تبليغاتX
حرف های من
 

 او تحصیلات مقدماتی را نزد پدر دانشمند خود ،

فرا گرفت و بر اثر استعداد و هوش و حافظه ی شگفت انگیزی که داشت ، در اندک زمانی یکی از علمای تبریز به شمار می رفت . چنان که در 22 سالگی امام جماعت یکی از مساجد تبریز بود . "

" در آن روزها ، سه روزنامه ی فارسی در خارج از ایران چاپ می شد : حبل المتین در کلکته ، اختر و ثریا در اسلامبول . هر سه ی این روزنامه ها به تبریز می رسید . رشدیه به خواندن این روزنامه ها بسیار شائق بود و آنها را مکرر می خواند. از روزنامه ی ثریا ، استاده ی بیشتری می کرد . چنان که در کفایه التعلیم ( کتاب درسی مدارس ) بعدها نوشته بود : روزنامه ی ثریا بسی تاریکی ها را روشن کرد . "  

((.. در همان روزها ، در یکی از شماره های ثریا نوشته بود : در اروپا در هر هزارنفر، یک نفر بی سواد است و در ایران در هر هزار نفر، یک نفر با سواد . و این از بدی اصول تعلیم است ... ))

" مقاله ی مزبور ، تاثیر عمیقی در روحیه ی رشدیه نمود و انقلابی در افکار او پدپد آورد . به طوری که یکباره از تصمیمی که پدرش برای ادامه ی تحصیل او گرفته بود، منصرف شد ..."  

" از مسافرت به نجف ، منصرف و به خیال افتاد که به اسلامبول یا مصر یا بیروت که انگلیسی ها و فرانسوی ها در این دو شهر اخیر دارالمعلمین باز کرده بودند ، برود و مقدمات رسیدن به آرزوی دیرینه اش را که اصلاح اصول تعلیم و تربیت بود ، فراهم سازد ..."

" بالاخره ، پدر ، او را متوکلا علی الله ، روانه ی بیروت نمود . رشدیه ، به نام عزیمت به نجف از تبریز ، بیرون آمده ، راه بیروت پیش گرفت . رفت و به دیار مقصود رسید ..."

رشدیه را به سبب تاسیس مدارس ابتدایی در ایران ، به این نام می خواندند ، زیرا در استانبول نام مدارس ابتدایی ، رشدی ( رشدیه ) بود .

" مدت دو سال در دارالمعلمین بیروت که بوسیله ی فرانسویان ، تاسیس یافته بود و شهرت جهانی داشت ، به تحصیل علوم جدید پرداخت و به خوبی به اشکالات طرز تدریس ، آشنایی پیداکرد و سپس برای تکمیل مطالعات خود در این رشته به استامبول پایتخت امپراتوری عثمانی و مصر ، مسافرت کرد و در روش تدریس در مدارس رشدیه و اعدادیه ی آن جا مطالعاتی نموده ، اصول تدریس آنجا را هم مثل ایران ، مغشوش دید ..."

" در استانبول به طرح نقشه هایی برای تعلیم تربیت اطفال و نو آموزان پرداخته و اقدام به رفع مشکلات تدریس در زبان فارسی و اختراع الفبای صوتی در این زبان پرداخت و پس از آشنایی کامل به اسلوب و طرز تعلیم الفبا به روش جدید ، نخست به ایروان که اهالی آنجا به مناسبت دیدن مدارس روس در استقبال از فرهنگ ایرانی ، مستعدتر و مشتاق تر بودند رفت و به کمک جاج آخوند برادر ناتنی اش در سال 1301 ه.ق. نخستین مدرسه ی ایرانی به سبک جدید برای مسلمان زادگان قفقازتاسیس کرد و با اصول ( الفبای صوتی ) که ازمخترعات خودش بود ، شروع به تدریس مود و کتاب وطن دیلی (زبان وطنی ) را به ترکی با اصول خویشتن ، طبع و با اجرای این روش ، موفق شد در ظرف 60 ساعت نو آموزان را خواندن و نوشتن  بیاموزد ..."  

" پس از چهارسال اقات و مدیریت مدرسه ی مذکور در ایروان ، ناصرالدین شاه  که از سفر دوم فرنگستان به ایران ، مراجعت می کرد ، از ایروان می گذشت ... "

ناصرلدین شاه ، در دیدار از مدرسه ی رشدیه در ایروان ، از میرزا حسن خواست تا برای تاسیس مدرسه ی ابتدایی به ایران بازگردد .

اما دریغا که حسودان تنگ نظر وعنودان بدگهر " با دسایس و نیرنگ های مختلف ، خدمات صادقانه ی او را طور دیگری جلوه دادند و به شاه تفهیم می کنند که او می خواهد با تاسیس دبستان جدید ، قانون اروپایی را در ایران رواج دهد که برای سلطنت ، خطرناک خواهد بود و به این ترتیب ، شاخ را وادار می کنند که از حمایت او چشم بپوشد ...."

در نخجوان ، شاه پس از توقف لازم حرکت می کند و به رئیس چاپارخانه دستور می دهد که به بهانه ای مانع حرکت رشدیه به تهران گردد. رئیس چاپارخانه نیز به بهانه ی اینکه کالسکه ی حامل او اسب ندارد و باید تا آوردن اسب از چاپارخانه دیگر ، در آنجا بماند ، او را توقیف می کند . پس از ساعتی ، رشدیه متوجه می شود که در آنجا زندانی است و تصمیم می گیرد به ایروان بازگردد . اما رئیس چاپارخانه به او می گوید : تا رسیدن شاه به تهران او نباید به ایروان بازگردد. به ناچار چند روزی او را در آنجا توقیف کرده ، پس از رسیدن شاه به تهران او را آزاد نمودند . رشدیه وقتی که به ایروان باز می گردد در آن جا نیز مواجه با تحریکات کارگزار سفارت علیه مدرسه می شود . تا اینکه پس از چندی با وساطت دوستان و طرفداران خود ، اجازه می یابد به ایران بیاید . لذا مدرسه را به برادر ناتنی خود واگذار می نماید وبه زادگاه خود ، تبریز باز می گردد . ضمنا متوجه می شود که برای اجرای مقاصد خود چه گرفتاری ها و کارشکنیها در انتظارش می باشد و ناگزیر خود را آماده ی مبارزه با آنها می نماید ..."

" .. رشدیه ، پس از ورود به ایران و دیدار خانواده ، نخست عده ای از اقوام با سواد خود را گرد آورد و طرز تدریس اسلوب جدید خود را به آنان آموخت و به نام خدا ، اولین دبستان را در سال 1305 ه. ق. در محله ی ششکلان درر مسجد مصباح الملک تاسیس نمود . امتحانات اولین مدرسه به یاری خدا در آخر سال در حضور علما و اعیان و بزرگان تبریز با شکوه خاصی برگزار شد و موجب تعجب و تشکر آنها گردید . و اشتیاق مردم به با سواد شدن کودکان شان آن هم به این سهولت ، باعث گرمی بازار مدرسه شد . اما مکتب داران که دکان خود را کساد دیدند و پیشرفت مدرسه ی جدید را مخالف مصالح خود دانستند ، به جنب و جوش افتاده و رئیس السادات یکی از علمای بی علم را وادار نمودند ، رشدیه را تکفیر و فتوای انهدام مدرسه ی جدید را صادر کند . بدین ترتیب اجامر و اوباش که همیشه منتظر فرصت هستند با چوب و چماق به خدمت شا گردان دبستان و معلمین رسیدند . رشدیه نیز شبانه به مشهد فرار کرد ..."

پس از شش ماه دوباره به تبریز باز گشت و دومین مدرسه را در محله ی بازار تاسیس کرد . اما باز هم دشمنان دانش و نو آوری بیکار ننشستند .

دومین مدرسه هم مورد هجوم قرار گرفت و رشدیه باز هم به مشهد فرار کرد ..."

مدرسه ی سوم را در محله ی چرنداب تبریز تاسیس نمود . " .. این بار ، طلبه های علوم دینی مدرسه ی صادقیه به تحریک مکتب داران جاهل و کهنه پرست که منافع نا مشروع خود را در خطر می دیدند به مدرسه حمله کردند و به غارت پرداخته و رشدیه را تهدید به قتل نمودند ... "

چهارمین مدرسه را در محله ی نوبر تبریز ، برای کودکان تهیدست بنیان گذاشت . که البته " شمار شاگردان به 357 و شمار معلمان به 12 نفر رسید . این بار مکتب داران به ملا مهدی ( پدر رشدیه ) متوسل شدند و اولتیماتوم دادند ..."

ملا مهدی از میرزا حسن خواست به مشهد برود و او چنین کرد . .."

بعد از چندی ، باز به تبریز برگشت و " .. پنجمین مدرسه را در محله ی بازار دائر نمود ... "

باز هم مدرسه مورد هجوم واقع شد . دانش آموزان مجروح شدند و یکی از آنان به شهادت رسید . باز هم رشدیه به مشهد گریخت .

رشدیه در مشهد هم آرام نگرفت . در آنجا نیز مدرسه ای تاسیس کرد اما آنجا نیز با هجوم کهنه پرستان مواجه شد . مدرسه را چپاول و دست اش را نیز شکستند .

ششمین مدرسه را در لیلی آباد دایر نمود . این مدرسه به علت اعتقاد مردم به صداقت و پایمردی رشدیه و دیدن نتایج آموزش های او سه سال دوام یافت . چندی بعد کلاسی برای بزرگ سالان نیز باز کرد که در مدت نود ساعت خواندن و نوشتن را به آنان آموخت . این بار ، مخالفان او وقاحت را به حدی رساند ند که به خود اجازه دادند به او سوء قصد کنند و با شلیک تیری به پای او مجروحش ساختند . با مجروح شدن او مدرسه هم بسته شد .

" رشدیه در آن موقع با توجه به اینکه دستش را در مشهد شکسته بودند و پایش نیز دراین واقعه مجروح شده بود ، شعری بدین مضمون می خواند :

مرا دوست بی دست و پا خواسته است              پسندم همان را که او خواسته است..." 

 

پس از این واقعه هیچ کس یارای آن نداشت که خانه ی خود را برای مدرسه به او واگذار کند .

رشدیه با فروش کشتزار خود مدرسه ی هفتم را تاسیس کرد . در کلاس ها ، میز و نمکت و تخته سیاه گذاشت و در میان ساعت کلاس ، زمانی برای تفریح شاگردان در نظر گرفت که این تغییرات مورد توجه مردم قرار گرفت ، اما چون صدای زنگ مدرسه به صدای ناقوس کلیسا ، شبیه بود و بهانه به دست مخالفان می داد ، نا چار شد از زنگ زدن در مدرسه چشم پوشی کند .

اما حاسدان این بار هم مدرسه را بوسیله ی بمبی که از باروت و زرنیخ ساخته شده بود ، تخریب کردند. این بار رشدیه تصمیم به ترک ایران گرفت . به قفقاز رفت . در این میان ، کسانی نیز بودند که رشدیه را در راهی که پیش گرفته بود ، همراهی می کردند . از جمله : (( حاج زین العابدین تقی اف مقیم باکو و حاج میرزا عبدالرحیم طالب اف مقیم تمرخان شوره ی قفقاز و امین الدوله که با حمایت هایش کمک بزرگی به مقاصد رشدیه کرد .

هنگامی که امین الدوله به عنوان والی آذربایجان ، انتخاب شد ، رشدیه را به تبریز دعوت کرد و درباره ی مدارس جدید با او صحبت کرد . او دبستان باشکوهی را در محله ی ششکلان تبریز ساخت که هشتمین مدرسه ی او بود . به سبب حمایت های امین الدوله ، مخالفین کاری از پیش نبردند اما بعد از رفتن رشدیه به تهران ، مدرسه به خاطر وضعیت مالی ، منحل شد . " .. اما هیچ کدام از معلمین آن بیکار ننشستند و هر کدام در گوشه ای به تعلیم و تربیت مشغول شدند ..."

رشدیه ، در تهران نیز ، مدرسه ای ساخت اما بعد از عزل امین الدوله و قدرت یافتن امین السلطان مشکلات زیادی را متحمل شد . بزرگان و اعیاناز ترس اینکه مبادا به مخالفت با اتابک متهم شوند فرزندان خود را از مدرسه بیرون آوردند و مدرسه تعطیل شد .

بعدها شایعه شد که رشدیه ضد امام زمان و اهل بیت است و اخیرا (( بابی )) شده است . پس از آن رشدیه به قم رفت و تا آخر عمر در این شهر سکونت داشت . در همان سال ورود مدرسه ای تاسیس کرد و در آن به تدریس مشغول شد .

فعالیت های فرهنگی دیگر او : انتشار روزنامه ی طهران و کتبی چون : کفایته التعلیم ، نهایه التعلیم ، المشتقات ، تربیت البنات و اصول عقاید .

از فعالیت های سیاسی او نیز می توان ".. به انتشار شبنامه و پخش آن علیه حکومت قاجار اشاره کرد و دستگیری و سپس تبعید به کلات مشهد ... "

وی در سن 97 سالگی در قم درگذشت . " .. وصیتش این بود : مرا در محلی به خاک بسپارید که هر روز شاگردان مدارس از روی گورم بگذرند و از این بایت روحم شاد شود ... "    

 

اما سخن آخر :  

 

مخاطب سخن آخر، تمامی ایرانیانی هستند که مسئولند اما همواره از خود سلب مسئولیت کرده اند . تمامی کسانی که به شماری از شخصیت های تاریخی ، ادبی ، علمی ، سیاسی و .... مدیون هستند اما از یاد برده اند . چرایی این امر ، اما مجالی دیگر می طلبد . این سنت ایرانیان است که در هر برهه از زمان ، تمامی وجوه مثبت دوره ی پیش از خود را نفی و نابود کند تا شاید اعمال مثبت خویش را جلوه گر سازد . دریغا ....

شماری از شخصیت ها ی نامبرده ، خصوصا شخصیت های تاریخی این سرزمین ، به واقع ، مظلوم واقع شده اند . کسانی چون میرزا حسن رشدیه ، ذکاءالملک فروغی ، امین الدوله ، سپهسالار، دکترحسین فاطمی و ....

در این میان ، زنان نیز چون همیشه جزء محکوم ترین و مظلوم ترین ها باقی مانده اند .

زنان بزرگی چون : صدیقه ی دولت آبادی ، افضل وزیری ، قره العین ، انیس الدوله و ...

این بحث اما ، آنجا تاسف برانگیز می شود که شاهد نام گذاری خیابان ها به نام انتفاضه ، خالد اسلامبولی ، فتحی شقاقی ، فلسطین و کوالالامپور و ... هستیم . این نام گذاری ها چیزی جز تشریفات سیاسی صرف نیست و هیچ نفعی برای ملتی پارسی زبان که هیچ سنخیتی با این ملل ندارد ، نخواهد داشت . از آن رقت انگیزتر ، تعویض نام مکان هایی است که نامی دیگر بر خود داشته اند. که از بارزترین مثال های آن می توان به تعویض نام مدرسه ی سپهسالار تهران و خیابان دکتر فاطمی در اصفهان یاد کرد .

کاش در خاطرمان حک می شد ، میرزا حسن رشدیه ، موسس اولین مدارس ایران است . کسی که از جان مایه گذاشت تا فرهنگ این سرزمین بهتر از پیش ساخته شود .

کاش در خاطرمان حک میشد : امین الدوله و حمایت های او از شخصیتی چون رشدیه و فعالیت های فرهنگی و سیاسی دیگرش را .

کاش در خاطرمان حک می شد ، بهترین شرح و تفسیر از گلستان سعدی به همت ذکاء الملک فروغی نگاشته شد .

کاش در خاطرمان می ماند : ملی شدن صنعت نفت را اولین بار دکتر حسین فاطمی به مصدق پیشنهاد داد و تا پای جان بر اعتقادش پایداری نمود .

کاش در خاطرمان حک می شد : مخالفت صدیقه ی دولت آبادی در جریان قرار داد 1907 م. ، 1919 م . و فعالیت فرهنگی اش برای آگاهی زنان از حقوق حقه ی شان .

کاش در خاطرمان می ماند : سنت شکنی قره العین و تبعات آن را .  

 

افسوس . اینجا ایران است . ایران ........  

 

منابع :  

1.       رشدیه ، شمس الدین : سوانح عمر ، تاریخ ایران ، 1362.

2.       رشدیه ، فخرالدین : زندگینامه پیر معارف ، هیرمند ، 1370.

3.       بامداد ، مهدی : تاریخ رجال ایران ، ج 1 ، چاپ ، 1347.

4.       ماهنامه ی حافظ ، شماره ی 11 ، بهمن 1383.

+ نوشته شده توسط سیامک آرش آزاد در چهارشنبه بیست و نهم مهر 1388 و ساعت 12:48 |

 بختیار وهاب زاده  

 

                  بختيار محمود اوغلو وهابزاده ۱۹۲۵-جي ايلده شکي شهرینده آنادان اولموشدور. آذربايجان ادبياتي نين، بوتؤولوکده آذربايجان ادبي فيکري نين گؤرکملي نوماينده سي اولان خالق شاعيري بختيار وهابزاده نين آدي تکجه قوزئی آذربایجان رئسپوبليکاسیندا دئييل، اونون حودودلاريندان چوخ-چوخ اوزاقلاردا تانينير. بختيار وهابزاده شاعير، دراماتورق، ايستعدادلي عاليم و پوبليسيست اولماقلا ياناشي، غئيرتلي و جسارتلي ايجتيماعي خاديم، ساده و صميمي اينسان کيمي ده تانينير و سئويلير. تصادوفي دئييل کي، اونون اثرلري - شعر کيتابلاري، دراملاري و پوبليسيستيک يازيلاري دونيانين چوخ ديللرينده، او جومله دن اينگيليس فرانسيز، آلمان، فارس، پولياک، ايسپان، ماجار و کئچميش سووئت بيرليگي نين بير چوخ خالقلارين ديللرينه ترجومه ائديلميش و بو اثرلر چوخ بؤيوک ماراق و سئوگي ايله قارشيلانميشدير. ۱۹۳۴-جو ايلده عاييله سي ايله برابر باکي يا کؤچموشدور. ۱۹۴۲-جي ايلده اورتا مکتبي بيتيريب، باکي دؤولت اونيوئرسيتئ سي نين فيلولوگييا فاکولته سينه داخيل اولموش، ۱۹۴۷-جي ايلده همين فاکولته ني بيتيريب اونيوئرسيتئ نين نزدينده آسپيرانتورايا قبول اولونموشدور. ۱۹۵۱-جي ايلده " صمد وورغونون ليريکاسي " موضوعوندا نامزدليک، ۱۹۶۴-جو ايلده ايسه " ص.وورغونون حيات و ياراديجيليغي " موضوعوندا مونوقرافيياسيني مودافيعه ائديب، فيلولوژي علملر دوکتورو عاليمليک درجه سيني آلميشدير. بختيار وهابزاده بديعي ياراديجيليغا ايکينجي جهان موحاريبه سي ايللرينده باشلاميش، ۱۹۴۵-جي ايلده يازيچيلار ايتتيفاقي نين عوضولوگونه قبول اولونموشدور. محصولدار بديعي ياراديجيليقلا ياناشي، ب.وهابزاده، ۱۹۴۰ ايلدن آرتيق اونيوئرسيته ده درس دئميش، ۱۹۹۰-جي ايلدن تقاوده چيخميشدير. ۱۹۸۰-جي ايلده آذربايجان علملر آکادئميياسي نين مخبر عوضوو سئچيلميشدير. ب.وهابزاده ۷۰-دن آرتيق شعر کيتابي نين، 2 مونوقرافييانين، 11 علمي پوبليسيست کيتابين و يوزلرله مقاله نين مؤليفيدير. باکي آکادئميک دؤولت درام تئاتري نين صحنه سينده اونون " ويجدان " ، " ايکينجي سس " ، " ياغيشدان سونرا " ، " يوللارا ايز دوشور " ، " فرياد " ، " هارا گئدير بو دونيا ؟ " ، " اؤزوموزو کسن قيلينج " ، " جزاسيز گوناه " ، " دار آغاجي " پيئسلري تاماشايا قويولموشدور. او، تاريخي و موعاصير موضوع دا ۲۰-دن آرتيق ايري حجملي پوئمانين مؤليفيدير. او، ۱۹۷۴-جو ايلده امکدار اينجه صنعت خاديمي، ۱۹۷۵-جي ايلده رئسپوبليکا، ۱۹۸۴-جو ايلده ايسه سسري دؤولت موکافاتي لاورئاتي آدلارينا لايق گؤرولموشدور. ۱۹۸۵-جي ايلده اونا " خالق شاعيري " آدي وئريلميش، ۱۹۹۵-جي ايلده ايسه آذربايجان خالقي نين ميللي آزادليق اوغروندا موباريزه سينده خصوصي خيدمتلرينه گؤره " ايتقلال " اوردئني ايله تلطيف ائديلميشدير. ب.واهابزادنين شعرلري اوبرازلارين کاميلليگي و اوريژينالليغي ايله سئچيلير. اونون بوتون اثرلرينده دونيايا فلسفي باخيش اساس يئر توتور. سون ۳۰-۴۰ ايلده آذربايجان ادبياتيندا ب.وهابزاده قدر عوموم خالق محبتي قازانميش ايکينجي بير شاعيرين آديني چکمک چتيندير. بديعي، علمي، پوبليسيستيک ياراديجيليغيني ايجتيماي-سياسي فعاليتله عوضوي صورتده علاقه لنديرن ب.وهابزاده ۴ دفعه آذربايجان عالي سووئتي'ن(۱۹۹۵-۱۹۸۰)، بیر دفعه ايسه آذربايجان رئسپوبليکاسي ميللي مجليسي'نه ميلت وکيلي سئچيلميشدير (۱۹۹۵-۲۰۰۰). او، هله ۶۰-جي ايللردن باشلايان ميللي آزادليق حرکاتي نين اؤنجوللريندن بيري اولموشدور. ۱۹۵۹-جو ايلده يازديغي " گولوستان " پوئماسي ايله ايکي يئره پارچالانميش آذربايجانين تاريخي فاجيعه سيني ديله گتيرميش، روس و فارس ايمپئريياسي نين پنجه سي آلتيندا اينله ين آذربايجان خالقي نين آزادليق و ايستيقلال اوغرونداکي عدالتلي موباريزه سينه قوشولموشدور. بو پوئمايا گؤره ۱۹۶۲-جي ايلده شاعير " ميللتچي " دامغاسي ايله آذربايجان دؤولت اونيوئرسيته سیندن چيخاريلميش، يالنيز ۲ ايلدن سونرا يئرينه قايتاريلميشدير. سووئت رئژيمينده ميللي وارليغي تاپدانان، هر جور محروميتلره معروض قالان ميلتين دردلريني رمزلر و موختليف ادبي اوسوللارلا ايفاده ايتميش، ايري حجملي پوئمالاري و پيئسلرينده حاديثه لري يا تاريخه، يا دا باشقا اؤلکه لره کئچيره رک اؤز ميلتي نين دردلريني ديله گتيرميشدير. بيرباشا سووئت ديکتاتوراسيني ايفشا ائدن اثرلريني ايسه شاعير، سوويئتلر ايتتيفاقي داغيلاندان سونرا " صانديقدان سسلر " باشليغي آلتيندا نشر ائتديرميشدير. بو واختا قدر قودرتلي سؤز اوستاسي، کسکين پوبليسيست، ادبي-بديعي پروسئسين تشکيلاچيسي کيمي تانينان ب.وهابزاده سون واختلار خالقي دوشوندورن بير چوخ مثله لرده، او جومله دن اويدورما قاراباغ پروبلئمي ايله علاقه دار مساله لرده آغساققال کيمي جيددي فعاليت گؤسترير. هابئله او، آنا ديليميزين صافليغي، تميزليگي اوغروندا دايم، يورولمادان موباريزه آپارير. ب.وهابزاده نين ائوي بير نوع، ميلتين اوميد قاپيسينا دؤنموشدور. بئله کي، رئسپوبليکانين موختليف کند و رايونلاريندان هر گون اونلارلا مکتوب آلير، نئچه-نئچه شيکايتچيني ائوينده قبول ائدير، اونلاري دينله يير و ايمکان داخيلينده هر بيري نين دردينه علاج ائتمه يه چاليشير. رئسپوبليکا عالي سووئتي نين سئسسييالاريندا، ايجتيماعي-سياسي مجليسلرده، کوتلوي اينفورماسييا واسيطه لرينده کي چيخيشلاريندا او، خالق منافعيي نين اصل مودافيعه چيسي، حاقيقي وطنپرور و ايجتيماي خاديم کيمي هامي نين درين حؤرمت و محبتيني قازانميشدير. ياراديجيليغي بويو خالقين ايستک و آرزولاريني ترنم ائدن، بو آرزولارين حياتا کئچمه سينه چاليشان وطنداش شاعير اوچون خالقين منافعي اونون شخصي منافعيينه چئوريلميشدير.

  ايپک يايليغييلا او، آستا-آستا 

  سيليب عئينگيني گؤزونه تاخدي. 

  اَييليب ياواشجا ماسانين اوسته 

  بير مؤهوره باخدي، بير قولا باخدي. 

   

  کاغيذا هوسله او دا قول آتدي، 

  دوداغي آلتيندان گولومسيه رَک. 

  بير قلم اَسیرليک هيجران ياراتدي، 

  بير خالقي يارييا بؤلدو قيلينج تک. 

   

  اؤز سيوري اوجويلا بو لعلک قلم 

  دلدي سينه سيني آذربايجانين. 

  باشيني قالديردي، 

  آنجاق دم به دم 

  کسديلر سسيني آذربايجانين. 

   

  او گولدو کاغيذا قول چَکن زامان، 

  قييدي اورکلرين هيجران سسينه. 

  او گولدو حاق اوچون دايم چارپيشان 

  بير خالقين تاريخي فاجيعه سينه. 

   

  اَيلشيب کناردا توپساققال آغا، 

  هردن موترجيمه سواللار وئرير. 

  چئوريلير گاه سولا، باخير گاه ساغا، 

  باشيني يئلله ديب تسبئح چئويرير. 

  قويولان شرط لره راضيييق دئيه، 

  طرفلر قول چکدي مواهيده يه... 

  طرفلر کيم ايدي؟ هر ايکيسي ياد! 

  يادلارمي ائده جک بو خالقا ايمداد؟! 

   

  قوي قالخسين آياغا روحو تومريسين، 

  بابکين قيلينجي پارلاسين يئنه. 

  اونلار بو شرطلره سؤزونو دئسين، 

  زنجيري کيم ووردو شير بيلگينه؟ 

   

  هاني بو ائللرين مرد اوغوللاري؟ 

  آچين بره لري، آچين يوللاري. 

  بس هاني بو عصرين اؤز کوروغلوسو- 

  قيلينج کوروغلوسو، سؤز کوروغلوسو؟ 

   

  بابالارين شاني، شرفي، البت، 

  بيزه امانتدير، بؤيوک امانت... 

  يوخمو قانيميزدا خالقين غئيرتي؟ 

  بئله ساخلايارلار بس امانتي؟ 

  قوي ايلديريم چاخسين، تيتره سين جاهان!  

  اورکلر غضبدن 

  جوشسون، پارتلاسين. 

  دايم حاق يولوندا قيلينج قالديران 

  ايگيد بابالارين گؤرو چاتلاسين. 

   

  قوي اَيسين باشيني ووقارلي داغلار، 

  ماته مي باشلاندي بؤيوک بير ائلين. 

  مرثيه  سؤيله سين آخار بولاقلار، 

  عاغيلار چاغيرسين بو گون قيز، گلين!.. 

   

  طرفلر ساکيتدير، غضبلي دئييل، 

  محو اولان قوي اولسون، اونلارا نه وار. 

  ايمضالار آتيلير بير-بير، ائله بيل، 

  سئوگي مکتوبونا قول چکير اونلار. 

   

  آتيب ايمضاسيني هر کس واراغا، 

  اَيلشير ساکيتجه کئچيب يئرينه. 

  عئينکلي جنابلا، تسبئحلي آغا، 

  قالخيب اَل ده وئرير بيري-بيرينه. 

   

  اونلارين بيرلشن بو اللريله 

  آيريلير ايکييه بير ائل، بير وطن. 

  آخيديب گؤزوندن ياش گيله-گيله، 

  بو دهشتلي حالا نه دئيير وطن؟ 

   

  بير دئين اولمادي، دورون آغالار! 

  آخي، بو اؤلکه نين اؤز صاحيبي وار. 

  سيز نه يازيرسينيز باياقدان بري،- 

  بس هاني بو يوردون اؤز صاحيبلري؟ 

   

  بس هاني حقيقت، بس هاني قانون؟ 

  قوجادير بو يوردون تاريخي، ياشي. 

  بس هاني کؤکسونه سرحد قويدوغون، 

  بير واحيد اؤلکه نين ايکي قارداشي؟ 

   

  گؤرک بو هيجرانا، بو موصيبته، 

  اونلارين سؤزو نه، غرضي ندير؟ 

  بو خالق ازل گوندن دوشوب ظيلته، 

  اؤز دوغما يوردوندا يوخسا کؤله دير؟ 

   

  نئجه آييردينيز ديرناغي اَتدن- 

  اورگي بدندن، جاني جسددن؟ 

  آخي، کيم بو حاقي وئرميشدير سيزه، 

  سيزي کيم چاغيرميش وطنيميزه؟ 

   

  نئچه واخت سنگرده هئي اولاشديلار، 

  گولوستان کندينده سؤودالاشديلار. 

  بير اؤلکه ايکييه 

  آيريلسين دئيه!.. 

   

  گؤي ده گورولداميش دئييرلر او گون، 

  چؤللري، دوزلري بولودلار سارميش. 

  او گؤي گورولتوسو اولو بابکين روحويموش، 

  هؤنکوروب فرياد قوپارميش. 

   

  گولوستان کندي نين گول-چيچکلري 

  بير گونون ايچينده سولدو-سارالدي. 

   " گولوستان "  باغلاندي، او گوندن بري، 

  بو کندين آلنيندا بير لکه قالدي. 

   

  باغري کؤز-کؤز اولدو  " يانيق کَرَمين "  

  تئللر اينيلده دي، ياندي، نه ياندي. 

  آشيغين سازيندا داها بير حزين، 

  داها بير يانيقلي پرده ياراندي. 

   

  همين گون اؤلکه ني آپاردي سئل، سو، 

  توتولدو چؤهره سي گونون، آيين دا. 

  قوجا نباتي نين عشقي، آرزوسو، 

  او گون باتماديمي آرپا چاييندا؟ 

   

  آغلاييب داغلاردان اَسَن کولکلر، 

  بو مشوم خبري عالمه يايدي. 

  سانکي ديله گلدي گوللر، چيچکلر: 

   " بو ايشه قول قويان قوللار سينايدي " . 

   

  آرازين سولاري غضبلي، داشقين، 

  شيرين نغمه لري آهدير، هارايدير. 

  وطن قوشا بنزر، قانادلاري نين 

  بيري بو تايديرسا، بيري او تايدير. 

   

  قوش ايکي قانادلا اوچار، يوکسه لر، 

  من نئجه يوکسه ليم تک قاناديملا؟ 

  اورکلر بو درددن توغيانا گلَر، 

  آخار گؤزوموزدن ياش داملا-داملا. 

   

  جنابلار، بير آنليق دوشوندونوزمو؟ 

  وئرديگينيز حؤکمون آغيرليغيني؟ 

  بو حؤکمون دهشتي الليمي، يوزمو؟ 

  بيز نئجه گؤتورک بو گؤز داغيني؟.. 

   

  باشي کسيلنده بو مغرور ائلين 

  قلبين آغريسيني هيسس ائتدينيزمي - 

  قوجا فوضولي نين، ايگيد بابکين 

  اعتيراض سسيني ائشيتدينيزمي؟ 

  جنابلار، بير دامجي مورککبله سيز 

  دوشونون، نه لره قول چکميشسينيز؟ 

   

  بير دامجي مورککب، بير وطنداشي 

  قانينا بولاييب ايکييه بؤلدو. 

  بير دامجي مورککب اولوب گؤز ياشي 

  ايللرله گؤزلردن آخدي، تؤکولدو. 

   

  مين لکه ووردولار شرفيميزه 

  وئرديک، صاحيبيميز يئنه  " وئر "  - دئدي. 

  لاپ ياخشي ائله ييب دوغرودان، بيزه 

  بيري  " باران "  - دئدي، بيري  " خر "  - دئدي. 

  بيزي هم يئديلر، هم ده مينديلر، 

  آما داليميزجا گيلئيلنديلر. 

   

  حؤکمو گؤر نه قدر بؤيوکموش آنين 

  مؤهور ده باسديلار واراغا تکرار. 

  يوخ، واراغين دئييل، آذربايجانين 

  کؤکسونه داغ بويدا داغ باسدي اونلار. 

   

  ايمضالي، مؤهورلو ائي جانسيز واراق، 

  نه قدر بؤيوکموش قوووتين، گوجون. 

  ایل لر بويونجا ووروشدوق، آنجاق 

  سارسيدا بيلمه ديک حؤکمونو بير گون. 

   

  ائي کاغيذ پارچاسي، اول هئچ ايکن، 

  يازيليب، قوللانيب يوخدان وار اولدون. 

  بؤيوک بير ميلتين باشيني کسن، 

  قولونو باغلايان حؤکمدار اولدون. 

   

  بير ائلي ايکييه پارالادين سن 

  اؤزون کاغيذ ايکن پارالانمادين. 

  کؤکسونه يازيلان قلب آتشيندن، 

  نييه آليچمادين، نييه يانمادين؟ 

   

  آراز سرحد اولدو، اسدي کولکلر، 

  سولار ياتاغيندا قالخدي، کؤپوردو. 

  اوستو داما-داما تاختا ديرکلر، 

  چايين کناريندا صف چکيب دوردو. 

   

  سولار، سيزدن تميز نه وار دونيادا؟ 

  لکه دن خاليدير آخي قلبينيز. 

  باغرينيز آليشيب نييه يانمادي 

  بو چيرکين عمله قول قوياندا سيز؟ 

   

  ائي آراز، سپيرسن گؤز ياشي سن ده، 

  کئچديکجه اوستوندن چؤلون، چمه نين. 

  سني آرزولارا سد ائيله ينده، 

  نييه قورومادي سولارين سنين؟ 

   

  دايانيب آرازين بو تاييندا من 

   " جان قارداش "  دئييرم، او دا  " جان "  دئيير. 

  ائي زامان، سورغوما جاواب وئر، ندن 

  سسيم يئتن يئره، اليم يئتمه يير؟.. 

   

  قاريشيب گؤزومده، قاريشيب عالم 

  درد-دردي دوغرايير، غم-غمدن کئچير. 

  آرازين اوستوندن کئچه بيلميرم، 

  آراز درديم اولوب سينمدن کئچير. 

   

  تاختا ديرکلري تورپاغا دئييل، 

  قويدولار فوضولي ديواني اوسته. 

  يارييا بؤلوندو يوز، يوز اللي ايل 

  گرايلي، باياتي، موغام، شيکسته. 

   

  دمير چپرلري عشقيم، ديلگيم، 

  تاريخيم، عنعنه م اوسته قويدولار. 

  يارييا بؤلوندو جانيم، اورگيم، 

  يارييا بؤلوندو آرازدا سولار. 

   

  تاختا ديرکلري قويدولار آخ، آخ! 

  قلبيمين، روحومون، ديليمين اوسته. 

  بيز گولدوک، آغلاديق، يئنه ده آنجاق 

  بير سازين، بير تئلين، بير سيمين اوسته. 

   

  اورکدن اوره يه کؤرپو؟ بير دايان! 

  درديميز دينيرسه، بير سازين اوسته 

  شهرييار يارالي ميصراعلاريندان 

  کؤرپو سالماديمي آرازين اوسته؟! 

   

  بو تايدان او تايا آخيشدي سئل تک 

  گؤزه گؤرونمه يهن کؤنول تئللري. 

  بو سئلين اؤنونو نه چاي، نه ديرک 

  کسه بيلمه ميشدير يوز ايلدن بري. 

   

  آغالار بيلمه دي بيردير بو تورپاق 

  تبريز ده، باکي دا آذربايجاندير. 

  بير ائلين روحونو، ديليني آنجاق 

  کاغيذلار اوستونده بؤلمک آساندير. 

   

  بؤل، کاغيذ اوستونده، بؤل، گئجه-گوندوز، 

  تورپاغين اوستونه ديرکلر ده دوز، 

  گوجونو، عزميني تؤک ده مئيدانا، 

  قوشوندان، سيلاهدان سد چک هر يانا. 

  تورپاغي ايکييه بؤلرسن، آنجاق 

  چتيندير بدني جاندان آييرماق! 

   

  آييرماق کيمسه يه گلمه سين آسان 

  بير خالقين بير اولان دردي-سريني. 

  او تايدان بو تايا مصطفی پايان 

  اوخويور واحيدين قزللريني. 

   

  دولاندي زمانه، دؤندو قرينه، 

  شاعيرلر اود تؤکدو يئنه ديليندن. 

  وورغونون او حصرت نغمه لرينه 

  شهريار سس وئردي تبريز ائليندن: 

   

   " حیيدر بابا، گؤيلر قارا دوماندي، 

  گونلريميز بير-بيريندن ياماندي. 

  بير-بيريندن آيريلمايين، آماندير، 

  ياخشيليغي اليميزدن آلديلار، 

  ياخشي بيزي يامان گونه سالديلار. 

   

  بير اوچايديم بو چيرپينان يئلينن، 

  قوووشايديم داغدان آشان سئلينن، 

  آغلاشايديم اوزاق دوشن ائلينن. 

  بير گؤريديم آيريليغي کيم سالدي، 

  اؤلکه ميزده کيم قيريلدي، کيم قالدي "

 

***************

چمنلیکده گول چیچکین
ساغ سولوندا علفی وار
دونیادا هر بدبختلیین
هم ضرری هم نفی وار

وقت حکیملر حکیمی دیر
حیات وار کن یوخ کیمی دیر
یای دان چیخان اوخ کیمی دیر
هر عمرون اؤز هدفی وار

اورکده دیر سؤزون کؤکو
آیرا بیل توکدن توکو
چوخ آغیردیر آمان یوکو
چکه بیلسن شرفی وار

اورک فیکرین طیلسیمی دیر
هر قاتی بیر لای کیمی دیر
اینسان گؤی ده آی کیمی دیر
گؤرونمه ین طرفی وار


انسان در آسمان مثل ماه است

در چمنزار دور و بر گلها
علف سبز می شود
در دنیا هر بدبختی
هم ضرر، هم فایده دارد

وقت حکیم حکیمان است
وقتی زندگی جاریست ، گویا او نیست
مانند تیر رها شده از کمان است
هر عمری برای خودش هدفی دارد

ریشه سخن در دل است
مو را از مو جدا کن
اما بارش خیلی سنگین است
اگر بتوانی بکشی سربلندی

دل طلسم فکر است
هر تایش ، مثل لایه ایست
انسان در آسمان مثل ماه است
طرفی که دیده نمی شود دارد

+ نوشته شده توسط سیامک آرش آزاد در دوشنبه بیست و هفتم مهر 1388 و ساعت 11:36 |

 

 

نگاهتان خطا مي‌رود،

درست ديدن هم هنر است،

درست انديشيدن هم هنر است.

دستان هنرآفرينتان گاه بلاي جانتان مي‌شود

خميري فراوان را ورز مي‌دهيد، لقمه اي از آن را خود نمي‌چشيد،

براي ديگران بردگي مي‌کنيد و فکر مي‌کنيد آزاديد،

عني را غني‌تر مي سازيد و اين را آزادي مي‌ناميد!

 

سوم ژوئيه، سالروز مرگ «ناظم حکمت»، شاعر آزاديخواه و مبارز ترکيه است.

 

 

***

 

«ناظم حکمت» شاعر ترقي‌خواه ترک، در بيستم ژانويه‌ي سال 1902 در شهر «سالونيک» در تر کيه به‌دنيا آمد. او در خانواده اي هنرمند رشد و پرورش يافت. مادر، نقاش بود و پدر بزرگ، اديبي شاعر. در چنين خانواده‌اي و در جمع دوستاني اهل ادب و فرهنگ بود که او با شعر آشنا شد.

 

در هفده‌سالگي اولين مجموعه شعر خود را به چاپ رساند. ناظم جوان، سبک پدر بزرگ را در سرايش اشعارش نمي‌پسنديد و اعتقاد داشت:

« من شعرهاي او را هرگز به‌درستي نفهميدم زيرا در قالب اوزان عروضي کهن بود و پر از واژه‌هاي عربي و فارسي».

 

 ناظم حکمت اما در سرودن اشعارش، قالب‌هاي شعر کهن را درهم ريخت و شعر نو ترکيه را بنيان نهاد. دريافت او آن بود که آن قالب‌ها کلام او را زنداني وزن و قافيه‌هاي دشوار مي‌سازد. با اين کار، او گستره‌ي وسيع‌تري را فراروي خود قرار داد که از مرزهاي کشورش فراتر مي‌رفت و جهاني را دربر مي‌گرفت.

 

 «ناظم حکمت» را به جرأت مي‌توان پدر شعر نو ترکيه دانست. او در فضاي نوسرايي شعر ترکيه از «ماياکوفسکي» شاعر درام‌نويس روسي تأثير پذيرفت و آن را در کشور خود رواج داد. محتواي انساني و آزادي‌خواهانه‌ي اشعارش و سبک و زباني را که براي سرودن برگزيده بود، شعر او را به فراسوي مرزهاي ترکيه  کشاند و محبوبيت او را دوچندان ساخت.

 

آنچه که شخصيت او را در نزد ديگر مردم جهان برجسته مي‌ساخت، باور به اصل آزادي، حرمت و ارزش انساني بود که او آن را به عنوان يک اصل خدشه‌ناپذير در زندگي، حق هر فرد و امري ضروري براي زيستن مي‌دانست. او بر اين باور بود که با نبود چنين اصلي در زندگي ، در آن سوي ميله‌هاي زندان که آزاديش مي‌نامند، باز هم بند است و قفس. اما بند و قفسي از نوع ديگر.

 

ما را به بند کشيده‌اند

زنداني‌مان کرده‌اند

مرا در اين درون

و تو را در آن بيرون

اما چيزي نيست اين

ناگوار هنگامي‌ست که برخي

دانسته يا ندانسته

زندان را در درون خود مي‌پرورانند

 

 

 

ناظم حکمت در رندان

 

او با وجود سال‌هاي دشوار و طاقت فرساي در بندبودن، نه تنها در باورهايش نسبت به عشق و زندگي خللي واردنيامده بود بلکه بر اين اصل باورمند مانده بود که عشق نيز درگستره‌ي احترام به شرف و حرمت انساني و داشتن آزادي است که مي‌تواند ببالد و به بار نشيند.

 

در انديشه‌ي او، داشتن هر تفکر و باوري بدون عشق به انسان‌ها بي‌معني است. براي او شعر و عشق، هميشه پديده‌هاي ارزشمندي بوده‌است:

 

زندگي يعني اميد، عشق من!

زيستن، مشغله‌اي جدي‌ست

درست مثل دوست داشتن تو

 

محتواي شعر«ناظم حکمت» زبان حال همه‌ي کساني است که زنده‌اند، اما زندگي نمي‌کنند و رنج مي‌برند. خود او مي‌گويد:

«در شعر از عشق، صلح، انقلاب، زندگي، مرگ، شادي، اندوه، اميد و نااميدي سخن مي‌گويم. مي‌خواهم هرآنچه که ويژه‌ي انسان است، ويژه‌ي شعر من نيز باشد».

 

 

«ناظم» با شاعران، نويسندگان و هنرمندان متعهد و مبارز بسياري چون «آراگون»، «پابلو نرودا»، «نيکلاس گيلين» و «سارتر» باب دوستي و آشنايي گشوده بود. زندگي و اشعار او در جهان حس احترام  و همدردي بسياري را نسبت به او برانگيخت. از همين رو زماني که در بند بود، تلاش زيادي براي آزادي او صورت گرفت.

 

در ايران نيز او در ميان شاعران و نويسندگان پيشرفته جايگاه ارزشمندي داشت. گفته مي‌شود که «نيما» او را شناخت، سبک شعرش را پسنديد و آن را نمونه‌ي مناسبي براي ساختار شعر نو در ايران که دوران کودکي خود را مي گذراند، قرار داد.

  

«ناظم» در جواني، آکادمي نيروي دريايي ترکيه را برگزيد اما پس از جنگ جهاني اول، شغل خود را رها کرد و براي کار تدريس به شرق ترکيه رفت. بعدها به کار روزنامه‌نگاري پرداخت و به فعاليت هاي سياسي نيز کشيده شد. در قيامي که عليه «آتاتورک» صورت گرفت، شرکت کرد و از طرف نيروهاي دولتي دستگير و به بيست و هشت سال و چهار ماه زندان محکوم گرديد. در حالي که دوازده سال از بهترين سال‌هاي زندگي خود را در زندانهاي ترکيه گذرانده بود با استفاده از عفو عمومي، آزاد شد.

 

 او در سال 1951، مخفيانه استانبول را ترک کرد و همان سال نيز دولت ترکيه از او سلب تابعيت کرد. در مجموع هفده سال از عمرش را در زندان گذراند و سال‌هاي پاياني عمر را در تبعيد. در آغاز در کشور بلغارستان زندگي مي‌کرد و سپس تا زمان مرگ در شوروي سابق زيست.

 

او در سال 1952 با «پابلو نرودا» آشنا شد و در همين سال جايزه‌ي صلح را نيز دريافت کرد و در 1955 در کنگره‌ي صلح «هلسينکي» شرکت کرد.

 

 

 

                                  در فستیوال 1951

 

شعر زير را «پابلو نرودا»، پس از مرگ «ناظم حکمت» در اندوه از دست دادن او سروده‌است:

 

چرا مُردي ناظم!

اينک بي‌سروده‌هاي تو چه کنيم؟

 کجا جويم چشمه‌اي را که در آن

لبخندي باشد؟

که به گاه ديدارمان، در چهره‌ي تو بود

نگاهي همچون نگاه تو،

آميزه‌اي از آب و آتش

مالامال از ملال و شادي و رنج

 

***

اينک دسته‌گلي از گل‌هاي داوودي شيلي

نثار تو باد!

بي‌تو در جهان چه تنهايم

از دوستي‌ات که برايم نان بود،

و نيز فرو نشاننده‌ي عطشان ما،

و به خونم توان مي‌داد،

بي‌نصيب ماندم.

 

قدرت حاکمه و نيروهاي محافظه‌کار ترکيه از شعر او، به سبب نيروي برانگيزاننده و ويژگي قوي مردمي و انساني آن هراس داشتند و هنوز هم دارند. زيرا پس از گذشت اين همه سال از مرگ او، اثري از اشعارش در کتاب‌هاي درسي و آموزشي ترکيه ديده نمي‌شود.

 

بخشي از آثار او بيانگر درد دوري از ميهن و کاشانه‌ي اوست. اين حسرت دروني را در يکي از شعرهايش بازتاب داده و خواسته که پس از مرگش، او را در دهکده‌‌اي در آناتولي به خاک بسپارند. دريغا چنان نشد که او آرزو مي‌کرد.

 

«ناظم حکمت» در سحرگاه روز سوم ژوئيه 1963 در مسکو، در سن 61 سالگي چشم از جهان فرو بست و صدايش که ترانه‌خوانِ اميدها و آرزوهاي آينده‌ي انسان‌‌هايي بود که براي نان، آزادي، برابري و حرمت انساني مبارزه مي‌کردند خاموش شد.

 

سازمان علمي و فرهنگي سازمان ملل (يونسکو) سال 2002 ميلادي را که بزرگداشت صدمين سال تولد او بود، به جهت جايگاه ارزشمند او در ادبيات متعهد جهان، سال «ناظم حکمت» اعلام کرد.

 

 

آثار «ناظم حکمت»:

 

آثاري که در طول ساليان مبارزه و تبعيد از او باقي مانده، بيش از 14 مجموعه و 11 نمايشنامه‌ است که به  زبانهاي بسياري در دنيا برگردانده شده‌است. دو رمان نيز به نام‌هاي «خون سخن مي‌گويد» و «برادر زندگي زيباست» دارد که رمان اولي را در آغاز با نام مستعار «اورهام سليم» نوشته‌است  و رمان دوم آخرين اثر اوست که آن را حدود يک سال پيش از مرگ خويش به قلم آورده است.

 

دو شعر از ناظم حکمت:

 

روشنايي پيش مي‌آيد

و مرا دربرمي‌گيرد

دنيا زيباست

        و دستانم از اشتياق سرشار

نگاه از درختان برنمي‌گيرم

    که سبزند و بار آرزو دارند

راه آفتاب از لا‌به‌لاي ديوارها مي‌گذرد

 

             ***

پشت پنجره‌ي درمانگاه نشسته‌ام

بوي دارو رخت بربسته

مبخک‌هاي جايي شکفته‌اند

                مي‌دانم

اسارت مسئله‌اي نيست

ببين!

مسئله اينست که تسليم نشوي

 

ناظم حکمت _ 1948

درمانگاه زندان

 

جهان

 

من و دوره گرد گذرمان

بغايت در آمريكا گمناميم.

با اين همه

از چين تا اسپانيا، از دماغه اميد‌نيك تا آلاسكا

در هر وجب از آب و خشكي، دوستاني دارم

و دشمناني.

چنان دوستاني كه يكبار نيز، هم را نديده ايم

مي‌توانيم اما بميريم

 از بهر ناني برابر، آزادي برابر،

رويايي برابر

و آنچنان دشمناني

 تشنه بخون من،

و من به خونشان.

قدرتم از آن

كه نيستم تنها

در اين گسترده دنيا.

جهان و خلقش نمايانند در قلب من

آشكارند در علم من.

به آرامي و صراحت،

پيوسته ام

به پيكار عظيم.

 

 

    

 

آرامگاه ناظم حکمت

 

شعر زير را هوشنگ ابتهاج (هـ. ا. سايه)براي ناظم حکمت سروده‌است:

 

به ناظم حکمت

 

مثل يک بوسه‌ي گرم،

مثل يک غنچه‌ي سرخ،

مثل يک پرچم خونين ظفر،

دلِ افراخته‌ام را به تو مي‌بخشم،

                       ناظم حکمت!

و نه تنها دل من،

همه‌جا خانه‌ي توست:

دل هر کودک و زن،

دل هر مرد،

                       دل هر کس که شناخت

بشري نغمه‌ي اميد تو را، که در آن هر شب و روز

زندگي رنگ دگر، طرح دگر مي‌گيرد.

 

                         ***

زندگي، زندگي

                   اما، نه بدينگونه که هست

نه بدينگونه پليد

نه بدينگونه که اکنون به ديار من و توست،

به دياري که فرو مي‌شکنند

شبچراغي چو تو گيتي‌افروز

وز سپهر وطنش مي‌رانند

اختري چون تو، پيام‌آور روز.

ليک، ناظم حکمت!

روي کاغذ زکسي

وطنش را نتوانند گرفت.

آري، اي حکمت: خورشيد بزرگ!

شرق تا غرب ستايشگر توست،

وز کران تا به کران، گوش جهان

پرده‌ي نغمه‌ي جانپرور توست.

جغدها

در شب تب‌زده‌ي ميهن ما،

مي‌فشانند به خاک

هر کجا هست چراغي تابان،

و گل غنچه‌ي باغ ما را

به ستم مي‌ريزند

زير پاي خوکان.

و به کام خفاش

پرده مي‌آويزند

پيش هر اختر پاک

که به جان مي‌سوزد،

وين شبستان فروريخته مي‌افروزد.

 

              ***

ليک جانداروي شيرين اميد

همچو خون خورشيد مي‌تپد در رگ ما.

و گل گم‌شده سر مي‌کشد از خاک شکيب.

غنچه مي‌آرد بي‌رنگ فريب،

و به ما مي‌دهد اين غنچه نويد

از گل آبي صبح

خفته در بستر خون، خورشيد.

 

             ***

 

نغمه‌ي خويش رها کن، حکمت!

تا فروپيچد در گوش جهان

و سرود خود را

چو گل خنده‌ي خورشيد، بپاش

از کران تا به کران!

جغدها، خفاشان

مي‌هراسند ز گلبانگ اميد

مي‌هراسند زپيغام سحر....

 

بسرائيم و بخوانيم، رفيق!

نغمه‌ي خون شفق

نغمه‌ي خنده‌ي صبح.

پرده‌ي نغمه‌ي ماست

گوش فرداي بزرگ.

و نوابخش سرود دل ماست

لب آينده‌ي پاک...

 

                                                                                                            هوشنگ ابتهاج

                                                (هـ. ا. سايه)

                                            تهران، اسفند 1330

 

+ نوشته شده توسط سیامک آرش آزاد در شنبه بیست و پنجم مهر 1388 و ساعت 13:8 |
استاد سيد جمال الدين ترابي طباطبايي مورخ و سکه شناس معروف ايران پس از بيش از نيم قرن تلاش و تحقيق در عرصه فرهنگ ، تاريخ و هنر به ديار باقي شتافت .
 

 

 

 استاد طباطباي بدليل عوارش ناشي از بيماري گوارشي و کهولت سن بامداد بيست ودوم مهرماه در منزل شخصي خود در تبريز دارفاني را وداع گفت .
استاد ترابي طباطبايي در سال 1304 هجري شمسي در محله مهاد مهين تبريز و در خانواده اي که با 33 نسبشان به حضرت امام حسن مجتبي ( ع ) مي رشد ، متولد شد.
استاد طباطبايي ، سکه شناس برجسته معاصرکشورمان ، فرزند ميرزا محمدرضي الحسني الحسيني بوده که در ششم جمادي الاول 1344هجري قمري مطابق با پنجم ارديبهشت 1304 شمسي در تبريز متولد شد که ريشه و اصل کمالات استاد، برگرفته از خاندان پاک نبوي بوده که نسبت طاهرشان با 33 پشت به کريم اهل بيت، حضرت امام حسن مجتبي(ع) مي‌رسد و بديهي است که نشو و نما درمحيطي پاک و در دامان سلاله پيامبر، دوران کودکي و نوجواني و جواني ايشان را مشحون از سيادت و متانت و معنويت ساخته و با همين پرورش مفيد و روحيه اي شاداب بود که در شوق تحصيل و تدريس روي به مدرسه و دانشگاه نهاد تا هرچه بيشتر براطلاعات خود افزوده و خود را براي فعاليت‌هاي سترگ براي خدمت به ايران و جهان آماده کند.
وي ، تحصيلات ابتدايي خود را دردبستان تمدن و متوسطه را دردبيرستان‌هاي رشديه و فردوس تبريز به پايان رسانده و سپس دررشته تاريخ و جغرافيا و علوم تربيتي دردانشسراي عالي تهران مشغول به تحصيل و همزمان با رتبه يک دبيري به استخدام وزارت فرهنگ (وزارت آموزش و پرورش) درآمد.
وي پس از اتمام تحصيل خود درساوه و دامغان مشغول تدريس شده و سپس به تبريز نقل مکان کرده و به تدريس علوم اجتماعي و تعليم رسم فني، زبان فرانسه و کارهاي دستي پرداخت.
وي در سال 1337 مأمور تشکيل و تدوين موزه آذربايجان شده و تا سال 1340 به‌عنوان رئيس موزه مزبور مشغول به خدمت شد.
استاد طباطبايي ، از آن سال در دانشسراي مقدماتي پسران و دختران و دبيرستان دهخدا و ايراندخت تبريز به تدريس پرداخته و درسال 1346 به وزارت فرهنگ و هنر منتقل و تصدي موزه آذربايجان را به عهده گرفت.
تا سال 1352 رئيس موزه بود ه و از سال 1357 رياست اداره باستان شناسي و فرهنگ عامه آذربايجان شرقي را بر عهده داشت و دراين سال با شغل سازماني کارشناس آثار باستاني و فرهنگ عامه بازنشسته شد.
وي درشاخه هاي مختلف درخت پربارعلم از محضر اساتيدي خوشه چيني کرده که هر کدام مانند ستاره درخشاني در آسمان علم و فرهنگ مي‌درخشند که از آن جمله عباس اقبال آشتياني، نصرالله فلسفي، علي اکبر بينا، وحيدالملک شيباني، مجير شيباني، احمد مستوفي، محمد معين، پرويز ناتل خانلري، مسعود خان کيهان و محمدباقر هوشيار را مي‌توان نام برد.
دوره بازنشستگي استاد به منزله شروع کار بيشتر براي وي تلقي شده و بعد از بازنشستگي اقدام به جمع آوري و تدوين آثارعلمي و تحقيقاتي خود و چاپ آنها به صورت کتب و مقالات متعدد کرده است.
استاد ترابي که در گروه تاريخ دانشگاه تبريز چند سالي سکه شناسي تدريس کرده، در مورد انتقال تجربه هاي ارزشمند خود در باب سکه شناسي، خط شناسي و کتيبه خواني مي گويد: «عقيده بر اين دارم که اندوخته علمي و معنوي را نبايد به گور برد".
مجموع آثار و تأليفات چاپ شده استاد ترابي عبارتند از:
الف ـ کتب:
سکه هاي اسلامي دوره ايلخاني و گورکاني چاپ 1347
نقش‌ها و نگاشته‌هاي مسجد کبود تبريز چاپ 1349
سکه هاي شاهان اسلامي ايران چاپ 1350
رسم الخط ايغوري و سيري در سکه شناسي چاپ1351
سکه هاي آق قويونلو و مبناي وحدت حکومت صفويه در ايران چاپ 1355 ، که اين کتاب به عنوان کتاب سال معرفي شده و جايزه بهترين کتاب سال را به خود اختصاص داده است.
آثار باستاني آذربايجان چاپ 1355
سکه هاي ماشيني ايران و مقدمه اي بر سکه شناسي چاپ 1371
نسب نامه شاخه اي از طباطبايي هاي تبريز چاپ 1376
مسجد کبود تبريز چاپ دوم با تکمله 1376
سکه هاي ماشيني و سيري بر سکه شناسي چاپ دوم با تکمله 1381
کليبر (سرزمين دژهاي تسخيرناپذير) چاپ 1381
مسجد صفوي خسروشهر چاپ 1382
ب ـ مقالات:
چند سند تاريخي از صفويه تا قاجاريه
بوشهر به روايت تاريخ، سکه، تمبر
وقف نامه طالبيه تبريز
فرامين بقعه شيخ صفي
مغازه هاي مجيدالدوله يا مجيديه
تاريخ سردرود به هزار سال قبل از ميلاد مي رسد
اولين سکه ها
سکه هاي تاماراي گرجي
سکه هايي متنوع از اباقا آن
خوانندگان و ما
چند سکه معرفي نشده
از زواياي تاريخ
تاج و تاجداري
سکه هاي قره قويونلو و آل جلاير
حيدربابا از نظرگاهي ديگر
سيري در عکاسي تبريز
سياه قلم کاري گمنام از خمسه نظامي
سياه قلم کاران شاهنامه اميربهادري
سکه هاي ضرب تبريز (شهرستان رشيدي، بوسعيد، قيصريه، تبريز)
وقف نامه سيدمحمد کچه .
+ نوشته شده توسط سیامک آرش آزاد در پنجشنبه بیست و سوم مهر 1388 و ساعت 6:46 |
آخرين برگ پرونده بهنود



گروه حوادث،مرجان لقايي؛ آخرين برگ پرونده بهنود شجاعي پسري که 9 بار تا يک قدمي مرگ رفته بود روز گذشته لاي پوشه صورتي رنگ قرار گرفت. اين برگ گواهي مرگ او بود تا به اين ترتيب پرونده پر تنش بهنود هم در ميان پرونده هاي بايگاني شده دادگستري استان تهران جاي گيرد. به گزارش خبرنگار ما، پرونده بهنود شجاعي پسري که در 16 سالگي مرتکب قتل شده بود از سال ها پيش توجه بسياري از فعالان اجتماعي در داخل و خارج از ايران را به خود جلب کرد. بهنود متهم بود در 16 سالگي در يک دعواي خياباني جواني به نام احسان را با ضربه چاقو به قتل رسانده است. هر چند بهنود ادعا مي کرد تنها يکي از دو ضربه چاقويي را که به احسان اصابت کرده او زده است، دادگاه او را به قصاص محکوم کرد و پس از آن بهنود 16 ساله بايد دو سال در زندان مي ماند تا با رسيدن به سن قانوني زمان اجراي حکم قصاص او

فرا رسد. در اين مدت بسياري از فعالان اجتماعي، هنرپيشگان، دست اندرکاران سينما و چهره هاي ورزشي به ديدار خانواده احسان رفتند و از آنها خواستند بهنود را به خاطر نوجوان بودنش ببخشند. اما خانواده احسان فقط خواستار قصاص اين نوجوان بودند. حساسيت روي اعدام بهنود به جايي رسيد که آيت الله شاهرودي رئيس وقت قوه قضائيه دستور داد اجراي حکم اين نوجوان متوقف و تلاش براي جلب رضايت اولياي دم آغاز شود. زماني که اين خبر در مطبوعات منتشر شد يک بار ديگر فعالان اجتماعي از جمله مهتاب کرامتي و عزت الله انتظامي تلاش خود را براي نجات بهنود به کار بستند.انتظامي در مورد جلسه يي که با خانواده احسان داشت، گفته بود؛ ساعت ها پشت در خانه مقتول منتظر شدم. آنقدر ايستادم تا بالاخره در را باز کردند. از 10 شب تا سه بعد از نيمه شب با مادر و پدر احسان صحبت کردم. من پيرمرد بارها گريه کردم و از آنها خواستم به پسري که در 16 سالگي مرتکب خطايي شده است رحم و از قصاص او صرف نظر کنند. قبول دارم آنها هم فرزندشان به قتل رسيده بود و داغدار بودند اما بهنود مي گفت فقط يک ضربه از دو ضربه را به احسان زده است. به مادر احسان گفتم اگر حرف بهنود درست باشد و پسر تو به دست شخص ديگري کشته شده باشد جواب خدا را چه خواهي داد. ساعت ها گفت وگوي ما سرانجام به نتيجه رسيد. مادر احسان گفت از بهنود گذشت مي کند. پدرش هم به ديه رضايت داد. آنها به من گفتند ديگر ناراحت نباش ما رضايت داديم. من هم اميدوار از خانه مادر احسان بيرون آمدم. چند روز بعد دوباره جلسه يي برگزار شد و آنها گفتند 600 ميليون تومان پول مي خواهند. زماني که اين خبر از سوي اولياي دم اعلام شد هنرمندان در جلسات مختلفي که با مردم داشتند تلاش کردند اين مبلغ کلان را جمع آوري کنند. اما چند روز بعد پدر و مادر احسان گفتند اعلام رضايت نکرده اند و خواهان اجراي حکم هستند. چند روز بعد فيلمي از جلسه مورد ادعاي هنرمندان در اختيار واحد اجراي احکام دادسراي جنايي تهران قرار گرفت. آن فيلم نشان مي داد هر آنچه عزت الله انتظامي گفته است صحت دارد. اين بار پدر و مادر احسان با ظرفي پر از بنزين در مقابل دادسراي جنايي تهران حاضر شدند و گفتند حالا که اين فيلم منتشر شده است اگر بهنود اعدام نشود آنها خودشان را آتش مي زنند. سرانجام فيلم اعلام رضايت به دادگاه رفت تا مورد بررسي قرار گيرد. در اين ميان چند تن از آيات عظام از جمله مکارم شيرازي فتوايي دادند مبني بر اينکه اگر رضايت شفاهي هم اعلام شده باشد اين رضايت شرعي است. اما دادگاه اعلام کرد فيلم را نمي توان به عنوان مدرکي بر اعلام گذشت قبول کرد و نشاني از رضايت در آن ديده نمي شود و تقاضاي قصاص از سوي اولياي دم درست است.پرونده بهنود

روز به روز بغرنج تر مي شد. اصرار خانواده احسان براي اعدام باعث شد تا اين پسر سه بار پاي چوبه دار برود و پنج مرتبه ديگر نيز براي اجراي حکم به قرنطينه منتقل شود. بهنود آن روزها در گفت وگويي کوتاه و تلفني به خبرنگار ما گفت؛ تحمل شب آخر اعدام برايم آنقدر سخت است که ديگر نمي خواهم آن را تکرار کنم. انتظار براي مرگ هر لحظه اش مرگ آور است. ديگر نمي توانم تحمل کنم در واقع من سه بار اعدام شده ام. سه بار پاي چوبه دار رفتن زجر مضاعفي است که بر من روا داشته اند. دلم براي مادربزرگ پيرم مي سوزد.بهنود در آخرين جملاتش گفت؛ من به عمد احسان را نکشتم. من فقط 16 سال داشتم. اگر او به مادرم که در بچگي ام مرده بود فحش نمي داد و مرا تحريک نمي کرد اصلاً طرفش نمي رفتم. من احسان را نمي شناختم اما او با تحريک يکي از دوستانم به مادرم فحش داد. مادرم را هر شب در خواب مي بينم. او جايگاه بزرگي در قلب من داشت و در واقع نقطه ضعف من بود. من از همه کساني که حکم مرا متوقف کردند ممنونم اما نمي دانم دفعه بعد چه خواهد شد. من بايد يک بار ديگر شب قبل از اعدام را تجربه کنم.نيمه شب شنبه همان لحظاتي بود که بهنود مي گفت کابوس آن را مي بيند. حدود 200 نفر از هنرپيشگان و چهره هاي اجتماعي در برابر زندان اوين حاضر شدند. مادر ندا آقا سلطان و سهراب اعرابي هم در ميان آنها بودند. اين دو زن به پاي مادر احسان افتادند و از او خواستند تا به بهنود جوان رحم کند. حتي يکي از اقوام احسان آمده بود تا از خانواده برادرش بخواهد از خون احسان بگذرند. پدر و مادر احسان يک بار ديگر قول دادند از قصاص مي گذرند فقط مي خواهند بهنود را در حالي که طناب دار دور گردن اوست، ببينند. اما اين وعده ها فقط براي چند دقيقه بود. زماني که پدر، مادر و برادر احسان به سمت در زندان اوين رفتند برادر احسان عکسي از جيبش بيرون آورد که نشان مي داد سينه احسان چاقو خورده است. او خطاب به حاضران گفت به اين عکس نگاه کنيد ما بهنود را نمي بخشيم. 200 فعال اجتماعي پشت در زندان دعا مي کردند تا اولياي دم رضايت دهند، اما آن سوي در آهني اين بهنود بود که براي چهارمين بار با قدم هاي لرزان و هدايت مسوولان زندان به سمت اتاق مرگ مي رفت. زماني که او در برابر مادر احسان قرار گرفت زانو زد و التماس کرد. بهنود آخرين جملاتش را گفت؛ «من مادر ندارم. تو براي من مادري کن.» اما اين جملات هم نتوانست در مادر احسان کارساز باشد. بهنود با رنگ پريده و در حالي که پاهايش را روي زمين مي کشيد از مسوولان اجراي احکام خواست اجازه دهند نماز صبح را بخواند. نماز که به پايان رسيد بهنود به داخل اتاق هدايت شد. باز هم التماس کرد اما مادر احسان اين بار خواست خودش طناب را به گردن بهنود بيندازد ولي گفت شايد او را ببخشد. اين زن چند ثانيه بعد به سمت صندلي رفت و به اتفاق شوهرش لگدي به آن زد. بهنود از طناب آويزان ماند و يک دقيقه بعد پزشک حاضر در زندان مرگ بهنود را تاييد کرد. اين سوي درهاي زندان اوين زماني که سرباز اعلام کرد بهنود شجاعي اعدام شد جمعيت ساکت و بدون کلمه يي حرف محل را ترک کردند. فقط عموي بهنود بود که از حاضران به خاطر تلاش هايي که براي نجات جان برادر زاده اش کردند تشکر کرد. گزارش خبرنگار ما حاکي است قرار است هفته آينده حکم قصاص امير امراللهي و صفر انگوتي هم در زندان اجرا شود. اين دو نيز متهم هستند در نوجواني مرتکب قتل شده اند.
+ نوشته شده توسط سیامک آرش آزاد در دوشنبه بیستم مهر 1388 و ساعت 5:17 |
اوين، ساعت 30/4 بامداد
محمدجعفري

يک چهارپايه، چند متر طناب و يک ميله افقي. همين ها براي برپايي چوبه دار و اجراي حکم يک محکوم به مرگ کافي است. سحرگاه ديروز چهارپايه و طناب و ميله به هم رسيدند تا جان بهنود شجاعي را در 21 سالگي بگيرند.از ساعت هاي اوليه بامداد ديروز افرادي که قلب شان براي ادامه حيات بهنود مي تپيد مقابل در ندامتگاه اوين تجمع کرده بودند تا شايد گشايشي در پرونده بهنود حاصل شود و اولياي دم از خونخواهي بگذرند.پيش از اين تا آخرين ساعات شنبه تلاش ها ادامه داشت تا رئيس جديد قوه قضائيه که او نيز يک بار از اجراي حکم جلوگيري کرده بود باز هم دست به قلم ببرد و فرصتي دوباره به بهنود بدهد اما نسخه حيات بخش بهنود صادر نشد.ساعت، دو بامداد نشان را مي داد. جمعيتي حدود يکصدنفر مقابل در زندان تجمع کرده بودند؛ طبق گفته حاضران برخي از آنها از ساعت هاي اوليه شب به آنجا رفته بودند؛ از جمله مادر سهراب اعرابي. اين زن در حالي که يک پلاکارد در دست داشت انتظار مي کشيد تا خانواده احسان- مقتول- به زندان بيايند تا از آنها بخواهد بهنود را عفو کنند. روي پلاکارد خانم اعرابي اين جمله نوشته شده بود؛ خانواده اولياي دم، لذتي که در بخشش است در انتقام نيست. تمنا دارم گذشت کنيد.بسياري از زن هايي که پشت ديوارهاي سيماني و بلند زندان ايستاده بودند قلب شان براي بهنود مي تپيد و خود را مادر او مي دانستند.عقربه هاي ساعت به سرعت حرکت کردند و ساعت 30/4 را نشان دادند. در اين ساعت حاضران که حالا تعدادشان قريب به 200 نفر شده بود به سمت خودرويي که اولياي دم از آن پياده مي شدند، هجوم بردند. سرنشينان خودرو چهار نفر بودند؛ پدر، مادر، خواهر و برادر احسان. از آن لحظه خواهش و التماس ها شروع شد. حاضران از سن و سال هاي مختلفي بودند. ابتدا چند زن و مرد سالخورده پيش قدم شدند تا شايد به حرمت موي سپيدشان اولياي دم گذشت کنند.چند دختر جوان مقابل در ورودي زندان ايستاده بودند تا مانع ورود اولياي دم شوند. برخي ديگر نيز ترجيح مي دادند از دور نظاره گر اين صحنه ها باشند و با ذکرهايي که زير لب زمزمه مي کنند از خدا براي نجات بهنود مدد بگيرند. التماس هاي حاضران سرانجام باعث شد پدر احسان به حرف بيايد. او از رنجي که از فقدان پسرش کشيده گفت و بي قراري هاي مادر احسان را يادآور شد. اما اين باعث نشد رايزني ها متوقف شود. بسياري به دست و پاي پدر و مادر احسان بوسه مي زدند. در اين لحظات چند نفر از هنرمندان سينما نيز به جمعيت پيوستند. حسن فتحي، حامد بهداد و کيانوش عياري از جمله اين افراد بودند که هر يک به نحوي در تب و تاب بودند تا بهنود بار ديگر بتواند طلوع خورشيد را ببيند.دقايقي بعد يک دستگاه آمبولانس پزشکي قانوني به سرعت خيابان منتهي به زندان را طي کرد و از در اصلي گذشت. اين موضوع بر اضطراب حاضران افزود و موجب شد رايزني ها شديدتر ادامه يابد. سرانجام التماس ها به نتيجه رسيد و پدر احسان رضايت ضمني خودش را اعلام کرد. مادر مقتول هم ابراز اميدواري کرد تا شايد وقتي بهنود را پاي چوبه دار ببيند او را عفو کند. افرادي که از اين خبر خوش مطلع شده بودند با ذکر صلوات فرياد کشيدند. اميدها بار ديگر زنده شد. اين بار اشک ها اشک شوق بود؛ شوق نجات پسري که چند دقيقه بيشتر با مرگ فاصله نداشت.حاضران سعي مي کردند صدايشان را به آن سوي ديوارهاي بلند زندان برسانند. پايان دعاي توسل آغازي بود بر اضطرابي مرگبار. در اين بين چند نفر از حاضران به خاطر استرس زياد بيهوش شدند و ديگران نيز حال و روز بهتري نداشتند. زمان متوقف شده بود. هيچ کس خبري از آن سوي ديوارها نداشت. فقط يک معجزه مي توانست بهنود را نجات دهد. به همين دليل همگان از خدا معجزه طلب مي کردند. عاقبت در زندان باز شد. دو وکيل بهنود رمقي براي بيرون آمدن نداشتند. محمد مصطفايي مقابل در توقف کرد و با صداي بلند اين جمله را گفت؛ بهنود اعدام شد. حالا ديگر شيون و زاري جاي سکوت را گرفته بود. اعضاي خانواده بهنود بي قرارتر از ديگران بودند. پدر او اعدام پسرش را باور نداشت و تا رودرروي وکيل بهنود نايستاد و جمله را بار ديگر نشنيد مرگ او را نپذيرفت. همه تلاش ها بر باد رفته بود.مصطفايي که بريده بريده صحبت مي کرد در چند جمله صحنه اجراي حکم را اين طور شرح داد؛ پس از آنکه صورتجلسه تنظيم شد قاضي اجراي احکام از بهنود خواست وصيت کند. او گفت وصيتي ندارد و فقط از خانواده احسان حلاليت مي طلبد. بعد از آنکه اولياي دم صورتجلسه را امضا کردند همگي به داخل يک اتاق سربسته رفتيم. طنابي آبي رنگ از يک ميله آويزان بود و انتظار قرباني اش را مي کشيد. بهنود تا پيش از اين اميدوار بود باز هم بتواند با دريافت مهلت از مهلکه بگريزد اما وقتي چهره مصمم پدر و مادر احسان را ديد اميدهايش رنگ باخت. او که بدنش مي لرزيد به دست و پاي آنها افتاد تا شايد دل شان به رحم بيايد و از قصاص او در 21 سالگي بگذرند. در چنين شرايطي به دست و پاي بهنود دستبند و پابند زده شد و او روي چهارپايه مرگ ايستاد. مسوولان زندان و قاضي اجراي احکام بار ديگر از اولياي دم خواستند از خونخواهي بگذرند اما آنها گفتند شايد اگر طناب دار را در گلوي بهنود ببينند، منصرف شوند. سرانجام طناب آبي رنگ دور گلوي بهنود حلقه زد و پدر و مادر احسان در يک لحظه به سوي چهارپايه هجوم بردند و زير پاي بهنود را خالي کردند. او در آسمان معلق شد و بعد از دقايقي ديگر تکان نخورد. او مرده بود.حدود نيم ساعت از اعلام خبر اجراي حکم گذشته بود اما حاضران همچنان مقابل در زندان ايستاده بودند تا از احساس اولياي دم پس از اجراي حکم باخبر شوند، اما از آنها خبري نشد تا اينکه جمعيت متفرق شد.

+ نوشته شده توسط سیامک آرش آزاد در دوشنبه بیستم مهر 1388 و ساعت 5:17 |
سرپرست دادسراي امور جنايي تهران گفت: حكم قصاص بهنود شجاعي صبح امروز اجرا شد.
فخرالدين جعفرزاده سرپرست دادسراي امور جنايي تهران بزرگ  گفت: تلاش‌هاي بسيار زيادي براي ايجاد صلح و سازش در اين پرونده انجام شد اما همه اين تلاش‌ها بي‌نتيجه ماند و صبح امروز حكم قصاص بهنود اجرا شد.
به گزارش فارس،‌ بهنود در تاريخ 27 مرداد 84 در يكي از پارك‌هاي تهران جوان 17 ساله‌اي به نام احسان را با ضربات چاقو به قتل رساند، از آن سال تاكنون با تلاش واحد صلح و سازش دادسراي جنايي تهران اجراي حكم قصاص وي به تعويق افتاده بود اما سرانجام صبح امروز حكم قصاص اجرا شد.
همچنين آخرين جلسه صلح و سازش در پرونده بهنود هفته گذشته با حضور هنرمندان عرصه دفاع مقدس برگزار شد اما خانواده مقتول حاضر به شركت در اين جلسه نشدند.
همچنين صبح امروز قرار بود اكرم محكوم به قصاص نيز به دار آويخته شود اما با تلاش واحد صلح و سازش تني چند از اولياي دم به وي رضايت دادند و به اين ترتيب اجراي حكم قصاص وي متوقف شد
+ نوشته شده توسط سیامک آرش آزاد در یکشنبه نوزدهم مهر 1388 و ساعت 8:11 |

روز جهانی کودک

کودک بايد در فضايی سرشار از خوشبختی ، محبت و تفاهم بزرگ شود

 

هفدهم مهرماه (8 اکتبر) در برخی نقاط دنيا از جمله ايران روز جهانی کودک است.

 

روز جهاني کودک بهانه اي براي ورود به جهان کودکان است؛ براي ورود به اين جهان بايد آگاهي هاي خود را فراموش کنيم و با ناآگاهي هاي کودکانمان همراه شويم. آموختن زبان کودکانه نيز قدم بعدي است.


 

 

در سال 1946 بعد از جنگ جهاني دوم در اروپا ، انجمن عمومي سازمان ملل به منظور حمايت از کودکان ، مرکز يونيسف را که ابتدا انجمن بين المللي ويژه کودکان سازمان ملل نام گرفت ايجاد کرد.
در سال 1953، يونيسف ( United Nations International Emergency Fund ) يکي از بخشهاي دائمي در سازمان ملل گرديد . و روز 8 اکتبر " روز جهاني کودک " نام گذاري شد.
کودکان در اين روز ، خواهان يادآوري اين مسئله هستند که سالانه هزينه هاي غير قابل تصوري صرف توليد انواع سلاحهاي هسته اي و غير هسته اي مي شود حال آنکه در سال کودکان بسياري از گرسنگي ، عدم امکانات بهداشتي ، سوء تغذيه و ... جان خود را از دست مي دهند و کسي نگران آنها نيست !
يونيسف اعلام داشته که تنها با اختصاص پنج دلار براي هر کودک مي توان جان 90 درصد از کودکاني را که سالانه مي ميرند ، نجات داد و براي بهبود چشمگير زندگي کودکان جهان سوم ، کافي است که فقط مبلغ شش هفته بودجه تسليحاتي جهان هزينه شود.
وظيفه انجمن کمک به کودکان يعني يونيسف ، مراقبت از کودکان و برآوردن نيازهاي اوليه آنها در سالهاي ابتدايي زندگي ؛ ترغيب و تشويق والدين به تعليم فرزندان مي باشد.
همچنين تلاش اين انجمن براي کاهش بيماري ، مرگ و مير در کودکان و حمايت از آنها هنگام جنگ و حوادث طبيعي و ... است .
در مقدمه کنوانسيون حقوق کودک آمده است که:
« کودک بايد در فضايي سرشار از خوشبختي ، محبت و تفاهم بزرگ شود ».
به اميد آنکه دنيايي داشته باشيم به دور از جنگ و هياهو که همه کودکان در آن با آرامش و خوشبختي زندگي کنند. به اميد آنروز
...

 

این روز عزیز را به تمام کودکان جهان مخصوصا خواهرزاده عزیزم آیدا تبریک می گویم

+ نوشته شده توسط سیامک آرش آزاد در شنبه یازدهم مهر 1388 و ساعت 13:38 |