تبليغاتX
حرف های من

ازروز شنبه  22شهريور 1376 كار من در دفتر مطبوعاتي زنده ياد"كريم شفائي" آغاز شد.

   درست است كه قبل از آن از سال73 تا 75 به عنوان به عنوان خبرنگار ماهنامه سروش نوجوان  در استان بودم  و چندين گزارش و خبر فرهنگي من در آن مجله چاپ شد و گزارشم در مورد ارک تبریز به عنوانگزارش برتر در سال ۷۴ انتخاب شد و همچنين در تعطيلات تابستاني سال 74 به مدت سه ماه به عنوان مصصح در روزنامه مهدآزادي فعالیت کردم .

اما از 22شهريور كار من در آن دفتر آغاز شد. در آن سالها شفائي سرپرست روزنامه هاي كاروكارگر،اخبار،پيام دانشجو و نسل فردا بود و همچنين مدير اجرايي نشريات ارك و صاحب بود. و من نيز در كنار ديگر دوستان كار مي كردم. در ماه هاي  اول در قسمت جذب آگهي و وصول مبالغ آگهي هاي چاپ شده فعاليت مي كردم. اما از اسفند 76با حضور در اولين مصاحبه مهندس محمدزاده استاندار وقت آذربايجان شرقي كار خبرنگاري من شروع شد.

    در آن سالها شفائي  از ساعت 7صبح تا پاسي از شب در دفتر كار مي كرد و ما نيز همراهش بوديم.در آن روزها كه تازه دولت خاتمي كار خود را شروع كرده بود و صحبت از آزدي بيان ومطبوعات  به عنوان ركني از دمكراسي مطرح بود .

   از سال 76 تا 17 مرداد81 بجز چند ماهي كه با نشريه " پيام نو" همكاري كردم، در كنار شفائي بودم و از آن همه نشريه تنها سرپرستي " كاروكارگر" مانده بود.

   از مرداد 81نيز به عنوان سردبير هفته نامه " پيام روز سراب" با صاحب امتيازي و مدير مسئولي " آقاي حسين انواري" كارم را ادامه دادم و انتشارمداوم و منظم ۳۶۵شماره با همكاري ديگر دوستان حاصل اين همكاري است كه همچنان ادامه دارد.

     بگذريم، كار در نشريات در همه جا بخصوص در شهرمان يك نوع عشق و علاقه مي خواهد چون با توجه به دغدغه هاي مادي و معنوي و روحي و..... بايد عاشق باشي تا ادامه دهي .

      از همه كساني كه در اين سالها با راهنمايي هاي خود مرا  در این راه همراهی کردند تشكر و قدر داني كرده و براي همه اين عزيزان موفقيت و سربلندي از درگاه ايزد منان خواهانم.

 

 

                      سيز ساغ        بيز سلامت

 

 

 

یک نکته : این مطلب برای سومین سال پیاپی تکرار می شود چون ..........................

+ نوشته شده توسط سیامک آرش آزاد در دوشنبه بیست و سوم شهریور 1388 و ساعت 9:34 |

 

تهدمت و الله اركان الهدى و انطمست اعلام التقى و انفصمت العروة الوثقى قتل ابن عم المصطفى ...

(نداى آسمانى)

على عليه السلام پس از خاتمه جنگ نهروان و بازگشت بكوفه در صدد حمله بشام بر آمد و حكام ايالات نيز در اجراى فرمان آنحضرت تا حد امكان به بسيج پرداخته و گروههاى تجهيز شده را بخدمت وى اعزام داشتند.

تا اواخر شعبان سال چهلم هجرى نيروهاى اعزامى از اطراف وارد كوفه شده و باردوگاه نخيله پيوستند،على عليه السلام گروههاى فراهم شده را سازمان رزمى داد و با كوشش شبانه روزى خود در مورد تأمين و تهيه كسرى ساز و برگ آنان اقدامات لازمه را بعمل آورد،فرماندهان و سرداران او هم كه از رفتار و كردار معاويه و مخصوصا از نيرنگهاى عمرو عاص دل پر كينه داشتند در اين كار مهم حضرتش را يارى نمودند و بالاخره در نيمه دوم ماه مبارك رمضان از سال چهلم هجرى على عليه السلام پس از ايراد يك خطابه غراء تمام سپاهيان خود را بهيجان آورده و آنها را براى حركت بسوى شام آماده نمود ولى در اين هنگام خامه تقدير سرنوشت ديگرى را براى او نوشته و اجراى طرح وى را عقيم گردانيد.

فراريان خوارج،مكه را مركز عمليات خود قرار داده بودند و سه تن از آنان باسامى عبد الرحمن بن ملجم و برك بن عبد الله و عمرو بن بكر در يكى از شبها گرد هم آمده واز گذشته مسلمين صحبت ميكردند،در ضمن گفتگو باين نتيجه رسيدند كه باعث اين همه خونريزى و برادر كشى،معاويه و عمرو عاص و على عليه السلام ميباشند و اگر اين سه نفر از ميان برداشته شوند مسلمين بكلى آسوده شده و تكليف خود را معين مى‏كنند،اين سه نفر با هم پيمان بستند و آنرا بسوگند مؤكد كردند كه هر يك از آنها داوطلب كشتن يكى از اين سه نفر باشد عبد الرحمن بن ملجم متعهد قتل على عليه السلام شد،عمرو بن بكر عهده‏دار كشتن عمرو عاص گرديد،برك بن عبد الله نيز قتل معاويه را بگردن گرفت و هر يك شمشير خود را با سم مهلك زهر آلود نمودند تا ضربتشان مؤثر واقع گردد نقشه اين قرار داد بطور محرمانه و سرى در مكه كشيده شد و براى اينكه هر سه نفر در يكموقع مقصود خود را انجام دهند شب نوزدهم ماه رمضان را كه شب قدر بوده و مردم در مساجد تا صبح بيدار ميمانند براى اين منظور انتخاب كردند و هر يك از آنها براى انجام ماموريت خود بسوى مقصد روانه گرديد،عمرو بن بكر براى كشتن عمرو عاص بمصر رفت و برك بن عبد الله جهت قتل معاويه رهسپار شام شد ابن ملجم نيز راه كوفه را پيش گرفت.

برك بن عبد الله در شام بمسجد رفت و در ليله نوزدهم در صف يكم نماز ايستاد و چون معاويه سر بر سجده نهاد برك شمشير خود را فرود آورد ولى در اثر دستپاچگى شمشير او بجاى فرق معاويه بر ران وى اصابت نمود.

معاويه زخم شديد برداشت و فورا بخانه خود منتقل و بسترى گرديد و ضارب را نيز پيش او حاضر ساختند،معاويه گفت تو چه جرأتى داشتى كه چنين كارى كردى؟

برك گفت امير مرا معاف دارد تا مژده دهم:معاويه گفت مقصودت چيست؟برك گفت همين الان على را هم كشتند:معاويه او را تا تحقيق اين خبر زندانى نمود و چون صحت آن معلوم گرديد او را رها نمود و بروايت بعضى (مانند شيخ مفيد) همان وقت دستور داد او را گردن زدند.

چون طبيب معالج زخم معاويه را معاينه كرد اظهار نمود كه اگر امير اولادى نخواهد ميتوان آنرا با دوا معالجه نمود و الا بايد محل زخم با آهن گداخته داغ گردد،معاويه گفت تحمل درد آهن گداخته را ندارم و دو پسر (يزيد و عبد الله) براى من‏كافى است (1) .

عمرو بن بكر نيز در همان شب در مصر بمسجد رفت و در صف يكم بنماز ايستاد اتفاقا در آنشب عمرو عاص را تب شديدى رخ داده بود كه از التهاب و رنج آن نتوانسته بود بمسجد برود و به پيشنهاد پسرش قاضى شهر را براى اداى نماز جماعت بمسجد فرستاده بود!

پس از شروع نماز در ركعت اول كه قاضى سر بسجده داشت عمرو بن بكر با يك ضربت شمشير او را از پا در آورد،همهمه و جنجال در مسجد بلند شد و نماز نيمه تمام ماند و قاتل بدبخت دست بسته بچنگ مصريان افتاد،چون خواستند او را نزد عمرو عاص برند مردم وى را بعذابهاى هولناك عمرو عاص تهديدش ميكردند عمرو بن بكر گفت مگر عمرو عاص كشته نشد؟شمشيرى كه من بر او زده‏ام اگر وى از آهن هم باشد زنده نمى‏ماند مردم گفتند آنكس كه تو او را كشتى قاضى شهر است نه عمرو عاص!!

بيچاره عمرو آنوقت فهميد كه اشتباها قاضى بيگناه را بجاى عمرو عاص كشته است لذا از كثرت تأسف نسبت بمرگ قاضى و عدم اجراى مقصود خود شروع بگريه نمود و چون عمرو عاص علت گريه را پرسيد عمرو گفت من بجان خود بيمناك نيستم بلكه تأسف و اندوه من از مرگ قاضى و زنده ماندن تست كه نتوانستم مانند رفقاى خود مأموريتم را انجام دهم!عمرو عاص جريان امر را از او پرسيد عمرو بن بكر مأموريت سرى خود و رفقايش را براى او شرح داد آنگاه بدستور عمرو عاص گردن او هم با شمشير قطع گرديد بدين ترتيب مأمورين قتل عمرو عاص و معاويه چنانكه بايد و شايد نتوانستند مقصود خود را انجام دهند و خودشان نيز كشته شدند.

اما سرنوشت عبد الرحمن بن ملجم:اين مرد نيز در اواخر ماه شعبان سال چهلم بكوفه رسيد و بدون اينكه از تصميم خود كسى را آگاه گرداند در منزل يكى از آشنايان خود مسكن گزيد و منتظر رسيدن شب نوزدهم ماه مبارك رمضان شد،روزى بديدن يكى از دوستان خود رفت و در آنجا زن زيباروئى بنام قطام را كه پدر و برادرش در جنگ نهروان بدست على عليه السلام كشته شده بودند مشاهده كرد و در اولين برخورد دل از كف داد و فريفته زيبائى او گرديد و از وى تقاضاى زناشوئى نمود.

قطام گفت براى مهريه من چه خواهى كرد؟گفت هر چه تو بخواهى!

قطام گفت مهر من سه هزار درهم پول و يك كنيز و يك غلام و كشتن على بن ابيطالب است: (چه مهر سنگينى!شاعر گويد)

فلم ار مهرا ساقه ذو سماحة 
كمهر قطام من غنى و معدم‏ 
ثلاثة آلاف و عبدو قنية 
و ضرب على بالحسام المسمم‏ 
و لا مهر اغلى من على و ان غلا 
و لا فتك الا دون فتك ابن ملجم.

يعنى تا كنون نديده‏ام صاحب كرمى را از توانگر و درويش كه (براى زنى) مانند مهر قطام مهر كند. (و آن عبارت است از) سه هزار درهم پول و غلام و كنيزى و ضربت زدن بعلى عليه السلام با شمشير زهر آلود.

و هيچ مهرى هر قدر هم سنگين و گران باشد از كشتن على عليه السلام گرانتر نيست و هيچ ترورى مانند ترور ابن ملجم نيست.بارى ابن ملجم كه خود براى كشتن آنحضرت از مكه بكوفه آمده و نميخواست كسى از مقصودش آگاه شود خواست قطام را آزمايش كند لذا بقطام گفت آنچه از پول و غلام و كنيز خواستى برايت فراهم ميكنم اما كشتن على بن ابيطالب را من چگونه ميتوانم انجام دهم؟

قطام گفت البته در حال عادى كسى نميتواند باو دست يابد بايد او را غافل گير كنى و غفلة بقتل رسانى تا درد دل مرا شفا بخشى و از وصالم كامياب شوى و چنانچه در انجام اينكار كشته گردى پاداش آخرتت بهتر از دنيا خواهد بود!!ابن ملجم كه ديد قطام نيز از خوارج بوده و همعقيده اوست گفت بخدا سوگند من بكوفه نيامده‏ام مگر براى همين كار!قطام گفت من نيز در انجام اين كار ترا يارى‏ميكنم و تنى چند بكمك تو ميگمارم بدينجهت نزد وردان بن مجالد كه با قطام از يك قبيله بوده و جزو خوارج بود فرستاد و او را در جريان امر گذاشت و از وى خواست كه در اينمورد بابن ملجم كمك نمايد وردان نيز (بجهت بغضى كه با على عليه السلام داشت) تقاضاى او را پذيرفت.

خود ابن ملجم نيز مردى از قبيله اشجع را بنام شبيب كه با خوارج همعقيده بود همدست خود نمود و آنگاه اشعث بن قيس يعنى همان منافقى را كه در صفين على عليه السلام را در آستانه پيروزى مجبور بمتاركه جنگ نمود از انديشه خود آگاه ساختند اشعث نيز بآنها قول داد كه در موعد مقرره او نيز خود را در مسجد بآنها خواهد رسانيد،بالاخره شب نوزدهم ماه مبارك رمضان فرا رسيد و ابن ملجم و يارانش بمسجد آمده و منتظر ورود على عليه السلام شدند.

مقارن ورود ابن ملجم بكوفه على عليه السلام نيز جسته و گريخته از شهادت خود خبر ميداد حتى در يكى از روزهاى ماه رمضان كه بالاى منبر بود دست بمحاسن شريفش كشيد و فرمود شقى‏ترين مردم اين مويها را با خون سر من رنگين خواهد نمود و بهمين جهت روزهاى آخر عمر خود را هر شب در منزل يكى از فرزندان خويش مهمان ميشد و در شب شهادت نيز در منزل دخترش ام كلثوم مهمان بود.

موقع افطار سه لقمه غذا خورد و سپس بعبادت پرداخت و از سر شب تا طلوع فجر در انقلاب و تشويش بود،گاهى بآسمان نگاه ميكرد و حركات ستارگان را در نظر ميگرفت و هر چه طلوع فجر نزديكتر ميشد تشويش و ناراحتى آنحضرت بيشتر ميگشت بطوريكه ام كلثوم پرسيد:پدر جان چرا امشب اين قدر ناراحتى؟فرمود دخترم من تمام عمرم را در معركه‏ها و صحنه‏هاى كارزار گذرانيده و با پهلوانان و شجاعان نامى مبارزه‏ها كرده‏ام،چه بسيار يك تنه بر صفوف دشمن حمله‏ها برده و ابطال رزمجوى عرب را بخاك و خون افكنده‏ام ترسى از چنين اتفاقات ندارم ولى امشب احساس ميكنم كه لقاى حق فرا رسيده است.

بالاخره آنشب تاريك و هولناك بپايان رسيد و على عليه السلام عزم خروج از خانه را نمود در اين موقع چند مرغابى كه هر شب در آن خانه در آشيانه خودميخفتند پيش پاى امام جستند و در حال بال افشانى بانگ همى دادند و گويا ميخواستند از رفتن وى جلوگيرى كنند!

على عليه السلام فرمود اين مرغ‏ها آواز ميدهند و پشت سر اين آوازها نوحه و ناله‏ها بلند خواهد شد!ام كلثوم از گفتار آنحضرت پريشان شد و عرض كرد پس خوبست تنها نروى.على عليه السلام فرمود اگر بلاى زمينى باشد من به تنهائى بر دفع آن قادرم و اگر قضاى آسمانى باشد كه بايد جارى شود.

على عليه السلام رو بسوى مسجد نهاد و به پشت بام رفت و اذان صبح را اعلام فرمود و بعد داخل مسجد شد و خفتگان را بيدار نمود و سپس بمحراب رفت و بنماز نافله صبح ايستاد و چون بسجده رفت عبد الرحمن بن ملجم با شمشير زهر آلود در حاليكه فرياد ميزد لله الحكم لا لك يا على ضربتى بسر مبارك آنحضرت فرود آورد (2) و شمشير او بر محلى كه سابقا شمشير عمرو بن عبدود بر آن خورده بود اصابت نمود و فرق مباركش را تا پيشانى شكافت و ابن ملجم و همراهانش فورا بگريختند.

خون از سر مبارك على عليه السلام جارى شد و محاسن شريفش را رنگين نمود و در آنحال فرمود :

بسم الله و بالله و على ملة رسول الله فزت و رب الكعبة.

(سوگند بپروردگار كعبه كه رستگار شدم) و سپس اين آيه شريفه را تلاوت نمود:

منها خلقناكم و فيها نعيدكم و منها نخرجكم تارة اخرى (3) .

(شما را از خاك آفريديم و بخاك بر ميگردانيم و بار ديگر از خاك مبعوث‏تان ميكنيم) و شنيده شد كه در آنوقت جبرئيل ميان زمين و آسمان ندا داد و گفت:

تهدمت و الله اركان الهدى و انطمست اعلام التقى و انفصمت العروة الوثقى قتل ابن عم المصطفى قتل على المرتضى قتله اشقى الاشقياء. (بخدا سوگند ستونهاى هدايت در هم شكست و نشانه‏هاى تقوى محو شد و دستاويز محكمى كه ميان خالق و مخلوق بود گسيخته گرديد پسر عم مصطفى صلى الله عليه و آله كشته شد،على مرتضى بشهادت رسيد و بدبخت‏ترين اشقياء او را شهيد نمود .)

همهمه و هياهو در مسجد بر پا شد حسنين عليهما السلام از خانه بمسجد دويدند عده‏اى هم بدنبال ابن ملجم رفته و دستگيرش كردند،حسنين باتفاق بنى‏هاشم على عليه السلام را در گليم گذاشته و بخانه بردند فورا دنبال طبيب فرستادند،طبيب بالاى سر آنحضرت حاضر شد و چون زخم را مشاهده كرد بمعاينه و آزمايش پرداخت ولى با كمال تأسف اظهار نمود كه اين زخم قابل علاج نيست زيرا شمشير زهر آلود بوده و بمغز صدمه رسانيده و اميد بهبودى نميرود .

على عليه السلام از شنيدن سخن طبيب بر خلاف ساير مردم كه از مرگ ميهراسند با كمال بردبارى بحسنين عليهما السلام وصيت فرمود زيرا على عليه السلام را هيچگاه ترس و وحشتى از مرگ نبود و چنانكه بارها فرموده بود او براى مرگ مشتاقتر از طفل براى پستان مادر بود!

على عليه السلام در سراسر عمر خود با مرگ دست بگريبان بود،او شب هجرت پيغمبر صلى الله عليه و آله در فراش آنحضرت كه قرار بود شجعان قبائل عرب آنرا زير شمشيرها بگيرند آرميده بود،على عليه السلام در غزوات اسلامى همواره دم شمشير بود و حريفان و مبارزان وى قهرمانان شجاع و مردان جنگ بودند،او ميفرمود براى من فرق نميكند كه مرگ بسراغ من آيد و يا من بسوى مرگ روم بنابر اين براى او هيچگونه جاى ترس نبود،على عليه السلام وصيت خود را بحسنين عليهما السلام چنين بيان فرمود:

اوصيكما بتقوى الله و ان لا تبغيا الدنيا و ان بغتكما،و لا تأسفا على شى‏ء منها زوى عنكما... (4)

 

شما را بتقوى و ترس از خدا سفارش ميكنم و اينكه دنيا را نطلبيد اگر چه‏دنيا شما را بخواهد و بآنچه از (زخارف دنيا) از دست شما رفته باشد تأسف مخوريد و سخن راست و حق گوئيد و براى پاداش (آخرت) كار كنيد،ستمگر را دشمن باشيد و ستمديده را يارى نمائيد.

شما و همه فرزندان و اهل بيتم و هر كه را كه نامه من باو برسد بتقوى و ترس از خدا و تنظيم امور زندگى و سازش ميان خودتان سفارش ميكنم زيرا از جد شما پيغمبر صلى الله عليه و آله شنيدم كه ميفرمود سازش دادن ميان دو تن (از نظر پاداش) بهتر از تمام نماز و روزه (مستحبى) است،از خدا درباره يتيمان بترسيد و براى دهان آنها نوبت قرار مدهيد (كه گاهى سير و گاهى گرسنه باشند) و در اثر بى توجهى شما در نزد شما ضايع نگردند،درباره همسايگاه از خدا بترسيد كه آنها مورد وصيت پيغمبرتان هستند و آنحضرت درباره آنان همواره سفارش ميكرد تا اينكه ما گمان كرديم براى آنها (از همسايه) ميراث قرار خواهد داد.و بترسيد از خدا درباره قرآن كه ديگران با عمل كردن بآن بر شما پيشى نگيرند،درباره نماز از خدا بترسيد كه ستون دين شما است و درباره خانه پروردگار (كعبه) از خدا بترسيد و تا زنده هستيد آنرا خالى نگذاريد كه اگر آن خالى بماند (از كيفر الهى) مهلت داده نميشويد و بترسيد از خدا درباره جهاد با مال و جا ن و زبانتان در راه خدا،و ملازم همبستگى و بخشش بيكديگر باشيد و از پشت كردن بهم و جدائى از يكديگر دورى گزينيد،امر بمعروف و نهى از منكر را ترك نكنيد (و الا) اشرارتان بر شما حكمرانى كنند و آنگاه شما (خدا را براى دفع آنها ميخوانيد) و او دعايتان را پاسخ نگويد.

اى فرزندان عبد المطلب مبادا به بهانه اينكه بگوئيد امير المؤمنين كشته شده ا ست در خونهاى مردم فرو رويد و بايد بدانيد كه بعوض من كشته نشود مگر كشنده من،بنگريد زمانيكه من از ضربت او مردم شما هم بعوض آن،ضربتى بوى بزنيد و او را مثله نكنيد كه من از رسول خدا صلى الله عليه و آله شنيدم كه ميفرمود از مثله كردن اجتناب كنيد اگر چه نسبت بسگ آزار كننده باشد.

على عليه السلام پس از ضربت خوردن در سحرگاه شب 19 رمضان تا اواخر شب 21 در خانه بسترى بود و در اينمدت علاوه بر خانواده آنحضرت بعضى از اصحابش‏نيز جهت عيادت بحضور وى مشرف ميشدند و در آخرين ساعات زندگى او از كلمات گهر بارش بهره‏مند ميگشتند از جمله پندهاى حكيمانه او اين بود كه فرمود:انا بالامس صاحبكم و اليوم عبرة لكم و غدا مفارقكم.

(من ديروز مصاحب شما بودم و امروز وضع و حال من مورد عبرت شما است و فردا از شما مفارقت ميكنم) .

مقدارى شير براى على عليه السلام حاضر نمودند كمى ميل كرد و فرمود بزندانى خود نيز از اين شير بدهيد و او را اذيت و شكنجه نكنيد اگر من زنده ماندم خود،دانم و او و اگر در گذشتم فقط يك ضربت باو بزنيد زيرا او يك ضربت بيشتر بمن نزده است و رو بفرزندش حسن عليه السلام نمود و فرمود:

يا بنى انت ولى الامر من بعدى و ولى الدم فان عفوت فلك و ان قتلت فضربة مكان ضربة.

(پسر جانم پس از من تو ولى امرى و صاحب خون من هستى اگر او را ببخشى خود دانى و اگر بقتل رسانى در برابر يك ضربتى كه بمن زده است يكضربت باو بزن) چون على عليه السلام در اثر سمى كه بوسيله شمشير از راه خون وارد بدن نازنينش شده بود بيحال و قادر بحركت نبود لذا در اينمدت نمازش را نشسته ميخواند و دائم در ذكر خدا بود،شب 21 رمضان كه رحلتش نزديك شد دستور فرمود براى آخرين ديدار اعضاى خانواده او را حاضر نمايند تا در حضور همگى وصيتى ديگر كند.

اولاد على عليه السلام در اطراف وى گرد گشتند و در حاليكه چشمان آنها از گريه سرخ شده بود بوصاياى آنجناب گوش ميدادند،اما وصيت او تنها براى اولاد وى نبود بلكه براى تمام افراد بشر تا انقراض عالم است زيرا حاوى يك سلسله دستورات اخلاقى و فلسفه عملى است و اينك خلاصه آن:

ابتداى سخنم شهادت بيگانگى ذات لا يزال خداوند است و بعد برسالت محمد بن عبد الله صلى الله عليه و آله كه پسر عم من و بنده و برگزيده خداست،بعثت او از جانب پروردگار است و دستوراتش احكام الهى است،مردم را كه در بيابان جهل و نادانى سرگردان بودند بصراط مستقيم و طريق نجات هدايت فرموده‏و بروز رستاخيز از كيفر اعمال ناشايست بيم داده است.

اى فرزندان من،شما را به تقوى و پرهيز كارى دعوت ميكنم و بصبر و شكيبائى در برابر حوادث و ناملايمات توصيه مينمايم پاى بند دنيا نباشيد و بر آنچه از دست شما رفته حسرت نخوريد،شما را باتحاد و اتفاق سفارش ميكنم و از نفاق و پراكندگى بر حذر ميدارم،حق و حقيقت را هميشه نصب العين قرار دهيد و در همه حال چه هنگام غضب و اندوه و چه در موقع رضا و شادمانى از قانون ثابت عدالت پيروى كنيد.

اى فرزندان من،هرگز خدا را فراموش مكنيد و رضاى او را پيوسته در نظر بگيريد با اعمال عدل و داد نسبت بستمديدگان و ايثار و انفاق به يتيمان و درماندگان،او را خشنود سازيد،در اين باره از پيغمبر صلى الله عليه و آله شنيدم كه فرمود هر كه يتيمان را مانند اطفال خود پرستارى كند بهشت خدا مشتاق لقاى او ميشود و هر كس مال يتيم را بخورد آتش دوزخ در انتظار او ميباشد.

در حق اقوام و خويشاوندان صله رحم و نيكى نمائيد و از درويشان و مستمندان دستگيرى كرده و بيماران را عيادت كنيد،چون دنيا محل حوادث است بنابر اين خود را گرفتار آمال و آرزو مكنيد و هميشه در فكر مرگ و جهان آخرت باشيد،با همسايه‏هاى خود برفق و ملاطفت رفتار كنيد كه از جمله توصيه‏هاى پيغمبر صلى الله عليه و آله نگهدارى حق همسايه است.احكام الهى و دستورات شرع را محترم شماريد و آنها را با كمال ميل و رغبت انجام دهيد،نماز و زكوة و امر بمعروف و نهى از منكر را بجا آوريد و رضايت خدا را در برابر اطاعت فرامين او حاصل كنيد.

اى فرزندان من،از مصاحبت فرو مايگان و ناكسان دورى كنيد و با مردم صالح و متقى همنشين باشيد،اگر در زندگى امرى پيش آيد كه پاى دنيا و آخرت شما در ميان باشد از دنيا بگذريد و آخرت را بپذيريد،در سختيها و متاعب روزگار متكى بخدا باشيد و در انجام هر كارى از او استعانت جوئيد،با مردم برأفت و مهربانى و خوشروئى و حسن نيت رفتار كنيد و فضائل نفسانى مخصوصا تقوى و خدمت بنوع را شعار خود سازيد،كودكان خود را نوازش كنيد و بزرگان و سالخوردگان را محترم شماريد.اولاد على عليه السلام خاموش نشسته و در حاليكه غم و اندوه گلوى آنها را فشار ميداد بسخنان دلپذير و جان پرور آنحضرت گوش ميدادند،تا اين قسمت از وصيت على عليه السلام درس اخلاق و تربيت بود كه عمل بدان هر فردى را بحد نهائى كمال ميرساند آنحضرت اين قسمت از وصيت خود را با جمله لا حول و لا قوة الا بالله العلى العظيم بپايان رسانيد و آنگاه از هوش رفت و پس از لحظه‏اى چشمان خدابين خود را نيمه باز كرد و فرمود:اى حسن سخنى چند هم با تو دارم،امشب آخرين شب عمر من است چون در گذشتم مرا با دست خود غسل بده و كفن بپوشان و خودت مباشر اعمال كفن و دفن من باش و بر جنازه من نماز بخوان و در تاريكى شب دور از شهر كوفه جنازه مرا در محلى گمنام بخاك سپار تا كسى از آن آگاه نشود.

عموم بنى‏هاشم مخصوصا خاندان علوى در عين خاموشى گريه ميكردند و قطرات اشگ از چشمان آنها بر گونه‏هايشان فرو ميغلطيد،حسن عليه السلام كه از همه نزديكتر نشسته بود از كثرت تأثر و اندوه،امام عليه السلام را متوجه حزن و اندوه خود نمود على عليه السلام فرمود اى پسرم صابر و شكيبا باش و تو و برادرانت را در اين موقع حساس بصبر و بردبارى توصيه ميكنم.

سپس فرمود از محمد هم مواظب باشيد او هم برادر شما و هم پسر پدر شما است و من او را دوست دارم.

على عليه السلام مجددا از هوش رفت و پس از لحظه‏اى تكانى خورد و بحسين عليه السلام فرمود پسرم زندگى تو هم ماجرائى خواهد داشت فقط صابر و شكيبا باش كه ان الله يحب الصابرين .

در اين هنگام على عليه السلام در سكرات موت بود و پس از لحظاتى چشمان مباركش بآهستگى فرو خفت و در آخرين نفس فرمود:

اشهد ان لا اله الا الله وحده لا شريك له و اشهد ان محمدا عبده و رسوله.

پس از اداى شهادتين آن لبهاى نيمه باز و نازنين بهم بسته شد و طاير روحش باوج ملكوت اعلا پرواز نمود و بدين ترتيب دوران زندگى مردى كه در تمام مدت‏عمر جز حق و حقيقت هدفى نداشت بپايان رسيد (1) .

هنگام شهادت سن شريف على عليه السلام 63 سال و مدت امامتش نزديك سى سال و دوران خلافت ظاهريش نيز در حدود پنج سال بود.امام حسن عليه السلام باتفاق حسين عليه السلام و چند تن ديگر بتجهيز او پرداخته و پس از انجام تشريفات مذهبى جسد آنحضرت را در پشت كوفه در غرى كه امروز به نجف معروف است دفن كردند و همچنانكه خود حضرت امير عليه السلام سفارش كرده بود براى اينكه دشمنان وى از بنى اميه و خوارج جسد آنجناب را از قبر خارج نسازند و بدان اهانت و جسارت ننمايند محل قبر را با زمين يكسان نمودند كه معلوم نباشد و قبر على عليه السلام تا زمان حضرت صادق عليه السلام از انظار پوشيده و مخفى بود و موقعيكه منصور دوانقى دومين خليفه عباسى آنحضرت را از مدينه بعراق خواست هنگام رسيدن بكوفه بزيارت مرقد مطهر حضرت امير عليه السلام رفته و محل آنرا مشخص نمود.

در مورد پيدايش قبر على عليه السلام شيخ مفيد هم روايتى نقل ميكند كه عبد الله بن حازم گفت روزى با هارون الرشيد براى شكار از كوفه بيرون رفتيم و در پشت كوفه بغريين رسيديم،در آنجا آهوانى را ديديم و براى شكار آنها سگهاى شكارى و بازها را بسوى آنها رها نموديم،آنها ساعتى دنبال آهوان دويدند اما نتوانستند كارى بكنند و آهوان به تپه‏اى كه در آنجا بود پناه برده و بالاى آن ايستادند و ما ديديم كه بازها بكنار تپه فرود آمدند و سگها نيز برگشتند،هارون از اين حادثه تعجب كرد و چون آهوان از تپه فرود آمدند دوباره بازها بسوى آنها پرواز كرده و سگها هم بطرف آنها دويدند آهوان مجددا بفراز تپه رفته و بازها و سگها نيز باز گشتند و اين واقعه سه بار تكرار شد!هارون گفت زود برويد و هر كه را در اين حوالى پيدا كرديد نزد من آوريد،و ما رفتيم و پيرمردى از قبيله بنى اسد را پيدا كرديم و او را نزد هارون آورديم،هارون گفت اى شيخ مرا خبر ده كه اين تپه چيست؟آنمرد گفت اگر امانم دهى ترا از آن آگاه سازم!هارون گفت من با خدا عهد ميكنم كه ترا از مكانت بيرون‏نكنم و بتو آزار نرسانم.شيخ گفت پدرم از پدرانش بمن خبر داده است كه قبر على بن ابيطالب در اين تپه است و خداى تعالى آنرا حرم امن قرار داده است چيزى آنجا پناهنده نشود جز اينكه ايمن گردد!

هارون كه اينرا شنيد پياده شد و آبى خواست و وضوء گرفت و نزد آن تپه نماز خواند و خود را بخاك آن ماليد و گريست و سپس (بكوفه) برگشتيم (6) .

در مورد مرقد مطهر حضرت امير عليه السلام حكايتى آمده است كه نقل آن در اينجا خالى از لطف نيست:

سلطان سليمان كه از سلاطين آل عثمان و احداث كننده نهر حسينيه از شط فرات بود چون به كربلاى معلى ميآمد بزيارت امير المؤمنين مشرف ميشد،در نجف نزديكى بارگاه شريف علوى از اسب پياده شد و قصد نمود كه محض احترام و تجليل تا قبه منوره پياده رود.

قاضى عسكر كه مفتى جماعت هم بوده در اين سفر همراه سلطان بود،چون از اراده سلطان با خبر گشت با حالت غضب بحضور سلطان آمد و گفت تو سلطان زنده هستى و على بن ابيطالب مرده است تو چگونه از جهت درك زيارت او پياده رفتن را عزم نموده‏اى؟ (قاضى ناصبى بود و نسبت بحضرت شاه ولايت عناد و عداوت داشت) در اينخصوص قاضى با سلطان مكالماتى نمود تا اينكه گفت اگر سلطان در گفته من كه پياده رفتن تا قبه منوره موجب كسر شأن و جلال سلطان است ترديدى دارد بقرآن شريف تفأل جويد تا حقيقت امر مكشوف گردد،سلطان سخن او را پذيرفت و قرآن مجيد را در دست گرفته و تفالا آنرا باز نمود و اين آيه در اول صفحه ظاهر بود:فاخلع نعليك انك بالواد المقدس طوى.سلطان رو به قاضى نمود و گفت سخن تو برهنگى پاى ما را مزيد بر پياده رفتن نمود پس كفشهاى خود را هم درآورده با پاى برهنه از نجف تا بروضه منوره راه را طى نمود بطوريكه پايش در اثر ريگها زخم شده بود.پس از فراغت از زيارت،آن قاضى عنود پيش سلطان آمد و گفت در اين شهر قبر يكى از مروجين رافضى‏ها است خوبست كه قبر او رانبش نموده و بسوختن استخوانهاى پوسيده او حكم فرمائى!!

سلطان گفت نام آن عالم چيست؟قاضى پاسخ داد نامش محمد بن حسن طوسى است.

سلطان گفت اين مرد مرده است و خداوند هر چه را كه آن عالم مستحق باشد از ثواب و عقاب باو ميرساند قاضى در نبش قبر مرحوم شيخ طوسى مكالمه زيادى با سلطان نمود بالاخره سلطان دستور داد هيزم زيادى در خارج نجف جمع كردند و آنها را آتش زدند آنگاه فرمان داد خود قاضى را در ميان آتش انداختند و خداوند تبارك و تعالى آنملعون را در آتش دنيوى قبل از آتش اخروى معذب گردانيد (7) .

همچنين صاحب منتخب التواريخ از كتاب انوار العلويه نقل ميكند كه وقتى نادر شاه گنبد حرم حضرت امير عليه السلام را تذهيب نمود از وى پرسيدند كه بالاى قبه مقدسه چه نقش كنيم؟نادر فورا گفت:يد الله فوق ايديهم.فرداى آنروز وزير نادر ميرزا مهديخان گفت نادر سواد ندارد و اين كلام بدلش الهام شده است اگر قبول نداريد برويد مجددا سؤال كنيد لذا آمدند و پرسيدند كه در فوق قبه مقدسه چه فرموديد نقش كنيم؟گفت همان سخن كه ديروز گفتم (8) !

بارى حسنين عليهما السلام و همراهان پس از دفن جنازه على عليه السلام بكوفه برگشتند و ابن ملجم نيز همانروز (21 رمضان) بضرب شمشير امام حسن عليه السلام مقتول و راه جهنم را در پيش گرفت.قصائد زيادى بوسيله شعراء و مردم ديگر در رثاء آنحضرت انشاد گرديده است كه ما ذيلا به يكى از آنها كه ام هيثم دختر اسود نخعى سروده است اشاره مينمائيم.

1ـالا يا عين و يحك فاسعدينا 
الا تبكى امير المؤمنينا 
2ـرزئنا خير من ركب المطايا 
و خيسها و من ركب السفينا 
3ـو من لبس النعال و من حذاها 
و من قرء المثانى و المئينا 
4ـو كنا قبل مقتله بخير 
نرى مولى رسول الله فينا 
5ـيقيم الدين لا يرتاب فيه‏ 
و يقضى بالفرائض مستبينا 
6ـو ليس بكاتم علما لديه‏ 
و لم يخلق من المتجبرينا 
7ـو يدعو للجماعة من عصاه‏ 
و ينهك قطع ايدى السارقينا 
8ـلعمر ابى لقد اصحاب مصر 
على طول الصحابة اوجعونا 
9ـو غرونا بانهم عكوف‏ 
و ليس كذلك فعل العاكفينا 
10ـافى شهر الصيام فجعتمونا 
بخير الناس طرا اجمعينا 
11ـو من بعد النبى فخير نفس‏ 
ابو حسن و خير الصالحينا 
12ـاشاب ذوابتى و اطال حزنى‏ 
امامة حين فارقت القرينا 
13ـتطوف بها لحاجتها اليه‏ 
فلما استيأست رفعت رنينا 
14ـو عبرة ام كلثوم اليها 
تجاوبها و قد رأت اليقينا 
15ـفلا تشمت معاوية بن صخر 
فان بقية الخلفاء فينا (9) .

ترجمه:

1ـاى چشم واى بر تو ما را يارى كن و براى امير المؤمنين اشگ بريز.

2ـما مصيبت زده در فقدان كسى هستيم كه او بهترين سواركاران و كشتى نشستگان بود. (از همه بهتر بود) .

3ـو بهترين كسى كه نعلين پوشيده و بدانها گام برداشته و سوره‏هاى مثانى و مئين قرآن را خوانده بود.

4ـو ما پيش از شهادت او زندگى خوشى داشتيم چون يار و پسر عموى رسول خدا را در ميان خودمان ميديديم.

5ـ (على عليه السلام) كسى بود كه دين خدا را بدون شك و ترديد برپا ميداشت و بفرايض آن آشكارا حكم ميفرمود.ـو هيچ علمى را (از اهل آن) مكتوم و نهان نميداشت و از جباران و متكبران هم نبود.

7ـو هر كه او را نافرمانى ميكرد وى را (براى هدايت) باتفاق و جماعت دعوت مينمود و در بريدن دست سارقين جديت ميكرد.

8ـبجان پدرم سوگند كه مردم شهر (كوفه) خاطر ما را پس از آنكه مدتى با او أنس و مصاحبت داشتيم دردناك نمودند.

9ـو آنها بنام اينكه دور ما را گرفته و ملازم ما هستند ما را فريب دادند در صورتيكه روش ملازمان اين چنين نباشد.

10ـآيا در شهر رمضان ما را با (شهادت) بهترين مردم اندوهناك و رنجيده خاطر نموديد؟

11ـ (با شهادت) كسى كه پس از پيغمبر صلى الله عليه و آله بهترين مردم بود يعنى حضرت ابو الحسن كه بهترين شايستگان و صلحاء بود.

12ـموقعيكه امامه (دختر على عليه السلام) پدرش را از دست داد (غم و اندوه او) گيسوى مرا سفيد كرد و اندوهم را طولانى نمود.

13ـ (زيرا) او بجستجوى پدرش ميگردد و چون (از يافتن او) نا اميد ميشود صدايش را بگريه بلند ميكند.

14ـو (در آنحال) اشگ چشم ام كلثوم كه مرگ پدر را ديده است گريه امام را پاسخ ميدهد.

15ـاى معاوية بن ابيسفيان ما را (در شهادت على عليه السلام) شماتت مكن زيرا بقيه خلفاء (دوازده گانه) در خانواده ما است.

مقام امامت و خلافت مسلمين پس از على عليه السلام همچنانكه آنحضرت وصيت كرده بود بامام حسن عليه السلام رسيد.عبد الله بن عباس بمسجد رفت و پس ذكر وقايع اخير بمردم چنين گفت :البته ميدانيد كه على عليه السلام فرزند خود حسن عليه السلام را براى شما خليفه قرار داده است ولى او هيچگونه اصرارى در طاعت و بيعت شما ندارد اگر نظر طاعت و بيعت داريد من او را خبر دهم و بمنظوربيعت گرفتن از شما بمسجد بياورم و اگر هم خلاف آنرا خواهانيد خود دانيد.

مردم عموما پاسخ مثبت دادند و ابن عباس آنحضرت را بمسجد برد تا مردم باو بيعت كنند،امام حسن عليه السلام بالاى منبر رفت و پس از حمد و ثناى الهى و درود بر پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله چنين فرمود:

لقد قبض فى هذه الليلة رجل لم يسبقه الاولون بعمل و لا يدركه الاخرون بعمل... (10)

در اين شب كسى از دنيا رحلت فرمود كه پيشينيان در عمل از او سبقت نگرفتند و آيندگان نيز در كردار بدو نخواهند رسيد،او چنان كسى بود كه در كنار رسول خدا صلى الله عليه و آله پيكار ميكرد و جان خود را سپر بلاى او مينمود،پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله پرچم را بدست با كفايت او ميداد و براى جنگيدن با دشمنان دين،وى را در حاليكه جبرئيل و ميكائيل از راست و چپ همدوش او بودند بميدان كارزار ميفرستاد و از ميدانهاى رزم بر نميگشت مگر با فتح و پيروزى كه خداوند نصيب او ميفرمود.او در شبى شهادت يافت كه عيسى بن مريم در آنشب بآسمان رفت و يوشع بن نون (وصى حضرت موسى) نيز در آنشب از دنيا رخت بر بست،هنگام مرگ از مال و منال دنيا هفتصد درهم داشت كه ميخواست با آن براى خانواده‏اش خدمتكارى تهيه كند،چون اين سخنان را فرمود گريه گلويش را گرفت و ناچار گريست و مردم نيز با آنحضرت گريه كردند،امام حسن عليه السلام با اين خطبه كوتاه كه در ياد بود پدرش ايراد فرمود علو رتبت و بزرگى منزلت على عليه السلام را در افكار و انديشه‏هاى مستمعين جايگزين نمود و اين توصيف و تمجيدى كه درباره على عليه السلام نمود تعريف پدرى بوسيله پسرش نبود بلكه توصيف امامى بوسيله امام ديگر بود كه بهتر از همه كس او را ميشناخت.

امام حسن عليه السلام از مردم بيعت گرفت و سپس نامه‏اى بمعاويه نوشته و او را ضمن پند و نصيحت به بيعت خود دعوت نمود اما مسلم بود كه معاويه اين دعوت‏را نخواهد پذيرفت و دست از ظلم و ستم نخواهد كشيد زيرا او هنگاميكه على عليه السلام در قيد حيات بود و خودش نيز چندان موقعيت قوى و محكمى نداشت با على عليه السلام بيعت نكرد،اكنون كه پايه‏هاى تخت حكومتش را محكم كرده و موقعيت خود را نيز تثبيت نموده است چگونه ممكن است از حسن عليه السلام اطاعت كند؟بالاخره نامه امام حسن عليه السلام بمعاويه رسيد و چنانكه گفته شد او هم پاسخ داد كه من از تو شايسته‏ترم و لازم است كه تو با من بيعت كنى!!

از طرفى جمع كثيرى از سپاه تجهيز شده در پادگان نخيله كه على عليه السلام قبل از شهادت خود براى حمله مجدد بشام آماده كرده بود متفرق و پراكنده گشته و جز عده قليلى باقى نمانده بود،امام حسن عليه السلام با اينكه بنا بسابقه بيوفائى و لا قيدى مردم كوفه كه در زمان پدرش از آنها ديده بود ميدانست كه در چنين شرايطى جنگ با معاويه نتيجه‏اى نخواهد داشت مع الوصف با باقيمانده سپاه كه بنا بنقل ابن ابى الحديد در حدود شانزده هزار نفر بود راه شام را در پيش گرفت و دوازده هزار نفر از آنها را بفرماندهى عبيد الله بن عباس بعنوان نيروى پوششى و تأمينى بسوى معاويه فرستاد و خود در مدائن توقف نمود تا از اطراف و نواحى بگرد آورى سپاه براى اعزام بجبهه اقدام نمايد ولى معاويه با دادن يك مليون درهم عبيد الله ابن عباس را فريفت و او را بسوى خود خواند.

عبيد الله نيز در اثر حب دنيا و بطمع سكه‏هاى طلاى معاويه شبانه با گروهى از همراهانش مخفيانه فرار كرده و باردوى معاويه پيوست و در مدائن نيز حوادث ديگرى روى داد كه موجب تفرقه و اختلاف در ميان سپاهيان امام گرديد و كليه شرايط لازمه را كه يك واحد عملياتى در جبهه دشمن بايد داشته باشد از ميان برد و در نتيجه امام حسن عليه السلام با توجه باوضاع و احوال و با در نظر گرفتن مصلحت اسلام و مسلمين از روى ناچارى و اجبار بمتاركه جنگ كه در آنموقع حساس تنها راه حل منطقى و عقلانى بود پرداخته و با قيد شرايطى با معاويه صلح نمود (11) .

پى‏نوشتها:

(1) طبيب بايستى بمعاويه ميگفت تو كه چند لحظه تحمل يك قطعه آهن سرخ شده را ندارى پس در نتيجه طغيان و ريختن اينهمه خون مردم چگونه براى هميشه تحمل آتش سوزان دوزخ را خواهى نمود؟اين نيست جز اينكه تو بروز جزا ايمان نياورده‏اى!

مؤلف.

(2) بنا بروايت شيخ مفيد ابن ملجم و همراهانش در داخل مسجد نزديك در ورودى كمين كرده و بمحض ورود على عليه السلام شمشيرهاى خود را غفلة بر آنحضرت فرود آوردند شمشير شبيب بطاق مسجد گرفت ولى شمشير عبد الرحمن بفرق مبارك وى اصابت نمود.

(3) سوره مباركه طه آيه .55

(4) نهج البلاغه

(5) مقاتل الطالبيينـارشاد مفيدـاعلام الورىـكشف الغمهـبحار الانوار جلد 42ـاثبات الوصيه مسعودى.

(6) ارشاد مفيد جلد 1 باب 1 فصل 6 حديث .4

(7) كتاب رنگارنگ جلد .1

(8) منتخب التواريخ ص .142

(9) مجالس السنيه ص 185ـمقاتل الطالبيين ص .35

(10) ارشاد مفيد جلد 2 باب اولـمقاتل الطالبيين.

(11) براى توضيح و آگاهى بيشتر بكتاب حسن كيست؟تأليف نگارنده مراجعه شود.در اين كتاب علل و جهات صلح امام حسن با معاويه تجزيه و تحليل گرديده و بطور مبسوط و مستدل در پيرامون فلسفه آن بحث شده است.

+ نوشته شده توسط سیامک آرش آزاد در یکشنبه پانزدهم شهریور 1388 و ساعت 12:34 |
 

 

عبدالرحمن بن ملجم مرادی، از گروه خوارج و از آن سه نفری بود كه در مكه معظمه با هم پیمان بسته و هم سوگند شدند، كه سه شخصیت مؤثر در جامعه اسلامی، یعنی امام علی بن ابی طالب(ع)، معاویه بن ابی سفیان و عمرو بن عاص را در یك شب واحد ترور كرده و آن ها را به قتل رسانند.

هر كدام به سوی شهرهای محل مأموریت خویش رهسپار شدند و عبدالرحمن بن ملجم مرادی به سوی كوفه رفت و در بیستم شعبان سال 40 قمری وارد این شهر بزرگ شد. (نگاه كنید: بیستم شعبان سال 40 هجری قمری) 

وی به همراهی شبیب بن بجره اشجعی، كه از همفكران وی بود و هر دوی آن ها از سوی "قطام بنت علقمه" تحریك و تحریث شده بودند، در سحرگاه شب نوزدهم ماه مبارك رمضان سال 40 قمری در مسجد اعظم كوفه كمین كرده و منتظر ورود امیرمؤمنان علی بن ابی طالب(ع) شدند.(1) هم چنین قطام، شخصی به نام "وردان بن مجالد" را كه از افراد طایفه اش بود، به یاری آن دو نفر فرستاد.(2)

روایت شده، كه در هنگام ضربت زدن عبدالرحمن بن ملجم بر سر مطهر حضرت علی(ع)، زمین به لرزه در آمد و دریاها مواج و آسمان ها متزلزل شدند و درهای مسجد به هم خوردند و خروش از فرشتگان آسمان ها بلند شد و باد سیاهی وزید، به طوری كه جهان را تیره و تاریك ساخت.

أشعث بن قیس كندی كه از ناراضیان سپاه امام علی(ع) و از دو چهرگان و منافقان واقعی آن دوران بود، آنان را راهنمایی، پشتیبانی و تقویت روحی می نمود.(3)

حضرت علی(ع) در شب نوزدهم ماه مبارك رمضان، مهمان دخترش ام كلثوم(س) بود و در آن شب حالت عجیبی داشت و دخترش را به شگفتی درآورد.

روایت شده كه آن حضرت در آن شب بیدار بود و بسیار از اتاق بیرون می رفت و به آسمان نظر می كرد و می فرمود: به خدا سوگند، دروغ نمی گویم و به من دروغ گفته نشده است. این است آن شبی كه به من وعده شهادت دادند.(4)

به هر روی، آن حضرت به هنگام نماز صبح وارد مسحد اعظم كوفه شد و خفته گان را برای ادای نماز بیدار كرد. از جمله، خود عبدالرحمن بن ملجم مرادی را كه به رو خوابیده بود، بیدار و خواندن نماز را به وی گوش زد كرد.

هنگامی كه آن حضرت وارد محراب مسجد شد و مشغول خواندن نماز گردید و سر از سجده اول برداشت، نخست شبیث بن بجره با شمشیر برّان بر وی هجوم آورد، ولیكن شمشیرش به طاق محراب اصابت كرد و پس از او، عبدالرحمن بن ملجم مرادی فریادی برداشت: "لله الحكم یا علی، لا لك و لا لأصحابك"! و شمشیر خویش را بر فرق نازنین حضرت علی(ع) فرود آورد و سر مباركش را تا به محل سجده گاهش شكافت.(5)

حضرت علی(ع) در محراب مسجد، افتاد و در همان هنگام فرمود: بسم الله و بالله و علی ملّه رسول الله، فزت و ربّ الكعبه؛ سوگند به خدای كعبه، رستگار شدم.(6)

نمازگزاران مسجد كوفه، برخی در پی شبیب و ابن ملجم رفته تا آن ها را بیابند و برخی در اطراف حضرت علی(ع) گرد آمده وبه سر و صورت خود می زدند و برای آن حضرت گریه می نمودند.

حضرت علی(ع)، در حالی كه خون از سر و صورت شریفش جاری بود، فرمود: هذا ما وعدنا الله و رسوله؛(7) این همان وعده ای است كه خداوند متعال و رسول گرامی اشت به من داده اند.

حضرت علی(ع) كه توان ادامه نماز جماعت را نداشت، به فرزندش امام حسن مجتبی(ع) فرمود كه نماز جماعت را ادامه دهد و خود آن حضرت، نمازش را نشسته تمام كرد.

روایت شده كه آن حضرت در آن شب بیدار بود و بسیار از اتاق بیرون می رفت و به آسمان نظر می كرد و می فرمود: به خدا سوگند، دروغ نمی گویم و به من دروغ گفته نشده است. این است آن شبی كه به من وعده شهادت دادند.

روایت شد، كه در هنگام ضربت زدن عبدالرحمن بن ملجم بر سر مطهر حضرت علی(ع)، زمین به لرزه در آمد و دریاها مواج و آسمان ها متزلزل شدند و درهای مسجد به هم خوردند و خروش از فرشتگان آسمان ها بلند شد و باد سیاهی وزید، به طوری كه جهان را تیره و تاریك ساخت و جبرئیل امین در میان آسمان و زمین ندا داد و همگان ندایش را شنیدند. وی می گفت: تهدمت و الله اركان الهدی، و انطمست أعلام التّقی، و انفصمت العروه الوثقی، قُتل ابن عمّ المصطفی، قُتل الوصیّ المجتبی، قُتل علیّ المرتضی، قَتَله أشقی الْأشقیاء؛(8) سوگند به خدا كه اركان هدایت درهم شكست و ستاره های دانش نبوت تاریك و نشانه های پرهیزكاری بر طرف گردید و عروه الوثقی الهی گسیخته شد. زیرا پسر عموی رسول خدا(ص) شهید شد، سید الاوصیا و علی مرتضی به شهادت رسید. وی را سیاه بخت ترین اشقیاء، ] یعنی ابن ملجم مرادی [ به شهادت رسانید.

بدین گونه پیشوایی شایسته، امامی عادل، خلیفه ای حق جو، حاكمی دلسوز و یتیم نواز، كامل ترین انسان برگزیده خدا و جانشین بر حق محمد مصطفی(ص)، به دست شقی ترین و تیره بخت ترین انسان روی زمین، یعنی ابن ملجم مرادی ملعون، از پای درآمد و به سوی ابدیت و لقاء الله و هم نشینی با پیامبران الهی و رسول خدا(ص) رهسپار گردید و امت را از وجود شریف خویش محروم نمود.

+ نوشته شده توسط سیامک آرش آزاد در یکشنبه پانزدهم شهریور 1388 و ساعت 12:31 |
شب قدر

 

تاريخ قبرستاني است طولاني و تاريك، ساكت و غمناك، قرن‌ها از پس قرن‌ها هم تهي و هم سرد، مرگبار و سياه و نسل‌ها در پي نسل‌ها، همه تكراري و همه تقليدي، و زندگي‌ها، انديشه‌ها و آرمان‌ها همه سنتي و موروثي، فرهنگ و تمدن و هنر و ايمان همه مرده ريگ! ناگاه در ظلمت افسرده و راكد شبي از اين شب‌هاي پيوسته، آشوبي، لرزه‌اي، تكان و تپشي كه همه چيز را بر مي‌شود و همه خواب‌ها را برمي‌آشوبد و نيمه سقف‌ها را فرو مي‌ريزد. انقلابي در عمق جان‌ها و جوششي در قلب وجدان‌هاي رام و آرام، درد و رنج و حيات و حركت و وحشت و تلاش و درگيري و جهد و عشق و عصيان و ويرانگري و آرمان و تعهد، ايمان و ايثار! نشانه‌هايي از يك «توليد بزرگ»، شبي آبستن يك مسيح، اسارتي زاينده يك نجات! همه جا ناگهان، «حيات و حركت»، آغاز يك زندگي ديگر، پيداست كه فرشتگان خدا همراه آن «روح» در اين شب به زمين، به سرزمين، به اين قبرستان تيره و تباه كه در آن انسان‌ها، همه اسكلت شده‌اند، فرود آمده‌اند.


اشاره: در بخش آثار که به نوشتارها، گفتارها و نامه‌ها تقسیم کرده‌ایم، نمونه‌ای از نوشته‌ها یا گفته‌های علی شریعتی را منتشر می‌کنیم. آرزوی ما آنست که به مرور کلیه آثار او در اینجا منتشر شود . نوشته ای که در پی خواهد آمد با همین عنوان در مجموعه آثار 2-خودسازی انقلاب منتشر شده است.
شب قدر
« بسم الله الرحمن الرحيم
اناانزلناه في ليله القدر
و ماادريك ما ليله القدر
ليله القدر خير من الف شهر
تنزل الملائكه والروح، فيها باذن ربهم من كل امر
سلام هي حتي مطلع الفجر »
« ما «آن» را فرود آورديم درشب قدر
و چه ميداني كه شب قدر چيست؟
شب قدر از هزار ماه برتر است
فرشتگان و آن روح دراين شب فرود مي‌آيند
به اذن خداوندشان از هر سو
سلام بر اين شب تا آنگاه كه چشمه خورشيد ناگهان مي‌شكافد! »
تاريخ قبرستاني است طولاني و تاريك، ساكت و غمناك، قرن‌ها از پس قرن‌ها هم تهي و هم سرد، مرگبار و سياه و نسل‌ها در پي نسل‌ها، همه تكراري و همه تقليدي، و زندگي‌ها، انديشه‌ها و آرمان‌ها همه سنتي و موروثي، فرهنگ و تمدن و هنر و ايمان همه مرده ريگ!
ناگاه در ظلمت افسرده و راكد شبي از اين شب‌هاي پيوسته، آشوبي، لرزه‌اي، تكان و تپشي كه همه چيز را بر مي‌شود و همه خواب‌ها را برمي‌آشوبد و نيمه سقف‌ها را فرو مي‌ريزد. انقلابي در عمق جان‌ها و جوششي در قلب وجدان‌هاي رام و آرام، درد و رنج و حيات و حركت و وحشت و تلاش و درگيري و جهد و عشق و عصيان و ويرانگري و آرمان و تعهد، ايمان و ايثار! نشانه‌هايي از يك «توليد بزرگ»، شبي آبستن يك مسيح، اسارتي زاينده يك نجات! همه جا ناگهان، «حيات و حركت»، آغاز يك زندگي ديگر، پيداست كه فرشتگان خدا همراه آن «روح» در اين شب به زمين، به سرزمين، به اين قبرستان تيره و تباه كه در آن انسان‌ها، همه اسكلت شده‌اند، فرود آمده‌اند.
اين شب قدر است.
شب سرنوشت، شب ارزش، شب تقدير بر يك انسان نو، آغاز فردايي كه تاريخي نور را بنياد مي‌كند. اين شب از هزار ماه برتر است، شب مشعري است كه صبح عيد قرباني را در پي دارد و سنگباران پرشكوه آن سه پايگاه ابليسي را! شب سياهي كه در كنار دروازه مني است، سرزمين عشق و ايثار و قرباني و پيروزي!
و تاريخ همه اين ماه‌هاي مكرر است، ماه‌هايي همه مكرر يكديگر، سال‌هايي تهي و عقيم، قرن‌هايي كه هيچ چيز نمي‌آ‏فرينند، هيچ پيامي بر لب ندارند، تنها مي گذرند و پير مي‌كنند و همين و در اين صف طولاني و خاموش، هر از چنديشبي پديدار مي‌گردد كه تاريخ مي‌سازد، كه انسان نو مي‌آفريند و شبي كه باران فرشتگان خدايي باريدن مي‌گيرد، شبي كه آن روح در كالبد زمان مي‌دمد، شب قدر!
شبي كه ازهزار ماه برتر است، آنچنانكه بيست و چند سال بعثت محمد، از بيست و چند قرن تاريخ ما برتر بود. سال‌هايي كه آن «روح» برملتي و نسلي فرود مي‌آيد از هزار سال تاريخ وي برتر است. و اكنون، براندام اين اسلام اسلكت شده، برگور اين نسل مدفون و برقبرستان خاموش ما، نه آن روح فرود آمده است، سياهي و ظلمت و وحشتشب هست، اما شب قدر؟
شبي كه باران فرو مي‌بارد، هر قطره‌اش فرشته‌اي است كه بر اين كوير خشك و تافته، در كام دانه اي، بوته خشكي و درخت سوخته‌اي و جان عطشناك مزرعه‌اي فرو مي‌افتد و رويش و خرمي و باغ و گل سرخ را نويد مي‌دهد. چه جهل زشتي است در اين شب قدر بودن و در زير اين باران ماندن و قطره‌اي از آن برپوست تن و پيشاني و لب وچشم خويش حس نكردن، خشك و غبار آلود زيستن و مردن! هركسي يك تاريخ است. عمر، تاريخ هر انساني است و در اين تاريخ كوتاه فردي، كه ماه‌ها همه تكراري و سردوبي معني مي گذرد، گاه شب قدري هست و درآن از همه افق‌هاي وجودي آدمي فرشته مي‌بارد و آن روح، روح القدس، جبرئيل پيام‌آور خدايي برتو نازل مي‌شود و آنگاه بعثتي، رسالتي، و براي ابلاغ، از انزواي زندگي و اعتكاف تفكر و عبادت وخلوت فراغت و بلندي كوه فرديت خويش به سراغ خلق فرود‌آمدني و آنگاه، در گيري و پيكار و رنج و تلاش و هجرت و جهاد و ايثار خويش به پيام!
كه پس از خاتميت، پيامبري نيست، اما هر آگاهي وارث پيامبران است! آن «روح» اكنون فرود آمده است، در شب قدر بسر مي‌بريم. سال‌ها، سال‌هاي شب قدر است، در اين شبي كه جهان ما را در كام خود فرو برده است و آسمان ما را سياه كرده است، باران غيبي باريدن گرفته است، گوش بدهيد، زمزمه نرم و خوش آهنگ آن را مي‌شنويد، حتي صداي روييدن گياهان را درشب اين كوير مي‌توان شنيد.
سلام بر اين شب، شب قدر شبي كه از هزار ماه، از هزار سال و هزار قرن برتر است، سلام، سلام،سلام،... تا آن لحظه كه خورشيد قلب اين سنگستان را بناگاه بشكافد، گل سرخ فلق برلب‌هاي فسرده اين افق بشكفد و نهر آفتاب بر زمين تيره ما ... و بر ضمير تباه ما نيز جاري گردد. تا صبح بر اينشب سلام !

+ نوشته شده توسط سیامک آرش آزاد در یکشنبه پانزدهم شهریور 1388 و ساعت 12:30 |

 

شب‌هاي قدر، عالي‌ترين لحظات براي پيوند بنده و خالق و بهترين فرصت براي انديشه در جهت بازگشت به خويشتن در اوج غرق گشتگي در دنياي مادي است.

آنان كه مأمن و پناهگاه امني براي توسل مي‌جويند، آماده شده‌اند تا در شب هاي دل كندن از هر آنچه انسان را به پستي و فراق از اصل كشانده، رهايي يابند و همچون آيينه‌اي، مهيا و آماده تجلي نور حق و خداشناسي شوند.

اكنون كه بيش از نيمي از ماه پرفيض رمضان سپري شده، دل‌ها و قلب‌ها در درياي بيكران اين ماه شسته و مطهر شده، تا در شب‌هاي ريزش باران رحمت الهي، به درگاه حضرتش انسي دوباره گيرد و براي كسب عافيت به دور از هر آلودگي دعا كند. در حقيقت حلقه اتصال بندگان با خالق هستي كه از اول رمضان آغاز گشته است در شب‌هاي قدر به اوج خود مي‌رسد.

درهاي رحمت الهي گشوده شده، فرشتگان نظاره ‌گر اعمال و شب زنده‌داري‌هاي بندگان عاشقي هستند كه سر بر سجده شكر ساييده و او را مي‌خوانند تا اندكي از خوان بيكران رحمتش براي ادامه زندگي و ره توشه سفر آخرت به روي آنان گشوده شود.

"انا انزلناه في ليله القدر" آيه‌اي از كلام وحي الهي كه بارها شنيده و زمزمه كرده‌ايم، كلامي كه انسان مانده در قفس دنيا و در بند ماديّات را به سوي شبي فرا مي‌خواند كه گويند از هزار شب برتر است.

"قدر" به معناي اندازه‌گيري است و از اسرار شب قدر نزول قرآن است و در اين شب حوادث يك سال تا شب قدر سال آينده اعم از زندگي، مرگ، رزق، سعادت و شقاوت بندگان تقدير مي‌شود.

در قرآن كريم آيه‌اي كه بيان كند شب قدر چه شبي است، ديده نمي‌شود، تنها در آيه ‪ ۱۸۵‬سوره بقره اينگونه آمده است كه "شهر رمضان الذي انزل فيه القرآن" قرآن يكپارچه در ماه رمضان نازل شده است.

با استناد به اين آيه معلوم مي‌شود شب قدر يكي از شب‌هاي ماه رمضان است، اما اين كه كدام يك از شب‌هاي آن است، در قرآن كريم بيان نشده و تنها از روايات استفاده مي‌شود.

اهميت شب قدر به حدي است كه بسياري از امامان دين بر احياي اين شب حتي در حال بيماري نيز سفارش كرده‌اند.

امام صادق(ع) به ابو بصير مي ‌فرمايد: در هر يك از دو شب بيست و يكم و بيست و سوم صد ركعت نماز بخوان، تا مي‌تواني آن دو شب را تا سپيده صبح شب زنده داري كن، در آن دو شب غسل كن. ابوبصير عرض كرد: اگر نتوانستم ايستاده نماز بخوانم؟ فرمودند: نشسته بخوان. اگر باز هم نتوانستم؟ خوابيده بخوان.

اگر باز هم نتوانستم؟ ايرادي ندارد كه سر شب كمي بخوابي و باقي مانده شب را به هر نحوي كه مي‌تواني به عبادت بپردازي، چون در ماه رمضان، درهاي آسمان گشوده است، شيطان ها در زنجيرند و اعمال مؤمنان پذيرفته مي‌شود.

از اين حديث بر مي ‌آيد كه انسان در اين شب بايد به هر شكل ممكن عبادت و راز و نياز با خالق را از دست ندهد زيرا در اين شب كه شياطين در بند هستند، هيچ واسطه‌اي بين بنده و خالق نيست.

از پيامبر گرامي اسلام (ص) نيز نقل است: از خداوند به دور باد و نفرين بر كسي كه به شب قدر برسد و زنده باشد، اما آمرزيده نشود.

"انس بن مالك" از پيامبر (ص) نقل كرده كه فرمودند: ماه مبارك به شما رو آورده است و در اين ماه شبي است كه برتر از هزار ماه است و هر كس از فيض شب قدر محروم گردد، از تمام خيرات بي‌نصيب مانده است و محروم نمي‌ماند از بركات شب قدر، مگر كسي كه خويشتن را محروم كرده است.

از امام باقر (ع) نيز درباره به وجود آمدن شب قدر نقل است كه اگر خداوند كارهاي مؤمنان را چند برابر نكند به سر حد كمال نمي‌رسند، اما از راه لطف كارهاي نيكوي آن‌ها را چند برابر مي‌فرمايد تا كاستي هايشان جبران شود.

بر اين اساس، راز سعادتمند شدن انسان‌ها در شب قدر، عمل اختياري صالحي است كه با عنايت خداوند، بركت يافته و چند برابر مي‌شود.

از حضرت رسول (ص) نيز پيرامون شب زنده داري شب قدر نقل است كه فرمودند: كسي كه شب قدر را شب زنده‌داري كند، تا شب قدر آينده، عذاب دوزخ از او دور گردد.

امام موسي بن جعفر (ع) نيز در اين ‌باره فرمودند: كسي كه در شب قدر غسل كرده و تا سپيده صبح شب زنده‌داري كند، گناهانش آمرزيده مي‌شود.

تمامي اين روايات بر اين مطلب دلالت دارند كه برخي مقدرات و پاداش‌ها، مانند دور شدن از عذاب دوزخ، نتيجه كار خود بندگان است و سرنوشت هر انساني در شب قدر به دست خودش رقم مي‌خورد.

در اين شب به خواندن دعاهايي از جمله "جوش كبير"، "دعاي افتتاح" و "ابوحمزه ثمالي" سفارش شده زيرا انسان با يادآوري لطف، گذشت، كرم، رحمت و بخشش بي‌پايان خداي مهربان او را در كنار و دستگير خويش مي‌بيند و نور اميد در دلش مي درخشد.

در شب‌هاي قدر انسان وارد مسير سرنوشت خود گشته و آن را تغيير مي‌دهد، گاهي براي پيمودن مسير مقدرات، بر بال دعا و گاه بر بال عمل مي‌نشيند و با درك اين شب، از شرّ نفس و شياطين به آن خالق يكتا دست ياري دراز مي ‌كند تا همواره نگاهبان او باشد تا بتواند ره توشه‌اي از اعمال نيك و شايسته براي سفر آخرت خود ذخيره كند.

از اعمال شب قدر آن است كه انسان به نگهبانان اين شب "معصومين (ع)" توسل جسته و توفيق در اعمال و احوال را كه به آن احتياج دارد ذكر كرده و تلاش كند تا با استغفار از گناهان خود، باران رحمت و جود و بخشش خداوند را شامل حال خود كند.

از ديگر اعمال شب قدر، نمازي است كه در آن يك بار حمد و هفت بار "قل هو الله احد" خوانده مي‌شود و بعد از پايان نماز هفتاد بار ذكر "استغفرالله ربي و اتوب اليه" گفته مي‌شود و سپس حوايج از خدا خواسته مي‌شود.

به جا آوردن صد ركعت نماز و خواندن دعاهايي كه در بين آن وارد شده از ديگر اعمال اين شب است، زيرا مضامين آن برآمده از سينه امامان دين بوده و در اين ادعيه علوم گران بهايي است كه جز پيامبران و جانشينان آنان كسي از آن آگاه نيست.

خواندن دعاي گشودن قرآن و قرآن را روي سر گذاشتن از ديگر اعمال شب قدر است به اين نيت كه عقل و انديشه او با اين عمل تقويت شده و با دانش‌هاي قرآن كامل شود و نور عقل با نور قرآن ضميمه گردد.

قرآن را بگشايد و بگذارد در مقابل خود و بگويد:

اللّهُمَّ إِنِّي أَسْأَلُكَ بِكِتابِكَ الْمُنْزَلِ وَمَا فِيهِ، وَ فِيهِ اسْمُكَ الاَْكْبَرُ، وَ أَسْماؤُكَ الْحُسْنى، وَ مَا يُخافُ وَ يُرْجى، أَنْ تَجْعَلَنِي مِنْ عُتَقائِكَ مِنَ النّارِ. پس هر حاجت كه دارد بخواهد. قرآن شريف را بر سر بگذارد و بگويد:

اللّهُمَّ بِحَقِّ هذَا الْقُرْآنِ وَ بِحَقِّ مَنْ أَرْسَلْتَهُ بِهِ وَ بِحَقِّ كُلِّ مُؤْمِن مَدَحْتَهُ فِيهِ وَ بِحَقِّكَ عَلَيْهِمْ فَلاَ أَحَدَ أَعْرَفُ بِحَقِّكَ مِنْكَ، پس ده مرتبه بگويد بِكَ يَا اللّهُ، ده مرتبه بِمُحَمَّد، ده مرتبه بِعَلِيٍّ، ده مرتبه بِفاطِمَةَ ده مرتبه بِالْحَسَنِ ده مرتبه بِالْحُسَيْنِ ده مرتبه بِعَلِيِّ بْنِ الْحُسَيْنِ ده مرتبه بِمُحَمَّدِ بْنِ عَلِيٍّ ده مرتبه بِجَعْفَرِ بْنِ مُحَمَّد ده مرتبه بِمُوسَى بْنِ جَعْفَر ده مرتبه بِعَلِيِّ بْنِ مُوسى ده مرتبه بِمُحَمَّدِ بْنِ عَلِيٍّ ده مرتبه بِعَلِيِّ بْنِ مُحَمَّد ده مرتبه بِالْحَسَنِ بْنِ عَلِيٍّ ده مرتبه بِالْحُجَّةِ پس هر حاجت كه دارى طلب كن.

 

به جا آوردن نمازهاي مستحبي و قضا، قرائت سوره‌هاي روم، عنكبوت و دخان (در شب بيست و سوم)، از ديگر اعمال سفارش شده در شب هاي قدر براي بهره‌ گيري از كرم و بخشش خداوند و آمرزش گناهان است.

 

+ نوشته شده توسط سیامک آرش آزاد در یکشنبه پانزدهم شهریور 1388 و ساعت 12:28 |
همه روز روزه بودن، همه شب نماز کردن

همه ساله حج نمودن، سفر حجاز کردن

ز مدينه تا به کعبه ، سر و پا برهنه رفتن

دو لب از براي لبيّک ، به وظيفه باز کردن

به مساجد و معابد ، همه اعتکاف جستن

ز ملاهي و مناهي ، همه احتراز کردن

شب جمعه ها نخفتن، به خداي راز گفتن

ز وجود بي نيازش، طلب نياز کردن

بخدا که هيچ کس،  را ثمر آنقدر نباشد

که به روي نا اميدي ، در بسته باز کردن

                             < شیخ بهایی >

+ نوشته شده توسط سیامک آرش آزاد در یکشنبه پانزدهم شهریور 1388 و ساعت 12:27 |

 

حم؛ و الكتاب المبين؛ إنا انزلناه فی ليلة مباركة إنا كنا منذرين؛ فيها يفرق كل امرٍ حكيم؛ امراً من عندنا إنا كنا مرسلين؛ رحمة من ربك إنه هم السميع العليم. حا، ميم؛ سوگند به اين كتاب روشنگر؛ ما آن را در مبارك شبی نازل كرديم. ما بيم دهنده بوده‌ايم؛ در آن شب هر فرمانی بر حسب حكمت صادر می‌شود؛ فرمانی از جانب ما و ما همواره فرستنده آن بوده‌ايم؛ رحمتی از جانب پروردگارت و هر آينه او شنوا و داناست».

اين‌ها آياتی از سور‌ه‌ی دخان هستند؛ اين سوره بدان علت كه كلمه‌ی «دخان» در آن آمده است، دخان ناميده شده است و از سوره‌هايی است كه در شب قدر می‌خوانند. اين آيات ابتدايی، آشكارا نشان می‌دهد كه سوره به‌طور مشخص به موضوع «ليلةالقدر» می‌پردازد. بنابراين بهتر است كه ما نيز درباره‌ی همين موضوع صحبت كنيم؛ هرچند كه موضوع پيچيده‌ای است و در ميان مسلمانان جزو اسرار به‌شمار می‌آيد.

اين سوره مفهوم «ليلةالقدر» را روشن می‌كند؛ معنايی كه با مفهوم شايع و رايج آن متفاوت است. چرا كه می‌فرمايد: «ما قرآن را در شبی مبارك نازل كرديم» و در سوره‌ی «إنا انزلناه فی ليلةالقدر» بر اين تأكيد شده كه قرآن در شب قدر نازل شده است. بنابراين «شب مبارك» همان شب قدر است كه قرآن در آن شب نازل شده است. 

اين آيه‌ها چنين معنايی برای شب قدر تفسير می‌كنند: شب قدر، همان شب نزول قرآن است؛ در قرآن هر چيزی روشن شده و حلال و حرام و صحيح و فاسد و نيز حقايق شرعی توضيح داده شده است. همچنين تعريف همه‌ی ارزشهای غيبی و مفاهيم تعاليم آسمانی آمده است.

«إنا انزلناه فی ليلة مباركة إنا كنا منذرين»؛ اين جمله [از نظر نحوی] حال است برای جمله‌ی پيشين و معنايش اين است كه ما قرآن را در شب قدر نازل كرده‌ايم، در شبی مبارك، در حالی كه ما در آن شب بيم‌دهنده بوديم؛ يعنی بر آن بوديم كه انذار دهيم و در صدد خلق و تكوين نبوديم. اين بدان معناست كه بر آن بوديم آنچه را جايز نيست و همچنين محرمات را تشريع كنيم.

«فيها يفرق كل أمر حكيم»؛ همه‌ی امور محكم و ثابت را در اين شب توضيح می‌دهند. اين امر محكم چيست؟ «أمراً من عندنا إنا كنا مرسلين» همچنين اين جمله‌ حال است برای جمله پيشين؛ يعنی در حالی كه ما فرستاده بوديم و در صدد فرستادن تعاليم دينی و احكام اسلامی، اين امور محكم را می‌فرستاديم.

خلاصه‌ی معنای آيات اين است كه: ما در حال انذار و در حال فرستادن رسولان و در حال رحمت از سوی خدا، قرآن كريم را در شب مبارك نازل كرديم. پس شب قدر همان شب مبارك است. در حقيقت شب توضيح ابعاد هر چيزی است. شب نزول قرآن يا به تعبير امروزی، شب قانون. بنابراين هنگامی كه مسلمانان شب قدر را گرامی می‌دارند، در حقيقت خاطرات عزيزترين شب از شب‌های تاريخ خود را گرامی می‌دارند؛ شبی كه قرآن كريم در آن نازل شده و همه چيز برای امت تعريف شده و راه برای او تبيين شده است.

زمانی كه اين شب را گرامی می‌داريم در حقيقت با اين شب تجديد عهد می‌كنيم و در برابر خويش، تصوير جديدی از نزول قرآن قرار می‌دهيم تا گذشته‌ی خويش را محاسبه و بررسی كنيم و راه و تصميم آينده را برگيريم.

در رواياتی كه از رسول خدا(ص) نقل شده، آمده است كه شب قدر تا روز قيامت در اين امت باقی است. معنی احاديث اين است كه شب قدر معنای ديگری غير از مفهوم نزول قرآن نيز دارد. قرآن در شب قدر نازل شده اما در اين شب مبارك چيز ديگری نيز وجود دارد.

آن چيز، چيست ای كسانی كه اين شب را گرامی می‌داريد و به آن ايمان داريد؟ در اين شب مبارك چه چيز نازل شده است؟

به اعتقاد من، معنی شب قدر، به‌شدت با مفهوم روزه در ماه رمضان مرتبط است. ملاحظه می‌كنيم كه روزه، آماده‌سازی انسان روزه‌دار است برای اينكه در درجه‌ی اول حجاب را از برابر ديدگان عقل بردارد؛ پس سبب می‌شود كه او ببيند و فكر كند و بياموزد و بيشتر از روزهايی كه زياد غذا می‌‌‌خورد، بفهمد. از سوی ديگر روزه انسان را نسبت به دردهای ديگران حساس می‌كند و اين‌گونه عاطفه‌ی او را حساس‌تر و فراگيرتر می‌كند.

سوم اين‌كه روزه، نوعی آمادگی و پايداری در خود انسان است؛ چرا كه او در برابر خواهش‌ها و وسوسه‌ها و سختی‌ها می‌ايستد و در نتيجه صبر او افزون می‌شود و صبر با روزه رابطه‌ای ژرف دارد. در آيه‌ی كريمه می‌فرمايد: «و استعيينوا بالصبر و الصلاة»؛ معنای صبر در احاديث همان روزه است.

ملاحظه می‌كنيم كه روزه به انسان روزه‌دار سه ويژگی می‌بخشد: فهم بيشتر، احساس بيشتر و صبر بيشتر. اين عناصر سه‌گانه، در حقيقت وسايلی است تا آدمی برای آينده‌ی خويش و تعيين سرنوشت خود، تصميم بگيرد. پس انسانی كه روزه می‌گيرد، در نتيجه‌ی روزه‌ی خود، نگرشی واضح‌تر دارد و دردهای جامعه را بيشتر حس می‌كند و صبر او برای ادامه‌ی راه، افزون‌ می‌شود. اين انسان، كسی است كه می‌تواند تصميم بگيرد و راهی برای آينده‌ی خويش ترسيم كند و سرنوشت خويش را از خلال اين تصميم مشخص كند.

بنابراين، ماه رمضان، دوره‌ی آموزشی است كه سرنوشت انسان را مشخص می‌كند و معنايش اين است كه سرنوشت او طی سال آينده بر اساس چارچوبی كه در ماه رمضان طراحی می‌شود، در قلب مؤمن و در آن درجه‌ای كه مؤمن بدان می‌رسد، شكل می‌گيرد. اين بدان معنی است كه ماه رمضان ماه آموزش است و در نتيجه، ايام قدر آن هنگام كه آدمی به اين دوره‌ی آموزشی می‌رسد، به درجه‌ی كاملی رسيده است.

اين درجه به طبيعت حال در دهه‌ی آخر ماه رمضان قرار دارد و بنابراين بسياری از روايات تأكيد دارد كه شب قدر يكی از شب‌های دهه‌ی آخر ماه رمضان است. در برخی از روايات آمده است كه هر انسانی شب قدری دارد كه با شب قدر انسان ديگر تفاوت دارد و اين معنا كاملاً بر مفهومی كه از ارتباط ميان شب قدر و روزه برگرفتيم، منطبق است.

معنای ديگری نيز وجود دارد كه با مفهوم دعا مرتبط است. هنگامی كه آيات روزه را در ماه رمضان ملاحظه می‌كنيم، درمی‌يابيم كه قرآن كريم، آيه‌ی دعا را ضمن آيات روزه قرار داده است: «و إذا سألك عبادی عنی فإنّی قريب اجيب دعوة الداع إذا دعان». اين آيه در وسط آيات روزه است؛ بنابراين آشكارا ميان دعا، استجابت دعا و روزه، ارتباط وجود دارد.

طبيعی است انسانی كه نگرشی واضح‌تر و شعور و احساس بيشتری دارد و در نتيجه عقل و قلب او به نور ايمان، نورانی است، به خدا نزديك‌تر است و دعای او مستجاب. بی‌شك دعا تأثيری شگرف در سرنوشت انسان و در تصميم برای اين سرنوشت دارد. بنابراين ماه رمضان، زمان استجابت دعاست و دعا در اين حالت، حال صفای قلب، حال دوری آدمی از كينه‌ها، حال نگرش انسان و احساس و صبر او است.

 در اين حالت است كه شرايط دعا، مهيا و فراهم است و دعای آدمی مستجاب؛ در نتيجه ماه رمضان ما در سرنوشت ما تأثير می‌گذارد. همچنين اين معنی بر معنای دوم منطبق است؛ بدين اعتبار كه رسيدن آدمی به درجه‌ای عالی از مقام استجابت دعا، عادتاً در دهه‌ی آخر است؛ چرا كه زمانی طولانی از روزه گذشته است. بدين ترتيب به معنای جديدی برای شب قدر می‌رسيم كه در اين امت استمرار دارد. شايد كه شب قدر، معنای ديگری نيز داشته باشد كه خدا از آن مطلع است.

 و السلام عليكم و رحمةالله و بركاته

+ نوشته شده توسط سیامک آرش آزاد در یکشنبه پانزدهم شهریور 1388 و ساعت 12:26 |
ستايش براي خداست كه ما را به سپاس خود رهنمون گرديد، و بدان اهليت بخشيد تا از شكرگزاران احسان او باشيم.، و بر اين كار، ما را پاداش نيكوكاران دهد.

ستايش براي خداست كه دين خود را به ما عطا فرمود، و ما را به آيين خود ويژه گردانيد، و به راه‌هاي احسان خويش پويا ساخت تا به فضل نعمت او به سوي خشنودي‌اش روانه شويم؛ ستايشي كه آن را از ما قبول كند و به سبب آن از ما راضي شود.

 

ستايش براي خداست كه ماه خود، ماه رمضان، را از جمله راه‌هاي احسان قرار داد، كه ماه روزه، ماه اسلام، ماه پاكيزگي از آلودگي‌ها، ماه رها شدن از گناهان و ماه شب‌زنده‌داري است؛ ماهي كه قرآن در آن نازل گرديده، قرآني كه راهنماي مردم و نشانه‌ي آشكار هدايت و جدا كننده‌ي حق از باطل است.

پس به سبب حرمت‌هاي فراوان و فضيلت‌هاي نمايان كه براي اين ماه مقرر داشت، برتري آن را بر ديگر ماه‌ها عيان فرمود. براي بزرگداشت آن، چيزهايي را كه در ماه‌هاي ديگر حلال كرده بود، در اين ماه حرام گردانيد، و خوردني‌ها و آشاميدني‌ها را غدغن كرد، و براي آن زماني معين قرار داد، كه نه اجازه مي‌دهد آن زمان معين پيش انداخته شود، و نه مي‌پذيرد كه به تاخير افتد.

آن‌گاه يكي از شب‌هاي اين ماه را بر شب‌هاي هزار ماه ديگر برتري داد و نام آن را «شب قدر» نهاد؛ شبي كه در آن فرشتگان و روح به فرمان پروردگارشان بر هر يك از بندگان او كه بخواهد، با تقدير بي‌تغيير الهي كه براي هر كاري در نظر گرفته شده، فرود مي‌آيند.

 

خدايا، بر محمد و خاندانش درود فرست و ما را در اين ماه بر اوقات نمازهاي پنج‌گانه آگاهي ده؛ با احكام و شرايط آن كه مقرر فرموده‌اي، و واجباتش كه لازم گردانده‌اي، و وظايفي كه به آن‌ها موظف كرده‌اي، و هنگامه‌هايي كه براي آن‌ها قرار داده‌اي.

 

ما را در نماز، با كساني برابر ساز كه مراتب بلند آن را دريافته اند و اركان آن را حفظ مي‌كنند و آن را در وقت خود، به شيوه‌ي بنده و فرستاده‌ي تو –كه درودهاي تو بر او و خاندانش باد- در ركوع و سجود و همه‌ي فضليت‌‌هاي آن با كامل‌ترين وضو و در نهايت خشوع به جاي مي‌آورند.

ما را موفق كن كه در اين ماه با انجام دادن كارهاي نيك و پسنديده خود را به تو نزديك‌تر سازيم.

 

خدايا، من از تو مي‌خواهم كه به حق اين ماه، و به حق هر فرشته‌اي كه او را مقرب خود ساخته‌اي، و هر پيامبري كه او را به رسالت فرستاده‌اي، و هر بنده‌ي صالحي را كه برگزيده‌اي و او از آغاز تا انجام اين ماه در عبادتت كوشيده است، بر محمد و خاندانش درود فرستي و ما را شايسته‌ي آن كرامت كني كه به دوستان خود وعده فرموده‌اي ، و به رحمت خود ما را در صف آناني درآوري كه بالاترين مرتبه‌هاي بهشت را سزاوارند.

صحيفه سجاديه، فرازي از دعاي 46

 

+ نوشته شده توسط سیامک آرش آزاد در یکشنبه پانزدهم شهریور 1388 و ساعت 12:9 |

تشخیص زمان افطار


برای آگاهی از وقت شرعی غروب و فرا رسیدن افطار مانند سحر از روشهای گوناگونی استفاده می شود از جمله بانگ خروس، دیدن" ستاره ناهید" تشخیص ندادن رنگ كاهگل، نواختن نقاره، توپ در كردن، اذان مغرب، ساعت و تقویم و اعلام وقت توسط رادیو، اما علاوه بر موارد فوق در بعضی از شهرها و روستاها از روشهای دیگری هم برای آگاهی از وقت افطار استفاده  می كنند از جمله:

در لهران طالقان مردم می گویند: غروب آفتاب هنگامی كه " چوچك " ها ( گنجشك ها) به پرواز در می آیند و از شاخه ای به شاخه دیگر می پرند و جیك جیك می كنند تقریباً یك ساعت به افطار مانده است.

در فرنق خمین وقتی آفتاب غروب می كند از سمت مشرق آسمان خطهای سرخی نمایان می شود كه اهالی فرنق به آن خطهای سرخ" حمرا" می گویند. این حمراها یا خطهای سرخ به تدریج بالا می آیند تا زمانی كه كاملاً محو و ناپدید می شوند. در این هنگام می گویند غروب شده و الان است كه صدای اذان بلند شود.

در مشهد هم می گویند هنگام غروب هوا سرخ می شود و این سرخی از سمت مشرق به طرف مغرب حركت می كند، وقتی انتهای سرخی از بالای سر بگذرد موقع اذان است و وقت افطار.

حال چنانچه هوا ابری باشد و خطوط سرخ دیده نشود آنقدر صبر می كنند تا هوا تاریك شود و مطمئن شوند غروب شده و وقت افطار رسیده است.

درباره سرخیها یا حمراهای كناره آسمان هم مردم فرنق خمین قصه و عقیده ای دارند كه شنیدنی است (و می گویند: دورتادور زمین را كوه قاف فراگرفته و كوه قاف یكپارچه یاقوت سرخ است. )

همچنین اهالی فرنق گویند اسكندر ذوالقرنین كه ( بنا به روایتی ) یكی از پیامبران بوده است در كشورگشایی از سمت آفتاب( مشرق)، با طایفه ای بزرگ به نام " یأجوج و مأجوج"  كه مردمانی وحشی و آدمخوار بودند روبرو شد. این مردم وحشی سالی دوبار بر مردمان متمدن آن عصر و زمان هجوم می بردند و هرچه بر سر راهشان قرار داشت نابود می كردند. اسكندر هم برای جلوگیری از هجوم این قوم وحشی سدی بزرگ از مس میان آنان و آدمیان متمدن بنا كرد. بنا به اعتقاد اهالی خمین از آن به بعد هنگام طلوع و غروب آفتاب در اثر برخورد شعاع خورشید با این سد حمراها نمایان می شوند.

نقاره آفتاب زرد:

یكی دیگر از روشهایی كه در قدیم در اغلب شهرها ازجمله در شهرستان یزد مردم توسط آن از نزدیك شدن وقت افطار باخبر می شدند صدای " نقاره آفتاب زرد" بود. هنگامی كه خورشید آخرین اشعه خود را از روی دیوارها و ساختمانهای شهربر می گرفت نقاره چی نقاره اش را به صدا درمی آورد و این نقاره به " نقاره آفتاب زرد" مشهور بود. با شنیدن صدای نقاره مردم دست از كار می كشیدند و برای خواندن نماز و افطار كردن به مساجد و خانه هایشان رهسپار می شدند. بعضیها قبل از رفتن به خانه و مسجد به نیت غسل كردن به حمامهای عمومی كه خزینه داشت می رفتند.

شبهای نوزدهم ، بیست و یكم، بیست و سوم و بیست وهفتم حمامها شلوغتر می شد و اكثر مردم علاقه داشتند قبل از افطار غسل مستحب به جا آورند.عده ای برای آن كه زودتر موفق به غسل شوند و اول افطار نزد خانواده خود باشند قبل از غروب درون آب خزینه می رفتند و منتظر فرارسیدن وقت افطار می ماندند. به محض شنیدن صدای توپ و اذان سرشان را زیر آب می كردند و غسل به جا می آوردند. حمامی هم ظرف بزرگی از شلغم درشت و آبدار كه به شلغم گاوی مشهور است سربینه حمام می گذاشت و به مشتریانی كه برای غسل به حمام می رفتند تعارف می كرد و روزه را با شلغم افطار می كردند.

تا چهل پنجاه سال پیش هم در تهران هر روز به هنگام غروب افتاب طبل و شیپور" ورچین ورچین" می زدند؛ بدان معنا كه كسبه و بازاریان اجناس و لوازم دكان خود را جمع و تعطیل كنند.

در ماه رمضان به جای طبل و شیپور" ورچین ورچین" برای آگاهی مردم از نزدیك شدن وقت افطار، طبل و شیپور خاصی می زدند.

افطار كردن

روزه داران برای ادای نماز مغرب و عشا به مسجد می روند و نذر می كنند. هر شب از طرف كسانی كه نذر دارند و یا از درآمد موقوفه هایی كه برای افطار معین شده است خرما، حلوا، شیرینی یا نان جو بین نمازگزاران تقسیم می شود و روزه داران گاه افطار مفصلی هم در خانه صرف می كنند.

آنهایی كه در خانه نماز می خوانند اكثراً مقارن غروب وضو می گیرند و به نماز می ایستند. پس از نماز دعاهای مخصوص افطار را می خوانند. دعاهای افطار عبارت است از دعاهای :" اَللّهُمَّ لَكَ صُمتُ وَ عَلی رِزقِكَ اَفطَرتُ وَ عَلیكَ تَوكَلتُ"، "اَللّهُمَّ رَبّ النوُر العَظیم"، " بِسمِ الله اللّهُمَّ لَكَ صُمنا وَ عَلی رِزقِكَ اَفطَرنا فَتَقَبَلَ مِِنّا اِنَّكَ اَنتَ السَمیعُ العَلیم"، " بِسم الله الرحمن الرحیم یا واسِعَ المَغفِرةِ اِغفِرلی" و سوره مباركه " قدر" كه بیش از دعاهای دیگر خوانده می شود.

پس از خواندن نماز و دعاهای افطار روزه خود را با لقمه ای نان جو یا دانه ای خرما باز می كنند. مردم معتقدند گشودن روزه با خرما و نان جو ثواب بسیار دارد زیرا خرما و نان جو خوراك حضرت علی (ع) و ائمه اطهار بوده است. بعضی ها هم برای بازشدن گلو و سینه با نوشیدن یك استكان قنداب ، چای یا نبات داغ روزه را می گشایند.

غذاهای افطار اغلب سبك و ساده است و روزه داران معمولاً از خوردن غذاهای سنگین پرهیز می كنند.

مردم جهرم هم افطار را با چند دانه خرما آغاز می كنند وعقیده دارند حضرت علی (ع) با خرما افطار می كردند و خوردن خرما را ثواب می دانند. شب دهم ماه رمضان هم عدس پلو می خورند. شب نوزدهم با نان خشك و گل آبشن افطار می كنند و معتقدند نان خشك و گل آبشن افطار حضرت فاطمه (ع) بوده است. همچنین شب بیست و سوم گل آبشن و نان جو و پیاز می خورند وبرای همسایگان هم می فرستند و می گویند این سه چیز خوراك حضرت علی(ع) بوده و حضرت غذای خود را به مستمندان می دادند و خود به نان جو كفایت می كردند.

در جهرم سر سفره افطار نان روغنی، نان فطیر خانگی و نان بازاری می گذارند و خرما و پنیر و یكی دو نوع مربا و حلوا هم به وفور دیده می شود. غذای افطار هم بیشتر كباب، شیربرنج، آش رشته و " مسدووه" و به ندرت پلو می باشد.

افطاری دادن

افطاری دادن یكی از رسوم پسندیده است و آنهایی كه توانایی دارند چند روز از ماه رمضان را افطاری می دهند و از روزه داران دعوت به عمل می آورند. افطاری دادن ثواب بسیار دارد و بسیاری معتقدند كسی كه افطاری می دهد با ثواب روزه مهمانانش شریك می شود و خداوند اجر و مزد بسیار به او می دهد. بنا به همین عقیده یزدیها معتقدند هنگام افطار بهتر است هر كس سر سفره خودش باشد زیرا اگر بر سر سفره دیگران بنشینند ثواب روزه آن روز به میزبان می رسد. از طرف دیگر بسیاری از مردم یزد آرزو می كنند برای افطار مهمان داشته باشند تا اجر بیشتری ببرند.

آنان كه توانایی چندانی ندارند و نمی توانند از روزه داران پذیرایی كنند اما معتقد و علاقه مند به افطاری دادن هستند خرما یا شربت یا نوعی شیرینی مثل زولبیا، گوش فیل یا نان و پنیر به مسجد می برند و بین دو نماز مغرب و عشا از روزه داران پذیرایی می كنند.

در مشهد هم رسم پسندیده افطاری دادن بسیار مورد توجه است و اغلب خانواده ها هم چند روز از ماه رمضان را افطاری می دهند. البته سعی می كنند افطاری دادن مصادف با شبهای احیا نشود تا به دعا و شب زنده داری آنها لطمه ای وارد نگردد. از ساعتی به غروب مانده مهمانان به خانه میزبان می آیند و در اتاقی كه معین شده است می نشینند. به محض اینكه توپ افطار را انداختند و صدای نقاره از نقاره خانه حضرت رضا(ع) بلند شد جلو هر كدام از مهمانان یك سینی پیش افطاری كه عبارت است از یك استكان آب جوش، چای شیرین، نان روغنی یا نان" قاق" و پنیر و مربا می گذارند. مهمانان پس از خواندن دعای افطار و سوره انا انزلنا با خوردن آب جوش و یكی دو لقمه نان و پنیر روزه را می گشایند و سپس به نماز مغرب و عشا می ایستند.

در اتاق دیگر سفره پهن می كنند و غذاهای افطار را در سفره می چینند. غذاها اغلب عبارت است از كته با خورش بادمجان یا قیمه، هویج پلو، آلبالوپلو، آبگوشت، حلوای آرد گندم، شله زرد، " یخ در بهشت"، شیربرنج و فرنی. اگر تابستان باشد بعد از افطار با میوه و فالوده نشاسته یا فالوده انار یا فالوده سیب از مهمانان پذیرایی می كنند. وجود شیرینی و زولبیا هم سر سفره افطار از واجبات است.

در بجنورد هم شبهای ماه رمضان آنهایی كه توانایی مالی دارند یا نذر كرده اند افطاری می دهند. معمولاً هركس چند شب افطاری می دهد و هر شب دسته ای و صنفی را دعوت می كنند. مثلاً یك شب روحانیان، شب دیگر كارمندان و شبی هم تجار و بازاریها را دعوت می كنند. وقتی مهمانان سر سفره افطار نشستند جلوی هرنفر یك قوری چای كم رنگ قرار دارد و  قدری از چای قوری بزرگی كه روی سماور در گوشه اطاق است روی قوری می ریزند و همیشه دو سه نفر مراقبند تا احتیاجات مهمانان را برآورند.

در روستای سرچاه تازیان بیرجند در اولین روز ماه رمضان، بسیاری از افراد معتقد و نذر دار موقع افطار مقداری خرما می برند توی كوچه های آبادی می گردانند و بین روزه داران تقسیم می كنند تا روزه شان را با آن خرما بگشایند.

اهالی سرچاه تازیان معتقدند نصف ثواب هر روزه داری كه روزه اش را با این خرما باز كند از آن كسی است كه خرما را تقسیم می كند. در خرانق یزد دو مسجد وجود دارد یكی مسجد "سرچشمه" و یكی مسجد" توده" یا مسجد " جامع" كه شبهای ماه رمضان از درآمد موقوفات در هر دو مسجد افطاری می دهند.

در خرانق، موقوفات زیادی از قدیم باقی مانده است از جمله موقوفه برای مواجب و خرج سال مؤذن، موقوفه روشنایی آبادی، موقوفه مسجد و روضه خوان، موقوفه خرج و پاپوش زوار امام رضا(ع) ، موقوفه عزاداری امام حسین(ع) و موقوفه افطار ماه رمضان و نمازعید فطر. این موقوفات بیشتر آب و ملك است و كسی كه موقوفه ای در دستش می باشد موظف است در راهی كه معین شده است از درآمد آن خرج كند.

از درآمد موقوفه برای افطار هر شب مقداری نقل یا خرما خریداری می شود و هنگام افطار بین نمازگزاران تقسیم می كنند. همچنین از این موقوفات شیرینی و گردو برای عید فطر می خرند و به مردم می دهند. اگر چیزی هم زیاد بیاید از آن خرجی پیشنمازی را كه برای ماه رمضان دعوت می كنند می پردازند.

+ نوشته شده توسط سیامک آرش آزاد در یکشنبه پانزدهم شهریور 1388 و ساعت 12:5 |

1318: دوم تیر ماه, تولد
1325: ورود به دبستان 21 آذر
1328: انتقال به دبستان جاوید( تحصیل سال چهارم, پنجم و ششم دبستان)
1331: مهر ماه, ورود به دبیرستان تربیت تبریز
1332: احضار پدر و تذکر در مورد فعالیتهای او
1334: مهر ماه, ورود به دانشسرا
1335: انتشار روزنامه فکاهی «خنده» با همکاری بهروز دهقانی
1336: خردادماه, پایان دانشسرا و عزیمت به روستاهای آذربایجان جهت آموزگاری
1339: تحصیل در رشته زبان انگلیسی همزمان با تدریس
1339: اخطار اداره فرهنگ در مورد تحصیل همزمان با تدریس
1340: 6 اردیبهشت نوشتن «تلخون»
1341: 17 آذر, اخراج از دبیرستان و انتقال به دبستان
1342: چاپ کتاب «پاره پاره» ترجمه «خرابکار», نوشتن « اولدوز و کلاغ ها» و « کندوکاوی در مسایل تربیتی ایران» و همچنین نگارش « الفبا»

1343: تحت تعقیب قرار گرفتن بخاطر چاپ کتاب « پاره پاره» و حکم تعلیق از خدمت به مدت 6 ماه و نوشتن کتاب « انشاء ساده» و تبرئه در دادگاه تجدید نظر
1344: انتشار « مهد آزادی »
1345: جلد دوم « بولماجالار و قوشماجالار»
1346: انتشار « کچل کفتر باز» , « افسانه محبت» و « پسرک لبو فروش»
1347: انتشار « یک هلو هزار هلو» , « 24 ساعت در خواب و بیداری» , « کور اوغلو و کچل حمزه» و « ماهی سیاه کوچولو»
و نهم شهریور پیوستن به ابدیت بوسیله موجهای رود ارس

+ نوشته شده توسط سیامک آرش آزاد در چهارشنبه یازدهم شهریور 1388 و ساعت 11:4 |

 

ولی ضربت کودتای 32 به یک باره فضای رضاخانی را بر همه جا حاکم کرد و باز همان راه و روش دوران بیست ساله. زورچپان کردن زبان فارسی که بله، برای وحدت ملی، زبان واحد لازم و ضروری است. بدین سان اگر قدرتشان می رسید برای همگُن کردن و یک رنگ و شکل ساختن، همه را وامی داشتند که جُر زبان فارسی یا دقیق تر زبان پایتخت کسی حق تکلم زبان محلی را نداشته باشد. وقتی می گویم زبان پایتخت، اغراقی درکار نیست. لهجه تهرانی را می خواستند به جای زبان فارسی حقنه کنند. لهجه خراسانی و جنوبی و شیرازی و شمالی، همه در برابر لهجه ی پایتخت، توسری می خوردند. در این میان چه کسی می توانست برای حفظ و زنده نگهداشتن زبان ملیت خود، پا پیش بگذارد؟ بی هیچ ملاحظه ای؟ بی توجه به صدها خطر ممکن؟

 

این شهامت را محمدعلی فرزانه به حد کمال داشت، مردی در ظاهر خاموش و در باطن آتش فشان که با ظرافت کامل این راه را می کوبید و پیش می رفت. کتاب او درباره ی "دستورزبان آدربایجانی" در تمام محافل مثلاً علمی و ادبی کشور با سکوت کامل روبرو شد، انگار نه انگار .... من در دانشگاه شهر کُلن شاهد بودم که این اثر به عنوان یک حادثه بسیار معتبر در زبان شناسی معاصر به حساب آمده بود.

 

و یا قره چورلو (ب. ق. سهند) که عمری چشم بر شهرت فروبست و مدام نوشت و نوشت بی آن که بتواند چاپ کند و درست چندماه بعداز سقوط رژیم پهلوی برای همیشه خاموش شد. سهند با این که از انعکاس آثار خود در ذهن توده ها بهره ای نبُرد، ولی در زمینه های متعددی کار کرد و در تصویرسازی از ترکیب لغات آذربایجانی حداکثر استفاده را می برد و گاه کار را به اعجاز می رساند.

 

با ح. م. صدیق که از فشار دستگاه، چاره ای نداشت که به فارسی بنویسد و در معرفی ادبیات مکتوب آذربایجانی، شعرا و نویسندگان آذربایجانی که به زبان مادری خود می نوشتند حداکثر تلاش را می کرد و می کند و امروزه روز تمام همت خود را در راه زنده کردن ادبیات مکتوب آذربایجانی، بخصوص ادبیات معاصر آذربایجانی گذاشته است. و اما صمد، در این مقوله شیفتگی دیگری داشت. او اوایل قبول نداشت که تنها تسلط و ستم و اختناق حکومت شاهنشاهی است که نمی گذارد من و تو به زبان خود بنویسیم و چاپ کنیم، معتقد بود که جسارت، نیز کم تر است. این حق ماست که باید به زبانی که حرف می زنیم، بنویسیم و منتشر بکنیم. و درست زمانی که "پاره پاره" را تدوین و چاپ کرد، تنها به این دلیل نام مستعار برای خود برگزید که از شهرت کاذب، به شدت بیزار بود و نمی خواست با انتشار یک جُنگ که برای انتخابش، به قول خود کار عمده ای نکرده بود، جُز این که هر چه را می پسندیده چیده و کنار هم گذاشته، جُزو ُفضلا جا بخورد. "پاره پاره" هنوز خوب پخش نشده بود که از طرف مأمورین امنیتی جمع آوری و معدوم گشت. بله، "پاره پاره" مجموعه ای از شعرهای آذربایجانی با معیارها و ارزش های متفاوت و با محتوای گوناگون و اشکال مختلف گیرم غزل یا قصیده، کهنه یا نو، چون زبان آذربایجانی بود، در نظر متولیان فرهنگ مسلط، ضدامنیتی بود.

 

زمانی که "سازمین سوزو" اثر "سهند" منتشر شد، صمد سرازپا نمی شناخت و تنها کسی بود که نتوانست شوق و ذوق خود را برای تمام مردم ایران فاش نسازد و مقاله ای نوشت در "راهنمای کتاب" و عمداً در "راهنمای کتاب" که این حادثه را به رُخ عُلما و فضلای عصاقورت داده بکشد.

 

بله، هیچ لحظه ای نبود که او از زبان ظریف و بسیار زیبای وطن خود غافل بماند، تمام جیب ها و کیف دستیش پُر بود از یادداشت ها و دفترچه های متعدد. هرچه را که می شنید از یک لغت گرفته تا ترکیبات تازه، و مَثـل و افسانه و غیره، همه را فوری روی کاغذ می آورد. به تدریج به این فکر افتاد که بهتر است فعلاً با نشر "فولکلور آذربایجانی" راهی باز کند. چاپ "بایاتیلار" فرزانه به شدت او را سرشوق و ذوق آورده بود و دست در دست بهروز دهقانی به این مهم کمر بست. این توأمان آگاه که در برابر هر مسئله ی مهمی نبض شان با هم می زد، دهات و آبادی های ریز و درشت را زیرپا می گذاشتند و از هر قصه یا هر مَثـل متن های مختلفی گیر می آوردند، البته نه برای نسخه ی بدل سازی، بلکه برای دست یابی به کامل ترین و بی نقص ترین صورت روایت ها.

 

اولین محصول چشم گیر "افسانه های آذربایجان" بود. انبان گرانبهائی بود از باورها و شکفتگی خیالبافی های رنگین توده ها. و آن وقت مسئله ی عمده ی دیگر، که این ها را چه کار باید کرد. هیچ ناشری حاضر نبود متن آذربایجانی قصه ها را منتشر کند. و تازه اگر حاضر بود، با کدام امکانات و در کدام چاپخانه و به چه صورتی باید به دست مردم رساند. روزها و شب های زیادی کلنجار رفتیم تا قانع شِه، یعنی قانع شدند، صمد و بهروز، که فعلاً متن فارسی آن ها منتشر شود که منتشر شد. ولی رنگ رضایتی در صورت صمد ظاهر نشد، بارها گفت و نوشت که کی می شود متن اصلی را به زبان اصلی چاپ کرد، آرزوئی که تا امروز عملی نشده.

 

یک بار به شیطنت گفت حالا که ما دو زبانی هستیم و مجبوریم قصه های ملت خودمان را به زبان فارسی ترجمه و چاپ کنیم، چرا زیباترین شعرهای فارسی دوره خودمان را به زبان آذربایجانی برنگردانیم؟ این شیطنت همان لحظه تصمیم قطعی او شد، شورع کرد به ترجمه کارهای نیما و شاملو و اخوان و فرخزاد و آزاد. در این جا چهره صمد ظاهر شد، چهره یک مترجم زبردست نه، چهره یک شاعر کامل. اولین ترجمه از نیما همگان را به حیرت انداخت: "گجه دور، باخ، گجه دور!".

 

ترجمه شعر شاملو، حادثه دوم بود. موسیقی کلام او را به زبان بکر و نورزیده ای برگرداندن؟ تازه شیفتگی صمد را به نیما و شاملو، همه یاران او می دانستند و به این خیال که ممارست و وررفتن مداوم او با زبان این دو، مدد کار عمده برایش بوده است. ولی بعد؟ یک آدم در قالب چه نوع بیان شعری می تواند غوطه بخورد؟ بی آن که نه کلام، نه وزن، نه محتوا، نه فضای شعری کوچک ترین لطمه ای ببیند؟ شعر باریک و حسی فروغ؟ شعر غمگین و ملایم آزاد؟ و یا پوئیدن های برحق اخوان ثالث؟

 

به قول بهروز دهقانی، نمی شد این ها را تجربه گفت، و راست هم می گفت. در این جا بود که همه متوجه شدند، این زبان به بند کشیده را لیاقت ها فراوان است، زیاد هم دست کم نگیر!

 

تب زبان آذربایجانی که قسمتی از مسئله ملیت برای صمد بود، هیچ وقت او را رها نکرد که نکرد. یکی از کارهای برجسته اش، طرح کتابی بود که از یک فکر ساده ولی بسیار عمیق مایه گرفته بود. لمس روزمره و لحظه به لحظه ی زندگی روستائی جماعت، برای صمد روشن کرده بود که فی المثل صندوق پستی و میز ناهارخوری و کارت تبریک و ... در زندگی آن ها نه تنها وجود ندارد که معنی هم نمی تواند داشته باشد. این نکته اول، نکته دوم این که لغات مشترک بین زبان فارسی و زبان آذربایجانی کم نیست. با توجه به نکته اول شروع کرد به جمع آوری لغات مشترک این دو زبان. و از این دستاورد، کتابی ساخت برای بچه های آذربایجانی که مطلقاً سنگینی کتاب های فارسی صادره از پایتخت را نداشت و درعین حال نمی توانست محل ایراد ازمابهتران نیز قرار بگیرد و انگ اجنبی پرستی را بر پیشانیش بچسبانند. در تدوین این کتاب نکته ی بسیار ظریفی هم وجود داشت که بچه های دبستانی- بخصوص در سال های اول- لغات فارسی را به تدریج و با راحتی یاد می گرفتند.

 

این کار شگفت که فقط از روی ناچاری و برای نجات بچه ها از بختک زبان غیرمادری نوشته شده بود، همه را به هیجان آورد. آل احمد به تکاپو افتاد و صمد به تهران آمد برای چندماهی تا کتابش را به چاپ برساند و امید داشت که این کار در تمام دهات و شهرهای آذربایجان کتاب درسی رسمی بشود. اما چندی گذشته و نگذشته، متخصصین فرهنگ شاهنشاهی به جای حساسی انگشت گذاشتند. پس نام "شاهنشاه" و "شهبانو" و "ولیعهد" و "خاندان جلیل سلطنتی" که لازم بود حتماً و حتماً در اول کتاب باشد والا...

 

ظهر همان روزی که این اخطار شده بود، صمد مثل شیر تیرخورده در انتشارات نیل بالا و پائین می رفت و دورخود می چرخید و فحش جدوآباد نثار دستگاه می کرد و این که، چه کار بکنیم، لازم نبود به او گفت که چه کار بکنی. روز بعد کتابش را زد زیربغل و پرید توی اتوبوس و برگشت به همان دهکوره های محبوب خود و عطای دستگاه رسمی را به لقایش بخشید. با این امید که کتابش را هرچند در تیراژ پائین، به وسیله ی یک ناشر تبریزی چاپ کند که آن ها هم چاپ نشد و معلوم نشد که این کار چه عاقبتی پیدا کرد.

 

و حال جواب یک سئوال که چرا صمد، با این همه شیفتگی و اعتقاد، کارهایش را به زبان آذربایجانی نمی نوشت؟ به همان دلیل که دیگران هم نمی نوشتند، یعنی اگر می نوشتند چه کار می توانستند بکنند؟ کارهای "سهند" مگر نه این که به صورت دست نویس بین عده ی معدودی می گشت و انبوه آن ها هنوز هم خاک می خورد؟ و یا آنچه را که شهریار به زبان آذربایجانی نوشته
+ نوشته شده توسط سیامک آرش آزاد در چهارشنبه یازدهم شهریور 1388 و ساعت 10:59 |
 
واژه «فرهنگ» در لغت نامه‌ها چنين تعريف مي شود،علم و دانش ، مجموعه آداب و رسوم. مجموعه آداب و رسوم يك ملت و يا يك قوم از سرچشمه هاي گوناگوني نظير باورهاي ملي و يا ديني آن ملت منشأ مي گيرد و گاه اعتقادات ديني در طول زمان با باورهاي ملي آن ملت در هم آميخته و پيوند ناگسستني با آن ايجاد مي كند. اين آداب و رسوم گاه چنان درهم تنيده و آميخته مي شوند كه بازشناختن اصل و منشأ اوليه آن دشوار است. در اين مقاله سعي برآن است كه تصويري از ماه مبارك رمضان در باورها و فرعنگ عامه مردم ارائه شود.اين فريضه الهي كه نزد هر مسلماني ارزشمند و واجب الاجراست با پاره اي از آداب و رسوم و يا باورها و خرده فرهنگ‌ها همراه شده و در هر استان و شهري چهره ي ويژه بدان بخشيده است .
در كشور ما همه مسلمين ماه مبارك رمضان را روزه مي دارند ولي در جاي جاي كشورمان روزه و ماه رمضان با آدابي همراه است كه ممكن است آن مراسم خاص را در جاي ديگر نتوان يافت. اين آداب را مي توان در نحوه استقبال از اين ماه عزيز ، نحوه برپايي آن، آداب سحر و افطار ، اطعام دادن ، عبادات و مناجات مخصوص اين ماه جستجو كرد.
« اروج» لفظي است در زبان تركي كه هم به معني روزه و روزه‌داري و هم از اسم هاي مردانه است.

*آداب و رسوم مردم آذربايجان در ماه صيام
صداي پاي رمضان كه مي رسد بويش را مي توان در كوچه پس كوچه‌هاي شهر، خيابان در مراسم و مجالسي ويژه و حتي در كنج خانه ها و خلوت منازل استشمام كرد.
آداب و رسوم مربوط به ماه صيام آن قدر متنوع و جذاب هستند كه بايد براي آن كتابي قطور نوشت و ساعت ها در مورد آن سخن گفت.
با توجه به اينكه ايران كشوري مسلمان و شيعه به شمار مي‌آيد، ماه رمضان نيز از جايگاه ويژه‌اي در نقاط مختلف و در بين مردمان آن برخوردار است. از روستاهاي كوچك و قصبه ها گرفته تا شهرهاي بزرگ همه رنگ صيام به خود مي گيرند و جامه افطاري و سحري به تن مي كنند، اما آداب و رسوم منطقه آذربايجان خود چيزي ديگري است ، حلاوت،طراوت و جذابيت ديگري دارد.
آذربايجان از ديرباز به سرزمين خدا پرستي، وحدانيت و نيز عشق به ولايت و تشيع و ام‌القراي اسلام لقب گرفته است، اما آنچه كه در اولين گام مي توانم در آستانه رمضان و يا در روزهاي روزه در بين مردم آذربايجان مشاهده كرد تغيير رفتار و منش آنها و سيل دعوت به افطارها است.
افطار دادن به قدري در بين مردم آذربايجان از جايگاه بالايي برخوردار است كه هر يك سعي مي كند بر ديگري پيشي گيرد به همين خاطر اگر شما در آذربايجان بخواهيد افطاري بدهيد بعد از دهم ماه رمضان دچار مشكل خواهيد شد چون قبلاً رزور شده است!

*نزيه
برخي از مردم يكي دو روز قبل از ماه رمضان يعني روزهاي آخر ماه شعبان را به نيت استقبال از ماه مبارك رمضان روزه مي‌گيرند.
مردم آذربايجان شرقي با خانه‌تكاني به استقبال ماه مبارك رمضان مي‌روند و يكي دو روز مانده به آغاز ماه مبارك رمضان مردم روستاهاي آذربايجان شرقي فطيري به نام «نزيه»درست مي‌كنند.
نزيه يك نوع نان محلي مغزدار است كه روي آن با چنگال و ته استكان بزك شده است. اين فطير از شيريني‌هاي مخصوص ماه رمضان است.»

*قاباخلاما
پيش از اينكه راديو و تلويزيون اعلام آغاز ماه رمضان را به عهده بگيرند، روستائيان براي رويت هلال بالاي بام مي‌رفتند و ساعت‌ها منتظر مي‌شدند يا سواري را به شهرهاي اطراف مي‌فرستادند تا از ديده شدن هلال خبري بياورد. رسم پيشواز هم در ميان متدينين وجود دارد كه به آن «قاباخلاما» مي‌گويند. آنها دو يا سه روز قبل از رويت هلال به پيشواز ماه رمضان مي‌روند و روزه مي‌گيرند.»

*رويت هلال ماه و نگاه كردن به آئينه
بزرگترها بعد از رويت هلال ماه رمضان، به چهره يك كودك معصوم يا يك فرد مومن و نمازخوان نگاه مي‌كردند و اعتقاد داشتند كه نگريستن به صورت آدمهاي بي‌نماز و روزه‌خوار، خوش يمني درپي نخواهد داشت.
نگاه كردن به‌آيينه و فرستادن صلوات بر محمد و آل محمد (ص) بعد از رويت هلال ماه هنوز هم به عنوان يك رسم در بين پيرمردان مناطق روستايي استان، مرسوم است .
اين عادت بر اين اعتقاد مبتني است كه بايد در ماه رمضان دل مومن همچون آيينه صاف و روشن باشد و از ناپاكي‌ها صيقل يابد.
پيرمردان براي اين منظور همواره آ ئينه كوچكي در درون جيب خود داشتند و بعد از اينكه خود به رويت آيينه مي‌پرداختند، با فرستادن صلوات چندين بار آئينه را به دور خود و اهل خانواده مي‌چرخاندند.
هر چند اين رسم در طي ساليان اخير به دليل توسعه رسانه هاي گروهي، موضوعيت خود را از دست داده اما هنوز كه هنوز است بسياري از پيرزنان و پيرمردان روستانشين براي كار مبادرت مي كنند .
پيش از اين همچنين قبل از آغاز ماه رمضان از طرف مردم روستاهايي كه روحاني نداشتند،‌ نمايندگاني به نزد امام‌جمعه‌هاي شهرها ‌فرستاده مي شد و از آنها درخواست مي‌كردند كه يك روحاني را به نمايندگي از خود به روستا بفرستند. روحاني فرستاده شده را با سلام و صلوات به روستا مي‌بردند و هر شب در خانه‌اي مهمان مي‌شد تا ماه رمضان به پايان برسد.»‌

*غباروبي منازل و مساجد
در آذربايجان شرقي مخصوصاً زنان روستايي در ماه رمضان مانند عيد نوروز اقدام به غبارگيري از منازل مي‌كردند و مردم اين منطقه اقدام به غباروبي مساجد مي‌كنند.
زنان مومنه آذربايجان بر اين اعتقاد بودند خانه‌اي كه براي شروع ماه رمضان پاك و تميز نباشد، خير و بركت ماه مهماني خدا، از آن گريزان مي‌شود.

*افطاري
افطاردهي در آذربايجان شرقي از هفته دوم ماه رمضان مرسوم است و معمولا فقرا را به مراسم افطاري دعوت مي‌كنند و البته از افراد فاميل نيز وعده گرفته مي‌شود.
اما آنچه كه اغلب بر سر سفره افطاري آذربايجان ها ديده مي شود از نان هاي روغني گرفته تا سوپ و خرماهاي تزئين شده با گردو ، پودر گردو ، پنير ،سبزي، ماست، مربا، شير برنج و انواع حليم‌ها است.
در گذشته آبگوشت از غذاهاي مرسوم افطاري بوده است اما امروز افطاري‌ها تفاوت چنداني با ديگر نقاط كشور ندارد فقط آش دوغ و آش رشته مرسوم است و اخيرا گذاشتن سوپ هم بر سر سفره افطار در تبريز مرسوم شده است.
امروزه نان روغني پزهاي بازاري كار خانمها را راحت كرده اند اما چه بسيار زمان كدبانو كه، لذيذترين و خوشمزه ترين كلوچه ها ، نان ها و كيك ها و شيريني ها را براي مهمانان روزه دار خود تدارك مي بينند.
اما در اين ميان آنچه بايد به وجودش آنهم در عصر تكنولوژي و پيشرفت حسرت خورد، انتقال اين سنت حسنه از داخل خانه هاي با صفا و كوچك شهروندان و روستائيان به داخل سالن هاي بي روح و تالارهاي غذاخوري است، اگر تا ديروز با خرما و آب داغ و سوپي خانگي از روزه داران پذيرايي شده و و زنان آذربايجاني كدبانوگري و دست پخت هاي هنرمندانه‌اي خويش را به رخ مهمانان مي كشيدند،اكنون به دليل زندگي ماشيني غذاهاي رنگارنگ، گران قيمت و مصنوعي بر روي ميزها چيده مي شود.
اما اين تغيير شيوه هم به نوعي از نيت خيرخواهانه مردم آذربايجان حكايت دارد.
اما شيرين ترين افطاري به تازه دامادها و تازه عروس ها اختصاص دارد، پسران و دختران نامزد در ايام زمپان جايگاه ويژه اي در سر سفره افطار دارند .خانواده آقا دامادها و عروس خانم ها هم جاي خود دارد.
كار و بار شيريني فروش ها و مخصوصاً آن دسته از قناديهاي كه زولبيا و باميه و كلوچه ها و نان روغني ها مخصوص و معروف خود را مي پذند نيز در اين ايام سكه مي شود.چند ساعت به افطار مانده مي توان شور و حرارت و صف هاي طولاني در مقابل اين شيريني فروش ها را مشاهده كرد.

*اوباش دان
اما سحري خوردن و سحري بلند شدن هم براي خود در آذربايجان و به ويژه در روستاهاي آن آدابي دارد هنوز هم كه هنوز است روستائيان و عشاير آذربايجان با صداي ضربه همسايه بر ديوار خانه شان از خواب بيدار مي شوند اگر سحرگاهان كه در روستاهاي دور افتاده آذربايجان بر روي پشت بام خانه اي قرار بگيري مي بيني كه چه شور و نشاط مبرهن در روستاها حاكم است چراغ خانه ها يكي يكي روشن مي شوند همسايه‌هاي ديوار به ديوار زنجير وار يكديگر را به فريضه الهي فرا مي خوانند و حسن ختام اين شعر منظوم سحري خوردن به شيواترين موسيقي آسماني يعني اذان صبح ختم مي شود.
در روستاهاي استان در ماه رمضان، وسيله آگاه شدن مردم از اوقات شرعي، عمدتا به وسيله موذن‌هاي روستايي، حركت ستارگان و بالاخره بانگ صبحگاهي خروسهاي محلي بوده است.
در بين عامه مردم، زمان سحري خوردن در بين مردم منطقه به « اوباش» يا « اوباش دان» مشهور است و وقت آن نيز يك ساعت مانده به اذان صبح است .
موذنين روستايي، با صداي نافذ و گيرايي، وقت سحر را بر پشت بامهاي منازل يا مساجد روستايي با دعايي كه در محل به آن « مناجات» مي‌گويند، اعلام مي‌داشتند.
مناجات شامل چند قطعه دعا به زبان عربي و تركي و صلوات بر محمد و آل محمد (ص) بوده است.
پيرمردان در سطح روستاها، هنوز هم با حسرت زيادي خاطراتي از شيوه بيان، گيرايي و زيبايي صداي مناجات خوانان نقل مي‌كنند.
همچنين در گذشته‌هاي نه چندان دور در مناطق روستايي وقت سحر و اذان صبح از روي حركت ستاره‌هايي كه اصطلاحا به آنها « اولكرلر» مي‌گفتند تعيين مي‌شد.
ماه رمضان در آذربايجان، هنوز هم ماه احسان، اطعام و تجديد دوستي‌هاست و اكثر خانواده‌ها، سعي مي‌كنند حداقل براي يكبار در طول اين ماه براي افراد فاميل و نزديكان، افطاري بدهند.
دادن افطاري‌هاي جمعي، براي مستمندان هنوز هم، در سطح برخي از مساجد شهري و روستايي استان در شب هاي ماه رمضان مرسوم است.
مراسم نيمه ماه رمضان يعني روز تولد امام حسن مجتبي (ع) نيز در آذربايجان گرامي داشته مي شود هر چند مراسم عقد و عروسي در اين ماه در بين مردم آذربايجان متداول و معمول نيست اما بسياري از خانواده ها نيز فراهم كردن مقدمات يك زندگي مشترك و مراسم بله برون را در ايام رمضان و به ويژه پانزدهم پربركت و ميمون مي دانند.

*شب‌هاي احيا
اما شب‌هاي احيا در آذربايجان از جايگاه ويژه اي برخوردار است مساجد حسينه ها، مصلي ها همه از خيل مشتاقان وصال دوست و خريداران مغرفت ،پابرهنگان و تشنگان محبت و رحمت دوست آكنده و لبريز است.«سبحانك يا لا اله الا انت،الغوث الغوث خلصنا من النار يارب» و اين آواي سوزناك هر آذربايجاني است كه در شب هاي قدر (19 – 23 رمضان) از دل سينه هاي مالامال از اميد رحمت و مغفرت پروردگار جاري مي شود.در اين روزها و شب ها محبت،مهرباني،احسان و نيكوكاري مردم آذربايجان و خانواده هاي آنان به اوج خود مي رسدخوشحال و با نشاط از آن جهت كه رمضان اين ماه پرفيض و بركت را در يافته اند و به اين توفيق بزرگ نائل شده اند و مغموم از آن جهت كه اين ماه دوست داشتني در حال خداحافظي از آنهاست.

*زيارت اهل قبور
در عصر واپسين روز از ماه رمضان بسياري از خانواده ها در بسياري از شهرها و روستاها به زيارت اهل قبور رفته و نذر و احسان مي كنند.كودكان و نوجوانان نيز از اين آداب و رسوم سنتي و معنوي سهمي براي خود دارند آنها پا به پاي بزرگان و والدين خود سحري مي خورند و چون ظهر شرعي فرا مي رسد افطار زود هنگام مي كنند. آنها نيز از فيوضات اين ماه پربركت مستفيض مي شوند.

*دوختن كيسه لعن ابن معلجم
رسم كيسه‌دوزي 27 ماه رمضان كه هنوز در برخي مناطق اين استان زنده است ،« معروف است كه روز 27 ماه رمضان شب قصاص ابن ملجم است. در اين روز زنان برخي مناطق كيسه‌اي مي‌دوزند كه به كيسه لعن ابن ملجم يا كيسه مراد‌ معروف است. در شب بيست و هفتم ماه رمضان با هر سوزني كه به اين كيسه مي‌زنند، يك بار به ابن ملجم لعنت مي‌فرستند.»

*فطريه
در آخرين روز سرپرست خانواده با محاسبه ميزان فطريه افراد آن را از قوت سالانه يا از پول توي جيب جدا كرده و در محل خاصي قرار مي‌دهند.
فطريه در روستاها شامل آرد يا گندم مي‌شود كه سرپرست خانواده آن را در پشت در و در داخل منزل قرار مي‌دهد كه در اولين فرصت به افراد فقير و مستمند تحويل دهد.
در برخي از مناطق روستايي و شهري در روز پاياني ماه رمضان بعد از اداي فريضه مغرب و عشا، آيين خداحافظي ماه رمضان برگزار مي‌شود كه اين آيين شامل نمازهاي مستحبي و دعاهاست.
در ميان مردم آذربايجان شرقي رسم است كه مادر خانواده، كاسه‌اي را پر از گندم مي‌كند و از بزرگ تا كوچك بر روي آن دست مي‌زنند. همه سعي مي‌كنند در هنگام اعلام عيد در خانه‌هاي خود باشند تا فطريه‌شان به گردن كس ديگري نيفتد. مردم استان معتقدند كه بايد فطريه را در همان روز اول به فقرا بدهند.»
بعد از برگزاري نماز عيد در مسجد محل، مردم به ديد و بازديد مي‌روند و خصوصا به كساني سر مي‌زنند كه نوعيد دارند.
اما هلال ماه شوال كه به بام باختر آسمان نقش مي بندد حلول شوال و پايان رمضان حتمي است و فردايش عيدفطر است و شادي و نشاطي ديگر و به شكرانه توفيق يك ماه روزه داري و منزلت در جوار محبت پروردگار را جشن و سرور و شادماني خانواده ها را در بر مي گيرد.هرچند كه اين جشن در ذات خود اندكي هجران دارد چرا كه اين ماه دوست داشتني براي سالي ديگر از خانه ها رخت بر بسته است:
صد حيف كه آن رفت
صد شكر كه اين آمد
+ نوشته شده توسط سیامک آرش آزاد در یکشنبه یکم شهریور 1388 و ساعت 11:49 |