
او تحصیلات مقدماتی را نزد پدر دانشمند خود ،
فرا گرفت و بر اثر استعداد و هوش و حافظه ی شگفت انگیزی که داشت ، در اندک زمانی یکی از علمای تبریز به شمار می رفت . چنان که در 22 سالگی امام جماعت یکی از مساجد تبریز بود . "
" در آن روزها ، سه روزنامه ی فارسی در خارج از ایران چاپ می شد : حبل المتین در کلکته ، اختر و ثریا در اسلامبول . هر سه ی این روزنامه ها به تبریز می رسید . رشدیه به خواندن این روزنامه ها بسیار شائق بود و آنها را مکرر می خواند. از روزنامه ی ثریا ، استاده ی بیشتری می کرد . چنان که در کفایه التعلیم ( کتاب درسی مدارس ) بعدها نوشته بود : روزنامه ی ثریا بسی تاریکی ها را روشن کرد . "
((.. در همان روزها ، در یکی از شماره های ثریا نوشته بود : در اروپا در هر هزارنفر، یک نفر بی سواد است و در ایران در هر هزار نفر، یک نفر با سواد . و این از بدی اصول تعلیم است ... ))
" مقاله ی مزبور ، تاثیر عمیقی در روحیه ی رشدیه نمود و انقلابی در افکار او پدپد آورد . به طوری که یکباره از تصمیمی که پدرش برای ادامه ی تحصیل او گرفته بود، منصرف شد ..."
" از مسافرت به نجف ، منصرف و به خیال افتاد که به اسلامبول یا مصر یا بیروت که انگلیسی ها و فرانسوی ها در این دو شهر اخیر دارالمعلمین باز کرده بودند ، برود و مقدمات رسیدن به آرزوی دیرینه اش را که اصلاح اصول تعلیم و تربیت بود ، فراهم سازد ..."
" بالاخره ، پدر ، او را متوکلا علی الله ، روانه ی بیروت نمود . رشدیه ، به نام عزیمت به نجف از تبریز ، بیرون آمده ، راه بیروت پیش گرفت . رفت و به دیار مقصود رسید ..."
رشدیه را به سبب تاسیس مدارس ابتدایی در ایران ، به این نام می خواندند ، زیرا در استانبول نام مدارس ابتدایی ، رشدی ( رشدیه ) بود .
" مدت دو سال در دارالمعلمین بیروت که بوسیله ی فرانسویان ، تاسیس یافته بود و شهرت جهانی داشت ، به تحصیل علوم جدید پرداخت و به خوبی به اشکالات طرز تدریس ، آشنایی پیداکرد و سپس برای تکمیل مطالعات خود در این رشته به استامبول پایتخت امپراتوری عثمانی و مصر ، مسافرت کرد و در روش تدریس در مدارس رشدیه و اعدادیه ی آن جا مطالعاتی نموده ، اصول تدریس آنجا را هم مثل ایران ، مغشوش دید ..."
" در استانبول به طرح نقشه هایی برای تعلیم تربیت اطفال و نو آموزان پرداخته و اقدام به رفع مشکلات تدریس در زبان فارسی و اختراع الفبای صوتی در این زبان پرداخت و پس از آشنایی کامل به اسلوب و طرز تعلیم الفبا به روش جدید ، نخست به ایروان که اهالی آنجا به مناسبت دیدن مدارس روس در استقبال از فرهنگ ایرانی ، مستعدتر و مشتاق تر بودند رفت و به کمک جاج آخوند برادر ناتنی اش در سال 1301 ه.ق. نخستین مدرسه ی ایرانی به سبک جدید برای مسلمان زادگان قفقازتاسیس کرد و با اصول ( الفبای صوتی ) که ازمخترعات خودش بود ، شروع به تدریس مود و کتاب وطن دیلی (زبان وطنی ) را به ترکی با اصول خویشتن ، طبع و با اجرای این روش ، موفق شد در ظرف 60 ساعت نو آموزان را خواندن و نوشتن بیاموزد ..."
" پس از چهارسال اقات و مدیریت مدرسه ی مذکور در ایروان ، ناصرالدین شاه که از سفر دوم فرنگستان به ایران ، مراجعت می کرد ، از ایروان می گذشت ... "
ناصرلدین شاه ، در دیدار از مدرسه ی رشدیه در ایروان ، از میرزا حسن خواست تا برای تاسیس مدرسه ی ابتدایی به ایران بازگردد .
اما دریغا که حسودان تنگ نظر وعنودان بدگهر " با دسایس و نیرنگ های مختلف ، خدمات صادقانه ی او را طور دیگری جلوه دادند و به شاه تفهیم می کنند که او می خواهد با تاسیس دبستان جدید ، قانون اروپایی را در ایران رواج دهد که برای سلطنت ، خطرناک خواهد بود و به این ترتیب ، شاخ را وادار می کنند که از حمایت او چشم بپوشد ...."
در نخجوان ، شاه پس از توقف لازم حرکت می کند و به رئیس چاپارخانه دستور می دهد که به بهانه ای مانع حرکت رشدیه به تهران گردد. رئیس چاپارخانه نیز به بهانه ی اینکه کالسکه ی حامل او اسب ندارد و باید تا آوردن اسب از چاپارخانه دیگر ، در آنجا بماند ، او را توقیف می کند . پس از ساعتی ، رشدیه متوجه می شود که در آنجا زندانی است و تصمیم می گیرد به ایروان بازگردد . اما رئیس چاپارخانه به او می گوید : تا رسیدن شاه به تهران او نباید به ایروان بازگردد. به ناچار چند روزی او را در آنجا توقیف کرده ، پس از رسیدن شاه به تهران او را آزاد نمودند . رشدیه وقتی که به ایروان باز می گردد در آن جا نیز مواجه با تحریکات کارگزار سفارت علیه مدرسه می شود . تا اینکه پس از چندی با وساطت دوستان و طرفداران خود ، اجازه می یابد به ایران بیاید . لذا مدرسه را به برادر ناتنی خود واگذار می نماید وبه زادگاه خود ، تبریز باز می گردد . ضمنا متوجه می شود که برای اجرای مقاصد خود چه گرفتاری ها و کارشکنیها در انتظارش می باشد و ناگزیر خود را آماده ی مبارزه با آنها می نماید ..."
" .. رشدیه ، پس از ورود به ایران و دیدار خانواده ، نخست عده ای از اقوام با سواد خود را گرد آورد و طرز تدریس اسلوب جدید خود را به آنان آموخت و به نام خدا ، اولین دبستان را در سال 1305 ه. ق. در محله ی ششکلان درر مسجد مصباح الملک تاسیس نمود . امتحانات اولین مدرسه به یاری خدا در آخر سال در حضور علما و اعیان و بزرگان تبریز با شکوه خاصی برگزار شد و موجب تعجب و تشکر آنها گردید . و اشتیاق مردم به با سواد شدن کودکان شان آن هم به این سهولت ، باعث گرمی بازار مدرسه شد . اما مکتب داران که دکان خود را کساد دیدند و پیشرفت مدرسه ی جدید را مخالف مصالح خود دانستند ، به جنب و جوش افتاده و رئیس السادات یکی از علمای بی علم را وادار نمودند ، رشدیه را تکفیر و فتوای انهدام مدرسه ی جدید را صادر کند . بدین ترتیب اجامر و اوباش که همیشه منتظر فرصت هستند با چوب و چماق به خدمت شا گردان دبستان و معلمین رسیدند . رشدیه نیز شبانه به مشهد فرار کرد ..."
پس از شش ماه دوباره به تبریز باز گشت و دومین مدرسه را در محله ی بازار تاسیس کرد . اما باز هم دشمنان دانش و نو آوری بیکار ننشستند .
دومین مدرسه هم مورد هجوم قرار گرفت و رشدیه باز هم به مشهد فرار کرد ..."
مدرسه ی سوم را در محله ی چرنداب تبریز تاسیس نمود . " .. این بار ، طلبه های علوم دینی مدرسه ی صادقیه به تحریک مکتب داران جاهل و کهنه پرست که منافع نا مشروع خود را در خطر می دیدند به مدرسه حمله کردند و به غارت پرداخته و رشدیه را تهدید به قتل نمودند ... "
چهارمین مدرسه را در محله ی نوبر تبریز ، برای کودکان تهیدست بنیان گذاشت . که البته " شمار شاگردان به 357 و شمار معلمان به 12 نفر رسید . این بار مکتب داران به ملا مهدی ( پدر رشدیه ) متوسل شدند و اولتیماتوم دادند ..."
ملا مهدی از میرزا حسن خواست به مشهد برود و او چنین کرد . .."
بعد از چندی ، باز به تبریز برگشت و " .. پنجمین مدرسه را در محله ی بازار دائر نمود ... "
باز هم مدرسه مورد هجوم واقع شد . دانش آموزان مجروح شدند و یکی از آنان به شهادت رسید . باز هم رشدیه به مشهد گریخت .
رشدیه در مشهد هم آرام نگرفت . در آنجا نیز مدرسه ای تاسیس کرد اما آنجا نیز با هجوم کهنه پرستان مواجه شد . مدرسه را چپاول و دست اش را نیز شکستند .
ششمین مدرسه را در لیلی آباد دایر نمود . این مدرسه به علت اعتقاد مردم به صداقت و پایمردی رشدیه و دیدن نتایج آموزش های او سه سال دوام یافت . چندی بعد کلاسی برای بزرگ سالان نیز باز کرد که در مدت نود ساعت خواندن و نوشتن را به آنان آموخت . این بار ، مخالفان او وقاحت را به حدی رساند ند که به خود اجازه دادند به او سوء قصد کنند و با شلیک تیری به پای او مجروحش ساختند . با مجروح شدن او مدرسه هم بسته شد .
" رشدیه در آن موقع با توجه به اینکه دستش را در مشهد شکسته بودند و پایش نیز دراین واقعه مجروح شده بود ، شعری بدین مضمون می خواند :
مرا دوست بی دست و پا خواسته است پسندم همان را که او خواسته است..."
پس از این واقعه هیچ کس یارای آن نداشت که خانه ی خود را برای مدرسه به او واگذار کند .
رشدیه با فروش کشتزار خود مدرسه ی هفتم را تاسیس کرد . در کلاس ها ، میز و نمکت و تخته سیاه گذاشت و در میان ساعت کلاس ، زمانی برای تفریح شاگردان در نظر گرفت که این تغییرات مورد توجه مردم قرار گرفت ، اما چون صدای زنگ مدرسه به صدای ناقوس کلیسا ، شبیه بود و بهانه به دست مخالفان می داد ، نا چار شد از زنگ زدن در مدرسه چشم پوشی کند .
اما حاسدان این بار هم مدرسه را بوسیله ی بمبی که از باروت و زرنیخ ساخته شده بود ، تخریب کردند. این بار رشدیه تصمیم به ترک ایران گرفت . به قفقاز رفت . در این میان ، کسانی نیز بودند که رشدیه را در راهی که پیش گرفته بود ، همراهی می کردند . از جمله : (( حاج زین العابدین تقی اف مقیم باکو و حاج میرزا عبدالرحیم طالب اف مقیم تمرخان شوره ی قفقاز و امین الدوله که با حمایت هایش کمک بزرگی به مقاصد رشدیه کرد .
هنگامی که امین الدوله به عنوان والی آذربایجان ، انتخاب شد ، رشدیه را به تبریز دعوت کرد و درباره ی مدارس جدید با او صحبت کرد . او دبستان باشکوهی را در محله ی ششکلان تبریز ساخت که هشتمین مدرسه ی او بود . به سبب حمایت های امین الدوله ، مخالفین کاری از پیش نبردند اما بعد از رفتن رشدیه به تهران ، مدرسه به خاطر وضعیت مالی ، منحل شد . " .. اما هیچ کدام از معلمین آن بیکار ننشستند و هر کدام در گوشه ای به تعلیم و تربیت مشغول شدند ..."
رشدیه ، در تهران نیز ، مدرسه ای ساخت اما بعد از عزل امین الدوله و قدرت یافتن امین السلطان مشکلات زیادی را متحمل شد . بزرگان و اعیاناز ترس اینکه مبادا به مخالفت با اتابک متهم شوند فرزندان خود را از مدرسه بیرون آوردند و مدرسه تعطیل شد .
بعدها شایعه شد که رشدیه ضد امام زمان و اهل بیت است و اخیرا (( بابی )) شده است . پس از آن رشدیه به قم رفت و تا آخر عمر در این شهر سکونت داشت . در همان سال ورود مدرسه ای تاسیس کرد و در آن به تدریس مشغول شد .
فعالیت های فرهنگی دیگر او : انتشار روزنامه ی طهران و کتبی چون : کفایته التعلیم ، نهایه التعلیم ، المشتقات ، تربیت البنات و اصول عقاید .
از فعالیت های سیاسی او نیز می توان ".. به انتشار شبنامه و پخش آن علیه حکومت قاجار اشاره کرد و دستگیری و سپس تبعید به کلات مشهد ... "
وی در سن 97 سالگی در قم درگذشت . " .. وصیتش این بود : مرا در محلی به خاک بسپارید که هر روز شاگردان مدارس از روی گورم بگذرند و از این بایت روحم شاد شود ... "
اما سخن آخر :
مخاطب سخن آخر، تمامی ایرانیانی هستند که مسئولند اما همواره از خود سلب مسئولیت کرده اند . تمامی کسانی که به شماری از شخصیت های تاریخی ، ادبی ، علمی ، سیاسی و .... مدیون هستند اما از یاد برده اند . چرایی این امر ، اما مجالی دیگر می طلبد . این سنت ایرانیان است که در هر برهه از زمان ، تمامی وجوه مثبت دوره ی پیش از خود را نفی و نابود کند تا شاید اعمال مثبت خویش را جلوه گر سازد . دریغا ....
شماری از شخصیت ها ی نامبرده ، خصوصا شخصیت های تاریخی این سرزمین ، به واقع ، مظلوم واقع شده اند . کسانی چون میرزا حسن رشدیه ، ذکاءالملک فروغی ، امین الدوله ، سپهسالار، دکترحسین فاطمی و ....
در این میان ، زنان نیز چون همیشه جزء محکوم ترین و مظلوم ترین ها باقی مانده اند .
زنان بزرگی چون : صدیقه ی دولت آبادی ، افضل وزیری ، قره العین ، انیس الدوله و ...
این بحث اما ، آنجا تاسف برانگیز می شود که شاهد نام گذاری خیابان ها به نام انتفاضه ، خالد اسلامبولی ، فتحی شقاقی ، فلسطین و کوالالامپور و ... هستیم . این نام گذاری ها چیزی جز تشریفات سیاسی صرف نیست و هیچ نفعی برای ملتی پارسی زبان که هیچ سنخیتی با این ملل ندارد ، نخواهد داشت . از آن رقت انگیزتر ، تعویض نام مکان هایی است که نامی دیگر بر خود داشته اند. که از بارزترین مثال های آن می توان به تعویض نام مدرسه ی سپهسالار تهران و خیابان دکتر فاطمی در اصفهان یاد کرد .
کاش در خاطرمان حک می شد ، میرزا حسن رشدیه ، موسس اولین مدارس ایران است . کسی که از جان مایه گذاشت تا فرهنگ این سرزمین بهتر از پیش ساخته شود .
کاش در خاطرمان حک میشد : امین الدوله و حمایت های او از شخصیتی چون رشدیه و فعالیت های فرهنگی و سیاسی دیگرش را .
کاش در خاطرمان حک می شد ، بهترین شرح و تفسیر از گلستان سعدی به همت ذکاء الملک فروغی نگاشته شد .
کاش در خاطرمان می ماند : ملی شدن صنعت نفت را اولین بار دکتر حسین فاطمی به مصدق پیشنهاد داد و تا پای جان بر اعتقادش پایداری نمود .
کاش در خاطرمان حک می شد : مخالفت صدیقه ی دولت آبادی در جریان قرار داد 1907 م. ، 1919 م . و فعالیت فرهنگی اش برای آگاهی زنان از حقوق حقه ی شان .
کاش در خاطرمان می ماند : سنت شکنی قره العین و تبعات آن را .
افسوس . اینجا ایران است . ایران ........
منابع :
1. رشدیه ، شمس الدین : سوانح عمر ، تاریخ ایران ، 1362.
2. رشدیه ، فخرالدین : زندگینامه پیر معارف ، هیرمند ، 1370.
3. بامداد ، مهدی : تاریخ رجال ایران ، ج 1 ، چاپ ، 1347.
4. ماهنامه ی حافظ ، شماره ی 11 ، بهمن 1383.







