|
نويسنده : سيد محمد صفوي |
|
روزگار پيش از انقلا ب و در جريان مبارزات مردم عليه رژيم شاه، افراد بزرگ و موثري درگذشتند که مرگشان در هاله اي از ابهام قرار گرفت و روايت هاي متفاوتي از فوت آنها وجود داشت. اين افراد همه در يک چيز اشتراک داشتند و آن مخالفت با رژيم پهلوي بود اما محل و شيوه مرگشان - همچنان که محل و شيوه زندگي شان - با هم تفاوت هاي بسياري داشت. رژيم مرگ همه اين افراد را مرگ طبيعي مي دانست و مردم مبارز آنها را شهيد مي دانستند. روزهاي قبل از وفات دکتر شريعتي پس از دو سال، خسته از وضعيتش تصميم به "هجرت" مي گيرد اما ممنوع الخروج بودن مانع بزرگي براي مهاجرت او به خارج از کشور بوده است. در مشورتي که دکتر با دوستانش مي کند و با تحقيقات آنهامشخص مي شود که تمام پرونده هاي او در ساواک تحت عنوان "علي شريعتي" يا "علي شريعتي مزيناني" طبقه بندي شده است در حالي که نام خانوادگي او طبق شناسنامه "مزيناني" بوده نه شريعتي. به همين دليل او مي تواند پاسپورت بگيرد و 26 ارديبهشت 56 تهران را به قصد بروکسل ترک مي کند: "بالا خره صبح دوشنبه بر روي قاليچه سليماني سابنا، از زندان سکندر پريدم! لحظه هاي پر دلهره، بيم و اميد، اسارت و نجات و گذر از آن پل صراط در آن دقيقه خطير و خطرناک، اما مجهولي که جز تقدير از آن آگاه نيست..." درگذشت دکتر شريعتي "آن شب تا ساعت 11 همه دور هم نشسته بوديم و حرف مي زديم ولي دکتر ساکت و غمگين و گرفته بود و حرفي نمي زد. حدود نيمه شب، علي فکوهي و ناهيد به خانه خودشان مي روند و بانسرين قرار مي گذارند که فردا صبح آماده باشند تا به اتفاق به بدرقه دوستشان بروند. دکتر هم به اتاق خوابي که، در طبقه پايين قرار داشته مي رود که بخوابد. (اين اتاق از يک طرف رو به جنگل بوده و پنجره اتاق به علت گرماي هوا باز بوده است) بعد از مدتي، دکتر به سارا مي گويد، ليوان آبي برايش ببرد. سارا آب را مي برد، پس از گذشت مدتي بازبچه ها را صدا مي کند و يک استکان چاي مي خواهد. به نظر ناآرام مي رسيده و خوابش نمي برده است. سوسن وسارا و نسرين هم براي استراحت، به طبقه بالا مي روند و مي خوابند. فردا صبح ساعت هشت، ناهيد و آقاي علي فکوهي براي بردن خواهرشان نسرين به خانه مي آيند و در مي زنند، ولي کسي در را باز نمي کند. مدتي هم پشت در مي مانند تانسرين، از خواب بيدار مي شود. او که براي باز کردن در به طبقه پايين مي آيد، مي بيند که دکتر در آستانه در ورودي اتاق به پشت افتاده و بيني اش به نحوي غيرعادي سياه شده و باد کرده است. وحشت مي کند و هراسان مي دود در را باز مي کند. با اضطراب جريان را به برادرش مي گويد. ناهيد و برادرش متحير و غمگين وارد خانه مي شوند، ناهيد بلا فاصله نبض دکتر را مي گيرد و او هم نظرناهيد را تاييد مي کند، بلا فاصله نسرين به طبقه بالا ، به اتاقي که بچه ها در آن خوابيده اند مي رود و مراقب آنها مي شودتا پايين نيايند که پدرشان را به آن حال ببينند. |
حرف های من
من محبت یوللارینا جان قویماغا یارانمیشام ........ علیرضا نابدل (اوختای)
+ نوشته شده توسط سیامک آرش آزاد در دوشنبه یکم تیر 1388 و ساعت
10:55 |

