تبليغاتX
حرف های من - شكر كه مرا در آتش عشق گداختي...

 

 

اينجا، قلب مي‌سوزد. اشك مي‌جوشد. وجود خاكستر مي‌شود و احساس سخن مي‌گويد.

اينجا كسي چيزي نمي‌خواهد، انتظاري ندارد. ادعايي نمي‌كند. فرياد ضجه‌اي است كه از سينه‌اي پردرد به آسمان طنين انداخته و سايه‌اي كم‌رنگ از آن فريادها بر اين صفحات نقش بسته است.

چه زيباست؛ راز و نيازهاي درويشي دلسوخته و نااميد در نيمه‌شب، فرياد خروشان يك انقلابي از جان گذشته در دهان اژدهاي مرگ، اعتراض خشونت‌بار مظلومي، زير شمشير ستمگر، اشك سرد ياس و شكست بر رخساره زرد دل‌شكسته‌اي در ميان برادران به خاك از خون غلتيده. فرياد پرشكوه حق. از هر حلقوم از جان‌گذشته‌اي عليه ستمگران روزگار. چه خوش است؛ دست از جان شستن و دنيا را سه طلاقه كردن از همه قيد و بند اسارت حيات آزاد شدن. بدون بيم و اميد عليه ستمگران جنگيدن.

پرچم حق را در صحنه خطر و مرگ برافراشتن، به همه طاغوت‌ها نه گفتن. با سرور و غرور به استقبال شهادت رفتن جايي كه ديگر انسان مصلحتي ندارد تا حقيقت را براي آن فدا كند. ديگر از كسي واهمه نمي‌كند تا حق را كتمان نمايد...

آنجا، حق و عدل، همچون خورشيد مي‌تابد و همه قدرت‌ها و حتي قداست‌ها فرو مي‌ريزند. و هيچ‌كس جز خدا- فقط خدا- سلطنت نخواهد داشت.

من آن آزادي را دوست دارم. و از اين كه در دوره‌هاي سخت حيات آن را تجربه كرده‌ام خوشحالم و به آن  اخلاص و سبكي و ايثار و لذت روحي و معراج كه در آن تجربه‌ها به آدمي دست مي‌دهد، حسرت مي‌خورم.

خوش دارم كه كوله‌بار هستي خود را كه از غم و درد انباشته است، بر دوش بگيرم و عصازنان به سوي صحراي عدم رهسپار شوم.

خوش دارم از همه ‌چيز و همه كس ببرم و جز خدا انيسي و همراهي نداشته باشم.

خوش دارم كه زمين زيراندازم و آسمان بلند رواندازم باشد و از همه زندگي و تعلقات آن آزاد كرد. خوش دارم كه مجهول و گمنام، به سوي زجرديدگان دنيا بروم، در رنج و شكنجه آنها شركت كنم، همچون سربازي خاكي در ميان انقلابيون آفريقا بجنگم تا به درجه شهادت نايل آيم.

خوش دارم كه مرا بسوزانند و خاكسترم را به باد بسپارند تا حتي قبري را از اين زمين اشغال نكنم.

خوش دارم هيچ كس را نشناسم، هيچ كس از غم‌ها و دردهايم آگاهي نداشته باشد. هيچ كس از راز و نيازهاي شبانه‌ام نفهمد. هيچ كس اشك‌هاي سوزانم را در نيمه‌هاي شب نبيند. هيچ كس به من محبت نكند. هيچ كس به من توجه نكند، جر خدا كسي را نداشته باش، جز خدا با كسي راز و نياز نكنم، جز خدا انيسي نداشته باشم، جز خدا به كسي پناه نبرم.

خوش دارم آزاد از قيد و بندها در غروب آفتاب، در بلندي كوهي بنشينم و فرو رفتن خورشيد را در درياي وجود مشاهد كنم. و همه حيات خود را به اين زيبايي خدايي بسپارم. و اين زيبايي سحرانگيز با پنجه‌هاي هنرمندش با تار و پود وجودم بازي كند. قلب سوزانم را بگشايد، آتشفشان درونم را آزاد كند. اشك را كه عصاره حيات من است، آزادانه سرازير نمايد. عقده‌ها و فشارهايي را كه بر قلبم و بر روحم سنگيني مي‌كنند بگشايد، غم‌هاي خفه‌كننده را كه حلقومم را مي‌فشرند. و دردهاي كشنده‌اي را كه قلبم را سوراخ سوراخ مي‌كنند. با قدرت معجزه‌آساي زيباي تغيير شكل دهد و غم را به عرفان و درد را، به فداكاري مبدل كند و آنگاه حياتم را بگيرد. و من ديوانه‌وار، همه وجودم را تسليم زيبايي كنم.

و روحم به سوي ابديتي كه از نورهاي «زيبايي» مي‌گذرد، پرواز كند و در عالم آرامش و طمأنينه، از كهكشان‌ها بگذرم و براي ابقاء پروردگار به معراج روم. و از درد هستي و غم وجود بياسايم و ساعت‌ها و ساعت‌ها در همان حال باقي بمانم و از اين سير ملكوتي لذت ببرم. خوش دارم كه در نيمه‌هاي شب، در سكوت مرموز آسمان و زمين به مناجات برخيزم، با ستارگان نجوا كنم و قلب خود را به اسرار ناگفتني آسمان بگشايم. آرام آرام به عمق كهكشان‌ها صعود نمايم، محو عالم بي‌نهايت شوم. از مرزهاي عالم وجود درگذرم و در وادي فنا غوطه‌ؤر شوم و جز خدا چيزي را احساس نكنم خدايا! ما را ببخش، گناهاني كه ما را احاطه كرده و خود از آن آگاهي نداريم، گناهاني را كه مي‌كنيم و با هزار قدرت عقل توجيه مي‌كنيم و خود از بدي آن آگاهي نداريم خدايا! تو آنقدر به من رحمت كرده و آنچنان مرا مورد عنايت خود قرار داده‌اي كه من از وجود خود شرم مي‌كنم، خجالت مي‌كشم كه در مقابلت بايستم. و خود را كوچكتر از آن مي‌‌دانم كه در جواب اين همه بزرگواري و پروردگاري، تو را تشكر مي‌كنم و تشكر را نيز تقصيري و اهانتي به ساحت مقدست مي‌دانم از باران لطف و محبت خود سرشار كرده‌اند كه راستي خجلم و آنقدر خود را كوچك مي‌بينم كه نمي‌توانم از عهده به درآيم. خدايا! تو به من فرصت ده، توانايي ده، تا بتوانم از عهده برآيم و شايسته اين همه مهر و محبت باشم.

شهید چمران

+ نوشته شده توسط سیامک آرش آزاد در چهارشنبه بیست و هفتم خرداد 1388 و ساعت 23:48 |