من محبت یوللارینا جان قویماغا یارانمیشام ........ (اوختای)

لطفاً با آهنگ «ريم، ديم، ديري ريم...» بخوانيد)

اي مرد و زن، اي جوان و كودك

اي نازتر از خودِ ملوسك

اي آن كه به نافِ پايتختي

يا ساكن روستا و شهرك

تبريزيِ خوب، نازِ زنجان

پرورده‌يِ نازِ شهر بابك

اي ساكنِ اردبيلِ زيبا

اي اهلِ اروميه، انارك

خوش باش كه فصلِ سرد در رفت

خورشيد زده به برف، پا تك

وقت است كه «چارشنبه سوري»

بر ما بزند دوباره چشمك

بايد كه تو، جيبِ خود بگردي

هم بشكني، اي عزيز! قلّك

از بانك بگير وام كافي

بردار برات و سفته و چك

از صبح برو به سمتِ بازار

همراهِ زن و دو- سه وروجك

از بهرِ پسر بخر ترقّه

هم بهرِ خانم كوچول، عروسك

بر قيمتِ جنس‌ها نظر كن

رفته‌ست به عرش، عينِ موشك

شيريني و ميوه را رها كن

سنجد بخر و هويچ و پشمك

با چند لباس و كفش چيني

جيبِ تو شده تُهي، بلاشك

برگرد و پكر بيا به خانه

با اخم و سگرمه، همچو بختك

آويخته لوچه و لبِ تو

اندازه‌يِ متري وسه چارك

با صندليِ شكسته و ميز

با ياريِ نفت و گاز و فندك

روشن بكن آتشي به مطبخ

همراهِ خانم، سه- چار كودك

حالا بپريد از فرازش

با هم نه، عزيز بنده، تك تك

در وقتِ پريدن، هي بخوانيد:

«آتش! به من از تو باد سرخك

از من به تو نيز باد تقديم

يك عالمه رنگِ سردِ زردك!»

گر سوخت دماغ، تويِ بازار

اين بار بسوزد از تو، خشتك

اينك شده است بخت‌تان باز

مانندِ دو پا و نوكِ لك لك!

در عيد، به خانه‌ات بريزند

يك عدّه فاميل، مثلِ غلتك

بي‌پول به ديدنت بيايد

پولدار زند به تو پيامك

يك هفته‌يِ بعد، خانه خالي‌ست

مانده تلويزيون‌ات فقط تك

پُر از پارازيت، ماهواره

هم ملّيِ آن گرفته برفك

با اين همه، شاد باش، عيد است

شادي بكن، همرهِ چكاوك

«آرش به تو مي‌كند سفارش

برخيز و به دست گير دُنبك

هي بشكن و قر بده، بجنبان

با عور و ادا، بخوان، عزيزك:

«درسايه‌يِ ايزد تبارك

عيد همگي بُوَد مبارك...»

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم اسفند 1388ساعت 10:11  توسط سیامک آرش آزاد  | 

دو روز ديگر عيد مي‌رسد

بگو كه دلم شكوه كم كند

مگر كه بخندم به هر چه هست

مگر كه بكاهد عذاب من

باري ديگر به پايان سالي ديگر نزديك مي‌شويم و در واپسين روزهاي سال 1388 قرار گرفته‌ايم، به قصد صعود، نردبان امسال را نيز پله به پله پيموديم و اينك به پله‌هاي آخر آن مي‌رسيم، همچنان در انتظار بهاري تازه‌تر هستيم و سالي ديگر صعود به بالاترها، البته اگر بتوانيم، ولي تلاش خود را خواهيم كرد.

كم‌كم داريم دل و جان و خود را با نسيم صبا و چهچه‌هاي بلبلان و مژده‌ي بهاري پرستوها صفا مي‌دهيم.

بايد چشمانمان را بر گذر قاصدك‌ها باز كنيم، زيرا زمان ساز سفر مي‌نوازد. پس، بار ديگر بايد دست در دست هم دهيم و دل‌ها و جان‌ها را يگانه سازيم و بدون هيچ چشم داشتي حراج محبت بكنيم، زيرا همه‌مان خاطره‌ايم و دير يا زود رهگذر قافله‌ايم.

همانند سال‌هايي كه گذرانده‌ايم، سالي كهنه را نيز به پايان مي‌رسانيم و سال نو را آغاز مي‌كنيم، و در پايان خط سر ما، به مرزهاي سرزمين بهار مي‌رسيم.

 همواره اعتقاد داشته‌ايم كه نبايد با خاطرات زندگي كنيم، زيرا خاطرات به گذشته‌ها تعلق دارند و نيز نبايد با لحظات زندگي كرد، زيرا لحظه‌ها نيز اعتباري ندارند، بلكه بايد دل به آينده سپرد و با قلب‌ها زندگي كرد، زيرا قلب‌ها نمي‌ميرند.

واپسين روزهاي هر سال، نشان مي‌دهد كه سال ديگري را نيز پشت سرگذاشتيم و سالي ديگر بر عمر ما و شما و نشريه شما افزوده شد، اما اي كاش بدانيم كه چطور و چگونه از اين عمرهاي كوتاه استفاده‌هاي بهتري داشته باشيم، بايد تلاش كنيم تا دليل شادي ديگران باشيم. نه قسمتي از شادي آنها و شريك غم‌هاي ديگران باشيم، نه دليل غم آنها.

در سال 88 نيز مانند سال‌هايي كه همراه با نشريه در كنارتان بوديم، ياران تازه‌اي همراهمان شدند تا در اين راه در كنارمان باشند، برخي از عزيزان از انتقادها و بعضي مطالب «پيام روز سراب» ناراحت شدند، اما چاره‌اي نداشيم، زيرا دليل بودنمان در آن است كه از كمبودها و مشكلات موجود بنويسيم، البته قبول داريم كه در اين راه برخي سهل‌انگاري‌ها و خطاها را نيز داشته‌ايم.

شماره پيش روي شما، 390 مين شماره نشريه «پيام روز سراب» است، امسال نيز تمامي تلاش خود را به كار برديم كه مانند سال‌هاي گذشته، هر سه‌شنبه برپيشخوان روزنامه‌ فروشي‌ها پيام روز سراب به چشم بخورد.

در اين 9 سال و اندي كه از عمر انتشار نشريه شما مي‌گذرد، سعي و تلاش ما بر اين بوده كه بتوانيم نشريه‌اي كه شايسته شما عزيزان داشته باشيم، ولي متاسفانه در اين راه با خيلي از مشكلات نشريه روبه‌رو بوده و هستيم:

هزينه‌هاي انتشار نشريات محلي از چند منبع اصلي تامين مي‌شود، در سال‌هاي اخير و مخصوصاً در سال 88، متاسفانه اين منابع كاهش زيادي يافت و از سوي ديگر هزينه‌هاي چاپ و انتشار نشريه نيز با رشد مواجه بود.

سهميه كاغذ (كمك يارانه‌اي دولت به نشريات) مبلغ آنقدر اندك بود كه هزينه حتي 3 شماره پيام روز را كفاف نمي‌كند، و منبع درآمد نشريه تنها در چند آگهي ثبت شركت‌ها خلاصه مي‌شود كه آن نيز حتي كفاف هزينه‌ كاغذ نشريه را هم نمي‌دهد.

بگذريم، اما با وجود اين، تمامي تلاش ما بر اين بود كه بتوانيم اندكي رضايت خاطر شما خوانندگان ارجمند را جلب كنيم و در ادامه اين راه موفق باشيم.

در سال 88 نيز مانند هميشه، با كم و زيادها ساختيم، در حالي كه مانند هميشه سرجاي خود ايستاديم و تلاش كرديم تا نگذاريم اين خط ارتباطي بين ما و شما گسسته شود، و در اين روزگار نشريه پيام روز سراب واسطه‌اي بود ميان ما و شما و پل ارتباطي ميان شما و مسئوولان محسوب مي‌شد. گر چه از هم دور بوديم، اما هميشه در كنار هم مي‌زيستيم، با شما خنديديم، ما نوشتيم و شما خوانديد و شما گفتيد و ما شنيديم، شما همواره ما را امين خود دانستيد و از نشريه خودتان خواستيد كه چشم بينا و زبان گوياي شما باشد و همواره بخواهيم و بنويسيم تا بلكه به ياري اين همه گفته‌ها و شنيده‌ها و نوشته‌ها، موجبات توسعه و پيشرفت جامعه را فراهم آوريم.

مانند سال‌هاي گذشته، امسال نيز گلايه‌ها و درددل‌هايمان را براي شماره آخر نگه داشتيم، ولي بوي بهار سرمستمان كرد.

بايد از همه مسايل، دشواري‌ها و مشكلات كم و زيادي كه در سال 1388 با ما بودند و كم‌كم در حال گذر هستند بگذريم و دل‌هايمان را شاد كنيم، چون همواره ايمان و اعتقاد داشته و داريم كه فردا روز ديگر و بهتري است و چه زيباست كه با اميد به پيش‌رو بنگريم تا زندگي و روزگارمان را اندوهگين نكنيم.

بايد در اين رويش دگر باره زندگي و طبيعت، نامردي‌ها و نامرادي‌ها را هر چند براي ايامي كوتاه و موقت، در پشت دروازه‌هاي باغ بهار جا بگذاريم تا ايمان داشته باشيم كه زندگي زيباست! در اين مجال كوتاهي كه تا آغاز سال جديد داريم، بار ديگر بايد منتظر تحويل بمانيم، تا تحول ديگري در زندگي‌مان رخ دهد و اين تحويل‌ها و تحول‌ها، چه ما بخواهيم و چه نخواهيم، اتفاق خواهد افتاد و چه خوب خواهد بود كه ما نيز در كنار اين تحول‌ها باشيم.

در اين شماره كه شماره آخر نشريه در سال 88 خواهد بود، از همه دوستان و عزيزاني كه ما را در طي كردن اين راه ياري و كمك كردند تقدير و تشكر مي‌نماييم، به ويژه از دوستان و همكارانمان در امور مطبوعات و تبليغات اداره كل فرهنگ و ارشاد اسلامي استان، مديريت و كاركنان ليتوگرافي پيمان و چاپ پرنيان و همچنين از همدلي و كمك‌هاي پدرم حميد آرش آزاد، غلام‌رضا اقبالي، دوست و همكار عزيزم بهرام توفيقي، سركار خانم شكوهي سردبير نشريه پيام آذربايجان، و نيز خانم‌ها زارعي و شقاقي در بخش تايپ، طراحي و صفحه‌بندي نشريه كه امسال نيز مانند سال‌هاي گذشته در كنار نشريه پيام روز سراب بودند، تقدير و تشكر مي‌كنيم، و بالاخره، نشريه پيام روز سراب، پيشاپيش آغاز سال جديد را به همه شما عزيزان تبريك گفته، اميد دارد كه سال 1389، سالي خوب توام با موفقيت و سربلندي براي ايران و تمام ايرانيان باشد، قصه ما امسال نيز به سر رسيد، شايد اين دفعه كلاغه به خونه‌ش برسد.

و اين گونه به پايان خط رسيديم، و گاهي اوقات براي بيشتر ماندن بايد رفت. زيرا شريعتي مي‌گويد: بايد بمانيم تا كاري كنيم، نه آن كه كاري كنيم تا بمانيم.

و در پايان مي‌گوييم:

مهر دل ما مدام تقديم شما

عمري كه شود به كام، تقديم شما

پيدا نشد آن هديه كه در شأن شماست

يك باغ گل سلام تقديم شما

سيز ساغ، بيز سلامت

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم اسفند 1388ساعت 10:10  توسط سیامک آرش آزاد  | 

آذربايجان شرقی در گوشه شمال غربی فلات ايـران قرار دارد . رود ارس حدود شمالی آن را بـا جمهوری های آذربايجان ، ارمنستان و ايالت خود مختار نخجوان مشخص می کند . رود قطور و آب های درياچه اروميه حدود غربی آن تا آذربايجان غربی است . در جنوب ، کشيدگی رشته کوهها و دره ها و جلگه ها و دشت ها موجب پيوستگی توپوگرافيک استان با آذربايجان غربی و زنجان شده است و در مشرق نيز دره و رودخانه دره رود، کوههای سبــــلان، چهل روز و گردنه صائين اين خط را از اردبيل جدا می‌کند.

مردم آذربايجان مردمي اصيل هستند. آنها در دوستي ثابت قدم، در برابر مشكلات شجاع و مقاوم و به غيرت شهره‌اند. از جمله خصلت هاي اين مردم مهمان نوازي، سلحشوري، آزادمنشي، راستگويي، مرزداري و پايبندي به اعتقادات مذهبي است. يكتاپرستي و ايمان به پروردگار در اعماق دل و روح مردم اين سامان ريشه دارد و احساسات وطن دوستي آنان در تمام ادوار تاريخ ضرب المثل بوده است.

قيام هاي مكرر اهالي تبريز در هنگام جنگ هاي عثماني و دولت استبدادي روسيه تزاري سرشار از فداكاري ها و جانبازي هاي شگفت انگيزي است كه در تاريخ ، جاودان خواهد ماند. «حسينقلي كاتبي» در كتاب« آذربايجان و وحدت ملي» مي نويسد: طرز معاشرت، برخورد اجتماعي، تعارفات، طرز برگزاري جشن هاي ملي و مذهبي مثل مراسم نوروز و چهارشنبه سوري و سيزده به در ، عيد غديرخم ، ميلاد مولا علي(ع)، رسوم مهماني و عروسي، تعزيه و عزاداري و غيره در تمامي سرزمين ايران يكسان اجرا مي شود. از ديگر ويژگي هاي ايراني در اخلاق ملي مثل مهمان نوازي، ادب و احترام و خوش رفتاري و حسن معاشرت در ميان عموم ايرانيان از خراساني و آذربايجاني و كرماني و كرد و بلوچ يكسان است. آيين‌ها و سنت‌هاي قديمي هر سرزمين و ديار يادگارهايي گران‌سنگ از گذشته‌هاي دور مردم آن سرزمين هستند. سنت‌ها و رسم‌هايي كه سينه به سينه از دوردست‌هاي تاريخ به امروز رسيده‌اند و شايد بسياري از آن‌ها در تاريكي گذر زمان به فراموشي سپرده شده‌اند. نوروز يكي از ماندگارترين اين سنت‌هاست كه مانند هزاران سال پيش هم‌چنان پويا و زنده در زندگي ايرانيان متبلور است.

در اين بين آذربايجاني‌ها هم نوروز باستان را با ده‌ رسم و سنت قديمي‌اش محفوظ نگاه داشته‌اند و هر سال با شكوه‌تر از سال پيش آن‌رابرپا مي‌دارند.

نوروز بزرگ‌ترين عيد مردم آذربايجان محسوب مي‌شود و در تمامي مناطق اين خطه از ايران‌ زمين برگزار مي‌شود. آذربايجاني‌ها از اين عيد ب عنوان‌هايي چون « نوروز بايرامي» و «ايل بايرامي» ياد مي‌كنند و گاه لفظ بايرام به معناي عيد عموما به اين عيد بزرگ اختصاص داده مي‌شود. واژگاني چون «‌بايرام آخشامي» (شب عيد)، «بايرام آيي» (ماه عيد)، «بايرام گوني» (روز عيد)، « بايرام بازاري» (بازار عيد)، « بايرام سفره‌سي» (سفره‌ي عيد)، «‌بايرام پالتاري» (لباس عيد)، «بايرام يومورتاسي» (تخم‌مرغ عيد)، «بايرام ايش لري» (كارهاي عيد)، «بايرامليق» (عيدي) و ... همه و همه در ارتباط با عيد نوروز استعمال مي‌شوند. در گذشته مردم اين منطقه از واژه بايرام براي نام‌گذاري فرزندان خود نيز بهره مي بردند. ممكن بود كودكي در روز عيد نوروز متولد شود و نام‌هايي چون بايرام، بايرامعلي، بايرام خاتون، نوروز، نوروز علي و ... را به خود گيرد. تبريك‌هايي چون «‌بايرامئز مبارك اولسون» (عيدتان مبارك‌باد)، «يوز بئله بايراملار گوره سيز (صدسال به از اين سال‌ها)، «گلن گون لريز خيره قالسين» (روزهاي آينده‌تان به خير و نيكي ختم شود)، « نئچه بئله ايل لره يئتيشه سيز» (سال‌هايي به همين خوبي در پيش رو داشته باشيد) و ... از رايج‌ترين شادباش‌هاي مردم آذربايجان به مناسبت عيدنوروز است. نوروز مقدمه‌هايي را هم دارد، زنان كدبانوي آذري از چند روز مانده به عيد دست به كار مي‌شوند و كار خانه‌تكاني را آغاز مي‌كنند. شستن فرش‌ها، گردگيري، رنگ كردن خانه و تزيين اتاق مهمان (قوناق اتاقي) از جمله اين كارهاست پخت انواع كلوچه‌هاي سنتي مانند «دستانا»، «نزيك»،‌ تهيه تخم مرغ رنگ‌شده، تهيه سبزه و سمنو و آماده كردن سفره عيد از ديگر امور مقدماتي عيد نوروز هستند.

چهارشنبه سوري :

چهار آتش افروزي در چهار چهارشنبه به عدد رمزي چهار اشاره دارد. فيثاغورث عدد چهار را اصل و ريشه طبيعت جاودان مي داند. چهار طبع انساني، چهار عنصر حيات، نشان از وجهي مهم و مثبت دارند كه اگر چه به تدريج شكل گرفته، اما امر واحدي است. بنابراين عدد چهار در اين آيين، حكايت از چهار وجه طبيعت دارد كه به تدريج عنصري واحد يعني طبيعت، سال، مكان يا هر پديده چهار وجهي را مي سازند. به اين ترتيب كه اولين چهارشنبه منسوب به باد است و در آن نيز باد مي آيد. دومي خاك، سومي آتش و سرانجام آب كه در اين زمان از يخ بستن خاك كاسته مي شود و زمين نفس مي كشد. صبح آخرين چهارشنبه سوري مردم بر سر آب رفته و از روي آن مي پرند و مي خوانند: آتيل ماتيل چرشنبه( عاطل و باطل شود چهارشنبه) / بختيم آچيل چرشنبه(بختم بازشود چهارشنبه) اگر آب را نماد باروري بدانيم، آخرين چهارشنبه اسفند با باروري طبيعت همراه است. در روستاها معتقدند كه چهارشنبه آخر سال، «چرشنبه خاتون» است. به همين دليل زنان بالاي اجاق خوراك پزي با آرد شكل زني زيبا را مي كشند و زير آن يك آينه و شانه مي گذارند تا وقتي چهارشنبه خاتون آمد سرش را شانه بزند. چهارشنبه خاتون تأكيدي بر بارور شدن زمين در آخرين روزهاي اسفند است. در ميان مردم آذربايجان شرقي هر يك از چهارشنبه ها نامي دارند. مفصل‌ترين مراسم متعلق به آخرين چهارشنبه سوري است كه در آن شب حتماً برنج سفيد پخته و به همراه آجيل و شيريني بر سفره مي گذارند. پسران جوان يا نوجوان شالي برداشته و از سوراخ بالاي بام خانه ( كه عمدتاً براي تعويض هوا و خارج شدن دود تنور تعبيه شده) شال خود را پايين مي اندازند. صاحبخانه نيز به فراخور حال خود، مقداري آجيل، شيريني يا تخم مرغ در گوشه شال مي بندد تا پسر آن را بالا بكشد. چنانچه پسر، خواهان دختر خانواده باشد، شال را بالا نمي كشد.

چنانچه خانواده دختر راضي باشد، نشانه اي از دختر را به شال مي بندند.

رسم شال اندازي در بيشتر نقاط آذربايجان رايج بوده و هنوز هم در بعضي از روستاها انجام مي شود. صبح آخرين چهارشنبه ، زنان بر سر رود يا چشمه رفته كوزه ها را پر از آب مي كنند. آنها خود زودتر ازهمه از روي آب مي پرند، گاه دام ه را براي گذشتن از آب به سرچشمه يا رود مي برند. از آبي كه از آنجا آورده شده براي خمير كردن ، ريختن درآب سماور و يا پختن غذا استفاده مي شود.

از جمله مراسم ديگري كه در اين روز معمول است فرستادن خوانچه‌اي از ميوه و شيريني براي عروس و خانواده اوست. در شب چله نيز خوانچه‌اي نظير همين فرستاده مي شود. خوردن هفت دانه روغني، شيريني يا غله نيز از مراسم رايج مربوط به چهارشنبه سوري در آذربايجان شرقي است. درست كردن هفت نوع خوراكي شيرين ( هفت لون)در اين روز معمول است. در بعضي نقاط، شيريني قرابيه، گردو، بادام، پسته، سيب، پرتقال، نخود و كشمش تركيب هفت لون را تشكيل مي‌دهد. و رسم جالب در آخرين چهارشنبه سال در آذربايجان شرقي ديده شده كه حاوي نكات رمزي و نمادين بسيار است. در روستاي قوريجان، زنان داخل پوست گردو، شمع روشني مي گذارند و آن را روي آب به صورت شناور رها قرار مي‌دهند. در همان حال پسراني كه نيت كرده اند صبح زود در آب شنا مي كنند. دومين رسم به عشاير كليبر برمي گردد، آنها در چهارشنبه سوري، صبح زود در دو نقطه مقابل يكديگر با فاصله‌اي نه چندان زياد از هم آتش بزرگي بر مي‌افروزند و دام هايشان را از ميان دو آتش عبور مي دهندف پس از آن از آبي كه از نهر آورده اند به حيوان ها مي دهند.

ساياچي‌ها با قلب‌هايي مالامال از آرزوهاي خوش و دعاهاي خير، روزشمار پايان سال را با شعر و ترانه زمزمه مي‌كنند و خير و بركت سال آينده را از درگاه بي‌همتاي بخشنده طلب مي‌كنند.

مراسم سنتي «سايا» از جمله زيباترين رسم‌هاي مردمان خطه آذربايجان به مناسبت روزهاي پاياني سال و آغاز سال نو است كه از چندين روز مانده به عيد نوروز در شهرها و روستاهاي مختلف آذربايجان برگزار مي‌شود. برپا كننده اين مراسم شخصي به‌ نام «ساياچي» است. وي در روزهاي پاياني هر سال خانه به خانه مي‌گردد و با خواندن شعرهايي مخصوص براي اهالي هر خانه‌، سالي پربركت را آرزو مي‌كند. او هم‌چنين روزهاي مانده به عيد را شمارش مي‌كند و بدين جهت مي‌توان گفت به احتمال زياد، واژه «سايا»‌ از مصدر تركي «سايماق» به معناي «‌شمردن» گرفته شده است.

 

ساياچي‌ها در مقابل دعاهاي خير و شعرهاي دوست‌داشتني خود از صاحب‌خانه‌ها هديه و انعامي را دريافت مي‌كنند. اين هديه ممكن است گندم و جو و شيريني و آجيل باشد يا مبلغي پول به ساياچي هديه داده شود.

حال احشام و گوسفندان از ديگر نكته‌هاي جالب توجه شعرهاي « سايا» است:

«سايا گلدي، گوردوزمي؟ سلاميني، آلدئزمي؟

آنني قاشقا قوچ قوزوني ساياچي‌يا، وئرديزمي؟

ترجمه (سايا آمده او را ديديد؟ جواب سلام او را داديد؟ بره پيشاني سفيد ر به ساپاچي داديد؟)

بوسايا كيمدن قاليب؟

حضرت آدم دن قاليب

حضرت آدم گلنده

دونيا ، بينا اولاند

موسي چوپان اولاند

قئرمزي بوغدا بيتنده

شيشليگيميز ، اوشياسيدي

ترجمه: (اين سايا از كه به يادگار مانده است؟از حضرت آدم(ع) بر جاي مانده است/ در زمان آمدن حضرت آدم(ع) و زماني‌كه بنياد دنيا نهاده شد/ و زماني‌كه حضرت موسي(ع) چوپان بود/ و زماني‌كه گندم سرخ‌رنگ بر كشتزاره مي‌روييد/ كباب روي سيخمان، بره سه ساله است.)

بو سايا ياخجي ساي

هم چشمه ‌يه، هم چاي

هم الودوزا، هم آي

هم يوخسولا هم وار

ترجمه: (اين سايا، ساياي خوبي بشود/ هم براي چشمه هم براي رود/ هم براي ستاره و هم براي ماه

هم براي فقير و هم براي غني)

جانئم آلا باش قويون

قارلي داغلار آش قويون

ياغئندان پيلو اولار

قورو دوندان آش قويون

ترجمه: (اي جان من گوسفند آلا باش/ از كوه‌هاي پوشيده از برف بالا برو/ از روغن تو پلو به عمل مي‌آيد/ و از كشك تو آش طبخ مي‌شود)

جانئم بوشيشك قويون

يوني بير دوشك قويون

بولاماني بول ايله

قئرئلدي اوشاق قويون

ترجمه: (اي جان من، بره دوساله/ كه به اندازه پشم يك تشك پشم‌داري/ آغوزت را فراوان كن/ كه بچه‌هايم تلف شدند)

جانئم بوز آلا قويون

ايه‌ ن سنين ساياندان

اوغلون قئز آلا قويون

ترجمه: (اي جان من گوسفند بوز آل/كه در راه بي‌حال مي‌شوي/ صاحبت در سايه تو/ براي پسرش زن اختيار كند)

 تَكم‌گردان‌ها

تكم‌گردان‌هاي آذربايجان در آستانه عيد نوروز باستاني، با عروسك‌هاي بز، «تكه» و ماجراهاي شيرينش به استقبال بهار طبيعت و سال نو مي‌روند. تكم ‌گرداني يكي از آيين‌ها و سنت‌هاي رايج در آذربايجان در آستانه عيد نوروز و سال نو خورشيدي است. «تَكه» يا «تَكم» واژه‌اي تركي به معناي بز نر است و برگزاركننده اين مراسم در حالي‌كه عروسكي به شكل بز نر را در دست دارد و سر اين بز را به اين سو و آن سو تكان مي‌دهد، شعرهايي شنيدني درباره تكه و ماجراهاي او را مي‌خواند.

 

تكم‌گردان در هر كوي و برزني حاضر مي‌شود و از مردم در قبال خواندن شعرهايش و بازي دادن «تكه» عروسكي‌اش هديه و انعام مي‌ستاند. اين گونه آواز سرمي‌دهند:

بو تكه اويون ائدر

قوردونان قول بويون ائدر

يئغار ايرانئن دويوسون

چه پيشينين تويون ائدر

ترجمه: (اين بز نر بازي مي‌كند. با گرگ هم‌راهي مي‌كند و دست برگردن او مي‌اندازد. محصول برنج كل ايران را جمع‌آوري مي‌كند و براي بزغاله‌اش جشن عروسي به پا مي‌كند)

بو تكه آختاتكه

بويونوندا وار نوختا تكه

گاه قول اولار ساتئلار

گاهدا چئخار تاختاتكه

ترجمه (اين بز نر، بز نر اخته كه طنابي بر گردنش بسته شده است گاه غلام و برده مي‌شود و به فروش مي‌رسد و گاه پادشاه مي‌شود و بر تخت سلطنت تكيه مي‌دهد)

(امروزه اين آيين در برخي از روستاهاي دورافتاده آذربايجان برگزار مي شود.)

 بايرامليق:

آغاز سال نو خورشيدي و فرارسيدن عيد نوروز فرصتي است براي احياء بسياري از سنت‌هاي قديمي كه از آن جمله مي‌توان به دادن بايراملئق (عيدي) و ايل سيكه سي (سكه سال) اشاره داشت. بايراملئق يا عيدي هديه‌اي است كه افراد به مناسبت فرا رسيدن عيد به همديگر مي‌دهند و معمولا اين هديه از طرف بزرگترها به كوچكترها داده مي‌شود . در آذربايجان اين هديه مي‌تواند يك تخم مرغ رنگ شده عيد باشد يا يك لباس و يا يك اسكناس تازه تا نخورده. اسكناس نو و يا پول متداول‌ترين نوع بايراملئق است كه افراد به همديگر مي‌دهند. در بسياري از خانواده‌ها پدر اسكناس‌هاي نويي را در ميان صفحات قرآن كريم نگهداري مي‌كند و بعد از لحظه تحويل سال نو به اعضاي خانواده هديه مي‌دهد. دادن عيدي به تازه عروس‌ها و تازه دامادها و نامزدهاي جوان از اهميت فراواني برخوردار است . اما دادن «ايل سيكه سي» يا «سكه سال» رسم ديگري است كه در نزد مردم ديار آذربايجان به مناسبت عيد نوروز متداول است. معمولا برخي افراد كه به داشتن دستي با بركت و يا به اصطلاح آذري‌ها دستي سبك مشهورند با آغاز سال نو به دوستان و آشنايان «ايل سيكه سي» مي‌دهند تا با دريافت نخستين پول سال از چنين دست مباركي سالي پر رونق و خوب از لحاظ اقتصادي داشته باشند. فردي كه «ايل سيكه سي» مي‌دهد ممكن است پيرمردي 80 ساله باشد و يا كودكي 7 ساله هيچ تفاوتي ندارد بلكه ملاك بركت دست است و بس.

آذربايجاني‌ها از جمله اقوام ايراني هستند كه در طبخ انواع غذاها و خوراك‌هاي خوشمزه مهارت ويژه‌اي دارند و غذاهاي سنتي اين خطه شهره خاص و عام است. در اين بين آشپزي تبريزي‌ها چيز ديگري است و گفته مي‌شود كه خوشمره‌ترين غذاها و شيريني‌هاي ايران در تبريز پخته مي‌شود. برخي از غذاهاي سنتي علاوه بر طبخ در طول سال در روزهاي به خصوصي نيز معمولا پخته مي‌شوند و مردم آذربايجان و تبريز طبق سنت‌هاي قديمي خود در ايام خاص سال غذاهاي سنتي مخصوص آن ايام را آماده مي‌كنند. در اين بين نوروز در آغازين روزش و در آخرين روز خود غذاهاي ويژه‌اي را دارد. تبريزي‌ها و مردم برخي ديگر از نقاط آذربايجان اعتقاد دارند كه پخت دلمه برگ مو «يرپاق دولماسي» در زمان تحويل سال نو خوش يمن و مبارك است و حتما بايد در آن لحظه در قابلمه‌يشان دلمه بپزد و عطر اين غذاي خوشمزه سنتي فضاي خانه را پر كند.

چرا كه دلمه نمادي از صميميت و دورهم بودن است. همچنان كه در داخل يك برگ مو اجزاي متعددي چون برنج و لپه و بلغور و انواع سبزيجات جمع مي‌شوند و خوراك دلمه را پديد مي‌آورند بدين صورت نيز افراد خانواده در كنار همديگر جمع شوند و كانون خانواده گرم تر از هميشه باشد، براي تهيه دلمه برگ مو كدبانوهاي آذري از چند روز قبل از شروع عيد نوروز وارد عمل مي‌شوند اولين كار در اين راستا تهيه برگ مو است كه معمولا در آب شور نگهداري مي‌شود. مغازه داران و دست فروشان نيز با نزديكي به روزهاي پايان سال به فروش برگ مو مي‌پردازند. ديگر غذاي سنتي نوروز تبريزي‌ها كوفته تبريزي است كه در 13 فروردين و روز 13 بدر تهيه مي‌شود و خانواده‌ها بعد از سپري كردن ساعات اوليه روز به گردش و تفريح دردل طبيعت بر سر سفره‌اي مي‌نشينند كه كوفته خوشمزه تبريزي زينت بخش آن است.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم اسفند 1388ساعت 10:9  توسط سیامک آرش آزاد  | 

 

نوشته اي که در پي خواهد آمد با همين عنوان در مجموعه آثار13 –هبوط در کوير- و به عنوان فصلي از کتاب کوير منتشر شده است. علي شريعتي در مقدمه اين نوشته آورده است:«در اسفند سال 46 دانشجويان تاريخ به عنوان سفر علمي به عراق رفتند و من نيز ابتدا عازم بودم اما در آخرين لحظات ناگهان قسمت نشد. چون نوروز را در سفر بودند و آنجا جشن مي گرفتند اين نوشته را به در خواست همکارات گرامي بر سر راه نوشتم تا در آن اجتماع بخوانند. و اينک به ياد آن حادثه »


_____________________________________________________





 


اشاره: در بخش آثار که به نوشتارها، گفتارها و نامه‌ها تقسيم کرده‌ايم، نمونه‌اي از نوشته‌ها يا گفته‌هاي علي شريعتي را منتشر مي‌کنيم. آرزوي ما آنست که به مرور کليه آثار او در اينجا منتشر شود . نوشته اي که در پي خواهد آمد با همين عنوان در مجموعه آثار13 –هبوط در کوير- و به عنوان فصلي از کتاب کوير منتشر شده است.
نوروز
در اسفند سال 46 دانشجويان تاريخ به عنوان سفر علمي به عراق رفتند و من نيز ابتدا عازم بودم اما در آخرين لحظات ناگهان قسمت نشد. چون نوروز را در سفر بودند و آنجا جشن مي گرفتند اين نوشته را به در خواست همکارات گرامي بر سر راه نوشتم تا در آن اجتماع بخوانند. و اينک به ياد آن حادثه
***
سخن تازه از نوروز گفتن دشوار است. نوروز يک جشن ملي است، جشن ملي را همه مي شناسند که چيست نوروز هر ساله برپا مي شود و هر ساله از آن سخن مي رود. بسيار گفته اند و بسيار شنيده ايد پس به تکرار نيازي نيست؟ چرا هست. مگر نوروز را خود مکرر نمي کنيد؟ پس سخن از نوروز را نيز مکرر بشنويد. در علم و و ادب تکرار ملال آور است و بيهوده «عقل» تکرار را نمي پسندد: اما «احساس» تکرار را دوست دارد، طبيعت تکرار را دوست دارد، جامعه به تکرار نيازمند است و طبيعت را از تکرار ساخته اند: جامعه با تکرار نيرومند مي شود، احساس با تکرار جان مي گيرد و نوروز داستان زيبايي است که در آن طبيعت، احساس، و جامعه هر سه دست اندرکارند.
نوروز که قرن هاي دراز است بر همه جشن هاي جهان فخر مي فروشد، از آن رو هست که اين قرارداد مصنوعي اجتماعي و يا بک جشن تحميلي سياسي نيست. جشن جهان است و روز شادماني زمين و آسمان و آفتاب و جشن شکفتن ها و شور زادن ها و سرشار از هيجان هر «آغاز».
جشن هاي ديگران غالباً انسان را از کارگاه ها، مزرعه ها، دشت و صحرا، کوچه و بازار، باغها و کشتزارها، در ميان اتاق ها و زير سقف ها و پشت درهاي بسته جمع مي کند: کافه ها، کاباره ها، زير زمين ها، سالن ها، خانه ها ... در فضايي گرم از نفت، روشن از چراغ، لرزان از دود، زيبا از رنگ و آراسته از گل هاي کاغذي، مقوايي، مومي، بوي کندر و عطر و ... اما نوروز دست مردم را مي گيرد و از زير سقف ها و درهاي بسته فضاهاي خفه لاي ديوارهاي بلند و نزديک شهرها و خانه ها، به دامن آزاد و بيکرانه طبيعت مي کشاند: گرم از بهار، روشن از آفتاب لرزان از هيجان آفرينش و آفريدن، زيبا از هنرمندي باد و باران، آراسته با شکوفه، جوانه، سبزه و معطر از بوي باران، بوي پونه، بوي خاک،
شاخه هاي شسته، باران خورده، پاک ...
نوروز تجديد خاطره بزرگي است: خاطره خويشاوندي انسان با طبيعت. هر سال آن فرزند فراموشکار که، سرگرم کارهاي مصنوعي و ساخته هاي پيچيده خود، مادر خويش را از ياد مي برد، با يادآوري وسوسه آميز نوروز به دامن وي باز مي گردد و با او، اين بازگشت و تجديد ديدار را جشن مي گيرد. فرزند در دامن مادر، خود را باز مي يابد و مادر، در کنار فرزند و چهره اش از شادي مي شکفد اشک شوق مي بارد فريادهاي شادي مي کشد، جوان مي شود، حيات دوباره مي گيرد. با ديدار يوسفش بينا و بيدار مي شود.
تمدن مصنوعي ما هر چه پيچيده تر و سنگين تر مي گردد، نياز به بازگشت و باز شناخت طبيعت را در انسان حياتي تر مي کند و بدين گونه است که نوروز بر خلاف سنت ها که پير مي شوند فرسوده و گاه بيهوده رو به توانايي مي رود و در هر حال آينده اي جوان تر و درخشان تر دارد، چه نوروز را ه سومي است که جنگ ديرينه اي را که از روزگار لائوتسه و کنفوسيوس تا زمان روسو و ولتر درگير است به آشتي مي کشاند.
نوروز تنها فرصتي براي آسايش، تفريح و خوشگذراني نيست: نياز ضروري جامعه، خوراک حياتي يک ملت نيز هست. دنيايي که بر تغيير، تحول، گسيختن، زايل شدن، در هم ريختن و از دست رفتن بنا شده است، جايي که در آن آنچه ثابت است و همواره لايتغير و هميشه پايدار، تنها تغيير است و ناپايداري، چه چيز مي تواند ملتي را، جامعه اي را، در برابر ارابه بي رحم زمان – که بر همه چيز مي گذرد و له مي کند و مي رود هر پايه اي را مي شکند و هر شيرازه اي را مي گسلد – از زوال مصون دارد؟
هيچ ملتي يا يک نسل و دو نسل شکل نمي گيرد: ملت، مجموعه پيوسته نسل هاي متوالي بسيار است، اما زمان اين تيع بيرحم، پيوند نسل ها را قطع مي کند، ميان ما و گذشتگانمان، آنها که روح جامعه ما و ملت ما را ساخته اند، دره هولناک تاريخ حفر شده است قرن هاي تهي ما را از آنان جدا ساخته اند : تنها سنت ها هستند که پنهان از چشم جلاد زمان، ما را از اين دره هولناک گذر مي دهند و با گذشتگانمان و با گذشته هايمان آشنا مي سازند. در چهره مقدس اين سنت هاست که ما حضور آنان را در زمان خويش، کنارخويش و در «خود خويش» احساس مي کنيم حضور خود را در ميان آنان مي بينيم و جشن نوروز يکي از استوارترين و زيباترين سنت هاست.
در آن هنگام که مراسم نوروز را به پا مي داريم، گويي خود را در همه نورزهايي که هر ساله در اين سرزمين بر پا مي کرده اند، حاضر مي يابيم و در اين حال صحنه هاي تاريک و روشن و صفحات سياه و سفيد تاريخ ملت کهن ما در برابر ديدگانمان ورق مي خورد، رژه مي رود. ايمان به اينکه نوروز را ملت ما هر ساله در اين سرزمين بر پا مي داشته است، اين انديشه هاي پر هيجان را در مغز مان بيدار مي کند که: آري هر ساله حتي همان سالي که اسکندر چهره اين خاک را به خون ملت ما رنگين کرده بود، در کنار شعله هاي مهيبي که از تخت جمشيد زبانه مي کشيد همانجا همان وقت، مردم مصيبت زده ما نوروز را جدي تر و با ايمان سرخ رنگ، خيمه بر افراشته بودند و مهلب خراسان را پياپي قتل عام مي کرد، در آرامش غمگين شهرهاي مجروح و در کنار آتشکده هاي سرد و خاموش نوروز را گرم و پر شور جشن مي گرفتند.
تاريخ از مردي در سيستان خبر مي دهد که در آن هنگام که عرب سراسر اين سرزمين را در زير شمشير خليفه جاهلي آرام کرده بود از قتل عام شهرها و ويراني خانه ها و آوارگي سپاهيان مي گفت و مردم را مي گرياند و سپس چنگ خويش را بر مي گرفت و مي گفت: " اباتيمار : اندکي شادي بايد " نوروز در اين سال ها و در همه سال هاي همانندش شادي يي اين چنين بوده است عياشي و «بي خودي» نبوده است. اعلام ماندن و ادامه داشتن و بودن اين ملت بوده و نشانه پيوند با گذشته اي که زمان و حوادث ويران کننده زمان همواره در گسستن آن مي کوشيده است. نوروز همه وقت عزيز بوده است؛ در چشم مغان در چشم موبدان، در چشم مسلمانان و در چشم شيعيان مسلمان. همه نوروز را عزيز شمرده اند و با زبان خويش از آن سخن گفته اند. حتي فيلسوفان و دانشمندان که گفته اند "نوروز روز نخستين آفرينش است که اورمزد دست به خلقت جهان زد و شش روز در اين کار بود و ششمين روز ، خلقت جهان پايان گرفت و از اين روست که نخستين روز فروردين را اهورمزد نام داده اند و ششمين روز را مقدس شمرده اند. چه افسانه زيبايي زيباتر از واقعيت راستي مگر هر کسي احساس نمي کند که نخستين روز بهار، گويي نخستين روز آفرينش است. اگر روزي خدا جهان را آغاز کرده است. مسلماً آن روز، اين نوروز بوده است. مسلماً بهار نخستين فصل و فروردين نخستين ماه و نوروز نخستين روز آفرينش است. هرگز خدا جهان را و طبيعت را با پاييز يا زمستان يا تابستان آغاز نکرده است. مسلماً اولين روز بهار، سبزه ها روييدن آغاز کرده اند و رودها رفتن و شکوفه ها سر زدن و جوانه ها شکفتن، يعني نوروز بي شک، روح در اين فصل زاده است و عشق در اين روز سر زده است و نخستين بار، آفتاب در نخستين روز طلوع کرده است و زمان با وي آغاز شده است. اسلام که همه رنگ هاي قوميت را زدود و سنت ها را دگرگون کرد، نوروز را جلال بيشتر داد، شيرازه بست و آن را با پشتوانه اي استوار از خطر زوال در دوران مسلماني ايرانيان، مصون داشت. انتخاب علي به خلاف و نيز انتخاب علي به وصايت، در غدير خم هر دو در اين هنگام بوده است و چه تصادف شگفتي آن همه خلوص و ايمان و عشقي که ايرانيان در اسلام به علي و حکومت علي داشتند پشتوانه نوروز شد. نوروز که با جان مليت زنده بود، روح مذهب نيز گرفت: سنت ملي و نژادي، با ايمان مذهبي و عشق نيرومند تازه اي که در دل هاي مردم اين سرزمين بر پا شده بود پيوند خورد و محکم گشت، مقدس شد و در دوران صفويه، رسماً يک شعار شيعي گرديد، مملو از اخلاص و ايمان و همراه با دعاها و اوراد ويژه خويش، آنچنان که يک سال نوروز و عاشورا در يک روز افتاد و پادشاه صفوي آن روز را عاشورا گرفت و روز بعد را نوروز. اين پيري که غبار قرن هاي بسيار بر چهره اش نشسته است، در طول تاريخ کهن خويش، روزگاري در کنار مغان، اوراد مهر پرستان را خطاب به خويش مي شنيده است پس از آن در کنار آتشکده هاي زردشتي، سرود مقدس موبدان و زمزمه اوستا و سروش اهورامزدا را به گوشش مي خوانده اند از آن پس با آيات قرآن و زبان الله از او تجليل مي کرده اند و اکنون علاوه بر آن با نماز و دعاي تشيع و عشق به حقيقت علي و حکومت علي او را جان مي بخشند و در همه اين چهره هاي گوناگونش اين پير روزگار آلود، که در همه قرن ها و با همه نسل ها و همه اجداد ما، از اکنون تا روزگار افسانه اي جمشيد باستاني، زيسته است و با همه مان بوده است ، رسالت بزرگ خويش را همه وقت با قدرت و عشق و وفاداري و صميميت انجام داده است و آن، زدودن رنگ پژمردگي و اندوه از سيماي اين ملت نوميد و مجروح است و در آميختن روح مردم اين سرزمين بلاخيز با روح شاد و جانبخش طبيعت و عظيم تر از همه پيوند دادن نسل هاي متوالي اين قوم که بر سر چهار راه حوادث تاريخ نشسته و همواره تيغ جلادان و غارتگران و سازندگان کله منارها بند بندش را از هم مي گسسته است و نيز پيمان يگانگي بستن ميان همه دل هاي خويشاوندي که ديوار عبوس و بيگانه دوران ها در ميانه شان حايل مي گشته و دره عميق فراموشي ميانشان جدايي مي افکنده است. و ما در اين لحظه در اين نخستين لحظات آغاز آفرينش نخستين روز خلقت، روز اورمزد، آتش اهورايي نوروز را باز بر مي افروزيم و درعمق وجدان خويش، به پايمردي خيال، از صحراهاي سياه و مرگ زده قرون تهي مي گذريم و در همه نوروزهايي که در زير آسمان پاک و آفتاب روشن سرزمين ما بر پا مي شده است با همه زنان و مرداني که خون آنان در رگ هايمان مي دود و روح آنان در دل هايمان مي زند شرکت مي کنيم و بدين گونه، بودن خويش، را به عنوان يک ملت در تند باد ريشه برانداز زمان ها و آشوب گسيختن ها و دگرگون شدن ها خلود مي بخشيم و در هجوم اين قرن دشمنکامي که ما را با خود بيگانه ساخته و خالي از خوي برده رام و طعمه زدوده از شخصيت اين غرب غارتگر کرده است، در اين ميعاد گاهي که همه نسل هاي تاريخ و اساطير ملت ما حضور دارند با آنان پيمان وفا مي بنديم امانت عشق را از آنان به وديعه مي گيريم که هرگز نميريم و دوام راستين خويش را به نام ملتي که در اين صحراي عظيم بشري ريشه، در عمق فرهنگي سرشار از غني و قداست و جلال دارد و بر پايه اصالت خويش در رهگذر تاريخ ايستاده است بر صحيفه عالم ثبت کنيم .


+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم اسفند 1388ساعت 11:55  توسط سیامک آرش آزاد  | 

تاریخچه آئین چهارشنبه سوری
در فرهنگ ایرانیان باستان تاکنون 

 

 

 

 

یکی از آئینهای سالانه و دیرینه ی ایرانیان جشن سوری، چهارشنبه سوری یا به عبارتی دیگر چارشنبه سوری است. ایرانیان آخرین سه شنبه سال خورشیدی را با بر افروختن آتش و پریدن از روی آن به استقبال نوروز می روند. چهارشنبه سوری، یک جشن بهاری است که پیش از رسیدن نوروز برگزار می شود.

مردم در این روز برای دفع شر و بلا و برآورده شدن آرزوهایشان مراسمی را برگزار می کنند که ریشه اش به قرن ها پیش باز می گردد که مراسم ویژه آن در شب چهارشنبه صورت می گیرد برای مراسم در گوشه و کنار کوی و برزن نیز بچه ها آتش های بزرگ می افروزند و از روی آن می پرند و ترانه (سرخی تو از من ، زردی من از تو ) می خوانند. ظاهرا مراسم چهارشنبه سوری برگرفته از آئینهای کهن ایرانیان است که همچنان در میان آنها و با اشکال دیگر در میان باقی بازماندگان اقوام آریائی رواج دارد و "سور" در زبان و ادبیات فارسی و برخی گویش های ایرانی به معنای "جشن"،"مهمانی"و "سرخ" آمده است.

جشن سور از زمان های بسیار دور در ایران مرسوم بوده است. قبل از ورود اسلام به ایران هر سال ۱۲ ماه، و هر ماه به ۳۰ روز بوده که هر کدام از این ۳۰ روز اسمی مشخص داشته است که بعد از ورود اسلام به ایران تقسیمات هفته نیز به آن اضافه شد. در ایران باستان در پایان هر ماه جشن و پای کوبی با نام سور مرسوم بوده است. مختار برای کشتن یزید که در شهر کوفه که اکثر آنان ایرانی بوده اند از این فرصت استفاده کرده و در زمان همین جشن که مصادف با چهارشنبه بود یزید را قصاص نمود. بعد از گذشت چند سال بعد از ورود اسلام به ایران به آرامی جشن سور در ایران کم رنگ و به آخرین چهارشنبه سال محدود شد. جشن سور از مراسم اصیل ایرانی است و منشا خارجی ندارد. آتش از عناصر چهارگانه است و تنها عنصری است که آلوده نمی شود به همین منظور از گذشته های بسیار کهن تاکنون این آداب مرسوم بوده است.
 

 

آخرین سه شنبه ی آخر سال را شب چهار شنبه سوری می گویند. شبی است که امروزه فقط بوته افروزی آن مانده است. این کار را عصر سه شنبه ی آخر سال که آخرش چهارشنبه است انجام می دهند. بدین ترتیب که کوپه های هیزم را روی هم می گذارند خورشید که غروب کرد هیزم را در حیاط خانه یا در کوچه یا در میدان باز آتش می زنند.

ظهور آتش بازی :


آتش بازی در شب چهار شنبه سوری در زمان ناصرالدین شاه و به وسیله ی فرانسوی ها در ایران رواج پیدا کرد. در ابتدا فقط برای سرگرمی شاه این نمایش انجام می شد پس از آن مردم هم در این سرگرمی سهیم شدند و دستور نمایش آن در میدان توپ خانه صادر شد و مردم در آن جا به تماشای آتش بازی می ایستادند و کم کم به شکلی که امروزه اجرا می شود در آمد. 

 

بوته افروزی :

در ایران رسم است که پیش از پریدن آفتاب، هر خانواده بوته های خار و گزنی را که از پیش فراهم کرده اند روی بام یا زمین حیاط خانه و یا در گذرگاه در سه یا پنج یا هفت "گله" کپه می کنند. با غروب آفتاب و نیم تاریک شدن آسمان، زن و مرد و پیر و جوان گرد هم جمع می شوند و بوته ها را آتش می زنند. در این هنگام از بزرگ تا کوچک هر کدام سه بار از روی بوته های افروخته می پرند، تا مگر ضعف و زردی ناشی از بیماری و غم و محنت را از خود بزدایند و سلامت و سرخی و شادی را به هستی خود ببخشند. مردم در حال پریدن از روی آتش ترانه هایی می خوانند : 

زردی من از تو ، سرخی تو از من

غم برو شادی بیا ، محنت برو روزی بیا

ای شب چهارشنبه ، ای کلیه جاردنده ، بده مراد بنده 
 

 

خاکستر چهارشنبه سوری، نحس است، زیرا مردم هنگام پریدن از روی آن، زردی و ییماری خود را، از راه جادوی سرایتی، به آتش می دهند و در عوض سرخی و شادابی آتش را به خود منتقل می کنند. سرود "زردی من از تو ، سرخی تو از من "

در هر خانه زنی خاکستر را در خاک انداز جمع می کند، و آن را از خانه بیرون می برد و در سر چهار راه، یا در آب روان می ریزد. در بازگشت به خانه، در خانه را می کوبد و به ساکنان خانه می گوید که از عروسی می آید و تندرستی و شادی برای خانواده آورده است.
در این هنگام اهالی خانه در را به رویش می گشایند. او بدین گونه همراه خود تندرستی و شادی را برای یک سال به درون خانه خود می برد. ایرانیان عقیده دارند که با افروختن آتش و سوزاندن بوته و خار فضای خانه را از موجودات زیانکار می پالایند و دیو پلیدی و ناپاکی را از محیط زیست دور و پاک می سازند. برای این که آتش آلوده نشود خاکستر آن را در سر چهارراه یا در آب روان می ریزند تا باد یا آب آن را با خود ببرد. 

 

گرد آوردن بوته، آتش زدن و پریدن از روی آن و گفتن عبارت "زردی من از تو، سرخی تو از من" شاید مهمترین اصل شب چهارشنبه سوری است. هر چند که در سالهای اخیر متاسفانه این رسم شیرین جایش را به ترقه بازی و استفاده از مواد محترقه و منفجره خطرناک داده است. مراسم دیگری مانند کوزه شکنی، فال گوش نشینی، آش نذری پختن، آب پاشی، بخت گشائی دختران، دفع چشم زخمها، کندرو خوشبو، قاشق زنی، فال گرفتن هم در این شب جزو مراسمات جالب و جذاب می باشد.

مراسم کوزه شکنی :


مردم پس از آتش افروزی مقداری زغال به نشانه سیاه بختی، کمی نمک به علامت شور چشمی، و یکی سکه به نشانه تنگدستی در کوزه ای سفالین می اندازند و هر یک از افراد خانواده یک بار کوزه را دور سر خود می چرخاند و آخرین نفر، کوزه را بر سر بام خانه می برد و آن را به کوچه پرتاب می کند و می گوید: "درد و بلای خانه را ریختم به توی کوچه" و باور دارند که با دور افکندن کوزه، تیره بختی، شور بختی و تنگدستی را از خانه و خانواده دور می کنند.

فال گوش نشینی :


در شب چهار شنبه سوری فال گوش ایستادن و گوش کردن به حرف های رهگذران یک رسم است که سرنوشت ما در این شب تشکیل می شود البته می توانیم بگوییم که این یک اعتقاد است زیرا فال گوش َایستادن کار خوبی نیست. زنان و دخترانی که شوق شوهر کردن دارند، یا آرزوی زیارت و مسافرت، غروب شب چهارشنبه نیت می کنند و از خانه بیرون می روند و در سر گذر یا سر چهارسو می ایستند و گوش به صحبت رهگذران می سپارند و به نیک و بد گفتن و تلخ و شیرین صحبت کردن رهگذران تفال می زنند. اگر سخنان دلنشین و شاد از رهگذران بشنوند، برآمدن حاجت و آرزوی خود را برآورده می پندارند. ولی اگر سخنان تلخ و اندوه زا بشنوند، رسیدن به مراد و آرزو را در سال نو ممکن نخواهند دانست.

قاشق زنی :


از کارهای شب چهار شنبه سوری قاشق زنی بود که زنان و مردان این کار را انجام می دادند. زنان و دختران آرزومند و حاجت دار، قاشقی با کاسه ای مسین برمی دارند و شب هنگام در کوچه و گذر راه می افتند و در برابر هفت خانه می ایستند و بی آنکه حرفی بزنند پی در پی قاشق را بر کاسه می زنند. صاحب خانه که می داند قاشق زنان نذر و حاجتی دارند، شیرینی یا آجیل، برنج یا بنشن و یا مبلغی پول در کاسه های آنان می گذارد. اگر قاشق زنان در قاشق زنی چیزی به دست نیاورند، از برآمدن آرزو و حاجت خود ناامید خواهند شد. گاه مردان به ویژه جوانان، چادری بر سر می اندازند و برای خوشمزگی و تمسخر به قاشق زنی در خانه های دوست و آشنا و نامزدان خود می روند.

آش چهارشنبه سوری :


خانواده هایی که بیمار در خانه داشتند یا اینکه حاجتی داشتند برای برآمدن حاجت و بهبود یافتن بیمارشان نذر می کردند و در شب چهارشنبه آخر سال "آش ابودردا" یا "آش بیمار" می پختند و آن را اندکی به بیمار می خوراندند و بقیه را هم در میان فقرا پخش می کردند.

تقسیم آجیل چهارشنبه سوری :


زنانی که نذر و نیازی می کردند در شب چهارشنبه آخر سال، آجیل هفت مغز به نام "آجیل چهارشنبه سوری" از یک دکان رو به قبله می خریدند و پاک می کردند و میان خویش و آشنا پخش می کردند و می خورند. به هنگام پاک کردن آجیل، قصه مخصوص آجیل چهارشنبه، معروف به قصه خارکن را نقل می کردند. امروزه، آجیل چهارشنبه سوری جنبه نذرانه اش را از دست داده و از تنقلات شب چهارشنبه سوری شده است.

ریشه ی فرهنگی چهارشنبه سوری :


بطور کلی فرهنگ مردم را باید در درون زندگی مردم و از لابلای باورهای مردم جستجو کرد، از آنجا که چهارشنبه سوری از آئین های دیرینه ی ایرانیان است جدای اینکه امروزه آنچه درشهرهای بزرگ ایران، به خصوص تهران در این شب انجام می گیرد بیشتر به جنگ و نزاع شبیه است تا سور و شادی! ولی میتوان با بازگشت به زمانی حدود بیست و چند سال پیش، دریافت که شب چهارشنبه ی آخر سال مراسم متنوعی داشت که در استانهای مختلف ایران مراسمی با اشکال گوناگون و با سبک های سنتی صورت می پذیرفت که اکنون نیز برخی از آن رسوم در بعضی از استانهای ایران برگزار می شود که در اینجا به برخی از آنها اشاره می شود :

:: استان آذربایجان شرقی

تبریزی ها در شب چهارشنبه سوری به روی هم آب یا گلاب می پاشند و معتقدند آب پاشیدن، زندگی را با سعادت قرین می کند. از دیگر رسوم ضروری این شب، فرستادن خُنچه از منزل داماد به منزل عروس است. در این خنچه معمولاً میوه، شیرینی، گلدانهای پرگل، ماهی و خلعت (پارچه) برای خانواده ی عروس و خود عروس گذارده می شود. دختران دم بخت تبریزی هنگام پریدن از روی آتش می خوانند:
"بختم آچیل چهارشنبه" یعنی: چهارشنبه! بختم را بازکن.

:: استان آذربایجان غربی

خانواده های ارومیّه ای در این شب به خانه ی مسن ترین فرد فامیل می روند و به خوردن آجیل سرگرم می شوند. آجیل حتماً باید از هفت نوع خوراکی تهیه شود. این هفت نوع خوراکی می تواند از بین خوراکیهای زیر باشد:
انجیر، کشمش، مویز، خرما، توت خشک، فندق، بادام، گردو، سنجد، نخودچی، آب نبات، تخمه بدون نمک، باسلق، برنجک (برنج بوداده) برگه هلو، برگه زردآلو و گندم برشته. کسی که مرادی و حاجتی دارد، باید تقسیم آجیل را به عهده بگیرد تا مرادش برآورده شود.

:: استان اردبیل

در مغان، مردم پیش از طلوع آفتاب روز چهارشنبه، دسته جمعی به کنار رودخانه می  روند، آتشی بر می افروزند و جوانان در آنجا به سوارکاری می پردازند و هنگام بازگشت، زنان ظرف هایشان را از آب رودخانه پر می کنند و به خانه می آورند و آب آن را به دور و برخانه می پاشند که با این کار، سال جدید، سالی سرشار از روشنی و زلالی و پاکی خواهد بود.

:: استان بوشهر

بوشهری ها پس از آتش افروزی در خانه هایشان و پریدن از روی آن، با قایق از روی آب می گذرند و معتقدند با این کار نحسی این شب از بین می رود. در ضمن کوزه ی نویی را که تا آن زمان استفاده نکرده اند، به دیوار می زنند تا شکسته شود تا بلا و بدبختی، مثل کوزه شکسته شود.

:: استان خراسان

در خراسان مراسم کوزه شکستن به این طریق است که درون کوزه های کهنه مقدار نمک که علامت شور بختی است و مقداری ذغال که علامت سیاه بختی است و یک سکه کم ارزش پول می ریزند و تمام افراد خانواده آن را به دور سر می چرخانند و آخرین نفر کوزه را از پشت بام به کوچه پرت می کند و می گوید:
"درد و بلام توکوزه راه بیفته بره تو کوچه"
در بعضی از نقاط خراسان در این شب به جای آش، چهار نوع پلو می پزند. این پلوها عبارتند از: رشته پلو، عدس پلو، زرشک پلو و ماش پلو که معمولاً به فقرا، نزدیکان و همسایگان می دهند. در آجیل خراسانی ها مطلقاً نمک وجود ندارد، چون نمک را علامت شوربختی می دانند.

:: استان خوزستان

در اهواز، پس از پریدن از روی آتش، مراسم قاشق زنی انجام می گیرد که خانواده ها، خوراکی یا آجیل شور و شیرین در ظرف قاشقزنان می ریزند.

:: استان سیستان و بلوچستان

در سیستان مردم گونی، پتو و نمد کهنه را به صورت گلوله در می آورند و آن را در غروب آخرین چهارشنبه سال، آتش می زنند و معتقدند که نحوست این شب با این عمل از بین می رود.

:: استان فارس

در شیراز برای گشودن بخت دختران در شب چهارشنبه سوری به سعدیه می روند و از آب استخر سعدیه بر سر وروی دختران می  ریزند. زنان نیز با ریختن این آب به روی خود، معتقدند که مهرشان در دل شوهر بیشتر می شود. در این شب زنان برای برآورده شدن حاجاتشان زیر منبر مسجد جامع شهر دعا می خوانند و پس از دعا خواندن، حلوا و آش می پزند.

:: استان کردستان

مردم کردستان مخصوصاًروستائیان، دسته جمعی به صحرا و کنار چشمه سارها می روند و پس از مدتی که به شادی و پایکوبی و کشتی گرفتن گذراندند، هنگام مراجعت به خانه، هرکسی مقداری سنگریزه جمع می کند و بدون آنکه به پشت سرخود نگاه کند، سنگریزه را از روی شانه به عقب پرتاب می کند و بدین ترتیب بلا و آفت را از خود دور می سازد.
از دیگر مراسم این شب، شال اندازی است که عده ای از جوانان بالای پشت بام خانه ها و کنار درها و پنجره های همسایگان و ثروتمندان می روند و ضمن خواندن سرود و تصنیف، از دریچه ای، شال را آویزان می کنند. اهل خانه هدیه ای را به شال می بندند که معمولاً سکه، تخم مرغ، شاخه نبات، کله قند، جوراب یا نخودچی و کشمش است.

:: استان کرمان

در کرمان مقداری ذغال، نمک، سکه ی کم ارزش پول و کمی نان درکوزه خالی می ریزند و شب چهار شنبه سوری آن را از بالای بام به کوچه پرتاب می کنند تا بلا و کمبود از همه چیز مخصوصاً از آنچه در کوزه است دور شود.

:: استان گیلان

در روستاهای اطراف رشت، غروب شب چهارشنبه سوری، در پنج منطقه پوشال برنج را با فاصله کنار هم می چینند، سپس آنها را آتش می زنند و برای دفع چشم زخم، اسپند در آتش می ریزند و افراد هر خانواده از بزرگ به کوچک، سه مرتبه از روی آن می پرند و این ترانه را به گویش گیلکی می خوانند:
"گل گل چهارشنبه ، به حق پنجشنبه ، نکبت بی شه ، دولت بی یه ، زردی بی شه ، سرخی بی یه"
یعنی: آتش سرخ چهار شنبه! به حق پنجشنبه نکبت برود، دولت بیاید. زردی برود، سرخی بیاید.
پس از پریدن از روی آتش ترقه در می کنند به این معنی که از نحوست چهارشنبه در امان باشند. در این شب خورشت"ترشه تره" می پزند و آن را با کته، ماست و دوغ می خورند. صبح فردا (روز چهارشنبه) خاکستر برجای مانده از آتش شبانه را جمع می کنند و پای درختان میوه می ریزند به این نیّت که درختان بارورشوند و میوه ی بیشتری بدهند.

:: استان لرستان

در این شب در خرم آباد هیزم را به هفت دسته تقسیم می کنند و با فاصله های معینی در یک ردیف می چینند و آتش می زنند و با خواندن :
"زردی مه د تو، سرخی تو د مه"
یعنی: زردی من از تو و سرخی تو از من و از روی آن می پرند.

:: استان مازندران

در روستاهای مازندران در شب چهار شنبه سوری، علاوه بر کشتی گرفتن و اسپند دودکردن، انواع آشها پخته می شود از جمله "آش هفت ترشی" که از هفت نوع سبزی و هفت نوع ترشی و هفت نوع حبوبات در آن استفاده می شود و نیز "گزنه آش " که یکی از سبزی های مصرفی در آن، گزنه است. اعتقاد براین است که خوردن این آش بسیاری از بیماریها و کسالتها را از بین می برد.

:: استان مرکزی

در این استان، علاوه بر مراسم آتش بازی، برای آمرزش اموات مقداری خرما یا شکر پنیر تهیه می کنند و یا حلوا درست می کنند و سرگذر می ایستند و به عابران تعارف می  کنند. هر رهگذر وظیفه دارد یک دانه بردارد و قبل از خوردن، برای آمرزش اموات خیرات دهنده، حمد و سوره ای بخواند و سپس خوراکی را بخورد.


تحریف آیین چهارشنبه سوری :


یافته های پزوهشی نشان می دهد که تمامی آیین ها و یادمان هایی که مردم ایران در هنگامه های گوناگون بر پا می داشتند و بخشی از آنها همچنان در فرهنگ این سرزمین پایدار شده است، با منش، اخلاق و خرد نیاکان ما در آمیخته بود و در همه آنها، اعتقاد به پروردگار، امید به زندگی، نبرد با اهریمنان و بدسگالان و مرگ پرستان، در قالب نمادها، نمایش ها و آیین های گوناگون نمایشی گنجانده شده بود. رفتار خشونت آمیز و مغایر با عرف و منش جامعه نطیر آنچه که امروزه تحت نام چهارشنبه سوری شاهد آن هستیم، در هیچکدام از این آیین ها دیده نمی شود. بهتر است بگوییم، کسانی که با منفجر کردن ترقه و پراکندن آتش سلامتی مردم را هدف می گیرند، با تن دادن به رفتاری آمیخته به هرج و مرج روحی، آیین چهارشنبه سوری را تحریف کرده اند. پس امیدوارم دوستان عزیز با خواندن این مطالب، قشنگی این رسم کهن ایرانی را با انجام کارهای خطرناک و استفاده از ترقه های غیر مجاز خراب نکنند ... 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم اسفند 1388ساعت 23:5  توسط سیامک آرش آزاد  | 

در سال 89 ، 56 هنرمند در رشته‌هاي موسيقي، سينما و تئاتر، تجسمي و ادبيات؛ از دنيا رفتند. يك حساب سرانگشتي از درگذشت 4 هنرمند در هر ماه حكايت دارد كه در اين ميان سهم سينما از همه بيشتر بوده است.
ایلنا: سال 88 از سالهايي بود كه به اهل هنر وفادار نبود. هنرمندان بسياري نيز از ميان جامعه‌ي هنري رخت بربستند. افرادي كه جاي خالي آنها را شايد تا پايان يك دهه آينده نيز نتوان پر كرد.

در سال 89 ، 56 هنرمند در رشته‌هاي موسيقي، سينما و تئاتر، تجسمي و ادبيات؛ از دنيا رفتند. يك حساب سرانگشتي از درگذشت 4 هنرمند در هر ماه حكايت دارد كه در اين ميان سهم سينما از همه بيشتر بوده است.

درميان متوفايان سال 88، 5 بازيگر و 6 كارگردان وجود دارد.

* درگذشتگان سينما؛ تئاتر و تلويزيون:
خوش يمن نبودن سال 89 از همان روزهاي ابتداي سال هويدا شد. در اولين روز فروردين 88 جمشيد فرحي(فيلمبردار فيلم‌هاي سينمايي رگبار و گوزن‌ها) بر اثر سكته مغزي درگذشت.

چندروزي از درگذشت جمشيد فرحي نگذشته بود كه در سوم فروردين؛ اردشير كشاورزي(خالق آثاري همچون هادي و هدا) بر اثر بيماري سرطان ريه در سن 63 سالگي از دنيا رفت. اردشير كشاورزي در طول عمر خود؛ خالق آثار بسياري بود كه خاطرات زيادي را براي كودكان دهه 60 و 70 به جا گذاشته است.

ميانه‌ي ارديبهشت سال88 زماني بود كه يكي از بهترين بدلكاران سينماي ايران ازميان جامعه هنري رخت بربست. پيمان جلالي ابدي كه براي بدلكاري در يكي از فيلم‌هاي سينمايي به نام چشم‌هاي نامحسوس حاضر شده بود؛ بر اثر يك سانحه در سن 36 سالگي درگذشت.

خرداد ماه سال 88 نيز با درگذشت يك بازيگر پيشكسوت سينما و تلويزيون آغاز شد. پروين(بتول) سليماني(بازيگر سينما و تلويزيون) كه سالها از بيماري رنج مي‌برد؛ 11 خردادماه به علت تومور بدخيم مغزي پس از يك ماه بيهوشي درگذشت. سليماني در سال 1301 در تهران متولد شد. بازي در تئاتر را از سال 1323 و همچنين بازي در سينما را از سال 1331 با «گلنسا» به كارگرداني «سرژ آزاريان» شروع كرد.

اما خرداد 88 براي جامعه دوبله ايران ماه خوبي نبود و با ازدست رفتن فاطمه ابولقاسم تبريزي(مهين بزرگي)، جامعه دوبله؛ يكي از بهترين دوبلوران خود را ازدست داد. مهين بزرگي كه در 23 خرداد سال 88 درگذشت؛ فعاليت خود در دوبله را از سال 1335 آغاز كرد و دوبله بسيار از آثار سينمايي و تلويزوني را انجام داده بود.

تابستان سال 88 با رفتن فرخ لقا هوشمند ازميان جامعه هنري آغاز شد. هوشمند در سال ۱۳۱۰ در رشت به دنیا آمد. بازی در تئاتر را از سال ۱۳۲۴آغاز و تا سال ۱۳۳۵ در گیلان ادامه داد. سپس در تهران تا سال ۱۳۴۲ ادامه كار داد و با بازي در سینما در سال ۱۳۳۶ با ایفای نقش کوتاهی در «نردبان ترقی» با همکاری «پرویز خطیبی» دوره تازه كاري خود را آغاز کرد. سرانجام او در تاریخ ۲۲ تیر ۱۳۸۸پس از ۳۲ روز بستری به دلیل عارضه‌مغزی درگذشت.

مرداد سال 88 زماني بود كه سيف‌الله داد(كارگردان سينما و معاون سينمايي دوره خاتمي) درگذشت. سيف الله داد كه متولد سال 1334 در خرمشهر بود، بنیان‌گذار موسسه سینمایی سینافیلم بود. وی همچنین بین سال‌های ۱۳۷۴ تا سال ۱۳۷۶ ریاست هیئت مدیره خانه سینما را برعهده‌داشت. داد؛ معاون امور سینمایی وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی از سال ۱۳۷۶ تا سال ۱۳۷۹ بود که برخی این دوره را دوران طلایی سینمای ایران می‌دانند. داد در سن ۵۴ سالگی در ۶ مرداد ۱۳۸۸ در بیمارستان مهر تهران درگذشت. او كارگرداني آثار تاثيرگذاري همچون كاني مانگا و بازمانده را دارد. هرچند سيف الله داد در زمان انتخابات از نامزد اصلاح طلبان حمايت كرده بود اما در زمان فوت وي؛ بسياري از چهرهاي اصولگرا نيز حاضر بودند.

مهدي اباسلط(كارگردان جوان سينماي ايران) نيز هنرمندي بود كه در مرداد سال 88 درگذشت. اباسلط که متولد 28 آذرماه سال 1360 و دانش‌آموخته‌ سینما بود؛ به تازگی نمایشنامه
«سادگی منو ببخش کیارستمی» را به چاپ رسانده بود و فیلم‌های خنگ‌آباد، بچه‌های خیابان و مسعود کیمیایی عاشق را در کارنامه داشت. مراسم تييع پيكر مهدي اباسلط ازجمله مراسم‌هايي بود كه به دليل عدم اطلاع‌رساني صحيح؛ بسيار مختصر برگزار شد.

پاييز سال 88 فصلي بود كه بيشترين خزان را براي اهالي سينما داشت. در پاييز سال 88 هنرمنداني همچون مهدي نوربخش(كارگردان و مديرتوليد سينما) درگذشت. نيكو خردمند(بازيگر سينما)، جمشيد لايق(بازيگر سينما و تئاتر)، مسعود رسام(كارگردان سينما)، امير قويدل(كارگردان سينما)، عباس شباويز(تهيه‌كننده سينما) ازجمله هنرمنداني بودند كه در اين خزان ازميان جامعه هنري رفتند.

نيكو خردمند؛ بازيگر سينما كه متولد كه 5 آبان 1311 است؛ فعالیت هنری‌اش از سال ۱۳۳۷ با گویندگی در رادیو شروع شد. وی گویندگی فیلم را در سال ۱۳۳۹ آغاز کرد و گوینده نقش‌های کلودیا کاردیناله، آوا گاردنر، الیزابت تیلور، فخری خوروش، ایرن، کتایون و ... بوده ‌است. او گوینده نمایش‌های رادیویی برنامه دوم رادیو از سال ۱۳۴۲ تا سال ۱۳۴۷ و همچنین مجری برنامه معرفی تئاتر در تلویزیون در سال ۱۳۵۱ بود.

فعالیت سینمایی او با بازی در فیلم «پرده آخر» (واروژ کریم مسیحی) در سال ۱۳۶۹ شروع شد. خردمند در طول دوران بازيگري خود براي حضور در فيلم‌هايي همچون بازيچه و پرده آخر؛ برنده سيمرغ بلورين جشنواره فيلم فجر شد. خردمند حدود ساعت ۴ بامداد ۲۶ آبان ۱۳۸۸، در سن ۷۷ سالگی و در بیمارستان ابن سینای تهران درگذشت.

جمشيد لايق كه موفق به دريافت درجه دكترا از وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامي شده بود؛ در سال ۱۳۱۰ در یکی از محله‌های قدیمی تهران زاده شد. او پس از دریافت مدرک دیپلم ادبی و دیپلم از هنرستان هنرپیشگی؛ در سال ۱۳۳۲ به گروه هنر ملی پیوست. او از سال ۱۳۳۳ تا ۱۳۳۴ دوره بازیگری و کارگردانی تئاتر را در آمریکا گذراند. پس از بازگشت به ایران در سال ۱۳۳۸ در اداره هنرهای دراماتیک به‌کار مشغول شد. لایق در سال ۱۳۵۳ در مقطع لیسانس رشته کارگردانی و بازیگری در دانشگاه تهران به تحصیل پرداخت. او در ایران و دیگر کشورهای دنیا با گروه‌های هنری مختلفی همکاری کرد. وی همچنین در دانشگاه آزاد اسلامی تدریس می‌کرد. جمشید لایق در سن ۷۸ سالگی، پس از یک ماه اقامت در مرکز قلب تهران، در شامگاه پنجشنبه ۲۱ آبان سال ۱۳۸۸ به دلیل ایست قلبی درگذشت. ازجمله آثار لايق در حوزه سينما و تئاتر مي‌توان به نقش آفريني در فيلم‌هايي همچون سگ كشي، هزاردستان، كفش‌هاي ميراز نوروز و دايره مينا اشاره كرد.

مسعود رسام(كارگردان سينما و تلويزيون) كه يكي از پرمخاطب‌ترين آثار تلويزيوني را كارگرداني و تهيه كرده بود؛ در دهه اول آبان از دنيا رفت. رسام كه متولد سال 1336 در تهران بود؛ در تهیه مجموعه تلویزیونی خانه سبز و دیگر فیلم‌ها همکاری نزدیکی با بیژن بیرنگ داشت. رسام؛ فارغ‌التحصیل مدرسه عالی تلویزیون و سینما بود. اولین فعالیت‌هاي رسام در زمینه‌های تئأتر و تلویزیون درسال ۱۳۵۸ آغاز شد. رسام در تاریخ نهم آبان ماه ۱۳۸۸ در بیمارستان لاله تهران درپی بیماری سرطان خون درگذشت.

امير قويدل(كارگردان سينما) نيز از ديگر هنرمندان متوفا در آبان ماه سال 88 بود. قویدل در سال ۱۳۲۶ در مشهد به دنیا آمد. نخستین فعالیت سینمایی او، فیلم‌نامه‌نویسی و دستیاری کارگردان در فیلم مرگ در باران (ساموئل خاچیکیان) بود. قویدل در برخی دیگر از فیلم‌های خاچیکیان مانند اضطراب و کوسه جنوب نیز دستیار بود. او سال‌ها به عنوان مشاور کارگردان، نويسنده، و طراح صحنه در سینما فعالیت داشت. او در سال‌های نخستین پس از انقلاب ۱۳۵۷ نسبتا پرکار بود و فیلم‌هایی همچون خونبارش، برنج خونین، سردار جنگل و ترن را کارگردانی کرده بود. قویدل در ظهر روز یکشنبه، ۱۷ آبان به علت بیماری کبدی در بيمارستان پارسیان تهران درگذشت.

عباس شباويز(تهيه‌كننده سينما) نيز كه آخرين اثر هنري وي حضور در فيلم مستند قيصر؛ چهل سال بعد بود؛ در يكي از روزهاي آبان ماه درگذشت.

محسن آراسته نيا (بازيگر)، علي خدابخشي(بازيگر) ، مسعود جلالي نژاد(مستند ساز)، احمد احمدپور پيرسرايي(صدابردار سينما)، غلامرضا خضوعي(تدوينگر سينما)، شهيندخت بهزادي(طراح صحنه)، مسعود شكوتي كلاقچي(فيلمنامه‌نويس)، منصور غزنوي(گوينده راديو) و محمد هاشمي آستانه(سردبير راديو) ازجمله هنرمندان ديگري بودند كه در سال 88 ازميان جامعه هنري سينما تلويزيون و تئاتر رخ بربستند.

* درگذشتگان موسيقي:
در سال 88 براي عرصه موسيقي نيز سال خوبي نبود. 14 هنرمند عرصه موسيقي در اين سال از دنيا رفتند.
اقدس خاورى كه او را با نام هنرى «خاطره پروانه» مى شناسيم، در سال ۱۳۰۸ (۱۹۲۹) در تهران و در خانواده‌اى اهل هنر زاده شد. مادر او، پروانه، خواننده معروف سال‌هاى نخستين قرن جارى بود كه علاوه بر صداى خوش غمگنانه‌اى كه داشت، با «نواختن» نيز بيگانه نبود. ويولن را از «حسين خان اسماعيل زاده» و سه تار را از «رضاقلى خان نوروزى» آموخته بود. او پس از آشنائى با «حبيب سماعى»( استاد سنتور) با چم و خم اين ساز نيز آشنا شده بود. پروانه شوربختانه در جوانى به بيمارى سل درگذشت و خاطره‌ي دو ـ سه ساله را تنها گذاشت. «خاطره» مى‌گويد؛ نخستين بار با موسيقى از طريق صفحات آواز مادر آشنا شده است. خاطره پروانه که از سال گذشته به دلیل شکستگی استخوان پا در بستر بیماری به سر می‌برد، پس از تحمل هشت ماه بیماری، ساعت ۴:۳۰ بامداد روز چهارشنبه ۱۵ آبان ۱۳۸۷ در سن ۷۹ سالگی در منزل خود بر اثر ایست قلبی درگذشت.

پرویز مشکاتیان؛ آهنگساز، موسیقی‌دان، نوازنده سرشناس سنتور، استاد دانشگاه و پژوهشگر نامی ایران) بود. مشكاتيان؛ كار هنري خود را در شش سالگي با پدرش، مرحوم حسن مشكاتيان كه استاد سنتورنوازي و آشنا با ويولن و سه‌تار بود، آغاز كرد. او، رديف ميرزا عبدالله را نزد نورعلي برومند و داريوش صفوت و مباني موسيقي ايراني را نزد اساتيدي چون محمدتقي مسعوديه، عبدالله دوامي، سعيد هرمزي و يوسف فروتن فراگرفت. او كار سنتورنوازي خود را به شيوه رسمي در مركز حفظ و اشاعه موسيقي آغاز كرد و در اين زمينه بسيار موفق كار كرد و كارهاي بزرگ فراواني را در زمينه آهنگسازي وسنتورنوازي به ويژه تكنوازي انجام داد. وي در آزمون موسيقي باربد كه به ابتكار نورعلي برومند برگزار مي‌شد، به همراه پشنگ كامكار مشتركاً جايگاه نخست را به دست آورد. مشكاتيان از سال 58 تا سال 67 با محمدرضا شجريان همكاري داشت كه نتيجه اين همكاري، آثار ماندگاري چون بيداد، آستان جانان، سِرّ عشق، نوا و دستان بود. مشكاتيان 30 شهريور 1388 درگذشت .

فرامرزپايور؛ ديگر هنرمند عرصه موسيقي بود كه در 18 آذر 88 درگذشت. پایور در ۲۱ بهمن سال ۱۳۱۱ در تهران به دنیا آمد. پدرش علی پایور، هنرمند نقاش و استاد زبان فرانسه در دانشگاه تهران و پدربزرگش مصورالدوله، نقاش چیره‌دست دوره قاجار بود که با نواختن ویولن، سنتور و سه‌تار آشنایی داشت. پایور از سال ۱۳۳۳، فعالیت خود را در وزارت فرهنگ و هنر وقت و از سال ۱۳۳۷ تدریس سنتور را در هنرستان عالی موسیقی ملی آغاز کرد. او اولین سنتورنوازی بود که روی سنتور، نواسازی می‌کرد و تنها درپی بداهه‌نوازی نبود. به بیان دیگر، اولین آهنگ‌سازی بود که ساز تخصصی او، سنتور بود.

پايور در طول سال‌ها با هنرمنداني همچون عبدالوهاب شهیدی، استاد شجریان، محمود خوانساری، احمد ابراهیمی، خاطره پروانه، سیما بینا، نادر گلچین، سروش ایزدی، شهرام ناظری، حمیدرضا نوربخش و علی رستمیان. همكاري داشت

شهريار فر يوسفي، سيدغلامرضا دبيري، مصطفي گرگين‌زاده، محمدرضا مقدم راد، سيدمحمد نجم‌الدين، سيدمحمد ميرفخرايي، راميتن مجاهدنيا، سيدحسن شجاع مداحي، حسن يوف زماني، فرمان بهبود، هوشنگ زهتاب، حسين صبحدل و سيمين آقارضي درمني ازجمله ديگر هنرمندان عرصه موسيقي بودند كه در سال 88 درگذشتند.

* درگذشتگان ادبيات:
در سال 88 ، 7 نويسنده درگذشتند: نويسندگاني همچون محمد ايوبي‌فر ، محمدامين رياحي، مهدي آذريزدي، اسماعيل فصيح، محمود شاهرخي، بيژن ترقي، مهدي سحابي، خسرو خورشيدفر و سيدرضا سيدحسيني ازجمله درگذشتگان ادبيات بودند.

* درگذشتگان هنرهاي تجسمي:
در بخش هنرهاي تجسمي نيز هنرمنداني همچون منصور خاكسار، نورالدين فريور، آيت‌الله نجومي، بهجت صدر، بهمن جلالي، پرويز ملكي، محمدامين ميرفندرسكي و محسن ابراهيم درگذشتند.
+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم اسفند 1388ساعت 11:51  توسط سیامک آرش آزاد  | 

سال‌های جوانی و شهرت

بعد از ترک تحصیل در کلاس یازدهم با یک گروه نوازندهٔ ارمنی آشنا می‌شود و با استفاده از سازهای آنان به صورت تجربی نواختن را می‌آموزد و مدتی بعد به عنوان نوازندهٔ گیتار در همان گروه شروع به فعالیت می‌کند. فرهاد دو سال نیز به انگلستان رفت و در آنجا با موسیقی پاپ آن سال‌های انگلستان آشنا شد.

پس از بازگشت به ایران فرهاد اولین اجرای موسیقی خود را در هتل ریمبو در خیابان ایرانشهر تهران اجرا کرد. سپس به اجرای برنامه در رستوران کوچینی ادامه داد و در آنجا به فرهاد بلک‌کَتس مشهور شد. در این دوران در کافه‌های مختلف تهران به خواندن آوازهایی از گروه‌های معروف موسیقی آن زمان از جمله بیتل‌ها، الویس پریسلی، و ری چارلز می‌پرداخت. در همین دوره ترانهٔ «اگه یه جو شانس داشتیم» را برای دوبلهٔ فیلم بانوی زیبای من خواند که در فیلم استفاده شد.

تصویر «فرهاد مهراد» بر جلد مجلهٔ «اطلاعات هفتگی»

در ۱۳۴۸ فرهاد برای ترانهٔ «مرد تنها» (با آهنگ اسفندیار منفردزاده و شعر شهیار قنبری) در فیلم رضا موتوری (به کارگردانی مسعود کیمیایی) آواز خواند. این ترانه در سال ۱۳۴۹ هم‌زمان با اکران فیلم به شکل صفحهٔ موسیقی منتشر شد. در ۱۳۵۰ ترانهٔ «جمعه» (کار منفردزاده و قنبری) را برای فیلم خداحافظ رفیق (به کارگردانی امیر نادری)، در ۱۳۵۱ ترانهٔ «خسته» را برای فیلم زنجیری، و در ۱۳۵۶ ترانهٔ «سقف» (کار منفردزاده و ایرج جنتی عطایی) را برای فیلم ماهی‌ها در خاک می‌میرند خواند.

در همین سال‌ها(اوایل دههٔ ۱۳۵۰) فرهاد با دختری به نام مونیکا آشنا شد و با او ازدواج کرد اما سرانجام این ازدواج جدایی بود. بعدها یعنی در اواخر همین دهه فرهاد با پوران گلفام ازدواج کرد و تا پایان عمر با او زندگی کرد.

تا سال ۱۳۵۷ و انقلاب ایران کنسرت‌های فراوانی داد. در بهمن ۱۳۵۷ هم‌زمان با انقلاب ترانهٔ معروفش «وحدت» (آهنگ از منفردزاده، شعر از سیاوش کسرایی) را ضبط کرد.

پس از انقلاب مدت‌ها از کار منع شد تا بالاخره در ۱۳۶۹ آلبوم خواب در بیداری را منتشر کرد که چند ترانهٔ فارسی و چند ترانهٔ انگلیسی داشت. در این نوار فرهاد پیانو هم می‌نواخت و بعضی از آهنگ‌ها را هم خود ساخته بود. در ۱۳۷۴ نیز اولین کنسرت بعد از انقلابش را در کلن اجرا کرد.

در ۱۳۷۶ آلبوم وحدت او نیز منتشر شد که شامل ترانه‌های دههٔ ۱۳۵۰ او بود. در ۱۳۷۷ توانست در هتل شرق تهران کنسرت اجرا کند و آلبوم برف را نیز منتشر کرد. در ماجرای محاکمهٔ غلامحسین کرباسچی یادداشتی در روزنامهٔ توس (۱۸ مرداد ۱۳۷۷) چاپ کرد تحت عنوان «معرفت آقای شهردار» که در آن به حمایت از کرباسچی پرداخته بود.

[ سال‌های پایانی و بیماری

پس از انتشار آلبوم «برف»، فرهاد درصدد تهيه آلبومی با نام «آمین» بود که ترانه‌هایی از کشورها و زبان‌های مختلف را در بر می‌گرفت. اما از مهرماه ۱۳۷۹ بیماری او جدی شد. فرهاد به بیماری هپاتیت سی مبتلا بود و در نتیجهٔ عوارض کبدی ناشی از آن در خرداد ۱۳۸۱ برای درمان به لیل در فرانسه رفت و در ۹ شهریور[۴] همان سال پس از مدتی اغما در بیمارستان، در سن ۵۹ سالگی درگذشت و در ۱۳ شهریور در گورستان تیه در پاریس دفن شد.

 آثار

 آهنگ‌سازی

آلبوم‌ها

ترانه‌ها

 

 

از كوچيني تا پاريس

نهمين فرزند مرحوم رضا مهراد ،كاردار وزارت امورخارجه دولت ايران در كشورهاي عربي ،روز بيست و نهم دي ماه 1322 در تهران متولد شد.

اخلاق و رفتار آخرين فرزند خانواده مهراد آنقدر متفاوت بود كه هميشه از سوي اطرافيان به “تقليد از بزرگترها“ مي شد.

سه سال بيشتر نداشت كه علاقه به موسيقي او را وادار ميكرد تا پشت در اتاق برادرش بنشيند و تمرين ويلون او و دوستانش را گوش كند.

در همان دوران يكي از دوستان برادرش متوجه علاقه فرهاد به موسيقي ميشود و از خانواده او ميخواهد كه سازي براي او تهيه كنند.

با اصرار برادر بزرگتر يك ويلون سل براي او تهيه ميكنند و تمرينات فرهاد آغاز ميشود.

عمر تمرينات ويلون سل از 3 جلسه فراتر نرفت، چرخ روزگار ساز او را شكست  و به قول فرهاد:“ساز صد تكه و روح من هزار تكه شد.”

و از آن پس بازهم دل سپردن به تمرينات برادر بزرگتر تنها سرگرمي و ساز تبديل به روياي فرهاد شد.

با ورود به مدرسه استعداد او در زمينه ادبيات آشكار و ادبيات تبديل به دلمشغولي او ميشود و در آستانه ورود به دبيرستان تمايل به تحصيل در رشته ادبيات پيدا ميكند.

اما عليرغم نمرات ضعيفش در دروسي غير از ادبيات و زبان انگليسي ،مخالفت عموي بزرگش در غياب پدر، او را مجبور به ادامه تحصيل در رشته طبيعي ميكند .و عاقبت دلسپردگي به ادبيات و بي علاقگي به دروس مورد علاقه عمويش سبب ميشود تا در كلاس يازدهم ترك تحصيل كند.

پس از ترك تحصيل با يك گروه نوازنده ارمني آشنا ميشود و با استفاده از سازهاي آنان به صورت تجربي نواختن را مي آموزد و مدتي بعد به عنوان نوازنده گيتار در همان گروه شروع به فعاليت ميكند.

گروه راهي جنوب ميشود تا در باشگاه شركت نفت برنامه اجرا كنند و اولين شب اجراي برنامه رهبر گروه به بهانه غيبت خواننده گروه از فرهاد ميخواهد تا او جاي خواننده را پر كند.

وسواس شديد فرهاد در اداي صحيح كلمات و آشنايي او با ادبيات ملل چنان در كار او موثر بود كه وقتي ترانه اي به زبان ايتاليايي ،فرانسوي و يا انگليسي اجرا ميكرد كمتر كسي باور ميكرد كه زبان مادري اين هنرمند فارسي باشد و همين خصوصيت باعث درخشش گروه و تمديد مدت برنامه گروه ارمني شد.

مدتي بعد از گروه جدا ميشود و فعاليت انفرادي خود را آغاز ميكند.فرهاد براي اولين بار در سال 42 براي اجراي چند ترانه انگليسي راهي برنامه تلويزيوني “واريته استوديو ب “  ميشود و مخاطبان بيشتري مي يابد.

مدتي بعد فرهاد در يكي از كنسرتهاي بزرگي كه به مديريت مجله “اطلاعات جوانان“ در امجديه برگزار شد هنرنمايي كرد.

در اين برنامه فرهاد چند ترانه با گيتار اجرا ميكند و بيش از پيش مورد توجه تماشاگران و همچنين شهبال شب پره ،مرد اول گروه Black Cats قرار ميگرد.

چندي بعد فرهاد با شهبال شب پره سرپرست گروه بلك كتز آشنا مي شود .همكاري فرهاد به عنوان خواننده و نوازنده  گيتار و پيانو  با شهبال شب پره (پركاشن) ،شهرام شب پره (گيتار)، هامو(گيتار)،حسن شماعي زاده (ساكسيفون) و منوچهر اسلامي (ترومپت)در كلاب كوچيني از سال 45 آغاز ميشود.

منوچهر اسلامي كه از فرهاد به عنوان پايه اصلي Black Cats ياد ميكند با اشاره به استعداد فرهاد مي گويد:“فرهاد با اينكه نت نميدانست و موسيقي را از راه گوش آموخته بود نياز چنداني به تمرين نداشت.او با چند بار زمزمه كردن شعر ،ساز و صدايش را با بقيه گروه هماهنگ ميكرد.در واقع او به احترام ديگر اعضا در جلسات تمرين حاضر مي شد.“ 

در همين دوران يعني در اوج فعاليت Black Cats ،دوستداران فرهاد ترانه “اگه يه جو شانس داشتيم“ يعني اولين اثر فرهاد به زبان فارسي را در فيلم “بانوي زيباي من“ شنيدند.  

پس از مدتی فرهاد، از بلک کتز جدا و به قصد پرستاري ازخواهرش  راهي انگلستان ميشود. در طول سفر كه قرار بود 2 ماه به طول انجامد يكي از تهيه كنندگان سرشناس انگليسي به سراغ او مي آيد و پيشنهاد انتشار آلبومي با صداي فرهاد را مطرح ميكند.

اما بيماري فرهاد و بروز مشكلات متعدد شخصي باعث ميشود تا انتشار آلبوم در حد حرف باقي بماند و سفر 2 ماهه بيش از يكسال طول بكشد.

سال 48 فرهاد ترانه “مرد تنها“ ،با شعر شهيار قنبري و موسيقي اسفنديار منفردزاده،را براي فيلم “رضا موتوري“ ميخواند.

ترانه “مرد تنها“ كه پس از اكران فيلم در قالب صفحه گرامافون راهي بازار شده بود آنچنان طرفدار مي يابد كه فرهاد تبديل به يك ستاره ميشود.

چون هميشه معتقد بود  بايد شعري را بخواند كه خود به آن اعتقاد دارد و در واقع آن شعر بايد به شكلي زبان حال او باشد پس از “مرد تنها“ تعداد محدودي ترانه يعني ترانه هاي “جمعه“،“هفته خاكستري“،“آيينه ها“(51-1350)را خواند.

و با افزايش تنشهاي سياسي در ايران در دهه پنجاه ترانه هاي “شبانه1“ ،“خسته“، “سقف“،“گنجشگك اشي مشي“،“آوار“،“شبانه2“ با اشعاري از احمد شاملو و شهيار قنبري و صداي فرهاد منتشر و تبديل به سرود اتحاد مردم شدند.

يك روز بعد از انقلاب در ايران يعني در روز 23 بهمن 1357 مرحوم سياوش كسرايي ترانه وحدت را به اسفنديار منفردزاده مي سپارد و در همان روز صداي فرهاد در ستايش آزادي و آزادگي  در تلويزيون ملي طنين انداز شد.

 

سالهايي كه وحدت هم مجوز ميخواست

 پس از انقلاب فرهاد،خواننده انقلابي ،از ادامه كار منع و تقاضاهاي چندباره او براي انتشار مجدد آثارش با مخالفت روبرو شد.

البته در همين سالها كه حتي از انتشار مجدد ترانه “وحدت“ به بهانه “تكراري بودن“ جلوگيري مي شد شخص با نفوذي بدون كسب مجوز از خواننده،آهنگساز يا شعراي اين ترانه ها آلبومي با نام وحدت و با مجوز رسمي وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامي را راهي بازار كرد. 

بالاخره سال 1372 پس از 15 سال آلبوم جديد فرهاد،“خواب در بيداري“،مجوز انتشار دريافت كرد و تبديل به پر فروش ترين شد.

پس از انتشار “خواب در بيداري“ ،فرهاد كه از انتشار آلبوم بعدي خود در ايران نا اميد شده بود در سال 1376 آلبوم “برف“را در ايالات متحده آمريكا ضبط و منتشر كرد و اين آلبوم يك  سال بعد در ايران منتشر شد. 

پس از انتشار آلبوم “برف”، فرهاد  درصدد تهيه آلبومي با نام “آمين“ كه ترانه هايي از كشورها و زبانهاي مختلف را در خود جاي ميداد ،برآمد.

از مهر ماه 1379 بيماري فرهاد جدي شد،اما فرهاد از حركت بازنايستاد. آن روزها هيچ چيز جز مرگ نمي توانست او را از تهيه  آلبوم “ آمين“ بازدارد ،كه بازداشت…

فرهاد  پس از 2 سال معالجه در ايران و فرانسه ،در سن 59 سالگي روز نهم شهريور 1381 در شهر پاريس بر اثر بيماري هپاتيت درگذشت.

پيكر فرهاد  در آغوش خاك آرامگاه Thiais  پاريس خفته است.

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم اسفند 1388ساعت 13:2  توسط سیامک آرش آزاد  | 

این نوشته ها آخرین گفتگو هایی  است که لحظاتی قبل از شهادت مهدی باکری از پشت بی سیم بین شهید احمد کاظمی و شهید مهدی باکری صورت گرفته،در شرایطی که مهدی باکری در جزایر مجنون در محاطره و زیر آتش شدید دشمن است و علی رغم اصرار شدید قرار گاه ، به مهدی مبنی  براینکه تو فرمانده هستی و برگرد به عقب او همچنان میگوید بچه هایم را رها نمیکنم برگردم .

شهید مهدی باکری

به نقل از شهید احمد کاظمی:

...مهدی تماس گرفت گفت می آیی؟ 

گفتم: با سر

گفت:زودتر                                        

آمدم خود را رساندم به ساحل دجله دیدم همه چیز متلاشی شده و قایق ها را آتش زده اند.با مهدی تماس گرفتم گفتم چه خبرشده،مهدی؟

نمی توانست حرف بزند. وقتی هم زد با همان رمز خودمان حرف زد گفت: اینجا اشغال زیاد است. نمیتوانم.

از آن طرف از قرار گاه مرتب تماس می گرفتند می گفتند: هر طور شده به مهدی بگو بیاید عقب

مهدی می گفت نمیتواند. من اصرار کردم.به قرار گاه هم گفتم.گفتند :پس برو خودت برش دار بیاورش.

نشد نتوانستم. وسیله نبود.آتش هم آنقدر زیاد بود که هیچ چاره یی جز اصرار برایم نماند.

گفتم((تو را خدا،تو را به جان هر کس دوست داری،هر جوری هست خودت را بیا برسان به ساحل، بیا این طرف))

گفت:((پاشو تو بیا، احمد!اگر بیایی، دیگر برای همیشه پیش هم هستیم))

گفتم:این جا،با این آتش، نمیتوانم.تو لااقل...

گفت:((اگر بدانی این جا چه جای خوبی شده،احمد.پاشو بیا!بچه ها این جا خیلی تنها هستند))

فاصله ما هفتصد متری می شد.راهی نبود.آن محاصره و آن آتش نمیگذاشت من بروم برسم به مهدی و مهدی مرتب می گفت:پاشو بیا ،احمد!

صداش مثل همیشه نبود .احساس کردم زخمی شده.حتی صدای تیر های کلاش از توی بی سیم می آمد.بارها التماس کردم.بارها تماس گرفتم.تا اینکه دیگر جواب نداد.بی سیم چی اش گوشی را برداشت گفت:اقا مهدی نمی خواهد،یعنی نمیتواند حرف بزند...

ارتباط قطع شد.تماس گرفتم،باز هم وباز هم، ونشد...

 

 

وصیت نامه شهید مهندس مهدی باکری

 

 

سلام بر روح خدا، نجات دهنده ما از عصر حاضر، عصر ظلم وستم، عصر كفر و الحاد،‌عصر مظلومیت اسلام وپیروان واقعی اش. عزیزانم شبانه روز باید شكرگزار خدا باشیم كه سرباز راستین صادق این نعمت شویم و باید خطر وسوسه های درونی ودنیا فریبی را شناخته و بر حذر باشیم كه صدق نیت وخلوص در عمل ،تنها چاره ساز است.

ای عاشقان اباعبدالله بایستی شهادت را در آغوش گرفت،گونه ها بایستی از شوقش سرخ شود و ضربان قلب تندتر بزند. بایستی محتوای فرامین امام را درك و عمل نمائیم تا بلكه قدری از تكلیف خود را در شكر گزاری بجا آورده باشیم.

وصیت به مادرم وخواهران و برادرانم و اهل فامیل بدانید اسلام تنها راه نجات و سعادت ماست،همیشه بیاد خدا باشید و فرامین خدا را عمل كنید،‌پشتیبان و از ته قلب مقلد امام باشید،‌اهمیّت زیاد به دعاها و مجالس یاد اباعبدالله و شهدا بدهید كه راه سعادت و توشه آخرت است. همواره تربیت حسینی و زینبی بیابید و رسالت آنها را رسالت خود بدانید وفرزندان خود را نیز همانگونه تربیت كنید تا سربازانی با ایمان و عاشق شهادت و علمدارانی صالح وارث حضرت ابولفضل برای اسلام ببار آیند. از همه كسانی كه از من رنجیده اند و حقی بر گردن من دارند طلب بخشش دارم و امید دارم خداوند مرا با گناهان بسیار بیامرزد.

                   خدایا مرا پاكیزه بپذیر

                                   مهدی باكری

 

ويژه گيهاي اخلاقي شهيد مهدي باكري

ويژگيهاي اخلاقي


شهيد مهدي باكري، پاسدار نمونه، فرماندهي فداكار و ايثارگر، خدمتگزاري صادق، صميمي، مخلص و عاشق حضرت امام خميني(ره) و انقلاب اسلامي بود. با تمام وجود خود را پيرو خط امام مي‌دانست و سعي مي‌كرد زندگي‌اش را براساس رهنمودها و فرمايشات آن بزرگوار تنظيم نمايد، با دقت به سخنان حضرت امام(ره) گوش مي‌داد، آنها را مي‌نوشت و در معرض ديد خود قرار مي‌داد و آنقدر به اين امر حساسيت داشت كه به خانواده‌اش سفارش كرده بود كه سخنراني آن حضرت را ضبط كنند و اگر موفق نشدند، متن صحبت را از طريق روزنامه بدست آورند.
او معتقد بود سخنان امام الهام گرفته از آيات الهي است،‌بايد جلو چشمان ما باشد تا هميشه آنها را ببينيم و از ياد نبريم.
شهيد باكري از انسانهاي وارسته و خودساخته‌اي بود كه با فراهم بودن زمينه‌هاي مساعد، به مظاهر مادي دنيا و لذايذ آن پشت پا زده بود.
زندگي ساده و بي‌رياي او زبانزد همه آشنايان بود. با تواناييهايي كه داشت مي‌توانست مرفه‌ترين زندگي را داشته باشد؛ اما همواره مثل يك بسيجي زندگي مي‌كرد. از امكاناتي كه حق طبيعي‌اش نيز بود چشم مي‌پوشيد. تواضع و فروتني‌اش باعث مي‌شد كه اغلب او را نشناسند. او محبوب دلها بود. همه دوستش مي‌داشتند و از دل و جان گوش به فرمان او بودند. او نيز بسيجيان را دوست داشت و به آنها عشق مي‌ورزيد. مي‌گفت:
وقتي با بسيجيها راه مي‌روم، حال و هواي ديگري پيدا مي‌كنم، هرگاه خسته مي‌شوم پيش بسيجيها مي‌روم تا از آنها روحيه بگيرم و خستگي‌ام برطرف شود.
همه ما در برابر جان اين بسيجي‌ها مسئوليم، براي حفظ جان آنها اگر متحمل يك ميليون تومان هزينه – براي ساختن يك سنگر كه حافظ جان آنها باشد – بشويم، يك موي بسيجي،‌ صد برابرش ارزش دارد.
با دشمنان اسلام و انقلاب چون دژي پولادين و تسخيرناپذير بود و با دوستان خدا، سيمايي جذاب و مهربان داشت.
با وجود اندوه دائمش، هميشه خندان مي‌نمود و بشاش. انساني بود هميشه آماده به خدمت و پرتوان.
حجت‌الاسلام والمسلمين شهيد محلاتي در مورد شهيد باكري اظهار مي‌دارند:
وي نمونه و مظهر غضب خدا در برابر دشمنان خدا و اسلام بود. خشم و خروشش فقط و فقط براي دشمنان بود و به عنوان فرمانده و باتقوا، الگوي رافت و محبت در برخورد با زيردستان بود.
همسر شهيد باكري در مورد اخلاق او در خانه مي‌گويد:
باوجود همه خستگي‌ها، بي‌خوابي‌ها و دويدن‌ها، هميشه با حالتي شاد بدون ابراز خستگي به خانه وارد مي‌شد و اگر مقدور بود در كارهاي خانه به من كمك مي كرد؛ لباس مي‌شست، ظرف مي‌شست و خودش كارهاي خودش را انجام مي‌داد.
اگر از مسلئله‌اي عصباني و ناراحت بودم، با صبر و حوصله سعي مي‌كرد با خونسردي و با دلايل مكتبي مرا قانع كند.
دوستان و همسنگرانش نقل مي‌كنند:
به همان ميزان كه به انجا فرايض ديني مقيد بود نسبت به مستحبات هم تقيد داشت. نيمه‌هاي شب از خواب بيدار مي‌شد، با خداي خود خلوت مي كرد و نماز شب را با سوز و گداز و گريه مي‌خواند. خواندن قرآن از كارهاي واجب روزمره‌اش بود و ديگران را نيز به اين كار سفارش مي‌نمود.
شهيد باكري در حفظ بيت‌المال و اهيمت آن توجه زيادي داشت، حتي همسرش را از خوردن نان رزمندگان، برحذر مي‌داشت و از نوشتن با خودكار بيت‌المال – حتي به اندازه چند كلمه – منع مي‌كرد. وقتي همرزمانش او را به عنوان فرماندهي كه مندرسترين لباس بسيجي را مدتهاي طولاني استفاده مي‌كرد مورد اعتراض قرار مي‌دادند، مي‌گفت: تا وقتي كه مي‌شود استفاده كرد، استفاده مي‌كنم.
همواره رسيدگي به خانواده شهدا را تاكيد مي‌كرد و اگر برايش مقدور بود به همراه مسئولين لشكر بعد از هر عمليات به منزلشان مي‌رفت و از آنان دلجويي مي‌كرد و در رفع مشكلات آنها اقدام مي‌كرد.
او مي‌گفت:
امروز در زمره خانواده شهدا قرار گرفتن جزو افتخارات است و اين نوع زندگي از با فضيلت‌ترين زندگي‌هاست.

بيانات شهيد مهدي باكري قبل از عمليات بدر

همه برادران تصميم خود را گرفته‌اند، ولي من به خاطر سختي عمليات تاكيد مي‌كنم. شما بايد مثل حضرت ابراهيم(ع) باشيد كه رحمت خدا شامل حالش شد، مثل او در آتش برويد. خداوند اگر مصلحت بداند به صفوف دشمن رخنه خواهيد كرد. بايد در حد نهايي از سلاح مقاومت استفاده كينم.
هرگاه خداوند مقاومت ما را ديد رحمت خود را شالم حال ما مي‌گرداند. اگر از يك دسته بيست و دو نفري، يك نفر بماند بايد همان يك نفر مقاومت كند و اگر فرمانده شما شهيد شد نگوييد فرمانده نداريم و نجنگيم كه اين وسوسه شيطان است. فرمانده اصلي ما، خدا و امام زمان(عج) است. اصل، آنها هستند و ما موقت هستيم، ما وسيله هستيم براي بردن شما به ميدان جنگ. وظيفه ما مقاومت تا آخرين نفس و اصاعت از فرماندهي است.
تا موقعي كه دستور حمله داده نشده كسي تيراندازي نكند. حتي اگر مجروح شد سكوت را رعايت كند، دندانها را به هم بفشارد و فرياد نكند.
با هر رگبار سبحان‌الله بگوييد. در عمليات خسته نشويد. بعد از هر درگيري و عمليات، شهدا و مجروحين را تخليه كرده و با سازماندهي مجدد كار را ادامه دهيد.
حداكثر استفاده از وسايل را بكنيد. اگر اين پارو بشكند، به جاي آن پاروي ديگري وجود ندارد. با همين قايقها بايد عمليات بكنيم. لباسهاي غواصي را خوب نگهداري كنيد. يك سال است دنبال اين امكانات هستيم.
مهدي در شب عمليات وضو مي‌گيرد و همه گردانها را يك يك از زير قرآن عبور مي‌دهد. مداوم توصيه مي‌كند:
برادران! خدا را از ياد نبريد نام امام زمان(عج) را زمزمه كنيد. دعا كنيد كه كار ما براي خدا باشد.
از پشت بي‌سيم نيز همه را به ذكر «لاحول و لاقوه الا بالله» تحريض و تشويق مي‌كند.
لشكر عاشورا در كنار ساير يگانهاي عمل كننده نيروي زميني سپاه، در اولين شب عمليات بدر، موفق به شكستن خط دشمن مي‌شود و روز بعد به تثبيت مواضع در ساحل رود مي‌پردازد.
در مرحله دوم عمليات، از سوي لشكر عاشورا حمله‌اي نفس‌گير به واحدهايي از دشمن كه عالم فشار براي جناح چپ بودند، آغاز مي‌شود. حمله‌اي كه قلع و قمع دشمن و گرفتن انتقام و قطع كامل دست دشمن از تعرض به نيروها در جناح چپ ثمره آن بود.

نقش شهيد مهدي باكري در دفاع مقدس

شهيد باكري با استعداد و دلسوزي فراوان خود توانست در عمليات فتح‌المبين با عنوان معاون تيپ نجف اشرف در كسب پيروزيها موثر باشد. در اين عمليات يكي از گردانها در محاصره قرار گرفته بود، كه ايشان به همراه تعدادي نيرو، با شجاعت و تدبير بي‌نظير آنان را از محاصره بيرون آورد. در همين عمليات در منطقه رقابيه از ناحيه چشم مجروح شد و به فاصله كمتر از يك ماه در عمليات بيت‌المقدس (با همان عنوان) شركت كرد و شاهد پيروزي لشكريان اسلام بر متجاوزين بعثي بود.
در مرحله دوم عمليات بيت‌المقدس از ناحيه كمر زخمي شد و با وجود جراحتهايي كه داشت در مرحله سوم عمليات، به قرارگاه فرماندهي رفت تا برادران بسيجي را از پشت بي‌سيم هدايت كند.
در عمليات رمضان با سمت فرماندهي تيپ عاشورا به نبرد بي‌امان در داخل خاك عراق پرداخت و اين بار نيز مجروح شد، اما با هر نوبت مجروحيت، وي مصممتر از پيش در جبهه‌ها حضور مي‌يافت و بدون احساس خستگي براي تجهيز، سازماندهي،‌ هدايت نيروها و طراحي عمليات، شبانه‌روز تلاش مي‌كرد.
در عمليات مسلم بن عقيل با فرماندهي او بر لشكر عاشورا و ايثار رزمندگان سلحشور، بخش عظيمي از خاك گلگون ايران اسلامي و چند منطقه استراتژيك آزاد شد.
شهيد باكري در عمليات والفجرمقدماتي و والفجر يك، دو، سه و چهار با عنوان فرمانده لشكر عاشورا، به همراه بسيجيان غيور و فداكار، در انجام تكليف و نبرد با متجاوزين، آمادگي و ايثار همه‌جانبه‌اي را از خود نشان داد.
در عمليات خيبر زماني كه برادرش حميد، به درجه رفيع شهات نايل آمد، با وجود علاقه خاصي كه به او داشت، بدون ابراز اندوه با خانواده‌اش تماس گرفت و چنين گفت: شهادت حميد يكي از الطاف الهي است كه شامل حال خانواده ما شده است. و در نامه‌اي خطاب به خانواده‌اش نوشت:
من به وصيت و آرزوي حميد كه باز كردن راه كربلا مي‌باشد همچنان در جبهه‌ها مي‌مانم و به خواست و راه شهيد ادامه مي‌دهم تا اسلام پيروز شود.
تلاش فراوان در ميادين نبرد و شرايط حساس جبهه‌ها، را از حضور در تشييع پيكر پاك برادر و همرزمش كه سالها در كنار بود بازداشت. برادري كه در روزهاي سراسر خطر قبل از انقلاب، در مبارزات سياسي و در جبهه‌ها، پا به پاي مهدي، جانفشاني كرد.
نقش شهيد باكري و لشكر عاشورا در حماسه قهرمانانه خيبر و تصرف جزاير مجنون و مقاومتي كه آنان در دفاع پاتكهاي توانفرساي دشمن از خود نشان دادند بر كسي پوشيده نيست.
در مرحله آماده‌سازي مقدمات عمليات بدر، اگرچه روزها به كندي مي‌گذشت اما مهدي با جديت، همه نيروها را براي نبردي مردانه و عارفانه تهييج و ترغيب كرد و چونان مرشدي كامل و عارفي واصل، آنچه را كه مجاهدان راه خدا و دلباختگان شهادت بايد بدانند و در مرحله نبرد بكار بندند، با نيروهايش درميان گذاشت.

فعاليت ها شهيد مهدي باكري پس از پيروزي انقلاب اسلامي

بعد از پيروزي انقلاب و به دنبال تشكيل سپاه پاسداران انقلاب اسلامي به عضويت اين نهاد در آمد و در سازماندهي و استحكام سپاه اروميه نقش فعالي را ايفا كرد. پس از آن بنا به ضرورت، دادستان دادگاه انقلاب اروميه شد. همزمان با خدمت در سپاه، به مدت 9 ماه با عنوان شهردار اروميه نيز خدمات ارزنده‌اي را از خود به يادگار گذاشت.
ازدواج شهيد مهدي باكري مصادف با شروع جنگ تحميلي بود. مهريه همسرش اسلحه كلت او بود. دو روز بعد از عقد به جبهه رفت و پس از دو ماه به شهر برگشت و بنا به مصالح منطقه، با مسئوليت جهاد سازندگي استان، خدمات ارزنده‌اي براي مردم انجام داد.
شهيد باكري در مدت مسئوليتش به عنوان فرمانده عمليات سپاه اروميه تلاشهاي گسترده‌اي را در برقراري امنيت و پاكسازي منطقه از لوث وجود وابستگاه و مزدوران شرق و غرب انجام داد و به‌رغم فعاليتهاي شبانه‌روزي در مسئوليتهاي مختلف، پس از شروع جنگ تحميلي، تكليف خويش را در جهاد با كفار بعثي و متجاوزين به ميهن اسلامي ديد و راهي جبهه‌ها شد.

فعاليت هاي سياسي شهيد مهدي باكري

پس از اخذ ديپلم با وجود آنكه از شهادت برادرش بسيار متاثر و متالم بود، به دانشگاه راه يافت و در رشته مهندسي مكانيك مشغول تحصيل شد. از ابتداي ورود به دانشگاه تبريز يكي از افراد مبارز اين دانشگاه بود. او برادرش حميد را نيز به همراه خود به اين شهر آورد.
شهيد باكري در طول فعاليتهاي سياسي خود (طبق اسناد محرمانه بدست آمده) از طرف سازمان امنيت آذربايجان شرقي (ساواك) تحت كنترل و مراقبت بود.
پس از مدتي حميد را براي برقراري ارتباط با ساير مبارزان، به خارج از كشور فرستاد تا در ارسال سلاح گرم براي مبارزين داخل كشور فعال شود.
شهيد مهدي باكري در دوره سربازي با تبعيت از اعلاميه حضرت امام خميني(ره) – در حالي كه در تهران افسر وظيفه بود – از پادگان فرار و به صورت مخفيانه زندگي كرد و فعاليتهاي گوناگوني را در جهت پيروزي انقلاب اسلامي نيز انجام داد.

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم اسفند 1388ساعت 12:28  توسط سیامک آرش آزاد  | 

.

 

 

ديه اش نصف ديه توست و مجازات زنايش با تو برابر ...

مي تواند تنها يك همسر داشته باشد و تو مختار به داشتن چهار همسرهستي ...

براي ازدواجش در هر سني اجازه ولي لازم است و تو هر زماني بخواهي به لطف قانونگذار مي تواني ازدواج كني ...

در محبسي به نام بكارت زنداني است و تو ...

او كتك مي خورد و تو محاكمه نمي شوي ...

او مي زايد و تو براي فرزندش نام انتخاب مي كني ...

او درد مي كشد و تو نگراني كه كودك دختر نباشد ...

او بي خوابي مي كشد و تو خواب حوريان بهشتي را مي بيني ...

او مادر مي شود و همه جا مي پرسند نام پدر ...

و هر روز او متولد ميشود؛ عاشق مي شود؛ مادر مي شود؛ پير مي شود و ميميرد ...

و قرن هاست كه او عشق مي كارد و كينه درو مي كند چرا كه در چين و شيارهاي صورت مردش به جاي گذشت زمان جواني بربادرفته اش را مي بيند و در قدم هاي لرزان مردش، گام هاي شتابزده جواني براي رفتن و درد هاي منقطع قلب مرد سينه اي را به ياد مي آورد كه تهي از دل بوده و پيري مرد رفتن و فقط رفتن را در دل او زنده مي كند ...

و اينها همه كينه است كه كاشته مي شود در قلب مالامال از درد ...

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم اسفند 1388ساعت 10:3  توسط سیامک آرش آزاد  | 

 

روز جهانی زن در بسیاری از کشورهای جهان در هشتم مارس برگزار می‌شود.

  • در هشتم مارس ۱۸۵۷، زنان کارگر کارگاه‌های پارچه‌بافی و لباس‌دوزی در نیویورک آمریکا به خیابان‌ها ریختند و خواهان افزایش دست‌مزد، کاهش ساعات کار و بهبود شرایط بسیار نامناسب کار شدند. این تظاهرات با حمله پلیس و کتک‌زدن زنان برهم خورد.
  • سال ۱۹۰۷ در دوره‌ای که مبارزات زنان برای تأمین حقوق سیاسی و اجتماعی اوج گرفته بود، به مناسبت پنجاه‌مین سال‌گشت تظاهرات نیویورک در هشتم مارس، زنان دست به تظاهرات زدند.
  • ایده انتخاب روزی از سال به‌عنوان «روز زن» نخستین بار در جریان مبارزه زنان نیویورک با شعار «حق رای برای زنان» مطرح شد. دو هزار زن تظاهر کننده در ۲۳ فوریه ۱۹۰۹ پیشنهاد کردند که هر سال در روز یک‌شنبه آخر فوریه، یک تظاهرات سراسری در آمریکا به مناسبت «روز زن» برگزار شود.
  • در سال ۱۹۱۰، «دومین کنفرانس زنان سوسیالیست» که کلارا زتکین از رهبران آن بود، به مسئله تعیین «روز بین‌المللی زن» پرداخت. زنان سوسیالیست اتریشی قبلا روز «اول ماه مه» را پیشنهاد کرده بودند. اما اول ماه مه، جایگاه و مفهومی داشت که می‌توانست اهمیت و جایگاه مبارزه مشخص بر سر مسئله زن را تحت‌الشعاع قرار دهد. زنان سوسیالیست آلمان، روز ۱۹ مارس را پیشنهاد کردند. مناسبت این روز، مبارزات انقلابی در سال ۱۸۴۸ علیه رژیم پادشاهی پروس بود که به عقب‌نشینی لفظی حکومت در نوزدهم مارس همان سال، منجمله در مورد مطالبات زنان، انجامید. «دومین کنفرانس زنان سوسیالیست» تاریخ برگزاری نخستین مراسم «روز زن» را ۱۹ مارس ۱۹۱۱ تعیین کرد. تصمیم‌گیری قطعی برای تعیین «روز جهانی زن» به بعد موکول شد.
  • بعد از انتشار قطعنامه کنفرانس در مورد تعیین «روز جهانی زن»، انترناسیونال دوم از این تصمیم حمایت کرد، و نخستین تشکیلاتی بود که این روز را به رسمیت شناخت.
  • ۱۹ مارس ۱۹۱۱ خیابان‌های آلمان، اتریش، سوئیس و دانمارک با مارش زنان به لرزه در آمد. شمار زنان تظاهر کننده در اتریش به ۳۰ هزار نفر می‌رسید. نیروهای پلیس به تظاهرات حمله بردند و به زدن زنان پرداختند و گروهی را دستگیر کردند.
  • سال ۱۹۱۳ "دبیرخانه بین المللی زنان" (یکی از نهادهای انترناسیونال سوسیالیستی دوم)، هشتم مارس را با خاطره مبارزه زنان کارگر در آمریکا، به‌عنوان «روز جهانی زن» انتخاب کرد. در همان سال، زنان زحمتکش و زنان روشنفکر انقلابی در روسیه تزاری و در سراسر اروپا، مراسم «۸ مارس» را بشکل تظاهرات و میتینگ برگزار کردند.
  • در سال ۱۹۱۴ جنگ جهانی اول درگرفت. در اروپا که مرکز جنگ بود، زنان انقلابی تلاش کردند تظاهرات ۸ مارس ۱۹۱۵ و ۱۹۱۶ را تحت شعار مرکزی "علیه جنگ امپریالیستی" برگزار کنند. در کشورهای درگیر جنگ، طبقات مختلف به موافقان و مخالفان جنگ تقسیم شده بودند و انشعاب در صفوف جنبش زنان، مانع از برگزاری سراسری و گسترده «روز جهانی زن» شد.
  • در سال ۱۹۱۷ تظاهرات زنان کارگر در پتروگراد علیه گرسنگی و جنگ و تزاریسم، بانگ آغازین انقلاب روسیه بود. کارگران شهر در پشتیبانی از این تظاهرات، اعلام اعتصاب عمومی کردند. ۸ مارس ۱۹۱۷ به یک روز فراموش نشدنی در تاریخ انقلاب روسیه تبدیل شد.
  • سال ۱۹۲۱، "کنفرانس زنان انترناسیونال سوم کمونیستی" در مسکو برگزار شد. در آن کنفرانس، روز ۸ مارس به‌عنوان «روز جهانی زن» بتصویب رسید. کنفرانس، زنان سراسر دنیا را به گسترش مبارزه علیه نظم موجود و برای تحقق خواسته‌هایشان فرا خواند.
  • از اواسط دهه ۱۹۳۰، دنیا یک بار دیگر بسوی جنگ جهانی جدید روان شد. برگزاری تظاهرات «روز جهانی زن» در کشورهایی که تحت سلطه فاشیسم بودند، غیر قانونی اعلام شد. علیرغم این ممنوعیت، در هشتم مارس ۱۹۳۶، زنان در برلین تظاهرات کردند. در همان روز، اسپانیای فاشیست شاهد تظاهرات هشتم مارس در مادرید بود. ۳۰ هزار زن کمونیست و جمهوریخواه، شعار "آزادی و صلح" سر دادند.
  • در پی جنگ جهانی دوم، انقلابات و جنبشهای رهایی‌بخش در کشورهای چندی درگرفت. چین با شمار عظیم زنان و مردانش در زمانی کوتاه گامهای بزرگی در جهت رهایی زنان به پیش برداشت. در آن سال‌ها، عمدتاً دولت‌ها و تشکیلات مترقی و انقلابی در بر پایی «روز جهانی زن» می‌کوشیدند.
  • در دهه ۱۹۶۰، در کشورهای آسیا و آفریقا و آمریکای لاتین جنبشهای رهایی‌بخش بپا خاسته بود. در کشورهای سرمایه‌داری پیشرفته نیز جنبشها و مبارزات انقلابی و ترقیخواهانه بالا گرفته بود و جنبش رهایی زن نیز اوج و گسترشی چشمگیر یافت.
  • در سال ۱۹۷۵ سازمان ملل هشتم مارس را به‌عنوان «روز جهانی زن» برسمیت شناخت.
  • بعد از خاتمه جنگ جهانی دوم و بالاخص از اواخر دهه ۱۹۷۰، با توسعه سرمایه‌داری به کشورهای عقب مانده، بخش‌های بزرگ‌تری از زنان درگیر کار و تحصیل گشتند. در عین حال، زنان همچنان در جامعه موقعیتی درجه دوم داشته و اسیر نظام مردسالار بودند. این تناقض، مسئله زن را حادتر و انفجاری تر کرد.
+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم اسفند 1388ساعت 22:41  توسط سیامک آرش آزاد  | 

 یادی از دوران دبستان:

به دست خود درختی می نشانم              به پایش جوی آبی می كشانم

كمی تخم چمن بر روی خاكش                        برای یادگاری می فشانم

 

 درختم كم كم آرد بر گ و باری                 بسازد بر سر خود شاخساری

چمن روید در آنجا سبز و خرم                    شود زیر درختم سبزه زاری

 

به تابستان كه گرما رو نماید                  درختم چتر خود را می گشاید

خنك می سازد آنجا را ز سایه                      دل هر رهگذر را می رباید

 

به پایش خسته ای بی حال و بی تاب       میان روز گرمی می رود خواب

شود بیدار و گوید : ای كه اینجا                درختی كاشتی روح تو شاداب

 

شعر از عباس یمینی شریف

+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم اسفند 1388ساعت 23:25  توسط سیامک آرش آزاد  | 

تولد و کودکي
بيش از هزار و چهار صد سال پيش در روز 17 ربيع الاول ( برابر 25آوريل 570 ميلادی ) کودکی در شهر مکه چشم به جهان گشود. پدرش عبد الله در بازگشت از شام در شهر يثرب ( مدينه ) چشم از جهان فروبست و به ديدار کودکش ( محمد ) نايل نشد. زن عبد الله ، مادر " محمد " آمنه دختر وهب بن عبد مناف بود. برابر رسم خانواده های بزرگ مکه " آمنه " پسر عزيزش ، محمد را به دايه ای به نام حليمه سپرد تا در بيابان گسترده و پاک و دور از آلودگيهای شهر پرورش يابد . " حليمه " زن پاک سرشت مهربان به اين کودک نازنين که قدمش در آن قبيله مايه خير و برکت و افزونی شده بود ، دلبستگی زيادی پيدا کرده بود و لحظه ای از پرستاری او غفلت نمي کرد. کسی نمي دانست اين کودک يتيم که دايه های ديگر از گرفتنش پرهيز داشتند ، روزی و روزگاری پيامبر رحمت خواهد شد و نام بلندش تا پايان روزگار با عظمت و بزرگی بر زبان ميليونها نفر مسلمان جهان و بر مأذنه ها با صدای بلند برده خواهد شد ، و مايه افتخار جهان و جهانيان خواهد بود . " حليمه " بر اثر علاقه و اصرار مادرش ، آمنه ، محمد را که به سن پنج سالگی رسيده بود به مکه باز گردانيد . دو سال بعد که " آمنه " برای ديدار پدر و مادر و آرامگاه شوهرش عبد الله به مدينه رفت ، فرزند دلبندش را نيز همراه برد . پس از يک ماه ، آمنه با کودکش به مکه برگشت ، اما دربين راه ، در محلی بنام " ابواء " جان به جان آفرين تسليم کرد ، و محمد در سن شش سالگی از پدر و مادر هر دو يتيم شد و رنج يتيمی در روح و جان لطيفش دو چندان اثر کرد . سپس زنی به نام ام ايمن اين کودک يتيم ، اين نوگل پژمرده باغ زندگی را همراه خود به مکه برد . اين خواست خدا بود که اين کودک در آغاز زندگی از پدر و مادر جدا شود ، تا رنجهای تلخ و جانکاه زندگی را در سرآغاز زندگانی بچشد و در بوته آزمايش قرار گيرد ، تا در آينده ، رنجهای انسانيت را به واقع لمس کند و حال محرومان را نيک دريابد . از آن زمان در دامان پدر بزرگش " عبد المطلب " پرورش يافت . " عبد المطلب " نسبت به نوه والاتبار و بزرگ منش خود که آثار بزرگی در پيشانی تابناکش ظاهر بود ، مهربانی عميقی نشان مي داد . دو سال بعد بر اثر درگذشت عبد المطلب ، " محمد " از سرپرستی پدر بزرگ نيز محروم شد . نگرانی " عبد المطلب " در واپسين دم زندگی بخاطر فرزند زاده عزيزش محمد بود . به ناچار " محمد " در سن هشت سالگی به خانه عموی خويش ( ابو طالب ) رفت و تحت سرپرستی عمش قرار گرفت . " ابوطالب " پدر " علی " بود . ابو طالب تا آخرين لحظه های عمرش ، يعنی تا چهل و چند سال با نهايت لطف و مهربانی ، از برادرزاده عزيزش پرستاری و حمايت کرد . حتی در سخت ترين و ناگوارترين پيشامدها که همه اشراف قريش و گردنکشان سيه دل ، برای نابودی " محمد " دست در دست يکديگر نهاده بودند ، جان خود را برای حمايت برادر زاده اش سپر بلا کرد و از هيچ چيز نهراسيد و ملامت ملامتگران را ناشنيده گرفت .

نوجوانی و جواني
آرامش و وقار و سيمای متفکر " محمد " از زمان نوجوانی در بين همسن و سالهايش کاملا مشخص بود . به قدری ابو طالب او را دوست داشت که هميشه مي خواست با او باشد و دست نوازش بر سر و رويش کشد و نگذارد درد يتيمی  او را آزار دهد . در سن 12سالگی بود که عمويش ابو طالب او را همراهش به سفر تجارتی - که آن زمان در حجاز معمول بود - به شام برد . درهمين سفر در محلی به نام " بصری " که از نواحی شام ( سوريه فعلی ) بود ، ابو طالب به " راهبی " مسيحی که نام وی  " بحيرا " بود برخورد کرد . بحيرا هنگام ملاقات محمد - کودک ده يا دوازده ساله - از روی نشانه هايی که در کتابهای مقدس خوانده بود ، با اطمينان دريافت که اين کودک همان پيغمبر آخر الزمان است . باز هم برای اطمينان بيشتر او را به لات و عزی - که نام دو بت از بتهای  اهل مکه بود - سوگند داد که در آنچه از وی  مي پرسد جز راست و درست بر زبانش نيايد . محمد با اضطراب و ناراحتی گفت ، من اين دو بت را که نام بردی دشمن دارم . مرا به خدا سوگند بده ! بحيرا يقين کرد که اين کودک همان پيامبر بزرگوار خداست که بجز خدا به کسی  و چيزی عقيده ندارد . بحيرا به ابو طالب سفارش زياد کرد تا او را از شر دشمنان بويژه يهوديان نگاهبانی کند ، زيرا او در آينده مأموريت بزرگی به عهده خواهد گرفت . محمد دوران نوجوانی و جوانی را گذراند . در اين دوران که برای افراد عادی ، سن ستيزه جويی و آلودگی به شهوت و هوسهای زودگذر است ، برای محمد جوان ، سنی  بود همراه با پاکی ، راستی و درستی ، تفکر و وقار و شرافتمندی و جلال . در راستی  و درستی و امانت بی مانند بود . صدق لهجه ، راستی  کردار ، ملايمت و صبر و حوصله در تمام حرکاتش ظاهر و آشکار بود . از آلودگيهای  محيط آلوده مکه بر کنار ، دامنش از ناپاکی بت پرستی پاک و پاکيزه بود بحدی  که موجب شگفتی همگان شده بود ، آن اندازه مورد اعتماد بود که به " محمد امين " مشهور گرديد . " امين " يعنی درست کار و امانتدار . در چهره محمد از همان آغاز نوجوانی و جوانی  آثار وقار و قدرت و شجاعت و نيرومندی آشکار بود . در سن پانزده سالگی در يکی  از جنگهای قريش با طايفه " هوازن " شرکت داشت و تيرها را از عموهايش بر طرف مي کرد . از اين جا مي توان به قدرت روحی و جسمی محمد پی برد . اين دلاوری بعدها در جنگهای اسلام با درخشندگی  هر چه ببيشتر آشکار مي شود ، چنانکه علی ( ع ) که خود از شجاعان روزگار بود درباره محمد ( ص ) گفت : " هر موقع کار در جبهه جنگ بر ما دشوار مي شد ، به رسول خدا پناه مي برديم و کسی از ما به دشمن از او نزديکتر نبود " با اين حال از جنگ و جدالهای بيهوده و کودکانه پرهيز مي کرد . عربستان در آن روزگار مرکز بت پرستی بود . افراد يا قبيله ها بتهايی از چوب و سنگ يا خرما مي ساختند و آنها را مي پرستيدند . محيط زندگی محمد به فحشا و کارهای زشت و می خواری و جنگ و ستيز آلوده بود ، با اين همه آلودگی محيط ، محمد هرگز به هيچ گناه و ناپاکی آلوده نشد و دامنش از بت و بت پرستی همچنان پاک ماند . روزی ابو طالب به عباس که جوانترين عموهايش بود گفت : " هيچ وقت نشنيده ام محمد ( ص ) دروغی بگويد و هرگز نديده ام که با بچه ها در کوچه بازی کند " . از شگفتيهای جهان بشريت است که با آنهمه بی عفتی و بودن زنان و مردان آلوده در آن ديار که حتی به کارهای زشت خود افتخار مي کردند و زنان بدکار بر بالای بام خانه خود بيرق نصب مي نمودند ، محمد ( ص ) آنچنان پاک و پاکيزه زيست که هيچکس - حتی دشمنان - نتوانستند کوچکترين خرده ای بر او بگيرند . کيست که سيره و رفتار او را از کودکی تا جوانی و از جوانی تا پيری بخواند و در برابر عظمت و پاکی روحی و جسمی او سر تعظيم فرود نياورد ؟ !

يادی از پيمان جوانمردان يا ( حلف الفضول )
در گذشته بين برخی از قبيله ها پيمانی به نام " حلف الفضول " بود که پايه آن بر دفاع از حقوق افتادگان و بيچارگان بود و پايه گذاران آن کسانی بودند که اسمشان " فضل " يا از ريشه " فضل " بود . پيمانی  که بعدا عده ای از قريش بستند هدفی جز اين نداشت . يکی از ويژگيهای اين پيمان ، دفاع از مکه و مردم مکه بود در برابر دشمنان خارجی . اما اگر کسی غير از مردم مکه و هم پيمانهای  آنها در آن شهر زندگی مي کرد و ظلمی بر او وارد مي شد ، کسی به دادش نمي رسيد . اتفاقا روزی مردی از قبيله بنی  اسد به مکه آمد تا اجناس خود را بفروشد . مردی از طايفه بن سهم کالای او را خريد ولی قيمتش را به او نپرداخت . آن مرد مظلوم از قريش کمک خواست ، کسی به دادش نرسيد . ناچار بر کوه ابو قبيس که در کنار خانه کعبه است ، بالا رفت و اشعاری درباره سرگذشت خود خواند و قريش را به ياری  طلبيد . دادخواهی او عده ای  از جوانان قريش را تحت تأثير قرار داد . ناچار در خانه عبد الله پسر جدعان جمع شدند تا فکری به حال آن مرد کنند . در همان خانه که حضرت محمد ( ص ) هم بود پيمان بستند که نگذارند به هيچکس ستمی شود ، قيمت کالای آن مرد را گرفتند و به او برگرداندند. بعدها پيامبر اکرم ( ص ) از اين پيمان ، به نيکی ياد مي کرد . از جمله فرمود : " در خانه عبد الله جدعان شاهد پيمانی  شدم که اگر حالا هم - پس از بعثت به پيامبری - مرا به آن پيمان دعوت کنند قبول مي کنم . يعنی حالا نيز به عهد و پيمان خود وفادارم " . محمد ( ص ) در سن بيست سالگی به اين پيمان پيوست ، اما پيش از آن - همچنان که بعد از آن نيز - به اشخاص فقير و بينوا و کودکان يتيم و زنانی  که شوهرانشان را در جنگها از دست داده بودند ، محبت بسيار مي کرد و هر چه مي توانست از کمک نسبت به محرومان خودداری نمي نمود . پيوستن وی نيز به اين پيمان چيزی جز علاقه به دستگيری بينوايان و رفع ستم از مظلومان نبود .

ازدواج محمد ( ص )
وقتی امانت و درستی محمد ( ص ) زبانزد همگان شد ، زن ثروتمندی از مردم مکه بنام خديجه دختر خويلد که پيش از آن دوبار ازدواج کرده بود و ثروتی زياد و عفت و تقوايی  بی نظير داشت ، خواست که محمد ( ص ) را برای تجارت به شام بفرستد و از سود بازرگانی خود سهمی به محمد ( ص ) بدهد . محمد ( ص ) اين پيشنهاد را پذيرفت . خديجه " ميسره " غلام خود را همراه محمد ( ص ) فرستاد . وقتی " ميسره " و " محمد " از سفر پر سود شام برگشتند ، ميسره گزارش سفر را جزء به جزء به خديجه داد و از امانت و درستی محمد ( ص ) حکايتها گفت ، از جمله برای خديجه تعريف کرد : وقتی به " بصری " رسيديم ، امين برای استراحت زير سايه درختی نشست . در اين موقع ، چشم راهبی که در عبادتگاه خود بود به " امين " افتاد . پيش من آمد و نام او را از من پرسيد و سپس چنين گفت : " اين مرد که زير درخت نشسته ، همان پيامبری است که در ( تورات ) و ( انجيل ) درباره او مژده داده اند و من آنها را خوانده ام " . خديجه شيفته امانت و صداقت محمد ( ص ) شد . چندی بعد خواستار ازدواج با محمد گرديد . محمد ( ص ) نيز اين پيشنهاد را قبول کرد . در اين موقع خديجه چهل ساله بود و محمد ( ص ) بيست و پنج سال داشت . خديجه تمام ثروت خود را در اختيار محمد ( ص ) گذاشت و غلامانش رانيز بدو بخشيد . محمد ( ص ) بيدرنگ غلامانش را آزاد کرد و اين اولين گام پيامبر در مبارزه با بردگی بود . محمد ( ص ) مي خواست در عمل نشان دهد که مي توان ساده و دور از هوسهای زود گذر و بدون غلام و کنيز زندگی کرد . خانه خديجه پيش از ازدواج پناهگاه بينوايان و تهيدستان بود . در موقع ازدواج هم کوچکترين تغييری  - از اين لحاظ - در خانه خديجه بوجود نيامد و همچنان به بينوايان بذل و بخشش مي کردند . حليمه دايه حضرت محمد ( ص ) در سالهای قحطی و بی بارانی به سراغ فرزند رضاعي اش محمد ( ص ) مي آمد . محمد ( ص ) عبای خود را زير پای او پهن مي کرد و به سخنان او گوش مي داد و موقع رفتن آنچه مي توانست به مادر رضاعی ( دايه ) خود کمک مي کرد . محمد امين بجای  اينکه پس از در اختيار گرفتن ثروت خديجه به وسوسه های  زودگذر دچار شود ، جز در کار خير و کمک به بينوايان قدمی بر نمي داشت و بيشتر اوقات فراغت را به خارج مکه مي رفت و مدتها در دامنه کوهها و ميان غار مي نشست و در آثار صنع خدا و شگفتيهای جهان خلقت به تفکر مي پرداخت و با خدای جهان به راز و نياز سرگرم مي شد . سالها بدين منوال گذشت ، خديجه همسر عزيز و باوفايش نيز مي دانست که هر وقت محمد ( ص ) در خانه نيست ، در " غار حرا " بسر مي برد . غار حرا در شمال مکه در بالای کوهی قرار دارد که هم اکنون نيز مشتاقان بدان جا مي روند و خاکش را توتيای چشم مي کنند . اين نقطه دور از غوغای شهر و بت پرستی و آلودگيها ، جايی است که شاهد راز و نيازهای محمد ( ص ) بوده است بخصوص در ماه رمضان که تمام ماه را محمد ( ص ) در آنجا بسر مي برد . اين تخته سنگهای سياه و اين غار ، شاهد نزول " وحی " و تابندگی انوار الهی بر قلب پاک " عزيز قريش " بوده است . اين همان کوه " جبل النور " است که هنوز هم نور افشانی مي کند .

آغاز بعثت
محمد امين ( ص ) قبل از شب 27 رجب در غار حرا به عبادت خدا و راز و نياز با آفريننده جهان مي پرداخت و در عالم خواب رؤياهايی مي ديد راستين و برابر با عالم واقع . روح بزرگش برای پذيرش وحی - کم کم - آماده مي شد . درآن شب بزرگ جبرئيل فرشته وحی مأمور شد آياتی از قرآن را بر محمد ( ص ) بخواند و او را به مقام پيامبری مفتخر سازد . سن محمد ( ص ) در اين هنگام چهل سال بود . در سکوت و تنهايی و توجه خاص به خالق يگانه جهان جبرئيل از محمد ( ص ) خواست اين آيات را بخواند : " اقرأ باسم ربک الذی خلق . خلق الانسان من علق . اقرأ وربک الاکرم . الذی  علم بالقلم . علم الانسان ما لم يعلم " . يعنی : بخوان به نام پروردگارت که آفريد . او انسان را از خون بسته آفريد . بخوان به نام پروردگارت که گرامي تر و بزرگتر است . خدايی که نوشتن با قلم را به بندگان آموخت . به انسان آموخت آنچه را که نمي دانست . محمد ( ص ) - از آنجا که امی و درس ناخوانده بود - گفت : من توانايی  خواندن ندارم . فرشته او را سخت فشرد و از او خواست که " لوح " را بخواند . اما همان جواب را شنيد - در دفعه سوم - محمد ( ص ) احساس کرد مي تواند " لوحی " را که در دست جبرئيل است بخواند . اين آيات سرآغاز مأموريت بسيار توانفرسا و مشکلش بود . جبرئيل مأموريت خود را انجام داد و محمد ( ص ) نيز از کوه حرا پايين آمد و به سوی خانه خديجه رفت . سرگذشت خود را برای همسر مهربانش باز گفت . خديجه دانست که مأموريت بزرگ " محمد " آغاز شده است . او را دلداری و دلگرمی داد و گفت : " بدون شک خدای مهربان بر تو بد روا نمي دارد زيرا تو نسبت به خانواده و بستگانت مهربان هستی و به بينوايان کمک مي کنی و ستمديدگان را ياری مي نمايی " . سپس محمد ( ص ) گفت : " مرابپوشان " خديجه او را پوشاند . محمد ( ص ) اندکی به خواب رفت . خديجه نزد " ورقة بن نوفل " عمو زاده اش که از دانايان عرب بود رفت ، و سرگذشت محمد ( ص ) را به او گفت . ورقه در جواب دختر عموی خود چنين گفت : آنچه برای محمد ( ص ) پيش آمده است آغاز پيغمبری  است و " ناموس بزرگ " رسالت بر او فرود مي آيد . خديجه با دلگرمی به خانه برگشت .

نخستين مسلمانان
پيامبر ( ص ) دعوت به اسلام را از خانه اش آغاز کرد . ابتدا همسرش خديجه و پسر عمويش علی به او ايمان آوردند . سپس کسان ديگر نيز به محمد ( ص ) و دين اسلام گرويدند . دعوتهای نخست بسيار مخفيانه بود . محمد ( ص ) و چند نفر از ياران خود ، دور از چشم مردم ، در گوشه و کنار نماز مي خواندند . روزی سعد بن ابی وقاص با تنی چند از مسلمانان در دره ای خارج از مکه نماز مي خواند . عده ای از بت پرستان آنها را ديدند که در برابر خالق بزرگ خود خضوع مي کنند . آنان را مسخره کردند و قصد آزار آنها را داشتند . اما مسلمانان در صدد دفاع بر آمدند .

دعوت از خويشان و نزديکان
پس از سه سال که مسلمانان در کنار پيامبر بزرگوار خود به عبادت و دعوت مي پرداختند و کار خود را از ديگران پنهان مي داشتند ، فرمان الهی فرود آمد : " فاصدع بما تؤمر... آنچه را که بدان مأموری آشکار کن و از مشرکان روی بگردان " . بدين جهت ، پيامبر ( ص ) مأمور شد که دعوت خويش را آشکار نمايد ، برای  اين مقصود قرار شد از خويشان و نزديکان خود آغاز نمايد و اين نيز دستور الهی  بود : " وأنذر عشيرتک الاقربين . نزديکانت را بيم ده " . وقتی اين دستور آمد ، پيامبر ( ص ) به علی که سنش از 15سال تجاوز نمي کرد دستور داد تا غذايی فراهم کند و خاندان عبد المطلب را دعوت نمايد تا دعوت خود را رسول مکرم ( ص ) به آنها ابلاغ فرمايد . در اين مجلس حمزه و ابو طالب و ابو لهب و افرادی نزديک يا کمی بيشتر از 40نفر حاضر شدند . اما ابو لهب که دلش از کينه و حسد پر بود با سخنان ياوه و مسخره آميز خود ، جلسه را بر هم زد . پيامبر ( ص ) مصلحت ديد که اين دعوت فردا تکرار شود . وقتی حاضران غذا خوردند و سير شدند ، پيامبر اکرم ( ص ) سخنان خود را با نام خدا و ستايش او و اقرار به يگانگي اش چنين آغاز کرد: " ... براستی هيچ راهنمای جمعيتی به کسان خود دروغ نمي گويد . به خدايی که جز او خدايی نيست ، من فرستاده او به سوی شما و همه جهانيان هستم . ای خويشان من ، شما چنانکه به خواب مي رويد مي ميريد و چنانکه بيدار مي گرديد در قيامت زنده مي شويد ، شما نتيجه کردار و اعمال خود را مي بينيد . برای نيکوکاران بهشت ابدی خدا و برای بدکاران دوزخ ابدی خدا آماده است . هيچکس بهتر از آنچه من برای شما آورده ام ، برای شما نياورده . من خير دنيا و آخرت را برای شما آورده ام . من از جانب خدا مأمورم شما را به جانب او بخوانم . هر يک از شما پشتيبان من باشد برادر و وصی و جانشين من نيز خواهد بود " . وقتی سخنان پيامبر ( ص ) پايان گرفت ، سکوت کامل بر جلسه حکمفرما شد . همه درفکر فرو رفته بودند . عاقبت حضرت علی ( ع ) که نوجوانی  15ساله بود برخاست و گفت : ای پيامبر خدا من آماده پشتيبانی  از شما هستم . رسول خدا ( ص ) دستور داد بنشيند . باز هم کلمات خود را تا سه بار تکرار کرد و هر بار علی  بلند مي شد . سپس پيامبر ( ص ) رو به خويشان خود کرد و گفت : اين جوان ( علی ) برادر و وصی و جانشين من است ميان شما . به سخنان او گوش دهيد و از او پيروی کنيد . وقتی جلسه تمام شد ، ابو لهب و برخی  ديگر به ابو طالب پدر علی ( ع ) مي گفتند : ديدی ، محمد دستور داد که از پسرت پيروی  کنی ! ديدی او را بزرگ تو قرار داد ! اين حقيقت از همان سرآغاز دعوت پيغمبر ( ص ) آشکار شد که اين منصب الهی : نبوت و امامت ( وصايت و ولايت ) از هم جدا نيستند و نيز روشن شد که قدرت روحی و ايمان و معرفت علی ( ع ) به مقام نبوت به قدری زياد بوده است که در جلسه ای که همه پيران قوم حاضر بودند ، بدون ترديد ، پشتيبانی خود را - با همه مشکلات - از پيامبر مکرم ( ص ) اعلام مي کند .

دعوت عمومي
سه سال از بعثت گذشته بود که پيامبر ( ص ) بعد از دعوت خويشاوندان ، پيامبری خود را برای عموم مردم آشکار کرد . روزی بر کوه " صفا " بالا رفت و با صدای بلند گفت : يا صباحاه ! ( اين کلمه مانند زنگ خطر و اعلام آمادگی است ) . عده ای از قبايل به سوی پيامبر ( ص ) شتافتند . سپس پيامبر رو به مردم کرده گفت : " ای مردم اگر من به شما بگويم که پشت اين کوه دشمنان شما کمين کرده اند و قصد مال و جان شما را دارند ، حرف مرا قبول مي کنيد ؟ همگی گفتند : ما تاکنون از تو دروغی نشنيده ايم . سپس فرمود : ای مردم خود را از آتش دوزخ نجات دهيد . من شما را از عذاب دردناک الهی  مي ترسانم . مانند ديده بانی که دشمن را از نقطه دوری مي بيند و قوم خود را از خطر آگاه مي کند ، منهم شما را از خطر عذاب قيامت آگاه مي سازم " . مردم از مأموريت بزرگ پيامبر ( ص ) آگاه تر شدند. اما ابو لهب نيز در اين جا موضوع مهم رسالت را با سبکسری پاسخ گفت .

نخستين مسلمين
به محض ابلاغ عمومی رسالت ، وضع بسياری از مردم با محمد ( ص ) تغيير کرد . همان کسانی  که به ظاهر او را دوست مي داشتند ، بنای اذيت و آزارش را گذاشتند. آنها که در قبول دعوت او پيشرو بودند ، از کسانی بودند که او را بيشتر از هر کسی مي شناختند و به راستی کردار و گفتارش ايمان داشتند . غير از خديجه و علی و زيد پسر حارثه - که غلام آزاد شده حضرت محمد ( ص ) بود - ، جعفر فرزند ابو طالب و ابوذر غفاری و عمرو بن عبسه و خالد بن سعيد و ابوبکر و ... از پيشگامان در ايمان بودند ، و اينها هم در آگاه کردن جوانان مکه و تبليغ آنها به اسلام از کوشش دريغ نمي کردند . نخستين مسلمانان : بلال - ياسر و زنش سميه - خباب - أرقم - طلحه - زبير - عثمان - سعد و ... ، روی هم رفته در سه سال اول ، عده پيروان محمد ( ص ) به بيست نفر رسيدند 

آزار مخالفان
کم کم صفها از هم جدا شد . کسانی که مسلمان شده بودند سعی مي کردند بت پرستان را به خدای يگانه دعوت کنند . بت پرستان نيز که منافع و رياست خود را بر عده ای نادانتر از خود در خطر مي ديدند مي کوشيدند مسلمانان را آزار دهند و آنها را از کيش تازه برگردانند . مسلمانان و بيش از همه ، شخص پيامبر عاليقدر از بت پرستان آزار مي ديدند . يکبار هنگامی که پيامبر ( ص ) در کعبه مشغول نماز خواندن بود و سرش را پايين انداخته بود ، ابو جهل - از دشمنان سرسخت اسلام - شکمبه شتری که قربانی  کرده بودند روی گردن مبارک پيغمبر ( ص ) ريخت . چون پيامبر ، صبح زود ، برای  نماز از منزل خارج مي شد ، مردم شاخه های خار را در راهش مي انداختند تا خارها در تاريکی در پاهای مقدسش فرو رود . گاهی مشرکان خاک و سنگ به طرف پيامبر پرتاب مي کردند . يک روز عده ای از اعيان قريش بر او حمله کردند و در اين ميان مردی به نام " عقبه بن ابی معيط " پارچه ای را به دور گردن پيغمبر ( ص ) انداخت و به سختی آن را کشيد به طوری که زندگی پيامبر ( ص ) در خطر افتاده بود . بارها اين آزارها تکرار شد . هر چه اسلام بيشتر در بين مردم گسترش مي يافت بت پرستان نيز بر آزارها و توطئه چيني های خود مي افزودند . فرزندان مسلمان مورد آزار پدران ، و برادران مسلمان از برادران مشرک خود آزار مي ديدند . جوانان حقيقت طلب که به اعتقادات خرافی و باطل پدران خود پشت پا زده بودند و به اسلام گرويده بودند به زندانها درافتادند و حتی پدران و مادران به آنها غذا نمي دادند . اما آن مسلمانان با ايمان با چشمان گود افتاده و اشک آلود و لبهای خشکيده از گرسنگی و تشنگی ، خدا را همچنان پرستش مي کردند . مشرکان زره آهنين در بر غلامان مي کردند و آنها را در ميان آفتاب داغ و روی  ريگهای تفتيده مي انداختند تا اينکه پوست بدنشان بسوزد . برخی را با آهن داغ شده مي سوزاندند و به پای بعضی طناب مي بستند و آنها را روی  ريگهای سوزان مي کشيدند . بلال غلامی بود حبشی ، اربابش او را وسط روز ، در آفتاب بسيار گرم ، روی  زمين مي انداخت و سنگهای  بزرگی را روی سينه اش مي گذاشت ولی بلال همه اين آزارها راتحمل مي کرد و پی در پی ( احد احد ) مي گفت و خدای  يگانه را ياد مي کرد . ياسر پدر عمار را با طناب به دو شتر قوی بستند و آن دو شتر را در جهت مخالف يکديگر راندند تا ياسر دو تکه شد . سميه مادر عمار را هم به وضع بسيار دردناکی شهيد کردند . اما مسلمانان پاک اعتقاد - با اين همه شکنجه ها - عاشقانه ، تا پای مرگ پيش رفتند و از ايمان به خدای يگانه دست نکشيدند

روش بت پرستان با محمد ( ص )
وقتی مشرکان از راه آزارها نتوانستند به مقصود خود برسند از راه تهديد و تطميع در آمدند ، زيرا روز به روز محمد ( ص ) در دل تمام قبايل و مردم آن ديار برای خود جايی باز مي نمود و پيروان بيشتری مي يافت . مشرکان در آغاز تصميم گرفتند دسته جمعی با " ابو طالب " عم و يگانه حامی  پيغمبر ( ص ) ملاقات کنند . پس از ديدار به ابوطالب چنين گفتند : " ابو طالب ، تو از نظر شرافت و سن بر ما برتری داری . برادر زاده تو محمد به خدايان ما ناسزا مي گويد و آيين ما و پدران ما را به بدی ياد مي کند و عقيده ما را پست و بی ارزش مي شمارد . به او بگو دست از کارهای خود بردارد و نسبت به بتهای ما سخنی که توهين آميز باشد نگويد . يا او را اختيار ما بگذار و حمايت خود را از او بردار " . مشرکان قريش وقتی احساس کردند که اسلام کم کم در بين مردم و قبايل نفوذ مي کند و آيات قرآن بر دلهای مردم مي نشيند و آنها را تحت تأثير قرار مي دهد بيش از پيش احساس خطر کردند و برای جلوگيری از اين خطر بار ديگر و بار ديگر با ابو طالب بزرگ قريش و سرور بنی هاشم ملاقات کردند و هر بار ابو طالب با نرمی و مدارا با آنها سخن گفت و قول داد که به برادر زاده اش پيغام آنها را خواهد رساند . اما پيامبر عظيم الشأن اسلام در پاسخ به عمش چنين فرمود : " عمو جان ، به خدا قسم هر گاه آفتاب را در دست راست من و ماه را در دست چپ من قرار دهند که دست از دين خدا و تبليغ آن بردارم حاضر نمي شوم . من در اين راه يا بايد به هدف خود که گسترش اسلام است برسم يا جانم را در اين راه فدا کنم " . ابو طالب به برادرزاده اش گفت : " به خدا قسم دست از حمايت تو بر نمي دارم . مأموريت خود را به پايان برسان " . سرانجام فرعونيان مکه به خيال باطل خود ، از در تطميع در آمدند ، و پيغام دادند که ما حاضريم هر چه محمد ( ص ) بخواهد از ثروت و سلطنت و زنهای زيباروی  در اختيارش قرار دهيم ، بشرط اينکه از دين تازه و بد گفتن به بتهای ما دست بردارد. اما پيامبر ( ص ) به سخنان آنها که از افکاری  شايسته خودشان سرچشمه مي گرفت اعتنايی نکرد و از آنها خواست که به " الله " ايمان بياورند تا بر عرب و عجم سروری کنند. آنها با انديشه های محدود خود نمي توانستند قبول کنند که به جای  360بت ، فقط يک خدا را بپرستند . از اين به بعد - همانطور که گفتيم - ابو جهل و ديگران بنای آزار و اذيت پيامبر مکرم ( ص ) و ديگر مسلمانان را گذاشته و آنچه در توان داشتند در راه آزار و مسخره کردن پيامبر و مؤمنان به اسلام ، بکار بردند .

استقامت پيامبر ( ص )
با اين همه آزاری که پيامبر (ص ) از مردم مي ديد مانند کوه در برابر آنه ايستاده بود و همه جا و همه وقت و در هر مکانی که چند تن را دور يکديگر نشسته مي ديد، درباره خدا و احکام اسلام و قرآن سخن مي گفت و با آيات الهی دلها را نرم و به سوی اسلام متمايل مي ساخت . مي گفت "الله " خداوند يگانه و مالک اين جهان و آن جهان است . تنها بايد او را عبادت کرد و از او پروا داشت . همه قدرتها از خداست . ما و شما و همه ، دوباره زنده می شويم و در برابر کارهای نيک خود پاداش خواهيم داشت و در برابر کارهای زشت خود کيفر خواهيم ديد. ای مردم از گناه ، دروغ ، تهمت و دشنام بپرهيزيد. قريش آن چنان تحت تأثير آيات قرآنی قرار گرفته بودند که ناچار، برای  قضاوت از "وليد" که داور آنها در مشکلات زندگی  و ياور آنها در دشواريها بود، کمک خواستند. وليد پس از استماع آيات قرآنی به آنها چنين گفت : "من از محمد امروز سخنی شنيدم که از جنس کلام انس و جن نيست . شيرينی خاصی  دارد و زيبايی مخصوصي ، شاخسار آن پر ميوه و ريشه های  آن پر برکت است . سخنی است برجسته و هيچ سخنی از آن برجسته تر نيست ". مشرکان وقتی به حلاوت و جذابيت کلام خدا پی بردند و در برابر آن عاجز شدند، چاره کار خود را در اين ديدند که به آن کلام آسمانی تهمت "سحر و جادو" بزنند، و برای اينکه به پيامبری محمد (ص ) ايمان نياورند بنای  بهانه گيری گذاشتند. مثلا از پيامبر مي خواستند تا خدا و فرشتگان را حاضر کند! از وی مي خواستند کاخی از طلا داشته باشد يا بوستانی پر آب و درخت ! و نظاير اين حرفها. محمد (ص ) در پاسخ آنها چنين فرمود: من رسولی بيش نيستم و بدون اذن خدا نمي توانم معجزه ای بياورم

. مهاجرت به حبشه
در سال پنجم از بعثت يک دسته از اصحاب پيغمبر که عده آنها به 80نفر مي رسيد و تحت آزار و اذيت مشرکان بودند، بر حسب موافقت پيامبر (ص ) به حبشه رفتند. حبشه ، جای امن و آرامی بود و نجاشی حکمروای  آنجا مردی بود مهربان و مسيحي . مسلمانان مي خواستند در آنجا ضمن کسب و کار، خدای را عبادت کنند. اما در آنجا نيز مسلمانها از آزار مردم مکه در امان نبودند. مکي ها از نجاشی خواستند مسلمانان را به مکه برگرداند و برای اينکه پادشاه حبشه را به سوی خود جلب کنند هديه هايی هم برای وی فرستادند. اما پادشاه حبشه گفت : اينها از تمام سرزمينها، سرزمين مرا برگزيده اند. من بايد تحقيق کنم ، تا بدانم چه مي گويند و شکايت آنها و علت آن چيست ؟ سپس دستور داد مسلمانان را در دربار حاضر کردند. از آنها خواست علت مهاجرت و پيامبر خود و دين تازه خود را معرفی  کنند. جعفر بن ابيطالب به نمايندگی  مهاجرين برخاست و چنين گفت : "ما مردمی نادان بوديم . بت مي پرستيديم . از گوشت مردار تغذيه مي کرديم . کارهای  زشت مرتکب مي شديم . حق همسايگان را رعايت نمي کرديم . زورمندان ، ناتوانان را پايمال مي کردند. تا آن گاه که خداوند از بين ما پيامبری برانگيخت و او را به راستگويی و امانت مي شناسيم . وی ما را به پرستش خدای يگانه دعوت کرد. از ما خواست که از پرستش بتهای سنگی و چوبی دست برداريم . و راستگو، امانتدار، خويشاوند دوست ، خوشرفتار و پرهيزگار باشيم . کار زشت نکنيم . مال يتيمان را نخوريم . زنا را ترک گوئيم . نماز بخوانيم . روزه بگيريم ، زکوة بدهيم ، ما هم به اين پيامبر ايمان آورديم و پيرو او شديم . قوم ما هم به خاطر اينکه ما چنين دينی  را پذيرفتيم به ما بسيار ستم کردند تا از اين دين دست برداريم و بت پرست شويم و کارهای زشت را دوباره شروع کنيم . وقتی کار بر ما سخت شد و آزار آنها از حد گذشت ، به کشور تو پناه آورديم و از پادشاهان تو را برگزيديم . اميدواريم در پناه تو بر ما ستم نشود". نجاشی گفت : از آياتی که پيامبر (ص ) بر شما خوانده است برای ما هم اندکی  بخوانيد. جعفر آيات اول سوره مريم را خواند. نجاشی و اطرافيانش سخت تحت تأثير قرار گرفتند و گريه کردند. نجاشی که مسيحی بود گفت : به خدا قسم اين سخنان از همان جايی آمده است که سخنان حضرت عيسی سرچشمه گرفته . سپس نجاشی به مشرکان مکه گفت : من هرگز اينها را به شما تسليم نخواهم کرد. کفار قريش از اين شکست بی اندازه خشمگين شدند و به مکه باز گشتند.

محاصره اقتصادي
مشرکان قريش برای اينکه پيامبر (ص ) و مسلمانان را در تنگنا قرار دهند عهد نامه ای نوشتند و امضا کردند که بر طبق آن بايد قريش ارتباط خود را با محمد (ص ) و طرفدارانش قطع کنند. با آنها زناشويی و معامله نکنند. درهمه پيش آمدها با دشمنان اسلام هم دست شوند. اين عهدنامه را در داخل کعبه آويختند و سوگند خوردند متن آنرا رعايت کنند. ابو طالب حامی پيامبر (ص ) از فرزندان هاشم و مطلب خواست تا در دره ای که به نام "شعب ابی طالب " است ساکن شوند و از بت پرستان دور شوند. مسلمانان در آنجا در زير سايبانها زندگی تازه را آغاز کردند و برای  جلوگيری از حمله ناگهانی آنها برجهای مراقبتی ساختند. اين محاصره سخت سه سال طول کشيد. تنها در ماههای حرام (رجب - محرم - ذيقعده - ذيحجه ) پيامبر (ص ) و مسلمانان از "شعب " برای تبليغ دين و خريد اندکی  آذوقه خارج مي شدند ولی کفار - بخصوص ابو لهب - اجناس را مي خريدند و يا دستور مي دادند که آنها را گران کنند تا مسلمانان نتوانند چيزی خريداری نمايند. گرسنگی  و سختی به حد نهايت رسيد. اما مسلمانان استقامت خود را از دست ندادند. روزی  از طريق وحی پيامبر (ص ) خبردار شد که عهد نامه را موريانه ها خورده اند و جز کلمه "بسمک اللهم " چيزی باقی  نمانده . اين مطلب را ابو طالب در جمع مشرکان گفت . وقتی رفتند و تحقيق کردند به صدق گفتار پيامبر پی  بردند و دست از محاصره کشيدند. مسلمانان نيز نفسی براحت کشيدند... اما... اما پس از چند ماهی خديجه همسر با وفا و ابو طالب حامی پيغمبر (ص ) دار دنيا را وداع کردند و اين امر بر پيامبر گران آمد. بار ديگر اذيت و آزار مشرکان آغاز شد.

انتشار اسلام در يثرب ( مدينه )
در هنگام حج عده ای در حدود شش تن از مردم يثرب با پيامبر (ص ) ملاقات کردند و از آيين پاک اسلام آگاه گرديدند. مردم مدينه به خاطر جنگ و جدالهای دو قبيله (اوس ) و (خزرج ) و فشارهايی که از طرف يهوديان بر آنها وارد مي شد، گويی  منتظر اين آيين مقدس بودند که پيام نجات بخش خود را بگوش آنها برساند. اين شش تن مسلمان به مدينه رفتند و از پيغمبر و اسلام سخنها گفتند و مردم را آماده پذيرش اسلام نمودند. سال ديگر در هنگام حج دوازده نفر با پيامبر (ص ) و آيين مقدس اسلام آشنا شدند. پيامبر (ص ) يکی از ياران خود را برای تعليم قرآن و احکام اسلام همراه آنها فرستاد. در سال ديگر نيز در محلی به نام "عقبه " دوازده نفر با پيامبر بيعت کردند و عهد نمودند که از محمد (ص ) مانند خويشان نزديک خود حمايت کنند. به دنبال اين بيعت ، در همان محل ، 73نفر مرد و زن با محمد (ص ) پيمان وفاداری بستند و قول دادند از پيامبر (ص ) در برابر دشمنان اسلام تا پای  جان حمايت کنند. زمينه برای  هجرت به يثرب که بعدها "مدينه " ناميده شد، فراهم گرديد. پيامبر (ص ) نيز اجازه فرمود که کم کم اصحابش به مدينه مهاجرت نمايند.

معراج
پيش از هجرت به مدينه که در ماه ربيع الاول سال سيزدهم بعثت اتفاق افتاد، دو واقعه در زندگی پيامبر مکرم (ص ) پيش آمد که به ذکر مختصری از آن مي پردازيم : در سال دهم بعثت "معراج " پيغمبر اکرم (ص ) اتفاق افتاد و آن سفری بود که به امر خداوند متعال و بهمراه امين وحی (جبرئيل ) و بر مرکب فضا پيمايی به نام "براق " انجام شد. پيامبر (ص ) اين سفر با شکوه را از خانه ام هانی خواهر امير المومنين علی (ع ) آغاز کرد و با همان مرکب به سوی بيت المقدس يا مسجد اقصی روانه شد، و از بيت اللحم که زادگاه حضرت مسيح است و منازل انبيا (ع ) ديدن فرمود. سپس سفر آسمانی خود را آغاز نمود و از مخلوقات آسمانی و بهشت و دوزخ بازديد به عمل آورد، و در نتيجه از رموز و اسرار هستی و وسعت عالم خلقت و آثار قدرت بی پايان حق تعالی آگاه شد و به "سدرة المنتهي " رفت و آنرا سراپا پوشيده از شکوه و جلال و عظمت ديد. سپس از همان راهی  که آمده بود به زادگاه خود "مکه " بازگشت و از مرکب فضا پيمای خود پيش از طلوع فجر در خانه "ام هاني " پائين آمد. به عقيده شيعه اين سفر جسمانی بوده است نه روحانی چنانکه بعضی  گفته اند. در قرآن کريم در سوره "اسرا" از اين سفر با شکوه بدين صورت ياد شده است : "منزه است خدايی که شبانگاه بنده خويش را از مسجد الحرام تا مسجد اقصی که اطراف آن را برکت داده است سير داد، تا آيتهای  خويش را به او نشان دهد و خدا شنوا و بيناست ". در همين سال و در شب معراج خداوند دستور داده است که امت پيامبر خاتم (ص ) هر شبانه روز پنج وعده نماز بخوانند و عبادت پروردگار جهان نمايند، که نماز معراج روحانی مومن است .

سفر به طائف
حادثه ديگر سفر حضرت محمد (ص ) است به طائف . در سال يازدهم بعثت بر اثر خفقان محيط مکه و آزار بت پرستان و کينه توزی مکيان ، پيامبر (ص ) خواست به محيط ديگری برود. يکه و تنها راه طائف را در پيش گرفت تا با سران قبايل ثقيف تماس بگيرد، و آيين اسلام را به آنها بشناساند. اما آن مردم سخت دل به سخنان رسول مکرم (ص ) گوش ندادند و حتی بنای اذيت و آزار حضرت محمد (ص ) را گذاشتند. رسول اکرم (ص ) چند روز در "نخله " بين راه طائف و مکه ماند و چون از کينه توزی  و دشمنی بت پرستان بيمناک بود، مي خواست کسی  را بجويد - که بنا به رسم آن زمان - او را در بازگشت به مکه امان دهد. از اين رو شخصی را به مکه فرستاد و از "مطعم بن عدي " امان خواست . مطعم حفظ جان رسول مکرم (ص ) را به عهده گرفت و در حق پيامبر خدا (ص ) نيکی کرد. بعدها حضرت محمد (ص ) بارها از نيکی و محبت او در حق خود ياد مي فرمود.

هجرت به مدينه
مسلمانان با اجازه پيامبر مکرم (ص ) به مدينه رفتند و در مکه جز پيامبر و علی  (ع ) و چند تن که يا بيمار بودند و يا در زندان مشرکان بودند کسی باقی نماند. وقتی بت پرستان از هجرت پيامبر (ص ) با خبر شدند، در پی نشست ها و مشورت ها قرار گذاشتند چهل نفر از قبايل را تعيين کنند، تا شب هجرت به خانه پيامبر بريزند و آن حضرت را به قتل رسانند، تا خون وی در بين تمام قبايل پخش گردد و بنی هاشم نتوانند انتقام بگيرند، و درنتيجه خون آن حضرت پايمال شود. اما فرشته وحی رسول مکرم (ص ) را از نقشه شوم آنها با خبر کرد. آن شب که آدمکشان قريش مي خواستند اين خيال شوم و نقشه پليد را عملی کنند، علی بن ابيطالب (ع ) بجای پيغمبر خوابيد، و آن حضرت مخفيانه از خانه بيرون رفت . ابتدا به غار ثور (در جنوب مکه ) پناه برد و از آنجا به همراه ابوبکر به سوی  "يثرب " يا "مدينة النبي " که بعدها به "مدينه " شهرت يافت ، هجرت فرمود.

ورود به مدينه
رسول اکرم (ص ) و همراهان روز دوشنبه 12ماه ربيع الاول به "قبا" در دو فرسخی مدينه رسيدند. پيامبر (ص ) تا آخر هفته در آنجا توقف فرمود تا علی (ع ) و همراهان برسند. مسجد قبا در اين محل ، يادگار آن روز بزرگ است . علی (ع ) پس از هجرت محمد (ص )، مامور بود امانتهای مردم را به آنها برگرداند و زنان هاشمی از آن جمله : فاطمه دختر پيامبر (ص ) و مادر خود فاطمه دختر اسد و مسلمانانی که تا آن روز موفق به هجرت نشده بودند همراه ببرد. علی  (ع ) با همراهان به راه افتاد. راهی پر خطر و سخت . علی  (ع ) با پاهای خون آلود و ورم کرده ، پس از سه روز به پيامبر اکرم (ص ) پيوست و مورد لطف خاص نبی اکرم (ص ) قرار گرفت . مردم مدينه با غريو و هلهله شادی - پس از سه سال انتظار - از پيامبر خود استقبال کردند.

اهميت هجرت
ورود پيامبر و مسلمانان به مدينه ، فصل تازه ای  در زندگی پيغمبر اکرم (ص ) و اسلام گشود. مانند کسی که از يک محيط آلوده و خفقان آور به هوای آزاد و سالم پناه برد. بی جهت نيست که هجرت در راه خدا و برای گسترش دين خدا برابر با جهاد است و اين همه عظمت دارد. هجرت ، يعنی دست از همه علاقه های قبلی  کشيدن و پا بر روی عادات و آداب کهنه نهادن و به سوی زندگی نوين رفتن . رفتن شخص از جهل به سوی نور و دانايي ، هجرت است . رفتن از ناپاکی به سوی پاکی  هجرت است . هجرت پيامبر (ص ) و مسلمانان ازمکه (محيط اختناق و آلودگی و کينه ) به سوی مدينه (شهر صفا و نصرت و برادري ) و به سوی  پي ريزی زندگی اجتماعی اسلامي ، نخستين گام بلند در پيروزی و گسترش اسلام و جهانی شدن آن بود. نظر به اهميت هجرت بود که بعدها در زمان خليفه دوم به پيشنهاد علی (ع )، اين سال مبدا تاريخ اسلام يعنی (هجري ) شد.

نخستين گام
وقتی پيامبر اکرم (ص ) آن همه استقبال و شادی  و شادمانی را از مردم مدينه ديد، اولين کاری که کرد اين بود که ، طرح ساختن مسجدی را برای مسلمانان پی افکند. مسجد تنها محلی برای خواندن نماز نبود. در مسجد تمام کارهای قضائی و اجتماعی  مربوط به مسلمانان انجام مي شد. مسجد مرکز تعليم و تربيت و اجتماعات اسلامی  از هر قبيل بود. شعرا اشعار خود را در مسجد مي خواندند. مسلمانان در کنار هم و پيامبر اکرم (ص ) در کنار آنها با عشق و علاقه به ساختن مسجد پرداختند. پيامبر اکرم (ص ) خود سنگ بر دوش مي کشيد و مانند کارگر ساده ای کار مي کرد. اين مسجد همان است که اکنون با عظمت برجاست و بعد از مسجد الحرام ، دومين مسجد جهان است . پيامبر بين دو قبيله "اوس " و "خزرج " که سالها جنگ بود، صلح و آشتی برقرار کرد. بين "مهاجران " و مردم مدينه که مهاجران را در خانه های خود پذيرفته بودند يعنی "انصار"، پيمان برادری برقرار کرد. پيامبر (ص )، توحيد اسلامی و پيوند اعتقادی و برادری را جايگزين روابط قبيلگی کرد. با منشوری که صادر فرمود، در حقيقت "قانون اساسي " جامعه اسلامی را در مدينه تدوين کرد و مردم مسلمان را در حقوق و حدود برابر اعلام فرمود. طوايف يهود را که در داخل و خارج مدينه بسر مي بردند امان داد. بطور خلاصه ، پيامبر (ص ) از مردمی کينه توز، بی  خبر از قانون و نظام اجتماعی  و گمراه ، جامعه ای متحد، برادر، بلند نظر و فداکار بوجود آورد. بتدريج از سال دوم برابر حملات دشمنان اسلام ، اقدامات رزمی و دفاعی صورت گرفت .

جنگها يا غزوه های پيغمبر ( ص )
دشمن کينه توز ديرين اسلام يعنی کفار مکه ، در صدد بودند، به هر صورتی امکان دارد - جامعه نو پای اسلامی را با شکست مواجه کنند - بدين جهت به جنگهايی دست زدند. پيامبر اکرم (ص ) نيز برای دفاع دستور آمادگی  مسلمانان را صادر فرمود. بنابراين در مدينه از آغاز گسترش اسلام جنگهايی  اتفاق افتاده است که به اختصار از آنها ياد مي کنيم . اين نکته را هم بايد بياد داشت که : جنگهايی که رسول اکرم (ص ) شخصا در آن شرکت فرموده است ، "غزوه " و بقيه جنگهايی را که در زمان پيامبر (ص ) واقع شده ، "سريه " مي نامند.

غزوه بدر
در سال دوم هجرت جنگ بدر پيش آمد. در اين جنگ نابرابر تعداد لشکر دشمن 950نفر بود، با آمادگی رزمي ، اما عده مسلمانان فقط 313نفر بود. مسلمانان با نيروی ايمان و با فداکاری کامل جنگيدند و در مدتی کوتاه دشمنان خود را شکست دادند. کفار با 70کشته و 70اسير و بر جای گذاشتن غنائم جنگی بسيار فرار کردند. و دشمن سرسخت اسلام ابو جهل نيز در جنگ کشته شد. اين پيروزی سر فصل پيروزيهای ديگر شد.

تغيير قبله
در همين سال از سوی خداوند متعال ، دستور آمد مسلمانان از سوی "بيت المقدس " بسوی "کعبه " نماز بگزارند. علت اين امر آن بود که ، يهوديان نداشتن قبله ديگری را برای اسلام دين کامل ، نقص شمردند و به جهانی  بودن اسلام باور نداشتند. مسجد ذو قبلتين (دارای دو قبله ) يادگار آن واقعه مهم است .

جنگ احد
يک سال بعد از جنگ بدر، دشمنان اسلام با تجهيزاتی سه برابر جنگ بدر، به قصد انتقام به سوی مدينه حرکت کردند. پيامبر (ص ) با ياران مشورت کرد و در نتيجه قرار شد در کناره کوه احد، صف آرائی کنند. در آغاز جنگ ، مسلمانان - با عده کم ، ولی با نيروی ايمان زياد - پيروز شدند، ولی  بخاطر آن که محافظان دره ای  که در پشت بود، سنگر را به طمع غنيمتهای جنگی  ترک کردند، شکستی بر لشکريان اسلام وارد شد و عده ای از جمله حمزه عموی دلاور پيامبر (ص ) کشته شدند، ولی بر اثر فداکاريهای علی (ع ) که زخم بسيار برداشته بود و ديگر دلاوران و شيوه تازه ای که پيامبر (ص ) در جنگ احد به کار بست ، ديگربار مسلمانان گرد آمدند و به تعقيب دشمن زبون شده پرداختند و سرانجام اين جنگ به پيروزی انجاميد.

غزوه خندق يا ( احزاب )
جمعی از يهوديان از جمله قبيله "بنی نضير" در مدينه بسر مي بردند. پيامبر (ص ) در ابتدای کار، با آنان پيمان دوستی و همکاری بست ولی اينان هميشه با نفاق و دورويي ، درصدد بودند که ضربت خود را بر اسلام وارد کنند. پيامبر مکرم (ص ) با همه رافت و رحمت ، در برابر نفاق و توطئه ، گذشت نمي فرمود و منافق را تنبيه مي کرد. طايفه بنی نضير وقتی در مدينه نقشه های خود را نقش بر آب ديدند، با مشرکان مکه و چند طايفه ديگر همدست شدند و در سال پنجم هجرت ، سپاه عظيمی که شامل ده هزار نفر مرد شمشير زن بود به فرماندهی ابوسفيان به قصد ريشه کن کردن اسلام به مدينه حمله کردند. زمان آزمايش و فداکاری بود. مسلمانان با مشورت سلمان فارسی  و پذيرش پيامبر مکرم (ص )، خندقی در اطراف مدينه کندند. دشمن به مدينه آمد. يکباره با خندقی وسيع روبرو شد. يهوديان "بنی قريظه " مانند ديگر يهوديان بنای  خيانت و نفاق گذاشتند. لحظه های سخت و بحرانی در پيش بود. پيامبر مکرم (ص ) با طرحهای جالب جنگی صفوف دشمن را آشفته ساخت . عمرو بن عبدود، سردار کم نظير مکه در جنگ تن به تن با علی (ع ) کشته شد، با ضربتی که از عبادت جن و انس بيشتر ارزش داشت ضربتی کاری  و موثر، دشمن به وحشت افتاد. بدبينی  بين مهاجمان و يهوديان - کمی آذوقه - تندبادهای شديد شبانه - خستگی زياد - همه و همه باعث شد که ، پيروزی نصيب لشکر اسلام گردد و لشکريان کفر به سوی مکه فرار کنند.

سال ششم هجرت - صلح حديبيه
پيامبر اکرم (ص ) در پی رؤيای شيرينی ديد که ، مسلمانان در مسجد الحرام مشغول انجام فريضه حج هستند. به مسلمانان ابلاغ فرمود برای سفر عمره در ماه ذيقعده آماده شوند. همه آماده سفر شدند. قافله حرکت کرد. چون اين سفر در ماه حرام انجام شد و مسلمانان جز شمشيری که هر مسافر همراه خود مي برد چيزی با خود نداشتند و از سوی ديگر با مقاومت قريش روبرو شدند و بيم خونريزی  بسيار بود، پيامبر (ص ) با مکيان پيمانی برقرار کرد که به "پيمان حديبيه " شهرت يافت . مطابق اين صلح نامه پيامبر (ص ) و مسلمانان از انجام عمره صرف نظر کردند. قرار شد سال ديگر عمل عمره را انجام دهند. اين پيمان ، روح مسالمت جوئی  مسلمانان را بر همگان ثابت کرد. زيرا قرار شد تا ده سال حالت جنگ بين دو طرف از بين برود و رفت و آمد در قلمرو دو طرف آزاد باشد. اين صلح در حقيقت پيروزی  اسلام بود، زيرا پيامبر (ص ) از ناحيه دشمن داخلی  خطرناکی آسوده خاطر شد و مجال يافت تا فرمانروايان کشورهای  ديگر را به اسلام دعوت فرمايد.

نامه های رسول مکرم ( ص ) به پادشاهان
مي دانيم که به موجب آيات قرآن ، دين اسلام ، دين جهانی و پيامبر خاتم (ص )، آخرين سفير الهی به جانب مردم است . بنابراين ماموريت ، حضرت محمد (ص ) به سران معروف جهان ، مانند: خسرو پرويز (پادشاه ايران )، هرقل (امپراطور روم )، مقوقس (فرمانروی مصر) و... نامه نوشت و آنها را به دين اسلام دعوت کرد. نامه های حضرت که هم اکنون موجود است ، روشن و قاطع و کوتاه بود. اين نامه ها را مامورانی با ايمان ، فداکار و با تجربه برای  فرمانروايان مي بردند. در اين نامه ها پيامبر (ص ) آنها را به اسلام و کلمه حق و برادری و برابری دعوت مي کرد و در صورت نافرماني ، آنها را از عذاب خداوند بيم مي داد. همين پيامها زمينه گسترش جهانی اسلام را فراهم آورد.

جنگ خيبر
خيبر يا بهتر بگوييم وادی خيبر، هفت دژ بود، در سرزمين حاصلخيزی در شمال مدينه به فاصله سی و دو فرسنگ ، که پناهگاه مهم يهوديان بود. يهوديان بيش از پيش توطئه مي کردند و مزاحم مسلمانان بودند. پيامبر اسلام (ص ) تصميم گرفت اين افراد منافق را سر جای خود بنشاند و شر آنها را دفع کند. بدين جهت دستور فرمود مسلمانان برای فتح خيبر عازم آن ديار شوند. پس از تلاش و مقاومت بسيار اين سنگرها - يکی پس از ديگری - فتح شد. پس از فتح دژهای خيبر يهوديانی که در قريه "فدک " - در 140 کيلومتری مدينه مي زيستند - بدون جنگ و مقاومت تسليم شدند و سرپرستی پيامبر (ص ) را بر خود پذيرفتند. برابر قوانين اسلام ، جاهايی که بدون جنگ تسليم مي شوند مخصوص پيامبر (ص ) است . اين قريه را رسول مکرم (ص ) به دخترش فاطمه زهرا (س ) بخشيد، که ماجرای غصب آن ، تا زمان عمر بن عبد العزيز در تاريخ ثبت است و ما در زندگی نامه فاطمه زهرا (س ) از آن سخن مي گوييم .

فتح مکه
در سال هشتم هجرت جريانی پيش آمد، که پيمان شکنی قريش را ثابت مي نمود. بدين جهت پيامبر مکرم (ص )، تصميم گرفت مکه را فتح کند و آن را از ناپاکی بتها و بت پرستها پاک سازد. بنابراين با رعايت اصل غافلگيري ، بی آنکه لحظه فرمان حرکت و مسير و مقصد حرکت برای کسی روشن باشد، پيامبر (ص ) روز دهم ماه رمضان ، فرمان حرکت صادر فرمود. ده هزار سرباز مسلمان به حرکت آغاز کرد. شهر مکه بدون مقاومت تسليم شد. پيامبر (ص ) و مسلمانان وارد زادگاه پيامبر (ص ) شدند. بتها در هم شکسته شد و اسلام به پيروزی بزرگی نائل آمد. در اين فتح ، پيامبر (ص ) که اختيار کامل داشت و مي توانست از دشمنان سرسخت ديرين خود انتقام بگيرد، همه را مورد عفو و رحمت قرار داد و به تمام جهان ثابت کرد که هدف اسلام گسستن بندهای اسارت و بندگی از دست و پای افراد بشر است و فراخواندن آنها به سوی "الله " و نيکی  و پاکی و درستي . از اين سال به بعد، گروه گروه به اسلام روی آوردند و با احکام حيات بخش و انسان ساز آن ، آشنا شدند. پس از فتح مکه ، غزوه حنين و غزوه طائف و غزوه تبوک و... اتفاق افتاد. در دو غزوه اول پيروزی با مسلمانان بود، اما در غزوه تبوک ، اگر چه پيامبر (ص ) با دشمن رو به رو نشد و نبردی نکرد، ولی يک سلسله بهره های  معنوی و روانی - در اين غزوه بسيار پرمشقت - عايد مسلمانان گرديد. پيامبر (ص ) با اين سفر پر رنج ، راه را برای فتح شام و روم هموار ساخت و شيوه جنگ با قدرتهای بزرگ را به اصحاب وفادار خود آموخت .

فوت فرزند دلبند پيامبر ( ص )
در سالهای گذشته پيامبر اسلام (ص ) با مرگ سه فرزند خود به نامهای قاسم و طاهر و طيب و سه دختر به نامهای زينب و رقيه و ام کلثوم رو به رو شد و در فراق آنها متاثر گرديد. اما اين بار کودک دلبندش ابراهيم که از ماريه بود، قلب حساس پيامبر مکرم (ص ) را سخت آزرده کرد. پيامبر (ص ) در حالی که ابراهيم را در آغوش داشت و آن نو گل بوستان رسالت جان به جان آفرين تسليم مي کرد، اين کلمات آتشين را فرمود: "ابراهيم عزيز! کاری از ما برای تو ساخته نيست . مقدر الهی نيز بر نمي گردد. چشم پدرت در مرگ تو گريان و دل او اندوهبار است ، ولی هرگز سخنی را که موجب خشم خداوند باشد، بر زبان جاری نمي سازم ...". برخی از اصحاب از گريه پيامبر (ص ) تعجب ميکردند. اما پيامبر (ص ) در اين جا مثل همه مراحل ، به مسلمانان درسی بزرگ آموخت : درس مهر و محبت نسبت به اولاد. "مهر و مودت به اولاد، از عاليترين و پاکترين تجليات روح انسانی است و نشانه سلامت و لطافت آن مي باشد" پيامبر عاليقدر (ص ) پيوسته مي فرمود: (اکرموا اولادکم )، فرزندان خود را گرامی داريد و نسبت به آنها مهر بورزيد. باري ، يگانه فرزندی که از آن حضرت به يادگار ماند و رشته تابناک ولايت و امامت را - در صفحه روزگار - پايدار ساخت ، دخت ارجمند آن سرور (ص ) يعنی فاطمه زهرا (س ) زوجه وصی آن حضرت ، علی (ع ) بود.

حجة الوداع " آخرين سفر پيامبر ( ص ) به مکه "
چند ماه از عمر پربار پيامبر عاليقدر اسلام (ص ) باقی  نمانده بود. سال دهم هجرت بود. پيامبر (ص ) اعلام فرمود: مردم برای انجام مراسم عظيم حج آماده شوند. بيش از صد هزار نفر گرد آمدند. پيامبر مکرم (ص )، با پوشيدن دو پارچه سفيد، از مسجد شجره در نزديک مدينه احرام بست و مسلمانان نيز همچنين . صدای گوش نواز: لبيک اللهم لبيک ، لا شريک لک لبيک ، در فضا طنين انداز شد. هزاران نفر اين ندای ملکوتی پيامبر (ص ) را تکرار مي کردند. شکوه عظيمی بود: وحدت اسلامي ، برابری و برادری تبلور يافت . پيامبر مکرم (ص )، برای اولين و آخرين بار مراسم و مناسک حج را، به مسلمانان آموخت . اين سفر بزرگ نمايشگر ثمرات بزرگ و تلاشهای چند ساله پيغمبر اکرم (ص ) بود که جان و مال و زندگی خود را، خالصانه در راه تحقق آرمانهای اسلامی  و فرمانهای الهی بذل کرد، و پيامهای الهی را به مردم جهان رسانيد. پيامبر (ص ) در سرزمين عرفات - پس از نماز ظهر و عصر - هزاران نفر از مسلمانان پاک اعتقاد را، مخاطب ساخته چنين فرمود: "ای مردم ! سخنان مرا بشنويد - شايد پس از اين شما را در اين نقطه ملاقات نکنم - ای مردم ، خونها و اموال شما بر يکديگر تا روزی که خدا را ملاقات نمائيد مانند امروز و اين ماه ، محترم است و هر نوع تجاوز به آنها، حرام است ". سپس مردم را به برابری و برادری فراخواند و به رعايت حقوق بانوان سفارش کرد و از شکستن حدود الهی بيم داد و از ستمکاری و تجاوز به حقوق يکديگر بر حذر داشت و به تقوی توصيه کرد.

در صحنه غدير خم
وقتی پيامبر اکرم (ص ) و دهها هزار نفر در بازگشت به مدينه به محلی به نام غدير خم رسيدند، امين وحي ، جبرئيل بر پيامبر (ص ) وارد شد و پيام الهی را بدين صورت به پيامبر (ص ) ابلاغ کرد: "ای پيامبر، آنچه از سوی خداوند فرستاده شده به مردم برسان و اگر پيام الهی  را مردم نرسانی رسالت خود را تکميل نکرده اي ، خداوند تو را از شر مردم حفظ مي کند". مردم مي پرسيدند آن چه چيزی است که کامل کننده دين است و بی آن ، دين حق کامل نيست ؟ آن آخرين اقدام پيامبر (ص ) است برای تعيين خط وصايت و امامت . پيامبر (ص ) بايد - به امر خدا - تکليف مردم را پس از خود معين کند. در زير آفتاب سوزان و در روی رملها و شنهای داغ بيابان ، ضمن خطبه بلندي ، پيامبر (ص )، حضرت علی (ع ) را، به عنوان "ولي " و "جانشين " خود، به مردم معرفی  فرمود، و به ويژه اين جمله را - که محدثان شيعه و سنی همه نقل کرده اند - گفت : من کنت مولاه فعلی مولاه ... مردم در آن روز که هجدهم ماه ذيحجه بود، با حضرت علی (ع ) بيعت کردند. دو ماه و چند روز بعد، در اواخر صفر سال يازدهم هجري ، پيغمبر اکرم (ص ) در مدينه چشم از جهان فروبست و در جوار مسجدی که خود ساخته بود مدفون شد. اين قبر منور، امروز زيارتگاه نزديک به يک ميليارد مردم مسلمان جهان است .

قرآن و عترت
حديثی از پيامبر گرانقدر اسلام (ص ) نقل شده است بدين صورت : "انی تارک فيکم الثقلين ما ان تمسکتم بهما لن تضلوا: کتاب الله و عترتی  اهل بيتي ". يعني : من در ميان شما دو چيز گرانبها مي گذارم ، تا از آن دو پيروی نماييد، هرگز گمراه نمي شويد. اين دو چيز گرانبها عبارتند از: کتاب خدا (قرآن ) و عترتم (اهل بيت من ).

قرآن
قرآن شامل آياتی است که در مدت 23سال بتدريج بر حضرت محمد (ص ) نازل شده است . قرآن شامل 114سوره کوتاه و بلند و نزديک 6400آيه است . همه سوره های  قرآن با (بسم الله الرحمن الرحيم ) آغاز مي شود، جز سوره "برائة " يا "توبه ". تنظيم آيات قرآن بر مبنايی است که شخص پيامبر اکرم (ص ) دستور فرموده است . سوره هايی که در مکه نازل شده "مکي " و آنها که در مدينه نازل شده است "مدني " ناميده مي شود. هر سوره ، نامی دارد که آن نام ، در متن سوره آمده است ، مانند: نحل ، بقره ، علق و... به محض اين که يک سوره يا يک آيه يا چند آيه بر پيغمبر (ص ) نازل مي شد افراد مورد اعتمادی که به آنها "نويسندگان وحي " می گفتند، آيات را مي نوشتند. معروفترين آنها عبارتند از: علی بن ابيطالب (ع ) - عبد الله بن مسعود - زيد بن ثابت - معاذ بن جبل - ابی بن کعب و...، امتياز قرآن بر ديگر کتابهای آسمانی اينست که ، در قرآن کوچکترين تحريف و تغييری وارد نشده است . قرآن معجزه باقيه و هميشگی پيامبر اکرم (ص ) است . در چند جای قرآن بصراحت آمده است که اگر در قرآن شک و ترديد داريد چند سوره ، حتی يک سوره کوچک که سه آيه است ، مانند آن را بياورند که هرگز دشمنان اسلام به چنين کاری توفيق نيافته و نخواهند يافت . قرآن فقط از جهت لفظ و فصاحت و شيوايی معجزه نيست ، بلکه از جهت معنی و دارا بودن احکام و نظامات استوار و قوانين ابدی  نيز معجزه است - هر چه علم بشر پيشرفت کند و پرده از اسرار جهان برگرفته شود، رمز جاودانی اسلام و قرآن روشنتر خواهد شد - قرآن تاکنون به بيش از صد زبان دنيا و به فارسی و انگليسی و فرانسوي ، چندين بار ترجمه شده است . در قرآن بيش از همه چيز، به پرستش خدای  واحد و صفات جلال و جمال خداوند و عظمت دستگاه آفرينش و سير در آفاق و عوالم طبيعی و مطالعه در احوال گذشتگان و قوانين و احکام عبادي ، اجتماعی و قضائی و روز رستاخيز و سرگذشت انبيا بزرگ الهی و پند گرفتن از زندگانی اقوام گذشته توجه داده شده است . برای اينکه بتوانيم به لطف ظاهر و باطن عميق قرآن پی ببريم بايد - در درجه اول - با زبان فصيح و بليغ قرآن آشنا شويم . قرآن راهنمايی  است راستگو، پايدار و خيرخواه .

عترت يا اهل بيت
همان علی (ع ) و فرزندان پاک گوهرش و نيز فاطمه زهرا (س ) دختر بسيار عزيز و فداکار پيامبر اکرم (ص ) است که از طرف پدر بزرگوار خود به (ام ابيها) يعنی  مادر پدرش ملقب گرديد. علی (ع ) وصی و جانشين و امامی است که بارها پيامبر (ص ) او را جانشين خود و در حکم هارون نسبت به موسی (ع ) معرفی  مي فرمود و فرزندانی که از صلب علی (ع ) و بطن پاک فاطمه زهرا (س ) به وجود آمدند و آخر آنها به حضرت مهدی موعود (عج ) ختم مي شود همه معصوم و از رجس و گناه بدورند. اولاد ديگر از اين شجره طيبه نيز بسيارند و در همه جا و همه وقت منشا خير و برکت و فضل و فضيلت بوده و هستند.

زنان پيامبر ( ص )
پيامبر اکرم (ص ) در طول عمر نه زن داشته است و اين امر زاييده اوضاع و احوال جامعه آن روز و موقعيت شخصی آن حضرت بوده است . پيش از اسلام تعدد زوجات به نحو گسترده و نامحدودی در ميان اقوام مختلف رواج داشته است . بعدها اسلام تا چهار زن را اجازه داد، آن هم به شرطبرقراری عدالت بين آنان . مي دانيم که پيامبر (ص ) تا 25سالگی زن نگرفت و در 25سالگی با خديجه (س ) که 15سال از پيامبر (ص ) بزرگتر بود ازدواج کرد و در حدود 25سال تنها با خديجه بود. پس از فوت خديجه (س ) با زن بيوه ديگری  به نام سوده ازدواج کرد. سپس با عايشه ازدواج فرمود. زنان ديگری که پيغمبر (ص ) گرفت ، به غير از سوده ، همه بعد از عايشه بودند و همه اينها بيوه زن و بزرگسال بودند. پيامبر حق و عدالت و نوبت را درباره آنها کاملا رعايت مي فرمود و با همه به مهربانی رفتار مي کرد. زنانی که پيغمبر اکرم (ص ) مي گرفت ، يا از بيوه زنانی بودند بی سرپرست که شوهرشان در جنگ شهيد شده بودند، يا از اسيران جنگی  بودند که در خانه پيغمبر (ص ) با نهايت احترام زندگی مي کردند. ازدواجهای پيغمبر (ص ) عموما و بخصوص در ده سال آخر عمر، جنبه اجتماعی و تحبيب قلوب داشته است و خويشاوندی با قبيله ها برای پيوند داشتن با کسانی که مسلمان شدن آنها موجب تقويت اسلام و مسلمين بوده است . برخلاف آنچه برخی از دشمنان اسلام يا مستشرقين خارجی گفته اند، به هيچ وجه نظر پيامبر (ص )، مسائل جنسی و لذت جويی نبوده است - بخصوص که پيامبر اکرم (ص ) بنابر آنچه در قرآن آمده است ، يک ثلث و گاهی دو ثلث از شب را به عبادت و تلاوت قرآن مي گذراند - و روزها نيز در مسائل اجتماعی و جنگها اشتغالات فراوان داشته است ، و اين ازدواجها در سن جوانی نبوده است .

رفتار و خلق و خوی پيامبر ( ص )
خداوند در حق رسول مکرمش محمد بن عبد الله (ص ) مي فرمايد: "انک لعلی خلق عظيم . براستی که بر خلق عظيمی هستي " (سوره قلم آيه 4) بنده ناتوانی چه مي تواند در حق پيامبری که سراپا فضيلت و رحمت و منبع خير و نيکی و بزرگواری است بگويد؟ آنچه مي گويم قطره ای است از دريا. خوی پيامبر (ص ) و رفتار آن بزرگوار و کردار آن حضرت ، سرمشق مسلمين و بلکه نمونه عالی همه انسانها است و در حقيقت تجسم اسلام . پيغمبر (ص ) به همه مسلمانان با چشم برادری و با نهايت مهر و محبت رفتار مي کرد. آن چنان ساده و بی پيرايه لباس مي پوشيد و بر روی زمين مي نشست و در حلقه ياران قرار مي گرفت که اگر ناشناسی وارد مي شد، نمي دانست پيغمبر (ص ) کدام است . در عين سادگي ، به نظافت لباس و بدن خيلی اهميت مي داد. وضوی پيامبر (ص ) هميشه با مسواک کردن دندانها همراه بود. از استعمال عطر دريغ نمي فرمود. هميشه با پير و جوان مؤدب بود. هميشه در سلام کردن پيش دستی مي کرد. تبسم نمکينی  هميشه بر لبانش بود، ولی  از بلند خنديدن پرهيز داشت . به عيادت بيماران و تشيع جنازه مسلمانان زياد مي رفت . مهمان نواز بود. يتيمان و درماندگان را مورد لطف خاص قرار مي داد. دست مهر بر سر يتيمان مي کشيد. از خوابيدن روی بستر نرم پرهيز داشت و مي فرمود: "من در دنيا همچون سواری  هستم که ساعتی زير سايه درختی استراحت کند و سپس کوچ کند". با همه مهر و نرمی که با زيردستان داشت در برابر دشمنان و منافقان بسيار شدت عمل نشان مي داد. در جنگها هرگز هراسی به دل راه نمي داد و از همه مسلمانان در جنگ به دشمن نزديکتر بود. از دشمنان سرسخت مانند کفار قريش در فتح مکه عفو فرمود و آنها هم مجذوب اخلاق پيامبر (ص ) شدند و دسته دسته به اسلام روی آوردند. از زر و زيور دنيا دوری مي کرد. اموال عمومی را هرچه زودتر بين مردم تقسيم مي کرد و با آن که فرمانروا و پيامبر خدا بود، هرگز سهمی بيش از ديگران برای خود برنمي داشت . براستی آن وجود مقدس مظهر و نمونه و سرمشق برای همگان بود.

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم اسفند 1388ساعت 8:59  توسط سیامک آرش آزاد  | 

عاشيق هاي آذربايجان را بايد در ميان آن دسته از هنرمنداني جاي داد که سازشان نواي عشق و شيفتگي و کلامشان بيان معنويت و دلدادگي است.

عاشيق ها به معنايي کامل‌ترين هنرمندان آذربايجان هستند زيرا که آنها هم صاحبان سخن هستند، شعر مي‌سرايند، هم خالق موسيقي‌اند و کلام موزون و ريتم و آهنگ مي‌سازند و ابداع گر و توليد کننده وجد و همين طور هم مجري شعر و آهنگ خود هستند ، پس صنعتکاراني را با ويژگي‌ها شاعري، موسيقيداني و اجراي موسيقي در بر مي گيرند.
عاشيق‌ها توان خلق و توليد و اجرا هنرشان را توأمان دارند که اين مزيت بر ابعاد هنرشان مي افزايد.
بر اساس آثار موجود، مسووليت عاشيق ها، گاهي هم حل مشکلات مردم، قضاوت در اختلافات موجود بين مردم، راهنمايي وظايف مردم، حتي معلمي و آموزش بوده است.
"خاستگاه عاشيق ها"
هرچند براي شکل گيري و زايش هنر "عاشيقي" تاريخ دقيقي نمي‌توان مشخص کرد، اما به نوعي مي‌توان قدمت صنعت عاشيقي را با حيات مردم منطقه آذربايجان همسان پنداشت.
آنچه که مهم است توجه به اين نکته است که هنر عاشيقي در بستر رشد تاريخي خود با باورهاي مردم منطقه، همساز و هماهنگ شده و با ساخت‌هاي اجتماعي آنان همراهي کرده و منجر به ايجاد و تشکل يک سويه هنري با ابعاد گسترده‌‌اي مرکب از شعر، موسيقي، کلام شده است.
تاثير اين هنر تا جايي است که با وجود گسترش انواع موسيقي، هنر عاشيقي چنان زنده و پويا در بين اقوام مناطق گيتي پهناور از جمله ايران، ترکيه، جمهوري‌هاي شوروي سابق باقي مانده و تا چين گسترش يافته است.
به استناد آثار بجا مانده تاريخي، عاشيق ها در گذشته در منطقه، رل يک شخصيت فيلسوف و عالم را ايفا مي کردند.
بر اساس مطالعات تاريخي انجام گرفته بعد از گرويدن مردم آذربايجان به دين اسلام در قرن هفتم ميلادي، صنعت عاشيقي با باورهاي اسلام هماهنگ ‌شده و به حيات خود ادامه مي‌دهد.
بنا به رواياتي اولين کسي که در آذربايجان با دين اسلام آشنا مي‌شود پيري فرزانه به نام "د‌ده قورقود" قهرمان اسطوره‌هاي آذري‌هاست که اين معنا يعني پذيرش اسلام از سوي د‌ده قورقود در مقدمه نسخ مختلف کتاب "دده قورقود" محفوظ است.
"عاشيق" در گذر زمان نام هاي مختلفي به خود گرفته و تثبيت نام عاشيق به عنوان شاعران ساز به دست دوره گرد، بعد از پذيرش اسلام در ميان آذربايجاني ها مرتبط است.
براي معادل لفظ "عاشيق" به عنوان هنرمندان موسيقي سنتي آذربايجان به نام هايي چون "باخشي" و "اوزان" نيز بر مي خوريم.
نشانه اي از واژه باخشي، امروزه نيز در جغرافياي استان باقي مانده است، به طوري که براي نمونه در سلماس هنوز روستايي به نام باخشي کندي (بخش کندي) و يا در اروميه دژي به نام باخشي قلعه‌سي وجود دارد.
همچنين در کتاب دده قورقود کهن‌ترين اثر مکتوب آذربايجاني، اوزان نام خنياگر دوره‌گردي است که در شأن قهرمانان حماسه مي‌سرايد و دعاي خير بدرقه راه آنان مي‌کند.
خود د‌ده قورقود نيز يک اوزان قوپوز به دستي است که ويژگي‌اش حضور در مجالس بعد از پيروزي قهرمانهاي داستان هايش و توصيف و تمجيد و شعر سرايي در خصوص آنهاست.
هنوز هم در برخي از مناطق جغرافيايي آذربايجان به محدوده و آبادي‌هايي مزين به نام اوزان رو به رومي‌شويم که نمونه‌هايي از آن در اروميه ده اي است به نام اوزان کندي و در سلماس نيز روستايي به نام گلعذان "گُل اوزان" وجود دارد.
در اهميت و تدوين جايگاه عاشيق‌ها در ميان مردم آذربايجان همين قدر کفايت مي کند که عاشيق را "ائلجه ‌بيلن" (داناي ايل و قوم) و ساز آنها را قوپوز ناميده‌اند.
در مکتب هنري عاشيقي آذربايجان، عاشيق ها را رتبه بندي نيز کرده اند و عالي‌ترين مرتبه آن بنا به استشهاد تاريخ، نام "د‌ده" برخود گرفته است که اين مرتبه تا امروز هم ادامه دارد و حتي در دوره معاصر، تخلص شعري برخي شاعران هجايي‌گو و شاعراني که اقدام به سرودن انواع اشعار عاشيقي کرده‌اند نيز دده است.
با ورود به دوره اسلامي، مفاهيمي چون الهيات، عشق به خدا، عشق به همنوع، وطن پرستي، جهاد با نفس و ديگر مفاهيم معنوي و انساني در کلام عاشيق جاي گرفته است.
از "دده قورقود" تا "ديري‌لي قورباني" که تحقق واژه عاشيق و شکل‌گيري اين واژه و به نوعي بنيانگذاري مکتب عاشيقي در آذربايجان با او شروع مي‌شود به نام هاي بزرگي چون عاشيق پاشا، يونس امره و ملا قاسم شيرواني بر مي خوريم.
ديري‌لي قورباني عاشيقي ‌است که ايشيق را خطاب نام خود قرار داده و در مرحله گذر اوزان به اوزان عاشيق قرار گرفته و اين يک بيت از اوست که مي‌گويد:
من بو دنيادا عاشيقام عاشيق دئييلم ايشيقام (در دنيا من عاشيق هستم - عاشيق نيستم ايشيق هستم)
بنا به اقوالي تبديل ايشيق (روشنايي) به عاشيق با ديري لي قورباني شروع مي‌شود.
اگر در تکامل لفظ عاشيقي سه مرحله 1) اوزان 2) اوزان - عاشيق و 3) عاشيقي را مبناي مطالعات و رشد پروسه تاريخي عاشيقي قرار دهيم در مرحله اوزاني با لفظ د‌ده و شخصيت‌هايي چون د‌ده قورقود، د‌ده‌يادگار ـ در مرحله اوزان عاشيق، نمايندگاني چون عاشيق پاشا، يونس امره و در مرحله سوم يعني دوره صرف عاشيقي با اشخاصي چون خسته قاسم، توفارقانلي عباس و ديگران رو به رو مي‌شويم که در راس هرم مرحله سوم نام ديري‌لي قرباني قرار مي‌گيرد.
از مرحله اوزاني تا عاشيقي، با تکامل وسيله موسيقي اين صنعت نيز رو به رو هستيم به طوري که قوپوز به ساز عاشيقي تبديل مي‌شود.
شعر نيز جز تفکيک ناپذير از هنر عاشيقي است که با تنوع زيادي روبه روست به طوري که در ادبيات عاشيقي با انواع شعرها چون قوشما، گرايلي، باياتي، استادنامه، تجنيس و مخمس و در نثر نيز نوعي داستان نويسي حماسي و قهرماني در کنار ادبياتي با مضمون اجتماعي و عاشقانه مي توان سراغ گرفت.
در مورد ساز عاشيقي يعني قوپوز نيز نظرهاي مختلفي وجود دارد.
قوپوز، ساز عاشيق هاي محلي آذربايجان آلتي شبيه تار و مرکب از 9 سيم است.
عاشيق هايي که ساز به دست مي گيرند معتقدند ساز تا در فراخناي سينه جاي نگيرد و نمي توان از آن آواي عشق شنيد.
عاشيق‌هاي آذربايجان شاعراني هستند با قامتي استوار و مقاوم چون سرو و هر چه قدر هم پير و ناتوان هم شوند بازهم ايستاده هنرنمايي مي‌کنند چرا که عشق هيچوقت قامت خميده را بر نمي‌تابد.
"عاشيقي در دوره اسلامي"
اهميت صنعت عاشيقي در دوره اسلامي ضرورت اين نکته را مورد تاکيد قرار مي‌دهد که نگاهي خاص به ويژگي‌هاي اين صنعت بعد از ورود اسلام در بين مردم منطقه داشته باشيم.
ادبيات عاشيقي دوران اسلامي مجموعه‌اي بسيار غني و گرانبهاست که معارف قرآني، ميراث نياکان، فولکلور آذربايجان، رشادتهاي قهرمانان و مفاهيمي چون مردي و مردانگي و کفرستيزي را در خود جاي داده است.
نخستين عاشيقي که در دوره اول اسلامي نام و ذکري از هنر وي در برخي متون آمده فردي است که (ترکي کيشي) نام دارد و به فارسي نيز شعرهايي از او باقي مانده و در دربار غزنويان نيز حرمت خاصي داشته و منزلتي را آزموده است و اين بيت از منوچهري دامغاني :
(به راه ترکي، مانا که طوبتر گويي تو شعر ترکي برخوان مراد شعر غزي) خطاب به اوست.
د‌ده قورقود خود نيز که امروز از احترام خاصي به خاطر ثبت آثار حماسي و تاريخي قوم ترک در بين اقوام آذري دارد به عنوان بزرگترين نماينده عاشيق هاي دوره اول بر صفحه ادبيات عاشيقي آذربايجان نامش مي‌درخشد.
دوره جديد عاشيقي با رسمي شدن تشيع در ايران آغاز مي‌شود.
از اين دوره به بعد ادبيات عاشيقي، دوشادوش ادبيات رسمي موجوديت خود را به رخ مي‌کشد و حتي در گسترش خود مساعي تمام بکار مي‌برد به طوري که اين دوران را مي‌توان دوره طلايي ادبيات عاشيقي نام نهاد و تبيين آرمانهاي شيعي در کلام و زبان عاشيق‌هاي ايراني نيز مربوط به اين دوره است.
عاشيق قرباني، عاشيق عباس توفارقانلي، ساري عاشيق، عاشيق جنون، خسته قاسيم، عاشيق پري، عاشيق واله، عاشيق علعسگر، عاشيق حسين از عاشيق‌هاي دوره اسلامي و دوره شيعي هستند که آثار جاودانه‌اي از خود به يادگار نهاده‌اند.
بيشترين آثار خلق شده توسط اين عاشيق‌ها، شامل منظومه‌هاي حماسي ـ مذهبي، غنائي - مذهبي و منظومه‌هاي اساطيري هستند که نمونه‌هاي بسياري از اينها نظير فتح خيبر، کور اوغلو، عاشيق قريب، اصلي و کرم، نرگس خاتون، منظومه علي (ع) در دسترس است.
از اين عاشيق ها آثار ديگري نيز بر جاي مانده که اغلب يادگاري ادبي و هنري دوره دوم عاشيق هاي آذربايجان را تشکيل مي‌دهند.
اينجا ذکر اين نکته ضروري است که ادبيات عاشيقي وابستگي عميقي با علايق مردم، آرزوها و آرمانهاي آنان و فولکلور محيط اجتماعي آذربايجان دارد و يا يافته است.
مي‌توان گفت صنعت عاشيقي تا سالهاي اخير اهميت ويژه‌اي در ايجاد و تداوم علايق و خواست‌هاي مردمي ايفا کرده و در اين وادي به آرمان هاي مردمان صورت داستاني و حماسي و قهرماني داده است.
نفوذ عاشيقي تا حدي بود که در بين اقوام ترک در شهر و روستاهاي اين مناطق، قهوه‌خانه يا محل تجمعي را نمي‌توانستي بيابي که از وجود يک عاشيق بي‌بهره باشد.
عاشيق‌ها افرادي بودند که در دوره اسلامي در آذربايجان ايران تا پيش از ظهور و گسترش تلويزيون به عنوان کانون ادبيات و ارتباط دهنده ايده ها و آمال مردم با ذوق ادبي و هنري جامعه نقش اساسي ايفا کرده‌اند.
علاوه بر حضور عاشيق‌ها در قهوه‌خانه ها و هنرنمايي و داستان‌پردازي و تار زني شان، حضور آنها در مراسم جشن و شادي، در عروسي‌ها و در آيين‌هاي مختلف مردم با گرفتن ساز و نواختنش مفهوم مي‌يافت.
عاشيقان در برهه‌هاي مختلف براي تثبيت حضور مردمي‌شان ده ‌به ‌ده، و ايل به ايل و کوي به کوي به حرکت در مي‌آمدند و با رسوخ در قلب‌ها در ماندگاري هنرشان ايفاي نقش مي‌کردند.
با وجود کمرنگ شدن نقش عاشيقي در بين جوانان شهري، اما هنوز هم در برخي از مناطق روستايي به خصوص در بين پيران قوم، داستان هاي عاشيق‌ها دهان به دهان مي‌گردد و به مسووليت تقويت فرهنگ شفاهي مردم و اثر گذاري‌اش در جوامع روستايي تداوم مي‌بخشد و نفوذ معنوي‌اش را در دل ها عميق‌تر مي‌سازد.
با وجود عام بودن لفظ عاشيقي در آذربايجان بايد عاشيق‌هاي اين خطه را به دو دسته تقسيم کرد.
گروه اول عاشيق‌هايي که مجري هستند و خلق ادبي ندارند و تنها مهارتشان ساز زدن و خواندن اشعار و ذکر داستان هاي عاشيقي است که اينها را بايد عاشيق‌هاي اجراگر ناميد.
گروه دوم عاشيق هايي هستند که تاثيرشان در رشد هنر عاشيقي انکارناپذير است.
تاثير اين طيف از عاشيق‌ها، جلوگيري از حذف شدن اين نوع هنر و نقل و انتقال اين صنعت و مداومت و گسترش و گرم نگهداشتن هنر عاشيقي بوده است.
اين گروه عاشيق‌هايي را در بر مي‌گيرد که خلاقيت‌هاي سرشاري در زمينه شعرسرايي، سخن و ساز و موسيقي داشته و دارند و به نوعي ابداع‌گري و خلاقيت‌هايي در زمينه اين صنعت ويژه نشان داده‌اند.
اين نوع عاشيق‌ها در کنار اجراي سرودهاي مردمي، خود روايت‌گر داستان ها و آموزه‌هايي هستند که با علايق مردم آميخته شده و حقاً بايد به اينها لقب عاشيق داده شود که جامعه نيز خود اين دين را به عاشيق‌هاي مزبور با خطاب کردن و دادن لقب استاد به آنها ، انتخاب لفظ "ائلجه‌ييلن" و يا "دده" به خوبي ادا کرده است.
اين گروه دوم علاوه بر اينکه مجري همه آهنگ‌هاي بومي و فولکلوريک جامعه‌شان بوده‌اند در تطبيق با روحيات مردمي، خواسته‌ها، شکست‌ها، پيروزي‌ها، آمال و آرزوها، نقل احوال‌شان و ثبت آسودگي و ناراحتي‌هايشان آفرينشگر آهنگ هايي نيز شده‌اند که 72 آهنگ ويژه ساز عاشيقي از قول اين صاحبان ساز و سخن در حافظه مردم اين خطه ثبت شده است.
گذشته از منظومه‌سازي و خلق ريتم و آهنگ و ابداع شيوه خاص موسيقي اغلب در انواع 12 گانه شعر هجايي ترکي نيز صاحب ديوان و آثاري هستند که بسياري از اين ديوان ها نيز بعد از پيروزي انقلاب اسلامي به زيور چاپ آراسته شده‌اند.
"نغمه‌ها و آهنگ‌هاي عاشيقي"
عاشيق، هنرمندي ساززن و ترانه‌سراست، هنرمندي است که با سازش موجوديت مي‌يابد، عاشيق بي‌ساز، هنرمند کاملي نيست، همان طور که عاشيق بي‌سخن نيز مرد هنر به معناي واقعي آن خوانده نمي‌شود.
در فولکلور منطقه، ساز با عاشيق معنا مي‌يابد و عاشيق با سازش شناخته مي‌شود ساز عاشيق،
نغمه‌ ها و ملودي‌ها و آهنگ هايي را درون خود دارد که اجراي هنرمندانه آن دل هر شنونده‌اي را به سوي آن موسيقي مي‌کشاند.
آهنگ‌ها، نغمه‌هاي عاشيقي در بين آذربايجاني ها به "عاشيق‌ هاوالاري" موسوم است.
عاشيق در اين نغمه‌ها و ملودي‌ها، عواطف، احساسات، شيفتگي‌ها، سختي‌ها، عشق‌ها، خواسته ها و باورها و ... را مي‌آزمايد، خود تجربه مي‌کند و به نسل هاي آتي منتقل مي‌کند.
وقتي سيم هاي ساز عاشيق مرتعش مي‌شوند، هر آنچه پيرامون عاشيق را گرفته از طبيعت و انسان و موجودات همه سکوت اختيار مي‌کنند تا نواي شاد يا حزين ساز نويد‌بخش زندگي سرشار با اميد شود.
غافل نبايد بود که تمامي عاشيق ها، هنرمنداني به معناي کامل آن استاد نيستند بلکه در آذربايجان عاشيق هايي وجود دارد که ايفاگر هنر عاشيقي‌اند ولي عاشيق هنرمند نيستند بايد بين دوگونه عاشيق تمايز قايل شد.
عاشيق هاي استاد، عاشيق هايي را در بر مي‌گيرد که در خلق هنر عاشيقي از جنبه‌هاي مختلف شعري، آهنگ، داستان‌سرايي، اجرا و نمايش مهارت تمام دارند و ابداع کننده و خلاق هستند و صد البته اين نوع عاشيقان لقب "د‌ده" مي‌گيرند که تعداد اين عاشيق ها چندان زياد نيست و نامهايي از آنها (در ادوار مختلف رشد هنر عاشيقي) در کتاب هاي تاريخ ادبيات ثبت شده و به يادگار مانده است.
عاشيق ها را بايد هنرمنداني ناميد که مساعي تمام براي حفظ آداب و رسوم، کرده و در بر پايي آيين‌هاي ديني و آرماني سعي فراوان کرده اند.
ساز عاشيق ها در مناطق مختلف آذربايجان با تفاوت هاي اندکي ديده شده است اين تفاوت در ظاهر ساز نيست بلکه شکل ساز در همه جاي آذربايجان تقريبا شبيه است و تفاوتي که در ساز عاشيق ها وجود دارد در سيم ها و پرده ‌ساز است.
تکامل ساز عاشيقي قوم ترک از دو سيم تا 9 سيم را در جاي جاي آذربايجان مي‌توان مشاهده کرد.
از ديگر فرق هايي که در اجراي هنر عاشيقي در مناطق مختلف آذربايجان وجود دارد در گروه نوازندگان است در برخي از مناطق از جمله تبريز و قره‌داغ عاشيق ها هنر خود را با استفاده از گروه نوازندگان مرکب از بالابانچي، قاوالچي و زورناچي به نمايش مي‌گذارند.
در برخي از ديگر مکان هاي آذربايجان از جمله شهرهاي مختلف آذربايجان‌ غربي هنرمند عاشيق ترجيح مي‌دهد به تنهايي و با اتکا به ساز خود هنرنمايي کند.
"ويژگي هاي اجراي برنامه عاشيق ها"
عاشيق ها در همه جاي آذربايجان و همواره هنر خود را ايستاده و با قامتي افراشته و ترجيحاً با لباس ويژه و رسمي که سنخيت و هماهنگي با لباس قديم منطقه دارد اجرا مي‌کنند.
عاشيق ها، گاها براي به هيجان آوردن شنوندگان و علاقه مندان اين هنر، در حين ايفاي برنامه از حرکاتي چون بالا و پايين بردن کاسه ساز يا بازوي ساز يا قرار دادن ساز در پشت گردن يا کوبيدن پاي بر زمين به خصوص به هنگام اجراي نغمه‌هاي حربي و حماسي استفاده مي‌کنند.
از ديگر ويژگي هاي اجرا به اين نکته نيز مي‌توان اشاره کرد که عاشيق ها با توجه به تن صدا و زير و بمي تارهاي صوتي‌شان اقدام به کوک‌کردن ساز مي‌کنند بدين صورت که عاشيقي که صداي زير دارد سازها مطابق با اين صدا و عاشيقي که صداي بم دارد ساز را بم کوک مي‌کند.
"نغمه‌هاي ايجاد شده با ساز عاشيقي"
تعداد آهنگ‌هاي ايجاد شده به وسيله عاشيق هاي استاد را 72 و 73 آهنگ ذکر کرده اند که با تاثير و تاثر از گسترش انواع موسيقي و آلت‌هاي موسيقيايي در دوران معاصر تعداد اين آهنگ ها به 140 مورد رسيده است.
برخي از آهنگ هاي عاشيقي به نام ايجاد کننده هاي آنها يا ارادت به برخي از افراد از جمله شاه خطايي، اکبري، کسمه‌کرم، حبيبي، امراهي، پناهي، حيدري و جمشيدي و غيره برخي به نام مکان هاي جغرافيايي چون اردوباد گوزللمه‌سي، ترکيه گرايلي‌سي، شاماخي، قره‌عيني، ميصري، شرقي، قره‌باغي و غيره مشهور شده‌اند.
بنا به سلايق و برخورد مردم مناطق با هنر عاشيقي برخي از آهنگ ها نيز در برخي از مناطق آذربايجان، طرفدار زياد يافته و به دفعات و مکرر اجرا شده و به نوعي اجراي بيشتر و تکرار آن آهنگ به بومي شدن آن نغمه در آن منطقه انجاميده است.
همچنين در بعضي از مناطق يک آهنگ گاها به دو نام يا در مکاني به نامي و در محيطي ديگر به اسمي ديگر اجرا شده است که براي نمونه مخمس تبريز در برخي از مناطق به نام آهنگ دستاني ناميده شده است.
آهنگ هاي نواخته شده توسط عاشيق ها را در يک جمع‌ بندي کلي مي‌توان به سه نوع آهنگ يعني آهنگ هاي بلند (يوخاري هاوا)، آهنگ هاي کوتاه (آشاغي هاوا) و نغمه‌هاي ميانه (اورتا هاوا) تقسيم کرد.
آهنگ هاي بلند طالب صداي بم هستند و بايد ساز به صورت بم کوک شده و آهنگ هاي کوتاه گرايش به صداي زير دارند.
بنا به ادعاي عاشيق هاي چيره‌دست آهنگ هاي بلند خوانندگان آنها را خسته نمي‌کنند ولي نغمه‌هاي کوتاه با توجه به ويژگي هايشان اجراي سختي دارند و سبب خستگي عاشيق ها مي‌شوند.
در تقسيم‌بندي آهنگ ها نيز آهنگ هاي موسوم به کسمه (کسمه ديوان، کسمه کوراوغلو، کسمه کشيش اوغلو) برخي از گؤزللمه‌ها (تره‌کمه گوزل لمه‌سي، اوردوباد گوزل لمه سي، کرم گوزل لمه سي)، گرايلي‌ها (همدان گرايلي‌سي، اووچي‌گرايلي‌سي، ترکيه گرايلي‌سي)، تجنيس‌ها (معمولي و جيغالي تجنيس) تاجيري، قهرماني، قارص، غربتي، يانيق کرم، دستان، قوجاقارتال و ... جزو آهنگ هاي بلند هستند.
در نغمه‌هاي مياني نيز آهنگ هايي چون قره‌عيني، آراز، عسگري، ماهور، قره‌باغ، هشتري، شور، کوراوغلو حربي، سالاما و غيره جاي مي‌گيرند.
در آهنگ هاي پايين نيز آهنگ‌هايي چون سماعي، بهمني، کسمه‌هجراني، شيرواني، پناهي، شرقي و کوراوغلو به چشم مي‌خورد.
استفاده از پرده هاي ساز عاشيقي نيز با آهنگ ها و زير و بمي ملودي‌هاي نواخته شده ارتباط دارد
در شکل اوليه پيدايش و زايش آهنگ هاي عاشيقي نيز فولکلور جاي ويژه‌اي دارد آهنگ ها و نغمه‌هاي هنر عاشيقي پيوند بسيار نزديکي با فولکلور دارد و شايد بتوان اين ادعا را اثبات کرد که ملودي‌هاي عاشيقي از انواع هنر فولکلوريک آذربايجان محسوب مي‌شوند.
بنا به بررسي‌هاي محققان، نواهاي عاشيقي به همراه خلق داستان ها ايجاد شده‌اند و بدين صورت که همراه با تعريف داستاني نغمه‌هاي موسيقي در روايت آن ايفاي نقش مي‌کردند که بعدها آهنگ هاي اين هنر به صورت مستقل نيز به اجرا درآمدند.
در دوره‌‌هاي بعدي اجراهاي آهنگين فولکلوريک هنر عاشيقي مقام‌هاي رسمي موسيقي را نيز درک کرده و عاشيق هاي چيره‌دست با ساز، ملودي و نغمه‌ها و نواهاي مقامي چون گاه، سه‌گاه، شور و بيات را اجرا کرده‌اند و امروز نيز اين آواها پرده ‌به‌ پرده، نغمه ‌به ‌نغمه، صوت به صوت و سينه به سينه اجرا مي‌شود.
ساز عاشيقي از دو قسمت چاناق (کاسه) و دسته (بازو) تشکيل شده که کاسه ساز از جنس عمدتا درخت توت و دسته نيز از درخت گردو (از ساير درختان نيز ساخته مي‌شود) تشکيل شده است.
پرده‌هاي ساز که از انواع الياف مصنوعي و حتي در ازمنه قديم از روده گوسفند بودند، بر روي دسته (بازو) قرار مي‌گيرند و موقعيت دسته ساز را قسمت به قسمت از صداي بم تا زير گسترش مي‌دهند.
پر کاربردترين پرده ساز عاشيقي را شاه پرده مي‌گويند.
بر روي کاسه ساز برخي از عاشيق ها کنده کاري‌ها و منبت‌ها و معرق‌کاري نيز انجام شده و برخي از سازهاي قديمي نيز به عنوان ميراث بزرگي از هنر و فرهنگ منطقه در موزه‌ها و گنجينه‌هاي جهان نگهداري مي‌شوند.
"شعر عاشيقي"
هنر عاشيقي از گونه‌هاي ادبيات شفاهي مردم آذربايجان محسوب مي‌شود، هر آنچه در ادبيات شفاهي مکتوم است ويژگي‌هايش را در هنر عاشيقي نيز مي توان ديد، به گونه‌اي که در شعر و داستان عاشيقي، به وفور به رسوم و عادات، شيوه‌هاي زندگي، تلاش، مردمداري، خواسته ها و آرزوها، علايق و ... بر مي‌خوريم.
دوري از دنياگرايي، مردي و مردانگي، انسان دوستي، مبارزه با ظلم، حق خواهي و عدالت‌جويي از موضوع هايي هستند که شعر عاشيقي را با مسايل مختلف زندگي پيوند مي‌دهند.
همچنين در مطالعه آثار باقيمانده از شاعران عاشيق يا عاشيق ها‌ي شاعر، به خوبي وضعيت سياسي زمانه انعکاس يافته که در روشن ساختن بسياري از مسايل نقش آفريني مي‌کند.
شعر عاشيقي نيز مانند خود لفظ عاشيق يا ساز عاشيقي که به نام هاي اوزان و قوپوز در تاريخ ثبت شده‌اند، در ازمنه قديم نام ويژه خود را داشته است.
اين شعر ـ يعني شعر وابسته به صفت عاشيقي ـ در زمان قديم "سوي" خوانده مي‌شد و شاعر لقب "سوي‌چي" را داشت که بعدها سوي به "قوشما" تغيير نام داد و در دوره‌هاي بعد، قوشما خود نوعي از شعر هنر عاشيقي خوانده شده است.
در کتاب دده قورقود با نوع اوليه شعر عاشيقي يعني "سوي" مواجه مي‌شويم، سوي قديم از نظر ساختار شعري همچنين از نظر صناعت شعري دچار نوعي پريشاني است شعري است که وزن و قافيه منسجمي ندارد و صرفا آهنگش در اتکا به قوپوز شکل مي‌گيرد.
شعرهاي شاعران عاشيق نيز تاکنون با توجه به ويژگي‌ بالا گرايش به انواع شعر هجايي داشته و به همين خاطر است که وزن و نوع اين شعرها در قالب هجا انسجام مي يابد و شعر عروضي کمتر در ميان اشعار عاشيقي ديده مي شود.
در انواع شعر عاشيقي از 4 و 5 هجا و 7 هجا و 8 هجا و 11 هجا و 12 هجا تا 16 هجا در انواع مختلف چون تصنيف، باياتي، قوشما، ديوان و غيره ديده مي‌شود.
شعرهاي اوليه ادبيات عاشيقي بنا به اقوالي، "باياتي" هستند.
باياتي‌ها نوعي از شعر عاشيقي‌اند و البته اجتماعي که در چهار مصراع و هر مصراع 7 هجا سروده شده‌اند.
از طريق باياتي است که راه ورود به ساير انواع شعري در صفت عاشيقي گشوده مي‌شود.
بنا به تحقيقاتي، با ايجاد تنوع در شعر عاشيقي و گسترش انواع شعر عاشيقي، ساز عاشيقي نيز تکامل يافته و ابعادش گسترده شده و مناسب اجرا براي اشعار خلق شده را يافته است.
افزايش تعداد سيم هاي ساز عاشيقي تا 9 سيم نيز ارتباط مستقيم با گسترش انواع شعري دارد.
در هر صورت در هنر عاشيقي، ساز و کلام و موسيقي و متن و موسيقي و متن وحدتي ايجاد مي‌کنند که اين وحدت باز هم و وجود فرد عاشيق و ايفاگري هنري‌اش معنا مي‌يابد و با اين ويژگي‌هاست که عاشيقي هنري جانبه و چند وجهي و صد البته جامع از شعر، گويندگي، خوانندگي، موسيقي و تئاتر است.
رابطه نزديکي در هر صورت بين نغمه‌هاي عاشيقي با نوع شعر وجود دارد و شايد بتوان اين نکته را بدين صورت شرح داد که بسياري از آهنگ هاي هنر عاشيقي براي انواع شعر ساخته شده‌اند و به همين دليل است که در نغمه‌هاي عاشيق ها به اسامي آهنگ‌هايي در قالب انواع شعرها يعني گرايلي، تجنيس، ديواني قوشما و مخمس بر مي‌خوريم و حتي برخي از پژوهشگران آهنگ هاي عاشيقي را با توجه به نوع شعر آن تقسيم‌بندي کرده‌اند که ملودي‌هاي گرايلي، آهنگ هاي تجنيس، باياتي‌ها و نغمه‌ها قوشما از آن جمله‌اند.
در کنار انواع شعر عاشيقي که بنا به قافيه، وزن و کاربرد کلمات تقسيم مي‌شوند، از نظر مضمون نيز شعر عاشيقي به انواع مختلفي تقسيم‌پذير است.
تقسيم ثانويه را بايد وابسته به صنايع بديعي و مهارت‌هاي شعري دانست، هر چند بسياري از محققان در زمينه انواع شعر عاشيقي بصورت پيوسته تقسيم مربوط به صناعت را نيز جزو انواع شعر عاشيقي آورده‌اند.
درست است که انواعي چون استادنامه، دئييشمه، تجنيس، شعر بي‌نقطه را مي‌توان نوع مستقل از سروده‌هاي عاشيقي قلمداد نمود ولي خود شيوه منحصر با ويژگي خاص محسوب نمي‌شوند بلکه در قالب‌هاي شعري چون قوشما، گرايلي و ديواني متجلي مي‌شوند.
براي مثال تجنيس در اشکال مختلف در ادبيات عاشيقي بروز و ظهور کرده که نشان دهنده ذوق بالاي هنرمندان است.
از جمله تجنيس‌هاي با کاربرد ويژه در شعر عاشيقي جيغاتي تجنيس، تجنيس حروف و دوداق دئيمز است که سرودنشان نيز مشکل و دشوار است.
برخي از ادبيات شناسان تجنيس را نوع ويژه اي از شعر عاشيقي عنوان کرده اند در صورتي که تجنيس صرفاً مهارت در کاربرد قافيه و رديف همسان با معاني مختلف است و در شيوه سرودن عين قوشماست با همان قوافي.
از ديگر صناعت‌هاي شعر عاشيقي، ‌ مي‌توان به وجودنامه، معراج‌نامه، احوالات آخرت و قيامت، دوداق‌دئيمز، اشعار بي‌نقطه، جيغالي، جيغالي تجنيس، اشعار بي‌سايه ، وارون حروفات اشاره کرد.
در وجودنامه، عاشيق از مراحل هستي شامل کودکي، جواني، پيري و مرگ سخن مي‌گويد و اين مراحل را به تصوير مي‌کشد که نوعي از استادنامه محسوب مي‌شود.
معراج نامه شعري از اشعار عاشيقي را با مضمون معراج پيامبر اسلام (ص) در بر مي‌گيرد.
در شعر احوالات قيامت نيز عاشيق از اخبار قيامت سخن مي‌گويد.
در دوداق دئيمز عاشيق حرفهايي را انتخاب مي‌کند که به هنگام قرائت شعر، لب‌ها همديگر را در نمي‌يابد و لمس نمي‌کند.
اشعار بي‌نقطه نيز کاربردش در شعر عاشيقي آذربايجان ايران که با استفاده از الفباي عربي خلق مي‌شود مي‌توان ديد و آن استفاده از حروفي که نقطه ندارند است.
جيغا و جيغالي تجنيس نيز از ديگر مهارتهاي شعر عاشيقي بشمار مي‌روند. در اين نوع، عاشيق در شعري که مثلاً به قوشما سروده شده، يک باياتي با همان قافيه در اثناي سروده بکار مي‌برد.
در نوع شعري بي‌سايه عاشيق از مفاهيم مجردي چون ملائک، جهنم و بهشت، توبه، پيامبر، خورشيد، ماه، ستارگان، آب، باد، آيينه و سلام سخن مي‌گويد که از خود سايه‌اي ندارند.
صنعت، در شعر عاشيقي از مهارت‌ها و توان و دانش عاشيق سرچشمه مي‌گيرد و وسعت علم و آگاهي عاشيق و ميزان آشنايي‌اش به ادبيات و صنايع ادبي مي‌تواند موثر در زيباسازي کلامش باشد.
"محيط ‌هاي عاشيقي"
يکي از ميراث‌هاي هنري آذربايجان، اشعار و موسيقي فولکلوريک و ويژه عاشيقي است و دامنه اين ميراث به حدي گسترده است که مي‌توان ادعا کرد اين ثروت، گنجينه‌اي گرانبهاست که هرگز تمام نمي‌شود.
هنر تمام ناشدني عاشيقي در ذات خود با روحيات و خلقيات مردم در هم آميخته و به همين خاطر است که اقوامي که در هر يک از اقليم‌هاي سرزمين آذربايجان يا جهان زندگي مي‌کنند، با هنر عاشيقي غريبه نيستند، به خصوص نسل قديمي‌تر که هنوز هم در سينه خود اشعار، داستان ها و حکايت‌هايي از عاشيق ها و خاطراتي از رونق بخشي اين هنرمندان سيار به مجالس شور و شادي شان را محفوظ دارند.
هنر عاشيقي که از پدران و اجداد آذربايجان به نسل حاضر به ارث رسيده، سرشار از معنويت، جسارت، صميميت و محبت و عاطفه است و به خاطر ويژگي‌هايش که محورش انسان و زندگي اجتماعي و معنويات مربوط به انسان است در تمامي مناطق آذربايجان گسترده شده، به طوري که هيچ نقطه اي از آذربايجان را نمي‌توان يافت که اين هنر بدانجا راه نيافته باشد.
در گذشته نه چندان دور مجالس شادماني، مراسم سور، يا عروسي در دهات آذربايجان غربي، بي‌وجود عاشيق برگزار نمي‌شد، عاشيق ها به واسطه هنرساز زني و ويژگي‌هايي که در شعر عاشيقي وجود دارد در قلب و دل مردم، به خصوص روستائيان راه يافته‌اند.
عاشيق بنا به موقعيت اجتماعي خود با طبقات زحمتکش و کشاورز روستاها بيشتر مأنوس بوده و به خاطر همين مساله است که امروزه در روستاهاي آذربايجان، عاشيقي هنوز از رونق و احترام خاص برخوردار است.
امروز نيز با وجود کمرنگ شدن نقش عاشيق ها در زندگي اجتماعي، باز هم عاشيق ها، هنرمنداني را شامل مي‌شوند که در سينه، ساز حمايل مي‌کنند و در زبان، آواز و ترنم مي‌سازند و دشت به دشت و کوه به کوه و روستا به روستا مي‌گردند، آيين‌ها بپا مي‌دارند و در مراسم شادي مردمي اشتراک مي‌جويند و مردم را به وطن دوستي، جوانمردي، اخلاق و معنويات فرا مي‌خوانند و با اين هنر در زنده ‌ماندن بخش بزرگي از ادبيات شفاهي مردم موثر واقع مي‌شوند.
براي اينکه بتوانيم مناطقي که در پرورش عاشيق ها ايفاي نقش کرده‌اند را بشناسيم بايد از دوره‌اي که آثار مکتوب از هنر عاشيقي در دست است شروع بکنيم و آن مربوط به قرن دهم هجري و آغاز نهضت ادبي شاه و اسماعيل خطايي و شروع دوره صفوي است.
علت اينکه از عاشيق هاي قبل از قرن دهم هجري، اطلاعات کمتر‌ي در دست است شايد اين باشد که تذکره نويسان قرن هاي قبل توجه چنداني در ادوار گذشته به ادبيات فولکلوريک نمي‌کردند و اصولا عاشيقي و شعر شفاهي را در جرگه هنر راه نمي دادند و به نوعي اين هنري که برخاسته از جامعه است را هنر نمي‌پنداشتند.
قبل از دوره صفوي، تذکره‌ها اگر به عاشيقي هم پرداخته‌اند و شعري هجايي در انواع شعر عاشيقي ثبت و ضبط کرده‌اند به واسطه مشهوريت هنرمند و سروده‌هايي که قالب هاي عروضي داشته‌اند، بوده است.
تاريخ مکتوب هنر عاشيقي نشان مي‌دهد از اولين عاشيق‌هايي که آثاري از آنها در دوره صفوي مکتوب شده " عاشيق قرباني" است.
اين عاشيق مشهور به واسطه تولدش در روستايي به نام "ديري لي"در محال تبريز، به "دبري لي قرباني" مشهور است.
قرباني از اولين عاشيق هايي است که به عنوان عاشيق استاد و در مرحله عالي هنر عاشيقي به روايت اسناد تاريخي و تذکره‌ها قرار گرفته است.
شعرهاي عاشيق قرباني مملو از مسايل اجتماعي است و علاوه بر روحيات اجتماعي، اخلاقي و مذهبي در شعر وي با انتقادهايي از فرومانروايان نيز رو به رو مي‌شويم.
وي همدوره شاه اسماعيل و در مرحله آغازين نهضت ادبي شاه ختايي قرار دارد.
هر چند از وفات و زندگي‌اش اطلاع دقيقي نيست ولي به استناد سروده‌اي که به شاه اسماعيل دارد همعصر بودنش با شاه اسماعيل و آغاز دوره صفويه محتمل است.
وي در قوشمايي خطاب به شاه اسماعيل، از حکمرانان وي زبان به انتقاد باز مي‌کند و به موطنش اشاره مي‌کند.
بانگاهي به اشعار عاشيق هاي دوره‌هاي مختلف ادبي، حادثه، واقعه، موضوع و مطلبي از زندگي اجتماعي و حيات جمعي مردم آذربايجان را نمي‌توان يافت که صدا و انعکاس از آن در شعر عاشيق ها موجود نباشد.
کلام و زبان عاشيق ها را با اين ويژگي ارزنده بايد ترجمان آمال مردم خواند و براي همين منظور است که آذربايجاني به هر کجا که پاي نهاده، عاشيقي نيز در آنجا پيدا شده و به نقل غم ها و شادي‌هاي مردم و آرزوهاي آنها پرداخته است و بحق بايد گفت چيزي که باعث ماندگاري اين هنر شده و ارج و منزلت عاشيق ها را دربين مردم سبب ساز گشته، قابليت حفظ اشعار آنها و نزديک بودن يا عين زندگي بودن اشعار عاشيق ها با جامعه آرماني بوده است.
هنر عاشيقي دوره قاجار نيز، متاثر از مبارزات قهرماني به نام قاچاق نبي عليه ظلم تزار روسيه، فئودال هاي محلي و حکومت قاجار است و خود به سوژه‌اي مهم در شعر عاشيقي تبديل شده و پيرامونش داستان‌ها و نغمه‌هايي ساخته شده‌است.
در ادوار مختلف همه مناطق آذربايجان در صنعت عاشيقي مطرح بوده‌اند اما شهرهاي تبريز، محال قاراداغ، اروميه، زنجان موثر تر بودند.
مطالعات تاريخي نشان مي‌دهد که از اولين محيط‌هايي که در مرکز ايجاد کانون‌هاي هنر عاشيقي قرار مي‌گيرند محال تبريز و قاراداغ است. در هنر عاشيقي، تبريز به تنهايي خوش درخشيده و هنرمندان والايي تربيت کرده است. تبريز را مي‌توان شهر هنر ايران ناميد.
محال قاراداغ از جمله مناطق آذربايجان است که خاک هنر خيزش عاشيق‌هاي گرانقدري را پرورش داده و از هر روستاي آن مي‌توان ترنم ساز و صداي دلنشين آواز عاشيقي را به گوش جان شنيد در طول تاريخ نيز اين منطقه در هنر عاشيقي داراي اهميت بوده به طوري که از منظر تاريخي تبريز و قاراداغ عاشيق هاي بزرگي چون عباس توفارقانلي و خسته قاسيم را پرورانده و قرباني اولين عاشيق مکتوب ادبيات فولکوريک عاشيقي نيز از اين محال است.
در داستانهاي عاشيقي نيز به جغرافياي اين محال زياد بر مي‌خوريم که نمونه‌اش داستان هاي عباس و گولگز، عاشيق غريب، عليخان و پري‌خانم، اصلي و کرم و شاه اسماعيل است.
در نغمه‌هاي مختلف عاشيقي نيز با نام آهنگ هاي ويژه منطقه قاراداغ برخورد داريم و چند آهنگ نيز به اين مکان اختصاص يافته است که از جمله آهنگ‌هاي مخصوص غربتي و شکسته، مربوط به اين محال است.
اين منطقه در ايفاي هنر عاشيقي، ويژگي خود را دارد، يعني اينکه هنر عاشيقي با کمک زرنا، بالابان و قاوال انجام مي‌شود.
از دوره‌هاي تاريخي گذشته اگر فاصله بگيريم در قرن بيستم نيز اين منطقه عاشيق هاي بزرگي را تحويل جامعه کرده است.
در دومين مکاني که مي‌توان به عنوان يک مجموعه در مکانهاي عاشيقي از آن نام برد، محال اروميه شامل شهرهاي سلماس، خوي، ماکو و نقده است.
مکان هاي عاشيقي را مي‌توان به عنوان مکتب عاشيقي نيز نامگذاري کرد که بعد از مکتب تبريز، قاراداغ و مکتب اروميه از اهميت زيادي در هنر عاشيقي برخوردار است، در اين محيط (مکتب اروميه) نيز عاشيق‌هايي پديدار شده و به قلب‌ها راه يافته‌اند.
در بين عاشيق هاي در قيد حيات محال اروميه، با نام هاي بزرگي چون عاشيق دهقان، عاشيق بولوت، عاشيق ميرزا علي سلماسي و عاشيق مناف رو به رو مي شويم.
اين محيط عاشيقي، تاثير زيادي بر روند و شکل‌گيري هنر عاشيقي در ترکيه که به نام مکتب اناتولي از آن ياد مي‌شده داشته است و روابطي بين محيط‌ هاي عاشيقي اروميه و آناتولي ايجاد شده که خصوصاً امروزه اين تاثير را در قارص و ايغدير مي‌توان ملاحظه کرد.
اگر به تاريخ ادبيات عاشيقي و تاثير عاشيق‌هاي اروميه بر هنر ترکيه اشاره کنيم مي‌توانيم به سفر هنرمند عاشيق قصاب اوغلو حسين (بالوولو مسکين) به استانبول در دفعات مکرر و تاثيرش بر آن ديار اشاره کنيم.
در بين داستان هايي که از زبان عاشيق ها در محال اروميه زياد شنيده مي‌شود به داستان کوراوغلو، اصلي و کرم، عاشيق غريب، و شاه‌صنم و غلام حيدر بر مي‌خوريم.
از نظر تنوع آهنگهاي ساز نيز، محال اروميه با شهرهاي اقماري اش جايگاه ويژه اي براي خود کسب کرده است. هجراني، خوي امراهي، شکريازي، تاجري، محترمي. شرقي، قره عيني، اروميه گوزلله‌مه‌سي، حلبي، سماعي و روضه گرايلي از آهنگ هاي پر کاربرد در بين عاشيق هاي محيط اروميه هستند.
در منطقه اروميه منطقه روستايي دول ديزج در صنعت عاشيقي جايگاه منحصري دارد به طوري که عاشيقهاي مشهور دولي که در تاريخ ادبيات نامشان نيز ذکر شده يعني دوللي مصطفي، دوللي محمد و دوللي ابوذر، از اين روستا برخاسته اند و تعداد عاشيق‌هايي که در اين مکان و محيط رشد کرده اند را تا حدود 200 نفر هم ذکر کرده اند.
نفوذ ادبيات عاشيقي محال اورميه و شهرهاي اين بخش را هنوز هم مي توان در قهوه خانه ها و چايخانه هاي بين راهي شهرهاي اروميه، خوي، سلماس و ماکو مشاهده کرد.
هنوز هم اجراي عاشيق ها در اين مناطق باعث جمع آمدن عده کثيري به خصوص در مناطق روستايي براي شنيدن قصه هاي عاشيق ها مي شود.
در قهوه خانه ها گاهي نقل يک داستان عاشيقي روزها و ماه ها طول مي کشد.
هنوز در روستاهاي اين محال استفاده از عاشيق ها در مراسم عروسي رواج دارد.
در روزگاري نه چندان دور، عاشيق هاي اروميه از جمله عاشيق درويش و عاشيق دهقان، داستانهايي را از طريق راديو به گوش شنوندگان‌شان، آن هم به صورت سريال مي رساندند.
صنعت عاشيقي در اروميه علاوه بر تاثيري که در هنر عاشيقي ترکيه و شهرهاي آن چون قارص و استانبول داشته، تاثير زيادي بر ايجاد هنر عاشيقي در منطقه از جمله اکراد، ارمني ها و آشوريان نيز گذاشته است.
از جمله عاشيق هايي که از اين اقوام، در منطقه مشهور هستند، عاشيق يوسف آسوري (آشوري) در اروميه، قول هارتون ارمني که به دده هارتون نيز مشهور است در اين منطقه از اين نمونه‌اند.
از هر دو اين عاشيق هاي آشوري و ارمني ،اشعار عاشيقي به زبان آذربايجاني به وضوح شنيده شده است.
با توجه به اينکه در سنت عاشيقي، دده بالاترين مقام عاشيق هاست و به آساني کسي را نمي توان د‌ده خطاب کرد ،مقام عاشيق هارتون سلماسي در اين هنر به خوبي مشخص مي‌شود.
عاشيق هارتون سلماسي، عاشيق نامداري است که آثار زيادي از وي به ترکي باقي مانده است. مناظره هارتون سلماسي با باوولو مسکين و رد و بدل شدن اشعاري بين آنها هنوز در بين مردم روستاي بالوو مشهور است.
در زمينه هنر عاشيقي در داخل ايران، از زنجان هم به عنوان کانون ديگري مي توان نام برد.
زنجان نيز در هنر عاشيقي از محيط‌ هاي موثري بوده، به خصوص مناطقي چون زنجان، ابهر، خرمدره و هيدج را مي توان از مکانهاي عاشيق خيز ذکر کرد.
در اين محيط نيز عاشيقي به تاثير از تبريز و قاراداغ به همراه ساز و بالابان و قاوال اجرا مي شود.
در اين مکان داستانهاي عاشيقي متعددي از جمله داستان عاشيق قرباني، خسته قاسم و داستاني ويژه بنام تسليم خان نقل مي شود.
در ساير مکان هاي ايران ،تفاوت هايي در سازهاي عاشيق ها و نحوه نواختن آنها ديده مي شود که از آن جمله است ساز پنج پرده اي و هفت سيمي و عدم استفاده از مضراب بدليل بافت خاص سيم سازهاي آنان است.
رسوخ صنعت عاشيقي را علاوه بر محيط هاي ترک زبان و منطقه آذربايجان در مکان هايي چون خراسان و فارس نيز مي توان مشاهده کرد.
خراسان در روزگاراني نه چندان دور يکي از مکان هاي مهم در هنر عاشيقي بوده و از اينجا نيز مبادلاتي بين عاشيق هاي خراسان و ترکمنستان وجود داشته و اين هنر شايد بدين طريق در ميان ترکمن ها گسترش يافته است.
دراستان فارس نيز در بين اقوام قشقايي، هنر عاشيقي و انسيت و الفت با ساز ديده مي شود.
در اين قوم هنر عاشيقي به صورت فردي و با اتکا به ساز بدون تيم همراه کننده انجام مي گيرد.
"تاثير فولکلور بر هنر و ادبيات عاشيقي"
فولکلور خزينه‌ا‌ي است گرانبها که به سان آيينه اي، سيماي مادي و معنوي هر جامعه اي را عکس مي کند.
در اين گنجينه ارزشمند، هستي، موجوديت، تاريخ، زبان، آداب و رسوم، باورها و بسياري از عادات مردم را مي توان ديد و با بهره گيري و شناخت از آنها مي توان به طريقه زندگي و فکر و انديشه آن قوم و ملت راه يافت.
براي شناخت عميق يک ملت و شناخت معنويات و علايق آن، بنا به نتيجه يک تحقيق علمي و اجتماعي، چاره اي جز شناخت فولکلور آن ملت نيست.
هر جامعه اي ويژگي‌هاي خاص فرهنگي همچون باورها، آداب و رسوم و رفتار به خصوص و ويژه خود را دارد که آن گروه اجتماعي و قوم با آن ويژگي‌ها اشتهار مي يابند و شناخته مي شوند و در واقع به تصريح جامعه‌شناسان، مردم‌شناسان، مورخان علمي، فرهنگ شناسان، ديرين‌شناسان و بسياري ديگر از محققان، شناخت و مطالعه فولکلور و مباني فولکلوريک يک جامعه، مباني اصلي در تبيين و تشريح ماهيت و موقعيت فرهنگ است.
فولکلور مرکب از دو واژه folk به معناي توده مردم و lare به معناي دانش و معرفت است.
فولکلور را بايد دانش عاميانه از يک اجتماع، گروه، قوم، ايل و طايفه ناميد که اين دانش اساسا و اصالتا مبتني بر مباني شناخت و آگاهي اجتماعي است.
فولکلور در سطح بسيار بالايي حس‌هاي نجيب انساني را در قالب داستان ها، افسانه‌ها، مثل‌ها و شعرها و آداب و رسوم مردمي تربيت مي کند که عشق به ميهن، وابستگي به زادگاه و ايل و طايفه، طبيعت گرايي، احترام به تلاش انساني، احترام به بزرگترها، خيرخواهي، صداقت در امانت و وفاداري، از جمله اين حس ها تلقي مي شوند که اين حس‌ها در آثاري که در کلام و زبان عاشيقها جاري است مملو و آکنده است.
مردم آذربايجان بنا به پيشينه تاريخي، فولکلور خاص خود را دارند و گستردگي اين بخش فرهنگي طوري است که محققاني که در اين زمينه تفحص داشته اند را به تفکر و حتي تعجب وا داشته است.
در خصوص فولکلور آذربايجان با وجود ديرينه بودن آن، محدوديت منابع مکتوب و اسناد وجود دارد و اين محدوديت باعث مي شود که زواياي فولکلور براي محققان و مردم ناشناخته باقي بماند.
با اين وجود بخش اعظمي از مباني فولکلوريک در ادبيات شفاهي آن محفوظ و مستور است که با موشکافي در اين بخش از ادبيات تا حدودي مي توان به کشف وجه نامکشوف فولکلور نايل آمد.
هنر عاشيقي با توجه به پيشينه‌اي که دارد و جايگاهي که در بين مردم و فرهنگ مردمي آذربايجان داشته خود به عنوان منبعي مهم در بازشناخت تاثير فولکلور مورد توجه پژوهندگان بوده است.
بخش عظيمي از فولکلور آذربايجان را در قصه‌ها، داستان ها و اشعار هنر عاشيقي باقيمانده در مناطق مختلف آذربايجان مي توان يافت.
داستان هاي عاميانه از محکم‌ترين عوامل و فاکتورهاي ارتباطي ميان نسل ها محسوب مي شوند.
يکي از انواع اساسي ادبيات عاشيقي داستان است.
در واقع داستان ها يکي از انواع بسيار رايج فولکلور آذربايجان است و داستان آن نوع حکايت بلند و پر ماجرايي است که نوع شفاهي آن مبناي فولکوريک دارد.
بخش اعظمي از هنر عاشيقي در داستان سازي و داستان گويي خلاصه مي شده . داستان سازي و نقل داستان در واقع عجين با هنر عاشيقي است.
داستان هاي عاشيقي اگر از شاخه هاي فولکلوريک آذربايجان محسوب مي شود علتش در اين موضوع نهفته است که با تاريخ و آرزوها آميخته است و اين ادبيات در حافظه مردم زيسته و از زباني به زبان ديگر انتقال يافته است.
نگاهي به هنر عاشيقي در بستر تاريخ نشان مي دهد که عاشيقها به وفور، داستانها ساخته اند و آن را براي مردم نقل کرده اند و در هر نقلي چيزي به آن افزوده اند و آن را در طول تاريخ داده و پيرايش‌اش کرده اند تا شکل عامه پسند يافته و در گذشته هاي دور مردم با هر بار شنيدن آن داستان تقاضا براي باز شنيدنش را در وجود خود به تمام معنا احساس کرده اند که اين نيز از ويژگي هاي جذابيت ذاتي و نهفته درهنر عاشيقي آذربايجان است.
عاشيق هاي آذربايجان در ساخت داستان، شعر و نثر را با هم ترکيب کرده اند و با اين ترکيب هنر جلب و جذب و حفظ شنونده را يک جا بکار گرفته اند.
در داستانهاي عاشيقي. افسانه، اسطوره، حماسه، عشق، محبت و صميميت از عناصر ذاتي به حساب مي آيد.
داستان هاي عاشيق هاي آذربايجان را بايد در مجموع در دو گونه ويژه جاي داد.
داستان هاي حماسي که داستانهاي دده قورقود، قاچاق نبي، کوراوغلو و شاه اسماعيل از اين دسته اند. اين نوع داستان ها در بين مردم آذربايجان به داستان هاي قهرماني "ايگيدليق دستاني" اشتهار دارد و نوع دوم که داستان هاي غنايي را تشکيل مي دهند در فرهنگ عامه به "محبت دستاني" مشهورند.
اصلي و کرم، عباس و گولگز، عاشيق غريب و شاه صنم، طاهره و زهره و غيره از نمونه‌هاي انواع داستانهاي غنايي هنر عاشيقي هستند.
در داستانهاي حماسي، عاشيق دليري‌ها، مبارزات، ستيزها و پيکارهاي قهرمان و قهرمانان را در مقابل زورگويان و سياه بازان تاريخ نقل مي کند و از قول آن قهرمانان، آرزوهاي مردم در اوج آن ترنم مي شود و آمالش را با سرنوشت مردم پيوند مي زند و اين نوع داستان براي جذاب بودن زماني که با عشق آميخته مي شود رنگ صميمي تري مي گيرد.
اما داستان هاي غنايي مملو از عاطفه، محبت، عشق، دلدادگي، دربدري، شيفتگي و حسرت هستند که خيال رها شده عاشيق را به همراه ساز و نوا به شنونده منتقل مي کند و شنونده را به دنيايي از کمال رهنمون مي‌سازد.
عشق در اين داستان ها چيز بسيار مقدسي است که عاشيق براي پيوستن به معشوق، مشکلاتي را به جان مي‌خرد، حتي در راه وصال يار از مرگ نيز نمي هراسد و به عاشق حق (حق عاشيقي) ملقب مي شود.
محققان در اين نکته که ادبيات شفاهي از جمله يافته هاي ارزشمند فولکلور هستند متفق‌القول اند و حتي نويسنده اي ادعا دارد که ادبيات نيز ريشه در فولکور دارد.
ادبيات شفاهي آذربايجان از نظر تنوع موضوع، بسيار گسترده است، به طوري که اين قسمت از ادبيات آذربايجان از داستانهايي که مردانگي و جوانمردي، انسان دوستي و روحيه نوع پرستي در آن موج مي‌زند گرفته تا اشعاري که احساسات و عاطفه لبريز از روحيه آزادگي و وطن پرستي و غيره در آنها مضامين هميشه مکرري هستند، مثال هاي فراواني دارند.
به اعتقادي ادبيات شفاهي بيش از آثار مکتوب با تاريخ، آرزوها، خواسته‌ها و عناصر اجتماعي مردم پيوند مي يابد و حديث نفسي مي شود که آمال آنان در آيينه آن منعکس مي شود که البته اين آمال ويژگي منحصر به فرد بودن را هميشه حفظ مي‌کند.
آداب و رسوم عروسي جايگاه ويژه‌اي در فولکلور هر جامعه اي داشته که در روزگاران نه چندان دور ،اين بخش از زيست اجتماعي مردم آذربايجان با وجود عاشيق معنا مي‌يافته است که امروز کم رنگ شده و به سوي حذف پيش مي‌رود.
در عروسي ها، با تعريف از عروس و داماد و خانواده‌هاي آنها و افراد حاضر در مجلس، رونقي به عروسي بخشيده مي‌شد که اين تعاريف عمدتا در مقابل اخذ وجه انجام مي‌شد يا درخواست يک داستان خواندن ،شعر و نغمه‌هاي درخواستي از عاشيقها به حفظ و غنا بخشي اين هنر کمک شاياني مي‌کرد.
عاشيق ها علاوه بر شعر سازي و داستان‌سرايي با شرکت جدي در مراسم عروسي و شادي‌هاي مردم در ايجاد سنن فرهنگي و آداب و رسوم نقش آفريني داشته و در حفظ و تداوم اين نقش نيز مسووليت‌هاي در خور توجهي را پذيرفته‌اند.
در روزگاراني نه چندان دور، هيچ عروسي را در هيچ نقطه‌اي در آذربايجان نمي‌يافتي که عاشيقي در آن هنرنمايي نکند و در به وجد آوردن و شور و حرارت بخشيدن به مراسم عروسي ايفاي نقش نداشته باشد. بسياري از هنرهاي عاشيقي چون دئييشمه، مجادله با ديگران عاشيق ها، داستان سازي و معماپردازي محصول همين مراسم عروسي است.
شعر عاشيق ها، خود از انواع معتبر فولکلور آذربايجان محسوب مي‌شود، در شعر عاشيق آمال مردم، آرزوها، حسرت و هر آنچه لازمه زيست مي باشد، متبلور و مترنم است.
جايگاه شعر و پيوند فولکلوريک آن جاي تامل بسيار دارد.
در دوران‌هاي گذشته شايد اولين شاعراني که شعر سروده‌اند، عاشيق ها بودند.
نوع ديگري از فولکلور مردمي، مثل ها و سخنان پندآموز و حکيمانه بزرگان است که اين نوع فولکلوريک در هنر عاشيقي مکان خاصي دارد.
سخنان بزرگان را که در فرهنگ ترکي به "آتالار سؤزو" مشهورند، در نوعي از انواع شعر عاشيقي و هنر عاشيقي چون باياتي و استاد نامه‌ها مي‌توان ديد.
استادنامه‌ها که در قالب قوشما سروده مي‌شوند ، نوعي از شعراند که عاشيق ها در اين گونه شعري، از پندها، نصايح و وصايا استفاده مي کنند.
مضمون شعر عاشيقي با زندگي و حيات مردم آذربايجان آميختگي دارد، به طوري که به دليل زندگي پيوسته عاشيق ها با مردم عادي، هيچ پديده اي در حيات اجتماعي مردم وجود ندارد که عاشيق ها درباره آن سخن نگفته باشند.
صداي عاشيق ها در واقع بر جهان آرزوها و آمال مردم است که اين ترجمان احساسات بودن را در همه انواع شعر عاشيقي به خصوص اشعار با قالب‌هاي گرايلي و قوشما مي‌توان اشاره کرد.
در بطن سادگي و بي‌پيرايگي شعر عاشيقي، نمونه‌هايي از عرفان نيز وجود مي‌يابد و خود را نمودار مي کند.
در کنار تاثير از فولکلور و فرهنگ و دانش، عاشيق هاي بزرگ و استادي چون عاشيق علعسگر، خسته قاسيم و بالوولو مسکين و ديگران تاثير بسيار عميقي از قرآن مجيد و ادبيات عرفاني نيز گرفته‌اند.
در زبان عاشيقها ،مدح حضرت محمد (ص)، امامان معصومين بخصوص حضرت علي (ع) فراوان بچشم مي‌خورد.
در هر صورت در تمام انواع شعر عاشيقي و نثر، اين نوع هنري چه در قالب داستان حماسي و اسطوره‌اي باشد، چه در قالب داستاني عشقي، چه در قالب شعري چون قوشما، گرايلي، مخمس، تجنيس، ديواني و يا غيره باشد و چه با موضوعاتي چون استاد نامه، وجود نامه، دوداق دئيمز و غيره باشد، با مضاميني چون حب وطن، زواياي زندگي بشري، درد غربت، احترام به استاد، احترام به پدر و مادر، ‌آيين دوستي و دوست داشتن و دوست داشته شدن، آرزوهاي انساني، دردمندي و بي‌دردي، شعر و آيين همسفري، طبيعت‌گرايي و عناصر طبيعت چون گل و شکوفه و جفاي خار و مظاهري از طبيعت زيبا چون کوه، دشت، دريا، آب، باران، دود، آتش و پرندگاني نظير مرغابي، درنا رو به رو مي‌شويم .
در مضامين شعري و نثر عاشيقي فراوان مبارزه با ظلم و تعدي، دفاع از حق و حقيقت خير خواهي جستجوگري، شکايت از روزگار، جفاي نادوست و نارفيق، دل و دلدادگي، کوتاهي عمر، خوشبختي و سعادت، بخت و اقبال، مهمان‌نوازي، نفرت از کارهاي بد، کدورت و کدزدايي، سختي‌هاي زندگاني، اهميت کار. هم صحبتر و اهميت همدرد و هم صحبت عاقل، پند و نصيحت و نکته ذاتي، عشق و محبت، عدل و انصاف، مرگ و نيستي، آزمودگي و ازمايش، خودشناسي، ايمان و باور، صلح و توصيف گسترده زيبايي‌ها، احسان و دستگيري از درمانده گشاده‌رويي برادري کردن و احوال اخوت، ساده‌زيستي، صميمت مردانگي و جوانمردي و شکايت از هجران و آرزوي وصال به چشم مي‌خورد.
 
جواد زاهدي
 
 
در زیر چند نمونه از اشعار عاشیق ها را می خوانیم:

شعر: عاشیق علی عسگر

 

آچیق باشدا اگر اولسا بیر دیلبر

 اوندا بو نیشانلار معین گرک

 اندامی ایینه قدی معتدیل

 شیرین دانیشبان خوش گولن گرک

 سیاه زولفو قامتینه تن گرک

 یاشادیغجا جوانلاریلان ایله نه

 بیر حیجاب دا بیر پرده ده ایله نه

 نیطقی نفسیندن جانلار دیلله نه

 شیرین دانیشبان خوش گولن گرک

 توووز کیمی جیلوه له نه هر سحر

 بزک وره جمالینا سر به سر

 دیندیر مه یش وره کونول دن خبر

 ایشارت آنلاییپ حال بیلن گرک

  آی ترلان دور ساللان بخته ور بالا من اوللم

یاناقی لاله نین یاناقی کیمی

لبلری یاقوتون کناری کیمی

 بیر دانه نا سوفته میرواری کیمی

 باشدان آیاغادک آغ بدن گرک.

 آی ترلان دور ساللان بخته ور بالا من اوللم


محبت - داغلی ایواز

منی نه گونلره سالدی محبت
اونونلا باغلادیم هر بیر سؤزومو
دوز آچدیم همیشه اونا گؤزومو
بعضن قربان وئردیم اونا اؤزومو
گؤردوم خیاللارا دالدی محبت
منی نه گونلره سالدی محبت
..
دائیم من دن قاباق دوردو آیاغا
باخدیغیم قیزلارا قویدو قاداغا
بیلمم نه ایچون منی وئردی قاباغا
اؤزو یاری یولدا قالدی محبت
منی نه گونلره سالدی محبت؟
..
محبت کی واردی ، بیر آغیر یولدو
گونده نئچه دفعه بوشالدی دولدو
او قدیر سواللاریم جواب سیز قالدی
نه بیلئیدیم آخی تالامندی دونیا
منی نه گونلره سالاندی دنیا
..
اونون اوچون پوچ اولور آرزو دیلک ده
طوفاندا سوورولور آدی کولکده
اونسوزدا قارداشیم هر بیر اوره ک ده
سیلینمز لکه دی خالدی محبت
منی نه گونلره سالدی محبت
..
سویله یین کی اوندان کیم خئییر گؤروب
بهادور ، سونامی ؟ شاه صنم ، غریب ؟
فرهاد شیرین اوچون داغلاری هؤروب
کولونگو بوشونا چالدی محبت
منی گؤر نه گونه سالدی محبت
..
گئیینیر کئچینیر گونده بیر دونو
قان دیر ، فاجعه دیر ، دهشت دیر سونو
سالدی صحرالارا بدبخت مجنونو
لیلاسین الیندن آلدی محبت
منی نه گونلره سالدی محبت
..
گئنجیدیم ، بیلمیردیم نه ته هریمیش
سن دئمه غم ایمیش دردیمیش
قهریمیش ، آجی بیر زهریمیش
من ائله بیلیردیم بالدی محبت
منی نه گونلره سالدی محبت
..
ایواز مین عذابلا چکیردی اونو
سویوخدا شاختادا بوکوردو اونو
ته زه اوره یینده اکیردی اونو
چیخدی خزلی سولدو گولو محبت
+ نوشته شده در  دوشنبه دهم اسفند 1388ساعت 11:38  توسط سیامک آرش آزاد  | 

« - پريا! گشنه تونه؟
پريا! تشنه تونه؟
پريا! خسته شدين؟
مرغ پر بسه شدين؟
چيه اين هاي هاي تون
گريه تون واي واي تون؟
»

 

 

يكي بود يكي نبود
زير گنبد كبود
لخت و عور تنگ غروب سه تا پري نشسه بود.
زار و زار گريه مي كردن پريا
مث ابراي باهار گريه مي كردن پريا.
گيس شون قد كمون رنگ شبق
از كمون بلن ترك
از شبق مشكي ترك.
روبروشون تو افق شهر غلاماي اسير
پشت شون سرد و سيا قلعه افسانه پير.
 
از افق جيرينگ جيرينگ صداي زنجير مي اومد
از عقب از توي برج شبگير مي اومد...
 
« - پريا! گشنه تونه؟
پريا! تشنه تونه؟
پريا! خسته شدين؟
مرغ پر بسه شدين؟
چيه اين هاي هاي تون
گريه تون واي واي تون؟ »
 
پريا هيچي نگفتن، زار و زار گريه ميكردن پريا
مث ابراي باهار گريه مي كردن پريا
***
« - پرياي نازنين
چه تونه زار مي زنين؟
توي اين صحراي دور
توي اين تنگ غروب
نمي گين برف مياد؟
نمي گين بارون مياد
نمي گين گرگه مياد مي خوردتون؟
نمي گين ديبه مياد يه لقمه خام مي كند تون؟
نمي ترسين پريا؟
نمياين به شهر ما؟
 
شهر ما صداش مياد، صداي زنجيراش مياد-
 
پريا!
قد رشيدم ببينين
اسب سفيدم ببينين:
اسب سفيد نقره نل
يال و دمش رنگ عسل،
مركب صرصر تك من!
آهوي آهن رگ من!
 
گردن و ساقش ببينين!
باد دماغش ببينين!
امشب تو شهر چراغونه
خونه ديبا داغونه
مردم ده مهمون مان
با دامب و دومب به شهر ميان
داريه و دمبك مي زنن
مي رقصن و مي رقصونن
غنچه خندون مي ريزن
نقل بيابون مي ريزن
هاي مي كشن
هوي مي كشن:
« - شهر جاي ما شد!
عيد مردماس، ديب گله داره
دنيا مال ماس، ديب گله داره
سفيدي پادشاس، ديب گله داره
سياهي رو سياس، ديب گله داره » ...
***
پريا!
ديگه توک  روز شيكسه
دراي قلعه بسّه
اگه تا زوده بلن شين
سوار اسب من شين
مي رسيم به شهر مردم، ببينين: صداش مياد
جينگ و جينگ ريختن زنجير برده هاش مياد.
آره ! زنجيراي گرون، حلقه به حلقه، لابه لا
مي ريزد ز دست و پا.
پوسيده ن، پاره مي شن
ديبا بيچاره ميشن:
سر به جنگل بذارن، جنگلو خارزار مي بينن
سر به صحرا بذارن، كوير و نمكزار مي بينن
 
عوضش تو شهر ما... [ آخ ! نمي دونين پريا!]
در برجا وا مي شن، برده دارا رسوا مي شن
غلوما آزاد مي شن، ويرونه ها آباد مي شن
هر كي كه غصه داره
غمشو زمين ميذاره.
قالي مي شن حصيرا
آزاد مي شن اسيرا.
اسيرا كينه دارن
داس شونو ور مي ميدارن
سيل مي شن: گرگرگر!
تو قلب شب كه بد گله
آتيش بازي چه خوشگله!
 
آتيش! آتيش! - چه خوبه!
حالام تنگ غروبه
چيزي به شب نمونده
به سوز تب نمونده،
به جستن و واجستن
تو حوض نقره جستن
 
الان غلاما وايسادن كه مشعلا رو وردارن
بزنن به جون شب، ظلمتو داغونش كنن
عمو زنجير بافو پالون بزنن وارد ميدونش كنن
به جائي كه شنگولش كنن
سكه يه پولش كنن:
دست همو بچسبن
دور ياور برقصن
« حمومك مورچه داره، بشين و پاشو » در بيارن
« قفل و صندوقچه داره، بشين و پاشو » در بيارن
 
پريا! بسه ديگه هاي هاي تون
گريه تاون، واي واي تون! » ...
 
پريا هيچي نگفتن، زار و زار گريه مي كردن پريا
مث ابراي باهار گريه مي كردن پريا ...
***
« - پرياي خط خطي، عريون و لخت و پاپتي!
شباي چله كوچيك كه زير كرسي، چيك و چيك
تخمه ميشكستيم و بارون مي اومد صداش تو نودون مي اومد
بي بي جون قصه مي گف حرفاي سر بسه مي گف
قصه سبز پري زرد پري
قصه سنگ صبور، بز روي بون
قصه دختر شاه پريون، -
شما ئين اون پريا!
اومدين دنياي ما
حالا هي حرص مي خورين، جوش مي خورين، غصه خاموش مي خورين
 كه دنيامون خال خاليه، غصه و رنج خاليه؟
 
دنياي ما قصه نبود
پيغوم سر بسته نبود.
 
دنياي ما عيونه
هر كي مي خواد بدونه:
 
دنياي ما خار داره
بيابوناش مار داره
هر كي باهاش كار داره
دلش خبردار داره!
 
دنياي ما بزرگه
پر از شغال و گرگه!
 
دنياي ما - هي هي هي !
عقب آتيش - لي لي لي !
آتيش مي خواي بالا ترك
تا كف پات ترك ترك ...
 
دنياي ما همينه
بخواي نخواهي اينه!
 
خوب، پرياي قصه!
مرغاي شيكسه!
آبتون نبود، دونتون نبود، چائي و قليون تون نبود؟
كي بتونه گفت كه بياين دنياي ما، دنياي واويلاي ما
قلعه قصه تونو ول بكنين، كارتونو مشكل بكنين؟ »
 
پريا هيچي نگفتن، زار و زار گريه مي كردن پريا
مث ابراي باهار گريه مي كردن پريا.
***
دس زدم به شونه شون
كه كنم روونه شون -
پريا جيغ زدن، ويغ زدن، جادو بودن دود شدن، بالا رفتن تار شدن
[ پائين اومدن پود شدن، پير شدن گريه شدن، جوون شدن
[ خنده شدن، خان شدن بنده شدن، خروس سر كنده شدن،
[ ميوه شدن هسه شدن، انار سر بسّه شدن، اميد شدن ياس
[ شدن، ستاره نحس شدن ...
 
وقتي ديدن ستاره
يه من اثر نداره:
مي بينم و حاشا مي كنم، بازي رو تماشا مي كنم
هاج و واج و منگ نمي شم، از جادو سنگ نمي شم -
يكيش تنگ شراب شد
يكيش درياي آب شد
يكيش كوه شد و زق زد
تو آسمون تتق زد ...
 
شرابه رو سر كشيدم
پاشنه رو ور كشيدم
زدم به دريا تر شدم، از آن ورش به در شدم
دويدم و دويدم
بالاي كوه رسيدم
اون ور كوه ساز مي زدن، همپاي آواز مي زدن:
 
« - دلنگ دلنگ، شاد شديم
از ستم آزاد شديم
خورشيد خانم آفتاب كرد
كلي برنج تو آب كرد.
خورشيد خانوم! بفرمائين!
از اون بالا بياين پائين
ما ظلمو نفله كرديم
از وقتي خلق پا شد
زندگي مال ما شد.
از شادي سير نمي شيم
ديگه اسير نمي شيم
ها جستيم و واجستيم
تو حوض نقره جستيم
سيب طلا رو چيديم
به خونه مون رسيديم ... »
***
بالا رفتيم دوغ بود
قصه بي بيم دروغ بود،
پائين اومديم ماست بود
قصه ما راست بود:
 
قصه ما به سر رسيد
غلاغه به خونه ش نرسيد،
هاچين و واچين
زنجيرو ورچين!

+ نوشته شده در  جمعه هفتم اسفند 1388ساعت 22:46  توسط سیامک آرش آزاد  | 

● داغ عزیزانمان
مطلبی که تحت عنوان روانشناسی مرگ مطالعه می فرمائید مربوط به نحوه بر خورد ما با داغ عزیزانمان است.
هر از چند گاهی خبر فوت یكی از بستگان ، دوستان و نزدیكانمان خواب غفلت را از سرمان می پراند. و اگر آن عزیز از دست رفته یكی از افراد خانواده ما باشد به ویژه همسر، می تواند ، شوك شدیدی نیز بر ما وارد كند.
در حوزه روانشناسی ، فشارهای روانی و مشكلات به دسته های مختلف تقسیم می شوند كه در بعضی مواقع آدمی با استفاده از توان و استعداد خود یا دیگری ، می تواند آنها را حل كرده یا تغییر دهد و بعضی مسائل نیز هست كه صرفاً باید آنها را تحمل كرد.
اما مرگ از مقوله دوم است. یعنی ما نمی توانیم آن را حذف كنیم. بهتر است بگوئیم كه سهم هر كس از مرگ عادلانه بوده و سهم هیچ كس ضایع نمی شود. خیلی چیزها، و اتفاقات، ممكن است كه نصیب ما نشود ، ولی آسوده خاطر باید بود كه حتی اگر سرمان شلوغ باشد و نتوانیم به مرگ فكر كنیم یا برای آن برنامه ریزی كنیم ، بازهم سهم و نوبتمان در دفتر حی قیوم محفوظ است. پس می توان گفت كه مرگ حتمی است و چون به « وجود» ما مربوط می شود ، اساسی و بیشتر اوقات تنش زاست.

● با مسئله مرگ خود و عزیزانمان چگونه كنار بیاییم؟!
۱) به جای اینكه همواره از اساسی ترین مسئله زندگیمان فرار كنیم ، یا خود را به فراموشی بزنیم یا خود را به چیز دیگری سرگرم كنیم. بهتر آن است كه در طول زندگی حداقل یكبار صمیمانه با آن روبرو شویم و تكلیف خود را با آن روشن سازیم. اگر از نظر محتوایی به مرگ نمی اندیشیم ، و برای زندگی برنامه نمی ریزیم ، حداقل در مورد چگونگی برخورد خودمان و بستگانمان با مرگ برنامه ریزی كنیم.
۲) در آموزه های دینی درمورد نوشتن وصیت نامه ، یاد مرگ ، گذر به قبرستان و .... بارها شنیده ایم. حالا بیائیم با همسر و فرزندان، برادر و خواهر و والدین خود برنامه مرگ خود و سایر افراد خانواده را مرور كنیم. باید مطمئن باشیم كه می توانیم در این خصوص، برنامه بریزیم ، چون فقط و فقط یك مجهول داریم و ما بقی مسائل معلوم و آشكار است. و آن مجهول نیز نوبت مرگ ما در رابطه با دیگر عزیزانمان هست. ( كه البته زیاد هم مهم نیست) . مهم این است كه مسئله مرگ قوی و واضح وجود دارد و آماده برنامه ریزی هست.
۳) از آنجا كه اغلب اوقات به هنگام پیشامد مرگ عزیزان، به علت هیجانات شدید ، و تالمات روحی تصمیم گیری مشكل است ، گنجاندن بعضی موارد در برنامه ریزی مرگ خود یا عزیزانمان ضروری است.
الف) چون معمولا مرگ از ما اجازه حضور نمی گیرد تا به مانند عروسی ، تدارك ببینم . لذا بهتر است مبلغی برای چنین مراسمی در نظر بگیریم.
ب) تكلیف بدهی ، دفتر چه های قسط ، سرمایه گذاریها، دیون ، اموال منقول و غیر منقول را روشن سازیم و به جای بازماندگان خودمان برای خودمان حلالیت های لازم را بطلبیم.
ج ) كیفیت مراسم ها ، خیرات ها ، نوع سخنرانی ، مداح ها ، مسائل مربوط به تهیه قبر و ... را مشخص كنیم. بهتر است متنی كه حاصل تجربه ما در زندگی هست را تهیه كنیم تا سخنران از زبان ما برای مستمعین قرائت كند.( به عنوان قسمتی از وصیت نامه)
د ) نحوه اطلاع رسانی به دوستان را در برنامه بگنجانیم ، اگر خودمان سلیقه خوبی داریم می توانیم حداقل در مورد خودمان اعلامیه ترحیم تهیه و جای تاریخ آن را خالی بگذاریم(‌ بهتر است از جملاتی مانند « مرگ زود هنگام » ، « مرگ نا بهنگام» و یا « مرگ ناگهانی» در اعلامیه ترحیم استفاده نكنیم، چون ممكن است امر بر ما مشتبه شود و فكر كنیم كه مرگ زمان خاصی دارد.)
هـ ) از آنجا كه به هنگام داغ عزیزانمان ، برون ریزی هیجانات و غمها اجتناب ناپذیر است، در مورد كیفیت گریه كردن و یا نحوه سرو صدا كردن و بی تابی ، از هم اكنون ،فكری كنیم.
۵) خیلی خود را موظف به گفتن یك امر محال نكنیم. مثلاً به هنگام صحبت در مورد مرگ، بسیار شنیده می شود كه از جمله « خدا نكنه» استفاده می شود. البته افراد منطقی تر این جمله را عقلانی تر می گویند . بدین صورت:« بعد از صد سال یا دویست سال ...» یا اینكه « اگر یك روزی مرگ فرا رسید» . كه این هم اگرچه از جمله« خدا نكنه » بهتر است، ‌ولی بازهم هیچ كس حتی خدا یك چنین قولی را مبنی بر زندگی طولانی به ما نداده است. لذا بهتر است از ادبیات روان تری در رابطه با مرگ استفاده كنیم.
شاید با خواندن متن بالا تا اینجا كمی تعجب كنیم ، و فكر كنیم این حرفها كمی یا حتی خیلی غیر منطقی است. ولی با خواندن مطلب ذیل شاید تا اندازه ای بتوانیم ، نوع دیگر دیدن و اندیشیدن را نیز تجربه كنیم.
از نظر روانشناختی وقتی مرگ عزیزانمان اتفاق می افتد ، ۴ مرحله متوالی به ترتیب اتفاق می افتد كه باید از این مراحل عبور كرد.
۱ ) مرحله انكار
۲ ) مرحه خشم
۳) مرحله غم
۴) مرحه پذیرش
۱) در مرحله انكار، قبول مرگ عزیزمان بسیار غیر ممكن خود را نشان می دهد. این مسئله مخصوصاً در حوادثی كه منجر به مرگ مغزی می شود بیشتر مشهود است. بی دلیل نیست بیشتر بازماندگان فردی كه مرگ مغزی شده است، با اهداء ‌اعضاء ‌موافقت نمی كنند. چون انكار واقعیت مرگ یكی از مراحل است. برنامه ای كه در بالا به آن اشاره كردیم كمك موثری به ما می كند كه این مراحل را به خصوص مرحله انكار را به سرعت سپری كنیم.
۲) در مرحله خشم ،‌ در اینجا اگرچه مرگ عزیزمان را باور كردیم ولی نسبت به علل آن خشم می گیریم و جالب این است كه این خشم را ممكن است به دیگران نیز انتقال دهیم. این مسئله را بیشتر در چنین حوادثی شاهد هستیم : تصادفات رانندگی ؛ سكته هایی كه به خاطر یك بگو مگو پیش آمده؛ یا در اتاق عمل جراحی كه ممكن است با پزشك سر دعوا برداریم . لذا به هنگامی كه در این مرحله هستیم ، ممكن است حرفهای ناشایست به مسببین بزنیم یا دست به انتقام یا رفتارهای تهدید كننده بزنیم. اگر فردی به علت تصادف باعث مرگ كسی شده است ، بهتر آن است كه در این مرحله ، اقدامی به گرفتن رضایت از بازماندگان متوفی نكند كه نتیجه عكس خواهد گرفت. اگر هم مسببی برای مرگ عزیزان نیابیم ممكن است خدایی ناكرده ، شروع به شكایت از خدا بكنیم ، مثلا « خدایا چرا باید اینطور می شد یا ...» . برنامه ریزی مرگ كه در این یادداشت اشاره شد ، موجب عبور سریع از مرحله خشم می شود.
۳) مرحله غم ،‌ نسبت به سایر مراحل قبل طولانی تر است. ولی حداكثر نباید از شش ماه بیشتر شود. در غیر این صورت ، مسئله افسردگی و درمان آن باید در نظر گرفته شود. برنامه ریزی برای مرگ ، كمك فراوانی در جهت كوتاه شدن این مرحله می كند.
تمركز زدایی نیز تكنیكی هست كه می تواند در این زمینه به فرد غمگین كمك كند و آن اینست كه به جای تمركز بر روی خاطراتی كه با متوفی داشته ایم. دنیای دید خود را وسیع كنیم و وقت بیشتری با زندگان بگذاریم ، یعنی كسانی كه هنوز نوبت از دست رفتنشان نرسیده است. بیشتر اوقات فقط یك داغ عزیز دیده ایم و این فرصت خوبی است كه بیشتر به دیگر عزیزانمان نزدیك شویم و قدر آنها را بدانیم.
۴) مرحله پذیرش كه از دید عموم ، به اشتباه فراموشی مردگان نام گذاشته می شود، مرحله آخر در رابطه با مرگ عزیزان است. همه باید به این مرحله برسند ولی برنامه ریزی در مورد مرگ اولاً‌ باعث تسهیل این روند می شود ؛ ثانیاً موجب سرعت آن می شود ؛ ثالثاً عوارض منفی ناشی از داغ عزیزان را از بین می برد،‌به علاوه اینكه به ما در خودشناسی بینش می دهد.
استفاده دیگری كه از این مراحل می شود ، نحوه تسلی دادن به بازماندگان و داغ دیدگان است. اگر ما با این مراحل آشنا باشیم ، به نحو موثر و مفیدی با بازماندگان همدردی می كنیم.
الف) به فرد داغ دیده مخصوصاً در مراحل نخست ، نصیحت نكنیم مثلا اینكه «این شتری هست كه در خانه همه می خوابه » یا اینكه « تو باید صبور باشی ، تو باید تكیه گاه باشی ». همچنین به او نگوئیم « تو غمگین نباش ، او الان در بهشت جایش خوب است » .
ب )‌ بیشترین كمك ما به داغ دیدگان ابراز همدردی با جملاتی مانند: « فوت عزیزتان برای ما نیز بسیار متاثر كننده بود» یا « واقعا داغ بزرگی برای شما بوده »یا « الان لحظات سختی باید برای شما باشد».
ج )‌ شاید بتوان گفت سكوت و در آغوش گرفتن داغ دیده، كمك بسیار موثری به او در طی كردن مراحل چهارگانه پذیرش مرگ است.
د )‌كمك به داغ دیده در جهت كارهای اجرایی متعدد ‌از قبیل ،‌كارهای پزشكی قانونی، هماهنگی جهت صدور مجوز و كفن و دفن، هماهنگی مراسمات و .... ، بسیار در تسكین داغ دیده موثر است.
هـ )‌ در مرحله سوم یعنی غم ، كه معمولاً مراسمات تمام شده و شركت كننده گان نیز دور فرد را خلوت كرده اند و بیشتر بعد از هفتم یا چهلم نمود پیدا می كند، بهتر است كه به این افراد سر بزنیم ، یا آنها را به منزل دعوت كنیم . همچنین با صحبت های شناختی ،‌فلسفی یا توصیه های دینی و نصیحت هایی را كه در بند (‌الف ) ‌آورده شده، می توانیم مرحله خروج از غم و پذیرش را سهل كنیم. به شرطی كه بستر مناسبی از نظر محیطی فراهم كرده باشیم.
در خاتمه باید به این موضوع اشاره كنیم كه برنامه ریزی برای مرگ كه در اوائل این یادداشت توضیح داده شد. اولا عبور از چهار مرحله كنار آمدن با مرگ عزیزان را تسهیل می كند . ثانیاً پرداختن به این برنامه ، ناخودآگاه ما را به سوی فلسفه زندگی و مرگ می كشاند و می تواند باعث تغییر در رویه زندگی ما شود. با این برنامه ما متوجه این نكته مهم می شویم كه آرزوها و برنامه های خیالی و زیادی برای اهداف نه چندان روشن آینده خود داریم ، لیكن مرگ را كه كاملا طبیعی و در كنار ماست و مهمترین مرحله زندگی را تشكیل می دهد ، غیر منصفانه نادیده می گیریم.
مرگ را هم اكنون برای خود و عزیزانمان با برنامه قبلی بپذیریم ، قبل از آنكه بدون آمادگی، ما را فراگیرد.
و چه نغز است این فرمایش نبی مكرم اسلام(ص) كه می فرمایند :
موتو قبل ان تموتو

سایت همدردی
 
اسرار مرگ
مرگ، کلمه ای که در میان انسانهای این دوره و زمان کمتر کسی است که با شنیدن آن پشتش نلرزد. آیا براستی مرگ اینقدر وحشتناک است که انسانها اینطور از آن می ترسند. چه اتفاقی در هنگام مرگ برای فرد می افتد ؟ روح چه مراحلی را بعد از مرگ طی می کند؟راز واقعی پدیده مرگ چیست؟

بزرگترین عاملی که سبب ترس انسان از مرگ است ، بی اطلاعی و یا احیانا" مسایل خرافی در مورد آن است. البته ما می توانیم در مورد مرگ تا حد درک خود بحث کنیم. چون اصولا" واقعیتهایی در دنیای روحی و ابعاد دیگر وجود دارد که قابل درک ما و شبیه سازی آن با نمونه های مادی نیست.عارفان و انسانهای مقدس هم که به ابعاد بالاتر دست یافته اند ، بدلیل اینکه توصیف کامل این ابعاد با کلمات زمینی مشکل است ، نمی توانند آنرا برای مردم عادی به زبان مادی بیان کنند. در واقع درک کامل این پدیده زمانی میسر است که فرد دقیقا" در همان ابغاد قرار گیرد و تجارب روحی را آشکارا لمس کند.

براستی برای اموات که درگورستانها علی الظاهر به آرامی خفته اند چه اتفاقاتی می افتد؟ آیا سرو صداهایی با فرکانس خاص موجود است که ما با رنج و محدوده شنوایی خود قادر به شنیدن آن نیستیم؟

اگر مبحث قبلی را در مورد کالبدهای مختلف انسان مطالعه کرده باشید ، ملاحظه فرمودید که ابعاد وجودی انسان و مکانیسم هستی وی چگونه است. نکته ای که باید گفت این است که انسان برای تکامل باید و باید که ازتمام این کالبدها بگذرد و سطوح ارتعاشی مربوط به این کالبدها را درک کند. هدف اصلی مراقبه هم همین است. یعنی شخص مراقبه می کند و کم کم سطح ارتعاشی خود را بالا برده از ابعاد ارتعاشی گوناگون می گذرد تا به بالاترین آنها که همان کالبد فوق علی است دست یابد و قادر به درک این کالبد شود. عارفان و انسانهای کامل از هر مذهب و مرامی از این مراحل عبور می کنند. دقت شود که فرد باید از تمام سطوح عبور کند تا به بالاترین سطح وجودی دست یابد. گاها" ممکن است افرادی به سطحی از این سطوح دست یابند.مثلا" تا کالبد نسیانی (حالت توقف فکر) برسند که حالت خلا و بی فکری کامل است و خصوصیات خاص خود را دارد. ولی باید گفت که حتی اگر فردی به این مرحله هم برسد یک عارف یا نسان کامل نیست. " انسان کامل کسی است که از سطح کالبد نسیانی هم عبور کند و به مروارید آبی برسد و بعد قادر به مشاهده تثبیت آن و گسترش آن بوده باشد .در این حالت اصطلاحا" همه چیز جلوه ای از نور خدا و از جنس همین مروارید آبی دیده می شود. در این حالت وابستگی روح به کالبد فقط از طریق همین مروارید آبی است. تنها رشته ای که انسان کامل را به زمین بند می کند و فرد حتی با اراده خود قادر به گسستن این رشته و پرواز روح به ابدیت است(مرگ آگاهانه).در اینجا ما مرگ را در دو حالت بررسی می کنیم:



1-مرحله رسیدن مرگ و تحولات ناشی از آن

2-مراحل بعد از مرگ و ابعادی که باید طی شود.



باید به این مهم اشاره کرد که انسانهای عادی که این سطوح (کالبدها) را تجربه نکرده اند ، باید بعد از مرگ آنرا تجربه کنند و بسته به میزان وابستگی و نیز کارماهایی که انباشته کرده اند ، در سطوح مختلف می مانند تا سطح مورد نظر تصفیه شود و فرد بتواند به مراحل بالاتر صعود کند. متاسفانه افراد زیادی هستند که در برخی سطوح بدلیل فراوانی کارما و عدم تصفیه تا مدتها ی بسیار بسیار زیادی که شاید با مقیاسات زمینی صدها و صدها سال باشد می مانند تا وقتی که شایستگی ورود به سطوح دیگر را پیدا کنند.بهترین و سریعترین حالتی که ما قادر به تصفیه این کالبدها هستیم همین زندگی مادی و زمینی است . به همین خاطر گفته می شود که زندگی مادی نعمتی است که به فرد برای تکامل داده می شود. یک لحظه زمان در دنیای فیزیکی شاید با صدها سال د ردنیای روحی برابری کند.(الته پارامتر زمان را در دنیای دیگر نداریم ولی برای درک صحیح معادل زمانی گفته می شود).جمله معروف ((بمیرید قبل از آنکه بمیرید)) هم دقیقا" به همین مهم اشاره دارد.

پس با کمک این نکته مهم می توان گفت که ((در دنیای دیگر ارواحی وجود دارند که صدها سال است در سطوح پایین به سر می برند و هنوز نتوانسته اند(شاید اصلا" نتوانند-مثل افراد که ملعون ابدی هستند)شایستگی صعود به سطوح بالاتر را داشته باشند.

اما باید در ابتدا گفت که در لحظه مرگ چه اتفاقی می افتد . ما برای توضیح این مهم به گفته دانشمندان روحی استناد می کنیم. شخص در لحظات اولیه مرگ آرام آرام از اشیائ مادی و افرادی که اطراف او هستند دور می گردد و در این حالت و ی در حال ورود هر چه بیشتر به دنیای روحی است. اشخاصی که در حال مرگ هستند ، اقوام و دوستانی را که کنار آنها نشسته اند می بینند و حتی صدای آنها را می شنوند اما کم کم قیافه ها و اشکال و تصاویر محو و محوتر می گردد و صداها ضعیف و ضعیفتر می شود تا اینکه فرد نه صدایی می شنود و نه تصویری می بیند و در این حالت روح اصطلاحا" از دنیای مادی خارج شده و گفته می شود که علایم حیاتی در افراد از بین رفته و فرد مرده است .

بگذارید لحظه مرگ را دقیقتر توصیف کنیم.من مرگ افراد را به سه گروه تقسیم می کنم :



1-عده ای که مرگی آسوده دارند

2-عده ای که مرگی سخت دارند و تشنجات زیادی را تحمل می کنند

3-عده ای که مرگ ناگهانی دارند(مثل سکته یا تصادفات ناگهانی)
+ نوشته شده در  دوشنبه سوم اسفند 1388ساعت 11:31  توسط سیامک آرش آزاد  |