تبليغاتX
حرف های من

 

 

اينجا، قلب مي‌سوزد. اشك مي‌جوشد. وجود خاكستر مي‌شود و احساس سخن مي‌گويد.

اينجا كسي چيزي نمي‌خواهد، انتظاري ندارد. ادعايي نمي‌كند. فرياد ضجه‌اي است كه از سينه‌اي پردرد به آسمان طنين انداخته و سايه‌اي كم‌رنگ از آن فريادها بر اين صفحات نقش بسته است.

چه زيباست؛ راز و نيازهاي درويشي دلسوخته و نااميد در نيمه‌شب، فرياد خروشان يك انقلابي از جان گذشته در دهان اژدهاي مرگ، اعتراض خشونت‌بار مظلومي، زير شمشير ستمگر، اشك سرد ياس و شكست بر رخساره زرد دل‌شكسته‌اي در ميان برادران به خاك از خون غلتيده. فرياد پرشكوه حق. از هر حلقوم از جان‌گذشته‌اي عليه ستمگران روزگار. چه خوش است؛ دست از جان شستن و دنيا را سه طلاقه كردن از همه قيد و بند اسارت حيات آزاد شدن. بدون بيم و اميد عليه ستمگران جنگيدن.

پرچم حق را در صحنه خطر و مرگ برافراشتن، به همه طاغوت‌ها نه گفتن. با سرور و غرور به استقبال شهادت رفتن جايي كه ديگر انسان مصلحتي ندارد تا حقيقت را براي آن فدا كند. ديگر از كسي واهمه نمي‌كند تا حق را كتمان نمايد...

آنجا، حق و عدل، همچون خورشيد مي‌تابد و همه قدرت‌ها و حتي قداست‌ها فرو مي‌ريزند. و هيچ‌كس جز خدا- فقط خدا- سلطنت نخواهد داشت.

من آن آزادي را دوست دارم. و از اين كه در دوره‌هاي سخت حيات آن را تجربه كرده‌ام خوشحالم و به آن  اخلاص و سبكي و ايثار و لذت روحي و معراج كه در آن تجربه‌ها به آدمي دست مي‌دهد، حسرت مي‌خورم.

خوش دارم كه كوله‌بار هستي خود را كه از غم و درد انباشته است، بر دوش بگيرم و عصازنان به سوي صحراي عدم رهسپار شوم.

خوش دارم از همه ‌چيز و همه كس ببرم و جز خدا انيسي و همراهي نداشته باشم.

خوش دارم كه زمين زيراندازم و آسمان بلند رواندازم باشد و از همه زندگي و تعلقات آن آزاد كرد. خوش دارم كه مجهول و گمنام، به سوي زجرديدگان دنيا بروم، در رنج و شكنجه آنها شركت كنم، همچون سربازي خاكي در ميان انقلابيون آفريقا بجنگم تا به درجه شهادت نايل آيم.

خوش دارم كه مرا بسوزانند و خاكسترم را به باد بسپارند تا حتي قبري را از اين زمين اشغال نكنم.

خوش دارم هيچ كس را نشناسم، هيچ كس از غم‌ها و دردهايم آگاهي نداشته باشد. هيچ كس از راز و نيازهاي شبانه‌ام نفهمد. هيچ كس اشك‌هاي سوزانم را در نيمه‌هاي شب نبيند. هيچ كس به من محبت نكند. هيچ كس به من توجه نكند، جر خدا كسي را نداشته باش، جز خدا با كسي راز و نياز نكنم، جز خدا انيسي نداشته باشم، جز خدا به كسي پناه نبرم.

خوش دارم آزاد از قيد و بندها در غروب آفتاب، در بلندي كوهي بنشينم و فرو رفتن خورشيد را در درياي وجود مشاهد كنم. و همه حيات خود را به اين زيبايي خدايي بسپارم. و اين زيبايي سحرانگيز با پنجه‌هاي هنرمندش با تار و پود وجودم بازي كند. قلب سوزانم را بگشايد، آتشفشان درونم را آزاد كند. اشك را كه عصاره حيات من است، آزادانه سرازير نمايد. عقده‌ها و فشارهايي را كه بر قلبم و بر روحم سنگيني مي‌كنند بگشايد، غم‌هاي خفه‌كننده را كه حلقومم را مي‌فشرند. و دردهاي كشنده‌اي را كه قلبم را سوراخ سوراخ مي‌كنند. با قدرت معجزه‌آساي زيباي تغيير شكل دهد و غم را به عرفان و درد را، به فداكاري مبدل كند و آنگاه حياتم را بگيرد. و من ديوانه‌وار، همه وجودم را تسليم زيبايي كنم.

و روحم به سوي ابديتي كه از نورهاي «زيبايي» مي‌گذرد، پرواز كند و در عالم آرامش و طمأنينه، از كهكشان‌ها بگذرم و براي ابقاء پروردگار به معراج روم. و از درد هستي و غم وجود بياسايم و ساعت‌ها و ساعت‌ها در همان حال باقي بمانم و از اين سير ملكوتي لذت ببرم. خوش دارم كه در نيمه‌هاي شب، در سكوت مرموز آسمان و زمين به مناجات برخيزم، با ستارگان نجوا كنم و قلب خود را به اسرار ناگفتني آسمان بگشايم. آرام آرام به عمق كهكشان‌ها صعود نمايم، محو عالم بي‌نهايت شوم. از مرزهاي عالم وجود درگذرم و در وادي فنا غوطه‌ؤر شوم و جز خدا چيزي را احساس نكنم خدايا! ما را ببخش، گناهاني كه ما را احاطه كرده و خود از آن آگاهي نداريم، گناهاني را كه مي‌كنيم و با هزار قدرت عقل توجيه مي‌كنيم و خود از بدي آن آگاهي نداريم خدايا! تو آنقدر به من رحمت كرده و آنچنان مرا مورد عنايت خود قرار داده‌اي كه من از وجود خود شرم مي‌كنم، خجالت مي‌كشم كه در مقابلت بايستم. و خود را كوچكتر از آن مي‌‌دانم كه در جواب اين همه بزرگواري و پروردگاري، تو را تشكر مي‌كنم و تشكر را نيز تقصيري و اهانتي به ساحت مقدست مي‌دانم از باران لطف و محبت خود سرشار كرده‌اند كه راستي خجلم و آنقدر خود را كوچك مي‌بينم كه نمي‌توانم از عهده به درآيم. خدايا! تو به من فرصت ده، توانايي ده، تا بتوانم از عهده برآيم و شايسته اين همه مهر و محبت باشم.

شهید چمران

+ نوشته شده توسط سیامک آرش آزاد در چهارشنبه بیست و هفتم خرداد 1388 و ساعت 23:48 |

 

از ته دل فرياد مي‌زنم ولي كسي فرياد مرا نمي‌شنود. دنيا را به مبارزه مي‌طلبم و يك تنه به جنگ عالم مي‌روم، وجود خود را به آتش مي‌كشم. خون خود را بر زمين مي‌ريزم تا شايد كسي به هوش آيد، تا مگر وجداني بيدار شود يا گوش صفيري فرياد استغاثه مرا بشنود.

ولي افسوس كه مصالح مادي و حل حيات و منافع شخصي همه را به زنجير كشيده است.

جبر تاريخ، همه را اسير و زبون نموده است. دلداده‌اي مي‌خواهم كه بر همه هستي قلم سرخ بكشد و از همه زنجيرها و اسارت محاسبه‌ها و ترس‌ها و علايق دنيوي آزاد گردد. يكپارچه‌ آتش شود، عشق شود، فرياد شود، مبارزه شود، شمشير شود، برنده شود، شير شود و در كام شهادت فرو رود و پرچم خونين سعادت انسان اسير را از نسلي به نسل ديگر ارمغان دهد.

من بيگانه‌ام، همه مردم مرا عجيب مي‌يابند؛ افكار مرا، عشق سوزان مرا، فداكاري مرا، گذشت مرا، صبر و تحمل مرا، درد و غم مرا، شجاعت مرا و به خطر رفتن مرا عجيب مي‌يابند.

با خود مي‌گويند راستي كه فلاني آدم عجيبي است. راستي كه از ما بيگانه و اجنبي است! و فكر مي‌كنند كه اين خاصيت‌ها نتيجه بيگانه و اجنبي است! و فكر مي‌كنند كه اين خاصيت‌ها نتيجه بيگانه بودن است و كم و بيش انتظار دارند كه هر اجنبي ديگري داراي چنين خواصي باشد و خدا را تسبيح مي‌كنند كه اين چنين آدم‌هاي غيرطبيعي و عجيب خلق كرده است.

راستي كه من از همه چيز و همه كس بيگانه‌ام، عاجز و دردمند، سر به جيب تفكر فرو مي‌برم و از دنيا مي‌گريزم و با شتاب تمام، به اقصي نقاط وجود پناه مي‌برم كه انيس ديگري جز قلب شكسته‌ام نداشته باشم، جز ضربان قلبم چيزي نشنوم و آه سوزان مرا جز قلب من جواب نگويد و فرياد عصيان من جز بر قلبم منعكس نشود.

4 فوريه 1978

+ نوشته شده توسط سیامک آرش آزاد در چهارشنبه بیست و هفتم خرداد 1388 و ساعت 23:47 |

اي حيات با تو وداع مي‌كنم، با همه زيبايي‌هايت، با همه مظاهر جلال و جبروت، با همه كوه‌ها و آسمان‌ها و درياها و صحراها، با همه وجود وداع مي‌كنم. با قلبي سوزان و غم‌آلود به سوي خداي خود مي‌روم و از همه چيز چشم مي‌پوشم. اي پاهاي من، مي‌دانم شما چابكيد، مي‌دانم كه در همه مسابقه‌ها گوي سبقت از رقيبان ربوده‌ايد، مي‌دانم فداكاريد، مي‌دانم كه به فرمان من مشتاقانه به سوي شهادت صاعقه‌وار به حركت درمي‌آييد، اما من آرزويي بزرگتر دارم. من مي‌خواهم كه شما به بلندي طبع بلندم، به حركت درآييد، به قدرت اراده آهنيم محكم باشيد، به سرعت تصميمات و طرح‌هايم سريع باشيد. اين پيكر كوچك ولي سنگين از آرزوها و نقشه‌ها و اميدها و مسئوليت‌ها را به سرعت مطلوب به هر نقطه دلخواه برسانيد. اي پاهاي من در اين لحظات آخر عمر آبروي مرا حفظ كنيد. شما سال‌هاي دراز به من خدمت كرده‌ايد، از شما مي‌خواهم كه در اين آخرين لحظه نيز وظيفه خود را به بهترين وجه ادا كنيد. اي پاهاي من سريع و توانا باشيد، اي دست‌هاي من قوي و دقيق باشيد، اي چشمان من تيزبين و هوشيار باشيد، اي قلب من، اين لحظات آخرين را تحمل كن، اي نفس، مرا ضعيف و ذليل مگذرا، چند لحظه بيشتر با قدرت و اراده صبور و توانا باش. به شما قول مي‌دهم كه چند لحظه ديگر همه شما را در استراحي عميق و ابدي آرامش خود را براي هميشه بيابيد و تلافي اين عمر خسته كننده و اين لحظات سخت و سنگين را دريافت كنيد. چند لحظه ديگر به آرامش خواهيد رسيد، آرامشي ابدي. ديگر شما را زحمت نخواهم داد. ديگر شب و روز استثمارتان نخواهم كرد. ديگر فشار عالم و شكنجه روزگار را بر شما تحميل نخواهم كرد. ديگر به شما بي‌خوابي نخواهم داد و شما ديگر از خستگي فرياد نخواهيد كرد. از درد و شكنجه ضجه نخواهيد زد. از گرسنگي و گرما و سرما شكوه نخواهيد كرد. و براي هميشه در بستر نرم خاك، آرام و آسوده خواهيد بود. اما اين لحظات حساس، لحظات وداع با زندگي و عالم، لحظات لقاي پروردگار، لحظات رقص من در برابر مرگ بايد زيبا باشد.

خدايا! وجودم اشك شده، همه وجودم از اشك مي‌جوشد، مي‌لرزد، مي‌سوزد و خاكستر مي‌شود. اشك شده‌ام و ديگر هيچ، به من اجازه بده تا در جوارت قرباني شوم و بر خاك ريخته شوم و از وجود اشكم غنچه‌اي بشكفد كه نسيم عشق و عرفان و فداكاري از آن سرچشمه بگيرد. خدايا تو را شكر مي‌كنم كه باب شهادت را به روي بندگان خالصت گشوده‌اي تا هنگامي كه همه راه‌ها بسته است و هيچ راهي جز ذلت و خفت و نكبت باقي نمانده است، مي‌توان دست به اين باب شهادت زد و پيروزمند و پرافتخار به وصل خدايي رسيد.

+ نوشته شده توسط سیامک آرش آزاد در چهارشنبه بیست و هفتم خرداد 1388 و ساعت 23:46 |

خلاصه‌اي از مرثيه دكتر چمران در سوگ شريعتي

در تيرماه 1356 به هنگام خاكسپاري دكتر شريعتي، شهيد چمران در سخنراني‌اي با عنوان «مرثيه» ياد معلم شهيد انقلاب را زنده نگاه داشت.

اي علي! گفتي كه هركس گفتني‌هايي دارد و شخصيت هر انساني به اندازه ناگفتني هاي اوست ومن اضافه مي‌كنم كه درجه دوستي و محبت من با انساني ديگر به اندازه ناگفتني‌هايي است كه مي‌توانم با او در ميان بگذارم، و از اين ناگفتني‌ها كه مي‌خواستم با تو بگويم بي‌نهايت داشته باشم...!

اي علي! شايد تعجب كني اگر بگويم كه همين هفته گذشته كه به محور جنگ بنت جبيل رفته بودم و چند روزي را در سنگرهاي متقدم تل مسعود در ميان جنگندگان امل گذراندم، فقط يك كتاب با خودم بردم و آن كوير تو بود. كوير يك عالم معنا و غنا داشت و مرا به آسمان‌ها مي‌برد و به ازليت و ابديت متصل مي‌كرد، كويري كه در آن نداي عدم را مي‌شنيدم، از فشار وجود مي‌آرميدم و به ملكوت آسمان‌ها پرواز مي‌كردم و در دنياي تنهايي به درجه وحدت مي‌رسيدم، كويري كه گوهر وجود مرا لخت و عريان در برابر آفتاب سوزان حقيقت قرار داده، مي‌گداخت و همه ناخالص‌ها را دود و خاكستر مي‌كرد و مرا در قربانگاه عشق فداي پروردگار عالم مي‌نمود.

اي علي! همراه تا به كوير مي‌روم، كوير تنهايي، زير آتش سوزان عشق، در توفان‌هاي سهمگين تاريخ كه امواج ظلم و ستم در درياي بي‌انتهاي محروميت و شكنجه، بر پيكر كشتي شكسته حيات و وجود ما مي‌تازد.

اي علي! تو در دنياي معاصر، با شيطان‌ها و طاغوت‌ها به جنگ پرداختي، با زر و زور و تزوير درافتادي، با تكفير روحاني نمايان، با دشمني غربزدگان، با تحريف تاريخ، با خدعه علم، با جادوگري هنر روبرو شدي. همه آنها عليه تو به جنگ پرداختند اما تو به معجزه حق و ايمان و روح بر آن چيره شدي، با تكيه به ايمان به خدا و صبر و تحمل دريا و ايستادگي كوه و برندگي شهادت به مبارزه خداوندان زر و زور و تزوير برخاستي و همه را به زانو درآوردي.

اي علي! به جسد بي‌جان تو مي‌نگرم كه از هر جانداري زنده‌تر است به يك دنيا غم، يك دنيا درد، يك كوير تنهايي، يك تاريخ ظلم و ستم، يك آسمان عشق، يك خورشيد نور و شور و هيجان، از ازليت تا به ابديت در اين جسد بي‌جان نهفته است.

قسم به غم كه تا روزگاري كه درياي  غم بر دلم موج مي‌زند، اي علي، تو در قلب من زنده و جاويدي.

+ نوشته شده توسط سیامک آرش آزاد در چهارشنبه بیست و هفتم خرداد 1388 و ساعت 23:46 |

دورتر، ديرتر

روزي از روزها،

شبي از شب‌ها

خواهم افتاد و خواهم مرد،

اما مي‌خواهم هر چه بيشتر بروم.

تا هر چه دورتر بيفتم،

تا هر چه ديرتر بيفتم،

هر چه ديرتر و دورتر بميرم.

نمي‌خواهم حتي يك گام يا يك لحظه،

پيش از آن كه مي‌توانسته‌ام بروم و بمانم،

افتاده باشم و جان داده باشم، همين

 

سرشار آرامش

مهراوه‌ي من!

من از گفتار زشتي كه بر زبان رفته است، بيمي ندارم.

من از كردار بدي كه از من سر زند، نمي‌هراسم.

من پس از هر خطا، همچون پس از هر ثواب

و پس از هر نفرين، همچون پس از هر آفرين

و پس از هر سرزنش، همچون پس از هر نيايش

جانم از آرامش و سكون سرشار است.

دلم از اميد و نوازش لبريز است.

كه بدي‌هاي من هرگز از مهر تو افزون‌ نتواند بود.

كه زشتي‌هاي من از زيبايي تو بيرون نتواند شد.

اي خوب‌ترين خوب من!

اي تميس، مهراوه خوب من!

+ نوشته شده توسط سیامک آرش آزاد در چهارشنبه بیست و هفتم خرداد 1388 و ساعت 23:44 |

نيايش

خدايا،

آتش مقدس «شك» را

آن چنان در من بيفروز

تا همه «يقين»هايي را كه در من نقش كرده‌اند، بسوزد،

و آنگاه از پس توده اين خاكستر،

لبخند مهراوه بر لب‌هاي صبح‌ يقيني،

شسته از هر غبار، طلوع كند.

خدايا،

به هر كه دوست مي‌داري بياموز

كه عشق از زندگي كردن بهتر است،

و به هر كه دوست‌تر مي‌داري، بچشان

كه دوست داشتن از عشق برتر!

خدايا،

به من زيستني عطا كن كه در لحظه مرگ،

بر بي‌ثمري لحظه‌اي كه براي زيستن گذشته است حسرت نخورم.

و مردني عطا كن كه بر بيهودگي‌اش، سوگوار نباشم

بگذار تا آن را من، خود انتخاب كنم،

اما آن چنان كه تو دوست داري.

«چگونه زيستن» را تو به من بياموز،

«چگونه مردن» را خود خواهم دانست!

 

جاودانه تنها

افسانه‌ي من به پايان رسيده است

و احساس مي‌كنم كه اين آخرين منزل است

ديگر نه بانك جرس كارواني،

ديگر نه آواي رحيلي!

تنهايي، آرامگاه جاويد من است

و درد و سكوت

همنشين تنهايي جاودانه من!

 

بازگرديد!

همچون «قطره‌اي بر نيلوفر»

شبنمي افتاده به چنگ شب حيات،

آرام و بي‌نشان

در آرزوي سر زدن آفتاب مرگ،

نشسته‌ام و چشم‌هاي خاموشم را

به لب‌هاي كبود مشرق دوخته‌ام...

پرستوهاي بي‌بهار من!

قاصدك‌هاي آواره در باد، بازگرديد!

و تو، تشنه مجروح و عزيز من!

چشم‌هايت را به من مدوز، ببند!

من از ديدن آنها رنج مي‌برم.

 

شگفتا!

وقتي كه بود، نمي‌ديدم،

وقتي كه مي‌خواند، نمي‌شنيدم...

شگفتا! 

وقتي ديدم كه نبود...

وقتي شنيدم كه نخواند!...

و... اكنون تو رفته‌اي

به «نمي‌دانم كجايي» كه ديگر دست محتاج هيچ نيازي به دامن وجود تو نمي‌رسد!

به «دوردستي» كه ديگر پاي هيچ رسيدني را ياراي رفتن نيست!

به معراجي كه ديگر، پرواز هيچ روحي، اميد يافتن نيست!

به سرزميني بس دور و غريب و گمنام و ناپيدا سفر كرده‌اي!

و به شهر غريب آشنايي رفته‌اي و ره كوي عشق را پيش گرفته‌اي و در خانه خويشاوندي را زده‌اي و بر سر سفره دوست ديرينه‌ات، كه اكنون بازش يافته‌اي، نشسته‌اي و گرم از راز و نياز و تافته از درد دلي و پرشور از حضور دوستي و پرسوز از سال‌هاي دوري و تنهايي و...

همچنان مست از رهايي...

و شگفتا!

دروازه‌هاي شهر تو را بسته‌اند!

آدرس بودن تو را پاره كرده‌اند!

و مرا در اين هيچستان زندگي مدفون كرده‌اند!!

+ نوشته شده توسط سیامک آرش آزاد در چهارشنبه بیست و هفتم خرداد 1388 و ساعت 23:43 |

شعرهاي معلم شهيد...

 

 

بزرگتر از بودن خويش

باور نمي‌كنم،

هرگز باور نمي‌كنم كه سال‌هاي سال

همچنان زنده ماندنم به طول انجامد.

يك كاري خواهد شد.

زيستن مشكل شده است

و لحظات چنان به سختي و سنگيني

بر من گام مي‌نهند و دير مي‌گذرند

كه احساس مي‌كنم، خفه مي‌شوم.

هيچ نمي‌دانم چرا؟

اما مي‌دانم كس ديگري به درون من پا گذاشته است

و اوست كه مرا چنان بي‌طاقت كرده است.

احساس مي‌كنم ديگر نمي‌توانم در خودم بگنجم،

در خودم بيارامم.

از «بودن» خويش بزگتر شده‌ام

و اين جامعه بر من تنگي مي‌كند.

اين كفش تنگ و بي‌تابي فرار!

عشق آن سفر بزرگ!...

وه چه مي‌كشم!

چه خيال‌انگيز و جان‌بخش است «اين جا نبودن»!

 

                                     هميشه بهار

آفتاب فهميدن

از افق درو و مبهمي در روح طلوع مي‌كند

و نهر سپيده صبح يك معرفت،

طلوع آفتاب يك نوع حكمت،

يك نوع عرفان، دريافت و يا بينايي

از پس قله كوهي،

در صحراي بي‌پايان و اسرارآميز «ولايت جان»،

جاري مي‌شود.

هميشه خورشيدي

بر يخچال‌ها و توده‌هاي برف‌هاي ناخودآگاهي و انجماد و سكوت

مي‌تابد و مي‌گدازد.

و قطره‌ها كم‌كم، جويبار

و جويبارها اندك‌اندك، نهر

و نهرها رفته رفته، دريا مي‌شوند

و آدمي را از درون، غرق مي‌كنند

آفتاب آگاهي، گرماي روشن آشنايي

- همچون حلول آرام و مستمر «فردا» در جان «امشب»،

و همچون ورود پنهاني و پيوسته بوي بهار

كه در دماغ اسفندماه مي‌پيچد-

پاره‌هاي سياهي جهل و دامنه‌هاي يخ گرفته زمستاني

در سرزمين روح مي‌راند و مي‌گدازد،

و اين «تغيير فصل»، آغاز دارد اما بي‌پايان است

در اين دنيا آفتاب همواره در سر زدن است،

بهار، همواره در رسيدن

و دل، مدام در فهميدن!

 

                                             بگذار

بگذار سپيده سر زند

چه باك كه من بميرم و شبنم فرو خشكد

و شبگير خاموش شود و شباهنگ گنگ گردد

و مهتاب رنگ بازد و ستاره سحري بازگردد

و راه كهكشان بسته شود

بگذار سپيده سر زند و پروانه به سوي آفتاب پر كشد.

 

وقتي...

وقتي كه ديگر نبود

من به بودنش نيازمند شدم

وقتي كه ديگر رفت

من به انتظار آمدنش نشستم

وقتي كه ديگر نمي‌توانست مرا دوست بدارد

من او را دوست داشتم.

وقتي او تمام كرد

من شروع كردم.

وقتي او تمام شد

من آغاز شدم.

و چه سخت است.

تنها متولد شدن

مثل تنها زندگي كردن است،

مثل تنها مردن است.

 

 

+ نوشته شده توسط سیامک آرش آزاد در چهارشنبه بیست و هفتم خرداد 1388 و ساعت 23:41 |

 

با برادران «مرداني آذري»، اين خيّرين مدرسه‌ساز از سال‌ها قبل آشنا بودم. در مراسم‌هاي مختلف، بخصوص در همايش‌هاي تجليل از «خيّرين مدرسه‌ساز» همواره از اين سه برادر به عنوان كساني نام برده مي‌شد كه در كنار هم، براي دانش‌آموزان مناطق محروم مدرسه مي‌سازند.

مرحوم «حاج‌غلامرضا و آقايان «كريم» و «علي» مرداني آذري سه برادري هستند كه دست در دست هم داده و مدرسه‌ها مي‌ساختند و مي‌سازند، مدارسي كه تجهيزات و امكانات سخت‌افزاري و نرم‌افزاري آن‌ها نيز از بهترين و مدرن‌ترين‌ها است.

سال‌ها قبل كه خاطرات مرحوم زنده‌ياد حاج‌غلامرضا مرداني آذري را مي‌خواندم، نكات قابل توجهي را در اين خاطرات ديدم، آن شادروان زنده‌ياد انگيزه اصلي خود و برادرانش از ساختن مدارس را چنين عنوان مي‌كرد: «روزي ما سه برادر تصميم گرفتيم تا به اتفاق هم، يك كار خير و خداپسندانه انجام دهيم، اولين مطلبي كه به ذهنمان رسيد ساختن بيمارستان بود. اما بعد از انديشه‌ها و مشورت‌هاي زياد، به اين نتيجه رسيديم كه تقويت فرهنگي جامعه، مهمتر از ساخت بيمارستان است، چون با احداث بيمارستان ما مي‌توانستيم به داد كسي برسيم كه سال‌هايي از عمر خود را گذرانده بود و حالا مي‌خواست چند صباحي بيشتر عمر كند، در حالي كه در مدرسه، نهال انديشه پرورش مي‌يابد و قدرت فرهنگي جامعه بالا مي‌رود و در واقع، يك جامعه زنده و سالم مي‌شود.»

افتخار ديدار و گفتگو با زنده‌ياد حاج‌غلامرضا مرداني آذري نصيبم نشد و از اين بابت، متأسف بودم. و در هفته‌ي گذشته توفيقي دست داد و در دفتر آقاي «رحيم نهادي»، رئيس دلسوز، پرتلاش و سختكوش ناحيه 5 آموزش و پرورش تبريز كه الحق با تلاش‌هاي مسؤولانه و با دلسوزي‌هاي خود، توانسته است در اين ناحيه محروم چندين مدرسه با همكاري و همياري برادران مرداني آذري و زنده‌ياد «دكتر اكبريه» كه از ديگر خيّرين مدرسه‌ساز بود، احداث نمايد، توانستم با بزرگمردي چون حاج‌علي مرداني آذري گفتگويي داشته باشم.

حاج‌علي مرداني آذري در اين گفتگو با اعلام اين مطلب كه تاكنون 34 مجتمع آموزشي در كشور احداث كرده و تحويل آموزش و پرورش داده‌اند، اظهار داشت كه از اين تعداد 8 مورد در تهران و بقيه در استان آذربايجان‌شرقي بوده است.

اين خيّر مدرسه‌ساز ادامه داد: «براي احداث اين تعداد مدارس بيشتر از 32 ميليارد تومان سرمايه‌گذاري كرده‌ايم.»

انسان بسيار نكته‌سنجي است، به جاي جمله‌ي «هزينه كرده‌ايم»، از عبارت «سرمايه‌گذاري كرده‌ايم» استفاده مي‌كند. يعني اين كه مدرسه‌سازي و پول خرج كردن در راه فرهنگ و دانش را به نوعي «سرمايه‌گذاري» مي‌داند، نه «هزينه كردن».

در مورد انگيزه‌هاي خود و برادرانش از احداث مدارس مي‌پرسم. در پاسخ مي‌گويد: «همواره اعتقاد راسخ داشته‌ايم كه كشور عزيزمان از هر لحاظ غني است و در اينجا، تنها فقر فرهنگي و كمبود دانش است كه موجب برخي عقب‌ماندگي‌ها مي‌شود. بنابراين، تصميم گرفتيم كارهاي زيربنايي انجام بدهيم و تا جايي كه مي‌توانيم و امكان داريم براي ارتقاي فرهنگ كشورمان زحمت بكشيم و تاكنون نيز به لطف خداوند، كارمان موثر واقع شده است، به طوري كه در مناطق محروم، به ويژه در روستاها با خيلي از كودكان و مخصوصاً دختران مواجه هستيم كه در مدارس شبانه‌روزي كه احداث كرده‌ايم مشغول ادامه تحصيل هستند و در حالي  كه قبلاً در بيشتر جاها مي‌ديديم كه دختران بعد از به پايان رساندن مقطع ابتدايي، توان و امكان درس خواندن نداشتند.

وي ادامه مي‌دهد: «در روستاهايمان استعدادهاي درخشان و خوبي داريم كه مي‌توان با يك سرمايه‌گذاري مناسب، اين استعدادها را شكوفا كرد تا كشورمان پيشرفت كند.»

حاج‌علي مرداني آذري نيز همانند حاج‌كريم و زنده‌ياد حاج‌غلامرضا، همواره از پدر و مادر خود به نيكي ياد مي‌كند و در اين مورد مي‌گويد: «پدر و مادرمان انسان‌هاي مفيدي براي جامعه بودند، ما از آن دو ياد گرفتيم كه براي جامعه مفيد باشيم، پدرمان همواره به ديگران كمك مي‌كرد و مادرمان نيز شيرزني بود كه هميشه در انجام امور خير براي فاميل و ديگران پيشقدم بود، دست همه را مي‌گرفت و مشتاقانه به افراد كمك مي‌كرد و اين گونه است كه اين برادران خيّر و فرهنگ‌پرور، مدارس پسرانه را به نام پدر و مدارس دخترانه را به اسم مادرشان نامگذاري مي‌كنند و اين مدرسه‌ها را به بهترين شكل مي‌سازند و در اختيار دانش‌آموزان قرار مي‌دهند.

حاج‌علي مرداني آذري مهمترين سرمايه خود و برادرانش را صادق بودن در زندگي، دوست داشتن جامعه خود و تنها به فكر خود نبودن اعلام مي‌كند و مي‌گويد: «وقتي كاري انجام مي‌دهيم كه موجب شادي ديگران مي‌شود، از خوشحالي آنان خوشحال مي‌شويم، زيرا كه بزرگترين لذت براي ما، شادي ديگران است.»

وقتي از حاج‌علي مرداني آذري در مورد انتظارش از معلمان و دست‌اندركاران مدارس پرسيدم گفت: «تنها انتظار دارم كه معلمان عزيز به وضع دانش‌آموزان بيش از پيش توجه كنند، چون با اين همه زحماتي كه انجام مي‌شود بايد براي رشد و شكوفايي استعدادهاي دانش‌آموزان، اين آينده‌سازان كشورمان بيشتري بشود. البته سطح معيشتي معلمان نيز بايد ارتقاي بيشتري بيابد.»

اين خيّر مدرسه‌ساز، در مورد انتظار خود از دانش‌آموزان نيز مي‌گويد: «دانش‌آموزان عزيزمان نيز تلاش كنند براي جامعه خود و كشورمان مؤثر باشند، ما خدمت مي‌كنيم دانش‌آموزان هم تلاش كنند تا موفق باشيم.»

حاج‌علي مرداني آذري همچنين در اين گفتگو خبر از احداث بيمارستان تخصصي «سرطان» در تبريز داد و گفت: «اين بيمارستان كه به نام «زهرا مرداني آذري» احداث مي‌شود، به دستگاه‌هاي پيشرفته‌اي مجهز خواهد شد. تلاش مي‌كنيم جلوي بعضي از بيماري‌ها را بگيريم.»

گفتگويم با حاج‌علي مرداني آذري، خيّر مدرسه‌ساز در حالي پايان مي‌رسد كه ايشان، عليرغم اين كه كمردرد داشت، پيگير تجهيز يكي از مدارس تازه تأسيس خود بود و كارهاي مربوط به آن را هماهنگ مي‌كرد.

+ نوشته شده توسط سیامک آرش آزاد در سه شنبه پنجم خرداد 1388 و ساعت 18:17 |
من در سرزمینی زندگی می کنم که در آن دویدن سهم کسانی است که نمی رسند و رسیدن حق کسانی است که نمی دوند
+ نوشته شده توسط سیامک آرش آزاد در شنبه دوم خرداد 1388 و ساعت 12:42 |