تبليغاتX
حرف های من

 

 

 

 

مقدمه

27 مردادماه مصادف است با پنجمين سالروز فوت كريم شفايي، نويسنده، روزنامه‌نگار، شاعر آذربايجان، به همين مناسبت متن زير را كه از سايت قابيل گرفته شده است را مي‌خوانيم.

کريم شفايي، شاعري که اين روزها در بيشتر سايت‌هاي ادبي شعرهايش منتشر مي‌شد در کمال ناباوري هفته گذشته دوشنبه 26 مرداد ساعت 7 بعد از ظهر بر اثر خونريزي مغزي در بيمارستان امام تبريز چشم از جهان بسته است روحش شاد و يادش گرامي

قابیل ضمن تسلیت به جامعه ادبی، اشعار این شاعر فقید را که یک ماه قبل در این مجله منتشر شده بود، دوباره به یاد او انتشار می دهد.

كريم شفائي هستم، زاده و پرورده تبريز- شهري كه ديگر از سردارها و سالارهايش نشاني به جاي نمانده است! بين 46 سالگي و 47 سالگي سرگردانم و به درستي هم نمي‌دانم كه هستم و چه مي كنم و چه مي خواهم؟!

به ظاهر خبرنگار و سرپرست روزنامه هاي كار و كارگر و دنياي اقتصاد در آذربايجان شرقي هستم و عنوان دبيري انجمن صنفي مطبوعات اين خطه را نيز با خود يدك مي كشم.

سال هاي سال توي كار مطبوعات بوده ام و سال هاي زيادي را هم در راديوي همين شهر به عنوان نويسنده و برنامه ساز سپري كرده ام.

البته چند سالي هم پايتخت‌نشين بوده و در واحد نمايش راديوي ميدان ارك يك دوره آموزشي دو ساله را گذرانده ام كه مثلا نويسنده بشوم- كه صد البته نشده ام!

زماني هم داستان نويس بوده ام و تعدادي از به اصطلاح داستان‌هايم در روزنامه‌ها و مجلات مختلف چاپ شده اند، كه حتي اين چاپ‌شدن‌ها نيز نتوانسته چهره اي از من در اذهان ديگران تصوير كند!

در سال هايي بسيار دورتر هم مشق عكاسي و سينما كرده و از يكي دو جشنواره و مسابقه عنوان هايي كسب كرده ام كه آنها نيز نتوانسته اند چهره اي از اين آدم بي چهره پديد آورند!

حالا هم كه موسم پيري و پيرانه سري از راه رسيده- هشدار بزرگان را ناديده گرفته و بساط معركه و معركه گيري پهن كرده ام تا شايد دلي برايم بلرزد و چشمي به لب هايم خيره بماند- لااقل براي وقتي كه من نيستم و كسي هم نيست كه بر سر خاكم مويه كند!

پانزده شعر از كريم شفائي

1

باي ذنب قتلت

اين بانگ انا الحق از كدامين حنجره بر مي خيزد؟

ققنوس كدامين خلواره آتش و دود

مرگ را به سخره گرفته است

كه سردار من چهره و گيسوي

چنين به خون خويش مي آرايد؟

گلگونه مردن رسم سرخ جامگان است،

سپيد جامه من چقدر خون از جگر بايد بر آرد

كه غسل شهادتش بر آيد؟!

2

مرا از صليبم پايين بكشيد!

كتاب ها دروغ نوشته اند

وقتي لب هايت براي يك چكه عشق چاك خورده اند

مسيح هم اگر باشي

وسوسه عاشق شدن رهايت نخواهد كرد!

3

شاه ماهي ها و گوش ماهي ها

همهمه باد دور شده است

و گوش ماهي هايم

بي هيچ دلهره اي

نام تو را آواز مي دهند!

آيا شاه ماهي ها اجازه خواهند داد

تو يك بار ديگر

سر از آب در آوري و

با افسون نگاهت

در اعماق آب ها غرقم كني؟

4

وقتي چشم هاي تو قشنگ تر از شعرهاي من هستند

چه فايده من اگر

زيباترين شعرهاي عالم را بسرايم

و تو با حجب و حيايي دخترانه

فقط بگويي: خيلي قشنگند!-

وقتي كه چشم هاي تو

قشنگ تر از شعرهاي من هستند و

من هيچ وقت نتوانسته ام

چشم در چشم تو بدوزم و بگويم:

خيلي قشنگند!-

5

آشيانه اي براي تو

رنجشي كه در صدايت به ارتعاش در آمده بود

آواي پرنده خسته اي بود كه شاخه اي براي نشستن نمي يافت

برف روپوشي كشيده بود بر باغ

و هيچ دانه اي به هيچ منقاري نمي رسيد

من ميان تب و درد- به خود لرزيدم

تا برف از سر و روي بتكانم

6

گرماي آفتاب را از من نگير

چشمانت را كه باز مي كني

در دهليزهاي خنك خواب مي لغزم و پيش مي روم،

اما پلك كه بر هم مي گذاري

سرماي كريه زمستاني از خواب مي پراندم!

هيچ وقت نگاه از من مگير

كه از تاريكي سايه ها عجيب بيزارم!

7

نطع خونين

دست چپ ات را بيهوده بر آن نطع خونين نهاده اي

تقدير تو را نه دست چپ - و نه دست راست،

تقدير تو را دلت رقم زده است.

ساطورت را بر سينه ات فرود آور!

8

در مسلخ عشق چه عاشقانه آواز مي خواني عاشق!

مگر كمر به قتل خورشيد بسته اي

كه چنين تابنده وتابان به درخشش در آمده اي

از پس آن مردمك هاي سياه همچون شب پر ستاره!

هرم آتش كدام قبيله از درونت سر بر مي كشد

كه ديدگانت را چنين شعله ور كرده اي

وقتي كه ازعشق سخن مي گويي!

آيينه كدام جادوگر رازها و رمزها بر چشمانت پرتو مي افكند

آنگاه كه آوازخوانان گرد سر من به رقص در مي آيي

تا تيغ جلادت عاشقانه فرود آيد بر گردنم!

9

عاشق ترين مغروق جهان

من با تو از انگشت هايي سخن گفتم

كه قطره قطره اشك از گونه هاي خيس پاك مي كنند،

اما تو كه عاشق غواصي بودي

مرا جا گذاشتي

تا سيلاب اشكم دريايي شود توفنده و طوفاني-

و آن وقت تو

چنان قهرمانانه شيرجه بزني در اعماق تاريك

كه روزنامه ها از انتظار به خود بلرزند

و با هيجان تيتر بزنند:

جنازه عاشق ترين مغروق جهان را از آب گرفتند!

10

آقاي دكتر، ما خوب مي شويم؟

چرا ماتت برده

خيابان ها پر از آدم هايي است كه به ديد و بازديد مي روند

رخت هاي عيد مان كجاست

ما هم مي توانيم نونوار كنيم و راه بيفتيم

مثل همه

تو لب هايت را رژ مي مالي

و من گره كراواتم را سفت مي كنم

آن وقت تو مثل هنرپيشه ها آرنجت را پيش مي آوري

تا من دست در بازويت كنم و به روي همه رهگذران لبخند بزنم

اين مهم نيست كه آدم واقعا خوشبخت باشد

خوشبخت آنهايي هستند كه

اداي آدم هاي خوشبخت را در مي آورند

ومن و تو

مي توانيم در اين روزهاي پر ازدحام نوروزي

اداي آدم هاي خوشبخت را درآوريم

و به ريش بدبخت هايي كه خوشبختي يادشان رفته- بخنديم

11

نيست آيينه اي، تا بر افروزد شعله اي

پاس می دهد روزان

و شبان

بر سوخته کشتزارم

مترسکی که نیست او را

پروا

از باد

یا باران

یا پاشیده ماه تابان.

آواز که بر می دارد خاک

حنجره عطش شکاف می خورد

در آستان یک روز پاک.

آواز

لرزش

شوق!

می آید

که ستاره کند دامانش

می آید

که مهتاب کند هر شب آسمانش.

اما نیست آیینه ای

که بر افروزدشعله ای

در نگاهش.

12

آه از نهاد شب مي گريزد

روییده است شاخسار امید

بر گذرگاه اندیشه

رویا روی وزش هزار شعله باد

که می کند از جای

هر افتاده

تک مانده

ریشه درد را.

و آه از نهاد شب می گریزد

چنان گریز نگاه

از تلاقی حادثه ای

که عشق نام گرفته است.

و کودک

مانده است

که چگونه به صبح آرد

شب تیره را.

و دردا درد هزار فریاد

در آبشخور گونه های عطش

می سراید سرودی

که نمی خوانی اش هیچ گاه

بر لبان معصوم عشق.

13

من گرمی شور عطشم!

من می آیم

از میان پلک های بسته

و می گذرم از میان نیزار مژه ها

و وقتی خواب می شوم

بر گونه هایت

رویای های کودکیت

صف می کشند

برای شنیدن نجوایی که

از دوستت دارمت ها می گوید با تو

و گل می دهد

غنچه های پژمرده لب هایت

با زلال آبی که

من از کوثر جان آورده ام برایت

بگذار بر چشمانت بدرخشم

همچون شبنم هایی که صبحگاهان

بر گلبرگ های باغ می درخشند

و بگذار رها شوم

بر انحنای ظریف گلگونه هایت

و همچون بوسه ای آرام

چنان بر لب هایت بنشینم

که هیچگاه ندانی چقدر گرفتار گرمی شور عطشم!

کیست که نگرید مرا

در دوری آغوش یک یار

و کیست نخندد مرا

در شتاب آغوش یک دیدار

دیوانه ام

بپذیر بر طعم لبانت مرا

14

آسمان پس از باران، آسمان پس از ياران

خواب

یا بیدار خواب،

نمی دانم

شاید به دیدار آب.

ساده

چون کودکی خیال،

و با گام هایی به نرمی احساس.

آسمان

سرخ و سفید و آبی،

چتر گشوده بود بر فراز سرش

و انگار به آوازی جاودانه فرا می خواند او را

رنگین کمان هزار رنگ و هزار ریحان.

آسمان

پس از باران

چه رنگی دارد خدایا!

می دانم

به آبشخور عاطفه می رفت،

چونان یک اسب

و طراوت مهتاب بر یالش

می درخشید شاید.

پاک

چونان کودکی خاک،

و به نرمی احساس قد کشیدن درخت تاک.

خیس بود مژه گل

و شبنم

در اشک او دانه بلور می شد انگار.

و رنگ می خورد

سایه روشن سبز گیاه،

و ستاره

در سربی رنگ سحر

نه یک خیال،

دیگر فسانه بود انگار

و خاک می سوخت در تب پر تاب آفتاب.

گناه خاک

یا که گناه تاک،

نمی دانم

انگار بالا می رفت شیره خاک

از ساق های نحیف و چروکیده درخت تاک.

و انگور

آفتاب را بهانه می کرد.

و می دانم

یک روز دیگر دستی

خوشه های انگور را در صندوق ها دسته می کرد.

و او می رفت

تشنه

چونان کودکی احساس بلوغ،

آهنگ بازگشت اما

می دانم

دیگر سوت نمی شد بر لبانش.

آب

یا سراب،

نمی دانم

شاید پلک آرزو بود

که می سوخت در نگاهش.

می آمد

یا نمی آمد،

نمی دانم

صدای شیهه اسبی از دور می آمد.

تاکستان

مانده بر خاک،

شاید بیدار

یا شاید تشنه دیدار

اما در خواب خود

او آب می شد انگار.

آسمان

پس از یاران

چه رنجی دارد خدایا!

15

گرفت آتش به هيمه جان

گفت با من

ساز کن آواز خود را

گفت با تو

ناز کن آغاز بت را

و گرفت آتش

به هیمه جان

و رقصید آتش

در هنگامه باد.

-وقتی-

در آمدیم به باغ

تا بر چینیم گل نیاز

غوغا می کرد ساز آواز

در شادابی جنگل یاد.

خاطره ها رنگ می خورد

و من آن روز به نماز می ایستاد عشق را

و توی آن روز به نیاز می ایستاد بوسه شوق را.

گفتمش با گیسو

درازم کن چون سایه

 

در پرهیب رقص لرزان برگ ها

تا آرمش در بر آهوی گریز پا را.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

ما با خود رفتگانيم

وآنچه از ما بر جاي مانده است

پيكري است تهي،

با حفره هايي در صورت

كه مي گويند روزگاري درآنها درخشش عجيبي بود

ازچشم هايي كه از حادثه عشق تر بودند

و خدا را در چند قدمي خويش مي ديدند!

 

آه!

چيزي است كه در من مي خواند

چيزي است كه در من غوغا مي كند

و شط آرام غم

       چهره بهت را شست و شو مي دهد.

بگذار اين پچپچه تا سر انگشت صبح تداوم يابد

و نخ آواز چلچله

      برگ ها را با بهار پيوند زند.

 

تو سوي چشمانت را از كدامين ستاره به وام مي گيري

كه اين چنين بر پيشاني ماه مي درخشي؟

 

پنجره ها را باز مي كني

و از رهگذراني كه باد_كلاه هاي شان را برده

با اضطراب مي پرسي:

شما كه تو راه مي آمديد

نديديد كه باد دختري را با خودش ببرد؟

*

وقتي هزار بار اين پرسش را

از هزار رهگذر آشفتهء باد پرسيدي

آن وقت نوبت من خواهد رسيد

كه پنجره ها را باز كنم

و از رهگذراني كه هيچ وقت_باران چترهاي شان را خيس نكرده

با نگراني بپرسم:

شما كه تو راه مي آمديد

نديديد كه باران مردي را با خودش ببرد؟

*

بادها دختران خدا را با خود مي برند

و باران هاي بهاري مردان خدا را از روي زمين مي شويند

*

باراني كه مرا از روي خاك شست و برد

اشك هايي بود كه از چشمان تو مي باريد_

پس از آنكه من تنها و غريب مردم

بر روي خاكي كه هنوز گرماي نگاه تو را داشت!

 

گوش كن، صداي گريستن باد است كه تو را به سوي خود فرا مي خواند

 

بي گاهان

آنجا كه مانده اي كه- بي رنگي آسمان

از غروبي پيش رس حكايت دارد

يا طلوعي به تاخير افتاده،

در آنسوي كوه ها

چگونه آواز خواهي خواند

وقتي همهء شعرهايي راكه برايت خوانده ام

فراموش كرده اي؟

و نمي داني سياهي يي كه در چشم انداز مضطرب نگاهت گم مي شود

جنازه اي است كه تابوتش را با دست هاي خودت ساخته اي!

 

به همهمه هاي باد دقت كن

كه در مسير عبوراز شهري گم شده

هزار پچپچه و نجواي پنهان را با خود آورده

كه خبر از گريه تلخ مردي درخلوت شب مي دهد!

 

وقتي من شعر گفتن بلد نيستم

زماني كه تو شعر خواندن نمي تواني

شاعر جنازه اي بيش نيست

 

يانميشدير

بير آزجادا دايانسئيدين

قيزيشابيلردين اونون پورتموش صوراتلاري نين ايستيسينده

 

آدديملاريوي سايميرديم

گل گئت يوللاريوا گودوكچو ده ييرديم

آمما حيران قالميشدير گوزلريم

 

دئه، قوي بيليم

ندن قاچيردين؟ اوشوموشدون؟

الوو چكيردي اوره گيم، اونداكي سن آه چكيردين

 

از خنديدن مي ترسم!

از گريستن مي ترسم!

چشمي خندان و چشمي گريان،

لرزش لب هايم چه مي خواهند از من؟

دست هايم را كجا پنهان كنم،

پاهاي سراسيمه ام را به كجا برم؟

 

دلواپس مباش

حرف به حرف آوازت را از لرزش لب هايت مي خوانم،

نمي خواهد كه صدايت را بلند كني

كه فرياد عشق ات را بشنوند:

صداي ازدحام خيابان ها اجازه نخواهند داد

تو سرود مهرباني ات را به گوش ديگران برساني!

همين كه من بفهمم كافي است،

شعر من همواره از زبان تو سخن خواهد گفت!

 

تلنگري بر پوسته وهم آلود شب / و ضربه اي نا به هنگام برپوست كشيده دف / آنگاه - مضرابي سنگين بر سيم برافروخته تار / تا آشوبي به پا شود / در گلوي بغض كرده اي كه / به قدر هزار آسمان بهاري / فرياد در سينه انباشته است!

  

آوازي براي آيينه ها

لال چرا نشسته اي؟

دهان باز كن

بگذارآواز خوان عاشقي كه

درون سينه ات بال بال مي زند

صدايش را رها كند!

در اين بهت خاموش

تو از چه مي ترسي طفلكم؟

از خشكي و برهنگي پوسته اي كه

جان شوريده مرا به بند كشيده!

من كه آن نيستم

تو هم كه اين نيستي،

تو پر هياهوترين گنجشك باغ ها-

و من نهال ترسيده اي

كه وحشت  زمستان به يكباره پيرش كرده است!

 

پرنده زيبايم

خاموش چرا مانده اي؟

دهان باز كن وعاشقانه بخوان!

 

+ نوشته شده توسط سیامک آرش آزاد در دوشنبه بیست و ششم مرداد 1388 و ساعت 17:23 |

پيام روزتان نه ساله شد

خبر اين هست كه هستيم هنوز

سيامك آرش‌آزاد

يكي از سؤال‌هايي كه ايراني‌ها و مخصوصا آذربايجاني‌ها، بعد از هر «سلام و عليك» از همديگر مي‌پرسند، «چه خبر؟» است، من در سال‌هاي پيشتر در برابر اين پرسش «چه خبر؟» به شوخي جواب مي‌دادم: «چه خبري مي‌خواهيد؟ ورزشي؟ سياسي و اقتصادي؟ و يا...؟» اما چند وقتي است كه در پاسخ آن سؤال مي‌گويم: «خبر اين است كه هستيم هنوز!؟ و شكر كه زنده‌ايم و مشغول.

در اين مدت 15 سالي كه از شروع كارم در مطبوعات مي‌گذرد، به اين گونه نااميدي در مورد آينده فعاليت‌هاي مطبوعاتي نرسيده بودم، از سال 1374 تا 13۷۶ خبرنگار مجله سروش نوجوان بودم.

- از سال 1376 تا 1381 خبرنگار روزنامه كار و كارگر بودم و از سال 81 تا حال كه به عنوان سردبير نشريه پيام روز سراب مشغول هستم، مشكلات بيش از پيش شده است.

 

پيام روز سراب نه ‌ساله شد

شماره 359 كه پيش روي شماست، آغازي بر نهمين سالگرد نشريه پيام روز سراب است، نشريه‌اي كه از مرداد سال 1380 كار خود را با پيش شماره‌اي آغاز كرد و اكنون به 359مين شماره خود رسيده است.

نه سال است كه ارادتمندان و خادمان شما عزيزان در نشريه‌ پيام روز تلاش و كوشش كرده‌ و مي‌كنند كه اين نشريه، حداقل روزنه‌اي كوچك براي بيان برخي از مسايل و مشكلات مردم عزيز باشد.

سعي‌مان در اين مدت به اين بوده كه پيام‌رسان خوب و صادقي برايتان باشيم، البته خودمان به خوبي واقف هستيم كه نتوانسته‌ايم آن گونه كه بايد در بيان تمام حرف‌ها و خواسته‌هايتان موفق باشيم.

 

پيام روز سراب نشريه‌اي متعلق به همه

در اواخر سال گذشته، توسط برخي از دوستان در شهرستان سراب، يك نظرسنجي از مردم سراب انجام يافته بود، يكي از نكاتي كه در اين نظرسنجي قابل توجه بود و خيلي از عزيزان به آن اشاره داشتند اصرار خواسته‌ي عزيزان بر درج بيشتر اخبار و مشكلات شهرستان سراب در اين نشريه بود.

بايد به اطلاع اين قبيل دوستان عزيز برسانيم كه نشريه «پيام روز سراب» در اين مدت زمان كوتاهي كه از انتشارش مي‌گذرد، تمامي سعي و كوشش خود را براي درج همه مسايل و مشكلات و اخبار مربوط شهرستان سراب به كار برده و اصولاً بر اين امر علاقه و اصرار فراوان دارد، اما فراموش نكنيم كه پيام روز يك نشريه استاني و منطقه‌اي است و وظيفه خود مي‌داند كه دين خود را به تمام ملت ايران، مخصوصاً آذربايجاني‌ها و به ويژه سرابي‌هاي عزيز اداء نمايد، به همين دليل سعي داشته‌ايم حقوق، خواسته‌ها، نيازها و همه مسايل و موارد مربوط به شهرستان سراب، استان آذربايجان‌شرقي و منطقه خود را بيان كنيم و به اطلاع مسئولان منطقه‌اي و استاني برسانيم تا شايد مسؤولان امر بيش از پيش در جهت حل مشكلات اين شهرستان تلاش نمايند. مسؤولاني كه سال‌هاي سال قول احداث و افتتاح بسياري پروژه‌ها در سراب را داده‌اند و نشريه ما، هر بار اين وعده‌ها و شعارها را منعكس نموده، اما اين پروژه‌ها آن اندازه معطل مانده و به انجام نرسيده كه خودمان هم از درج اين اخبار تكراري خسته شده‌ايم. ولي با همه اين‌ها، ما هنوز مانند بسياري از عزيزانمان به آينده اين پروژه‌ها خوش‌بين هستيم و اميدواريم كه روزي و روزگاري، كارهاي خوبي در اين شهرستان انجام شود.

 

پيام روز سراب نشريه‌اي متعلق به مردم

پيش از انتشار پيام روز سراب و در سال‌هاي اخير، برخي از عزيزان اقدام به انتشار هفته‌نامه‌، ويژه‌نامه‌ها، حتي به صورت يك يا دو صفحه مخصوص اين شهرستان در برخي از روزنامه‌ها كرده‌اند، ولي بنا به دلايلي نتوانستند كار خود را ادامه دهند و به پيش ببرند، اما پيام روز سراب در اين هشت سالي كه گذشت، هر هفته در روزهاي سه‌شنبه بر پيشخوان روزنامه‌فروشي‌ها حاضر شده، زيرا كه بدون چشمداشت مالي تلاش كرده است كه نشريه‌اي مردمي باشد براي بيان مشكلات مردم، براي ادامه اين راه باز هم چشم اميد به همدلي‌ها و همكاري‌هاي شما عزيزان داريم.

 

كمك‌هاي دولتي و باقي قضايا

يكي از مواردي كه معمولاً در سالگرد نشريات و يا در پايان سال در بيشتر مطبوعات به چشم مي‌خورد، گلايه كردن و از مشكلات گفتن است، يعني به جاي آن كه خوشحال باشيم و پويايي خود را تبريك بگوييم و به خاطر انتشار مداوم و اضافه كردن يك سال ديگر به عمر نشريه شاد باشيم، عواملي ما را وادار مي‌كنند كه از مسايل و مشكلاتمان بگوييم، البته ما اين شيوه را نمي‌پسنديم، اما واقعيت‌هايي هستند كه وادارمان مي‌كنند به ذكر برخي از مشكلات موجود بپردازيم.

نشريه «پيام روز سراب» از نخستين روزهاي انتشار خود تاكنون كه به 359 شماره رسيد، با وجود 4 صفحه‌اي بودن نشريه، جزو مرتب‌ترين نشريات استاني بوده است.

تلاش بسيار كرديم كه در زمره مرتب‌ترين نشريات منطقه باشيم، آن هم در حالي كه سهميه كاغذ اختصاص يافته به ما و كمك‌هاي دولتي مرسوم سال به سال كاهش مي‌يافت و در آخرين سهميه‌اي كه به مطبوعات استاني تعلق گرفته بود، سهمي به نشريه پيام روز و چند نشريه ديگر در نظر گرفته نشده بود و اين نشان از كم‌توجهي و كم‌لطفي به يك نشريه منطقه‌اي منظم و ارزنده است، البته اعتقاد به بي‌عدالتي در توزيع كمك‌هاي دولتي نداريم، اما ظاهراً براي كمك‌هاي دولتي به مطبوعات استان در سال‌هاي اخير چندان چارچوب مشخصي وجود ندارد و طبق بررسي‌هاي انجام يافته، به اين نتيجه رسيده‌ايم كه اين گونه كمك‌ها بيشتر تابع نظر شخصي تقسيم‌كنندگان بوده تا چارچوب مشخص، زيرا نشريه‌اي كه با وجود انتشار مرتب آن هم با وجود اين همه مشكلات، نتواند از كمك‌هاي دولتي كه در واقع حق او است بهره‌مند باشد، چگونه مي‌تواند به آينده خود اميدوار باشد؟

 

مردم چرا به روزنامه‌ها كم‌اهميت هستند

اين كه چرا مردم آن گونه كه بايد به مطبوعات و روزنامه‌ها اهميت كمتري مي‌دهند و آن‌ها را نمي‌خوانند، بيشتر به فاصله بين روشنفكران، روزنامه‌ها و توده مردم برمي‌گردد.

روشنفكران و نويسندگان، روزنامه‌ها را قبول ندارند و ادعا دارند مطبوعات در كشور و استان ما ارزش مطلب دادن ندارند و مطبوعات هم توجهي به مسايل روزمره مردم ندارند؛ مردم هم كه خوانندگان اصلي نوشته‌ها هستند، چون حرف دل و مشكل آنها كمتر چاپ مي‌شود، بنابراين از خواندن و خريدن مطبوعات خودداري مي‌كنند، غافل از اين كه هيچ نشريه‌اي را نمي‌توان به چاپ مطالب، اخبار، انتقادها و دردل‌هاي تنها يك شهروند يا يك منطقه و نيز به يك نوع طرز فكر اختصاص داد.

 

و اما روز خبرنگار

خدا رحمت كند مرحوم صارمي را، زيرا كه اگر اين شهيد قلم در 17 مرداد... توسط طالبان در افغانستان به شهادت نمي‌رسيد، معلوم نبود، مسؤولان ذيربط كي به ياد خبرنگاران، اين زحمتكشان عرصه قلم خواهند بود.

شايد به قول دوستي، ما بايددر روز خبرنگار جشن بگيريم، در حالي كه در اين روز يك خبرنگار ديگر به شهادت رسيده است.

 

خبرنگار و جايگاه آن در بين مسؤولان استاني و منطقه‌اي

از مدتي مانده به روز خبرنگار، مسؤولان در استان در تدارك برنامه‌هاي مختلف براي تجليل از خبرنگاران مي‌افتند، مسؤولاني كه در طول سال از خبرنگاران فرار مي‌كنند و از حضور در جمع اين زحمتكشان عرصه‌ي اطلاع‌رساني خودداري مي‌كنند، به بهانه روز خبرنگار براي فعالان عرصه قلم مراسم تجليل مي‌گذارند و در آنجا خبرنگاران را در ظاهر براي نوشتن مطالب درست و صحيح و در واقع براي انتقاد نكردن از خودشان ترغيب مي‌كنند و به خيال خود، براي خبرنگاران كلاس درس گذاشته و اعلام مي‌كنند كه خواهان نقد منصفانه در مطبوعات هستند. اين، در واقع يعني خبرنگاران بايد در يك مطلب 15 پاراگرافي، 14 پاراگراف از اين مسؤول تعريف بكند و در پاراگراف پانزدهم آن بگويد، مسؤول عزيز فلان رنگ كت و شلوار به شما نمي‌آيد!

سال گذشته شهرداري تبريز، استانداري آذربايجان‌شرقي و اداره كل ارشاد استان مراسم تجليل از خبرنگاران گذاشتند و همگي براي خبرنگاران صحبت كردند، در حالي كه هيچ كدام از اين عزيزان وظيفه خودشان را در برابر مطبوعات نمي‌دانند، مسؤولان ما مطبوعاتي مي‌خواهند كه فقط تمجيد كند، از مشكلات ننويسد.

در پايان مراسم‌هاي تجليل از خبرنگاران بعد از ساعت‌ها سخنراني مسؤولان امر و گوش دادن خبرنگاران، از چند خبرنگار نورچشمي و محترم مي‌خواهند كه از مشكلات خبرنگاران هم بگويند و اين عزيزان هم براي آن كه مسؤولان محترم و عزيز از دستشان ناراحت نشوند، مثل هميشه بعد از تعريف و تمجيد از مسؤولان مربوطه و تشكر از اهميت دادن به خبرنگاران و هزاران حرف‌هاي دلنشين براي مقامات، از آنها مي‌خواهد كه براي خبرنگاران مسكن بسازد و بيمه‌شان را حل كند. اين دو مورد آنقدر در جلسات مختلف اعلام و تكرار شده كه حتي خود خبرنگاران هم از شنيدنشان خسته هستند نمي‌دانم مگر استانداري يا اداره كل ارشاد وظيفه ساختن مسكن براي خبرنگاران را برعهده دارد؟!

جالب آن كه، اين گونه سخنان از طرف كساني مطرح مي‌شود كه خدا را شكر نه مشكل مسكن دارند و نه مشكل بيمه، پس متوجه مي‌شويم كه اهدافشان چيز ديگري است.

در مراسم‌هاي تجليل از خبرنگاران، معمولاً افراد اين صنف فرشته‌هاي روي زمين هستند و بايد به آنها بيشتر توجه شود!

 

دنبال يك كار خوب

متأسفانه در اين ميان برخي از همكاران ما در نشريات نيز در عدم توجه مسؤولان به خبرنگاران، دخيل هستند، از سال 76 به اين طرف كه به عنوان خبرنگار در جلسات مختلف حضور دارم، هر ساله عده زيادي از جوانان را ديده‌ام كه بنا به دلايلي وارد اين شغل مي‌شوند و در آغاز كار نيز از عشق و علاقه خود به اين كار مي‌گويند، اما بعد از مدتي كه مي‌بينند، مديران مسؤول خبرنگار نمي‌خواهند بلكه بايد براي نشريه خود احتياج به ويزيتور و نان‌آور دارند، يا سرخورده مي‌شوند و كنار مي‌كشند و يا مي‌مانند و...

برخي از دوستان نيز مي‌خواهند با كار خبري كه انجام مي‌دهند، در برخي سازمان‌ها، ادارات و نهادها، دل‌هايي به دست بياورند و به ياري آنان، در جايي براي خود شغلي دست و پا بكنند و در واقع كار در مطبوعات را پله ترقي قرار مي‌دهند.

 

و پايان سخن

باز هم سخن و نوشته‌ام، تبديل به گلايه و بيان مشكلات شد، اما باز هم تلاش مي‌كنيم تا پيام روز سراب راه بي‌پايان خود را ادامه دهد و تا آنجا كه در توان دارد براي بيان مشكلات و مسايل خود تلاش نمايد.

در پايان، وظيفه‌‌ي قلبي خود مي‌دانم از آقاي حسين انواري، مديرمسئول محترم و آگاه نشريه كه سال‌هاست با حمايت‌هاي خود باعث ادامه انتشار نشريه شده است، از دوستان عزيز در معاونت اداره مطبوعات اداره كل فرهنگ و ارشاد استان، از پدرم استاد حميد آرش‌آزاد كه همواره همكار و همفكر نشريه بوده، از همكارانمان در شهرستان سراب، به ويژه آقاي اقبالي، و همچنين از سركار خانم شكوهي طراح و صفحه‌بند نشريه و نيز خانم‌ها رجعتي، زارعي و شقاقي كه در كار تايپ نشريه تلاش جانانه مي‌كنند، دوست و همكار ارجمندم آقاي بهرام توفيقي كه يار و  همراه هميشگي نشريه است، مديريت و كاركنان چاپخانه پرنيان و ليتوگرافي پيمان كه هميشه يار و ياور ما بوده‌اند از صميم دل سپاسگزاري نمايم.

وفا كنيم و ملامت كشيم و خوش باشيم

كه در طريقيتِ ما، كافري‌ست رنجيدن

سيز ساغ، بيز سلامت

 

+ نوشته شده توسط سیامک آرش آزاد در دوشنبه دوازدهم مرداد 1388 و ساعت 16:31 |

 زندگينامه  

سيف الله داد متولد 1334 خرمشهر، فارغ التحصيل جامعه شناسي از دانشگاه شيراز است. وي فعاليت هنري را سال 1357 به عنوان سرپرست توليد راديو و تلويزيون مركز شيراز آغاز كرد. از فعاليت هاي جنبي او ميتوان به عضويت شوراي بررسي فيلمنامه و بازبيني فيلم، عضو شوراي فرهنگي بنياد سينمايي فارابي، مسئول واحد تهيه طرح بنياد سينمايي فارابي، مديريت دفتر سينمايي «سينا فيلم» و معاونت اسبق سينمايي وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامي اشاره كرد. وي در سن 54 سالگي دار فاني را وداع گفت. روحش شاد و يادش گرامي.

فيلم شناسی :   كارگردان (۴) / مشاور كارگردان (۱) / نويسنده (۴) / تهيه كننده (۲) / مجري طرح (۱) / تدوين (۶) / با تشكر از  (۲)



 فيلم شناسی :   كارگردان   مشاور كارگردان   نويسنده   تهيه كننده   مجري طرح   تدوين   با تشكر از  
  1. كارگردان  : (۴)مورد
    (۱۳۸۰)(۱۳۷۰)(۱۳۶۰)

    ۱ -  تهران در جستجوي زيبايي(اپيزود دوم، تهران از ماورا)(۱۳۸۷)
    ۲ -  بازمانده (۱۳۷۳)
    ۳ -  كاني مانگا (۱۳۶۶)
    ۴ -  زير باران (۱۳۶۳)


 فيلم شناسی :   كارگردان   مشاور كارگردان   نويسنده   تهيه كننده   مجري طرح   تدوين   با تشكر از  
  1. مشاور كارگردان  : (۱)مورد
    (۱۳۷۰)

    ۱ -  هور در آتش (۱۳۷۰)


 فيلم شناسی :   كارگردان   مشاور كارگردان   نويسنده   تهيه كننده   مجري طرح   تدوين   با تشكر از  
  1. نويسنده  : (۴)مورد
    (۱۳۷۰)(۱۳۶۰)

    ۱ -  بازمانده (۱۳۷۳)
    ۲ -  كاني مانگا (۱۳۶۶)
    ۳ -  گره (۱۳۶۴)
    ۴ -  زير باران (۱۳۶۳)


 فيلم شناسی :   كارگردان   مشاور كارگردان   نويسنده   تهيه كننده   مجري طرح   تدوين   با تشكر از  
  1. تهيه كننده  : (۲)مورد
    (۱۳۷۰)

    ۱ -  بازمانده (۱۳۷۳)
    ۲ -  همسر (۱۳۷۲)


 فيلم شناسی :   كارگردان   مشاور كارگردان   نويسنده   تهيه كننده   مجري طرح   تدوين   با تشكر از  
  1. مجري طرح  : (۱)مورد
    (۱۳۷۰)

    ۱ -  از كرخه تا راين (۱۳۷۱)


 فيلم شناسی :   كارگردان   مشاور كارگردان   نويسنده   تهيه كننده   مجري طرح   تدوين   با تشكر از  
  1. تدوين  : (۶)مورد
    (۱۳۷۰)(۱۳۶۰)

    ۱ -  بازمانده (۱۳۷۳)
    ۲ -  عمليات كركوك (۱۳۷۰)
    ۳ -  هور در آتش (۱۳۷۰)
    ۴ -  ابليس (۱۳۶۹)
    ۵ -  در مسلخ عشق (۱۳۶۹)
    ۶ -  بچه هاي طلاق (۱۳۶۸)


 فيلم شناسی :   كارگردان   مشاور كارگردان   نويسنده   تهيه كننده   مجري طرح   تدوين   با تشكر از  
  1. با تشكر از  : (۲)مورد
    (۱۳۸۰)(۱۳۷۰)

    ۱ -  عشق فيلم (۱۳۸۱)
    ۲ -  مسافر ري (۱۳۷۹)

    الفاتحهخبر غم انگیزی است.نوشتن این خبر حال آدم را بد می کند.اما شاید نوعی ادای دین باشد به بزرگ مرد سینمای ایران.

    سیف الله داد کارگردان سینما درگذشت.او نخستین کارگردان سینما بود که در پست معاونت سینمایی دولت قرار می گرفت.علاقه مندان سینما یقینا به خاطر می آورند که پس از انتصاب سیف الله داد به عنوان معاون سینمایی وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی (باوزارت مهاجرانی در دولت اول خاتمی) چه موج عظیمی از خشنودی فضای سینمای ایران را برگرفت.این خوشحالی چندان هم بیراه نبود چرا که داد دست به تحولات بزرگی در سینمای ایران زد که باعث شکوفایی هر چه بیشتر سینمای ایران در داخل و خارج از کشور شد.از جمله رویدادهای مهم دوره مدیریت او می توان به برداشتن شرط تصویب فیلمنامه،فعال کردن بخش خصوصی،اعطای مجوز به فیلم هایی که چند سال در محاق توقیف بودند( از جمله بانو،آدم برفی،دیدار و ...)، ایجاد فضای مناسب برای فعالیت برخی کارگردانان قهر کرده، کمرنگ کردن سانسور در سینما و چند ابتکار دیگر اشاره کرد. سیف الله داد کارگردان خوبی هم بود و همین سه فیلمش - زیر باران،کانی مانگا و بازمانده - هم آثاری با مشخصات کیفی در سینما ارزیابی می شوند.او مصمم بود تا اپیزود "تهران از ماورا" از مجموعه "تهران در جستجوی زیبایی" (درکنار داریوش مهرجویی و مهدی کرم پور) را بسازد که مرگ امانش نداد.او قبل از این یکی از اپیزودهای مجموعه "فرش ایزانی" را ساخته بود.داد در حالی که از مدتها پیش با عارضه سرطان درگیر بود عاقبت امروز و در ۵۴ سالگی بر اثر سکته قلبی در بیمارستان مهردرگذشت. بدون شک سینمای ایران این کارگردان فهیم را فراموش نخواهد کرد.خدایش بیامرزد.

بهمن عبداللهي

+ نوشته شده توسط سیامک آرش آزاد در سه شنبه ششم مرداد 1388 و ساعت 12:42 |

..

در ميان 10 سالي که از مرگ احمد شاملو مي گذرد، سالي که گذشت پرحادثه ترين سال براي خانه سفيد دهکده بود. اتفاق هايي در سال 87 پيرامون شاملو، خانه و اموالش افتاد که شايد اگر خود شاملو هم مي بود اظهار شگفتي مي کرد. در آخرين اتفاقي که در ماه هاي پاياني سال افتاد، سياوش شاملو فرزند ارشد احمد شاملو بخشي از وسايل خانه شاملو را با خود برد. البته او آنها را در يک مزايده خريده بود. اما ماجرا از کجا شروع شد؟آيدا شرح مي دهد؛ «در خرداد 1380 فهرست کاملي از وسايل خانه به تفکيک هديه ها، امانت ها و شخصي ها تهيه کردم و به سياوش شاملو دادم تا براي آنها از مراجع رسمي شماره ثبت بگيرد.»آيدا پرهيز دارد از بيان ماجراهاي مزايده و بردن پيپ، آخرين سيگار، موهاي چيده شده، کراوات ها، خودکار و مداد، زيرسيگاري و… اما در ميان هياهوي بادي که در نيمروز دهکده در شومينه مي پيچد گفت وگو از شعر آغاز مي شود و هر بار به خلوت خانه مي رسد تا اينکه آيدا زبان باز کند که؛ «نمي توانم خوشحال نباشم که سياوش لوازم را خريده چون ممکن بود به دست غريبه بيفتد. چه خوب که پسر شاملو آنها را خريد. مهم تشکيل موزه است. حالا چه من تاسيس کنم چه او.» به گفته وکلاي آيدا سال 84 طي اقامه دعوي مبني بر تقسيم ترکه بين وراث، خواهان سياوش شاملو اصالتاً و وکالتاً از سوي سامان و ساقي و خوانده خانم آيدا و سيروس شاملو پرونده گشوده شد. اين دعوي در پاييز همان سال به ثبت رسيد و دادنامه صادر شد. آيدا سرکيسيان در دادگاه حاضر نشد اما از آنجايي که اخطاريه ها به شخص ايشان ابلاغ شده بود، راي حضوري صادر شد. پيش از صدور راي، طبق رويه کارشناسان دادگستري آمدند و براي لوازم قيمت سمساري تعيين کردند. پس از صدور دادنامه، اجرائيه صادر و ابلاغ و آگهي مزايده هم صادر شد. برنامه مزايده لوازم شخصي شاملو در اجراي احکام دادگستري کرج توسط دادورز شماره پنج با حضور دادستان برگزار شد تا سياوش شاملو (فرزند ارشد شاملو) تمامي اجناس را با قيمت 550 ميليون تومان بخرد. در اين مزايده سياوش شاملو، مصطفي ظهوري (به وکالت از سوي آيدا) و شخصي ديگر حضور داشتند. مبلغ پايه براي کل لوازم توسط کارشناسان دادگستري 52 ميليون تومان تعيين شده بود. اين مزايده با اعتراض وکلاي آيدا باطل شد و کار به مزايده هاي دوم و سوم کشيده شد و در نهايت در مزايده سوم بار ديگر سياوش شاملو بود که اموال پدرش را اين بار با قيمت 326 ميليون تومان خريد. سياوش در واپسين روزهاي دي ماه سال گذشته تمام اموالي را که خريده بود از خانه شاملو در کرج خارج کرد.حالا خانه شاملو از درخت و خنجر و خاطره خالي است. سرديس شاملو در گوشه اتاق نشيمن ديگر به چشم نمي خورد. تابلوي نقاشي ايران درودي. برخي کتاب ها و عکس ها. اين خانه هرچند آيدا انکار کند اما شباهتي به آن خانه که سرتاسرش بوي شاملو را مي داد، ندارد. پنداري تنها چيزي که از بامداد شعر ايران در اين خانه باقي مانده، صداي جاودانه اوست. آيدا هنوز به خانه جديد عادت نکرده است. اين را مي شد از لابه لاي حرف هايش به راحتي فهميد. اما به گفته خودش او با چيزهاي ديگري هم خانه و هم خون است؛ «موطن آدمي در قلب کساني است که دوستش مي دارند.» به بهانه همين اتفاق هاست که در خانه شاملو نشسته ام تا با ريتا سرکيسيان (آيدا شاملو) گفت وگو کنم. آيدا مي گويد؛«حرف هاي مهم تري براي گفتن هست.» او خاطراتي را مرور مي کند که تاکنون بر زبان نياورده است. باد در دستگاه ضبط صدا هم زوزه مي کشد و کار را براي پياده کردن و تنظيم گفت وگو سخت مي کند. آيدا حرف مي زند؛چيزهايي هست که گفته نمي شود مگر آنگاه که اشاره يي به آن شود و بازگويي اش لازم شود. هيچ ديالوگي بين من و سياوش رد و بدل نشد. همه چيزهايي را که به مزايده گذاشته و در مزايده خريده بود، برد. هنوز نمي دانم کي هستم و کجايم. بنابراين هيچ کاري نمي کنم. فعلاً شاملو را گم کرده ام و دارم سعي مي کنم پيدايش کنم.

-بين اشيايي که اينجا بود به کدام يک دلبستگي بيشتري داشتيد که ديگر الان اينجا نيست؟

چيزهايي که سال هاست در سينه دارم جابه جا نمي شود، کرد. پي خودم مي گردم. شايد نوعي رهايي است، معلق، بي انتها..

-چرا؟

دريچه يي در آن بالا بسته شده. تا باز شود زمان مي برد. ارتباطم با همه چيز قطع شده اما سعي دارم دوباره برقرار شود.

-چه برنامه يي براي موزه شاملو در خانه شاملو داريد؟

تا به حال دوستداران شاملو که مي آمدند فضاي زندگي و خانه يي را که در آن مي زيست و مي نوشت مي ديدند البته آن موقع چيزهايي که براي موزه ضروري نيست فضا را تنگ کرده بود، حالا فضاي بيشتري در اختيار داريم. روزي شاملو گفت همه چيز را رها کن يک کاروان بخر بزن بريم هر جا که شد.

-شاملو تعلق خاطري به نگهداري اشيا نداشته است؟

( انگار آيدا اين موضوع را به خود يادآوري مي کند)

مدام اين اواخر اين را مي گفت. به ويژه از سال هاي 72 و 73. هرگز مقصدي تعيين نکرد. برايش مهم نبود. مي گفت برويم بالاخره به جايي مي رسيم. هر جا که باشد. دوست داشت جاهاي حيرت انگيز و ديدني ايران را کشف کنيم.

-آخرين سفري که رفتيد کي بود؟

سال 1993 که به سوئد دعوت شد. البته احمد ايران را خيلي دوست داشت. از بم حيرت زده شده بود. مي خواست سمت خاش و زاهدان و جاهايي که بزرگ شده بود برود. جنوب را ديده بوديم اما سمت سيستان و بلوچستان نرفتيم. ترکمن ها را هم خيلي دوست داشت. اشتياق سفر داشت. مي گفت در ايران در مناطقي درياچه هايي هست که فکرش را هم نمي توان کرد. حيرت مي کني. ناگهان در ماهان گنبد عظيم فيروزه يي شاه نعمت الله ولي و گنبد عظيم فيروزه يي سلطانيه را در دل کوير مي بيني که عظمت و وحدت و آرامش عجيبي به آدم مي دهد.
.
..


-حال شاملو براي سفر مساعد بود؟

من از خدا مي خواستم مدام در سفر باشيم. اما شرايط مناسب نبود و چيزهايي بود که مانع مي شد.

-چه چيزهايي؟

دارو، درمانش، نياز به مراقبت هاي بيمارستاني، گرفتگي عروق گردن، گرفتگي عروق پا، ديابت و فشار خون سخت نگران کننده بود. البته اينها را به خود احمد نمي گفتم. فيش هاي کتاب کوچه و کارهاي مانده اش را بهانه مي کردم. نمي توانستم بيماري اش را ناديده بگيرم. از سال 1374 خواب راحت نداشتيم. چندبار حال او سخت وخيم شد. پزشکان گرامي با تلاش زياد به دشواري توانستند او را به شرايط بهتري بازگردانند. طاقت فرسا بود. بيشتر تحت فشار سخت روحي قرار داشتيم..

-«کوه با نخستين سنگ ها آغاز مي شود/ انسان با نخستين درد/ - در من زنداني ستمگري بود که به آواز زنجيرش خو نمي کرد- / من با نخستين نگاهً تو آغاز شدم.» عاشقانه يي به نام «آيدا در آينه». نخستين باري که شاملو اين شعر را برايتان خواند به ياد مي آوريد؟

امکان دارد به ياد نداشته باشم؟ «آيدا در آينه» را که نوشت در خانه خيابان ويلا با مادر و خواهرهايش زندگي مي کرد. يک روز 11 صبح رفتم خانه شان، خودش خانه نبود. رفتم به اتاقش. تختش گوشه اتاق بود و کنار آن ميزي گذاشته بود. روي تخت نشستم و آيدا در آينه را روي ديوار ديدم، با خطي زيبا، با مداد و بدون قلم خوردگي، مرتب روي گچ ديوار سپيد نوشته شده بود. حيران شده بودم. ناگهان آمد تو ديد دارم شعرش را مي خوانم.

-واکنش شاملو در آن لحظه چه بود؟

(آيدا با حرارت به اين سوال پاسخ مي دهد)

گفت ديشب يکهو بيدار شدم و خواستم شعر بنويسم کاغذ دم دستم نبود روي ديوار نوشتم.

-بعد از آن روز هيچ وقت به آن خانه رفته ايد؟ آيا آن شعر هنوز هم روي ديوار است؟

بعد از آنکه ازدواج کرديم و مادرشان هم از آنجا رفتند، ديگر توي آن خانه نرفته ام. فقط از جلوش رد شده ام. از سرنوشت آن ديوار هم خبري ندارم. اما افسوس مي خورم که چرا آن تکه از گچ ديوار را برنداشتم. مي شد ديوار را با کاه گلش کند و جايش را به سادگي پر کرد. اتفاق عجيبي بود که هنوز ذهنم را درگير مي کند. کل ماجراي «آيدا در آينه» غريب بود. اول از من خواست بخوانم اما خودش با آن صداي بي نظيرش برايم خواند؛ لبانت به ظرافت شعر… چاپ که شد يک کلمه هم از شعر عوض نشد. بعد، از من مي پرسند شاملو را چگونه دوست داشتي.

-شاملو را چگونه دوست داشتيد؟

(مي خندد) او اصلاً به آدم فرصت نمي داد. فرصت نفس کشيدن… 40 سال زندگي در فضايي معلق. پاهايم در تمام مدت زندگي با او روي زمين نبود. مدام در ميدان مغناطيسي جاذبه او به اين سو و آن سو کشيده مي شدم. پس از رفتنش يکهو خودم را روي زمين يافتم، رهاشده؛ تجربه يي نو، زندگي جديد و سخت بدون شاملو.

-شاعر همه آن شعرهايي را که براي آيدا مي سرود در دفتر جداگانه مي نوشت ؟

فکرش را هم نمي توانم بکنم. با آن همه کار و دغدغه و مجله و… شعرهايش را دفتر به دفتر با آن خط زيبايش برايم مي نوشت. به او مي گفتم اينها که چاپ خواهد شد. اما با تمام شوق آنها را مي نوشت. با تنظيم و دقت ويژه خودش.

-آن دست نوشته ها را هنوز هم داريد؟

البته. تصميم به چاپشان هم دارم. اما نياز به دقت فراوان دارد. شاملو يا کاري را نمي کرد يا با نهايت دقت و درستي انجام مي داد. اين روزها من در مرحله اول به سر مي برم.

-«آخرين عيد نوروز با شاملو» را به خاطر مي آوريد؟
.
دي ماه 78 که رعد ساعت سه نيمه شب سر درخت صنوبر ما را از هم پاشاند، اثر بدي روي شاملو گذاشت. چيزي نگفت و منتظر ماند. شب عيد بود که داشتم سبزي پلو با ماهي، يکي از غذاهاي مورد علاقه شاملو را درست مي کردم. برنج را آبکش کرده بودم و سبزي هم آماده بود. ماهي را هم آماده کرده بودم لاي کاغذ فويل گذاشته بودم. ناگهان سر از بيمارستان درآورديم. چند روز بعد که شاملو حالش کمي بهتر شد آمدم سري به خانه بزنم. در را که باز کردم بوي وحشتناکي خانه را پر کرده بود. ماهي و برنج را توي يخچال گذاشته بودم اما يادم رفته بود در يخچال را ببندم. همه چيز فاسد شده بود..

-و نخستين عيد؟

ما 14 فروردين 41 همديگر را براي اولين بار ديديم. پس تا عيد بعدي يک سال مانده بود. البته مناسبت ها زياد مهم نيست. لحظه ها و حس ها در هر موقعيتي مهم تر است.

غاز او مي خواهم از نخستين گفت وگوي خود با شاملو بگويد؛ف هنوز هم به آن بالکن فکر مي کنيد؟ بالکني که به حياط خانه شاملو مشرف بود؟

دو سه ماه اول فقط همديگر را نگاه مي کرديم. روزي در حياط خانه بود و من در بالکن.آمد جلو پرسيد؛ «اسمت آيداست؟» هيچ وقت يادم نمي رود. يک لحظه حس کردم آنچنان دارد به سمت دلم هجوم مي آورد که فکر کردم دارم از پشت مي افتم.

-جواب شما چه بود؟

شوکه شدم. کمي خودم را گرفتم و گفتم «شايد،». دوست نداشتم حرفي رد و بدل شود. مشتاق آن لحظه هاي خاموشً آکنده از حس بودم.

(پيش از آنکه بخواهم پرسش بعدي را طرح کنم، آيدا شاملو از شب هاي شعر شاملو مي گويد.)

روزي شاملو براي شب شعري به انجمن ايران و امريکا که در خيابان پارک بود و حالا به کانون پرورش فکري کودکان و نوجوانان تبديل شده، دعوت شد. در حياط انجمن نيمکت هاي چوبي به تعداد خيلي زياد چيده بودند. پشت تريبون هم قاليچه زيبايي آويخته بودند. گرم ترين و عجيب ترين شب شعر شاملو بود.

-چرا؟

چون حس شاملو و حاضران يکي شده بود. گاه باهم يک صدا مي شدند و شعرهايش را مي خواندند. فضاي گرمي بود و هر کسي از هر گوشه شعري درخواست مي کرد. ارتباط خوبي ميان شاملو و حضار برقرار شده بود. شاملو هم خيلي سر شوق آمده بود.

-شب شعر لس آنجلس پس از آن سخنراني تاريخي چطور؟

سال 1990 بود. البته فضاي شب شعر دانشگاه يو سي ال اي لس آنجلس هم عجيب بود. آن شب خيلي ها در مراسم گريستند. آن شب شعر مدتي پس از سخنراني معروف «نگراني هاي من» (که نام اصلي اش است؛ حقيقت چقدر آسيب پذير است،) برگزار مي شد. پس از آن سخنراني کساني به عمد منظور شاملو را ديگرگونه نقل کردند و آن سخنراني را توهين به فردوسي دانستند تا حقيقت سخن شاملو لوث شود، شايع شد که شعبان جعفري دستور دارد شاملو را در لس آنجلس با کارد بزند. بعضي از دوستان تماس گرفتند و گفتند جو خراب است، مبادا بياييد، مي خواهند شاملو را کارد بزنند.

-واکنش شما و شاملو چگونه بود؟

شاملو نظاره مي کرد. اما من در پاسخ آنها گفتم هيچ کس در دنيا نيست که شاملو را کارد بزند. لجباز هم که بودم و اصرار داشتم که برويم. خلاصه با ماشين آمدند ما را تا سالن دانشگاه ببرند. شاملو هم که لجبازتر از من بود. نزديک دانشگاه که شديم راننده به اصرار شاملو توقف کرد و شاملو براي چاق سلامتي با مردم ميان جمعيت رفت. اما چون راه زيادي تا سالن باقي بود و شاملو به خاطر درد پا نمي توانست زياد راه برود، دوباره سوار ماشين شديم و به سمت سالن رفتيم.

(نيازي به پرسش نيست، آيدا با اشتياق به حرف زدن درباره شاعر عاشقانه ها و شبانه ها ادامه مي دهد.)

پر از انرژي بود، گرم و پرحرارت. گاه بهش مي گفتم آتشفشان. از خودش حرارت ساطع مي کرد. گاه احساس مي کردم مقابل اين همه انرژي و حرارت دارم مي سوزم. گاه ازش دور مي شدم. انرژي اش را به اطرافيان نيز منتقل مي کرد. هنوز که هنوز است اين انرژي در سرتاسر خانه سيلان دارد.

-و ارتباط شاملو با ديگر شاعرها ؟

کتاب شعرهاي لورکا در تمام اين سال ها، در بدترين و بهترين حالت هاي روحي، در عاشقانه ترين لحظه ها همدم او بود.

-شاعرهاي ايراني؟ با کدام يک عجين تر بود؟

ارتباط عجيب تري با حافظ داشت. حافظ و لورکا ياران و همدمان هميشگي شاملو بودند.

..

-به خلوت خانه شاملو برگرديم، چرا واکنشي نشان نداديد؟ مگر وسايلي که از خانه برده شد، ميراث شاملو نبودند؟

به عمد هيچ کاري نکرديم. بگذاريد مردم قضاوت کنند. قصد داريم همه اتفاق هايي را که افتاده در دوسيه هايي جمع آوري کنيم تا براي آيندگان بماند. آنها هم تقصيري ندارند. وقتي کينه در دل آدم جا خوش کند نمي توان کاري کرد. « در حيرتم از گفت وگويي عبث با باد، که همه چيز را در هم آشفته است و سخني بي حاصل با خاک، که پيوسته مي پايد و واژه هاي خود را مي خورد.» اين را از قول پاز گفتم. البته نبايد يک طرفه قضاوت کنيم. بالاخره هر کس دليل هاي خاص خودش را دارد. هميشه بايد به تمام شرايط که ماجرا را به جاهاي ناخوشايند مي کشاند، توجه کرد. ما که نمي دانيم چه اتفاق هايي افتاده است. اگر سياوش احساس مي کند با احداث موزه احساس بهتري خواهد داشت من نيز خوشحال خواهم شد. من از روز اول هم همين را گفتم. به هر حال مهم اين است که يادگارها حفظ شود. چه اينجا چه جاي ديگر. تازه اگر دو جا يادگارهايي از شاملو باشد که چه بهتر.

(و گفت وگو ها با نقل قولي از يک نويسنده و متفکر به آخر مي رسد.)

اميلي ديکنسون گفته؛

بهاي هر لحظه وجد را بايد با رنج درون پرداخت

به نسبتي سخت و لرزآور به ميزان آن وجد

بهاي هر ساعت د لپذير را با سختي دلگزاي سال ها…

انسان بدون رنج انسان نمي تواند باشد. راستي، هرگز هيچ کس نتوانست رنجي را که در عمق جان شاملو بود بيرون بکشد. همواره آن را در سکوت با خود داشت…

(مي رود و پشت کامپيوترش مي نشيند. يکي از شعرهاي شاملو را دم دست گذاشته است. صداي بامداد در خانه مي پيچد. اين بار رساتر از هميشه ها. باد ميانه به هم زن و پرهياهو دست از تلاش مي کشد ، شايد آهنگ خانه يي ديگر کرده است. پيش از آنکه به تنهايي خود پناه برم از ديگران شکوه آغاز مي کنم…)


__________________
وسيع باش و تنها و سر به زير و سخت
.......

+ نوشته شده توسط سیامک آرش آزاد در یکشنبه چهارم مرداد 1388 و ساعت 12:5 |

 

احمد شاملو روز ۲۱ اذر ۱۳۰۴ به دنیا امد،از پدری حیدر نام که نظامی بود و مادری به نام کوکب.نوزادی اش را در رشت و کودکی و نو جوانی اش را در اصفهان،شیراز،سمیرم،زاهدان،خاش مشهد،بیرجند،گرگان و ارومیه می گذراند. تا سوم دبیرستان درس می خواند و بعد عطای مدرک گرفتن را به لقایش می بخشد.شهریور ۲۰ که از راه می رسد با تحلیل ان روز هاش،در فعالیت سیاسی بر ضد متفقین مشغول می شود.کمی بعد دستگیر و مدتی در زندان شهربانی تهران می ماند، و بعد می فرستندش زندان شوروی ها در رشت که به قول خودش "یک سال و نه ماه" انجا بود.یکروز ازادش می کنند با همان لباس پاره پوره ویک جفت دمپایی،بی پول. خودش را می رساند تهران و بعد برای پیوستن به خانوادهمی رود اورمیه.

سال ۱۳۲۶ ازدواج می کند که حاصلش سه پسر و یک دختر است.در همین سال مجموعه ای از اثارش را منتشر می کند که بعدها ان را از شناسنامه کاری اش حذف می کند. از همین سال ها به روزنامه نگاری رو می اورد و با نیما یوشیج اشنا می شود.

سال ۱۳۳۰ مجموعه شعر "قطعنامه" را منتشر می کند و دو سال بعد "اهن ها و احساس ها" را که پلیس ان را در چاپخانه توقیف کرده و می سوزاند. چندی بعد دستگیر و روانه زندان موقت شهربانی می شود ، یک سال بعد ازاد می شود و سال ۱۳۳۶ مجموعه شعر "هوای تازه" را انتشار می دهد. نوروز ۱۳۴۱ با "ایدا سرکیسیان" اشنا می شود و دو سال بعد با او ازدواج می کند و "ایدا در اینه" و "لحظه ها و همیشه ها" را منتشر می کند. با تشکیل کانون نویسندگان در سال ۱۳۴۶ به عضویت ان در می اید.و اثار مختلفی در شعر،تحقیق ادبی،ترجمه و روزنامه نگاری نشر می دهد.پاییز ۱۳۵۵ ایران را ترک می کند،چندی در امریکا زندگی کرده و بعد به لندن می رود تا سردبیری هفته نامه "ایرانشهر" را همزمان با انقلاب به عهده بگیرد. چندی بعد به تهران بر می گردد و "کتاب جمعه" را تا ۳۶ شماره منتشر می کند. پس از ان بیشتر وقتش را به کتاب کوچه اختصاص می دهد که تا امروز یازده جلدش انتشار یافته است. نخستین نوارهای صوتی شعرخوانی او سال ۱۳۵۱ انتشار می یابد که به شعر های حافظ،مولوی،نیما،خیام و شعر های خودش اختصاص دارند. "ابراهیم در اتش" در همین زمان انتشار می یابد.

سال ۱۳۶۷ به دعوت دومین کنگره بین المللی ادبیات به همراه عزیز نسین،درک والکوت،پدرو شیموزه و... به ارلانگن دعوت می شود و با عنوان "من دردمشترکم،مرا فریاد کن" سخنرانی می کند. مدتی بعد به ایران بر می گردد و شروع می کند به ترجمه "دن ارام" میخاییل شولوخف.

دو سال بعد میهمان مدعوسیرای ۹۰ می شود.مهره های گردنش را عمل می کند. چند شب شعر به نفع زلزله زدکان ایرانی و اوارگان کرد عراقی برگزار کرده، چندی بعد در یک مصاحبه بی تابیش را برای بازگشت به ایران اعلام می کند ، و بر می گردد. پس از این احمد شاملو چند جایزه بین المللی را از ان خود می کند و حتی تا مراحل نهایی دریافت جایزه نوبل ادبی پیش می رود.او در تمام این سال ها علاوه بر فعالیت های پر شمارش با بیماری دست به گریبان بود ،چندین بار در بیمارستان بستری و مورد جراحی قرار گرفت. اردیبهشت ۱۳۷۶ پزشکان مجبور می شوند پای راستش را قطع کنند. سه سال بعد می رسیم به همان چهارشنبه اخر تیر ماه و بیهوشی که به سراغش می اید تا شامگاه دوم مرداد که خاموش می شود....

...............................................................................................

 

۱.    شاعر

آهنگ های فراموش شده – آهن ها و احساس-شعر 23 – قطع نامه – هوای تازه – باغ آینه – لحظه ها و همیشه ها – آیدا در آینه – آیدا : درخت و خنجر و خاطره –ققنوس در باران – مرپیه های خاک – شکفتن در مه – ابراهیم در آتش – دشنه در دیس – ترانه های کوچک غربت – مدایح بی صله – در آستانه – حدیث بی قراری هامان – اشعار چاپ نشده .

 

۲.      روزنامه نگار

سخن نو – روزنه – خواندنی ها – آتش بار – بامشاد – آشنا – اطلاعات – بارو – خوشه – کیهان – کتاب هفته – ایران شهر –آیندگان – کتاب جمعه و . . .

 

۳.      مترجم

لورکا – مارگوت بیکل – لنگستون هیوز – اوکتاویو پاز – هایکو – غزل غزل های سلیمان – شازده کوچولو – دن آرام – پابرهنه ها – طلا در لجن – پسران مردی که قلبش را سنگ بود – لئون مورن ِ کشیش – زهر خند – همچون کوچه ای بی انتها ( اشعار دیگران ) –برزخ – قصه های بابام – دماغ – دست به دست – زنگار (خزه ) – بگذار سخن بگویم – افسانه های کوچک چینی – سربازی از یک دوران سپری شده – لب خند تلخ – مفت خورها – سی زیف و مرگ – درخت سیزدهم – 8149 – مرگ کسب و کار من است – نصف شب است دیگر ، دکتر شوایتزر – کیل کمش – عروسی خون – یرما – خانه برناردا آلبا – عیسا دیگر یهودا دیگر .

 

۴.      فرهنگ نویس

کتاب کوچه : جامع لغات ف اصطلاحات ، تعبیرات فارسی

 

۵.      آکادمی و تدریس

فرهنگستان زبان ایران (1350) – دانشگاه صنعتی شریف (1351) – دانشگاه بو علی ( 1355 ) – دانشگاه برکلی (1369) .

 

۶.      تصحیح متن

حافظ – خیام – نظامی – ابو سعید ابوالخیر – بابا طاهر .

 

۷.      مقاله نویس

از مهتابی به کوچه

 

۸.      قصه های کوتاه و سفرنامه

زن پشت در مفرعی – زیر خیمه گر گرفته شب – درها و دیوار بزرگ چین – سفر میمنت اثر ایالات متفرقه ء امریق .

 

۹.      ادبیات کودکان

پریا – دخترای ننه دریا –چی شد که دوستم داشتن – خروس زری پیرهن پری – بارون – یل و اژدها – ملکه سایه ها – دروازه بخت – هفت کلاغون .

 

۱۰.  دستور زبان ، رسم الخط ، مقولات فنی

دستور زبان فارسی

 

۱۱.  رادیو تلویزیون و سینما و تئاتر

فیلم نامه نویسی – دیالوگ نویسی – نگارش  آنتیگون – گفتار حمام گنج علی خان – مستند سیستان و بلوچستان – پاوه ، شهری از سنگ – آنا قلیچ داماد می شود – مشهد ، دو راهی دین و دنیا – حلوا برای زنده ها – تخت ابو نصر – اتو بیو گرافی میراث –برنامه های رادیویی برای کودکان و نوجوانان – تصحیح گفتار چندین فیلم پر فروش – تاثیر بر دیالوگ تئاتر مدرن ایران .

 

۱۲.  روشن فکر متعهد

قله روشن فکری و محور اصلی روشن فکران ایران – موضع گیری مسئولانه و حضور در جریانات روشن فکرانه – شرکت در جلسات ملی و جهانی – سخنرانی در دانشگاهها و در جمع روشنفکران از جمله : هاروارد ، ام. آی . تی . – بوستون – یو.سی.ال.ا. – انجمن قلم آمریکا – پرینستون – بزکلی – شیکاگو – راتگزز – دالاس – کالیفرنیای جنوبی – آستین – یوته بوری – خانه مردم سوئد – به دلایل سیاسی ، پیشنهاد دانشگاه کلمبیای نیویورک را برای کمک به تدوین کتاب کوچه نمی پذیرد – پیشنهاد دانشگاه پرینستون را نیز رد می کند – کانون نویسندگان ایران –مقالات متعدد در مورد تعهد هنر بویژه نقاشی و کاریکاتور .

 

۱۳- فعال سياسی

(۳-۱۳۲۱)شرکت در فعاليتهای سياسی در مناطق شمال کشور - در تهران دستگير و به زندان شوروی در رشت منتقل می شود .

 

(۵-۱۳۲۴)با آغاز حکومت پيشه وری و دموکرات ها با پدرش جلوی جوخه اتش قرار می گيرد .

 

(۴-۱۳۳۲)پس از فرارهای متعدد ،در چاپخانه روزنامه اطلاعات دستگير می شود .زندانی سياسی در زندان موقت شهربانی و زندان قصر.

 

۱۴.جوايز

جايزه <<آزادی بيان >>سازمان حقوق بشر نيويورک (۱۳۶۹)

جايزه استيگ داگرمن ، تحت عنوان <شعر شاملو قلب جهان را لمس می کند >>در تاريخ ۵ ژوئن ۱۹۹۹ سوئد . دعوت به هلند برای دريافت جايزه بنياد شاعران  همه ملت ها به نام << واژه ء آزادی >>....

 

 

+ نوشته شده توسط سیامک آرش آزاد در یکشنبه چهارم مرداد 1388 و ساعت 11:52 |