرلشكر پاسدار شهید حسن شفیع زاده

فرمانده توپخانه نیروی زمینی سپاه

تولد و كودكی

فعالیت های سیاسی – مذهبی

فعالیت های دوران انقلاب

ورود به سپاه و مقابله با ضد انقلاب

شركت در دفاع مقدس

راه اندازی فرماندهی توپخانه سپاه

ویژگی های اخلاقی

نحوه شهادت

گوشه ای از وصیت نامه

تولد و كودكی

در مرداد سال 1336 ه.ش در یك خانواده مذهبی در شهرستان تبریز متولد گردید و تحت تربیت پدر و مادری مؤمن، متدین و مقلد امام پرورش یافت. از همان كودكی در مجالس دینی از جمله برنامه های سوگواری امام حسین(ع) حضور داشت و عشق خدمتگزاری به آستان شهید پرور حضرت اباعبدالله(ع) در عمق وجودش ریشه دوانید. سادگی، بی آلایشی و گذشت او در سنین كودكی زبانزد همه بود. حق را می گفت ولو به ضررش تمام شود. در محله شاخص و محور همسالان خود بود. به مسجد كه می رفت چون بزرگترها عمل می نمود و از جمله كسانی بود كه در پذیرایی عزاداران حسینی نقش فعالی داشت.

فعالیت های سیاسی – مذهبی

در سن 12 سالگی از نعمت پدر محروم گردید. چون فرزند ارشد خانواده بود با آن  روحیات و مردانگی اش عملاً غمخوار مادر فداكار و دلسوز خود شد.

با جدیت تمام و احساس مسئولیت، بیشتر از گذشته هم درس می خواند و هم به مادرش در اداره امور منزل كمك می كرد و از مساعدت به خواهر و برادرانش نیز دریغ نداشت. ضمن اینكه به ورزش، خصوصاً وزنه برداری علاقمند بود، در دوران تحصیل، دانش آموزی باوقار، محجوب، مؤدب و كوشا بود و همواره سعی می كرد تكالیف دینی خود را انجام دهد.

پس از اخذ دیپلم به سربازی اعزام گردید و همزمان با اوج گیری حركت توفنده انقلاب اسلامی در سایه رهنمودهای حضرت امام خمینی(ره) با روحانیون معظم در تبعید، همچون شهید آیت الله مدنی و شهید آیت الله دستغیب در تماس بود و در داخل پادگان، فعالیت های زیادی جهت راهنمایی نظامیان و خنثی كردن تبلیغات حكومت نظامی انجام می داد و در همان حال به پخش پیام ها و اعلامیه های رهبر عظیم الشأن انقلاب در داخل و خارج پادگان نیز می پرداخت. نقل می كنند: روزی كه مأمورین رژیم، به دستور فرمانده حكومت نظامی، در تبریز قصد هجوم به منزل شهید آیت الله مدنی(ره) جهت دستگیری ایشان داشتند، او به همراه دوستانش نقشه مقابله با مزدوران رژیم را در مراسم عزاداری عاشورای حسینی طراحی كرده بود، كه قبل از هر گونه اقدام، ضد اطلاعات از موضوع با خبر شده و آنها را جهت ادامه خدمت سربازی به مرند تبعید می نماید. ایشان پس از چندی به فرمان حضرت امام خمینی(ره) مبنی بر ترك پادگان ها، خدمت سربازی را رها كرد و به سیل خروشان مبارزان امت اسلامی پیوست.

فعالیت های دوران انقلاب

او با شور وصف ناپذیری در روزهای سرنوشت ساز 21 و 22 بهمن ماه 1357 تلاش می كرد و برای به ثمر رسید ن انقلاب اسلامی از هیچ كوششی فروگذار نبود. هنگامی كه در اوج پیروزی انقلاب شكوهمند اسلامی درب پادگان ها بر روی مردم باز شد به همراه تعدادی از جوانان و دانشجویان حزب الهی تبریز برای جلوگیری از افتادن سلاح های بیت المال به دست ضد انقلاب، بخشی از سلاح ها را جمع آوری و گروه مسلحی را جهت دستگیری ضد انقلاب و ساواكی ها تشكیل داد.

ورود به سپاه و مقابله با ضد انقلاب

شهید شفیع زاده بعدها به دنبال تشكیل سپاه، به همراه دیگر برادران، اولین هسته های مسلح سپاه را پی ریزی كرد و در سمت مسئول عملیات سپاه تبریز در سركوبی خوانین و اشرار آذربایجان و حزب منحرف خلق مسلمان نقش فعال داشت.

هنگامی كه به همراه شهید باكری در سپاه ارومیه انجام وظیفه می كرد به عنوان مسئول عملیات برای ایجاد امنیت آن منطقه، در درگیری های متعدد برای سركوبی گروه های فاسد تلاش شبانه روزی نمود و توانست در تشكیلات حزب منحله دموكرات نفوذ كرده و باعث متلاشی شدن آن و دستگیری و اعدام تعداد زیادی از كادرهای آنان گردد.

بهترین و پر ثمرترین لحظات حضور در سپاه تبریز، روزهایی بود كه در بیت شهید آیت الله مدنی(ره) به عنوان مسئول تیم حفاظت ایشان انجام وظیفه می نمود. در جوار آن عالم عارف بود كه غنچه های خلوص، صداقت، ایثار و زهد شهید شفیع زاده گل كرد و بعدها در جبهه های نبرد نور علیه ظلمت میوه داد.

شركت در دفاع مقدس

با شروع جنگ تحمیلی و محاصره آبادان، با یك دسته خمپاره انداز كه تحت مسئولیت شهید باكری اداره می شد به جبهه های جنوب شتافت. ایشان به همراه تعدادی دیگر از رزمندگان برای حضور در جبهه آبادان با تحمل مشقات چندین روزه – از طریق ماهشهر و به وسیله لنج از راه خورموسی – خود را به این شهر رساند و در ایستگاه هفت مستقر گردید. بعدها با فرمان حضرت امام خمینی(ره) مبنی بر شكستن حصر آبادان، نقش تاریخی خود را در شكستن محاصره آبادان و دفع متجاوزان و اشغالگران بعثی ایفا نمود.

شهید شفیع زاده پس از عملیات طریق القدس به عنوان رئیس ستاد تیپ كربلا – كه تازه تشكیل شده بود – انجام وظیفه كرد و در شكل گیری، انسجام و فرماندهی آن نقش اساسی داشت.

در عملیات پیروزمندانه فتح المبین معاون تیپ المهدی (عج) بود و خاطره رشادت ها و جانفشانی های او در اذهان مسئولین جنگ و همرزمانش هرگز از یاد نمی رود.

راه اندازی فرماندهی توپخانه سپاه 

پس از این عملیات، با اندیشه بلندی كه داشت و تجربیاتی كه كسب كرده بود، متوجه گردید كه با گسترش سازمان رزمی مردمی، برای انجام عملیات بزرگ، نیاز به تشكیلات پشتیبانی آتشی به نام توپخانه می باشد. با همفكری تنی چند از فرماندهان، ضمن پی ریزی و سازماندهی اولین آتشبارهای توپخانه، مسئولیت هماهنگی پشتیبانی آتش در قرارگاه فتح در عملیات بیت المقدس را به عهده گرفت و به خوبی از عهده این وظیفه بزرگ برآمد. او با برخورداری از قدرت ابتكار، خلاقیت و آینده نگری، همیشه طرح های دراز مدت – كه مبتنی بر واقع بینی در كارها و برنامه ها بود – ارائه می داد، ضمن آنكه بر مسأله آموزش نیروهای نیز تأكید فراوان داشت.

بعدها با تلاش بی وقفه و شبانه روزی خود قبضه های غنیمتی را در قالب توپخانه های لشكری و گردان های مستقل توپخانه به سرعت سازماندهی كرد و در عملیات رمضان، اكثریت قریب به اتفاق توپ ها را علیه دشمن بعثی بكار برد و در ادامه، با به دست آوردن توپهای غنیمتی بیشتر، گروه های توپخانه را به استعداد چندین گردان شكل داد. این گروه ها بازوهایی قوی برای فرماندهی قوای رزمی و پشتیبانی محكم برای رزمندگان بودند.

در نبردهای خیبر، والفجر 8، كربلای 1، كربلای 4، كربلای 5كه سپاه پاسداران به لحاظ عملیاتی مسئولیت مستقلی داشت، پشتیبانی آتش كل منطقه عملیات، با رهبری و هدایت ایشان انجام گرفت.

اوج هنرنمایی و شكوفایی خلاقیت ایشان در عملیات والفجر 8 تجلی یافت. آتش پر حجم و متمركزی كه با برتری كامل، علیه دشمن اجرا نمود، به اعتراف فرماندهان اسیر عراقی، در طول جنگ كسی به خود ندیده بود؛ زیرا قسمت اعظم یگان های دشمن، قبل از رسیدن به خط مقدم و درگیری با رزمندگان اسلام، منهدم می شد.

سردار رحیم صفوی فرمانده كل سپاه در پیامی نقش او را در جنگ چنین توصیف كردند: 

«سیمای او تجلی اراده و مقاومت و تلاش و پیكارش همواره الهام بخش رزمندگان بود. عزیزی كه ثمره سخت كوشی های او در جبهه ها همیشه مشهود بود. با تقویت آتش سنگین پیكارگران جبهه نور، كه صف دشمنان را از هم می گسست، رؤیای خام قادسیه را به كابوسی و حشتناك بدل می ساخت، اوج قدرت آتش توپخانه را جهانیان در نبردهای والفجر 8، كربلای 5 وكربلای8به چشم دیدند و زبان به اعتراف آن گشودند، آنجا كه شهید عزیز ما و همرزمانش با آتش سهمگین، لشكریان دشمن را مضمحل و ضایعات جبران ناپذیری بر خصم زبون وارد نمودند.»

شهید شفیع زاده ضمن شركت در كلیه صحنه های عملیاتی، مسئولیت فرماندهی توپخانه و طرح ریزی و هدایت آتش پشتیبانی را در قرارگاه های مختلف به عهده داشت و آخرین مسئولیت ایشان فرماندهی توپخانه نیروی زمینی سپاه و قرارگاه خاتم الانبیاء (ص) بود.

ویژگی های اخلاقی

شهید شفیع زاده فردی صبور، متواضع، گشاده رو و بشاش بود. در تمام امور، ایثار و گذشت بسیاری از خود نشان می داد و در هر كاری كه پیش می آمد ابتدا خود پیشدقم می گریدد. به هنگام عملیات و در زمانی كه آتش دشمن در خط مقدم شدت پیدا می كرد، در خط اول حضور می یافت و آخرین وضعیت منطقه را برای برنامه ریزی صحیح و هدایت دقیق آتش، بررسی می كرد. در تصمیم گیری ها از نظرات دیگران سود می جست و در برخوردها و قضاوت عدالت را رعایت می كرد. در روابط اجتماعی، با دیگران رفتاری پخته و پسندیده داشت و در هر محیطی كه حضور پیدا می كرد همگان را تحت تأثیر قرار می داد.

شهید شفیع زاده در انجام واجبات و ترك محرمات كوشا بود. به مستحبات اهمیت می داد. اهل نماز شب بود. كم سخن می گفت و با كردارش دیگران را به عمل صالح دعوت می كرد.

از تشریفات و تجملات به شدت دوری می جست و سادگی و بی آلایشی را مشی خود قرار داده بود. در ایام پیروزی انقلاب اسلامی شب و روز نمی شناخت و بعد از آن، در طول جنگ تحمیلی، مخلصانه انجام وظیفه می نمود و هرگز راحت در بستر نخفت.

برادر ایشان نقل می كند:

دوبار او را در جبهه دیدم. بار اول زمانی بود كه برای دیدنش به پادگان شهید حبیب اللهی اهواز رفتم و سراغ او را گرفتم. دوستانش خندیدند و گفتند اگر او را پیدا كردی سلام ما را هم به او برسان.

مرتبه دوم در قرارگاه كربلا بدون هیچ گونه تكلفی در كنار سایر نیروها در آن گرمای سوزان جنوب در سنگر خفته بود، در حالی كه روزنامه رویش انداخته بود. می گفتند شب نخوابیده و خیلی خسته است.

او مدام در حال سركشی از یگان ها و هماهنگی آتش پشتیبانی رزمندگان اسلام در جبهه های جنگ بود و معتقد بود هر چه قبل از عملیات تلاش نماید به اذن الهی تضمینی برای موفقیت لشكریان جبهه حق خواهد بود.

نحوه شهادت

شهید شفیع زاده در تاریخ 8/2/66 در منطقه عملیاتی كربلای 10 در شمالغرب (منطقه عمومی ماووت) در حالی كه عازم خط مقدم جبهه بود، خودروی وی مورد اصابت تركش گلوله توپ دشمن قرا گرفت و به آرزوی دیرینه خود نایل شد و به دیدار معشوق شتافت.

او همان طوری كه در عرصه نبرد با دشمن متجاوز مراتب بالایی از توان و تخصص، مدیریت و پشتكار را ارائه داد، در میدان نبرد با نفس اماره نیز موفق و سربلند بود. ایثار و از خودگذشتگی، بخصوص اخلاق او كم نظیر بود و نهایت دقت و مراقبت را به عمل می آورد كه اعمال و فعالیتش تماماً خالص و قربة الی الله باشد. او با اقتدا به مولایش امام حسین(ع) شهادت را فوز عظیم می دانست و همواره مشتاق آن بود.

گوشه ای از وصیت نامه

خدایا من به جبهه نبرد حق علیه باطل آمده ام تا جان خود را بفروشم. امیدوارم خریدار جهان من تو باشی، نه كس دگر.

... دلم می خواهد كه در آخرین لحظه های زندگیم، بدنم و جسمم آغشته به خون در راه تو باشد، نه راه دیگر.

... سلام بر امت شهیدپرور و نمونه كه با حضور همیشگی خود در همه صحنه های حق علیه باطل، اسلام و امام را یاری كرده و قدرت نفس كشیدن و خواب راحت را از دشمن سلب كرده است.

+ نوشته شده توسط سیامک آرش آزاد در شنبه پنجم اردیبهشت 1388 و ساعت 10:20 |