
از ته دل فرياد ميزنم ولي كسي فرياد مرا نميشنود. دنيا را به مبارزه ميطلبم و يك تنه به جنگ عالم ميروم، وجود خود را به آتش ميكشم. خون خود را بر زمين ميريزم تا شايد كسي به هوش آيد، تا مگر وجداني بيدار شود يا گوش صفيري فرياد استغاثه مرا بشنود.
ولي افسوس كه مصالح مادي و حل حيات و منافع شخصي همه را به زنجير كشيده است.
جبر تاريخ، همه را اسير و زبون نموده است. دلدادهاي ميخواهم كه بر همه هستي قلم سرخ بكشد و از همه زنجيرها و اسارت محاسبهها و ترسها و علايق دنيوي آزاد گردد. يكپارچه آتش شود، عشق شود، فرياد شود، مبارزه شود، شمشير شود، برنده شود، شير شود و در كام شهادت فرو رود و پرچم خونين سعادت انسان اسير را از نسلي به نسل ديگر ارمغان دهد.
من بيگانهام، همه مردم مرا عجيب مييابند؛ افكار مرا، عشق سوزان مرا، فداكاري مرا، گذشت مرا، صبر و تحمل مرا، درد و غم مرا، شجاعت مرا و به خطر رفتن مرا عجيب مييابند.
با خود ميگويند راستي كه فلاني آدم عجيبي است. راستي كه از ما بيگانه و اجنبي است! و فكر ميكنند كه اين خاصيتها نتيجه بيگانه و اجنبي است! و فكر ميكنند كه اين خاصيتها نتيجه بيگانه بودن است و كم و بيش انتظار دارند كه هر اجنبي ديگري داراي چنين خواصي باشد و خدا را تسبيح ميكنند كه اين چنين آدمهاي غيرطبيعي و عجيب خلق كرده است.
راستي كه من از همه چيز و همه كس بيگانهام، عاجز و دردمند، سر به جيب تفكر فرو ميبرم و از دنيا ميگريزم و با شتاب تمام، به اقصي نقاط وجود پناه ميبرم كه انيس ديگري جز قلب شكستهام نداشته باشم، جز ضربان قلبم چيزي نشنوم و آه سوزان مرا جز قلب من جواب نگويد و فرياد عصيان من جز بر قلبم منعكس نشود.
4 فوريه 1978

